close
تبلیغات در اینترنت
زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
موضوعات وبلاگ
حکیم عسکری -
وجدان چیست ؟ انواع وجدان -
مجموعه مقالات وگفتمان های اقتصادی وبانکداری اسلامی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+بانظارت استادسعادت میرق -
آمار سایت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازدیدهای امروز : 122 نفر
بازدیدهای دیروز : 179 نفر
كل بازدیدها : 85827 نفر
بازدید این ماه : 561 نفر
بازدید ماه قبل : 2988 نفر
نظرات : 2
كل مطالب : 308 عدد
تعداد اعضا : 845 نفر
امروز : چهارشنبه 23 آبان 1397
جستجوی مطالب

Google
hakim-askari.rozblog.com

نتيجه تصويري براي حضرت مهدي

 

***نسيم معرفت***

 

در روايات فراواني گفته شده است: درآستانه ظهور حضرت مهدي (عَجَّلَ اللهُ تَعالَي فَرَجَهُ الشَّريفَ) ، جنگ‏ هاي خونين ‏فراواني رخ خواهد داد که جمعيت بسياري از مردم به قتل خواهند رسيد. از اين مرگ به عنوان «مرگ سرخ» ياد شده است.

 

** عَن أَميرِ المُؤمِنينَ   ( عَلَيهِ السَّلامُ )  قال : بَيْنَ يَدَيِ القائِمِ مَوْتٌ اَحْمَرُُّ وَ مَوْتٌ اَبْيَضٌ وَ جَرادٌ في حينِهِ وَ جَرادٌ فِي غَيرِ حينِهِ اَحْمَرُُّ کَاَلْوانِ الدَّمِ فَاَمّا المُوتُ الاَحْمرُّ فَالسَّيفُ وَ اَمّا المَوتُ الاَبيَضُ فَالطّاعُونُ .

 


[وَ تَدُلُّ عِبارَةُ (بَينَ يَدَيِ القائِمِ) عَلَى أَنَّ هذِهِ الحَربَ وَ المَوتَ الأَحمَرَ تَکُونُ قَريبَةََ جِدّاً مِن ظُهُورِ المَهدِيّ ( عَلَيهِ السَّلامُ ) . وَ لا يُعَيِّنُ الحَديثُ مَکانَ وُقُوعِها.]

 


حضرت اميرالمؤمنين علي
  ( عَلَيهِ السَّلامُ )  فرمود : نزديك زمان قائم  ( عَلَيهِ السَّلامُ ) دو نوع مرگ وجود دارد مرگ سرخ و مرگ سفيد و ملخ هائي كه  برنگ  خون بوده و گاه و بيگاه آشكار مي شوند امّا مرگ سرخ يعني شمشير و مرگ سفيد طاعون است .

 


[عبارتِ «نزديك زمان قائم ع » دلالت دارد كه اين جنگ و مرگ سرخ خيلي نزديك به ظهور حضرت مهدي ( عَلَيهِ السَّلامُ )  اتفاق مي افتد , امّا روايت , محل وقوع آن را تعيين نكرده است]

 


اَلإرشادُ لِشَيخِ المُفيد: 405،   اَلغَيبة لِشَيخِ الطُّوسِي: 277  - کتابُ الغَيبة، ص 438، ح 430.

 


وَ عَنِ الإِمامِ الباقِرِ
   ( عَلَيهِ السَّلامُ )  قال: لا يَقُومُ الْقائِمُ اِلاّ عَلي خَوْفٍ شَديدٍ مِنَ النّاسِ وَزَلازِلَ وَفِتْنَةٍ وَبَلاءٍ يُصيبُ النّاسَ وَطاعُونٍ قَبْلَ ذلِکَ وَسَيْفٍ قاطِعٍ بَيْنَ الْعَرَبِ وَاخْتِلافٍ شَديدٍ بَيْنَ النّاسِ وَتشْتيتٍ في دينِهِمْ وَتَغْييرٍ في حالِهِمْ حَتّي يَتَمَنَّي الْمُتَمَنّي الْمَوْتَ صَباحا وَمَساءً مِنْ عِظَمِ ما يَري مِنْ کَلْبِ النّاسِ وَاَکْلِ بَعْضِهِمْ بَعْضا ....

 


حضرت قائم   ( عَلَيهِ السَّلامُ )   قيام نمي کند، مگر در حال ترس شديد مردم و زلزله ها و فتنه و بلايي که بر مردم فرا رسد و قبل از آن، گرفتار طاعون مي شوند. آن گاه شمشير برنده ميان اعراب حاکم مي شود و اختلاف ميان مردم و تفرقه در دين و دگرگوني احوالشان به اوج مي رسد؛ به گونه اي که هر کس بر اثر مشاهده درنده خويي و گزندگي اي که در ميان برخي از مردم نسبت به بعضي ديگر به وجود مي آيد، صبح و شام آرزوي مرگ مي کند.» امام آن گاه افزود: «وقتي که يأس و نااميدي تمام مردم را فرا گرفت و ديگر از هر جهت خود را در بن بست احساس کردند، امام غائب عليه السلام قيام مي کند.»

 

کمال الدين للصدوق: 434 -  بحارالانوار، ج 52، ص 125.

 


امام علي ( عَلَيهِ السَّلامُ )  فرمود: «در آستانه قيام قائم ‏( عَلَيهِ السَّلامُ ) ،... مرگ سفيد است...، اما مرگ سفيد پس آن طاعون است».

  کتابُ الغَيبة، ص 438، ح 430.

 


 

*** اَلحَربُ العالَمِيَّةِ فِي عَصرِ الظُّهُورِ +جنگ جهاني در عصر ظهور+کليک

 


 

*** اَلحَربُ العالَمِيَّةِ فِي عَصرِ الظُّهُورِ +جنگ جهاني در عصر ظهور+کليک

 

****************************************

 


 

دانشنامه مهدويت

 

آخِرُالزمان

روزگاري بر دنيا سپري شده که ديباچه زندگي دنيايي به شمار مي آيد و زماني نيز خواهد گذشت که پايان اين کتاب خواهد بود. برگه هاي پاياني کتاب زندگي انسان در زمين «آخِرُالزّمان» خوانده مي شود. «آخِرُالزّمان» اصطلاحي است که در فرهنگ اغلب اديان بزرگ به چشم مي خورد و در اديان ابراهيمي، از برجستگي و اهميت ويژه اي برخوردار است. اين اصطلاح معمولاً به روزگار پاياني دنيا و رويدادهايي گفته مي شودکه ممکن است در اين بخش از زندگي دنيوي به وقوع پيوندد. اديان بزرگ در باره آن پيشگويي هايي کرده اند.در معارف ارزشمند اسلامي، اين اصطلاح در دو معناي کلي به کار رفته است:اول مدت زماني طولاني که با ولادت پيامبر اسلام (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) آغاز و با شروع رستاخيز بزرگ پايان مي يابد. از اين رو آن پيامبر الهي را پيامبر آخِرُالزّمان نيز ناميده اند. و دوم مدت زماني که با ولادت واپسين جانشين پيامبر اسلام(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) حضرت مهدي عليه السلام مقارن شده و زمان غيبت و ظهور را در برگفته، با شروع قيامت به انجام مي رسد. روايات معصومين عليهم السلام نشان مي دهد که با سپري شدن اين دوران، بساط زندگي دنيوي برچيده و مرحله اي جديد در نظام آفرينش آغاز مي شود وآخِرُالزّمان خود به دو مرحله کاملاً متفاوت تقسيم مي شود: دوران نخست که در آن انسان به مراحل پاياني انحطاط اخلاقي مي رسد. فساد اخلاقي و ستم همه جوامع بشري را فرا مي گيرد و واپسين اميدهاي بشري به نااميدي مي گرايد. دوران بعد، عصر تحقّق وعده هاي الهي به پيامبران و اولياي خدا است وبا قيام مصلح جهاني آغاز مي شود.


دريافت کد دانشنامه مهدويت

 


 

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : مرگ سرخ و مرگ سفيددرآستانه ظهورحضرت مهدي ع+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , امام عصر عج , امام زمان ع , علائم ظهور ,


نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 49 |

نتيجه تصويري براي ميلاد امام حسن مجتبي مبارک

 

***نسيم معرفت***

 

بيانات مقام معظم رهبري در ديدار اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارک رمضان 1369/01/22

 

بِسم‌ِاللَّه‌ِالرّحمن‌ِالرّحيم‌ اَلحَمدُلِلَّهِ رَبِّ العالَمين وَ الصّلاةُ وَ السَّلامُ عَلي سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا اَبِي‌القاسِمِ مُحَمَّدِِ وَ عَلي آلِهِ الأَطيَبينَ الأَطهَرينَ اَلمُنتَجَبِينَ سِيِّما بَقِيَّةَِاللَّهِ فِي الأَرَضِين‌َ
امروز، روز پانزدهم ماه مبارک رمضان و روز ولادت امام مجتبي( عَلَيهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ )  است. در مجلس ما، هر سال عادت بر اين جاري شده که مثل امروزي، من راجع به امام مجتبي( عَلَيهِ السَّلامُ ) و غالباً راجع به مسأله‌ي صلح، صحبت کنم. من هم مکرر درباره‌ي اين مسأله، از جمله در همين جلسات، صحبت کرده‌ام و از ابعاد گوناگوني، اين حادثه‌ي عجيب و عظيم را مورد بررسي قرار داده‌ام. اگر ما بخواهيم امسال حرفهاي گذشته را تکرار نکنيم، خوب است که به قدر گنجايش وقت، بُعد جديدي از اين مسأله را بررسي کنيم.
دوران امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) و حادثه‌ي صلح آن بزرگوار با معاويه، يا آن چيزي که به نام صلح ناميده شد، حادثه‌ي سرنوشت‌ساز و بي‌نظيري در کل روند انقلاب اسلامىِ صدر اول بود. ديگر ما نظير اين حادثه را نداشتيم. توضيح کوتاهي راجع به اين جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب اسلام، يعني تفکر اسلام و امانتي که خداي متعال به نام اسلام براي مردم فرستاد، در دوره‌ي اول، يک نهضت و يک حرکت بود و در قالب يک مبارزه و يک نهضت عظيم انقلابي، خودش را نشان داد و آن در هنگامي بود که رسول خدا ( عَلَيهِ الصَّلاةُ وَالسَّلامُ ) ، اين فکر را در مکه اعلام کردند و دشمنان تفکر توحيد و اسلام، در مقابل آن صف‌آرايي نمودند؛ براي اين‌که نگذارند اين فکر پيش برود. پيامبر، با نيرو گرفتن از عناصر مؤمن، اين نهضت را سازماندهي کرد و يک مبارزه‌ي بسيار هوشمندانه و قوي و پيشرو را در مکه به وجود آورد. اين نهضت و مبارزه، سيزده سال طول کشيد. اين، دوره‌ي اول بود.
بعد از سيزده سال، با تعليمات پيامبر، با شعارهايي که داد، با سازماندهي که کرد، با فداکاري که شد، با مجموع عواملي که وجود داشت، اين تفکر، يک حکومت و يک نظام شد و به يک نظام سياسي و نظام زندگي يک امت تبديل گرديد و آن هنگامي بود که رسول خدا(ص) به مدينه تشريف آوردند و آن‌جا را پايگاه خودشان قرار دادند و حکومت اسلامي را در آن‌جا گستراندند و اسلام از شکل يک نهضت، به شکل يک حکومت تبديل شد. اين، دوره‌ي دوم بود.
اين روند، در ده سالي که نبىّ‌اکرم(ص) حيات داشتند و بعد از ايشان، در دوران خلفاي چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - که تقريباً شش ماه طول کشيد - ادامه پيدا کرد و اسلام به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چيز، شکل يک نظام اجتماعي را هم داشت؛ يعني حکومت و ارتش و کار سياسي و کار فرهنگي و کار قضايي و تنظيم روابط اقتصادي مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پيدا کند و اگر به همان شکل پيش ميرفت، تمام روي زمين را هم ميگرفت؛ يعني اسلام نشان داد که اين قابليت را هم دارد.
در دوران امام حسن(ع)، جريان مخالفي آن‌چنان رشد کرد که توانست به صورت يک مانع ظاهر بشود. البته اين جريان مخالف، در زمان امام مجتبي(ع) به وجود نيامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر کسي بخواهد قدري دور از ملاحظات اعتقادي و صرفاً متکي به شواهد تاريخي حرف بزند، شايد بتواند ادعا کند که اين جريان، حتّي در دوران اسلام به وجود نيامده بود؛ بلکه ادامه‌يي بود از آنچه که در دوران نهضت پيامبر - يعني دوران مکه - وجود داشت.
بعد از آن‌که خلافت در زمان عثمان - که از بنياميه بود - به دست اين قوم رسيد، ابوسفيان - که در آن‌وقت، نابينا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسيد: چه کساني در جلسه هستند؟ پاسخ شنيد که فلاني و فلاني و فلاني. وقتي که خاطر جمع شد همه خودي هستند و آدم بيگانه‌يي در جلسه نيست، به آنها خطاب کرد و گفت: «تَلَقَّفَنَّها تَلَقُّّفَ الکُرَةِ»**. يعني مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهيد و نگذاريد از دست شما خارج بشود! اين قضيه را تواريخ سني و شيعه نقل کرده‌اند. اينها مسايل اعتقادي نيست و ما اصلاً از ديدگاه اعتقادي بحث نميکنيم؛ يعني من خوش ندارم که مسايل را از آن ديدگاه بررسي کنم؛ بلکه فقط جنبه‌ي تاريخي آن را مطرح ميکنم. البته ابوسفيان در آن‌وقت، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلامِ بعد از فتح يا مشرف به فتح. اسلامِ دوران غربت و ضعف نبود، اسلامِ بعد از قدرتِ اسلام بود. اين جريان، در زمان امام حسن مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسيد و همان جرياني بود که به شکل معاويةبن‌ابيسفيان، در مقابل امام حسن مجتبي(ع) ظاهر شد. اين جريان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت اسلامي - يعني اسلام به شکل حکومت - بريد و قطع کرد و مشکلاتي فراهم نمود؛ تا آن‌جايي که عملاً مانع از پيشروي آن جريان حکومت اسلامي شد.
در باب صلح امام حسن(عليه‌السّلام)، اين مسأله را بارها گفته‌ايم و در کتابها نوشته‌اند که هر کس - حتّي خود اميرالمؤمنين(ع) - هم اگر به جاي امام حسن مجتبي(ع) بود و در آن شرايط قرار ميگرفت، ممکن نبود کاري بکند، غير از آن کاري که امام حسن کرد. هيچ‌کس نميتواند بگويد که امام حسن، فلان گوشه‌ي کارش سؤال‌برانگيز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقىِ غير قابل تخلف منطبق بود.
در بين آل رسول خدا(صلّي اللَّه‌عليه‌واله‌وسلّم)، پُرشورتر از همه کيست؟ شهادت‌آميزترين زندگي را چه کسي داشته است؟ غيرتمندترين آنها براي حفظ دين در مقابل دشمن، براي حفظ دين چه کسي بوده است؟ حسين‌بن علي(عليه‌السّلام) بوده است. آن حضرت در اين صلح، با امام حسن(ع) شريک بودند. صلح را تنها امام حسن نکرد؛ امام حسن و امام حسين اين کار را کردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امام حسين(ع) پشت سر او بود.
امام حسين(عليه‌السّلام)، جزو مدافعان ايده‌ي صلح امام حسن(ع) بود. وقتي که در يک مجلس خصوصي، يکي از ياران نزديک - از اين پُرشورها و پُرحماسه‌ها - به امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) اعتراضي کرد، امام حسين با او برخورد کردند: «فغمز الحسين في وجه حجر»(3). هيچ‌کس نميتواند بگويد که اگر امام حسين به جاي امام حسن بود، اين صلح انجام نميگرفت. نخير، امام حسين با امام حسن بود و اين صلح انجام گرفت و اگر امام حسن(عليه‌السّلام) هم نبود و امام حسين(عليه‌السّلام) تنها بود، در آن شرايط، باز هم همين کار انجام ميگرفت و صلح ميشد.
صلح، عوامل خودش را داشت و هيچ تخلف و گزيري از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم «شيخ راضي آل ياسين»(رضوان‌اللَّه‌تعالي عليه)، در اين کتاب «صلح الحسن» - که من بيست سال پيش، آن را ترجمه کردم و چاپ شده است - ثابت ميکند که اصلاً جا براي شهادت نبود. هر کشته شدني که شهادت نيست؛ کشته شدنِ با شرايطي، شهادت است. آن شرايط، در آن‌جا نبود و اگر امام حسن(عليه السّلام)، در آن روز کشته ميشدند، شهيد نشده بودند. امکان نداشت که آن روز کسي بتواند در آن شرايط، حرکت مصلحت‌آميزي انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نکرده باشد.

 

هنر امام حسن مجتبي عليه السلام بعد از پذيرش صلح

 

راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت کرده‌ايم؛ اما حالا مسأله اين است که بعد از صلح امام حسن مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام)، کار به شکلي هوشمندانه و زيرکانه تنظيم شد که اسلام و جريان اسلامي، وارد کانال آلوده‌يي که به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. اين، هنر امام حسن مجتبي(عليه‌السّلام) بود. امام حسن مجتبي کاري کرد که جريان اصيل اسلام - که از مکه شروع شده بود و به حکومت اسلامي و به زمان اميرالمؤمنين و زمان خود او رسيده بود - در مجراي ديگري، جريان پيدا بکند؛ منتها اگر نه به شکل حکومت - زيرا ممکن نبود - لااقل دوباره به شکل نهضت جريان پيدا کند. اين، دوره‌ي سوم اسلام است.
اسلام، دوباره نهضت شد. اسلام ناب، اسلام اصيل، اسلام ظلم‌ستيز، اسلام سازش‌ناپذير، اسلام دور از تحريف و مبرّا از اين‌که بازيچه‌ي دست هواها و هوسها بشود، باقي ماند؛ اما در شکل نهضت باقي ماند. يعني در زمان امام حسن(عليه الصّلاةوالسّلام)، تفکر انقلابىِ اسلامي - که دوره‌يي را طي کرده بود و به قدرت و حکومت رسيده بود - دوباره برگشت و يک نهضت شد. البته در اين دوره، کار اين نهضت، به مراتب مشکلتر از دوره‌ي خود پيامبر بود؛ زيرا شعارها در دست کساني بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ درحاليکه از مذهب نبودند. مشکلىِ کار ائمه‌ي هدي(عليهم‌السّلام)، اين‌جا بود.

 

ائمه ميخواستند که نهضت، مجدداً به جريان اصيل اسلامي تبديل شود

 

البته من از مجموعه‌ي روايات و زندگي ائمه(عليهم‌السّلام) اين‌طور استنباط کرده‌ام که اين بزرگواران، از روز صلح امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) تا اواخر، دايماً درصدد بوده‌اند که اين نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوي و اسلامي در بياورند و سر پا کنند. در اين زمينه، رواياتي هم داريم. البته ممکن است بعضي ديگر، اين نکته را اين‌طور نبينند و طور ديگري ملاحظه بکنند؛ اما تشخيص من اين است. ائمه ميخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جريان اصيل اسلامي تبديل بشود و آن جريان اسلامي که از آغشته شدن و آميخته شدن و آلوده شدن به آلودگيهاي هواهاي نفساني دور است، روي کار بيايد؛ ولي اين کار، کار مشکلي است.

 

مهمترين نياز مردم در زمان خلفاي سفياني و مرواني و عباسي

 

در دوران دوم نهضت - يعني دوران خلافت خلفاي سفياني و مرواني و عباسي - مهمترين چيزي که مردم احتياج داشتند، اين بود که اصالتهاي اسلام و جرقه‌هاي اسلام اصيل و قرآني را در لابلاي حرفهاي گوناگون و پراکنده ببينند و بشناسند و اشتباه نکنند. بيخود نيست که اديان، اين‌همه روي تعقل و تدبر تکيه کرده‌اند. بيخود نيست که در قرآن کريم، اين‌همه روي تفکر و تعقل و تدبر انسانها تکيه شده است؛ آن هم درباره‌ي اصليترين موضوعات دين، يعني توحيد.
توحيد، فقط اين نيست که بگوييم خدايي هست، آن هم يکي است و دو نيست. اين، صورت توحيد است. باطن توحيد، اقيانوس بيکرانه‌يي است که اولياي خدا در آن غرق ميشوند. توحيد، وادي بسيار با عظمتي است؛ اما در چنين وادي با عظمتي، باز از مؤمنين و مسلمين و موحدين خواسته‌اند که با تکيه به تفکر و تدبر و تعقل، پيش بروند. واقعاً هم عقل و تفکر ميتواند انسان را پيش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحي و نور معرفت و آموزشهاي اولياي خدا، تجهيز و تغذيه ميشود؛ ليکن بالاخره آنچه که پيش ميرود، عقل است. بدون عقل، نميشود هيچ جا رفت.
ملت اسلامي، در تمام دوران چندصدساله‌يي که چيزي به نام خلافت، بر او حکومت ميکرد، يعني تا قرن هفتم که خلافت عباسي ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسي، باز در گوشه و کنار، چيزهايي به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان مماليک در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثماني و جاهاي ديگر) آن چيزي که مردم احتياج داشتند بفهمند، اين بوده که عقل را قاضي کنند، تا بدانند آيا نظر اسلام و قرآن و کتاب الهي و احاديث مسلّمه راجع به اولياي امور، با واقعيت موجود تطبيق ميکند، يا نه. اين، چيز خيلي مهمي است.
به نظر من، امروز هم مسلمانان همين را کم دارند. امروز، جوامع اسلامي و کساني که گمان ميکنند در نظامهايي که امروز در دنيا به نام اسلام وجود دارد، تعهدي دارند؛ مثل بسياري از علما و متدينان، بسياري از توده‌هاي مردم، مقدسان و غيرمقدسان - به آنهايي که لااباليند و به فکر حاکميت دين نيستند و تعهدي براي خودشان قايل نميباشند، کاري نداريم و فعلاً در اين بحث، وارد نيستند - اگر اينها فقط فکر کنند ببينند، آيا آن نظامي که اسلام خواسته، آن مديريتي که اسلام براي نظام اسلامي خواسته - که اين دومي آسانتر است - با آنچه که آنها با آن روبه‌رو هستند، تطبيق ميکند يا نه، برايشان مسأله روشن خواهد شد.

 

ويژگي هاي دوران خلافت طاغوت

 

دوران خلافت مرواني و سفياني و عباسي، دوراني بود که ارزشهاي اسلامي از محتواي واقعي خودشان خالي شدند. صورتهايي باقي ماند؛ ولي محتواها، به محتواهاي جاهلي و شيطاني تبديل شد. آن دستگاهي که ميخواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلايشها، خاضعِ عنداللَّه و متکبر در مقابل متکبران تربيت کند و بسازد - که بهترينش، همان دستگاه مديريت اسلامي در زمان پيامبر(ص) بود - به دستگاهي تبديل شد که انسانها را با تدابير گوناگون، اهل دنيا و هوي و شهوات و تملق و دوري از معنويات و انسانهاي بيشخصيت و فاسق و فاسدي ميساخت و رشد ميداد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموي و عباسي، اين‌طور بود.
در کتابهاي تاريخ، چيزهايي نوشتند که اگر بخواهيم آنها را بگوييم، خيلي طول ميکشد. از زمان خود معاويه هم شروع شد. معاويه را معروفش کردند؛ يعني مورخان نوشتند که او آدمي حليم و باظرفيت بوده و به مخالفانش اجازه ميداده که در مقابلش حرف بزنند و هرچه ميخواهند، بگويند. البته در برهه‌يي از زمان و در اوايل کارش، شايد همين‌طور هم بوده است؛ ليکن در کنار اين بُعد، ابعاد ديگر شخصيت او را کمتر نوشته‌اند: اين‌که او چه‌طور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار ميکرد که از عقايد و ايمان خودشان دست بکشند و حتّي در راه مقابله‌ي با حق، تجهيز بشوند. اينها را خيليها ننوشته‌اند. البته باز هم در تاريخ ثبت است و همينهايي را هم که ما الان ميدانيم، باز يک عده نوشته‌اند.
مردماني که در آن دستگاهها پرورش پيدا ميکردند، عادت داده ميشدند که هيچ‌چيزي را برخلاف ميل و هواي خليفه، بر زبان نياورند. اين، چه جامعه‌يي است؟! اين، چه‌طور انساني است؟! اين، چه‌طور اراده‌ي الهي و اسلامي در انسانهاست که بخواهند مفاسد را اصلاح کنند و از بين ببرند و جامعه را جامعه‌يي الهي درست کنند؟ آيا چنين چيزي، ممکن است؟

 

چاپلوسي يکي از ويژگي هاي رجال حکومت هاي طاغوت

 

«جاحظ» و يا شايد «ابوالفرج اصفهاني» نقل ميکند که معاويه در دوران خلافتش، با اسب به مکه ميرفت. يکي از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاويه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اينها هم عده‌يي مي‌آمدند. معاويه مفاخر اموي جاهلي خودش را نقل ميکرد که در جاهليت، اين‌جا اين‌طوري بود، آن‌طوري بود، پدر من - ابوسفيان - چنين کرد، چنان کرد. بچه‌ها هم در مسير، بازي ميکردند و ظاهراً سنگ ميانداختند. در اين بين، سنگي به پيشاني کسي که کنار معاويه اسب ميراند و حرکت ميکرد، خورد و خون جاري شد. او چيزي نگفت و حرف معاويه را قطع نکرد و تحمل کرد. خون، روي صورت و محاسنش ريخت. معاويه همين‌طور که سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف اين مرد برگشت و ديد خون روي صورت اوست. گفت: از پيشاني تو خون ميريزد. آن فرد، در جواب معاويه گفت: خون؟! از صورت من؟! کو؟ کجا؟ وانمود کرد که از بس مجذوب معاويه بوده، خوردن اين سنگ و مجروح شدن پيشاني و ريختن خون را نفهميده است! معاويه گفت: عجب، سنگ به پيشانيت خورده، ولي تو نفهميدي؟! گفت: نه، من نفهميدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاويه و يا به مقدسات قسم خورد که تا وقتي تو نگفتي، شيرينىِ کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاري شده است! معاويه پرسيد: سهم عطيه‌ات در بيت‌المال، چه‌قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاويه گفت: به تو ظلم کرده‌اند، اين را بايد سه برابر کنند! اين، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاويه بود.
کساني که در اين دوران، تملق رؤسا و خلفا را ميگفتند، کارها در دست آنها بود. کارها بر اساس صلاحيت و شايستگيشان واگذار نميشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خيلي اهميت ميدهد. فلان کس، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چه کساني بودند؟ اينها حتّي رعايت اصل و نسب را هم نميکردند. «خالدبن عبداللَّه قصري» که در زمان عبدالملک، مدتي حاکم عراق و کوفه بود و خيلي هم ظلم و سوء استفاده کرد، در کتابها نوشته‌اند که آدمِ بيسروپايي بود و کسي نبود که او را به خاطر اصل و نسبش به اين کار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزديک بود، به اين سمت رسيده بود.

 

مي گفتند خلافت از نبوت بالاتر است!

 

درباره‌ي «خالدبن عبداللَّه قصري» نوشته‌اند که کسي بود که ميگفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «کان يفضل الخلافة علي النّبوّة»! استدلال هم ميکرد و ميگفت: وقتي شما به مسافرت برويد، کسي را به عنوان خليفه و جانشين خودتان ميگماريد که به کارهاي خانه و دکانتان رسيدگي کند؛ اين خليفه است. بعد که به مسافرت رفتيد، مثلاً کاغذي هم ميفرستيد و پيغامي هم به يک نفر ميدهيد که ميآورد؛ آن رسول است. حالا کدام بالاتر است؟! کدام به شما نزديکتر است؟! آن کس که شما در رأس خانواده‌تان گذاشتيد، يا آن کس که يک کاغذ داديد، تا براي شما بياورد؟! با اين استدلال عوامانه‌ي ابلهانه، ميخواست ثابت بکند که خليفه از پيامبر بالاتر است! به چنين آدمي که چنين ايده‌يي را تبليغ ميکرد، پاداش ميداد.
در زمان عبدالملک و بعضي پسرهاي او، يک نفر به نام «يوسف‌بن عمر ثقفي» را مدتهاي مديد بر عراق گماشتند. او سالها حاکم و والي عراق بود. اين شخص، آدم عقده‌يىِ بدبختي بود که از عقده‌يي بودنش، چيزهايي نقل کرده‌اند. مرد کوچک جثه و کوچک اندامي بود که عقده‌ي کوچکىِ جثه‌ي خودش را داشت. وقتي که پارچه‌يي به خياط ميداد تا بدوزد، از خياط سؤال ميکرد که آيا اين پارچه به اندازه‌ي تن من است؟ خياط به اين پارچه نگاه ميکرد و اگر مثلاً ميگفت اين پارچه براي اندام شما اندازه است و بلکه زياد هم مي‌آيد، فوراً پارچه را از اين خياط ميگرفت و دستور ميداد که او را مجازات هم بکنند! خياطها اين قضيه را فهميده بودند. به همين خاطر، وقتي پارچه‌يي را به خياط عرضه ميکرد و ميگفت براي من بس است يا نه، خياط نگاه ميکرد و ميگفت نه، اين پارچه ظاهراً براي هيکل و جثه‌ي شما کم بيايد و بايد خيلي زحمت بکشيم، تا آن را مناسب تن شما در بياوريم! او هم با اين‌که ميدانست خياط دروغ ميگويد، ولي خوشش ميآمد؛ اين‌قدر احمق بود! او همان کسي است که زيدبن‌علي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) را در کوفه به شهادت رساند. چنين کسي، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلط بود. نه يک اصل و نسب درستي، نه يک سواد درستي، نه يک فهم درستي داشت؛ ولي چون به رأس قدرت وابسته بود، به اين سمت گماشته شده بود. اينها آفت است. اينها براي يک نظام، بزرگترين آفتهاست.

 

جريان اصيل اسلامي در مقابل جريان دروغين اسلامي

 

اين جريان، همين‌طور ادامه پيدا کرد. در کنار اين، جريان مسلمانىِ اصيل، جريان اسلام ارزشي، جريان اسلام قرآني - که هيچ‌وقت با آن جريان حاکم، اما ضد ارزشها کنار نميآمد - نيز ادامه پيدا کرد که مصداق بارز آن، ائمه‌ي هدي(عليهم‌الصّلاةو السّلام) و بسياري از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به برکت امام حسن مجتبي(عليه الصّلاةوالسّلام)، اين جريان ارزشي نهضت اسلامي، اسلام را حفظ کرد. اگر امام مجتبي اين صلح را انجام نميداد، آن اسلام ارزشىِ نهضتي باقي نمي‌ماند و از بين ميرفت؛ چون معاويه بالاخره غلبه پيدا ميکرد.

 

ويژگي هاي عصر زندگاني امام حسن مجتبي عليه السلام

 

وضعيت، وضعيتي نبود که امکان داشته باشد امام حسن مجتبي(عليه‌السّلام) غلبه پيدا کند. همه‌ي عوامل، در جهت عکس غلبه‌ي امام مجتبي(عليه‌السّلام) بود. معاويه غلبه پيدا ميکرد؛ چون دستگاه تبليغات در اختيار او بود. چهره‌ي او در اسلام، چهره‌يي نبود که نتوانند موجه کنند و نشان بدهند. اگر امام حسن(ع) صلح نميکرد، تمام ارکان خاندان پيامبر(ص) را از بين مي‌بردند و کسي را باقي نميگذاشتند که حافظ نظام ارزشي اصيل اسلام باشد. همه چيز بکلي از بين ميرفت و ذکر اسلام برميافتاد و نوبت به جريان عاشورا هم نميرسيد.
 
حق عظيمي که امام حسن مجتبي عليه السلام بر بقاي اسلام دارد

 

اگر بنا بود امام مجتبي(عليه‌السّلام)، جنگ با معاويه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پيامبر منتهي بشود، امام حسين(ع) هم بايد در همين ماجرا کشته ميشد، اصحاب برجسته هم بايد کشته ميشدند، «حجربن‌عدي»ها هم بايد کشته ميشدند، همه بايد از بين ميرفتند و کسي که بماند و بتواند از فرصتها استفاده بکند و اسلام را در شکل ارزشىِ خودش باز هم حفظ کند، ديگر باقي نمي‌ماند. اين، حق عظيمي است که امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) بر بقاي اسلام دارد.
اين هم يک بُعد ديگر از زندگي امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است که اميدواريم خداوند به همه‌ي ما بصيرتي عنايت کند، تا بتوانيم اين بزرگوار را بشناسيم و نگذاريم پرده‌ي جهالت و غبار بدشناختييي که تا مدتها بر چهره‌ي آن بزرگوار بوده، باقي بماند. يعني حقيقت را بايد همه بفهمند و بدانند که صلح امام مجتبي(عليه‌الصّلاةوالسّلام)، همان‌قدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، امام حسين(عليه‌الصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همان‌قدر که آن شهادت به اسلام خدمت کرد، آن صلح هم همان‌قدر يا بيشتر به اسلام خدمت کرد.

http://www.rajanews.com/news/216204

** تَلَقَّفُوها(بَینَکُم) تَلَقُّفَ الکُرَةِ فَوَاللهِ ما مِنْ جنّةِِ وَ لا نَارِِ .خلافت را مثل توپ بربايید (بقاپید) سوگند ]به آنکه ابوسفیان بر آن سوگند یاد می‌کند[ نه بهشتی و نه آتشی در کار است. بلاذری،( انساب‌الاشراف، ج5، ص12 - 13؛ اَبُوالفَرَج اصفهانی، اَلأَغانی، ج6، ص529)-شرح نهج‌البلاغه، ابن‌ابی‌الحدید، ج 9 ، ص 53. 
[*سایت آیت الله صافی گلپایگانی].

** تَلَقَّفُوها یا بَنِی اُمَیَّةَ تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَوَالَّذِی یَحْلِفُ بِهِ اَبُوسُفْیانُ ما مِنْ جَنَّةِِ وَ لا نارِِ  ثمره شوم انتخاب نادرست (سایت آیت الله مکارم شیرازی)

 


 





درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : صلح امام حسن(ع)از نگاه حضرت آیت الله خامنه ای+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی ,


نوشته شده در شنبه 20 خرداد 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 61 |

نتیجه تصویری برای میلاد امام جواد مبارک

***نسیم معرفت***

 

 

** شخصیت و مقام امام جواد (علیه السلام)


امام نهم که نامش «محمد» و کنیه اش «ابو جعفر» و لقب وی «تقی» و «جواد» است، در ماه رمضان سال 195 ه. ق. در شهر مدینه دیده به جهان گشود. [1] مادر او «سبیکه» نام دارد [2] که از نظر فضایل اخلاقی در درجه والایی قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود،[3] به طوری که امام رضا (ع) از او به بانویی منزّه و پاک دامن و با فضیلت یاد می کرد.[4] روزی که پدر بزرگوارش درگذشت، او حدود هشت سال داشت و در سن 25 سالگی به شهادت رسید[5] و در قبرستان قریش در بغداد کنار قبر موسی بن جعفر (ع) به خاک سپرده شد.

 

دلایل و شواهد امامت امام جواد (ع)

 

از آن جا که امام جواد (ع) نخستین امامی بود که در کودکی به مقام امامت رسید، اولین سؤالی که به ذهن متبادر می شود این است که چگونه یک نوجوان می تواند مسئولیت سنگین امامت مسلمانان را بر عهده بگیرد و جانشین پیامبر خدا (ص) باشد؟

 

در جواب می گوییم: این امر ممکن بوده و دلایل و شواهد متعددی نیز بر آن وجود دارد که به بعضی از آن ها اشاره می کنیم:

 

الف) نصّ بر امامت

 

ما شیعیان باور داریم که خداوند، امام را منصوب می کند، زیرا او مصالح بندگان خود را بهتر می داند. بی تردید امامت، استمرار خط نبوت است. خداوند که انسان را برای پیمودن راه کمال و سعادت آفریده، همان گونه که باید برای ارائه طریق و رسیدن به مطلوب، پیامبرانی را مبعوث کند، لازم است برای تداوم این راه بعد از رحلت پیامبران، جانشینان معصومی را قرار دهد، زیرا عقل انسان ها به تنهایی برای تشخیص تمام عوامل و اسباب پیشرفت و کمال، کافی نیست.

 

از سوی دیگر، آیین انبیا ممکن است بعد از رحلت آن ها دستخوش انواع تحریفات شود، به همین دلیل، پاسدارانی معصوم لازم است تا از آن محافظت کنند. امام صادق (ع) می فرماید: «در میان ما اهل بیت، در هرنسلی، افراد عادلی هستند که تحریفِ غلوّ کنندگان را از آن [اسلام ]نفی می کنند و دست بدعت گذاران و دین سازان و اهل باطل را کوتاه می سازند و تأویل و تفسیر نادرست جاهلان را کنار می زنند.»[6]

 

از طرف دیگر، تشکیل حکومت الهی که انسان را به تمام اهداف مورد نظر برساند، فقط از طریق پیشوایان معصوم امکان پذیر است، زیرا حکومت های انسانی، همیشه در مسیر منافع مادی افراد یا گروه های خاص سیر کرده اند.[7]

 

مطالعه دقیق قرآن به ما می فهماند که این کتاب دستورهای خود را به شکل کلی بیان کرده و سپس خدای تعالی تبیین و تفسیر آن را بر عهده رسول خدا (ص) قرار داده است؛ مانند: «و انزلنا إلیک الذّکر لتبین للنّاس ما نزّل إلیهم»،[8] «اقیموا الصلوة»، «آتوا الزکاة» و... بیان تعداد رکعات نماز و یا بیان حدّ و نصاب زکات، در قرآن نیامده است و پیامبر اکرم (ص) همه این ها را برای مسلمانان تفسیر و تشریح فرمود.

 

مسئله امامت امامان اثنی عشر نیز با همین شیوه (به صورت کلی) در قرآن ذکر شده است که حدود 84 آیه به آن دلالت دارد؛ از جمله: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الأمر منکم»،[9] «فسئلوا أهل الذّکر إن کنتم لا تعلمون»،([10]) «اتّقوا اللّه و کونوا مع الصَّادقین»[11]

 

در این زمینه جابر بن عبد الله انصاری حدیث مشهوری نقل کرده است. وی می گوید: روزی خدمت پیامبر اکرم (ص) رسیدم در حالی که تازه آیه 59 از سوره نساء نازل شده بود. عرض کردم: یا رسول الله! خدا و رسول خدا را شناختیم و اطاعت می کنیم، اما اولی الامری که در این آیه آمده کیانند که اطاعتشان همچون اطاعت شما و خداوند بر ما واجب شده است؟ پیامبر گرامی (ص) فرمودند: «ای جابر! اولی الأمر، جانشینان من و امامان مسلمانان بعد از من می باشند که اول آن ها علی، فرزند ابوطالب، سپس حسن، بعد حسین، بعد علی فرزند حسین، سپس محمد فرزند علی که در کتاب آسمانی تورات به باقر مشهور است و تو ایشان را خواهی دید و وقتی دیدی، سلامم را به او برسان؛ سپس جعفر فرزند محمد، بعد از آن موسی فرزند جعفر، بعد علی فرزند موسی، سپس محمد فرزند علی، بعد علی فرزند محمد، پس از آن حسن فرزند علی، سپس هم نام من و هم کنیه ام حجّت خدا در زمین و باقی مانده خدا در میان بندگانش فرزند حسن بن علی است؛ همان شخصی که خداوند به وسیله او مشارق و مغارب زمین را فتح می کند و او از پیروانش غایب می شود. در زمان غیبت آن حضرت کسانی در اعتقاد به امامت او ثابت قدم می مانند که خداوند دل هایشان را با ایمان، امتحان کرده است.[12]

 

در روایتی دیگر از ابوبصیر نقل شده که به امام باقر (ع) عرض کردم: مردم (اهل سنّت) به ما اعتراض می کنند که اگر امامان حقّند، چرا خدا نامی از آن ها در قرآن نبرده است؟ امام باقر (ع) فرمود: در پاسخ آن ها بگویید: خدا نماز را بر پیغمبر (ص) نازل کرد و اسمی از سه یا چهار رکعت آن نبرد، تا این که رسول خدا (ص) آن را توضیح داد و نیز فریضه حج را نازل فرمود، ولی تعداد طواف های هفتگانه آن را نازل نکرد، تا پیغمبر (ص) آن را تفسیر کرد؛ همین طور است امامت ما. خداوند آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» را نازل و پیامبر اولوا الامر را به ائمه اثنی عشر تفسیر فرمود و اگر ساکت می شد و بیان نکرده بود، آل عباس و آل عقیل و یا دیگران مدعی می شدند که مراد از اولی الامر ماییم.... [13]

 

بدین سان پیامبر اسلام (ص) به دستور خدا امامان دوازده گانه را بعد از خود امام و پیشوا معرفی کرده است. این امور نشان می دهد که امام جواد (ع( لایق ترین و شایسته ترین فرد برای رهبری بوده است.

 

ب) جایگاه وفضایل امام

 

بی تردید واگذاری منصب امامت - همان طور که اشاره شد - لیاقت و شایستگی را می طلبد. این شایستگی را هر کسی داشته باشد خداوند مقام امامت را به او عنایت می کند. ممکن است این قابلیت در انسان خردسال باشد یا بزرگ سال. در قرآن از زبان حضرت ابراهیم آمده است: خدایا! امامت را در ذریه من قرار بده و خداوند در جواب فرمود: امامت، عهدی است که به هر کس عطا نمی گردد.[14] خداوند نیز می داند که این مقام را به چه کسی واگذار نماید.[15]

 

شخصیت امام جواد به گونه ای بود که فضایل و ابعاد شخصیت او اعجاب دانشمندان اسلامی، اعم از شیعه و سنّی را برانگیخت و آنان امام را شایسته خلافت دانستند. برای نمونه، ابن جوزی می گوید: «او در علم و تقوا و زهد و بخشش، بر روش پدرش بود.»[16]

 

ابن حجر هیثمی می نویسد: «مأمون، امام جواد (ع) را به دامادی انتخاب کرد، زیرا با وجود کمی سنّ، از نظر علم و آگاهی و حلم، بر همه دانشمندان برتری داشت.»[17]

 

شبلنجی می گوید: «مأمون، پیوسته شیفته او بود، زیرا با وجود کمی سنّ، فضل و علم و کمالِ عقل خود را نشان داده، برهان (عظمت) خود را آشکار ساخت.»[18]

 

ج) مولودی پرخیر و برکت

 

در مجامع شیعه، از امام جواد (ع) به مولودی پر خیر یاد می شد.[19] امام رضا (ع) نیز به مناسبت های مختلف، از فرزند خود با این عنوان یاد می کرد و این موضوع در میان شیعیان، معروف بود. دو تن از شیعیان به نام «ابن اسباط» و «عبّاد بن اسماعیل» می گویند: در محضر امام رضا (ع) بودیم که ابو جعفر را آوردند، عرض کردیم: این همان مولود پرخیر و برکت است؟ حضرت فرمود: «آری، این همان مولودی است که در اسلام با برکت تر از او زاده نشده است.»[20]

 

تولد امام جواد (ع) در شرایطی صورت گرفت که خیر و برکت خاصی برای شیعیان به ارمغان آورد، زیرا عصر امام رضا (ع)، عصر ویژه ای بود و حضرت در تعیین جانشین خود، با مشکلاتی مواجه شد که در عصر امامان قبلی، بی سابقه بوده است. از یک سو پس از شهادت امام کاظم(ع) گروهی به نام «واقفیه» براساس انگیزه های مادی، امامت حضرت رضا (ع) را انکار کردند و از سوی دیگر، امام رضا (ع) تا حدود 47 سالگی فرزند نداشتند و چون احادیث رسیده از پیامبر (ص) حاکی بود که امامان دوازده نفرند. فقدان فرزند برای امام رضا (ع)، هم امامت خود آن حضرت و هم تداوم آن را زیر سؤال می برد و واقفیه این موضوع را دست آویز قرار داده بودند.

 

گواه این معنا، اعتراض «حسین بن قیاما واسطی» به امام هشتم و پاسخ حضرت است. «ابن قیاما» که از سران «واقفیه» بود،[21] طی نامه ای به امام رضا(ع) او را متهم به عقیم بودن کرد. امام (ع) در پاسخ نوشت: از کجا می دانی که من فرزندی نخواهم داشت، سوگند به خدا، بیش از چند روز نمی گذرد که خدا پسری به من عطا می نماید که حق را از باطل جدا می کند.[22] امام رضا (ع) همواره سخنان و دلایل آنان را رد می کرد،[23] تا آن که تولد حضرت جواد (ع) به این سم پاشی ها خاتمه داد و موضع امام و شیعیان، تقویت گردید و اعتبار تشیع بالا رفت.[24]

 

با برکت بودن تولد امام جواد (ع) علاوه بر تقویت شیعیان، دلیل مهم دیگری نیز برای رهبری اوست.

 

د) نبوت برخی انبیا در کودکی

 

درست است که دوران شکوفایی عقل و جسم انسان معمولاً حد و مرز خاصی دارد، ولی چه مانعی دارد که خداوند قادر، برای مصالحی، این دوران را برای بعضی از بندگان خاص خود کوتاه و خلاصه کند. در تاریخ، افرادی بوده اند که در پرتو عنایت خاص خداوندی در سنین کودکی به مقام پیشوایی امتی رسیده اند. در این خصوص نمونه ها و شواهد متعددی وجود دارد؛ از جمله:

 

1 - قرآن درباره حضرت یحیی و رسالت او و این که در دوران کودکی به نبوت برگزیده شده است، می فرماید: «و آتیناه الحکم صبیاً؛[25] ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم.»

 

بعضی از مفسّران، کلمه «حکم» را در آیه به معنای هوش و درایت گرفته اند و بعضی گفته اند: مقصود از این کلمه، «نبوت» است. مؤید این نظریه روایاتی است که در کتاب «اصول کافی» نقل شده است، از آن جمله، روایتی است از امام سجاد (ع) که حضرت طی آن، با تعبیر «حکم» در آیه مزبور، به «نبوت» حضرت یحیی در خردسالی استشهاد می کند و می فرماید:[26] پس از درگذشت زکریا، فرزند او یحیی کتاب و حکمت را از او به ارث برد: «یا یحْیی خُذِ الْکتابَ بِقُوّة وَ آتَیناهُ الحُکمَ صَبِیاً؛[27] ای یحیی! کتاب (آسمانی) را با نیرومندی بگیر، و ما فرمان نبوت را در کودکی به او دادیم.»

 

2 - با این که برای آغاز تکلّم و سخن گفتن کودک معمولاً زمانی حدود دوازده ماه لازم است، ولی حضرت عیسی (ع) در همان روزهای نخستینِ تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود دفاع کرد و یاوه های معاندان را با منطق و دلیل رد کرد، در صورتی که این گونه سخن گفتن و با این محتوا، در شأن انسان های بزرگ سال است.[28]

 

همان طور نوزادی چون عیسی که هنوز شیر می خورد می تواند به پیامبری مبعوث شود، امام جواد (ع) نیز در سنّ کودکی می تواند امام باشد.

 

سنّ، اگر چه در بسیاری از امور یک مقیاس در نظر گرفته می شود اما در نزد خداوند، ملاک معتبری به شمار نمی آید. همیشه کسانی که سنّ و سال بیشتری دارند، در پیش گاه خدا بزرگ تر و بلند مرتبه تر از دیگران نیستند. چه بسا پیر فرتوتی که در نزد پروردگار، مطرود است و چه بسا جوان یا کودکی که در نزد خداوند، محبوب و عزیز است. در واقع، این عمل صالح و نیت پاک و موهبت های الهی و امثال این هاست که به فرد ارج و ارزش می بخشد و نخستین مقیاس به شمار می آید. به علاوه، اعتقاد به نبوت و امامت ممکن نیست مگر پس از ایمان کامل به قدرت خدای متعال بر این که می تواند یک فرد را مجمع فضایل و مرجع معارف گرداند و او را پیشوا و نمونه مردم قرار دهد.

 

ه) گفتار و رویکرد امامان

 

ما شیعیان باور داریم که ائمه اطهار (علیهم السلام)، معصوم اند و رفتار و گفتار آنان حجّت می باشد. بدین سان اگر آنان کسی را امام معرفی کردند بی تردید او امام است. برخی از امامان، هم امام جواد (ع) را رهبر و پیشوا معرفی کرده اند و هم شبهه خردسال بودن او را مطرح و جواب داده اند. افزون بر آن، از این طریق نیز در صدد فرهنگ سازی بودند تا افکار عمومی را آماده پذیرش امامت امام جواد (ع) نمایند.

 

یکی از یاران امام رضا (ع) می گوید: در خراسان در محضر امام رضا (ع) بودیم. یکی از حاضران به امام عرض کرد: سرور من، اگر (خدای نخواسته) پیش آمدی رخ دهد، به چه کسی مراجعه کنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر.[29] در این هنگام آن شخص سنّ حضرت جواد (ع) را کم شمرد، امام رضا (ع) فرمودند: خداوند عیسی بن مریم را در سنّی کمتر از سنّ ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعتِ تازه قرار داد.»[30]

 

ز) انجام دادن وظایف امام

 

یکی از دلایل مهم اثبات امامت، انجام دادنِ وظایف می باشد؛ بدین معنا که اگر کسی توانست رسالتی را که بر عهده امام گذاشته شده است انجام دهد او امام است، حال خردسال باشد یا بزرگ سال. امام جواد (ع) در انجام رسالتِ امامت، موفق بود. او مانند سایر امامان، به هدایت و رهبری مردم پرداخت و در قالب های مختلف به سؤالات و مشکلات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آنان رسیدگی نمود، به گونه ای که در مدت امامت او کسی به رهبری اش اعتراض نکرد. افزون بر آن، رهبری مدبّرانه و حکیمانه او تعجب همگان را بر انگیخت. آنانی که رهبری امام را زیر سؤال برده بودند از ایده و تفکر خود پشیمان شدند. در این جا به بعضی از وظایفی که امام جواد (ع) انجام داد اشاره می کنیم:

 

1 - تربیت شاگردان

 

یکی از ابعاد بزرگ زندگی ائمه، بُعد فرهنگی آنان است. این پیشوایان هر کدام در عصر خود فعالیت فرهنگی داشته، شاگردانی تربیت می کردند و دانش های خود را به کمک آنان در جامعه منتشر می کردند. اما شرایط اجتماعی و سیاسی زمان آنان یک سان نبوده است؛ مثلاً در زمان امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) شرایط اجتماعی، مساعد بود و به همین دلیل تعداد شاگردان و راویان حضرت صادق (ع) بالغ بر چهار هزار نفر می شد، ولی از دوره امام جواد تا امام عسکری (علیهما السلام) به دلیل فشارهای سیاسی و کنترل شدید از طرف حکومت، شعاع فعالیت آن ها بسیار محدود بود و از این نظر تعداد راویان و پرورش یافتگان مکتب آنان نسبت به زمان حضرت صادق (ع) کاهش یافت. در عین حال باید توجه داشت که در میان همین تعداد محدود اصحاب و راویان حضرت، چهره های درخشان و شخصیت های برجسته ای مانند: علی بن مهزیار، احمد بن محمد بن ابی نصر بزنطی، زکریا بن آدم، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازی، احمد بن محمد بن خالد برقی بودند که هر کدام در صحنه علمی و فقهی، وزنه به شمار می رفتند و حتی برخی تألیفات متعددی داشتند.

 

از طرف دیگر، راویان احادیث امام جواد (ع) تنها در محدّثان شیعه خلاصه نمی شوند، بلکه محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن نیز معارف و حقایقی از اسلام را از آن حضرت نقل کرده اند. برای نمونه، خطیب بغدادی احادیثی با سند خود از آن حضرت نقل کرده است.[31] هم چنین حافظ عبدالعزیز بن اخضر جنابذی[32] و مؤلّفانی نیز مانند: ابوبکر احمد بن ثابت، ابو اسحاق ثعلبی و محمد بن مندة بن مهربذ در کتاب های تاریخی و تفسیری خویش روایاتی از آن حضرت نقل کرده اند.

 

2 - بیان احکام و معارف دینی و شبهه زدایی

 

یکی از وظایف بسیار مهم امام، بیان احکام و پاسخ گویی به سؤالات مردم و شبهه زدایی است و امامان (علیهم السلام) در قالب های مختلف، به این وظیفه عمل می نمودند. از سوی دیگر، اگر کسی در بیان احکام دچار اشتباه می شد، آن را بر طرف می کردند. امام جواد (ع) در این زمینه بسیار موفق بود. او با بیان احکام و معارف دینی و جواب پرسش ها و رفع شبهات، هم وظیفه امامت را خوب انجام می داد و هم جایگاه امامت خود را تثبیت کرد، به گونه ای که این امر موجب اطمینان شیعیان گردید، زیرا علی رغم دلایل و شواهد متعدد برای اثبات امامت امام جواد (ع)، برخی از بزرگان و علمای شیعه اختلاف داشتند و سنّ ابو جعفر را برای رهبری کم می دانستند. از این رو شیعیان در سایر شهرها متحیر شدند.[33] به همین دلیل شیعیان اجتماعاتی تشکیل دادند و به منظور حصول اطمینان از این که او دارای علم امامت است، پرسش هایی را مطرح کردند و هنگامی که پاسخ های قاطع و قانع کننده دریافت کردند، آرامش و اطمینان یافتند.

 

برخی مورّخان در این زمینه می نویسند: چون امام رضا (ع) در سال 202 هجری رحلت نمود، سنّ ابوجعفر نزدیک به هفت سال بود، از این رو در بغداد و سایر شهرها در بین مردم اختلاف نظر پدید آمد. «ریان بن صلت»، «صفوان بن یحیی»، «محمد بن حکیم»، «عبدالرحمن بن حجّاج» و «یونس بن عبدالرحمن» با گروهی از بزرگان و معتمدان شیعه، در خانه «عبدالرحمن بن حجّاج» گرد آمدند و در سوگ امام به گریه و اندوه پرداختند... یونس به آنان گفت: دست از گریه و زاری بردارید، باید دید امر امامت را چه کسی عهده دار می گردد و تا این کودک (ابوجعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه کسی باید بپرسیم؟ در این هنگام «ریان بن صلت» برخاست و گلوی او را گرفت و فشرد، و در حالی که به سر و صورت او می زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ایمان می کنی و شک خود را پنهان می داری؟! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتی اگر طفل یک روزه باشد، مثل پیرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتی اگر صد ساله باشد، چون دیگران یک فرد عادی خواهد بود، شایسته است در این باره تأمّل شود. در این هنگام حاضران به توبیخ و نکوهش یونس پرداختند.[34]

 

در آن موقع، موسم حج نزدیک شده بود. هشتاد نفر از فقها و علمای بغداد و شهرهای دیگر رهسپار حج شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه گردیدند، و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام صادق (ع) رفتند. در این هنگام عبد الله بن موسی، عموی حضرت جواد (ع) وارد شد و در صدر مجلس نشست. یک نفر به پا خاست و گفت: این پسر رسول خداست، هرکس سؤالی دارد از وی بپرسد. چند نفر از حاضران سؤالاتی مطرح کردند که وی پاسخ های نادرستی داد...[35] شیعیان، متحیر و غمگین شدند و فقها مضطرب گشتند و قصد رفتن کردند و گفتند: اگر ابو جعفر می توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبداالله نزد ما نمی آمد و جواب های نادرست نمی داد!

 

در این هنگام دری از صدر مجلس باز شد و غلامی به نام «موفّق» وارد مجلس گردید و گفت: این ابو جعفر است که می آید. همه به پا خاستند و از وی استقبال کرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساکت شدند. آن گاه سؤالات خود را با او در میان گذاشتند وقتی که پاسخ های قانع کننده شنیدند، شاد شدند و او را دعا کردند و ستودند و عرض کردند: عموی شما، عبدالله چنین و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است که فردا در پیش گاه او بایستی و به تو بگوید: با آن که در میان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادی؟[36]

 

اسحاق بن اسماعیل که آن سال همراه این گروه بود، می گوید: من نیز در نامه ای ده مسئله نوشته بودم تا از حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسش های من پاسخ داد، از او تقاضا می کنم که دعا کند خداوند بچه ای را که همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتی که مردم سؤالات خود را مطرح کردند، من نیز نامه را در دست گرفته به پا خاستم تا مسائلم را مطرح کنم. امام تا مرا دید، فرمود: ای اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار؟ مدتی بعد همسرم پسری به دنیا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم.[37]

 

3 - فعالیت سیاسی

 

در عصر امام جواد (ع) شرایط به گونه ای بود که وی نمی توانست قیام مسلحانه انجام دهد اما از راه های گوناگون مشروعیت حکومت را زیر سؤال برده و شیعیان خود را حفظ می کرد. آن حضرت به شیعیان دستور داده بود که در حکومت نفوذ کنند. این امر موجب می شد که او از سیاست های ظالمانه حکومت علیه شیعیان آگاه شود و در این باره تصمیم بگیرد. از سوی دیگر، با نفوذ یاران امام در حکومت، شیعیان حفظ می شدند، زیرا کسانی که در حکومت نفوذ کرده بودند به روش های مختلف از ظلم و جنایت حکومت علیه شیعیان جلوگیری می نمودند. هم چنین امام، نمایندگان و وکلایی داشتند که به شهرهای مختلف اعزام شده و در واقع شبکه ارتباطی امام با شیعیان بودند.

 

آنان ضمن گزارش وضع حکومت و شیعیان به امام، به جمع آوری بیت المال نیز می پرداختند و در اختیار امام قرار می دادند. کارگزاران امام در بسیاری از استان ها مانند: اهواز، همدان، سیستان، بُست، ری، بصره، واسط، بغداد، کوفه و قم پخش شده بودند. آنان موظف بودند که در جاهای حساس نفوذ کنند و مناصب مهم را به دست آورند. از این رو محمد بن اسماعیل بن بزیع و احمد بن حمزه قمی، مقام والایی در دستگاه حکومت داشتند. نوح بن درّاج نیز چندی قاضی بغداد و پس از آن قاضی «کوفه» بود. بعضی دیگر از شیعیان مانند حسین بن عبدالله نیشابوری حاکم بُست و سیستان شد و حکم بن علیا اسدی به حکومت بحرین رسید.[38]

 

مرحوم کلینی نقل می کند که حضرت جواد (ع) بنا به درخواست یکی از شیعیانِ بُست و سیستان، طی نامه ای به والی این منطقه سفارش کرد که در اخذ مالیات، بر او سخت نگیرد. والی که از پیروان امام بود، نه تنها بدهی او را بابت مالیات نگرفت، بلکه اعلام کرد تا آن زمان که بر سرکار است وی را از پرداخت مالیات، معاف خواهد کرد. علاوه بر این دستور داد برای او مستمری نیز تعیین کردند.[39]

 

محورهای پژوهش

 

 

 

1 - جایگاه جود و بخشش در سیره و گفتار امام جواد (ع).

 

2 - زندگی سیاسی امام جواد (ع).

 

3 - علل ازدواج امام جواد (ع) با امّ الفضل.

 

4 - جایگاه علمی امام جواد (ع).

 

5 - مناظرات امام جواد (ع).

 

6 - امامت امام جواد (ع) از دیدگاه قرآن و روایات.

 

7 - سیره اخلاقی امام جواد(ع).

 

منابع پژوهش

 

1 - سیدکاظم ارفع، پیشوای نهم (ع).

 

2 - فضل الله صلواتی، تحلیلی از زندگانی و دوران امام محمد تقی (ع).

 

3 - فضل الله کمپانی، حضرت امام محمد تقی (ع).

 

4 - احمد صادقی اردستانی، زندگانی امام جواد(ع).

 

5 - سیف الله یعقوبی قمشه ای، زندگانی امام جواد(ع).

 

6 - حسین عمادزاده، زندگانی امام محمد تقی(ع).

 

7 - عبدالرحیم عقیقی بخشایشی، زندگانی امام محمد تقی (ع)، نهمین پیشوای معصوم.

 

8 - مرتضی مدرسی چهاردهی، زندگانی حضرت امام جواد(ع).

 

9 - جعفر مرتضی عاملی، زندگانی سیاسی امام جواد (ع)، ترجمه سیدمحمد حسینی.

 

10 - سید محمد حسینی شاهرودی، زندگی امام جواد (ع).

 

11 - محمدتقی مدرسی، زندگی و سیمای امام محمد تقی (ع)، ترجمه محمد صادق.

 

12 - محمدجواد نجفی، ستارگان درخشان، ج 11، زندگانی حضرت امام محمد تقی (ع).

 

13 - محمد محمدی اشتهاری، نگاهی بر زندگی امام جواد (ع).

 

14 - عبدالرزاق موسوی مقرّم، نگاهی گذرا بر زندگانی امام جواد (ع)، ترجمه پرویز لولاور.

 

* * *

 

 

 

به ده مقاله از مجموع مقالات ارسالی مشترکان درباره دو موضوع ارائه شده (1 و 2) که بیشترین امتیاز را کسب نمایند، جوایز نفیسی به قید قرعه اهدا خواهد شد. در ضمن به تعدادی از بقیه مقالات پژوهشگران که معیارهای مقاله نویسی در آنها بیشتر رعایت شده باشد، جوایزی اهدا خواهد گردید.

 

 

 

[1] اصول کافی، ج 1، ص 492؛ شیخ مفید، الارشاد، ص، 316. برخی تولد او را در نیمه رجب همان سال نوشته اند: طبرسی، اعلام الوری، ص 344.

 

[2] همان، ص 315 و 492؛ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 379.

 

[3] مسعودی، اثبات الوصیة، ص 209.

 

[4] بحارالانوار، ج 50، ص 15.

 

[5] اصول کافی، ج 1، ص 492؛ شیخ مفید، الارشاد، ص 316؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 344.

 

[6] اصول کافی، ج 1، ص 80.

 

[7] ر.ک: آیة الله مکارم شیرازی و دیگران، پیام قرآن، ج 9، ص 38 و 39.

 

[8] نحل (16) آیه 44.

 

[9] نساء (4) آیه 59.

 

[10] همان، آیه 43 و انبیاء (21) آیه 7.

 

[11] توبه (9) آیه 119.

 

[12] کمال الدین، باب نصّ الله عز و جل علی القائم، ص 253.

 

[13] تفسیر عیاشی، ذیل آیه 59 سوره نساء.

 

[14] بقره (2) آیه 124.

 

[15] انعام (6) آیه 124.

 

[16] تذکرة الخواص، ص 359.

 

[17] الصواعق المحرقة، ص 205.

 

[18] نور الابصار، ص 161.

 

[19] شیخ مفید، الارشاد، ص 319؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 347؛ فتّال نیشابوری، روضة الواعظین.

 

[20] بحارالانوار، ج 50، ص 20.

 

[21] شیخ مفید، الارشاد، ص 318.

 

[22] اصول کافی، ج 1، ص 320؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 346.

 

[23] همان، ص 321.

 

[24] سیدکاظم قزوینی، الامام الجواد من المهد الی اللحد، ص 337.

 

[25] مریم (19) آیه 12.

 

[26] اصول کافی، ج 1، ص 382.

 

[27] مریم (19) آیه 12.

 

[28] همان، آیات 32 - 30.

 

[29] همان، ص 322 و 384؛ شیخ مفید، الارشاد، ص 319؛ فتّال نیشابوری، روضة الواعظین، ص 261؛ علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، ج 3، ص 141؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 346.

 

[30] شیخ مفید، الارشاد، ص 318؛ طبرسی، اعلام الوری، ص 346، 141؛ بحارالانوار، ج 50، ص 21.

 

[31] سیدمحسن امین، اعیان الشیعه، ج 2، ص 35.

 

[32] مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 384.

 

[33] نگاهی گذرا به زندگی امام جواد (ع)، ص 109.

 

[34] همان.

 

[35] همان، ص 110.

 

[36] بحارالانوار، ج 50، ص 98.

 

[37] مسعودی، اثبات الوصیه، ص 215.

 

[38] جاسم حسین، تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم، ترجمه محمدتقی آیت اللهی، ص 79.

 

[39] فروع کافی، ج 5، ص 111.

 

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : شخصیت و مقام امام جواد (علیه السلام)+سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی , میلاد امام جواد ع , امامت امام جواد ع , زندگی امام جواد ع , مدینه , عراق , ایران , شیعه , اسلام , عقاید , دین ,


نوشته شده در شنبه 19 فروردين 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 87 |

نتيجه تصويري براي امام هادي

 

***نسيم معرفت***

 

امام علي بن محمد الهادي عليه السلام در نيمة ذي الحجه سال 212ق نزديک شهر مدينه در روستاي صريا، چشم به دنيا گشود و در ماه رجب سال 254ق در سرّ من رأي (سامرا) توسط معتز عباسي به شهادت رسيد. ايشان پس از پدر بزرگوارش 33 سال امامت شيعيان را بر عهده داشتند.[1]

 

نام مادر آن حضرت سمانه مغربيه بود[2]؛ البته مدنب، حديث و غزال هم گفته اند.[3]

 

لقب هاي آن حضرت را نقي، هادي، امين، طيب، ناصح، مرتضي و... ذکر کرده اند. کنيه اش ابوالحسن است و به ايشان ابوالحسن ثالث مي گويند.[4]

 

امام هادي عليه السلام از آغاز امامت در مدينه حضور داشتند و در مدت اقامت در اين شهر نقش بسيار مهمي در رهبري شيعيان ايفا کردند؛ به طوري که حکومت عباسي از موقعيت ممتاز امام احساس خطر کرده و حضور ايشان در مدينه را به صلاح ندانست، متوکل براي کنترل بيشتر امام عليه السلام تصميم گرفت ايشان عليه السلام را از مدينه به سامرا منتقل کند. در سال 233 ق بنابه گزارش هايي که جاسوسان از فعاليت هاي امام عليه السلام داده بودند، متوکل به يحيي بن هرثمه مأموريت داد تا اين انتقال را انجام دهد. با ورود يحيي بن هرثمه به مدينه، مردم که سخت مشتاق و شيفتة امام خود بودند، اعتراض خود را علني کردند؛ به طوري که يحيي بن هرثمه اعلام کرد که کاري به امام عليه السلام ندارد و هيچ خطري امام عليه السلام را تهديد نمي کند. پس از مدتي به بهانه اين که در منزل امام بر عليه حاکم عباسي سلاح جمع آوري مي شود به خانه امام عليه السلام حمله بردند، ولي چيزي جز قرآن و ادعيه نيافتند. جالب اينکه خود يحيي بن هرثمه پس از بازگشت مي گويد: «چيزي جز بزرگواري، ورع، زهد و شجاعت در او نيافتم».[5]

 

متوکل در ساعات اوليه ورود امام به سامرا به شکلي اهانت آميز با امام برخورد کرد و نه تنها به استقبال حضرت نيامد، بلکه دستور داد ايشان را در محلي که مخصوص گداها بود و به «خان الصعاليک» شهرت داشت، وارد کنند. بعد از استقرار امام هادي عليه السلام در سامرا تمامي رفت و آمدها و ارتباطات امام تحت کنترل بود و به محض شنيدن اينکه امام عليه السلام از اموال و سلاح شيعيان نگهداري مي کند، نظاميان شبانه به خانة امام عليه السلام هجوم مي بردند؛ ولي چيزي به دست نمي آوردند.

 

در طول مدت حضور امام عليه السلام در سامرا هر روز بر عظمت و محبوبيت آن حضرت افزوده مي گشت و همه ناخواسته در برابر امام عليه السلام متواضع و خاشع بودند و سخت محترمش مي داشتند.[6] البته نفوذ امام منحصر به شيعيان نبود و شامل درباريان عباسي هم مي شد. حتي اهل کتاب هم به امام عليه السلام احترام مي گذاشتند.

 

متوکل وقتي در اقدامات خود عليه امام عليه السلام ناکام ماند، به نزديکان خود اعلام کرد که در کار امام هادي عليه السلام درمانده شده است؛ از اين رو به محدوديت و فشار اکتفا نکرد و تصميم به کشتن امام عليه السلام گرفت و حتي اقداماتي هم انجام داد؛ اما پيش از آنکه موفق شود، خود به هلاکت رسيد.[7]

 

برخي از اقدامات امام هادي عليه السلام

 

1. ايجاد آمادگي فکري شيعيان جهت ورود به عصر غيبت

 

فراهم کردن زمينة ورود شيعه به عصر غيبت، از اقدامات اساسي امامان شيعه عليه السلام بود، که همواره شيعيان را متوجه اين امر مي کردند. در اين راستا امام هادي عليه السلام هم اقداماتي انجام داده اند:

 

الف) بيان روايات فراوان در مورد فرا رسيدن و نزديک بودن عصر غيبت؛

 

ب) بشارت به ولادت حضرت حجت ومخفي بودن ولادت و هشدار اين که مبادا مخفي بودن باعث ترديد شما شيعيان گردد؛

 

ج) کم کردن تماس مستقيم شيعيان با حضرت؛ به طوري که در سامرا مسائل شيعيان از طريق نامه يا نمايندگان حضرت پاسخ داده مي شد؛ تا از قبل براي شرايط و تکاليف عصر غيبت و ارتباط غير مستقيم با امام آمادگي داشته باشند؛[8]

 

د) تأييد برخي از کتب فقهي و اصول روايي شيعه

 

و) ارجاع سؤالات شيعيان به وکلا و توجيه وکلا نسبت به پرسش هاي شيعيان؛ با توجه به انحرافات و شبهات آن روز.

 

2. مبارزه با انحرافات

 

غاليان کساني بودند که بر مبنايي نادرست، امامان معصوم عليه السلام را تا مقام خدايي (نعوذبالله) بالا مي بردند. امام هادي عليه السلام ـ همانند امامان قبلي ـ موضع خويش را در قبال آنان روشن مي ساخت و آنان را از گروه شيعه نمي دانست و حتي در نامه هاي مختلف، غاليان را افرادي مشرک و کافر معرفي مي فرمود و بيزاري خويش را از آنان به صورت آشکار اعلام مي نمود.[9]

 

گروه ديگري از منحرفان، صوفيان بودند که معمولاً با کناره گيري از دنيا، به شکل رياکارانه در مقابل امام هادي عليه السلام مي ايستادند. امام هادي عليه السلام شيعيان را از نزديک شدن و هم نشيني با آنان و ورود به جلسه هايشان به شدت برحذر مي داشت و آنان را هم نشينان شيطان و نابود کنندة پايه هاي دين و پيروان اين گروه را نادانان مي دانست و کساني را که به آنها گرايش پيدا مي کردند، احمق معرفي مي فرمود.[10]

 

3. تربيت نيرو و افراد شايسته

 

يکي از اقدامات و فعاليت هاي ائمه عليه السلام پرورش شاگردان و افراد شايسته بوده است. امام هادي عليه السلام نيز با توجه به پراکندگي شيعيان در مناطق مختلف و وجود شبهات و انحرافات، نيروهايي را که استعدادهاي لازم را داشتند شناسايي کرده و آنان را جهت پيش برد اهداف اسلامي تربيت مي فرمودند. اين افراد افزون بر راوياني هستند که سخنان و روايات امام هادي عليه السلام را نقل مي نمودند. برخي از اين افراد همان کساني هستند که وکالت آن حضرت را عهده دار بودند. برجسته ترين اين افراد عبارتند از:

 

1. عبدالعظيم حسني (ره)، که مرقد وي در شهر ري مي باشد و از ياران امام عسکري عليه السلام بوده است.

 

2. حسن بن راشد، مشهور به ابوعلي و وکيل امام هادي عليه السلام بوده است.

 

3. عثمان بن سعيد عمري، که از يازده سالگي در محضر امام هادي عليه السلام بود و بعدها يکي از نايبان خاص امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف شده است.

 

4. تقويت سازمان وکالت

 

با توجه به لزوم ارتباط بين رهبري و پيروان و پراکندگي شيعيان در اقصي نقاط بلاد اسلامي و با وجود خفقان عباسي و لزوم حفظ شيعيان و از همه مهمتر با توجه به اينکه امام عليه السلام در حصر و تحت نظارت و کنترل بوده اند، خيلي از شيعيان در بلا تکليفي به سر مي بردند. به همين علت سازمان وکالت که به صورت مخفي شکل گرفته بود و از زمان امام صادق عليه السلام فعاليت خود را آغاز نمود، در دوران امام هادي عليه السلام نياز به تمهيدات بيشتري داشت.

 

در زمان امام هادي عليه السلام شيعيان ايران، عراق، يمن ومصر ارتباط مستمر و خوبي با حضرت داشتند. وکلاي امام عليه السلام علاوه بر جمع آوري خمس و ارسال آن به امام عليه السلام ، در مسائل کلامي و فقهي نيز نقش سازنده اي داشته اند و در جا انداختن امامت امام بعدي و ورود شيعه به عصر غيبت، تلاش خستگي ناپذيري از خود به نمايش گذاشتند. (البته گاهي افرادي از اين وکلا دستخوش انحراف از خط امام عليه السلام شده و مورد تکذيب آن حضرت هم واقع مي شدند. در اين شرايط کسان ديگري جايگزين آنها مي شدند.[11])

 

اين شبکه ارتباطي چنان اهميت داشت که متوکل را به فکر کنترل و نابودي آن انداخت و با تشکيل نيروهايي ويژه به دستگيري، شکنجه، حبس و شهادت برخي از وکلاي امام عليه السلام در نقاط مختلف اقدام کرد؛ اما موفق نشد اين شبکه گسترده را از ميان بردارد.

 

5. تبيين مقام شامخ امامت از طريق زيارت غديريه و زيارت جامعه

 

در زمان امام هادي عليه السلام اصل امامت بايد معرفي مي گرديد؛ چون ائمه عليهم السلام و فضائل و جايگاه ايشان رو به فراموشي مي رفت. امام هادي عليه السلام پدران و اجداد گرامي خود را با بيان زيارات معرفي مي کردند. مجموعه اين زيارات و ادعيه به عنوان يک دائرة المعارف شيعه به حساب مي آيد و در بردارنده دلايل بسيار استوار در حقانيت ائمه اطهار و اهل بيت عليهم السلام مي باشد.

 

الف) زيارت جامعه کبيره

 

اين زيارت از مشهورترين ، برترين و شناخته شده ترين زيارات ائمه عليهم السلام است. شيعيان نسبت به خواندن آن بخصوص روزهاي جمعه توجه خاصي دارند. شيخ طوسي (ره) در التهذيب و شيخ صدوق (ره) در الفقيه آن نقل کرده اند. علامه مجلسي (ره) در مورد صحت سند آن ـ که به درجه قطع رسيده ـ مي گويد: «اين زيارت داراي بهترين سند، عميق ترين مفهوم، فصيح ترين الفاظ، بليغ ترين معناو عالي ترين شأن است.[12] امام هادي عليه السلام در اين زيارت شاخصه ها و پايه هاي اصلي شيعه را بيان فرمودند.

 

ب) زيارت غديريه

 

اين زيارت به زيارت اميرالمؤمنين در عيد غدير خم معروف است. در سالي که معتصم امام عليه السلام را از مدينه به سامرا فراخواند، ايشان به زيارت امام علي عليه السلام در نجف اشرف رفته و اين زيارت را قرائت کردند که در ضمن آن يکصد و پنجاه منقبت از مناقب امام علي عليه السلام بيان فرموده و از برخي مشکلات سياسي و اجتماعي که ايشان را آزرده کرده بود، سخن گفتند.

 

اين زيارت از زيباترين، اصيل ترين، بديع ترين و پربارترين زيارت هاست. در زماني اين زيارت توسط امام هادي عليه السلام قرائت شد که امامت به فراموشي سپرده شده بود. امام هادي عليه السلام در ضمن زيارت با ترسيم مظلوميت امام علي عليه السلام و هشدار به مردم، آنان را از خواب غفلت بيدار مي کند.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

*. کارشناس تاريخ و مهدويت

 

[1] . شيخ مفيد، ارشاد، ص327.

 

[2] . همان، ص307.

 

[3] . حسيني، محمدرضا، تاريخ اهل البيت عليه السلام ، ص123.

 

[4] . مناقب آل ابي طالب عليه السلام ، ج4، ص401، به کوشش محمدحسين دانش آشتياني و سيد هاشم رسولي محلاتي.

 

[5] . ابن جوزي، تذکرة الخواص، ص359.

 

[6] . اربلي، کشف الغمة، ج2، ص398؛ تحقيق سيد هاشم رسولي.

 

[7] . ابن طاووس، جمال الاسبوع بکمال العمل المشروع، ص27 (به نقل از تاريخ تشيع، ج1، ص292).

 

[8] . محمد جواد طبسي،حياة الامام العسکري عليه السلام ، صص325-316 (با اندکي تصرف و تلخيص).

 

[9] . اختيار معرفة الرجال، ص519، (به نقل از تاريخ تشيع، ج1، ص 294).

 

[10] . خوانساري، محمد باقر، روضات الجنات، صص 135 ـ 134، (به نقل از تاريخ تشيع، ج1، ص 294).

 

[11] . رسول جعفريان، حيات فکري و سياسي امامان شيعه، ص513.

 

[12] . مزارالبحار، به نقل از باقر شريف قرشي، زندگاني امام علي الهادي عليه السلام ، ص168.

 

http://www.hawzah.net/fa/Magazine/View/6024/6029/63104/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85

 

** زندگينامه امام هادي(ع)+وبلاگ روستاي سادات محله بوجايه-لاهيجان+




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگينامه علمی و ... امام هادي(ع)+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , امام علی النقی ع , زیارت جامعه کبیره از امام هادی ع است ,


نوشته شده در شنبه 12 فروردين 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 53 |

 

***نسیم معرفت**

به نام خدا


**شخصیت حضرت ولی عصر امام زمان(عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ)


 

حضرت مهدی (عج) امام دوازهمین و آخرین امام شیعیان، یگانه فرزند امام عسکری علیه السلام (یازدهمین امام شیعیان) است که علی رغم مراقبت های ویژه مأموران حکومت عباسی در سحرگاه نیمه شعبان ۲۵۵ ق در سامرّا در خانه امام عسکری علیه السلام چشم به جهان گشود.

 

تولد مخفیانه آن حضرت بی شباهت به تولد حضرت موسی علیه السلام و حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام نیست. همان گونه که این دو پیامبر بزرگ الهی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی فرعونیان و نمرودیان به اراده خداوند و به سلامت در کنار کاخ فرعون و نمرود متولّد شدند، حضرت مهدی(عج) نیز در حالی که جاسوسان و مأموران خلیفه عباسی تمام وقایع خانه امام یازدهم علیه السلام را زیر نظر داشتند، در کمال امنیت و بدون آن که دشمنان بویی ببرند، قدم به جهان هستی گذاشتند و پس از پنج سال زندگی تحت سرپرستی پدر، و مادر بزرگوارشان نرجس خاتون، در سال ۲۶۰ ق به دنبال شهادت حضرت عسکری علیه السلام ـ همچون حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یحیی علیه السلام که در سنین کودکی عهده دار نبوّت شده بودند ـ در پنج سالگی منصب امامت شیعیان را عهده دار شدند. آن بزرگوار پس از سپری شدن دوران غیبت با تشکیل حکومت عدل جهانی احکام الهی را در سرتاسر زمین حاکمیت خواهد بخشید.[۱]

 

ولادت امام زمان (عج)

 

ادله تاریخی و روائی ولادت و حیات حضرت مهدی (ع) زیاد است از جمله:

 

۱٫بسیاری از دانشمندان نامدار اهل سنت پذیرفته و در کتاب هایشان متذکر شده اند که : مهدی موعود فرزند امام حسن عسکری (ع) است و در سامراء در سال ۲۵۵ هجری متولد شده است و در پس پرده زندگی می کند و روزی به امر خداوند ظهور خواهد کرد

 

۲٫امام عسکری (ع) قبل از ولادت فرزندش امام مهدی (عج)از ولادت حضرت خبر داده بود، از جمله به عمه اش «حکیمه خاتون»فرمود: در شب پانزدهم شعبان فرزندم مهدی از نرگس خاتون متولد می شود. [۲]

 

محمد بن علی بن حمزه می گوید از امام عسکری (ع) شنیدم: ولادت حجت خدا بر بندگان و امام و جانشین من در پانزدهم شعبان سال ۲۵۵ در هنگامه طلوع فجر است. [۳]

 

امام عسکری (ع) افزون بر این که قبل از ولادت امام مهدی بشارت داد و بعد از تولد به خواص خبر داد که مهدی موعود ولادت یافته است، گام دیگری برداشت ،و آن این بود که برای افزایش ایمان و اطمینان شیعیان، فرزندش امام مهدی را به تعدادی نشان داد.

 

ابراهیم بن محمد می گوید: در خانه عسکری کودک زیبایی را دیدم، از حضرت پرسیدم: یابن رسول الله این کودک کیست؟ حضرت فرمود «این کودک من است. این جانشین من است ».[۴]

 

امام حسن عسکری (ع) با وجود اوضاع خطرناک، باز هم برای هدایت مردم، فرزندش را به گروه کثیری از معتمدین نشان داد و تولدش را به جماعتی از ثقات خبر داد، ولی در عین حال سفارش می کرد که موضوع را از دشمنان مکتوم دارند.

 

بعد از بشارت های امام عسکری (ع) و نشان دادن فرزند بزرگوارشان مهدی، به خواص و افراد مورد اطمینان فرمودند که اینک نوبت خواص است که اقدام نمایند و وجود امام مهدی را به اطلاع دیگر شیعیان برسانند تا آنان را از شک و حیرت نجات دهند.

 

افرادی همانند حکیمه خاتون، حسن بن حسین علوی، حسن بن منذر معاویه بن حکیم، علی بن بلال، احمدبن هلال، احمد بن اسحاق، علی بن ابراهیم مهزیار و دیگران کوشیدند و ولادت امام مهدی (عج)را به اطلاع شیعیان رساندند.

 

بعد از شهادت امام عسکری (ع) ، امام مهدی (عج) از طریق نشان دادن کرامت ها و شواهد صدق در برخی موارد مستقیماً توسط امام مهدی (عج) و در برخی موارد با واسطه سفیران به شیعیان بیان می شد.

 

اسحاق بن یعقوب می گوید: از عثمان بن سعید شنیدم که می گفت : مردِی از اهل عراق نزد من آمد و مالی را برای امام (ع) آورد، حضرت آن را پس داد و فرمود: حق پسر عمویت را که چهارصد درهم است، از آن بپرداز۱ آن مرد مبهوت و متعجب شد و حساب اموال خود را بررسی کرد و معلوم شد که پسر عمویش چهارصد درهم از او طلب دارد. آن را برگرداند، سپس مبلغ باقی مانده را تسلیم حضرت نمود و حضرت پذیرفت.[۵]

 

علاوه این که عدۀ زیادی از علما و معتمدین که تردیدی در سخنانشان نیست به گونه های مختلف به محضر آن حضرت شرفیاب شدند. نتیجه این که با توجه به اخبار فراوان پیرامون ولادت حضرت بقیه الله و با توجه قرائن دیگر  مانند ملاقات ها، هر شخص منصف و بی غرضی یقین و قطع به وجود مقدس امام عصر پیدا می کند.

 

برای اطلاع بیشتر به سؤال ۱۳۶۹ (سایت: ۱۳۹۷) نمایه دلایل عقلی و نقلی زنده بودن امام زمان(عج) مراجعه کنید.

 

مادر امام زمان

 

مادرگرامی حضرت مهدی، امام زمان (عج) ملیکه دختر یشوعا دختر قیصر روم است که نام دیگر ایشان نرگس خاتون است.این زن با فضیلت به طرز معجزه آسایی در یکی از جنگ های قیصر روم با مسلمانان به اسارت مسلمانان در آمد و توسط امام علی النقی (ع) خریداری شد و به همسری امام حسن عسکری (ع) در آمد و حضرت مهدی عج از ایشان متولد گردد.

 

در کتاب غیبت شیخ طوسى آمده است: روزى کافور غلام امام على النقى (ع) نزد من آمد و مرا احضار کرد، چون خدمت حضرت رسیدم فرمود: اى بشر! تو از اولاد انصار هستى دوستى شما نسبت به ما اهل بیت پیوسته میان شما برقرار است، به طورى که فرزندان شما آن را به ارث می برند و شما مورد وثوق ما می باشید. می خواهم تو را در مقام دوستى با ما فضیلتى دهم و این رازى که با تو در میان می گذارم بر سایر شیعیان پیشى می گیرى. سپس نامۀ پاکیزه‏اى به خط و زبان رومى مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارک مهر نمود و کیسه زردى که دویست و بیست اشرفى در آن بود بیرون آورد و فرمود: این را گرفته به بغداد می روى و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور می یابى. چون کشتى حامل اسیران نزدیک شد، و اسیران را دیدى، مى‏بینى بیشتر مشتریان، فرستادگان اشراف بنى عباس و قلیلى از جوانان عرب می باشند. در این موقع مواظب شخصى بنام “عمر بن زید” برده فروش باش که کنیزى را به اوصافى مخصوص که از جمله دو لباس حریر پوشیده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتریان حفظ می کند، به مشتریان عرضه می دارد.

 

در این وقت صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقیقى می شنوى که بر اسارت و هتک احترام خود می نالد، یکى از مشتریان به عمر بن زید خواهد گفت عفّت این کنیز رغبت مرا به وى جلب نموده، او را به سیصد دینار به من بفروش! کنیزک به زبان عربى می گوید: اگر تو حضرت سلیمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم بیهوده مال خود را تلف مکن! فروشنده می گوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیزک می گوید: چرا شتاب می کنى؟ بگذار خریدارى پیدا شود که قلب من به او و وفا و امانت وى آرام گیرد.

 

در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامۀ لطیفى هستم که یکى از اشراف به خط و زبان رومى نوشته و کرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به کنیزک نشان بده تا در بارۀ نویسندۀ آن بیاندیشد.

 

اگر به وى مایل گردید و تو نیز راضى شدى من به وکالت او، کنیزک را می خرم.

 

بشر بن سلیمان می گوید: آن چه امام على نقى (ع) فرموده بود امتثال نمودم.

 

چون نگاه کنیزک به نامه حضرت افتاد سخت گریست، سپس رو به عمر بن زید کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد نمود که اگر از فروش او به صاحب وى امتناع کند خود را هلاک خواهد کرد، من در تعیین قیمت او با فروشنده گفتگوى بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام به من داده بود راضى شد.

 

من هم پول را به وى تسلیم نمودم و با کنیزک که خندان و شادان بود به محلى که در بغداد اجاره کرده بودم آمدیم. در آن حال با بی قرارى زیاد نامه امام را از جیب بیرون آورده می بوسید و روى دیدگان و مژگان خود می نهاد و بر بدن و صورت می کشید.

 

من گفتم: عجبا! نامه‏اى را می بوسى که نویسندۀ آن را نمی شناسى! گفت: من ملیکه دختر یشوعا پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است و نسبم به شمعون وصى حضرت عیسى (ع) می رسد، بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم. جد من قیصر می خواست مرا که سیزده سال بیشتر نداشتم براى پسر برادرش تزویج کند سیصد نفر از رهبانان و قسیسین نصارى از دودمان حواریین عیسى بن مریم (ع) و هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشکر و بزرگان مملکت را جمع نمود. آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات را روى چهل پایه نصب کرد. چون پسر برادرش را روى آن نشانید و صلیب ها را بیرون آورد و اسقف ها پیش روى او قرار گرفتند و سفرهاى انجیل ها را گشودند، ناگهان صلیب ها از بلندى به روى زمین فرو ریخت و پایه‏هاى تخت در هم شکست.

 

پسر عمویم با حالت بی هوشى از بالاى تخت بر روى زمین افتاده و رنگ صورت اسقف ها دگرگون گشت و سخت لرزیدند.

 

بزرگ اسقف ها چون این را دید رو به جدم کرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهدۀ این اوضاع منحوس که نشانۀ زوال دین مسیح و مذهب پادشاهى است، معاف بدار! جدم نیز اوضاع را به فال بد گرفت، با این حال به اسقف ها دستور داد تا پایه‏هاى تخت را استوار کنند و صلیب ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر بدبخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وى تزویج نمایم، باشد که با این وصلت میمون، نحوست آن برطرف گردد. چون دستور او را عملى کردند، آن چه بار نخست روى داده بود تجدید شد. مردم پراکنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت و پرده‏ها بیفتاد.

 

شب هنگام در خواب دیدم مثل این که حضرت عیسى و شمعون وصى او و گروهى از حواریین در قصر جدم قیصر اجتماع کرده‏اند و در جاى تخت منبرى که نور از آن مى‏درخشید قرار دارد.

 

چیزى نگذشت که «محمد» (ص) پیغمبر خاتم و داماد و جانشین او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند، حضرت عیسى (ع) به استقبال شتافت و با محمد (ص) معانقه کرد و محمد (ص) فرمودند: یا روح اللَّه! من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون، براى فرزندم آمده‏ام، و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکرى (ع) نمود. حضرت عیسى نگاهى به شمعون کرده و گفت: شرافت به سوى تو روى آورده با این وصلت با میمنت موافقت کن. او هم گفت: موافقم. پس محمد (ص) بالاى منبر رفت و خطبه‏اى انشاء فرمود و مرا براى فرزندش تزویج کرد، و حضرت عیسى و فرزندان خود و حواریون را گواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بیم جان خواب خود را براى پدر و جدم نقل نکردم، و همواره آن را پوشیده می داشتم. بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسکرى (ع) موج می زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم لاغر و رنجور گشتم و سخت بیمار شدم.

 

جدّم تمام پزشکان را احضار نمود و از مداواى من استفسار کرد، و چون مأیوس گردید گفت: نور دیده! هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بکوشم؟ گفتم: پدر جان! اگر در به روى اسیران مسلمان بگشائى و آنها را از قید و بند و زندان‏ آزاد گردانى امید است که عیسى و مادرش مرا شفا دهند. پدرم تقاضاى مرا پذیرفت و من نیز به ظاهر اظهار بهبودى کردم و کمى غذا خوردم. پدرم از این واقعه خشنود گردید و سعى در رعایت حال اسیران مسلمان و احترام آنان نمود.

 

چهارده شب بعد از این ماجرا باز در خواب دیدم که حضرت فاطمه (س) با مریم و حوریان بهشتى به عیادت من آمده‏اند. حضرت مریم روى به من نمود و فرمود: این بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است. من دامن مبارک او را گرفتم و گریه نمودم و از نیامدن امام حسن عسکرى (ع) به دیدنم، شکایت کردم. فرمود: او به عیادت تو نخواهد آمد؛ زیرا تو مشرک به خدا و پیرو مذهب نصارى هستى. این خواهر من مریم است که از دین تو به خداوند پناه می برد.

 

اگر می خواهى خدا و عیسى و مریم از تو خشنود باشند و میل دارى فرزندم به دیدنت بیاید، به یگانگى خداوند و این که محمد پدر من خاتم پیغمبران است گواهى‏ بده. چون این کلمات را ادا نمودم، فاطمه (س) مرا در آغوش گرفت و بدین گونه حالم بهبود یافت. سپس فرمود: اکنون منتظر فرزندم حسن عسکرى باش که او را نزد تو خواهم فرستاد. چون از خواب برخاستم، شوق زیادى براى ملاقات حضرت در خود حس کردم. شب بعد امام را در خواب دیدم و در حالى که از گذشته شکوه می نمودم گفتم: اى محبوب من! من که خود را در راه محبت تو تلف کردم! فرمود: نیامدن من علتى جز مذهب سابق تو نداشت و اکنون که اسلام آورده‏اى هر شب به دیدنت مى‏آیم تا موقعى که فراق ما مبدل به وصال گردد. از آن شب تا کنون شبى نیست که وجود نازنینش را به خواب نبینم.

 

بشر بن سلیمان می گوید: پرسیدم چگونه به میان اسیران افتادى؟ گفت در یکى از شب ها در عالم خواب امام حسن عسکرى (ع) فرمود: فلان روز جدت قیصر لشکرى به جنگ مسلمانان می فرستد تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتکاران‏ همراه عده‏اى از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو. سپس پیشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و کار من بدین گونه که دیدى انجام پذیرفت، ولى تا کنون به کسى نگفته‏ام نوه پادشاه روم هستم.

 

حتى پیر مردى که من در تقسیم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسید، ولى من اظهارى نکردم و گفتم: نرجس! گفت: نام کنیزان؟ بشر می گوید: گفتم: عجب است که تو رومى هستى و زبانت عربى است؟! گفت جدم در تربیت من جهدى بلیغ داشت. او زنى را که چندین زبان می دانست معین کرده بود که صبح و شام نزد من آمده زبان عربى به من بیاموزد و به همین جهت عربى را به خوبى آموختم.

 

بشر می گوید: چون او را به سامره خدمت امام على نقى (ع) آوردم حضرت از وى پرسید: عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پیغمبر را چگونه دیدى؟ گفت: در باره چیزى که شما از من داناتر می باشید چه عرض کنم؟  فرمود: می خواهم ده هزار دینار یا مژده مسرت انگیزى به تو بدهم، کدام یک را انتخاب می کنى؟ عرض کرد: مژده فرزندى به من دهید! فرمود: تو را مژده به فرزندى می دهم که شرق و غرب عالم را مالک شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس که پر از ظلم و جور شده باشد.

 

عرض کرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن کس که پیغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود. در آن شب عیسى بن مریم و وصىّ او تو را به کى تزویج کردند؟ گفت: به فرزند دلبند شما! فرمود او را می شناسى؟ عرض کرد: از شبى که به دست حضرت فاطمه زهرا (ع) اسلام آوردم شبى نیست که او به دیدن من نیامده باشد.

 

در این وقت امام دهم به «کافور» خادم فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید. چون آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهر! این زن همان است که گفته بودم. حکیمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از دیدارش‏ شادمان گردید. آن گاه امام على نقى (ع) فرمود: خواهرم! او را به خانه خود ببر و فرایض دینى و اعمال مستحبه را به او بیاموز که او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد (ص) است.[۶]

 

عصمت مادر امام زمان

 

عصمت در لغت به معناى مصون و محفوظ بودن و در اصطلاح به معناى مصون و محفوظ بودن از خطا و لغزش و گناه است. این مصونیت از خطا و گناه دو گونه فرض است. الف: مصونیت و معصومیت کلى، در تمامى ادوار عمر (از بدو تولد تا آخر) از تمامى سهو و نسیان و عصیان و خطا در فراگیرى و تعلیم و اجرا ی دین الاهى. این امر تنها در انبیا و ائمه‏ (ع) تحقق یافته و بر تحقق آن در دیگران، (غیر از فرشته)، دلیلى نداریم.[۷] اما عصمت نسبى، قابل شدت و ضعف و در افراد مختلف، متفاوت و متغیّر است. در امور دین چه بسا پس از تلاش‏ها و ریاضت‏ها و تهجدهاى عدیده تا حدودى فراهم و به واسطۀ همان‏ها حفظ مى‏گردد، بدون این که تضمینى براى حفظ آن تا آخر عمر باشد. از این رو عصمت نسبى را با توجه به شدت و ضعف آن مى‏توان به سایرین هم نسبت داد. از این حالت در افراد عادى با عنوان “ملکۀ عدالت” یاد مى‏شود؛ یعنى شخص به گونه‏اى است که لغزش عمدى و کبیره از او دیده نمى‏شود.

 

شیعه براى هیچ کس جز انبیا (ع) و اهل بیت عصمت و طهارت (حضرت زهرا و ۱۲ امام‏) عصمت کلیه را قایل نیست. در عین این که کمال احترام را براى امام زادگان و وابستگان به آن بزرگواران و نیز علمای وارسته و فاضل قایل است و هیچ نسبت گناه یا کار ناپسندى را نسبت به آنان روا نمى‏دارد.

 

پس نفى عصمت کلیه از سایرین، به معناى نسبت گناه یا تهمت به ایشان نیست.

 

در مورد مادران ائمه ‏(ع) و خواهران و سایر برادران ایشان نیز چنین است؛ یعنى عصمت به آن معناى عالى، به آنها نسبت داده نمى‏شود، چنان چه نسبت دادن عصیان و طغیان نیز به ایشان مطرود است. در مورد مادران ائمه ‏(ع) از جمله مادر امام زمان (عج)، همین امر جریان دارد؛ زیرا بنا به نقل تواریخ، ایشان امه‏اى (کنیزی) بودند که بنا به نقلى: “ملیکه (صیقل) دختر یشوعا فرزند قیصر روم و مادرش از نوادگان شمعون بن حمون بن صفا، وصى عیسى (ع)بوده و به عنوان اسیر، توسط امام هادى (ع) براى امام حسن عسکرى (ع) خریدارى گردیده است.” و بنا به نقلى دیگر: “کنیزکى در منزل حکیمه بنت على الهادى (ع) بوده که توسط این خواهر به برادرش بخشیده شده است.” و به هر حال بخشى از عمر خویش را مسلمان نبوده و پس از اسارت و ورود به بیت وحى مسلمان شده و تربیت اسلامى یافته و از ارجاس شرک تطهیر گشته و شایستگى همسرى معصوم (ع) و باردارى و تولد معصومى دگر را یافته‏اند. چنان چه سرنوشت برخى دیگر از مادران ائمه ‏(ع) نیز چنین است.[۸]

 

در عین حال شکى نیست که مادر معصوم بودن، لیاقت و شایستگى وافرى را طالب و خود امتیازى والاست. بلکه طهارت رحم مادران، یکى از امتیازات ائمه ‏(ع) محسوب مى‏گردد. از این رو در زیارت معصومین ‏(ع) شهادت مى‏دهیم که: “خداوند شما را با عنایت خود از اصلاب مطهر منتقل نمود و از ارحام مطهرات پدید آورد به گونه‏اى که پلیدى‏هاى جاهلیت و فتنه‏هاى خودپرستى شما را آلوده نکرد. شما پاک و منزهید، منشأ شما (پدران و مادران شما) نیز پاک و منزه اند…”.[۹] در زیارتنامۀ مخصوص به ایشان (ع) در سامرا نیز چنین آمده است:

 

سلام بر مادر امام و به ودیعت گیرندۀ اسرار الاهى و حمل کنندۀ شریف ترین انسان‏ها، سلام بر تو اى راست گوى مورد رضایت…، سلام بر تو اى پاکیزۀ پرهیزگار…، من شهادت مى‏دهم که تو کفالت امام مهدى (عج) را به خوبى انجام داده و امانت را ادا نموده‏اى…، پس خدا از تو خشنود باشد تو را راضى نماید و بهشت را منزل و جایگاه تو نماید، پس این عطایا و اولیت‏ها که خدا به تو عنایت نموده، گواراى وجود باشد”.[۱۰]

 

نتیجه این که مادر حضرت حجت (عج) به آن معنایى که در ۱۴ معصوم ‏(ع) مصطلح است، معصوم نبوده، لکن، پس از ورود به خانۀ امام حسن عسکرى (ع) از عصمت نسبى برخوردار گشته‏اند، تا قابلیت حمل امام عصر (عج) و شیردهى و کفالت او را از آنِ خود نموده و بر سایر زنان شرافت یافته‏اند و براى ائمه ‏(ع) و شیعیان از احترام و جایگاه ویژه‏اى برخوردارند.

 

منابع و مآخذ:

 

۱٫ مصباح یزدى، محمد تقى، معارف قرآن (راه و راهنماشناسى)، ج ۴ و ۵، ص ۲۱۲ – ۱۴۷٫

 

۲٫ مصباح یزدى، محمد تقى، آموزش عقاید، ج ۲ و ۱، ص ۲۶۰ – ۲۳۲، درس ۲۴ – ۲۶٫

 

۳٫ قمى، شیخ عباس، مفاتیح الجنان.

 

۴٫ قمى، شیخ عباس، منتهى الامال، ص ۹۴۰، ۱۰۴۴ – ۱۰۵۰٫

 

امام زمان و شباهت با پیامبران

 

در روایات اسلامی شباهت های امام زمان با برخی از پیامبران این گونه بیان شده است:

 

است:

 

اول. شباهت حضرت مهدی (عج) با پیامبران اولو العزم.

 

۱٫ شباهت حضرت مهدی (ع) به حضرت محمد (ص).

 

از حضرت رسول اکرم (ص) روایت شده است که فرمودند: مهدی از فرزندان من است اسم او اسم من، کنیه اش کنیۀ من، و از نظر خلق (آفرینش) و خلق (اخلاق) شبیه ترین مردم به من است.

 

از این روایت استفاده می شود که حضرت مهدی (ع) شبیه ترین مردم از جهت قیافه و شکل ظاهری، اخلاق و کردار و رفتار به حضرت محمد (ص) است.[۱۱]

 

۲. شباهت حضرت (عج) با حضرت ابراهیم (ع).

 

از امام صادق (ع) روایت شده است که رشد ابراهیم (ع ) مانند معمول بچه ها نبوده است او در یک روز به قدری رشد می کرد که دیگران در یک هفته رشد می کردند. قائم (ع) نیز بر اساس روایت حکیمه چنین بوده است.[۱۲]

 

۳٫ شباهت حضرت (عج) با حضرت موسی (ع).

 

امام زین العابدین (ع) در قسمتی از یک روایت می فرمایند: موسی (ع) از قومش دو غیبت داشت که یکی از دیگری طولانی تر بود، غیبت اوّل از مصر بود و غیبت دوم هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت، قائم (ع) نیز دو غیبت داشته که یکی از دیگری طولانی تر است.[۱۳]

 

۴. شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت عیسی (ع).

 

الف. امام باقر (ع) می فرمایند: اما شباهت آن حضرت به عیسی (ع) اختلاف مردم در مورد او است که عده ای می گویند هنوز به دنیا نیامده، گروهی می گویند فوت کرده و عدّۀ دیگری می گویند کشته شده و به دار آویخته شده است. در مورد حضرت قائم (ع) نیز چنین اختلافی وجود دارد.

 

ب. همچنان که عیسی (ع) فرزند بهترین زنان زمانش بود و در شکم مادر تکلم می کرد و در گهواره سخن می گفت و خداوند او را به آسمان برد و به اذن خداوند مرده را زنده می کرد، حضرت قائم (ع) نیز چنین است.

 

۵. شباهت حضرت حجت (ع) با حضرت نوح (ع).

 

الف. امام زین العابدین (ع) می فرمایند: در قائم (عج) سنتی از نوح (ع) است و آن طول عمر است.[۱۴]

 

ب.نوح (ع) زمین را با سخن خود از کافران پاک کرد و گفت پروردگارا بر روی زمین، احدی از کافران بر جای مگذار،[۱۵] قائم (عج) نیز زمین را از لوث وجود کافرین پاک می گرداند تا جایی که هیچ اثری از آنها باقی نماند.[۱۶]

 

دوم. شباهت حضرت مهدی با دیگر پیامبران.

 

۱٫ شباهت حضرت (ع) با حضرت آدم (ع).

 

همان گونه که خداوند آدم را خلیفه خود در زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت و در سورۀ بقره آیه ۳۰ چنین فرمود: “إنّی جاعل فی الارض خلیفه” همانا من در روی زمین برای خود جانشین قرار دادم، حضرت حجت (عج) را نیز وارث زمین و خلیفه خود در زمین قرار خواهد داد، چنان که از حضرت امام صادق (ع) روایت شده است که در تفسیر آیه ۵۵ سورۀ نور: “خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام داده اند وعده داده که آنان را در زمین خلافت بخشد” فرمود: او قائم و اصحابش می باشند و او هنگام ظهور در مکه در حالی دست بر صورت می کشد می گوید” الحمد لله الذی صدقنا وعده و اورثنا الأرض” سپاس خداوندی را که به وعده اش در بارۀ ما عمل کرد و زمین را به میراث ما در آورد.

 

۲٫ شباهت حضرت مهدی (عج) با حضرت هابیل (ع).

 

نزدیک ترین و خویشاوندترین افراد؛ یعنی برادرش قابیل، هابیل را کشت؛ نزدیک ترین و خویشاوندترین افراد، نیز قصد کشتن امام قائم (ع) را نمود و او عموی حضرت (عج) جعفر کذاب بود.[۱۷]

 

۳٫ شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت هود (ع) .

 

هم چنان که حضرت نوح، ظهور حضرت هود را بشارت داده بود و خداوند کافران را به وسیله او هلاک کرد،[۱۸] قائم (ع) را نیز با تمام خصوصیات، پدران بزرگوارش مژده داده اند و غیبت و ظهورش را بیان فرموده اند و خداوند به وجود او جمعی از کافران را نابود می کند.[۱۹]

 

۴٫ شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت اسماعیل (ع).

 

خداوند تبارک و تعالی همان گونه که به ولادت اسماعیل (ع)بشارت داده است به ولادت قائم (ع) نیز بشارت داده است.[۲۰] همان گونه که برای حضرت اسماعیل چشمه زمزم از زمین جوشید برای قائم (ع) نیز آب از سنگ سخت خواهد جوشید.[۲۱]

 

۵٫ شباهت حضرت حجت (ع) با حضرت یوسف (ع).

 

الف. ابوبصیر از امام باقر (ع) روایت کرده که فرمودند: حضرت قائم (ع) شباهتی به حضرت یوسف دارد. راوی می گوید: عرض کردم آن چیست؟ فرمود: غیبت و در انتظار فرج بودن.

 

ب. امام باقر (ع) در قسمتی از روایت دیگری فرمود: همان گونه که امر حضرت یوسف از پدرش با وجود نزدیک بودن مسافت بین آن حضرت و پدر و خاندانش، پوشیده بود مهدی (عج) نیز با وجود نزدیکی به شیعیان، از آنان مخفی هستند.

 

ج. یوسف مدت طولانی غایب شد تا برادرانش بر او داخل شدند حضرت آنها را شناخت، اما آنها وی را نشناختند. امام مهدی (عج) نیز مدّتی است که غایب شده اند و در عین آن که در میان مردم راه می روند و آنان را می شناسند، امّا آنان او را نمی شناسند.

 

د. یوسف (ع) زیباترین اهل زمانش بود و از پیامبر اکرم (ص ) روایت شده که فرمودند: مهدی (ع) طاووس اهل بهشت است.

 

هـ. خداوند امر یوسف (ع) را در یک شب اصلاح فرمود که پادشاه مصر آن خواب را دید و از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که فرمود: مهدی از ما اهل بیت است خداوند امر او را در یک شب اصلاح می کند.

 

۵٫ شباهت حضرت امام زمان (ع) با حضرت خضر (ع).

 

خداوند تبارک و تعالی عمر حضرت خضر (ع) را طولانی نمود و این موضوع نزد شیعه و سنی، مورد قبول است، در مورد حضرت قائم (عج) نیز این گونه عمل کرده و عمرش را طولانی قرار داده است و همین طور از بعضی از روایات استفاده می شود که حکمت عمر طولانی حضرت خضر (ع) این است که دلیلی بر طول عمر قائم (ع) باشد.

 

۶٫ شباهت حضرت (ع) با حضرت زکریا (ع).

 

حضرت زکریا در مصیبت حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) سه روز گریه کرد (چنان که در خبر احمد بن اسحاق آمده است[۲۲]) قائم (ع) نیز تمام عمر و در همه زمانش[۲۳] بر آن حضرت می گرید چنان که در زیارت ناحیه مقدسه آمده است (لاندبنک صباحا و مساء و لابکین علیک بدل الدموع دما)شب و روز بر تو ندبه می کنم و به جای اشک بر تو خون می گریم.[۲۴]

 

چهرۀ ظاهری امام زمان (عج)

 

چهره و شکل ظاهری امام زمان (ع) در روایات متعددی توصیف شده است ازجمله :

 

۱٫امام زمان (عج) بعد از شهادت پدرش هنگامی که برای نماز بر پیکر پاک پدر حاضر شدند، مردم او را مشاهده کردند در حالی که طفلی گندم گون بود و موهای فر داشت و بین دندان های جلوی او باز بود.[۲۵]

 

۲٫ سن‌ آن حضرت زیاد و چهره‌ایشان جوان است به گونه‌ای که در نظر بیننده چهل ساله یا کمتر می‌نماید و از نشانه‌های ایشان آن است که تا زمان وفات پیر نمی‌شود.[۲۶]

 

۳٫ شیخ طوسی از برخی کسانی که حضرت را در طول غیبت صغرا مشاهده کردند نقل می کند که آن حضرت جوانی زیبا رو، با بویی معطر و هیبتی عظیم بود.[۲۷]

 

۴٫ قد آن حضرت نه طولانی است و نه کوتاه، بلکه متوسط است. سر مبارکش گرد و پیشانی اش پهن است. بینی او کشیده و گونه های او صاف و بر گونۀ راستش خالی است.[۲۸]

 

لازم است در مورد سن و چهرۀ ظاهری حضرت، نکاتی چند را متذکر شویم:

 

۱٫ می‌دانیم که سن حضرت بیش از هزار سال است و روایاتی که سن ایشان را بین ۳۰ تا ۴۰ سال بیان کرده منظور این است که در زمان ظهور چهره و سیمای نورانی حضرت در این سن است و اختلاف سن در این موضوع موجب تضاد نمی شود؛ زیرا این اعداد نشانگر سن انسان کامل و جوان است.

 

از حضرت امام رضا (ع) نقل شده که فرمود: علامت او این است که او از حیث سن پیر است، ولی در ظاهر جوان نشان داده می شود، به حدی که هر گاه کسی به او نظر می افکند گمان می کند که او سی ساله یا کمتر است. از جمله علامات او آن است که به مرور ایام و شب ها پیر نمی شود تا آن که مرگ او را فرا رسد.[۲۹]

 

۲٫ البته داشتن عمر طولانی سابقه دارد و اختصاص به حضرت مهدی ندارد. افرادی مثل نوح (۹۵۰ سال قبل از طوفان) در قرآن آمده و یا حضرت خضر نبی که هزاران سال عمر کرده و هنوز زنده است و یا لقمان ابن عاد (۳۵۰۰ سال) و لقمان حکیم (۴۰۰۰ سال) یا زنده بودن حضرت عیسی (ع) از معمرین شمرده شده اند. توجیه علمی آن، این است که پیری و مرگ در اثر عوامل فرسایشی است، اگر آن عوامل نباشد شخص جوان می‌ماند.[۳۰]

 

محل زندگى امام زمان (عج)

 

در باره مکان زندگى امام زمان (عج) روایات متعددی داریم که می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد:

 

۱٫ روایاتی که محل خاصى براى سکونت آن حضرت مشخص نمى‏کنند و جایگاه آن حضرت را در بیابان‏ها و کوه‏ها معرفى مى‏کنند. مانند روایت ابن مهزیار که شیخ طوسى در کتاب غیبت خود آورده است.[۳۱]

 

۲٫ روایاتی که محل خاصى را براى سکونت آن حضرت مشخص کرده اند مانند روایاتى که مدینه و پیرامون آن و یا کوه “رضوى” (در اطراف مدینه) را محل زندگی آن حضرت معرفی کرده است.[۳۲]

 

یا روایاتی که مکه و “ذى طوى” (در اطراف مکه) را محل زندگی آن حضرت معرفی کرده است.[۳۳]

 

۳٫ اخبارى که از جایگاه خاصى نام نمى‏برند. فقط بیان مى‏دارند که آن حضرت با مردم حشر و نشر دارد و به گونه‏ى ناشناس زندگى مى‏کند.[۳۴]

 

با دقت دراین روایات روشن می شود که بین آنها هیچ گونه تضاد و ناسازگارى وجود ندارد، زیرا اصل اوّلى بر این است که زندگى آن حضرت به شیوه‏ عادى و معمولى باشد. به گونه‏اى که موجب حساسیت نشود و این نوع زندگى براى خود آن حضرت هم آسان‏تر است. البته این منافات ندارد که حضرت در بیشتر وقت‏ها در مدینه یا مکه باشد و گاهى به جهت ضرورت از مردم دورى گزیند و در کوه‏ها و بیابان‏ها بسر برد.[۳۵]

 

جزیره خضراء و مثلث برمودا

 

علت این که عده ای “مثلث برمودا” را محل زندگی امام زمان (عج) پنداشته اند این است که آنان “مثلث برمودا” را همان “جزیره خضراء” دانسته اند و با این پیش فرض که “جزیره خضراء” محل زندگی امام زمان (ع) است گفته اند”مثلث برمودا” و ویژگی های خاص او ناشی از این است که امام زمان (عج) در این محل زندگی می کند.

 

در این باره باید گفت که موضوع «جزیره خضرا» به عنوان محل اقامت و زندگانی حضرت ولی عصر(ع) در عصر غیبت کبری، برگرفته از حکایتی است که از سوی علما و محققین مورد انکار واقع شده است و قابل پذیرش نمی باشد چرا که مستند آن دارای ضعف و ابهام است، بنا براین اصل داستان جزیره خضراء مورد قبول نیست! و بر فرض که مورد قبول بعضی از افراد باشد تطبیق آن بر منطقه مثلث برمودا با آن ویژگی های عجیب هیچ دلیلی نداشته و قابل قبول نمی باشد. و امام زمان (ع) امام مهربان ذخیره خداوند برای نجات و هدایت بشریت است نه برای هلاکت و غرق کردن آنها، البته آن حضرت بعد از ظهور و قیام خود ریشه ستم را برکنده و جهان را پر از عدل و داد می کند.

 

برای آگاهی بیشتر به مقالات زیر مراجعه فرمائید:

 

۱٫ ایا امام زمان(ع) در جزیره خضراء زندگی می کند؟

 

۲٫ محل زندگی امام زمان

 

امام زمان (عج)، ازدواج و فرزند

 

زندگانى شخصى حضرت مهدى (عج) از جمله مسائلى است که نمى‏توان در آن به سادگى به علم و یقین رسید، ولى مى‏توان با بررسى روایات، احتمالى را به واقع نزدیک تر دانست. در این موضوع که آیا امام زمان (عج) زن و فرزند دارد، سه احتمال وجود دارد:

 

الف- امام (عج) اساساً ازدواج نکرده است.

 

ب- ازدواج کرده است اما فرزند ندارد.

 

ج- آن جناب ازدواج کرده و فرزند هم دارد.

 

لازمه‏ى پذیرش احتمال اوّل، این است که آن حضرت یکى از سنت‏هاى اسلامى را ترک گفته باشد و چنین امرى بعید به نظر مى‏رسد.

 

البته گفته شده است که مسئلۀ غیبت امام زمان اهم است و ازدواج مهم. مانعى ندارد که به خاطر امر مهم تر، مسئلۀ مهم ترک شود، ولى این گفتار مورد پذیرش نیست؛ چون میان غیبت و ازدواج تزاحمى وجود ندارد و این دو قابل جمع هستند.

 

اما در احتمال دوم؛ اگر چه اشکال احتمال اوّل وجود ندارد، اما این سؤال بى پاسخ مى‏ماند که آیا همسر آن حضرت هم عمر طولانى دارد، یا آن جناب در هر زمان همسرهاى متعددى بر مى‏گزیند؟ دلیلى در این رابطه وجود ندارد که موضوع را بر ما روشن کند، اما مى‏توان گفت که پذیرش ازدواج با همسرهاى متعدد، استبعادى ندارد. غیبت امام (عج) اقتضا ندارد که آن حضرت یک همسر داشته باشد، تا همچون وی داراى عمر طولانى باشد؛ زیرا از بعضى روایات به دست مى‏آید که غیبت آن جناب غیبت عنوانى است نه شخصى.[۳۶] لذا مى‏تواند با مردم به صورت ناشناس حشر و نشر داشته باشد و با آنها زندگى کند، اما کسى نداند که ایشان امام زمان (عج) است.

 

این سؤال در احتمال سوم هم مطرح مى‏گردد. علاوه بر این که بعضى این احتمال را بعید شمرده‏اند؛ زیرا اگر امام زمان (عج) فرزندانى داشته باشد، بالاخره آنها روزى به جست و جوى اصل خود مى‏پردازند و… و این با فلسفه غیبت سازگارى ندارد.

 

در میان روایات هم نمى‏توان به دلیل معتبرى دست یافت که یکى از این سه احتمال را تأیید نماید.

 

شیخ طوسى از امام صادق (ع) روایت کرده است که: “لایطَّلعُ على موضِعه احدٌ من وُلْدِه و لا غیره”.[۳۷] اما همین سخن را نعمانى به گونه‏ى دیگر نقل کرده است: “لایطلع على موضعه احدٌ من ولى و غیره”،[۳۸] از این رو با وجود این اختلاف، استناد به نقل شیخ، اطمینان بخش نیست، بلکه از جهاتى همانند علو سند و لفظ حدیث، روایت نعمانى معتبرتر به نظر مى‏رسد؛ مثلاً از یک سو در حدیث شیخ طوسى، ضمیر مفرد به جاى جمع آمده است. (به جاى این که گفته شود فرزندان او و دیگران، آمده که فرزندان او و دیگرى) مگر این که یکى از این سه احتمال را بپذیریم:

 

أ- آوردن ضمیر “ه” در “ولده” از اشتباهات نسّاخ بوده است.

 

ب- روایت خواسته است اشاره کند که امام یک فرزند دارد.

 

ج- مراد از لفظ “ولد” اسم جنس است.

 

لذا عده‏اى گفته‏اند که روایت شیخ طوسى در مقام بیان، مبالغه در خفا است، نه این که آن حضرت فرزندى دارد، بلکه در صدد بیان این نکته است که بر فرض اگر آن حضرت فرزندى مى‏داشت، از جایگاه و سرّ او، آن فرزندان هم آگاه نبودند.[۳۹] از سوى دیگر اگر از اشکال سندى بعضى از متون که در این باب وجود دارد، صرف نظر کنیم، صراحتى در آنها مشاهده نمى‏شود و قابل حمل بر عصر ظهور مى‏باشند؛ مثلاً ابن طاووس از امام رضا (ع) نقل کرده است: “اللهم اعطه فى نفسه و اهله و ولده و ذریته”.[۴۰] از امام صادق (ع) هم روایت شده که “کانى ارى نزول القائم فى مسجد السهله باهله و عیاله”.[۴۱]

 

عده‏اى با تمسک به داستان جزیره‏ خضرا گفته‏اند که امام (عج) فرزندانى دارد که بر آن جزیره با نظارت آن امام ، حکومت مى‏کنند و… . اما باید گفت که این داستان، افسانه‏اى بیش نیست.[۴۲] و بیشتر به داستان تخیلى شبیه است تا داستان واقعى.

 

علامۀ مجلسى‏ (ره) در این باب مى‏فرماید: چون این داستان را در کتاب‏هاى معتبر نیافتم، آن را در فصلى جداگانه آورده‏ام.[۴۳] شیخ آقا بزرگ تهرانى آن را یک داستان تخیلى شمرده است.[۴۴]

 

نتیجه: گرچه داشتن همسر و فرزند محتمل است، اما در این باب نمى‏توان به روایت معتبرى استناد کرد.[۴۵] از سوى دیگر دلیل محکم و معتبرى هم بر ترک سنت الاهى ازدواج از طرف امام زمان (عج) وجود ندارد.

 

خوراک و پوشاک امام زمان (عج)

 

حضرت همچون دیگران زندگى مى‏کند و از زندگى معمولى و عادى برخوردار است و آن چه در روایات به چشم مى‏خورد این است که آن حضرت از غذا و لباس به حداقل اکتفا فرموده است.

 

نعمانى در کتاب غیبت خود از امام صادق (ع) و امام رضا (ع) دربارۀ حضرت قائم روایت مى‏کند که “ما لباسه الا الغلیظ و ما طعامه الاّ الجشب”،[۴۶] “قسم به خدا لباس او جز درشت و خشن و غذایش چیزى جز جوى سفت نیست”‏ و در روایت دیگر نیز از امام حسین (ع) آمده است که لباس آن حضرت زبر و خشن و طعام او از جو است.[۴۷]

 

اعتقاد به وجود امام زمان (عج)، و نواب آن حضرت

 

بحث وجود مبارک امام زمان(عج) یکی از مباحث امامت خاصه است که بعد از اثبات لزوم امام و پیشوای معصوم (برای جامعۀ بشریت در همه زمان ها) توسط دلیل عقل، مطرح می شود. از جمله دلائل عقلی برهان لطف در لزوم امامت است که طبق آن امکان ندارد خداوند انسان ها را در زمانی بدون امام و رهبر معصوم رها کند. سپس با شواهد تاریخی مطمئن و شهادت افراد موثقی مانند نواب اربعه وجود حضرت اثبات می شود.

 

اما این که چه طیفی از مردم وجود امام زمان (عج) و چه طیفی از مردم وجود نواب اربعه و رابطه آنها را با حضرت، پذیرفتند و می پذیرند؟، باید گفت که، برای آشنایی با مؤمنین و معتقدین به آن حضرت و نائبان خاص آن حضرت کافی است به منابع روایی مراجعه شود تا معلوم گردد چگونه بزرگانی که از افراد با هوش و محقق و روشنی بودند، به وجود امام زمان(عج) اعتراف کرده اند .

 

برای نمونه به ذکر چند مورد اکتفا می کنیم:

 

الف: اعتقاد دانشمندان و فقها و علما به ضرورت و وجود حضرت مهدی (عج) و اعتقاد به نائبان آن حضرت:

 

۱-شیخ صدوق که پیشوای محدثان شیعه است و در کتاب “کمال الدین” روایات زیادی را در زمینۀ وجود آن حضرت جمع آوری نموده است از محمد بن عثمان که از مردان نامی و دانشمندان و یکی از نواب اربعه است نقل می کند که وقتی فرزند امام عسکری(ع) به دنیا آمد حضرت پولی به من داد و فرمود: برو و برای فرزندم گوسفندی بخر و عقیقه کن. [۴۸]

 

۲- فضل ابن شاذان نیشابوری دانشمند بزرگ در کتاب “الغیبه” به وجود امام زمان(عج) اقرار می کند و می گوید: امام عسکری(ع) فرمودند: حجت خدا  و جانشین من در نیمه شعبان سال ۲۵۵ تولد یافت.[۴۹]

 

۳- حکیمه دختر امام محمد تقی(ع) و عمه امام عسکری (ع) از بانوان دانشمند اهل بیت بوده است که طبق نوشته شیخ صدوق در “کمال الدین” و شیخ مفید در کتاب “الاختصاص” به وجود امام زمان (عج) اقرار کرده و می گوید من شاهد ولادتش بودم و به او ایمان دارم.[۵۰]

 

۴-ابوسهل نوبختی یکی از دانشمندان بزرگ شیعه در زمان خود است و چنان که شیخ صدوق در “کمال الدین” می نویسد وی از امام عسکری(ع) نقل می کند که امام زمان(عج) متولد شده است. [۵۱]

 

۵-مؤلفین کتب اربعه از دانشمندان بزرگ زمان خود افرادی هستند که به وجود امام زمان(عج) اعتقاد کامل داشته اند از جمله کلینی در کتاب شریف “الکافی” بابی را در مولود حضرت بیان می کند و نیز بابی را در مورد غیبت دارد.[۵۲]

 

هم چنین علامه مجلسی که در زمان خود استوانۀ علم و دانش بود، در “بحارالانوار” روایات زیادی را در این باره نقل می کند و به نقل از کتاب “جنه المأوی” حاج میرزا حسین نوری حکایات زیادی را از فقها و بزرگانی مانند سید ابن طاووس، علامه حلی، شیخ ابراهیم کفعمی و.. که به خدمت حضرت رسیده اند و به وجود حضرت اقرار کرده اند، نقل کرده است.[۵۳]

 

همه این شواهد از دید افراد واقع بین دلیل بر آن است که این اعتقاد و ایمان به وجود حضرت مهدی در ابتدای دوران غیبت کبری مختص به دانشمندان و بزرگان علم و معرفت بوده است؛ زیرا در جو سیاسی و شرایط  سختی که دشمنان اهل بیت مخصوصاً دستگاه حکومت ظالمانه وقت به وجود آورده بود تا جامعه را از وجود امام دوازدهم شیعیان محروم نمایند تحمل سختی های اعتقاد به آن حضرت تنها با تکیه بر پشتوانه علم و اعتقاد ممکن بود و عوام و افراد بی سواد جامعه، انگیزه و قدرت داشتن و حفظ چنین اعتقادی را نداشتند و غالبا دنباله رو حکومت ها و قدرت های زمان خود بودند.

 

ب: وجود نواب اربعه از نظربزرگان و علما و فقها

 

اما درباره این که آیا بزرگان و دانشمندان و افراد محقق و تیز بین هم به وجود نواب اربعه و اقرار به حقانیت آنها و رابطه آنها با حضرت ایمان داشته اند یا نه؟ باید گفت با بررسی روایاتی که در توثیق و تأیید این بزرگان از ناحیۀ امام عسکری(ع) و امام زمان (عج) صادر شده این نکته روشن می شود که اولین کسانی که به نواب اربعه امام زمان یقین و اعتقاد داشتند بهترین های عالم در همه جنبه ها یعنی امام معصوم بوده است. روایات در باره نواب اربعه زیاد است و برای نمونه تنها به چند روایت اشاره می  شود:

 

۱- امام هادی(ع) در پاسخ به این سؤال احمد بن اسحاق قمی که پرسید به هنگام عدم دسترسی به آن حضرت ، به چه کسی مراجعه کند؟ فرمود: عمری (عثمان بن سعید عمری که از نواب اربعه می باشد ) مورد اعتماد من است آنچه به شما می گوید از جانب من می گوید پس به حرف او گوش دهید و از او اطاعت کنید زیرا او امین و مورد اعتماد است.

 

۲-.امام عسکری (ع) دربارۀ وی می فرماید: وی ثقه و امین است، او مورد اطمینان گذشتگان است، و نیز مورد اطمینان من در حال زنده بودنم و مردنم است هرچه او بگوید من گفته ام.

 

همچنین امام عسکری (ع)، حضرت مهدی (ع) را به چهل نفر نشان داد، آنگاه فرمود بعد از این دیگر او را نمی بینید، پس به عثمان بن سعید که از نواب اربعه است  روی بیاورید، در هر چه او می گوید، از او اطاعت کنید

 

۳-امام عسکری (ع) در بارۀ محمد بن عثمان فرمود: همانا فرزند عثمان، محمد وکیل پسرم مهدی است.

 

در توقیع امام مهدی(عج) خطاب به اسحاق بن یعقوب نیز درباره محمد بن عثمان و پدرش چنین آمده: “محمد بن عثمان العمری (که خدا  از او و از پدرش راضی باشد)، مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است[۵۴]

 

بعد از امام معصوم(ع) این بزرگان و علما و دانشمندان بودند که به صدق و راستگویی نواب امام زمان (عج) و نیابت آنان اعتقاد پیدا کردند و افراد عامی همواره دنباله رو قدرت حاکم بر جامعه اسلامی بوده اند و در ابتدای غیبت کبری که قدرت در دست مخالفان ائمه (ع) بود هیچ اعتقادی به امام زمان و نائبان او نداشتند.

 

در بارۀ اعتماد بزرگان علم و دانش به آنها، روایات زیادی در کتاب های معتبر موجود است که ما برای اختصار به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم:

 

نائب اول یعنی عثمان بن سعید هم خود از دانشمندان بوده و هم بزرگانی مانند عبدلله ابن جعفر حمیری و احمد ابن اسحاق به او ایمان داشته اند. احمد ابن اسحاق می گوید از امام عسکری(ع) در باره عثمان بن سعید پرسیدم حضرت فرمودند :هر چه او و پسرش محمد بن عثمان از طرف من بگویند از من است. ابو سهل نوبختی دانشمند و فیلسوف شیعی هم به آنها اعتقاد داشته است . و در باره آنها می گوید آنها نزد دوست و دشمن از افراد دیگر داناتر بوده اند.[۵۵]

 

شیخ طوسی در کتاب هایی که در علم رجال تألیف کرده است از آنها به بزرگی یاد کرده و به نیابت آنها اقرار داشته است. [۵۶]

 

شیخ صدوق در کتاب “کمال الدین” توقیعاتی را از ناحیه حضرت در مورد آنها نقل می کند و از آنها به بزرگی یاد می کند و به نیابت آنها معتقد است.[۵۷]

 

علامه حلی در باره عثمان بن سعید که از نواب اربعه است می گوید :”او و پدرش هر دو از نواب خاص حضرت بوده اند و نزد شیعه دارای منزلت بسیار می باشند و از آنها به بزرگی و وثاقت یاد می کند و به وکالت آنها اقرار می کند.[۵۸]

 

بنا براین با توجه به دلایل و شواهدی که بیان شد به خوبی روشن است که اعتقاد به وجود امام زمان(عج) و نیابت نواب اربعه در زمان غیبت مساله ای است که هم امامان معصوم(ع)که بهترین افراد بشر هستند به آن اعتقاد داشته اند و آن را بیان کرده و بشارت داده اند و هم بزرگان علما و فقها در عصر غیبت کبری که افرادی محقق و دانشمند و روشن و دقیق در همه مسائل بوده اند، این موضوع را پذیرفته اند.

 

ارتباط با امام زمان (عج)

 

در ارتباط ما با امام زمان (عج)، آن حضرت به عنوان یک طرف این رابطه، ما را به خوبی می شناسد، چنان که در روایات آمده است که آن حضرت همۀ شیعیان را دوست دارد و نسبت به احوال همۀ آنها آگاه است. در روایتی آمده است که امام زمان (عج) خطاب به شیخ مفید (ره) فرمود: “انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم”؛[۵۹] یعنی ما نسبت به احوال شما بی تفاوت نیستیم و یاد شما را فراموش نمی کنیم. این شناخت و علاقه و محبت در بالاترین درجه است.

 

طرف دیگر این رابطه ما هستیم، مسلماً کسی که اصلاً امام زمان خود را نشناخته و یا به درستی او را نمی شناسد، اصولاً نمی تواند با او ارتباط داشته باشد.

 

جریان یک ارتباط از شناخت آغاز می شود و سپس باعث محبت قلبی شده و در نهایت به ارتباط حضوری و تنگاتنگ و صمیمانه می انجامد.

 

اگر کسی بتواند آن قدر ارتباط عمیق قلبی خود با حضرت را محکم کند که شایستگی حضور در پیشگاه قدس او را پیدا کند، قطعا امکان چنین حضوری برای او فراهم است. ما در احوال بسیاری از علما و بزرگان و افراد خود ساختۀ بی ادعا می خوانیم که به سر منزل مقصود و نهایت درجۀ یک ارتباط عاشقانه رسیده اند و حقیقتا به محضر آن حضرت مشرف شده اند، البته بعضی از آنها هنگام ملاقات حضرت را نشناخته اند و بعداً متوجه شده اند که شخص مورد ملاقات حضرت صاحب الامر (عج) بوده است. مثل ماجرای حاج علی بغدادی و حاج سید احمد رشتی که ماجرای ایشان در کتاب “مفاتیح الجنان” نقل شده و داستان های بسیار دیگر.[۶۰] و [۶۱]

 

ارتباط با امام زمان (عج) به دو صورت قابل تصور است. ۱٫ حضوری، ۲٫ قلبی. حال سؤال این است که آیا این دو نوع ارتباط امکان پذیر است؟ برای دریافت پاسخ مناسب هریک را مستقلا بررسی می نماییم:

 

۱٫ ارتباط حضوری؛ یعنی این که شخص به محضر امام حضور فیزیکی پیدا کند. این قسم نیز به دو گونه قابل تصور است:

 

الف- امام را ببیند ولی نشناسد.

 

این قسم بنابر روایات برای همه امکان دارد و اتفاق می افتد. مرحوم صدوق از یکی از نواب خاص آن حضرت نقل می کند: امام زمان (عج) هر سال در موسم حج شرکت می کنند، او مردم را می بیند و می شناسد ولی مردم او را می بینند و نمی شناسند[۶۲]. پس رؤیت حضرت نه تنها امکان دارد، بلکه اتفاق هم می افتد، ولی شاید نتوان چنین چیزی را ارتباط نامید و منظور سؤال کننده هم نباید چنین ارتباط و رؤیتی باشد.

 

ب- امام را ببیند و بشناسد.

 

در این که این نوع ارتباط حضوری؛ یعنی شخص در محضر امام باشد، امام را ببیند و بشناسد امکان دارد یا نه؟ در جواب باید گفت: بله امکان دارد چون مقتضی موجود است و مانع مفقود؛ یعنی دلیلی ندارد اگر شخصی به لحاظ  آمادگی معنوی و دوری از گناه، قابلیت و شایستگی داشته باشد حضرت با او ملاقات نکند! پس این امکان وجود دارد، مگر این که مصلحتی در عدم ملاقات باشد. علاوه بر این داستان های زیادی از علما و بزرگان و اولیا الله نقل شده که ایشان خدمت حضرت شرفیاب شده اند. بعضی از آنها حضرت را در حین ملاقات می شناختند و برخی دیگر بعد از ملاقات متوجه شدند که در محضر امام زمان خود بودند، اما ارتباط فقط منحصر به ارتباط حضوری به شکل ملاقات نیست. گر چه این نوع ارتباط بسیار لذت بخش و مفید است، ولی به راحتی نصیب هر کسی نمی شود. آنچه مهم است ارتباط قلبی است و عمل به دستورات حضرت در عصر غیبت.

 

۲٫ ارتباط قلبی؛ یعنی شخصی بدون این که در محضر امام حضور فیزیکی داشته باشد، قلب و روحش با امام ارتباط بر قرار کند، اعم از این که با زبانش با امام سخن بگوید و برای او دعا کند یا با قلبش سخن بگوید.

 

آیا چنین ارتباطی ممکن است و اگر ممکن است چه راه هایی برای برقراری بهتر این ارتباط هست؟

 

در پاسخ عرض می کنیم بله؛ چنین ارتباطی ممکن است. ائمه (ع) در هر حال، در هر زمان و در هر مکان که باشیم صدای ما را می شنود و از حال ما خبر دارند، ما در اذن دخول حرم ائمه اطهار (ع) می گوییم: “اشهد أنک تسمع کلامی و تشهد مقامی”؛[۶۳] یعنی گواهی می دهم که تو کلام مرا می شنوی و شاهد موقعیت من هستی. روایات زیادی هست که دلالت بر این دارند که ائمه و پیامبر اکرم (ص) از حال ما خبر دارند. در ماجرای اویس قرنی می خوانیم که او علاقۀ زیادی به پیامبر داشت، اگر چه بسیار علاقه مند بود که آن حضرت را ببیند، ولی هیچ وقت موفق به دیدار محبوبش نشد و در عین حال پیامبر از او و از عشق او کاملاً با خبر بود. در روایتی فرمود : “رائحۀ بهشت از جانب قرن می وزد، ای اویس چقدر مشتاق توام. هر کس او را دید سلام مرا به او برساند. حضرت در ادامۀ حدیث می فرماید: او هرگز مرا نخواهد دید و بعد از من در رکاب علی (ع) در صفین به شهادت می رسد.[۶۴]

 

پس حجت خدا شاهد بر احوال ماست و از آنچه در دل داریم، بر زبان جاری کنیم یا نکنیم، با خبر است. پس ما به راحتی در هر حال می توانیم با امام خود سخن بگوییم و با او ارتباط داشته باشد.

 

بنابراین، ارتباط با امام زمان (عج) ممکن است. با خواستن و سعی و تلاش هم می توان هم ارتباط قلبی خود را با آن عزیز تقویت کرد و هم با نهایت کوشش و بندگی و دوری از گناهان به حضور حضرت شرفیاب شد. حتی می توان به جایی رسید که خود حضرت به دیدار انسان بیاید. البته باید به این نکته توجه کرد که اگر کسی این اعمال را انجام داد و باز هم موفق به دیدار نشد، نباید ناامید گردد. باید در کسب آمادگی و شایستگی بیشتر تلاش کند. البته نباید از این مطلب غفلت ورزید که چه بسا انسانی شایستگی لازم را پیدا کند، اما رسیدن به محضر امام به دلایلی به مصلحت او نباشد. ۳

 

دیدار امام زمان (عج)

 

اصل رؤیت و ملاقات با امام زمان در عصر غیبت امکان پذیر است. بسیاری از بزرگان که در عدالت آنان شکی نیست و می توان بر سخن آنان اعتماد کرد، جریان ملاقات یا دیدار خود با امام زمان (ع) را نقل کرده اند. حتی کتاب هایی درباره این دیدارها نگاشته اند و در آنها نام کسانی را که توفیق این زیارت را یافته اند ذکر کرده اند. این دیدارها هم در دوران غیبت صغرا و هم در عصر غیبت کبرا رخ داده است[۶۵].

 

در طول غیبت صغرا که حدود ۷۰ سال به طول انجامید، حضرت ولی عصر (عج) به وسیله نایبان خاص که خود تعیین کرده بودند، با مردم ارتباط داشتند. این نواب چهار گانه هر کدام یکی پس از دیگری، مدتی نیابت امام را عهده دار بودند. در طول این غیبت کوتاه مدت، هم این نایبان با امام ملاقات داشتند و هم گاه غیر این نواب نیز توفیق زیارت آن ماه تابان را می یافتند.

 

نائب خاص دوم، محمد بن عثمان عمری بود که بعد از پدر خود عثمان بن سعید به دستور امام عصر منصب نیابت را بر عهده گرفت و حدود ۴۰ سال  این سفارت را دارا بود.

 

از خود محمد بن عثمان روایت شده است که در جواب پرسش عبد الله بن جعفر حمیری که از وی پرسیده بود: آیا امام زمان را ملاقات کرده­ای؟ پاسخ داد: آخرین باری که حضرت را مشاهده کردم در بیت الله الحرام بود، در حالی که حضرت دعا می کرد و می گفت: “بار پروردگارا آن چه را به من وعده داده ای محقق ساز”.[۶۶]

 

هم چنین محمد بن عثمان گفته است امام را در حالی دیدم که پرده کعبه را در مستجار گرفته و می گفت: “پروردگارا از دشمنانت انتقام بگیر”.[۶۷]

 

از محمد بن عثمان نقل شده است که می گفت: سوگند به خدا که امام عصر (عج) هر سال در موسم حج حضور می یابند. او مردم را می بیند و آنها را می شناسد. مردم نیز او را می بینند، ولی نمی شناسند.[۶۸]

 

شواهدی که این سخن محمد بن عثمان را تأیید می کنند:

 

۱٫ امام صادق (ع) می فرماید: “مردم امام خود را از دست می دهند او در موسم حج حضور می یابد و مردم را می بیند، ولی مردم او را نمی بینند”.[۶۹]

 

۲٫در سیره عملی ائمه (ع) شاهد هستیم که خود این بزرگان می کوشیدند حج را ترک نکنند؛ به گونه ای که درباره امام حسن مجتبی (ع) گفته اند که حضرت بیش از بیست بار با پای پیاده در حج حضور یافتند.

 

در کتاب های فقهی نیز، فقها بابی را برای استحباب حج در هر سال و مداومت بر آن اختصاص داده اند.[۷۰]

 

بعید است که حضرت امام عصر از این فضیلت محروم شوند و سفارشی را که اجداد بزرگوارشان کرده­اند، به کار نبندند. از این رو می توان گفت یکی از جاهایی که حضرت در آن جا زیاد حضور می یابند، حرم خدا است؛ به ویژه در ایام حج.

 

۳٫ از روایات استفاده می شود که حضرت ولی عصر (عج) به دور از مردم و اجتماع نیستند، بلکه حضرت با مردم  و در میان آنها هستند و در اجتماعات شرکت می کنند، ولی مردم او را نمی شناسند. یکی از اجتماعات مهم در اسلام در ایام حج تشکیل می شود که به احتمال قوی حضرت در این محفل عظیم معنوی حضور دارند.

 

آثار اعتقاد به امامی زنده

 

تبیین این مسئله در گرو تبیین فلسفه‏ غیبت و مقوله انتظار و همچنین روشن شدن برکات وجود حضرت مهدى (عج) در دوران غیبت است. اما علت غیبت، سرّى است از اسرار و ما را بدان راهى نیست.[۷۱] ولى به کمک روایات و عقل به بعضى از حکمت‏هاى آن مى‏توان دست یافت. این حکمت‏ها را مى‏توان در دو بخش طرح کرد:

 

۱٫ آنچه که به حضرت مهدى (عج) مربوط مى‏شود.

 

۲٫ آنچه که مربوط به امور دیگر است.

 

اما بخش اوّل:

 

الف- در روایات آمده است که حضرت غایب شده است تا بیعت احدى در گردن آن حضرت نباشد.[۷۲]

 

ب- گاهى نجات از خطر قتل به عنوان فلسفه‏ غیبت آن حضرت شمرده شده است.[۷۳]

 

ج. بناست آن حضرت دنیا را متحول ساخته و دست به اصلاح همه جانبه بزند و تمدنى که بر اساس زور و زر و تزویر است، از ریشه بر کند و بر اساس ارزش‏هاى الاهى تمدنى نو بنیان نهد، این امکان ندارد، مگر این که مردم جهان تجربه حکومت ها و تمدن های مختلف را دیده باشند و ناکامی آنها را در تحقق آرمان های بشریت به چشم مشاهده کرده باشند تا انتظار جهانی برای تشکیل حکومت حضرت تحقق پیدا کند و زمینه پذیرش آن فراهم آید.

 

بخش دوم:

 

الف- امتحان بندگان از جمله مسائلى است که در روایات به عنوان فلسفۀ غیبت، بیان گردیده است.

 

امام موسى بن جعفر (ع) فرمود: “هنگامی که پنجمین فرزند امام هفتم غایب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسى شما را از دین خارج کند. اى پسر من! براى صاحب الامر ناچار غیبتى خواهد بود، به طوری که گروهى از مؤمنان از عقیده بر مى‏گردند. خداوند به وسیله‏ غیبت، بندگانش را امتحان مى‏کند”.[۷۴]

 

ب- انتظار فرج عاملى در جهت خودسازى است.

 

انتظار، مقوله‏اى است که در پرتو غیبت معنا پیدا مى‏کند. تا غیبتى نباشد انتظارى محقق نمى‏شود. انتظار حکومت حق در واقع از دو عنصر نفى و اثبات ترکیب یافته است. بی گانگى با وضع موجود و عشق و علاقه به وضع بهتر. اگر این دو جنبه، در روح انسان به صورت ریشه‏اى رسوخ کند، سرچشمۀ دو اثر خواهند بود که عبارت اند از: ترک هرگونه همکارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد از یک سو، و جلب آمادگى‏هاى جسمى و روحى براى شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانى از سوى دیگر. این دو، عامل تحرک و آگاهى و بیدارى انسان است. از این رو است که انتظار فرج “عبادت” قلمداد شده است،[۷۵] و منتظران همانند کسانى‏اند که در خیمه حضرت مهدى (عج) یا زیر پرچم او هستند.[۷۶]

 

انتظار انقلابى که در آن گناهکاران و ستمگران و… جایى ندارند، مستلزم آن است که منتظر خود را به گونه‏اى بسازد که از این دسته نباشد.

 

اگر این مسئله، ضمیمه شود به روایاتى که بیان مى‏دارند؛ امام زمان (عج) در دوران غیبت به طور مداوم مراقب حال پیروان خویش است و همه هفته بر اعمال آنها نظر مى‏افکند،[۷۷] مى‏توان به دست آورد که اثر تربیتى اعتقاد به امام زنده، بیش از اعتقاد به امامى است که در آینده متولد مى‏شود و حکومت واحد جهانى را تشکیل مى‏دهد.

 

ج- انتظار علاوه بر این که موجب خودسازى فردى است، عامل خودسازى اجتماعى هم مى‏باشد؛ زیرا برنامه‏اى که انتظار آن را مى‏کشیم، فردى نیست، لذا منتظر واقعى، در اصلاح دیگران هم مى‏کوشد.

 

د- منتظران واقعى نه تنها با گسترش فساد مأیوس نمى‏شوند، بلکه وصول به هدف را در برابر خویش مى‏بینند، لذا در فساد حل نمى‏شود.[۷۸]

 

گر چه عدم یأس و مستهلک نشدن در فساد با فرض تولد امام زمان (عج) در زمان مقرر ظهور، هم قابل تصور است، اما بدیهى است که با فرض زنده بودن ایشان و… این دو اثر هم گسترده‏تر است و هم با دوام‏تر.

 

ظهور امام زمان همان قیام او است

 

در روایات معتبر علائمی برای ظهور امام زمان (عج) بیان شده است.که با پدیدارشدن حتمی آن علائم آن حضرت ظهور کرده و قیام خود را به جهانیان اعلام می دارند. و به عبات دیگر می توان گفت منظور از ظهور همان قیام آن حضرت می باشد. چرا که ظهور و حضور امام زمان (عج) به منظور قیام در مقابل ظلم و ستم و اجرای دستورات اسلام ازجمله عدالت است. بنابراین علائم ظهور امام زمان (عج) همان علائم قیام آن حضرت می باشند.

 

برای اطلاع از علائم ظهور و قیام مراجعه شود به:

 

۱٫ نمایه: گسترش ظلم و ظهور امام زمان (عج)، سؤال شماره ۱۳۷۳ (سایت: ۱۴۰۱).

 

۲٫ نمایه: علایم ظهور امام زمان (عج)، سؤال شماره ۲۱۹ (سایت: ۲۰۳۲).

 

۳٫ نمایه: ویژگی هاى جامعه‏ى بعد از ظهور حضرت مهدى (عج)، سؤال شماره ۱۲۷ (سایت: ۱۳۷۳).

 

علت ظهور نکردن امام زمان(عج)

 

غیبت امام زمان(عج) دارای حکمت هایی است که برخی از آنها برای ما بیان شده و برخی نامشخص و نامعلوم است. برخی از امور را می توان از حکمت های غیبت بر شمرد، ۱٫ امتحان و آزمایش بندگان خدا[۷۹]، ۲٫ محفوظ ماندن از بیعت با ستمکاران[۸۰]، ۳٫ حفظ اولاد مؤمن افراد کافر. روایتی از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمودند: خدا در صلب کافران و منافقان نطفه افراد با ایمانی را به ودیعه نهاده است به همین جهت بود که علی (ع) از کشتن پدران کافر خودداری نمود تا اولاد مؤمن از آنان به وجود آید و بعد از آن به هر یک از آنان دست می یافت به قتلش مبادرت می کرد. همچنین قائم (عج) ما اهل بیت ظاهر نمی شود تا اینکه امانت های الهی از صلب کافران خارج شوند بعد از آن ظاهر می شود و کفار را به قتل می رساند.[۸۱]

 

ولی همه علل غیبت آن حضرت برای ما شناخته شده نیست؛ چنانکه بعضى از روایات‏ بیانگر این نکته‏اند که امامان معصوم از علت اصلى غیبت آگاهند، اما مأمور به بیان آن نیستند؛ لذا سر بسته و به طور اجمال حکمت‏هایى از آن را بیان کرده‏اند؛ دلیل این ادّعا روایت عبداللّه بن فضل هاشمى از امام صادق( علیه‏السلام ) است که امام به وى فرمود:

 

براى صاحب امر غیبتى است که چاره‏اى از آن نیست. هر مبطلى در آن شک مى‏کند. به او گفتم: فدایتان شوم، (غیبت) براى چیست؟ فرمود: براى امرى که اجازه ی کشف آن را براى شما نداریم. گفتم: حکمت غیبت او چیست؟ فرمود: حکمت غیبت او همان حکمت غیبت حجت‏هاى خداوند قبل از او است. حکمت آن کشف نمى‏شود مگر بعد از ظهور او. همان طور که حکمت سوراخ کردن کشتى و کشتن پسر و برپایى دیوار توسط حضرت خضر( ع (براى حضرت موسى( ع ) کشف نشد مگر هنگام جدایى آن‏ها.[۸۲]

 

عوامل ظهور امام زمان (عج)

 

هر چند عامل اصلی ظهور امام زمان (عج) “ارادۀ الاهی” است، ولی آنچه که انسان ها به عنوان زمینه سازی ظهور می توانند انجام دهند، ایجاد آمادگی در خودشان است؛ چون هر انقلاب و نهضتی که برای هدف معینی به وجود می آید، در صورتی پبروز است که زمینه های آن از هر جهت فراهم باشد، در غیر این صورت انقلاب با شکست روبرو خواهد شد.

 

قیام امام زمان (عج) از این قاعده مستثنی نیست و در صورتی می تواند پیروز شود که شرایط آن فراهم گردد.[۸۳]

 

پس آمادگی مردم از علل و عوامل مهم ظهور است؛ یعنی عموم مردم خواستار آن حضرت باشند و افکار عمومی برای تأیید و پشتیبانی ایشان مهیا باشد. به عبارت دیگر باید عوامل اختیاری و قابل تغییر غیبت آن حضرت را بر طرف نمود.

 

توضیح این که بر اساس آنچه در روایات، در بارۀ عوامل غیبت آمده، برخی از آنها در اختیار ما نیست و قابل تغییر نمی باشد مانند:

 

۱٫ بیعت کسی بر عهدۀ آن حضرت نباشد.[۸۴]

 

۲٫ محافظت ایشان از خطر کشته شدن.[۸۵]

 

۳٫ آزمایش الاهی.[۸۶]

 

۴٫ علل ناشناخته؛ چنان که بعضى از روایات‏ بیانگر این نکته‏اند که امامان معصوم از علت اصلى غیبت آگاه اند، اما مأمور به بیان آن نیستند. لذا سر بسته و به طور اجمال حکمت‏هایى از آن را بیان کرده‏اند. دلیل این ادّعا روایت عبداللّه بن فضل هاشمى از امام صادق (ع) است که امام به وى فرمود: براى صاحب امر غیبتى است که چاره‏اى از آن نیست. هر مبطلى در آن شک مى‏کند. به او گفتم: فدایتان شوم، (غیبت) براى چیست؟ فرمود: براى امرى که اجازۀ کشف آن را براى شما نداریم. گفتم: حکمت غیبت او چیست؟ فرمود: حکمت غیبت او همان حکمت غیبت حجت‏هاى خداوند قبل از اوست. حکمت آن کشف نمى‏شود، مگر بعد از ظهور او. همان طور که حکمت سوراخ کردن کشتى و کشتن پسر و برپایى دیوار توسط حضرت خضر براى حضرت موسى (ع) کشف نشد، مگر هنگام جدایى آنها.[۸۷]

 

روشن است که این عوامل در اختیار انسان ها نیست تا بتوانند تغییر دهند.

 

اما برخی دیگر از عوامل غیبت قابل تغییر است. چنان که در برخى از توقیعات شریفه به این مسئله اشاره شده است که بى‏وفایى مردم و گناهان آنان زمینه ‏ساز غیبت حضرت حجت شده است.

 

“اگر خداوند به شیعیان ما توفیق همدلى در وفاى به عهدى که بر ایشان است عنایت مى‏فرمود مبارکى دیدار ما براى ایشان به تأخیر نمى‏افتاد و در سعادت مشاهده ما با معرفتى شایسته و درست شتاب مى‏شد. چیزى ما را از ایشان محبوس نکرده است، مگر اعمال ناخوشایند و ناپسندى است که از آنها به ما مى‏رسد”.[۸۸]

 

مضمون این توقیع آن است که بى‏وفایى شیعیان نسبت به عهد و پیمان با آن حضرت موجب طولانى‏تر شدن غیبت و حرمان از وصال شده است. پس همدلى شیعیان در وفاى به عهد [آن حضرت] مى‏تواند عاملى براى تعجیل در ظهور باشد.[۸۹]

 

علاوه بر این مطالب باید توجه داشت که مردم در عصر غیبت، افزون بر تکالیف عمومى، در خصوص مسئلۀ غیبت وظایفى بر دوش دارند که با انجام آنها ضمن وصول به اجر و ثواب، گام‏هایى نیز در زمینۀ ظهور برخواهند داشت که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

 

 

 

الف- صبر:

 

در روایتى امام رضا (ع) مى‏فرماید: چه قدر نیکو است صبر و انتظار فرج. آیا نشنیدى این سخن خداوند را که: “فارتقبوا اِنّى معکم رقیب”. و این سخن او که: فانتظروا اِنّى معکم من المنتظرین. منتظر باشید من هم با شما در انتظارم. همانا فرج پس از ناامیدى مى‏آید و کسانى که قبل از شما بودند صبورتر از شما بودند. [۹۰]

 

تعبیر “علیکم بالصبر” صراحت دارد، در این که وظیفۀ شیعیان در عصر غیبت، صبر بر فراق است. البته روشن که صبر به معنای استقامت داشتن در اعتقاد و عمل و طی نمودن خط و مکتب آن حضرت است.

 

 

 

ب- انتظار:

 

هر چند از روایت بالا وظیفه انتظار نیز به خوبى معلوم مى‏شود، ولى دربارۀ انتظار باید گفت: پیامبر و ائمۀ اطهار با تأکید بسیار بر این امر پاى فشرده‏اند. در روایتى از پیامبر (ص) مى‏خوانیم که فرمود: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.[۹۱]

 

على) ع) در پاسخ کسى که از وى پرسید: کدام عمل نزد خداوند محبوب‏تر است؟ فرمود: انتظار فرج.[۹۲]

 

امام صادق (ع) مى‏فرماید: نزدیک‏ترین حالت بنده به خداوند و راضى‏ترین چیز نزد او این است که هرگاه حجت خدا از آنها پنهان شود و برایشان ظاهر نشود و از آنها پوشیده شود و مکانش را ندانند در این هنگام صبح و شام منتظر فرج او باشند[۹۳].

 

روشن و بدیهی است که انتظار بر دو قسم است: انتظار تکوینى و انتظار تشریعى.

 

در انتظار تکوینى، منتظر بودن بیش‏تر به شکل منفى و همراه با سستى صورت مى‏گیرد، اما انتظار تشریعى، پویا و همراه با علم و عمل است. مؤید این سخن، کلام امام سجّاد) ع) است که مى‏فرماید: منتظران ظهور او برترین اهل هر زمانند؛ زیرا خداوند متعال به آنها عقل و فهم و شناختى عطا فرموده است که غیبت در نزد آنان به منزلۀ مشاهده گردیده است. آنان را در آن زمان به منزلۀ مجاهدان با شمشیر در کنار رسول خدا (ص) قرار داده است. آنان حقیقتا خالصند و شیعیان راستین و دعوت کنندگان به دین خدا در پنهان و آشکارند.[۹۴]

 

منتظر واقعى در بعد علمى، آن چنان معرفتى دارد که غیبت براى او همانند مشاهده است؛ یعنى در شناخت امام زمان خود، شک و تردید ندارد و در بعد عملى آشکارا و نهان به دعوت و تبلیغ مشغول است.

 

اگر منتظر منفى دست بر دست مى‏گذارد و به بهانه این که کارى از ما ساخته نیست و کارى براى زمینه سازى ظهور نمى‏کند، منتظر مثبت شب و روز بر علم و معرفت و عمل خود مى‏افزاید، خود را آمادۀ ظهور مى‏نماید، و تلاش دارد تا خود را از سنخ منتظر کند.

 

چکیدۀ سخن آن که در انتظار مثبت ایمان به غیب، گرایش به عدالت، تنفر از ظلم، اعتراف به حق و دعوت به خیر و صلاح نهفته است.

 

 

 

ج- دعا:

 

در برخى روایات عمده‏ترین وظیفۀ عصر غیبت را دعا دانسته‏اند. از جمله در توقیع اسحاق بن یعقوب که به وسیلۀ محمد بن عثمان دریافت شده است، فرمود: برای تعجیل در فرج زیاد دعا کنید… .[۹۵]

 

 

 

د- انقطاع:

 

در روایتى از امام صادق (ع) مى‏خوانیم که فرمود: “همانا این امر (ظهور مهدى) نمى‏آید شما را مگر پس از ناامیدى”.[۹۶]

 

در روایت دیگرى امام رضا (ع) مى‏فرماید: “همانا فرج پس از ناامیدى مى‏آید و کسانى که پیش از شما بودند صابرتر از شما بودند”[۹۷].

 

این بدان معناست که تا انسان چشم امید به قدرت‏هاى غیرالاهى داشته باشد، عطش عدالت مهدوى در او وجود ندارد و آن گونه که بایسته و شایسته است، مهدى‏جو و مهدى‏خواه نخواهد بود.

 

شاید به همین جهت یکی از نشانه‌های آغاز انقلاب امام زمان، فراگیری ظلم ‌و ‌جور در جهان بیان شده است. این مطلب را از دو راه می‌توان ثابت کرد:

 

۱٫ پبامبر گرامی فراگیری ظلم و جور را، نشانۀ آغاز انقلاب دانسته و در حدیثی که محدثان اسلامی نقل کرده‌اند، فرموده است: زمین را پر از قسط و عدل می‌کند، چنان که از ظلم و جور پرگردد.[۹۸]

 

۲٫ فشار و اختناق هرگاه از حدّ بگذرد، مایۀ انفجار می‌گردد. انفجارهای اجتماعی، مانند انفجار‌های مکانیکی است که در درجۀ معینی از فشار، انفجار رخ می‌دهد. در حقیقت گسترش فساد به وسیلۀ ضحاکان زمان، انقلاب را نزدیک تر می‌کند، در نتیجه بذر‌های انقلاب را آبیاری می‌نماید، تا لحظه‌ای که بحران به اوج خود برسد و انقلاب صورت پذیرد. البته باید توجه داشت که صرف گسترش فساد کافی نیست، بلکه رشد آگاهی هم در این زمینه لازم است.

 

مقصود از بالا رفتن سطح آگاهی، این است که انسان‌ها، به موقعیت و ارج وجود خود پی‌ببرند و تحمل ظلم و فساد را زندگی ننگین و مرگباری تلقی کنند که شایستۀ مقام انسان نیست. آن گاه با ارزیابی شرایط و امکانات خود و ستم قدرت‌های طاغوتی، بذر انقلاب را در سرزمین مستعد و آماده بپاشند و از راه های گوناگون، در آبیاری آن بکوشند. ناگفته پیداست، تا زمانی که در توده‌ها چنین آگاهی پدید نیاید و انسان ها بر ارزش خود واقف نگردند و امکانات خود و طرف را درست نسنجند، انقلاب کوری رخ می‌دهد که نمی‌تواند، مصالح مردم را تضمین کند.

 

به عبارت روشن‌تر، برای تحقق یک انقلاب، تنها گسترش فساد و یا وجود یک رهبر لایق کافی نیست، بلکه علاوه بر این، آمادگی روحی و فکری لازم است که مردم در موقع مناسب بهای انقلاب را که همان ایثارگری و شهادت در راه هدف است، بپردازند. در غیر این صورت، سستی، تنبلی و اکتفا به وضع موجود، در روح جامعه لانه می‌گزیند، و اندیشۀ انقلاب به ذهن آنان راه پیدا نمی‌کند و با تمسک به منطق “موسی به دین خود، عیسی به دین خود”، و یا “هر کس باید گلیم خود را از آب بیرون ببرد”، “من چه کار به کار دیگران دارم” و امثال این جملات، وضع موجود را که توأم با یک نوع راحت‌طلبی است، بر قیام و انقلاب و تحمّل زندان و شکنجه و قتل و اعدام ترجیح می‌دهد.[۹۹]

 

علاوه این که برای تحقق قیام حضرت مهدی (عج)، یک ارتش مهیا و نیروی ضربتی کارآمد لازم است که پشت سر امام (عج) ایستاده و گوش به فرمان وی باشد. از این جهت باید در جهنم سوزان ظلم و جور و فساد و تبعیض، افراد فداکاری پرورش یابند، تا پیام‌آور بهار عدالت باشند. این گروه باید به نیروی ایمان و تقوا مجهز گردند، و جانباز و فداکار باشند.

 

به طور خلاصه، گسترش فساد و ظلم، اگر منجر به “انظلام”؛ -یعنی پذیرش ظلم و ستم- بشود، هیچ‌گاه زمینۀ قیام علیه آن نخواهد شد. بلکه تنها در صورتی مفید است که مقدمه مبارزه در جهت تحقق عدالت و نیکی باشد. بدیهی است که این مقدمه نیز هیچ گاه عملی نخواهد شد، مگر زمانی که مردم، بدی ظلم را بدانند و در برابر آن، مظاهر صلاح و تقوای فردی و اجتماعی را نیز بشناسند و تنها راه این شناخت، دعوت مردم به سمت صلاح و تقواست.

 

احادیث فراوانی داریم که گروهی در زمان های مختلف با حرکت های اصلاح گرانه در جوامع بشری، زمینه ساز ظهور حجت خواهند بود. این احادیث در برخی از کتاب ها گرد آمده است.[۱۰۰]

 

در این جا به یکی از این احادیث اشاره می کنیم: صاحب کشف الغمه از پیامبر (ص) نقل می کنند که فرمود: “مردمی از مشرق خروج می کنند و برای حضرت مهدی زمینه سازی می کنند”.[۱۰۱]

 

 

 

هـ- تقوا و دوری از گناه:

 

در احادیثی که پیامبر (ص) و ائمۀ ‌اطهار (ع)، وظایف منتظران را معین کرده‌اند، همه جا سخن از تقوا، ورع، عفاف، صلاح، سداد، دوری از گناه و قرب به خداست. به عنوان نمونه، امام صادق (ع) فرمود: “هر کس خشنود می‌شود که از اصحاب قائم (ع) باشد، پس باید منتظر باشد و به ورع و اخلاق نیکو عمل کند، در حالی که منتظر است. اگر چنین شخصی، پیش از ظهور حضرتش بمیرد، اجر او مانند کسی است که زمان ظهور آن حضرت را درک کرده است. پس (در جهت نیکی‌ها) بکوشید و منتظر باشید. (این انتظار) گوارا باد بر شما ای گروه رحمت شده”.[۱۰۲]

 

علمای گذشتۀ ما، دربارۀ وظایف و تکالیف منتظران در زمان غیبت، کتاب هایی مستقل نوشته یا فصولی از کتاب های خود را اختصاص داده‌اند، مانند کتاب “نجم الثاقب” تألیف مرحوم حاج میرزا حسین نوری (متوفی ۱۳۲۷)، دو کتاب “مکیال المکارم” و “وظیفه مردم در زمان غیبت امام زمان (ع)” تالیف مرحوم میرزا محمد تقی موسوی اصفهانی (متوفی ۱۳۴۸). در این کتاب ها و مشابه آنها تنها بر اساس روایات ائمه (ع) به عوامل ظهور و وظایف منتظران اشاره شده است، البته از نظر عقلایى نیز مى‏توان گفت: تشکیل حکومت جهانى با آن عظمت و شکوه، به صورت دفعى هر چند محال نیست، اما دلیل عقلى یا نقلى معتبر بر چنین وقوعى نداریم. هر چند ممکن است خود ظهور به دلیل عدم توقیت (بیان نشدن وقت)، به طور “دفعی” و ناگهانى صورت گیرد، اما قطعا نمى‏توان گفت بدون هیچ زمینه‏اى انجام مى‏شود.

 

شهید مطهرى مى‏نویسد: بعضى از علماى شیعه که به برخى از دولت‏هاى شیعى معاصر خود حسن ظن داشته‏اند، احتمال داده‏اند که دولت حقّى که تا قیام مهدى موعود ادامه خواهد یافت، همان سلسله مورد نظر باشد.[۱۰۳]

 

این سخن بیانگر آن است که علماى شیعه به حکومت زمینه‏ساز عقیده داشته‏اند و این یک امر طبیعى است؛ چرا که وقتى انسان منتظر مهمان عزیزى باشد، سعى مى‏کند فضا و مکان و استقبال کنندگان را در حد امکان، با مقام فرد منتظر کاملاً همانند کند. چگونه ممکن است فرد منتظر، در انتظار کسى باشد که به دلیل اجراى عدالت، پیاده کردن احکام الاهى و جلوگیرى از فحشا، محکوم دادگاه او و طعمۀ شمشیر وى باشد؟

 

آیت اللّه مکارم شیرازى، دربارۀ آمادگى‏هاى لازم براى حکومت جهانى مى‏نویسد: براى این که دنیا چنان حکومتى را پذیرا باشد، چند نوع آمادگى لازم است:

 

۱٫ آمادگى فکرى و فرهنگى؛ یعنى سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند؛ مثلاً مسئلۀ “نژاد” یا “مناطق مختلف جغرافیایى” مسئلۀ قابل توجهى در زندگى بشر نیست و تفاوت رنگ‏ها و زبان‏ها و سرزمین‏ها نمى‏تواند بشر را از هم جدا سازد.

 

۲٫ آمادگى اجتماعى؛ مردم جهان باید از ظلم و ستم و حکومت های موجود خسته شوند، تلخى این زندگى مادى و یک بعدى را احساس کنند و حتى از این که ادامۀ این راه یک بعدى ممکن است در آینده مشکلات کنونى را حل کند، مأیوس گردند.

 

۳٫ آمادگى‏هاى تکنولوژى و ارتباطى؛ بر خلاف آنچه بعضى مى‏پندارند که رسیدن به مرحلۀ تکامل اجتماعى و رسیدن به جهانى آکنده از صلح و عدالت، تنها با نابودى تکنولوژى جدید امکان‏پذیر است، وجود این صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانى نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن وصول به چنین هدفى محال باشد. سپس مى‏افزاید معجزه، استثنایى است منطقى در نظام جارى طبیعت، براى اثبات حقانیت یک آیین آسمانى، نه براى ادارۀ همیشگى نظام جامعه.[۱۰۴]

 

۴٫ آمادگى‏هاى فردى؛ حکومت جهانى قبل از هر چیز نیازمند عناصر آماده و با ارزش انسانى است تا بتواند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعى را به دوش بکشد.

 

این در درجۀ اوّل نیاز به بالا بردن سطح اندیشه، آگاهى، آمادگى روحى و فکرى براى پیاده کردن آن برنامۀ عظیم را دارد. منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى نمى‏تواند نقش تماشاچى داشته باشد.[۱۰۵]

 

شرایط ظهور امام زمان(عج)

 

از آنجا که نهضت امام زمان(عج) یک انقلاب جهانی و همه جانبه است، برنامه بسیار عمیق و دشواری دارد (توجه شود که قرار نیست حضرت بر مبنای اعجاز حکومت کند) می خواهد تمام اختلافات نژادی و کشوری و زبانی و دینی را برطرف سازد و سرتاسر گیتی را با یک حکومت نیرومند اداره کند. یک چنین انقلاب عمیقی باید از درون دل های جهانیان سرچشمه بگیرد. بنابراین تا نوع بشر به حد کمال و رشد نرسد و برای پذیرفتن حکومت حق آماده نگردد مهدی موعود (ع) ظاهر نخواهد شد.[۱۰۶]

 

هشام بن سالم از حضرت صادق (ع) روایت کرده که فرمود: تا همه اصناف مردم به حکومت نرسند صاحب الامر قیام نمی کند برای اینکه وقتی حکومتش را تشکیل داد کسی نگوید: اگر ما هم به حکومت می رسیدیم با عدالت رفتار می کردیم.[۱۰۷]

 

براى این که دنیا چنان حکومتى را پذیرا باشد، چند نوع آمادگى لازم است:

 

الف). آمادگى فکرى و فرهنگى: یعنى سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند مثلاً مسأله «نژاد» یا «مناطق مختلف جغرافیایى» مسأله قابل توجهى در زندگى بشر نیست و تقاوت رنگ‏ها و زبان‏ها و سرزمین‏ها نمى‏تواند بشر را از هم جدا سازد.

 

ب). آمادگى اجتماعى: مردم جهان باید از ظلم و ستم و نظامات موجود خسته شوند، تلخى این زندگى مادى و یک بعدى را احساس کنند و حتى از این که ادامه این راه یک بعدى ممکن است در آینده مشکلات کنونى را حل کند، مأیوس گردند.

 

ج). آمادگى‏هاى تکنولوژى و ارتباطى: بر خلاف آن چه بعضى مى‏پندارند که رسیدن به مرحله تکامل اجتماعى و رسیدن به جهانى آکنده از صلح و عدالت، تنها با نابودى تکنولوژى جدید امکان‏پذیر است، وجود این صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانى نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن، وصول به چنین هدفى محال باشد؛ چون معجزه، استثنایى است منطقى در نظام جارى طبیعت، براى اثبات حقانیت یک آیین آسمانى؛ نه براى اداره همیشگى نظام جامعه.[۱۰۸]

 

د). آمادگى‏هاى فردى: حکومت جهانى قبل از هر چیز نیازمند عناصر آماده و با ارزش انسانى است تا بتواند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعى را به دوش بکشد.

 

پس براى پیاده کردن آن برنامه عظیم در درجه اول نیاز به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهى و آمادگى روحى و فکرى است. منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى نمى‏تواند نقش تماشاچى را داشته باشد.[۱۰۹]

 

همچنین حضرت نیاز به ۳۱۳ نفر اصحاب خاص دارد که دارای شرایط ویژه ای هستند. در روایتی امام جواد (ع) به عبدالعظیم حسنی فرمود: «… هنگامی که برای او این تعداد ۳۱۳ نفر از اهل اخلاص جمع شد، خداوند امر او را ظاهر خواهد کرد».[۱۱۰]

 

قیام های قبل از ظهور امام زمان (عج) در روایات

 

بعضی از افراد ادعا کرده اند که مطابق آنچه در بعضی از روایات وارد شده است که هر قیامی قبل از قیام حضرت مهدی (ع) از نظر اسلام و شیعه مردود است.

 

از جمله گفته اند در روایتی (درمقدمۀ صحیفۀ سجادیه از امام صادق (ع)) آمده  است که در آن، هر خروجی را قبل از ظهور، مایۀ بلا و اندوه ائمه و شیعیان می داند.

 

در پاسخ باید بگوئیم : اگر این روایت را از لحاظ سند، غیر قابل خدشه بوده و صدور آن را از امام ششم (ع) مسلم بدانیم، نکاتی در متن همان حدیث خواهیم یافت که با دقت در آن، نمی توانیم هر حرکت انقلابی قبل از ظهور حضرت مهدی (عج) را زیر سؤال ببریم! در این راستا، به دو نکتۀ زیر توجه نمایید:

 

۱٫ در این حدیث آمده است که امام صادق (ع)، بعد از شنیدن ماجرای قیام و شهادت یحیی بن زید، به شدت ناراحت شده و گریست! اگر ایشان، کاملا این حرکت را مردود و خودسرانه دانسته و آن را در خلاف جهت منافع شیعیان ارزیابی می نمودند، دلیل این همه ناراحتی و گریه برای شکست ایشان چه بوده است؟! البته ممکن است، پاسخی ارائه شود، مبنی بر این که ناراحتی ایشان، از بابت حس ترحمی نسبت به یحیی بود که از پسر عموهای ایشان به شمار آمده و به هیچ وجه، تأیید کننده حرکت انقلابی ایشان نبوده است، اما با فرض پذیرش چنین پاسخی، چه جوابی برای نکته بعدی خواهیم داشت؟

 

۲٫ در این حدیث، به نقل از امام صادق (ع) بیان شده که “هیچ شخصی از ما اهل بیت؛ قبل از ظهور حضرت مهدی برای مقابله با ظلم و ستمی و یا برای احقاق حقی قیام ننموده و قیام نخواهد نمود، مگر این که دچار بلا و گرفتاری خواهد شد و قیام او، ما و شیعیانمان را بیشتر به زحمت خواهد انداخت”.[۱۱۱]

 

اگر در متن عربی روایت دقت نمایید، علاوه بر عبارت “لا یخرج”، عبارت “ما خرج” را نیز خواهید یافت که با استناد به آن و با توجه به این که هیچ نشانی از استثنای قیام معصومان نیز در آن وجود ندارد، می توان تمام قیام های قبل از امام صادق (ع) را زیر سؤال برده و آنان را مردود شمرد!

 

در حالی که  امام ششم (ع) در مورد جنگ های دوران حضرت امیر (ع) و قیام خونین و شهادت طلبانۀ امام حسین (ع) نیز نظر مثبتی نداشته و آنها را نیز در جهت خلاف منافع شیعیان تلقی می نمودند؟!

 

با این که روایت فوق، اطلاق داشته و طبیعتا دایرۀ شمول آن، فعالیت های اصلاح جویانۀ این دو امام بزرگوار را نیز در بر خواهد گرفت، اما صد در صد مطمئنیم که امام صادق (ع) چنین عقیده ای نداشته اند.

 

بر همین اساس، روایت صحیفه را نمی توانیم معیار دقیقی برای ارزیابی تمام انقلابات و عملکردهای اصلاح طلبانه قرار دهیم، بلکه ممکن است این روایت، در شرایط تقیه صادر شده باشد و یا این که در صدد بیان این نکته باشد که چنین حرکاتی به نتیجۀ نهایی نخواهند رسید و حکومت آرمانی، تنها بعد از ظهور حضرت مهدی (عج) ایجاد خواهد شد و قیام های قبل از آن؛ حتی اگر لازم و واجب نیز باشند؛ با دشواری هایی روبرو شده و به مشکلات ظاهری و دنیوی شیعیان خواهند افزود که البته نمی تواند توجیه گر سکوت کامل و دست نزدن به هیچ حرکت اصلاحی باشد.

 

باید توجه داشت که روایاتی از این دست در زمانی صادر شده اند که به دلیل خلافت سلسلۀ ستمکار اموی، هر گونه حرکتی بر ضد آنان، مورد استقبال عمومی قرار می گرفت، حتی حرکت هایی که سردمداران آنها نیز نیتی الاهی و خیرخواهانه نداشتند! به عنوان نمونه، باقیماندۀ خوارج نیز؛ با این که خود مسیری اشتباه را می پیمودند، بر علیه حاکمان اموی نیز دست به شورش بر می داشتند!

 

پیشوایان شیعه، برای روشنگری پیروان خود، با اشاره به این که هر تحولی، لزوما به معنای اصلاح نیست، آنان را از همراه شدن با چنین حرکاتی باز می داشتند و این بدان معنا نبود که تمام حرکات انقلابی و لو در سطح محدود را به صورت قاطع محکوم نمایند.

 

در روایت دیگری امام صادق (ع) می فرمایند: “اگر به حرکتی انقلابی برخورد نمودید، خودتان سزاوارترید که انتخاب مناسبی داشته باشید! اما باید دقت کنید که هدف نهایی این حرکتتان چیست و تنها به این بسنده ننمایید که قیام زید بن علی را مورد استنادتان قرار دهید؛ زیرا زید انسان دانشمند و راست گویی بوده و برای اهداف شخصی خود قیام ننمود! او تنها شما را به پیروی از امامان اهل بیت (ع) فراخوانده و اگر هم پیروز می شد، یقینا به این پیمان خویش عمل می نمود…”!

 

در ادامه، ایشان قیام مسلحانه را در آن شرایط، به صلاح ندانسته و مطالبی را در ارتباط با قیام نهایی حضرت مهدی (عج) ارائه می فرمایند.[۱۱۲]

 

آنچه از تمام این روایات می توان به دست آورد، این است که تقدیر خداوند بر این قرار گرفته است که اصلاح کامل و بنیادین جامعۀ جهانی، تنها توسط امام زمان (عج) انجام پذیرد و ادعای آن توسط دیگران، تنها شعاری بوده که جامۀ عمل به خود نخواهد پوشاند، اما چنین تقدیری، مانع آن نیست که افراد با ایمان به وظیفۀ خود عمل نموده و در حد توان و امکان در راستای اصلاح جامعۀ خود بکوشند؛ زیرا در غیر این صورت، حتی قیام امام حسین (ع) نیز زیر سؤال حواهد رفت؛ چون قبل از ظهور منجی، انجام شده است! مطمئنا این حرکات اصلاحی محدود نیز تنها هنگامی مورد تأیید خواهد بود که توسط افرادی با ایمان قوی و در راستای اهداف الاهی انجام پذیرد.

 

امام خمینی (ره) در این رابطه فرمودند: “بله، البته آن پر کردن دنیا را از عدالت، آن را ما نمى‏توانیم پر بکنیم. اگر مى‏توانستیم، مى‏کردیم، اما چون نمى‏توانیم بکنیم ایشان باید بیایند. الآن عالم پر از ظلم است. شما یک نقطه هستید در عالم. عالم پر از ظلم است. ما بتوانیم جلوى ظلم را بگیریم، باید بگیریم؛ تکلیفمان است”.‏[۱۱۳]

 

گسترش ظلم و ظهور امام زمان(عج)

 

در بعضی از روایات در باره قیام و ظهور امام زمان آمده است: “یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا”؛[۱۱۴] زمین را پر از عدل و داد می کند همان طور که پر از ظلم و ستم شده است. آن چه از این روایت فهمیده می شود آن است که ظهور حضرت و فراگیر شدن عدالت، زمانی است که ظلم و جور در جهان شیوع پیدا کرده است؛ یعنی ممکن است بعد از این که سال های زیادی از شیوع ظلم در جهان گذشت حضرت ظهور کنند. به عبارت دیگر، این روایات بیان می کند که گسترش و توسعۀ عدالت و ریشه کن شدن ظلم و ستم فقط به وسیلۀ امام زمان (عج) انجام می گیرد و در صدد بیان علایم ظهور نیست و نمی خواهد بیان کند که هر گاه جهان پر از ظلم شد حضرت ظهور خواهد کرد.

 

باید توجه داشت که فراگیر شدن ظلم یک امر نسبی است؛ یعنی می توان گفت از زمان حضور بشر در زمین ظلم همراه همیشگی انسان ها بوده و همواره عده ای ظالم و عده ای مظلوم بودند. پس نمی توان ادعا کرد؛ تنها در این دوره ظلم فراگیر شده است و قبل و بعد از آن به این شدت نبوده و نیست.

 

همچنین فراگیر شدن ظلم اگر به عنوان علائم باشد به معنای علت تامه برای ظهور نیست، بلکه به نحو اقتضاست و علائم و علت های دیگری نیز در این امر دخالت دارند و باید همۀ علائم و علل تحقق یابند تا امام زمان (عج) ظهور کنند.[۱۱۵]

 

بنابراین، به صرف وجود ظلم های بسیار در عالم نباید توقع قطعی داشت که حضرت به زودی ظهور خواهد کرد، هرچند با توجه به مطالبی که در روایات آمده است وظیفه داریم دائما چشم انتظار حضرت بوده و با فراهم کردن مقدمات ظهور، نزدیک تر شدن صبح ظهور را دعا کنیم.

 

امام زمان (عج) و تألیف کتاب و هدایت مردم

 

هم اکنون ما در دوره “غیبت کبری” به سر می بریم که دوران “نیابت عامه” است. به این معنا که در این دوره راهنمایی شیعیان به عهدۀ فقیهان و علمای بزرگ شیعه است، که دارای شرایط تعیین شده برای راهنمایی هستند و وظیفه و تکلیف مردم نیز اطاعت و پیروی از راهنمایی های آنان است. در پاسخ به این سؤال که آیا برای امام زمان (عج) مقدور نیست که از طریق نوشتن و فرستادن کتاب و نوشته مردم را هدایت کنند؟ باید گفت:

 

۱- غیبت آن حضرت به فرمان الاهی و بر اساس مصلحت هایی است که در این امر وجود دارد؛ از جمله فلسفۀ غیبت، عدم آمادگی بشر بوده است، اگر بشر آمادگی برای پذیرش خود امام را نداشته باشد آیا آمادگی برای پذیرش کتاب امام را خواهد داشت، مشکل بشر، نبودن کتاب از ناحیۀ آن امام نیست، اگر بشریت آمادگی لازم را دارا بود همین مقدار از دستورات قرآن و اهل بیت، که فعلا در دست ماست، کافی بود.[۱۱۶]

 

۲- با توجه به مصلحتی که برای غیبت امام زمان (عج) وجود دارد و ویژگی های زمان غیبت و عدم دسترسی همگان به امام زمان (عج) و …، اگر بنا بود کتابی در چنین شرایطی از طرف حضرت در این زمان نوشته شود مدعیان داشتن چنین کتابی زیاد می شدند و مطالب خود را به آن حضرت نسبت می دادند و تشخیص حق از باطل بسیار مشکل می شد. همان گونه که امروزه مدعیان دروغین ارتباط و ملاقات با آن حضرت کم نیستند و باعث انحراف و سوء استفاده های بسیاری شده اند.

 

۳- غیبت امام زمان (عج) فقط از نظر ظاهری است و از نظر معنوی رابطه آن حضرت با مردم قطع نشده است. در حدیثی از پیامبر (ص) دربارۀ دورۀ غیبت امام زمان (عج) آمده است: “ایشان مانند خورشید پنهان شده در پس ابر است که دیده نمی شود، اما مردم از وجود او بهره مند می شوند[۱۱۷].” بنا براین آن حضرت همیشه ناظر اوضاع بوده و هر جا نیازی باشد از را ه هایی که خود صلاح می دانند به هدایت امور می پردازند. چنان که از آغاز زمان غیبت کبری تا کنون جریان کارها به همین شکل بوده و هیچ گاه آن حضرت مردم را به حال خود رها نکرده اند. و بدیهی است که پرداختن به هدایت انسان ها، منحصر در نوشتن کتاب نیست.

 

رضایت امام زمان (عج) از مردم

 

مؤمنان و شیعیان امام زمان (عج)، برای آنکه مبادا خاطر شریف آن عزیز را مکدر نمایند و یا محروم از عنایات ویژۀ حضرتش گردند، برای قرب بیشتر و جلب توجه خاص آن حضرت در راه تعالی و تکامل باید بیشتر تلاش کنند و مواظب باشند که نکند خدای ناکرده با اعمال و کردار ناپسند خویش خاطر آن حضرت را از خویش مکدر نمایند.

 

امام زمان (عج)، امام رئوف و مهربان و دلسوز همۀ انسان ها، بلکه همۀ موجودات است؛ زیرا امامان (ع) برنامه و اهدافشان همان برنامه و اهداف پیامبر گرامی اسلام است. قرآن مجید دربارۀ پیامبر (ص) می فرماید: “لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ”؛[۱۱۸] یعنی آنچه شما را آزار می دهد بر او سخت و گران است و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.

 

با توجه به مهربانی امام زمان (عج) او انتظار سخت و مشکلی از ما ندارد. تنها چیزی که موجبات رضایت قلب مهربان آن حضرت از ما را فراهم می سازد، انجام واجبات الاهی و ترک محرمات است. بنابراین، اگر کسی به دستورات خداوند عمل نماید و وظایفی را که خداوند بر او مقرر کرده است، به درستی انجام دهد، یقیناً امام زمان (عج) از او راضی خواهد بود. در این باره از امام صادق (ع) چنین نقل شده است:

 

أن رجلا قال للصادق (ع) یا ابن رسول الله فیم المروءه فقال: “أ لا یراک حیث نهاک و لا یفقدک من حیث أمرک”.[۱۱۹]

 

شخصی از امام صادق (ع) سؤال کرد، مردانگی در چیست؟ امام (ع) فرمود: “نبیند خداوند ترا در معصیتی که از آن نهی کرده و ببیند در طاعتی که به آن امر کرده است.

 

وَ رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِی خَلَفٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (ع) أَنَّهُ قَالَ: “لِبَعْضِ وُلْدِهِ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ أَنْ یَرَاکَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَعْصِیَهٍ نَهَاکَ عَنْهَا وَ إِیَّاکَ أَنْ یَفْقِدَکَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ طَاعَهٍ أَمَرَکَ بِهَا وَ عَلَیْکَ بِالْجِدِّ وَ لَا تُخْرِجَنَّ نَفْسَکَ مِنَ التَّقْصِیرِ فِی عِبَادَهِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یُعْبَدُ حَقَّ عِبَادَتِهِ وَ إِیَّاکَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیمَانِکَ وَ یَسْتَخِفُّ بِمُرُوءَتِکَ وَ إِیَّاکَ وَ الْکَسَلَ‏”.[۱۲۰]

 

در سفارش موسی بن جعفر (ع) به برخی از فرزندانش آمده است: “ای فرزندم بپرهیز از این که خداوند ترا در معصیتی که از آن نهی کرده ببیند و برحذر باش از این که ترا در طاعتی که به آن امر کرده نبیند…”.

 

اما کسانی که وظایف و واجبات خود؛ مانند نماز، روزه، حجاب، خمس، زکات و … را انجام نمی دهند و از محرمات و کارهای حرام پرهیزی ندارند، یقیناً امام زمان (عج) از آنان راضی نخواهد بود، هرچند در اعمال مستحبی؛ مانند رفتن به زیارت و عزاداری امام حسین (ع) و رفتن به جمکران و … شرکت فعال داشته باشند.

 

بنابراین، آنچه را که به طور خلاصه در این مقال می توان گفت: این است که رضایت امام زمان (عج) در رضایت خداست و رضایت خدا در عمل به دستورات الاهی است که همان انجام واجبات و ترک محرمات باشد؛ زیرا که امام زمان (عج) خود مکلف به احکام و دستورات شرع مقدس اسلام و حافظ ارزش های دینی است..

 

برای آگاهی بیشتر در این زمینه رجوع شود به نمایۀ: چگونه می شود محبوب خداوند واقع شد؟ سؤال ش ۲۶۱٫

 

برکات وجود ی امام زمان در دوران غیبت

 

همانگونه که وجود امام زمان و سایر امامان در زمان حضور و ظهور ایشان دارای برکات و فوائد بزرگی است .در زمان غیبت نیز وجود او منشأ برکات فروانی است از جمله:

 

۱٫ امیدبخشى؛ اعتقاد به امام زنده‏اى که هر لحظه امید به ظهور آن است، همچون زنده بودن فرمانده در میدان جنگ است که موجب دلگرمى و امید به پیروزى در سربازان است.

 

۲٫ اثر تربیتى و خودسازى؛ توجه به نظارتى که از طرف امام (عج) هر هفته نسبت به پیروانش اعمال مى‏گردد، مى‏تواند تأثیر ویژه‏اى روى افراد بگذارد؛ زیرا از برخى آیات مانند “و قل اعلموا فسیرى اللَّه عملکم و رسوله و المؤمنون” بگو عمل کنید، خداوند و فرستادۀ او و مؤمنان اعمال شما را مى‏بینند.[۱۲۱] و روایات فراوانى که در مورد ارایۀ اعمال نیکان و فاجران (و گنه کاران) در هر روز، یا هر دوشنبه، یا پنج شنبه به پیامبر گرامى اسلام (ص) و امامان معصوم (‏ع) وجود دارد، ضرورت محاسبه و مراقبه‏ى اعمال امرى کاملاً روشن و مسلم است.

 

مؤمنان منتظر، خود و اعمال خود را حاضر در محضر آن وجود شریف مى‏دانند و از خوف این که مبادا خاطر آن عزیز را مکدر نمایند و موجب ناراحتى و یا محرومیت از عنایت ویژه ایشان شوند، مواظب اعمال و رفتار خویش بوده و براى قرب بیشتر و جلب توجه خاص آن حضرت، در راه تعالى و آمادگى بیشتر تلاش مى‏نمایند.[۱۲۲]

 

۳٫ پاسدارى آیین خدا؛ امیرمؤمنان، على (ع)، در کلامى نورانى و کوتاه، لزوم وجود رهبران الاهى در هر عصر و زمان را بیان فرموده: “آرى هیچ گاه زمین از قیام کننده با حجّت و دلیل خالى نمى‏ماند. خواه ظاهر و آشکار باشد، یا مخفى و پنهان. تا دلایل و اسناد روشن الاهى ضایع نگردد، و به فراموشى نگراید”.[۱۲۳]

 

با گذشت زمان و آمیختن سلیقه‏ها و افکار شخصى به مسائل مذهبى و گرایش‏هاى مختلف به سوى برنامه‏هاى ظاهر فریب مکتب‏هاى انحرافى و دراز شدن دست مفسده جویان به سوى مفاهیم آسمانى، اصالت پاره‏اى از این قوانین از دست مى‏رود و دست خوش تغییرات زیان بخشى مى‏گردد.

 

باید آیین اصیل حفظ گردد و جلوى تحریفات و تغییرات و خرافات گرفته شود و این آیین براى نسل‏هاى آینده محفوظ بماند، آیا جز این است که باید این رشته به وسیله‏ یک پیشواى معصوم ادامه یابد، خواه آشکار و مشهور باشد، یا پنهان و ناشناس (لئلا تبطل ححج اللَّه و بیناته)؟

 

سینه امام (ع) و روح بلندش، صندوق آسیب ‏ناپذیر حفظ اسناد آیین الاهى است که همه اصالت‏هاى نخستین و ویژگى‏هاى آسمانى این تعلمیات را در خود نگاه دارى مى‏کند تا: “دلایل الاهى و نشانه‏هاى روشن پروردگار باطل نگردد و به خاموشى نگراید”.[۱۲۴]

 

۴٫ تربیت یک گروه ضربتى؛ امام زمان (عج) در زمان غیبت همچون خورشید پشت ابر است.[۱۲۵] از برکات امام زمان (عج) در زمان غیبت این است که گروهى مى‏توانند از ابرها بالا رفته مستقیماً از شعاع آفتاب استفاده نمایند و در پرتو این ارتباط، تدریجاً ساخته شوند.

 

۵٫ نفوذ روحانى؛ (تربیت تکوینى از طریق ولایت تکوینى) امام زمان (عج) شخصیتى است بى همتا که سبب مى‏گردد، دل‏هاى آماده، در هر جا که باشند، تحت تأثیر جذبه مخصوص اشعۀ نیرومند و پر دامنه شخصیتش، قرار گیرند و از این طریق آن امام معصوم مى‏تواند به تربیت نفوس بپردازد، هر چند خود نفوس، چندان آگاه نباشد.

 

امام (عج) از نظر باطن بر اعمال مردم ولایت دارد و آنچه به باطن و حقیقت موضوع هدایت (دل‏ها و اعمال مردم) مربوط است، بر امام (عج) مکشوف است. لذا اعمال نیک و بد در نزد او حاضر و راه سعادت و شقاوت تحت نظر او است. پس مقام امامت توأم با هدایت است و این هدایت، به معناى ارایۀ طریق نیست، بلکه رساندن به مقصود مراد است؛ زیرا ارایۀ طریق، نمایاندن راه و خواندن مردم به سوی خدا، کار همه پیامبران و مؤمنان است.[۱۲۶]

 

۶٫ هدف آفرینش؛ جهان آفرینش همانند باغ با طراوتى است که انسان‏ها، درختان و بوته‏هاى این باغ اند و آنها که در مسیر تکامل‏اند، درختان و شاخه‏هاى پربار و منحرفین، علف‏هاى هرز این باغ مى‏باشند. هدف از آبیارى چنین باغى آن است که درختان میوه سیراب گردند نه علف‏هاى هرز “ان الارض یرثها عبادى الصالحون”.[۱۲۷] اگر روزى فرا برسد که تمام درختان باغ خشک شوند و گروه صالحان از روى زمین برچیده گردند، دلیلى بر آبیارى این باغ و ادامۀ فیض وجود نخواهد داشت. و امام معصوم (ع) چون انسان کامل است، سمبل گروه صالحان است و هدف اصلى آفرینش و از این جهت مورد خطاب قرار مى‏گیرد که: “لولاک لما خلقت الافلاک”.[۱۲۸] و یا بیان مى‏شود که: “لو بقیت الارض بغیر الامام لساخت”.[۱۲۹] و یا “بیمنه رزق الورى و بوجوده تثبت الارض و السماء؛”[۱۳۰] یعنى از برکت وجود حجت الاهى است که مردم روزى مى‏برند و به خاطر هستى اوست که زمین و آسمان بر پاست.

 

۷٫ واسطۀ فیض بودن؛ در عرفان گفته مى‏شود که حق در مقام ظهورات ذاتى، وحدت قاهره و در ظهورات متکثره فعلى، تعینات خاصه را اظهار مى‏دارد، ولى آن وحدت، بدون کثرت و این کثرت، بدون وحدت حقیقى است، لذا نیاز به تجلى سومى بود که بتواند مقام جمع و تفصیل را ارایه کند، برزخ بین عالم ربوبیت و عبودیت و جامع حق و خلق باشد. از سویى به عالم طبیعت مربوط باشد و از سویى دیگر به عالم واحدیت؛ یعنى واسطه‏اى باشد بین این دو عالم.

 

انسان کامل که مصداق بارزش امام معصوم (ع) است، از این دو نسبت برخوردار است و به خاطر همین واسطه‏ى فیض به ما سوى (کثرات محضه)، مظهر ربوبیتِ حق شده است. و اگر گفته شده که: “بهم یرزقون اللَّه عباده و بهم ینزل القطر من السماء و بهم تخرج برکات الارض”.[۱۳۱] سخنى گزاف و مبالغه نیست. با توجه به همین مقام است که امام باقر (ع) مى‏فرماید: “نحن الاسماء الحسنى”؛[۱۳۲] یعنى ما تمام و همه‏ى اسمای حسناى الاهى مى‏باشیم.

 

از این رو برپایى نظام آفرینش و اعطاى فیض به ما سوى اللَّه و هدایت و تربیت و خودسازى انسان‏ها، و… فرع بر وجود امام زنده‏اى است که از وجود او ما سوى اللَّه فیض ببرند و عطش خود را سیراب نمایند.

 

امام زمان (عج) و موعود ادیان

 

معرفی موعود آخرین دوران زندگی بشر امری است که از دیرباز ادیان و مکاتب مختلف به آن اهتمام ورزیده اند. و مشترکات زیادی در این زمینه دارند که به آنها اشاره می کنیم:

 

۱٫ وعدۀ بشارت ظهور:

 

این مسئله جزو عقاید مسلم اسلام است اسلام، یهودیت، مسیحیت و زرتشتیان است.

 

در قرآن و روایات اسلامی (مخصوصاً در تشیع) به تفصیل در این مقوله بحث شده است.[۱۳۳]

 

خداوند سبحان، در آیۀ “وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض…”،[۱۳۴] وعدۀ ظهور را داده است. از امام محمد تقی (ع) روایت شده که فرمود: “قائم ما همان مهدی موعود است… به آن خدایی که محمد را به پیغمبری فرستاد و ما را به امامت مخصوص داشت سوگند که اگر از عمر دنیا یک روز بیش هم باقی نمانده باشد خدا آن روز را طولانی می گرداند، تا مهدی ظاهر شود و زمین را از عدل و داد پر کند، چنان که از ظلم و جور پر شده است.[۱۳۵]

 

یهودیت

 

در آیین یهود نیز بارها بشارت ظهور ماشیح (mashiah) آمده است.[۱۳۶] “در آن روز سرور بزرگ مکائیلی خواهد ایستاد و … از خوابندگان در خاک زمین (مردگان) بسیاری بیدار خواهند شد بعضی در جهت حیات ابدی و بعضی برای شرمساری و حقارت ابدی”.[۱۳۷]

 

در این کلام به بحث رجعت در زمان ظهور مهدی (عج) که در عقاید اسلامی نیز مورد تأیید است اشاره شده است.

 

مسیحیت

 

پیروان دین مسیح (کاتولیک ها، ارتودکس ها، پروتستان ها) نیز در انتظار منجی موعودند. “و چون فرزند انسان در جلال خود جمع خواهد آمد، جمیع ملائکه مقدسه بر کرسی بزرگی خود قرار خواهد گرفت…”.[۱۳۸]

 

“و من از پدر سؤال می کنم و تسلی دهنده ای دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه باشد؛ یعنی روح راستی که جهان نمی تواند او را ببیند…”.[۱۳۹]

 

زرتشت

 

پیروان این آیین منتظر سه موعودند که هر یک به فاصلۀ هزار سال از یکدیگر ظهور خواهند کرد که همگی از فرزندان زرتشت خواهند بود که سومی (استوت ارته) آخرین موعود است.

 

“فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم؛ … در هنگامی که گیتی را نو سازد… در آن هنگام که مردگان اگر برخیزند و به زندگان بی مرگی روی کند…”.[۱۴۰]

 

۲. شخصیت والا و منتخب:

 

در تمام ادیان شخصیت منجی موعود در جایگاهی ممتاز واقع شده، اما اسلام در رأس این ادیان ویژگی های فوق العاده ای برای حضرت مهدی (ع) درنظر گرفته است.

 

از دیدگاه اسلام (به ویژه تشیع) منجی دوران آخر در اوج ویژگی های مثبت انسانی و برگزیدۀ ویژه خداست. عصمت، واسطۀ فیض الاهی، دریچۀ نزول مواهب و برکات خداوند، محور هستی و باعث آرامش نظام هستی از جمله شاخصه های برجسته ای است که اسلام به حضرت ولی عصر (عج) منسوب می دارد. در سایر ادیان نیز همواره از جلال و شکوه موعود به زیبایی یاد شده است که گوشه ای از آنها در خلال متون منقول در این یادداشت قابل برداشت است.

 

۳٫ حکومت جهانی

 

بیشتر ادیان بزرگ حکومت منجی را حکومتی فراگیر و جهان گستر دانسته اند، به طوری که همگی ملل، ادیان و فرهنگ ها زیر لوای یک پرچم و با خوشی و رضایت مندی اجتماع خواهند کرد.

 

اسلام

 

“او خدایی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد تا بر تمام ادیان غالب گردد، اگرچه مشرکان خوش نداشته باشند”.[۱۴۱]

 

از این آیه برداشت می شود با ظهور مهدی (عج) نور اسلام به سراسر دنیا تابیده و تمام افراد بشر یا سر تسلیم و فرمان برداری فرود می آورند، یا در زیر تیغ عدالت هلاک خواهند گشت و پرچم اسلام در همه جا برافراشته و عزت مند خواهد گشت.

 

یهود

 

در زبور داود (ع) آمده است: “ای خدا، شرع و احکام خود و ملک و احکام خود را به ملک زاده عطا فرما تا … از دریا تا دریا و از نهر تا نهر تا دورترین نقاط زمین سلطنت کند…”.[۱۴۲]

 

مسیح

 

“… همۀ قبایل نزد وی جمع خواهند آمد…”.[۱۴۳]

 

۴٫ عدل و صلح جهانی

 

برقراری عدل و صلح جهانی و برچیده شدن سلطۀ ظلم و جور مبحثی است که غالباً هر جا که از منجی صحبت به میان آمده مورد تأکید بوده است.

 

اسلام

 

مبارک ترین بشارتی که به مؤمنان داده شده وعدۀ حکومت بر زمین، غلبه بر ظلم و جور و زندگی ایده آل و آرمانی بدور از ترس و وحشت و در اوج امنیت و رضایت است؛ “خداوند وعده داده آنان را خلیفۀ زمین گرداند… و دینی که برایشان پسندیده است استوار و نیرومند گرداند و ترسشان را به ایمنی تبدیل کند… تا تو را عبادت کرده و شرک نورزد”.[۱۴۴]

 

یهود

 

“و او قوم تو را به عدالت داوری خواهد نمود و مساکین تو را به انصاف … و ظالمان را زبون خواهد ساخت… در زمان او صالحان خواهند شکفت… و جمیع امت های زمین او را خوشحال خواهند خواند”.[۱۴۵]

 

“… کیست که عدالت او را نزد پاهای وی می خواند… و او را بر پادشاهان مسلط می گرداند…”.[۱۴۶]

 

در آیین هندو نیز آمده است: “چرخش روزگار به پادشاهی عادل در آخرالزمان می رسد که …”.[۱۴۷]

 

۵٫ صالحان و مظلومان وارثان زمین

 

این موضوع نیز در غالب ادیان مطرح شده است و امید همه به روزی است که جبهۀ به ظاهر قوی و قدرت مند ظلم در هم شکند و مظلومان و مستضعفان به قدرت برسند.

 

اسلام

 

“ما اراده کردیم که بر ضعفای زمین منت نهاده، پیشوا و وارث زمینشان گردانیم”.[۱۴۸]

 

“ما بعد از آن که در تورات نوشته بودیم در زبور نوشتیم که بندگان شایستۀ ما وارث زمین می شوند”.[۱۴۹]

 

یهود

 

زبور “… اما متوکلان به خدا وارث زمین خواهند شد… اما متواضعان وارث زمین شده از کثرت سلامتی متلذذ می شوند… صدیقان وارث شده ابداً در آن ساکن خواهند بود”.[۱۵۰]

 

زرتشت

 

“… که به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت… تباهکار نابود خواهد گردید و فریفتار رانده خواهد شد”.[۱۵۱] سوشیانت همان منجی است.

 

وجوه افتراق

 

محدودیت در حجم پاسخ ما را برآن داشت تا تنها به دو نکته از اساسی ترین تفاوت ها بین مکاتب و ادیان نگاهی اجمالی داشته باشیم.

 

هویت منجی و القاب وی

 

نوع بشر در همۀ ادوار تاریخ به دنبال معبود و سرپرستی برای پناه و پرستش می گشته اما غالباً به بیراهه و انحراف رفته و به ذات احدیت شرک ورزیده است. بحث منجی موعود نیز چنان اهمیت و جایگاهی برای ایده آل های بشر دانسته که همواره منتظر پیروزی و ظفرمندی حق بوده، اما باز اغلب در مورد شناخت منجی موعود دچار اشتباه شده و در حیطۀ گنجایش ذهنی اش افرادی را نامبرده است. مثلاً اسلام ناب منجی موعود را حضرت مهدی (عج) می داند آخرین امام معصوم که هم اکنون زنده و از دیده ها پنهان است. در اسلام اسامی و القاب متعددی برای آن حضرت ذکر شده است، تا آن جا که تنها در یک کتاب به ۱۸۲اسم اشاره شده است.[۱۵۲]

 

نام غالب در آیین یهود “ماشیح” است. مسیحیان نیز منتظر ظهور حضرت مسیح اند و اغلب از القاب “شیلو، روح راستی، پسر خدا و پسر انسان” در کتب مقدس نامبرده شده است.[۱۵۳]

 

زرتشت نام آخرین سوشیانس (منجی) خود را “استوت ارته” نامیده است. در آیین هندو “کالکی” نجات بخش موعود است و … .

 

۲. جایگاه و توجه ادیان به موعود منتظر

 

متأسفانه مسئلۀ ظهور منجی اگرچه بسیار مهم و حیاتی است، اما در ادیان غیر اسلام توجه کافی بدان نشده و به اندازۀ کافی مورد بحث قرار نگرفت. پیروان این ادیان غالباً به همین اندک مباحث هم توجه نداشته و به کلی این بحث در حاشیه قرار داده اند و هیچ مسئولیتی را متوجه خود نمی دانند. در این میان اسلام ناب، هم عظمت و جایگاه رفیع منحصر به فردی برای حضرت مهدی (عج) درنظر گرفته و هم برای منتظران ظهور مسئولیت های خطیر و سنگینی را در باب انتظار فرج درنظر گرفته است. از منظر اسلام همین بس که وجود مبارک حضرت مهدی (عج) شخصیتی است معصوم (عاری از هرگونه خطا و عصیان)،[۱۵۴] واسطۀ فیض الاهی،[۱۵۵] و دریچۀ رحمت حق، همچنین باعث وجود آرامش جهان که اگر لحظه ای زمین از وجودش خالی شود، زمین تمام اهلش را در خود فرو خواهد برد.[۱۵۶]

 

جمع بندی

 

اگرچه در بیان شباهت ها بیان شد که تمام ادیان و مکاتب منتظر ظهور منجی اند، منتظر روزگاری سرشار از عدالت و مهر و دور از ظلم و جورند، اما چنانچه در تفاوت ها ذکر شد، غالباً پیروان این ادیان به بیراهه رفته و در مورد عظمت وجودی، هویت و شخصیت منجی موعود و همچنین وظایف خود در دوران غیبت و قبل از ظهور موعود دچار غفلت و گمراهی شده اند.

 

امید که با تمسک به قرآن کریم این چشمۀ زلال حقیقت و روشنایی بتوانیم هرچه بهتر در کسب معارف الاهی کوشا باشیم.

 

لطف امام زمان (عج) به غیر مسلمانان

 

در هر جا کسی یافت شود که نیاز مبرم به راهنمایی امام (ع) یا به نظر خاص او یا به حضور فیزیکی او داشته باشد، بنا به مصلحت به طریقی این امر صورت می گیرد، چرا که خداوند سبحان بشر را بیهوده خلق نکرده و این تجهیزات عقل و روان به عبث نیافریده و اگر انسان توسط راهنمایی به طور مناسب رهبری نشود گمراه می گردد و نقض غرض خواهد شد. خداوندی که همۀ حوادث و امور در قبضیۀ قدرت اوست، رهبران آسمانی را به توانایی کافی مجهز ساخت تا آنها بتوانند انسان های حیرت زده را در هر دین و آیینی که باشند در صورت احتیاج و آمادگی آنها، یاری کنند، امید دهند و به راه راست هدایت کنند.

 

آیات قرآن و روایات فراوان برای اثبات آنچه گذشت وجود دارد که مهم ترین آنها را بیان می کنیم:

 

۱٫ در بیان هدفمند بودن خلقت انسان و لزوم هدایت او در قرآن کریم می خوانیم:

 

“جن و انس را جز برای عبادت نیافریدیم”.[۱۵۷]

 

۲٫ در بیان این که بحث هدایت و وجود هادیان شامل تمامی انسان هاست و مختص به قشر خاصی نشده است، خدای سبحان فرمود: “به راستی که تو بیم دهنده ای و برای هر قومی هدایتگری است”.[۱۵۸]

 

طبق این آیه از آنجا که هدایت انسان به صورت قانون کلی مطرح شده، همۀ اقوام و ملل از جمله یهودیان و گناهکاران را نیز شامل می شود و البته هدایت متضمن نظر عنایت و محبت نیز است: “بگو بدرستی که برای خداوند حجت های رساست”.[۱۵۹]

 

طبق نص این آیه در امر هدایت، هیچ نوع اختصاصی به مکان، زمان و یا قوم خاصی مطرح نیست و مشخص می شود که خدای سبحان برای همه جا و همه کس راهنمایی رسا و کافی دارد.

 

۳٫ در بیان نظر محبت آمیز رهبران آسمانی برای همۀ اهل زمین (یهود، هندو، لائیک و …)؛ امام باقر (ع) در جواب راوی که در مورد علت نیاز به پیامبر و امام می پرسد، این گونه پاسخ می دهد: “بدون آنها زمین پایدار نخواهد ماند و مرتفع شدن عذاب از اهل زمین به برکت وجود آنهاست” آن گاه به این آیۀ کریمه استناد فرمودند: “و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم”.[۱۶۰] و بعد به سخن پیامبر گرامی اشاره فرمودند: “ستارگان مایۀ آرامش اهل آسمان و اهل بیت من موجب آرامش و امنیت اهل زمین اند. به واسطۀ آنها خداوند به بندگانش روزی و به اهل معصیت مهلت می دهد و در عذابشان تعجیل نمی کند”.[۱۶۱]

 

۴٫ در بیان اثبات قدرت امام (ع) بر جهان هستی و این که هر گونه دخل و تصرف برایشان مقدور است و در صورت لزوم امام (ع) به شیوه ای صلاح بداند حضور می یابند، امام حسین (ع) فرمود: “قسم به خدا که خداوند هیچ چیز نیافرید، مگر او را به اطاعت و فرمانبرداری از ما امر کرد”.[۱۶۲]

 

امام باقر (ع) مراد از رحمت واسعه در آیۀ مبارکۀ: “و رحمتی وسعت کل شیء”،[۱۶۳] را “علم امام” دانسته اند[۱۶۴]، که به خوبی گویای حضور علمی و معنوی امام در همه جای هستی است.

 

همچنین در رابطه با تفسیر آیۀ شریفۀ: “و لله المثل الاعلی”[۱۶۵] پانزده روایت معتبر و صحیح در دست است در آنها ائمۀ معصومین (ع) مظهر علم و قدرت خداوند سبحان معرفی شده اند.[۱۶۶]

 

امام صادق (ع) نیز در جایی فرمودند: “چگونه ممکن است امام، حجت بر اهل مشرق و مغرب باشد و آنها را نبیند و بر آنها قدرت نداشته باشد”.[۱۶۷]

 

راجع به قدرت و احاطۀ شخص حضرت ولی عصر (عج)، از مجموع آنچه بیان شد نظر مهر آمیز و هدایت گرانۀ امام زمان (عج) و لزوم حضور او در هر جا که نیاز و مصلحت حکیمانه باشد، اثبات می شود. نویسندۀ منتخب الاثر (حضرت آیت الله صافی) که اخبار و آثار فراوانی را در رابطه با حضرت مهدی (عج) بررسی کرده، هشت مورد از معجزات مهم که نشانگر تصرف ایشان در هستی است و قدرت و احاطۀ آن حضرت را نشان می دهد بیان کرده و در پایان می فرماید: حکایات فراوانی در بحار الانوار و کتب دیگر ذکر شده که به طور قطع از حد تواتر می گذرد و سندهای بسیاری از آنها در نهایت صحت است.[۱۶۸]

 

همۀ اینها احاطه و نظارت کلی حضرت مهدی (عج) را بر همه (حتی کفار، یهودیان و …) اثبات می کند.

 

البته عنایات و نظر خاص هدایتی حضرت، مخصوص کسانی است که مهیای دریافت فیوضات و مساعدت ها باشند، چه در سرزمین اسلامی و چه در سرزمین کفر.

 

خلاصه این که همان گونه که پیامبر اسلام (ص) رسالتش جهانی بود، امامان (ع) به عنوان جانشین آن حضرت هم امام تمام مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان هستند، منتها آنها (غیر مسلمان) توفیق پیروی و بهره مندی از راهنمایی های آن بزرگواران را ندارند. اگر امام زمان (عج) به غیر مسلمان ها نظر می کند، این به معنای تأیید کارهای خلاف اخلاق و خلاف انسانی آنها نیست، چرا که آنان با داشتن چنین حجت های الاهی، با سوء اختیار خود مرتکب چنین اعمالی می شوند.

 

انحراف از اعتقاد به امام زمان (عج) و مهدویت

 

پایداری در مسیر مستقیم از تشخیص راه نجات و ورود به آن، مشکل تر و برای رسیدن به سعادت اهمیت بیشتری دارد. چه بسیار افرادی در طول تاریخ بوده اند که در مسیر هدایت قرار گرفته اند و به درجات بالایی نیز رسیدند، اما در مقابل آزمایش های سخت الاهی تاب نیاورده و خود را به ورطۀ هلاکت انداخته اند. مثال روشن این افراد عالمی (بلعم باعوراء) است که خداوند به او از علوم الاهی داده بود و حتی طبق روایات[۱۶۹] مستجاب الدعوه شده بود، اما فتنه های دنیا او را فریفت و به جایی رسید که خداوند در قرآن او را به سگی تشبیه می کند که چه به او حمله کنی و چه او را رها کنی او به عوعو ادامه می دهد.[۱۷۰]

 

این جریان در میان پیروان همه مکتب ها و ادیان کم و بیش به چشم می خورد. در میان یاران و اصحاب ائمه (ع) نیز چنین افرادی به چشم می خورند که در مقابل مشکلات و خواسته های نفسانی و وسوسه های شیطانی تاب نیاورده و از نور هدایت اهل بیت خارج و به ظلمت گمراهی وارد شدند. به خصوص زمانی که ارتباط مستقیم با امام برای همگان امکان پذیر نبود. در زمان شهادت حضرت عسکری (ع) و آغاز غیبت حضرت ولی عصر (ع) و آغاز غیبت صغرا و مخفی کاری های امام عسکری (ع) (به دلیل فشار شدید دستگاه خلافت) باعث شد که بعضی افراد گمان کنند می توانند در این فضای گل آلود و تاریک به نفع خود بهره برداری نمایند.

 

شیخ طوسی[۱۷۱] و طبرسی[۱۷۲] تعدادی از افرادی که اطاعت از دستورات امام زمان (عج) و نواب صدیقشان را رها کرده و برای خود گروهی مجزا تشکیل دادند را نام برده اند.

 

شیخ طوسی اولین آنها را شخصی به نام شریعی معرفی کرده می گوید: او در ابتدا از اصحاب امام هادی (ع) و بعد از آن از اصحاب امام عسکری (ع) بوده است و در زمان غیبت اول کسی بوده که ادعای نیابت دروغین کرد و از طرف امام زمان نیز در لعن او توقیعی رسید و در نهایت خود به کفر گویی و الحاد رسید.[۱۷۳]

 

در زمان نیابت عثمان بن سعید تنها از شریعی به عنوان مدعی دروغین یاد شده است. البته از اشخاص دیگری به عنوان مذمومین و منحرفان یاد شده؛ مثل احمد بن هلال عبرتائی که شیخ طوسی از محمد بن یعقوب نقل می کند توسط عمری نایب اول توقیعی در ذم و فجور او خارج شد.[۱۷۴]

 

دیگر مدعی دروغین “محمد بن نصیر نمیری” است که شیخ طوسی در معرفی او گفته است: نمیری از اصحاب امام عسکری (ع) بوده است و بعد از وفات ایشان مدعی بابیت شد و خود را همراه امام زمان معرفی کرد. او نیز با کفریاتی که گفت مفتضح شد. سعد بن عبد الله می گوید: نمیری ادعای ربوبیت علی بن محمد (ع) را کرده بود و این که او از طرف آن حضرت مبعوث شده است و ازدواج با محارم و ازدواج مرد با مرد را حلال می دانست.[۱۷۵]

 

شخص دیگر احمد بن هلال کرخی است که از اصحاب امام حسن عسکری (ع) بوده است. زمانی که شیعیان بر وکالت محمد بن عثمان اجماع کردند، احمد بن هلال او را به وکالت قبول نکرد و شیعیان از او دوری گزیدند و او را لعن کردند. بعد از مدتی نیز توقیعی توسط ابوالقاسم حسین بن روح در لعن او صادر شد.[۱۷۶]

 

شخص دیگری که دچار انحراف گردید “ابو طاهر محمد بن علی بن بلال” است. طبق نقل ابو غالب الزراری، ابو طاهر در جلسه ای خصوصی اعتراف کرده بوده که در خانۀ محمد بن عثمان، نائب دوم، حضرت مهدی (عج) را دیده و آن حضرت به او فرمان داده اموالی از امام که در دست دارد را به محمد بن عثمان باز گرداند. اما هم چنان از اطاعت نائب دوم حضرت و تبعیت از امام سر باز می زده تا آن جا که شیعیان او را ترک و لعن کردند.[۱۷۷]

 

شیخ طوسی عدۀ دیگری را معرفی می کند که در زمان نواب بعدی انحرف آنها اتفاق افتاده است. اسامی این افراد را مرحوم مجلسی نیز از کتاب احتجاج طبرسی روایت کرده است.[۱۷۸]

 

با دقت در تاریخ تا حدی می توان علل و انگیزۀ انحراف این افراد را به دست آورد:

 

۱٫ ضعف و سستی پایه های ایمان، با توجه به حوادث روزگار و مشکلات گوناگونی که در زندگی هر فرد اتفاق می افتد تنها افرادی قادرند تا آخر مسیر حق باقی بمانند که از درجه ایمان بالایی بر خوردار باشند، اما افراد سست ایمان، به ویژه اگر دارای مقام و موقعیتی باشند دیر یا زود دچار انحرافاتی خواهند شد.

 

۲٫ تأثیر پذیری از اندیشه های غلو و غالیان، دکتر جاسم حسین، منحرفان زمان غیبت صغرا را از غلات می داند و به این مضمون می گوید: غیبت امام زمان باعث بسط تدریجی نقش سفیران شد. در عین حال برای مدعیان جانشینی امام به بهانۀ نمایندگی حقیقی، موقعیت فعالیت فراهم گردید. این مطلب عمدتا در طول غیبت صغرا از ناحیۀ غلات صورت گرفت… .[۱۷۹] همچنین او مدعیان مقابل عثمان بن سعید را دارای روابط مشخص با منحرفان زمان امام هادی و امام عسکری (ع) می داند و بر این عقیده است که کسانی که در برابر عثمان بن سعید عمری ادعای وکالت امام زمان را داشته اند تحت تعلیم غلات زمان امام دهم و یازدهم بوده اند.[۱۸۰] این مطالب نشان دهندۀ این است که عموما رفتار مدعیان از ابتدا با تعالیم ائمه متفاوت بوده است.

 

۳٫ مال و دنیا طلبی یکی از مهم ترین اسباب انحراف انسان است. این انگیزه، افراد بسیاری را فریفته و به دروغ بستن به خدا و به اولیای او واداشته و از آن جا که اکثر مدعیان دروغین قبل از ادعای خود از اصحاب ائمه (ع) بودند و اموال بسیاری از مردم در دستشان بود، تا آنها به ائمه (ع) یا نواب خاص منتقل کنند، با ادعای نیابت امام زمان یا با انکار امام توانستند صاحب اموال بسیار شوند. به عنوان مثال شیخ طوسی نقل می کند ابو طاهر محمد بن علی بن هلال با ادعای نیابت از تحویل اموال بسیاری که به اسم امام (ع) در دست داشت خودداری کرد.[۱۸۱]

 

۴٫حسادت و بدبینی هایی که در بین اصحاب ائمه (ع) به دلایل برتری مقام و منزلت بعضی از آنان به وجود می آمد، علت دیگری برای ادعاهای دروغین است. مدعیان با این ادعاهای دروغین سعی می کردند درجه تقرب خود به ائمه (ع) را به حد نواب خاص حضرت برسانند و منکر امتیازات و برتری های دیگران شوند. انحراف آنها از این ادعاها شروع می شد و به ادعاهای بالاتری چون نبوت و الوهیت نیز می رسید.

 

این بخشی از علل و انگیزه های انحراف است که در همۀ زمان ها وجود دارد. ما نیز هر لحظه در تیررس چنین خطرات بزرگی هستیم که باید به خدا پناه ببریم.

 

برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:

 

نمایۀ: تاریخ و خاستگاه فکری بهائیت، سوال ۱۸۲، (سایت: ۱۴۸۳).

 

نمایۀ: خاستگاه و نظریات بهائیت،سوال ۱۷۷۱(سایت: ۱۷۸۲).

 

محیی الدین و امام زمان (عج)

 

نام اصلی محیی الدین عربی، محمد بن علی بن محمد بن احمد بن عبدالله حاتم طایی معروف به محیی الدین، مکنی به ابن عربی و ملقب به شیخ اکبر (۶۳۸ – ۵۶۰ ق) است.

 

محیی الدین عربی از عرفای بزرگ اسلام و از پایه گذاران علوم عرفانی و عرفان نظری است. وی از پرکارترین نویسندگان جهان اسلام است. در بین معاریف اهل عرفان بی همتا و در گذشته تا کنون بی نظیر است. موضوع اصلی رسالات او عرفان، حالات، واردات و تجارب قلبی است، ولی در عین حال در علومی همچون حدیث، تفسیر، سیره، فقه، کیمیا، جفر، نجوم، حساب، جمل و شعر، دارای آثاری است و تاکنون بیش از ۵۰۰ اثر از وی شناسایی شده است.[۱۸۲]

 

شخصیت کثیر الابعاد ابن عربی و افکار عمیق وی، در طول قرن های متمادی، بسیاری از رجال علم و دین را به سوی خود کشانید.

 

شهید محراب آیت الله قاضی در پاورقی کتاب انیس الموحدین، می نویسد: علمای شیعه و سنی در حق وی سه قول بیان کردند: جمعی او را تکفیر کرده اند، مانند علامه تفتازانی، عده ای وی را از اکابر اولیا دانسته اند، بلکه او را از جمله عرفای کاملین و اعاظم مجتهدین به شمار آورده اند و جمعی دیگر به ولایت او قائل شده، ولی مطالعۀ کتاب های او را حرام دانسته اند.[۱۸۳]

 

آیت الله جوادی آملی می نویسد: داوری های گوناگون پیرامون ابن عربی از زمان شهرتش تا کنون، از سوی صاحبان مذاهب و نحله ها، ابراز شده است. هر کس از ظن خود با وی مهر و قهر دارد… بعضی او را در بالاترین درجه حفظ و در حد عصمت می ستایند و برخی نیز او را در حد زنادقه می شناسند.[۱۸۴]

 

علامه شهید مطهری می نویسد: محیی الدین عربی، اندلسی است و اندلس جزو سرزمین هایی است که اهالی آن نه تنها سنی بودند، بلکه نسبت به شیعه عناد داشتند و بویی از ناصبی گری در آنها بود و در میان علمای اهل تسنن، علمای ناصبی، اندلسی هستند و شاید در اندلس شیعه نداشته باشیم و اگر داشته باشیم خیلی کم است. محیی الدین، اندلسی است، ولی روی آن ذوق عرفانی که دارد معتقد است، زمین هیچ گاه نمی تواند خالی از ولی و حجت باشد، نظر شیعه را قبول کرده و اسم ائمه و حضرت زهرا (س) را ذکر می کند تا می رسد به حضرت حجت و مدعی می شود که من در سال ششصد و چند حضرت را در فلان جا ملاقات کردم.[۱۸۵]

 

علامه حسن زاده آملی می نویسد: ابن عربی در کتاب “الدر المکنون و السر المکتوم” می گوید: اسرار قرآن بعد از پیغمبر نزد امیرالمؤمنین بود و بعد یک یک ائمه را می شمارد تا می رسد به حضرت بقیه الله (عج).[۱۸۶]

 

ابن عربی درکتاب “عنقاء مغرب فی ختم الاولیاء و شمس المغرب” در توصیف خصایص و شروط و کمالات خاتم الولایه به نقل امتیازاتی می پردازد که آنها را جز در شخص حضرت حجت (عج) و امام دوازدهم شیعیان نمی توان یافت، وی در آخر همان کتاب به تعیین صریح خاتم الاولیاء پرداخته، می گوید: بدون تردید امام مهدی منسوب به خاندان نبی اکرم (ص) است.[۱۸۷]

 

ایشان در باب ۳۶۶ فتوحات مکیّه که پیرامون معرفت یاران و وزرای حضرت مهدی در آخر الزمان است، این چنین می نویسد: خداوند را خلیفه ای است زنده موجود که ظاهر می گردد و ظهورش در زمانی اتفاق می افتد که دنیا پر از جور و ستم باشد و او دنیا را پر از عدل و قسط می فرماید. اگر از عمر دنیا نماند مگر یک روز، خداوند آن را طولانی می گرداند تا آن خلیفه ولایت کند، او از عترت رسول الله (ص) و جدش حسین بن علی بن ابی طالب است.

 

یکی از آثار شیخ اکبر ابن عربی رساله ای است به نام “الوعاء المختوم علی السر المکتوم” که در شئون ختم ولایت مطلقه مهدی موعود (ع) و نحوه ظهور آن حضرت تألیف، شده است.[۱۸۸]

 

نظر این عربی دربارۀ حضرت مهدی (عج) مانند شیعه است چنان که می گوید: همانا مهدی (عج) فرزند امام حسن عسکری (ع) است و در نیمۀ شعبان سال ۲۵۵ ق متولد شده است. او باقی خواهد بود تا آن که عیسی بن مریم (ع) بدو بپیوندد.[۱۸۹]

 

وی همچنین قائل به عصمت حضرت مهدی (عج) است و علمش را از طریق تنزیل الاهی می داند.[۱۹۰]

 

گفتنی است که بسیاری از علمای بزرگ شیعه در آثار و تألیفات خویش، از محیی الدین عربی، مطالبی را به عنوان استشهاد نقل کرده اند، از آن جمله: علامه امینی در کتاب “الغدیر” تحت عنوان احادیث نبوی در فضایل امام علی (ع) در منابع اهل سنت؛ “حدیث انا المدینه العلم و علی بابها” را از کتاب “الدرالمکنون” ابن عربی نیز نقل کرده است[۱۹۱]

 

تخریب مساجد در زمان ظهور امام عصر (عج)

 

از جمله اقداماتی که به امام زمان (عج) در هنگام ظهور آن حضرت نسبت داده شده است، و برخی روایات هم به آن اشاره دارد، تخریب برخی مساجد و اماکن متبرکه است.

 

ریشه این مسئله به روایاتی باز می گردد که پیرامون دوران ظهور سخن گفته و در برخی منابع روایی شیعه نقل شده است. البته این روایات از جهت متن و سند قابل دقت و بررسی هستند.

 

از جملۀ این روایات می توان به روایت ابو بصیر از امام صادق (ع) اشاره نمود. امام صادق می فرماید: قائم مسجد الحرام و مسجد الرسول را خراب می کند تا آنها را به وضعیت اصلی خود برگرداند و خانۀ کعبه را نیز به موضع خود بر می گرداند. و آن را بر اساس خود بنا می کند.[۱۹۲]

 

روایت دیگر از ابو بصیر بدون انتساب به امام صادق (ع) نقل شده است که اشاره به تخریب مساجد چهارگانه کوفه  و… دارد.[۱۹۳]

 

در رابطه با سند این روایات باید گفت: در سند این دو روایت علی بن حمزه بطائنی قرار دارد که از سران واقفیه بوده و تضعیف شده است.

 

شیخ طوسی در کتاب الغیبه در رابطه با عدم اعتماد به روایات واقفیه پس از نقل حکایت هایی در مذمت آنان گفته است: … روایاتی که در مورد طعن بر راویان واقفی مذهب رسیده است، بیش از آن است که بتوان شمرد، و آنها در کتاب اصحاب موجود است و من بخشی از آنها را نقل می کنم.[۱۹۴]

 

البته شاید بتوان گفت ضعف یک راوی در سلسله سند یک روایت دلیلی قطعی برای رد آن نباشد و چه بسا ضعف آن با روایات دیگر جبران شود. لذا در صورت پذیرش این دو روایت باید به چند نکته اشاره کرد:

 

الف: دین و مذهب همواره انسان ها را از سطحی نگری و تجمل گرایی زاید منع کرده است. در طول تاریخ اسلام به واسطۀ تسلط حکومت های نالایق که برداشت صحیحی از تعالیم اسلام نداشتند، مظاهر فرهنگ تمدن اسلامی به اشکال مختلف مورد تغییر قرار گرفت و ظاهر تجمل گرایی به مؤسسات دینی نیز سرایت نموده است. مساجدی که در صدر اسلام محل دعوت به دین و ارشاد و هدایت بود و حتی تصمیمات حکومتی مهم؛ نظیر امر به جهاد با مشرکان در آن جا تصمیم گیری می شد. و در واقع محل عروج انسان به شمار می رفت، در آخر زمان بعضی از این مساجد اهمیت خود را از دست داده و به جای تعلیم و ارشاد دینی در آنها، به گسترش کمی و تزیین آنها پرداخته می شود، در حالی که خالی از مؤمنان است؛ به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید: زمانی بر امت من خواهد رسید …. که مساجدشان در ظاهر آباد است، در حالی که از هدایت تهی و ویران می باشد… .[۱۹۵] امام زمان بر اساس رسالتی که دارد که همانا اصلاح دین و مبارزه با انحرافات دینی است به مقابله با این پدیده بر می خیزد و به پالایش مساجد از مظاهری که مورد رضایت دین نیست می پردازد، تا بار دیگر مساجد کانون توحید و خدا پرستی و عبادت و عروج انسان گردد.

 

ب: دیگر این که امور اصلاحی امام فراگیر است و شامل تمام حوزه های دین می شود. لذا وقتی سخن از خراب کردن مسجد به میان می آید از حیز انتفاع انداختن آن نیست، بلکه از روایات دیگر به همین مضمون استفاده می شود که حضرت در کیفیت بنای مساجد به شکلی که برای مردم مزاحمت ایجاده کرده، نظر دارد و برطرف کردن این اشکال نسبت به اماکن دینی از وظایف حکومت دینی است که امام در رأس آن قرار دارد. این امر نه تنها مذموم نیست، بلکه این پیام را برای انسان ها به همراه دارد که دین حتی در مقدس ترین مقوله ها ضامن حقوق آنها می باشد.

 

ابو بصیر از امام صادق (ع) در حدیثى طولانى روایت نموده که حضرتش فرمود: هنگامى که قائم ما قیام کرد چهار مسجد را در کوفه منهدم مى‏کند، هیچ مسجد مشرفى را نمى‏گذارد جز این که کنگره و اشراف آن را خراب مى‏کند و به حال ساده و بدون اشراف مى‏گذارد. شاهراه‏ها را توسعه می دهد. هر گوشه‏اى از خانه‏ها که واقع در راه عمومى است خراب می کند، و ناودان ها که مشرف به راه مردم است برمی دارد.[۱۹۶]

 

با توجه به روایت فوق روشن می شود که رعایت حقوق مردم که امروزه از آن به عنوان حقوق شهروندی یاد می کنیم، واجب و ضروری است و نباید به آن تعرض نمود، حتی با مستمسک قرار دادن امور دینی.

 

ج. در مورد تخریب مساجد چهارگانۀ کوفه که در برخی روایات آمده و در روایت فوق به آن اشاره شد، می توان گفت مراد از آن مساجدی باشد که زمان بنی امیه در کوفه ساخته شده اند. این مساجد توسط فرماندهان لشکر یزید و به شکرانه کشته شدن امام حسین (ع) در کوفه بنا شدند که بعدها به نام مساجد ملعونه شناخته شدند.[۱۹۷]

 

نام این مساجد در گفتاری امام باقر (ع) آمده است که می فرماید: در کوفه مساجدی مبارک و مساجدی ملعون وجود دارد، اما مساجد مبارک … و اما مساجد ملعونه همانا مسجد اشعث بن قیس، مسجد جریر بن عبد الله بجلی، مسجد ثقیف و مسجد سماک است.[۱۹۸]

 

همچنین حضرت علی (ع) از نماز گزاردن در پنج مسجد در کوفه نهی می نمود؛ مسجد اشعث بن قیس کندی، مسجد جریر بن عبدالله بجلی، مسجد سماک بن مخرمه، مسجد شبث بن ربعی و مسجد تیم.[۱۹۹] چهار مسجد از این مساجد را امام باقر (ع) به مساجد ملعونه تعبیر نموده اند که ممکن است در زمان حضرت قائم وجود داشته باشند و توسط ایشان تخریب شوند.

 

د. حضرت مهدی (عج) نیز در برخورد با بدعت ها و انحرافات اعتقادی مانند پیامبر رفتار می نماید و به مانند سیره وی عمل می کند. پیامبر اکرم (ص ) در شرایطی که برخی از منافقان با بهره برداری از احساسات دینی مردم با ساختن مسجد ضرار سعی در ضربه زدن از درون به دین و ایجاد تفرقه میان مؤمنان بودند،[۲۰۰] دستور تخریب مسجد ضرار را صادر نمود. از انتقاد شدید قرآن نسبت به مسجد ضرار و از شدت عملی که پیامبر اکرم (ص) از خود نشان داد و دستور ویران نمودن مسجد به خوبى روشن است که قصد و هدف هر کارى تا چه اندازه در باره آن مؤثر است. رویارویی منافقان با دین با سوء استفاده از امور مقدس، منحصر به زمان خاصی نیست. لذا پس از دوران پیامبر اکرم (ص) و تاکنون شاهد فعالیت منافقان و فرقه های منحرف در قالب ایجاد اماکن مذهبی هستیم که به کانونی جهت تضعیف و تحریف دین تبدیل شده اند، که اساسا امام زمان نیز مانند پیامبر( ص) با این جریانات برخورد خواهد کرد و دستور تخریب پایگاه های آنان که حتی ممکن است در پوشش مسجد باشد را صادر خواهد نمود.

 

هـ . نکتۀ دیگری که می توان یادآور شد، این است که بسیارى از مساجد و مشاهد طبق هندسه اسلامى ساخته نشده است، بلکه به دلیل رقابت با کلیساهاى مسیحى ساخته شده و کلیساهاى مسیحى هم در رقابت با معابد بت پرستان ساخته شده است و چون بررسى عمیقى به میان آید، برخى مساجد و مشاهد همان نقشه ساختمان هاى بت پرستان و تجدید هیکل ها و معابد بت پرستان روم و یونان است و با وضع عبادت عمومى و ساده اسلامى مناسبتى ندارد و اگر حکومت نافذ و اسلامى واقعى بر پا شود آن را خراب مى‏کند.[۲۰۱]

 

و. همچنین در طول تاریخ مساجدی به دست حاکمان جائر و با اموالی غصبی و ناحق ساخته شده اند که این امر  از نظر شرع مردود می باشد و قاعدتا امام زمان (ع) که حکومتی بر مدار قسط و عدل برپا می نماید، از این امر غافل نبوده و به برطرف نمودن این مشکل خواهد پرداخت.

 

ز. در مورد تخریب مسجد الحرام، کعبه، و مسجد النبی نیز روایات حاکی از ویران کردن آنها و از حیز انتفاع ساقط کردن نیست، بلکه آنچه در روایات بدان تصریح شده است، خراب کردن و بنای مجدد آنها است که این امر دلایل خاص خود را دارد. برای مثال خانۀ کعبه در طول دوره های مختلف تاکنون دچار دگرگونی شده است و بنا به روایتی پیامبر اکرم (ص) قصد اصلاح آن را داشت، لکن شرایط اجتماعی مانع از این امر بود.[۲۰۲]

 

مسجد پیامبر نیز از این قاعده مستثنا نبوده و بنا به روایاتی در زمان هایی بدون رعایت اصول شرعی دچار تغییر و تحول در ساختمان آن گردیده است. براساس این روایات خلیفه دوم مسجد پیامبر (ص) را تخریب نمود و برآن افزود و در اثنای این توسعه دادن، خانۀ عباس عموی پیامبر را نیز ضمیمه آن نمود. همچنین مقام ابراهیم (ع) را از خانه خدا دور ساخت، در حالی که مقام نزدیک بیت بود.[۲۰۳]

 

در هر صورت، پس از پیامبر بدعت هایی در دین به وجود آمد که دامنۀ آن به اماکن مقدس نیز سرایت کرد. لذا حضرت امیر (ع) می فرماید: والیان پیش از من امور بزرگی را که مخالف با نظر پیامبر است انجام دادند … پس چگونه است اگر فرمان دهم تا مقام ابراهیم را به جایی برگردانند که رسول خدا قرار داد … و خانۀ جعفر بن ابی طالب را از مسجد خارج سازم.[۲۰۴]

 

بنابراین، در زمان حضور امام مهدی (ع) به واسطه بسط سلطه و قدرت حکومت و انقیاد جامعه از امام، انتظار می رود بسیاری از بدعت ها که در طول تاریخ در حوزه های مختلف دین ایجاد شده است، اصلاح شود و از آن جمله اصلاح برخی از مساجد و اماکن متبرک است که همان گونه که گفته شد دچار دگرگونی شده اند.[۲۰۵]

 

بر اساس آنچه گفته شد، روشن می شود که تخریب مساجد و یا ویران کردن برخی مساجد و بازسازی آنها در عصر مهدی منتظر (عج) امری دور از انتظار و عجیب نخواهد بود. برخی از مساجد به دلیل عدم رعایت اصول شرعی بنا شده اند و نیز برخی از آنها تغییر ماهیت داده و پایگاهی برای مبارزه با دین شده اند که بر اساس روایات یاد شده تخریب می شوند. هم چنین برخی مساجد به دلایل تغییراتی که در طول زمان در حدود آن ایجاد شده، تخریب و بر اساس اولیه خود باسازی خواهند شد.

 

نقش زن در حکومت امام زمان (عج)

 

انقلاب جهانى مهدی موعود (عج)، تحول عظیمى را در جهان ایجاد خواهد نمود و کل عالم را در زیر پرچم اسلام واقعى و تعالیم حیات بخش آن قرار خواهد داد که در پى آن، جامعۀ زنان نیز از این تحول عظیم مستثنا نبوده و به جایگاه واقعى خویش برگردانده خواهد شد.

 

در روایات در مورد جایگاه خطیر زنان در زمان ظهور آمده است:

 

امام باقر (ع) فرمود: “… مهدى (عج) قیام مى‏کند… و با او ۳۱۳ مرد که ۵۰ زن با ایشان است، جمع مى‏شوند، بدون این که وعدۀ قبلى با هم نهاده باشند، مثل ابرهاى پراکنده به هم مى‏پیوندند و برخى در پى دیگرى مى‏آیند و این است تفسیر آیۀ (۱۲۸ سوره‏ بقره) که خدا در آن مى‏فرماید: “هر جا که باشید خدا همۀ شما را جمع مى‏کند؛ زیرا خدا بر هر کارى توانا است”. اینها بین رکن و مقام با مهدى (عج) بیعت مى‏کنند و مهدى (عج) با ایشان از مکه خروج مى‏نماید”.[۲۰۶]

 

در روایت دیگری امام باقر (ع) فرمودند: “… در زمان او حکمت و علم آن چنان گسترده مى‏شود که زن در خانۀ خودش بر طبق کتاب خدا و سنت رسول اللَّه (ص) قضاوت مى‏نماید”.[۲۰۷]

 

انتخاب نام امام زمان (محمد مهدی) برای فرزندان

 

در روایتی از امام صادق (ع) چنین آمده است: “هیچ کس به جز کافر نام صاحب الامر را بر زبان نمی‌آورد”.[۲۰۸]

 

در یکی از توقیعات حضرت صاحب الزمان (عج) چنین آمده است: “ملعون است، ملعون است کسی که نام مرا در محفلی بین مردم ببرد”.[۲۰۹]

 

روایات دیگری در این زمینه در کتاب های شیعه وجود دارد به طوری که علامه مجلسی در بحارالانوار یک باب به همین موضوع اختصاص داده است.[۲۱۰]

 

حال این نکته مهم است که بدانیم نام حضرت را که در روایات بر بیان نکردن آن تأکید بسیار شده است، چیست؟ در روایتی از پیامبر (ص) آمده است که “مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من و کنیه اش کنیه من است”.[۲۱۱] با توجه به این روایت می‌توان فهمید که نام حضرت مهدی (عج)، محمد است و نباید ایشان را با این نام خواند.

 

با کمی دقت در مطالب بالا  فهمیده می شود که نباید حضرت مهدی (عج) را با نام محمد بخوانیم؛ نه این که نام محمد را بر زبان نیاوریم و یا این که این نام را بر کودکان خود نگذاریم، بلکه منظور این است که هر گاه خواستید حضرت مهدی (عج) را بخوانید، از نام اصلی‌شان (محمد) استفاده نکنید.

 

نام بردن از امام عصر (عج) به چند گونه امکان دارد: ۱٫یاد کردن آن در کتاب‌ها؛ ۲٫ یاد کردن آن به کنایه؛ مثلاً‌ بگوید اسم او اسم رسول خدا است؛ ۳٫ یاد کردن نام ایشان در مواقع ترس که ممکن است ضرر جانی برای امام (عج) یا آن فرد داشته باشد؛ مانند یاد کردن نام ایشان در دوران غیبت صغرا؛ ۴٫ یاد کردن نام آن حضرت در حالتی که ترسی در کار نیست و تقیه لازم نیست؛ مانند دوران ما.

 

مورد اول و دوم به اتفاق علما اشکالی ندارد؛ زیرا علمای شیعه بالاجماع با این کار مخالفت نکرده‌اند.[۲۱۲] مورد سوم نیز به اتفاق نظر علمای شیعه اشکال دارد و حرام است.[۲۱۳] اما درباره مورد چهارم اختلاف نظر وجود دارد. برخی از علمای شیعه معتقدند که این کار اشکال دارد و برخی معتقدند که اشکالی ندارد؛ برای مثال علامه مجلسی معتقد است که کلاً یاد کردن امام زمان (عج) با نام محمد اشکال دارد؛ چه در دوران غیبت صغرا و چه در دوران غیبت کبرا.[۲۱۴] در مقابل علی بن عیسی اربلی از فقهای بزرگ شیعه معتقد است که منع تلفظ به نام مهدی (عج) تنها از روی تقیه بوده است و اکنون دیگر این تقیه وجود ندارد و در نتیجه این منع هم برطرف شده است.[۲۱۵]

 

بنابراین، می‌توان این طور جمع‌بندی کرد: اولاً: چیزی که از آن در روایات منع شده است، این است که امام زمان را با نام محمد بخوانیم؛ نه این که نام محمد را به کلی به کار نبریم و حتی برای فرزندانمان نیز این اسم را انتخاب نکنیم. ثانیاً: بین علمای شیعه دربارۀ این که آیا در دوران کنونی که ترس و تقیه‌ای در کار نیست، آیا باز هم یاد کردن امام زمان (عج) با نام محمد اشکال دارد یا نه، اختلاف است و برخی از فقهای بزرگ شیعه معتقدند در این دوران اشکالی ندارد و آنچه در روایات آمده مختص دوران غیبت صغرا است که شیعیان در حالت تقیه بوده‌اند.

 

دعا برای سلامتى امام زمان (ع)

 

دعا براى سلامتى امام عصر (عج) از جمله دستورات شرعى است که حکمت‏هایى را در بردارد و این حکمت‏ها و لو این که تماماً براى ما ناشناخته باشند، از امور واقعى هستند، چنان چه اگر پزشک دارو تجویز مى‏کند بى علت و بى حکمت نیست. به هر حال ما طبق دستور عمل مى‏کنیم و مطمئنیم که دعا براى سلامتى آن وجود مبارک بدون علت نیست. اما پیرامون حکمت دعا براى سلامتى امام زمان (عج) توجه شما را به نکات زیر جلب مى‏نماییم:

 

۱٫ از عوامل سلامتى آن حضرت (عج) همین دعاها است. نه به این معنا که اگر ما دعا نکنیم حضرت سالم نمى‏ماند، چون به هر حال حتماً کسان بسیارى هستند که همواره براى آن حضرت دعا مى‏کنند، بلکه اصل دعاى افراد، به طور على البدل مؤثر است؛ مثل این که اگر عده خاصى مرتد شوند، دین از بین نمى‏رود چون به هر حال ” فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرین‏ “؛[۲۱۶] یعنى اگر به فرض نسبت به آن کفر ورزند، (آیین حق زمین نمى‏ماند)؛ زیرا کسان دیگرى را نگاهبان آن مى‏سازیم که نسبت به آن، کافر نیستند، ولى این افتخار ما است که ما از آن عدّه باشیم. و یا مثلاً بر طبق قانون عام باید در مقابل امام حسین (ع) کسى باشد که… اما این که آن کس شمر باشد به اختیار او است و اعمال او در اجراى این قانون عام تأثیر داشته است.

 

۲٫ دعا براى سلامتى، شامل سلامت از بیمارى‏ها و ناراحتى‏ها، هرچند جزئى و کوچک، هم مى‏شود و آنچه قطعى است، اصل بقاى وجود آن حضرت است نه حتى آرامش و راحتى آن وجود عزیز، پس از این جهت هم دعا مؤثر است و منافاتى با اراده ازلى خدا هم ندارد.

 

شیعه و دست بر سر گذاشتن هنگام شنیدن نام امام زمان (عج)

 

دلیل دست بر سر گذاشتن و برخاستن هنگام شنیدن نام امام زمان (عج) ، دو روایت زیر است:

 

۱٫ در روایت معروف دعبل خزاعى شاعر اهل بیت (ع)، آمده است که وقتى قصیده مشهوری را خدمت امام على بن موسى الرضا (ع) مى خواند، هنگامى که به این بیت رسید:

 

خروج امام لامحاله خارج

 

یقوم على اسم اللّه و البرکات

 

ظهور امام (عج) قطعی است که ظهورش با نام خداوند و همراه با خیر و برکات است.

 

امام رضا (ع) دست بر سر نهاد و به عنوان احترام برخاست و از خداوند متعال فرج حضرت ولى عصر (عج) را در خواست نمود.[۲۱۷]

 

۲٫ از امام صادق (ع) سؤال شد که چرا به هنگام شنیدن نام «قائم» لازم است برخیزیم؟ فرمود: براى آن حضرت غیبت طولانى است و این لقب یادآور دولت حقۀ آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت او است. لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى که به دوستانش دارد، به هر کسى که حضرتش را با این لقب یاد کند، نگاه محبت‏آمیز مى‏کند. از تجلیل و تعظیم آن حضرت است که هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى که مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخیزد، پس باید برخیزد و تعجیل در امر فرج مولایش را از خداوند منان مسئلت بنماید.[۲۱۸]

 

شهادت امام زمان و دوران پس ار آن حضرت

 

قرآن می فرماید: “هر نفسی مرگ را می چشد”. [۲۱۹]طبق این آیه که بیان کننده سنت الاهی در باره همۀ مخلوقات است، امام زمان (ع) نیز پس از برقراری عدالت جهانی و ایجاد حکومت جهانی از این دنیا می روند. اما آیا به مرگ طبیعی یا به شهادت؟ از دسته‌ای روایات استفاده می‌شود که آن حضرت به مرگ طبیعی از دنیا می‌رود. روایات زیر از آن جمله‌اند:

 

۱٫ ام سلمه از پیامبر خدا (ص) چنین نقل می‌کند:

 

مهدی از خاندان من و از فرزندان فاطمه است … او در میان مردم به سنت پیامبرشان عمل می‌کند، پس هفت سال درنگ می‌کند و آن گاه از دنیا می‌رود و مسلمانان بر او نماز می‌گزارند.[۲۲۰]

 

۲٫ در روایتی که در تفسیر آیه شریفه: “ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّهَ عَلَیهِم”‏[۲۲۱]؛ پس از [چندی] دوباره شما را بر آنان چیره می‌کنیم،  از امام صادق (ع) نقل شده چنین آمده است: [منظور] خروج [امام] حسین(ع) با هفتاد تن از یارانش [در زمان رجعت است] در حالی که کلاه‌خودهای زرینی که دو رو دارد بر سر دارند و اعلام کنندگانی به مردم می رسانند: این حسین است که خارج شده است، تا آن جا که مؤمنان هیچ شک و تردید درباره او نکنند و بدانند که او دجّال و شیطان نیست، و او است حجّت قائم [به حق] در میان شما و چون معرفت به این که آن حضرت همان حسین (ع) است در دل‌های شیعیان استقرار یافت، حضرت حجّت را مرگ فرا می‌رسد و کسی که آن جناب را غسل می‌دهد و کفن و حنوط می‌کند و به خاک می‌سپارد همان حسین [بن علی](ع) خواهد بود. جز وصی و امام هیچ کس متصدّی [کار کفن و دفن] وصی نمی شود.[۲۲۲]

 

۳٫ در روایت دیگری نیز امام صادق (ع) در پاسخ به این پرسش که اولین کسی که به دنیا رجعت خواهد کرد چه کسی است می‌فرماید: [امام] حسین (ع) در پی قائم (ع) خروج می‌کند … حسین (ع) به همراه آن گروه از یارانش که با او به شهادت رسیدند، به پیش می‌آید در حالی که هفتاد پیامبر او را همراهی می‌کنند، آن گونه که به همراهی موسی بن عمران فرستاده شدند. قائم (ع) انگشتر خود را به او واگذار می‌کند. پس حسین (ع) نخستین کسی است که عهده‌دار غسل و کفن و حنوط آن حضرت می‌شود و ایشان را در قبر خود قرار می‌دهد.[۲۲۳]

 

از دسته ا‌ی دیگری از روایات استفاده می‌شود که آن حضرت به شهادت خواهند رسید:

 

۱٫ از امام حسن مجتبی (ع) روایت شده است: “به خدا سوگند، پیامبر خدا با ما پیمان بسته است که این امر [امامت] را دوازده‌ تن امام از فرزندان علی و فاطمه به دست خواهند گرفت و هیچ کدام از ما نیست، مگر این که مسموم یا کشته می‌شود”.[۲۲۴]

 

۲٫ امام صادق (ع) نیز در این باره می‌فرماید: “به خدا قسم هیچ‌ یک از ما نیست، مگر این که کشته شده و به شهادت می‌رسد.[۲۲۵]

 

۳٫ از امام رضا (ع) نیز مشابه همین تعبیر، روایت شده است.[۲۲۶]

 

با توجه به این دو دسته روایات اظهار نظر صریح و قطعی در مورد چگونگی وفات امام‌مهدی (ع) مشکل به نظر می‌رسد.

 

اما با توجه به این که رابطه بین مرگ و شهادت عموم و خصوص مطلق است، یعنی مرگ اعم از مردن طبیعی و شهادت است و شهادت نیز نوعی از مرگ است نه خارج ار آن، از این رو می توان روایات دستۀ اول را حمل بر شهادت نمود و تعارض ظاهری را رفع نمود چون روایات دستۀ اول در مقام بیان اصل مرگ هستند نه کیفیت آن.

 

پس با فرض این که آن حضرت به شهادت برسند قاتل ایشان کیست؟ در کتاب إلزام الناصب به نقل از برخی از علما عبارتی نقل شده است که قاتل آن حضرت این گونه معرفی شده است: “هنگامی که هفتاد سال [حکومت حضرت] حجّت به پایان رسید، مرگ به سراغ او می‌آید. زنی از «بنی تمیم» به نام «سعیده» که ریشی چون مردان دارد، از بالای پشت بام هاون سنگی به سوی آن حضرت که در حال گذشتن از آن مسیر است پرتاب می‌کند و او را می‌کشد. پس از درگذشت آن حضرت. [امام] حسین (ع) عهده‌دار به خاک سپاری او می‌شود. [۲۲۷]

 

شهید سید محمد، محمد صادق، صدر نقدها و اشکالات متعددی بر این سخن وارد دانسته[۲۲۸] ازجمله می‌نویسد: این متن اساساً قابلیت اثبات موضوع [شهادت حضرت] را ندارد؛ زیرا روایت نقل شده از یکی معصومان نیست، بلکه از بعضی از علما که ما نمی‌دانیم کیست، نقل شده است. حتی اگر این متن ـ چنان که از ظاهر آن برمی‌آید ـ اشاره به مضامین برخی روایات داشته باشد، تبدیل به روایت مرسلی می‌شود که نه سند آن مشخص است و نه امامی که از او روایت شده است. افزون بر این که سند روایات یاد شده معمولاً ضعیف است و مضامین آنها دور از ذهن است به گونه‌ای که نمی‌توان با آنها چیزی را ثابت کرد.[۲۲۹]

 

پس از امام زمان (ع) و برقراری حکومت واحد جهانی به وسیله ایشان رجعت اتفاق خواهد افتاد. رجعت به این معنا است که پس از ظهور امام زمان (ع) برخی از جمله برخی از ائمه زنده می شوند. در روایات ما به رجعت برخی از پیامبران؛ مانند حضرت عیسی و برخی از ائمه؛ مانند امام حسین (ع) و برخی از اصحاب پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) ؛ مانند سلمان فارسی، مقداد، جابر بن عبد الله انصاری، مالک اشتر و مفضل تصریح شده است. اصل رجعت از عقاید شیعیان است که روایات زیادی درباره آن وارد شده است تا آن جا که برخی مانند علامه مجلسی قائل به تواتر[۲۳۰] این روایات شده اند.[۲۳۱]

 


. برگرفته از زندگی نامه امام مهدی(عج)[۱]

 

[۲] ینابیع الموده، ص ۴۴۹ و ۴۵۰

 

[۳]همان، ‌ص ۳۹۷٫

 

[۴]دادگستر جهان،‌ص ۱۰۷٫

 

[۵] . نمایه شماره ۱۳۶۹ (سایت: ۱۳۹۷)، جواب تفصیلی.

 

[۶]علامه مجلسی، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۵۱، ص ۶ – ۱۰؛ همان، ج ۱۳، ترجمه، دوانى،‏ على، (مهدى موعود)، ص، ۱۸۲- ۱۹۸، دار الکتب الاسلامیه،‏ تهران ، سال، ۱۳۷۸ ش، چاپ بیست و هشتم؛ فتال نیشابورى‏، روضه الواعظین و بصیره المتعظین‏، ج ‏۱، ص ۲۵۲- ۲۵۵، انتشارات رضى‏، قم؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ‏۲، ص ۴۱۷ – ۴۲۳، ناشر اسلامیه، تهران، ۱۳۹۵ ق.

 

[۷] ر.ک: مصباح یزدى، معارف قرآن، ج ۴ و ۵ (راه و راهنماشناسى)، ص ۲۱۲ – ۱۴۷ و نیز آموزش عقاید، ج ۲، ص ۲۶۰ – ۲۳۲، درس ۲۶ – ۲۴٫

 

[۸] قمى، شیخ عباس، منتهى الامال، ص ۱۰۵۰ – ۱۰۴۴ و ص ۹۴۰ و… .

 

[۹] قمى، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، زیارت ائمۀ بقیع (‏ع)، نیز سایر زیارات.

 

[۱۰] همان، زیارت والدۀ حضرت قائم (عج).

 

[۱۱] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ج ۱، ص ۳۲۰.

 

[۱۲] مجلسی، محمد باقر، بحار ج ۵۱ ص و ج ۱۲ ص ۱۹، کنایه از این که رشد زیاد و غیر معمولی داشتند.

 

[۱۳] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۸۹.

 

[۱۴] طبرسى، امین الاسلام فضل بن حسن، اعلام الوری، ج ۱، ص ۳۲۲.

 

[۱۵] نوح، ۲۶.

 

[۱۶] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۵۳.

 

[۱۷] برگرفته از سوره مبارکه مائده ایه ۲۷ ۲،برگرفته از روایتی از امام زین العابدین، شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۱، ص ۳۲۰ ۱۱.

 

[۱۸] برگرفته از روایتی از امام صادق (ع) شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۱، ص ۱۳۵.

 

[۱۹] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۵۸ و ۲۵۹.

 

[۲۰] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۳۶۶.

 

[۲۱] برگرفته از روایتی از امام باقر (ع) بحار الانوار ج ۵۲ ص ۳۵۱.

 

[۲۲] طبرسى، ابو منصور احمد بن على، الاحتجاج ج ۲ ص ۲۶۸.

 

[۲۳] کنایه از گریۀ زیاد است.

 

[۲۴] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم ج ۱ ص ۳۱۳.

 

[۲۵] نک: موعود شناسی ص ۴۳۷

 

[۲۶]اکمال الدین، ج ۲، ص ۶۵۲٫

 

[۲۷] نک: موعود شناسی، ص ۴۳۷ .

 

[۲۸] همان.

 

[۲۹]موعود شناسی، ص ۵۵۵٫

 

[۳۰]ر.ک: عدالت گستر جهان، ابراهیم امینی.

 

[۳۱] شیخ طوسى، غیبت، ص ۲۶۶، به نقل از چشم به راه مهدى، ص ۳۴۸٫

 

[۳۲] شیخ طوسى، غیبت، منشورات مکتبه بصیرتى، ص ۱۰۲ و ۱۰۳؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۳؛ اصول کافى، ج ۱، ص ۳۴۰٫

 

[۳۳] نعمانى، کتاب غیبت، ص ۱۸۲، به نقل از، چشم به راه مهدى، ص ۳۵۰٫

 

[۳۴] نعمانى، کتاب غیبت، ص ۱۶۴٫ از این روایت استفاده مى‏شود که غیبت آن حضرت غیبت عنوانى مى‏باشد.

 

[۳۵] ر.ک: چشم به راه مهدى، ص ۳۵۱ – ۳۴۷٫

 

[۳۶] مثلاً امام صادق (ع) مى‏فرماید: “صاحب الزمان (عج) در میان مردم رفت و آمد مى‏کند، در بازار قدم مى‏نهد و گاهى بر فرش منزل‏هاى دوستان مى‏نشیند، لکن او را نمى‏شناسند”، کتاب الغیبه، نعمانى، ص ۱۶۴٫

 

[۳۷] شیخ طوسى، کتاب غیبت، ص ۱۰۲٫

 

[۳۸] نعمانى، غیبت، ص ۱۷۲؛ منتخب الاثر، ص ۲۵۲، به نقل از، امامت و مهدویت، پاسخ به ده پرسش، زندگانى شخصى حضرت مهدى (عج)، ص ۵۴؛ الاخبار الدخیله، ج ۱، ص ۱۵۰؛ تاریخ الغیبه الکبرى، ص ۶۹، به نقل از ،جزیره‏ى خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۱۸، سید جعفر مرتضى عاملى.

 

[۳۹] محمد، صدر، تاریخ الغیبه الکبرى، ج ۲، ص ۶۵، مکتبه الامام امیرالمؤمنین (ع) العامه، اصفهان.

 

[۴۰] ابن طاووس، جمال الاسبوع، ص ۵۱۰، به نقل از جزیره‏ى خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۱۹٫

 

[۴۱] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۱۷٫

 

[۴۲] براى آگاهى بیشتر ر.ک: دراسه فى علامات الظهور و الجزیره الخضرا، سید جعفر مرتضى عاملى، ص ۲۶۳ و یا ترجمه‏ى این کتاب، ص ۲۲۵ – ۲۱۷٫

 

[۴۳] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۹٫

 

[۴۴] الذریه الى تصانیف الشیعه، ج ۵، ص ۱۰۸؛ دارالاضواء، چاپ بیروت، طبقات اعلام الشیعه، قرن هشتم، ۱۱۴۵٫

 

[۴۵] مسعودى در اثبات الوصیه، ص۲۰۱، از امام رضا (ع) روایتى نقل کرده است که اگر در روایات آمده است هیچ امامى از دنیا نمى‏رود تا فرزندش را ببیند، مربوط به قائم (ع) نمى‏شود. ر.ک: امامت و مهدویت، صافى گلپایگانى، پاسخ به ده پرسش، ص ۵۶ – ۵۳، چشم به راه مهدى، جمعى از نویسندگان مجلۀ حوزه، ص ۳۵۶ – ۳۵۱، جزیره خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۲۱ – ۲۱۷٫

 

[۴۶] منتخب الاثر، ص ۳۷۸٫

 

[۴۷] همان، ص ۶۱۹٫

 

[۴۸] -شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۱۰۸،  چاپ دار الکتاب الاسلامیه قم سال ۱۳۹۵هـ ق.

 

[۴۹] -دوانی، علی، موعودی که جهان در انتظار اوست، ص ۱۸۷ چاپ اجلاسیه، تهران .

 

[۵۰] -صدوق، کمال الدین، و اتمام النعمه ج ۲، ص ۱۰۸،  چاپ دار الکتاب الاسلامیه قم سال ۱۳۹۵هـ ق.

 

[۵۱] -صدوق، کمال الدین و اتمام النعمه ، ج ۲ ، ص ۱۰۸٫

 

[۵۲] – کلینی، اصول کافی،  ج ۱، ص ۵۱۴، انتشارات دارالکتاب الاسلامیه.

 

[۵۳] -علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۰۲ و ج ۳۶ ، ص۳۰۱ چاپ بیروت موسسه الوفاء ۱۴۰۴هـ ق.

 

[۵۴]استفاده از پاسخ ۳۵۹۳ سایت.

 

[۵۵] – دوانی، علی، موعودی که جهان در انتظار اوست، ص ۲۱۵٫

 

[۵۶] – طوسی،  رجال، ج۱، ص ۴۰۱، چاپ جامعه مدرسین سال ۱۴۱۵هـ ق.

 

[۵۷] – صدوق، کمال الدین و اتمام النعمه، ج۲، ص۵۱۰٫

 

[۵۸] – علامه حلی، الرجال، ج ۱، ص ۱۴۹، پاپ دار الذخائر، قم سال ۱۴۱۱ه-ق.

 

[۵۹] شیخ صدوق، احتجاج، ج ۲، ص ۴۹۷٫

 

[۶۰] بحارالانوار، ج ۵۲، باب ۱۸، کتاب الغیبه.

 

[۶۱] منتهی الأمال، ج ۲، باب ۱۴، فصل ۵٫

 

[۶۲] ان صاحب هذا الامر یحضر الموسم کل سنه یری الناس و یعرفهم و یرونه و لا یعرفونه .(من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۲۰، ذیل روایت ۳۱۱۵٫)

 

[۶۳] بحار الانوار، ج ۹۷، ص ۳۷۵، باب ۵، حدیث ۹٫

 

[۶۴] بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۱۵۵، باب ۱۲۴، حدیث ۲۲٫

 

[۶۵] . برای آگاهی بیشتر نک: نمایه: ارتباط با امام زمان (عج)، سؤال ۱۰۲۹ (سایت: ۱۰۸۴).

 

[۶۶]. شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۱، دار الکتب الاسلامیه، قم، ۱۳۹۵ق.

 

[۶۷]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۵۹، مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۰۹ق؛ من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص۵۲۰، انتشارات جامعه مدرسین، قم، ۱۴۱۳ ق.

 

[۶۸]. شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۱ ؛ طوسی، محمدبن حسن، الغیبه، ص ۳۶۲، تحقیق عباداللّه‏ الطهرانی و علی احمد ناصح، قم، مؤسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۱ق؛ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۲۰٫

 

[۶۹]. طوسی، الغیبه، ص۱۶۱؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۳۴۶؛ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۳۵٫

 

[۷۰]. وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۳۳٫

 

[۷۱] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۱٫

 

[۷۲] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۲٫

 

[۷۳] اثبات الهدایه، ج ۶ص ۴۳۷، ر.ک: دادگستر جهان، ابراهیم امینى، ص ۱۴۹ – ۱۴۶٫

 

[۷۴] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۱۳٫

 

[۷۵] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۲٫

 

[۷۶] ر.ک: حکومت جهانى مهدى (عج)، مکارم شیرازى، ص ۱۰۱ – ۹۹٫

 

[۷۷] تفسیر برهان، در ذیل آیه ۱۰۵ توبه؛ القیاده فى الاسلام، رى شهرى، صص ۸۵ – ۸۴٫

 

[۷۸] ر.ک: حکومت جهانى مهدى (عج)، ص ۱۱۳ – ۱۰۱٫

 

[۷۹] بحار، ج ۵۲، ص ۱۱۳٫

 

[۸۰] بحار، ج ۵۱، ص ۱۵۲٫

 

[۸۱] اثبات الهداه، ج ۷، ص ۱۰۵٫

 

[۸۲] بحار، ج ۵۲، ص ۹۱٫

 

[۸۳] ابراهیم امینی، دادگستر جهان، ص ۲۹۴، زمینه‏سازى ظهور حضرت ولى عصر علیه‏السلام، محمد فاکر میبدى.

 

[۸۴] رک: صافى گلپایگانى، لطف اللّه، منتخب الاثر، ص ۳۳۴٫

 

[۸۵] رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۷٫

 

[۸۶] همان، ص ۹۸٫

 

[۸۷] «ان لصاحب الامر غیبه لا بد منها، یرتاب فیها کل مبطل، فقلت له: و لم جعلت فداک؟ قال لامر لم یؤذن لنا فى کشفه لکم، قلت: فما وجه الحکمه فى غیبه؟ فقال: وجه الحکمه فى غیبه وجه الحکمه غیبات من تقدمه من حجج اللّه تعالى ذکره، ان وجه الحکمه فى ذلک لا ینکشف الا بعد ظهوره، کما لا ینکشف وجه الحکمه لمّا أتاه الخضر( علیه‏السلام ) من خرق السفینه، و قتل الغلام و اقامه الجدار، لموسى (علیه‏السلام) الا وقت افتراقها». رک: همان، ص ۹۱، و ۱۱۳٫

 

[۸۸]«و لو ان اشیاعنا وفقهم اللّه على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا، على حق المعرفه و صدقها منهم بنا فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه و لا نؤثره منهم». رک: همان، ج ۵۳، ص ۱۷۷، و الزام الناصب، ج ۲، ص ۴۶۷

 

[۸۹] « لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا». در سعادت دیدار ما شتاب مى‏شد

 

[۹۰] «ما احسن الصبر و انتظار الفرج، اما سمعت قول الله تعالى «فارتقبوا انى معکم رقیب» و قوله عزوجل: «فانتظروا انى معکم من المنتظرین، فعلیکم بالصبر، فانه انما یجیى‏ء الفرج على الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم».

 

همان، ج ۵۲، ص ۱۲۹

 

[۹۱] «افضل اعمال امتى انتظار الفرج». همان ، ص ۱۲۲

 

[۹۲] «اى الاعمال احب الى اللّه عزوجل؟» فقال: «انتظار الفرج». همان

 

[۹۳] «اقرب ما یکون العبد الى اللّه عزوجل و ارضى ما یکون عنه اذا افتقدوا حجه اللّه فلم یظهر لهم و حجب عنهم فلم یعلموا بمکانه… فعندها فلیتوقعوا الفرج صباحا و مساءً». همان،ص۹۵

 

[۹۴] «المنتظرون لظهوره افضل اهل کل زمان، لان اللّه تعالى ذکره، اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفه ما صارت به الغیبه عند هم بمنزله المشاهده، و جعلهم فى ذلک الزمان بمنزله المجاهدین بین یدى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بالسیف، اولئک المخصلون حقا، و شیعتنا صدقا، و الدعاه الى دین اللّه سرا و جهرا » همان،ص ۱۲۲

 

[۹۵] «و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم».الاحتجاج ج‏۲ ص ۴۷۱ .

 

[۹۶] «ان هذا الامر لایأتیکم الا بعد ایاس…، رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۱۱٫

 

[۹۷] «فانه انما یجیى‏ء الفرج على الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم». رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۹ و ۱۱۰٫

 

[۹۸] «یملا الارض قسطاً و عدلا کما مُلئت ظُلما وجورا». الاحتجاج، ج‏۱، ص ۶۹٫

 

[۹۹] باید توجه نمود که مدت‌هاست که فساد، جهان را فرا گرفته است. فساد ابر قدرت‌ها در بسیاری از مناطق جهان –بویژه آفریقا و آسیا- به شدیدترین وضع رسیده است. از روزی که غرب، اندیشه تسلط بر شرق را در سر پرورانده، هر روز در نقاط مختلف جهان، بر مظالم خود افزوده و میلیون‌ها نفر را در بند کشیده است. تنها بررسی وضع کشورهای استعمارزده افریقا و جنوب آسیا سند روشن و گویایی بر این مطلب است.

 

[۱۰۰]برای اطلاعات بیشتر ر.ک: کامل سلیمان، روزگار رهای. ؛ ترجمه علی اکبر مهدی پور، ج ۲، ص ۱۰۳۴ الی ۱۰۶۲٫

 

[۱۰۱]کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج ۳، ص ۲۶۷ معجم احادیث الامام المهدی، مؤسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۱ ق، ج ۱، ص ۳۸۷ی،

 

[۱۰۲]«من سره ان یکون من اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الاخلاق و هو منتظر. فان مات وقام القائم بعده، کان له من الأجر مثل أجر من أدرکه. فجدوا وانتظروا هنیئاً لکم ایتها العصابه المرحومه». بحارالانوار، ۵۲/۱۴۰، به نقل از غیبت نعمانی.

 

[۱۰۳] ر.ک: مطهرى، مرتضى، قیام و انقلاب مهدى، ص ۶۸٫

 

[۱۰۴] مکارم شیرازى، ناصر، حکومت جهانى مهدى علیه‏السلام ص ۸۰ تا ۸۳٫

 

[۱۰۵] همان،ص ۱۰۰

 

[۱۰۶] آیت الله امینی، دادگستر جهان، ص ۲۴۱٫

 

[۱۰۷] بحار، ج ۵۲، ص ۲۴۴٫

 

[۱۰۸] آیت الله مکارم شیرازى، حکومت جهانى مهدى علیه‏السلام، ص ۸۰ تا ۸۳٫

 

[۱۰۹] قسمت های ی که به زمینه سبز در آمده از سؤال ۱۰۶۴اخذ شده است

 

[۱۱۰] کمال الدین، ج ۲، ص ۳۷۷ و ۳۷۸٫

 

[۱۱۱] صحیفه سجادیه، ص ۲۰، دفتر نشر الهادی، قم، ۱۳۷۶ ش.

 

[۱۱۲] حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۵۱-۵۰، ح ۱۹۹۶۴٫

 

[۱۱۳] صحیفه امام، ج ۲۱، ص ۱۷-۱۶، در این زمینه می توانید بیانات ایشان را در ج ۳، ص ۳۴۰ – ۳۳۹ نیز مطالعه فرمایید.

 

[۱۱۴] این عبارت در بسیاری از روایات وجود دارد مثل روایات کافی، ج ۱، ص ۳۳۸؛ و ج ۱ ، ص۵۲۶٫

 

[۱۱۵] برای ااطلاع بیشتر به پاسخ سؤال ۵۳۵ با نمایه (علایم ظهور امام زمان) مراجعه کنید.

 

[۱۱۶] زیرا اسلام آخرین و کامل ترین دین و پیامبر اکرم(ص)، خاتم پیامبران است آن چه که لازم بوده بیان شود تا زمان رحلت آن حضرت از طریق وحی در قرآن مجید جمع آوری شده است و نیز هر آن چه لازم بوده در تبیین و تفسیر آیات و روشن ساختن معانی بلند بیان شود تا زمان غیبت کبری امام زمان (عج) توسط پیامبر (ص) و ائمه (ع) از طریق روایات معصومان بیان شده است و در مسائل جدیدی که پیش می آید نیز حضرت مهدی (عج) تکلیف مردم را بیان کرده و فرموده اند:”در مورد رویدادهای زمان باید به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان می باشم؛ اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا ، فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم ” وسائل‏الشیعه، ج ۲۷، ص ۱۴۰، ۳۳۴۲۴٫ در این دوران به لحاظ این که همۀ موارد احکام فقهی را نمی شود مستقیماً از قرآن و سنت گرفت، اصول فقهی خاصی مقرر شده است، که فقیه جامع الشرایط با توجه به اصول القاء شده از طرف امامان شیعه (ع) با تحلیل و استدلال های عقلی در چارچوب قرآن و سنت پیامبر اکرم(ص) احکام شرعی را به دست می آورند. بنابراین تکلیف همگان روشن است.

 

[۱۱۷] بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۹۲ – ۸ ک، [إکمال الدین‏] غَیْرُ وَاحِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنِ الْفَزَارِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ ابْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِ‏عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِیِّ أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیَّ ص هَلْ یَنْتَفِعُ الشِّیعَهُ بِالْقَائِمِ ع فِی غَیْبَتِهِ فَقَالَ ص إِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّهِ إِنَّهُمْ لَیَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِ وَلَایَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ جَلَّلَهَا السَّحَابُ.

 

[۱۱۸] التوبه، ۱۲۸٫

 

[۱۱۹] فقه الرضا، ص ۳۵۸٫

 

[۱۲۰]من لا یحضره الفقیه، ج‏۴، ص ۴۰۹٫

 

[۱۲۱] توبه، ۱۰۶٫

 

[۱۲۲] ر.ک: تفاسیر قرآن کریم، ذیل آیه‏ى ۱۰۶ سوره‏ى توبه؛ المیزان، ج ۹، ص ۳۸۵؛ تفسیر برهان، ج ۲، ص ۱۵۸؛ اصول کافى، ج ۱، ص ۲۲۰ – ۲۱۹٫

 

[۱۲۳] اللهم بلى لاتخلوا الارض من قائم للّله بحجه اما ظاهراً مشهوراً او خائفاً مغموراً لئلا تبطل حجج اللَّه و بیناته”، نهج البلاغه، قصار الحکم، ص ۱۴۷؛ میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۶۷٫ (ر.ک: اصول کافى، ج ۱، ص ۱۸۰ – ۱۷۸٫)

 

[۱۲۴] از خطبه ۱۴۶ نهج البلاغه، استفاده مى‏شود که امام زمان (عج) براى دفاع از اسلام کوشش مى‏کند. ر.ک: مکارم شیرازى، ناصر، حکومت جهانى مهدى (عج)، ص ۲۲۹ – ۲۲۶٫

 

[۱۲۵] بحارالانوار، چاپ قدیم، ج ۱۳، ص ۱۲۹٫

 

[۱۲۶] المیزان، ج ۱، ص ۲۷۶ – ۲۷۵؛ شیعه در اسلام، ص ۲۵۶، فصل ششم از معرفت امام. براى آگاهى بیشتر از تأثیر ولایت تکوینى در هدایت انسان‏ها، رجوع شود به کتاب: القیاده فى الاسلام، رى شهرى، ص ۸۷ – ۷۴٫ نویسنده با ذکر روایتى از کتاب الکافى، ج ۱، ح ۱، ص ۱۹۴ مى‏گوید: خورشید علاوه بر روشنایى ظاهرى در تکامل مادى به صورت تکوین مؤثر است و همینطور است خورشید معنوى، زیرا اوست که ارواح صاحب اهلیّت را به صورت تکوینى به سمت کمال مطلق هدایت و رهبرى مى‏کند. القیاده فى الاسلام، ص ۸۰٫

 

[۱۲۷] انبیاء، ۱۰۵٫

 

[۱۲۸] حکومت جهانى مهدى، ص ۲۶۸ و ۲۶۹٫

 

[۱۲۹] الکافى، ج ۱، ص ۱۷۹؛ میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۶۸٫

 

[۱۳۰] حکومت جهانى مهدى، ص ۲۶۸ و ۲۶۹٫

 

[۱۳۱] بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۹٫

 

[۱۳۲] نور الثقلین، ج ۲، ص ۱۰۳؛ اصول کافى، کتاب توحید، باب نوادر، حدیث ۴٫

 

[۱۳۳] علامه مجلسی (رضوان الله تعالی) صد و سی آیه از قرآن را مربوط به حضرت مهدی (ع) دانسته و آنها را تفسیر روایی کرده اند و تنها بالغ بر سیصد روایت با مضمون «یملأ الارض عدلاً و قسطاً» آورده اند.

 

[۱۳۴] «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده اند و عمل شایسته انجام داده اند وعده داده که آنان را خلیفۀ زمین گرداند.

 

[۱۳۵] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۶٫

 

[۱۳۶] در «گنجینه ای از تلمود» چندین آیه از شخصیت «ماشیح» بحث به میان آورده (آبراهام کهن، فریدون گرگانی، ص ۳۵۴-۳۵۲٫ به نقل از فصلنامه تخصصی انتظار موعود، شماره ۱۵، فصل ۶، سال ۱۳۸۴ هجری شمسی.

 

[۱۳۷] کتاب مقدس، کتاب دانیال نبی، ترجمه فاضل خان همدانی، ص ۱۵۶۷، بند ۳-۱٫ به نقل از درسنامه مهدویت، خدا مرد سلیمیان، ۱۳۸۵، ص ۲۴٫

 

[۱۳۸] همان، انجیل متی، باب ۲۵، بند ۳۳-۳۱٫ کتاب مقدس، دارالسلطۀ لندن، ۱۹۱۴٫

 

[۱۳۹] انجیل یوحنا، ۱۴: ۱۷٫

 

[۱۴۰] ر.ک: یشتها ۲: ۳۴۹٫ به نقل از همان منبع، پاورقی ۴، ص ۱۶۰٫

 

[۱۴۱] صف، ۹ و توبه، ۳۳٫

 

[۱۴۲] به نقل از امید سبز، محمد علی فرزی خراسانی، ص ۷۷٫

 

[۱۴۳] انجیل متی، باب ۲۵، ص ۶۰، بند ۳۳-۳۱٫

 

[۱۴۴] نور، ۵۴٫

 

[۱۴۵] زبور داود (ع)، مزامیر ۷۲: ۱۸-۲؛ ۹۶: ۱۳-۱۰٫

 

[۱۴۶] کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب اشعیای نبی، ص ۱۰۳۱ و ۱۰۵۷٫ به نقل از همان منبع، پاورقی ۴، ص ۱۴۰٫

 

[۱۴۷] برگرفته از امید سبز، ص ۷۶٫

 

[۱۴۸] قصص، ۴٫

 

[۱۴۹] انبیاء، ۱۵۰٫

 

[۱۵۰] کتاب مقدس، مزامیر داود، مزمور ۳۷، بندهای ۳۷-۹٫

 

[۱۵۱] یشتها، ص ۱۶۰٫

 

[۱۵۲] نجم الثاقب، ص ۱۳۲-۵۵٫

 

[۱۵۳] انجیل یوحنا، باب ۴۱، آیه ۲۶؛ ۱۶: ۱۳-۷؛ ۷: ۲؛ ۱۹: ۸٫

 

[۱۵۴] معصوم بودن: سلیم بن قیس می گوید: از سلمان شنیدم که می گفت: گفتم یا رسول الله هر پیغمبری وصی داشته وصی شما کیست؟ فرمود: شهادت می دهم ای سلمان که علی بن ابی طالب وصی من است… و اوصیائم پسرم حسن و حسین و بقیه از فرزندان حسینند. آنها با قرآنند و قرآن با آنها است از هم جدا نمی شوند مانند این دو انگشت… هر کس از آنها اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است و هر کس اطاعت نکند خدا را اطاعت نکرده، همه شان هادی و مهدی اند، و نازل شدن این آیه دربارۀ من و دربارۀ برادرم و دخترم فاطمه و دربارۀ پسرم و اوصیاء یکی بعد از دیگری که فرزندان من و فرزندان برادرم می باشند (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً اتدرون ما الرجس یا سلمان قلت لا قال الشک لایشکون… مطهرون معصومون من کل سوء، آنها از هر ناپاکی پاکیزه و از هر بدی معصوم اند. سپس حضرت دست مبارک بر حسین (ع) زد و فرمود مهدی امتم … از فرزندان این است امام بن امام و عالم بن عالم و وصی بن وصی است… (کتاب سلیم بن قیس، ص ۴۲۹).

 

[۱۵۵] … بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث، مفاتیح الجنان، زیارت جامعه، ص ۵۴۸٫ به وسیلۀ شما خداوند باب رحمت ها را می گشاید و به وسیله شما امر را به پایان می برد و به وسیلۀ شما باران را فرو می فرستد.

 

[۱۵۶] لولا الحجه لساخت الارض باهلها، کافی، ج ۱، ص ۱۷۹٫

 

[۱۵۷] “و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون”، ذاریات ، ۵۴٫

 

[۱۵۸] “انما انت منذر و لکل قوم هاد”، رعد، ۸؛ المیزان، ج ۱۱، ص ۳۳۵ (بحث امامت به تفصیل در ج ۱ ص ۲۷۰، ۲۸۲ در همین کتاب مطرح شده است.)

 

[۱۵۹] “قل فلله الحجه البالغه”، انعام، ۱۴۹٫

 

[۱۶۰] “و بر خداوند روا نیست که آنان (گناهکاران) را عذاب کند در حالی که تو در بین آن هایی”، انفال، ۳۳٫

 

[۱۶۱] مجموع روایت در بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۱۹٫

 

[۱۶۲] “و الله ما خلق الله شیئاً الا و قد امره بالطاعه لنا”، نمازی، علی، اثبات ولایت، ص ۵۹٫

 

[۱۶۳] اعراف، ۱۵۶٫

 

[۱۶۴] نمازی علی، اثبات ولایت، ص ۶۷٫

 

[۱۶۵] نحل، ۶۰

 

[۱۶۶] نمازی علی، اثبات ولایت، ص ۱۲۶ ـ ۱۲۷٫

 

[۱۶۷] همان، ۶۵٫

 

[۱۶۸] صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص ۴۰۱ – ۴۱۱٫

 

[۱۶۹] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج ۱، ص ۲۴۸، دار الکتاب، قم، ۱۳۶۷، چاپ چهارم.

 

[۱۷۰] الاعراف، ۱۷۶٫

 

[۱۷۱] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۳۹۷، موسسۀ معارف اسلامی، قم، ۱۴۱۱ ه.ق .

 

[۱۷۲] طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۱، نشر مرتضی، مشهد، ۱۴۰۳ ه.ق .

 

[۱۷۳] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۳۹۷٫

 

[۱۷۴] همان، ص ۳۵۳٫

 

[۱۷۵] همان، ص ۳۹۸٫

 

[۱۷۶] همان، ص ۳۹۹٫

 

[۱۷۷] همان، ص ۴۰۰٫

 

[۱۷۸] علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۸۰، موسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ه.ق .

 

[۱۷۹] جاسم حسین، تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم عج، ص ۱۴۷، ترجمۀ آیت اللهی، محمد تقی، انتشارات امیر کبیر ۱۳۷۷، چاپ دوم.

 

[۱۸۰] همان.

 

[۱۸۱] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۴۰۰٫

 

[۱۸۲] ر.ک، محی الدین ابن عربی، ۵۷۲ – ۵۷۶٫

 

[۱۸۳] علامه مهدی نراقی، انیس الموحدین،پاورقی، ص ۱۷۰٫

 

[۱۸۴] جوادی آملی، آوای توحید، ص۸۳ ۸۴٫

 

[۱۸۵] مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۹۴۴٫

 

[۱۸۶] محمد بدیعی، گفتگو با علامه حسن زاده، ص۲۰۲٫

 

[۱۸۷] هدایه الامم (مقدمه)، ص ۲۵٫

 

[۱۸۸] تفسیر فاتحه الکتاب، مقدمه استاد سید جلال الدین آشتیانی.

 

[۱۸۹] محی الدین ابن عربی، هدایه الامم(مقدمه) ، ص۲۴٫

 

[۱۹۰] فتوحات مکیه، ج ۶، ص ۵۰ – ۶۶٫

 

[۱۹۱] الغدیر، ج۶، ص۹۳٫

 

[۱۹۲] مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۲، مؤسسه النشر الإسلامی، قم، ۱۴۰۷ ق.

 

[۱۹۳] همان، ص ۳۳۳٫

 

[۱۹۴] طوسی، ابو جعفر ،الغیبه، ص ۴۳، مؤسسه المعارف الإسلامیه قم‏ ،چاپ اول ، ۱۴۱۱ ق.

 

[۱۹۵] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی ج ۸، ص ۳۰۷، دارالکتب الإسلامیه، طهران، چاپ چهارم ، ۱۳۶۵ش.‏

 

[۱۹۶] دوانی، علی، مهدى موعود، ترجمه، ج ۱۳، بحار الانوار، متن، ص۱۱۲۱، دار الکتب الاسلامیه‏، تهران‏، چاپ بیست و هشتم، ۱۳۷۸ ش‏.

 

[۱۹۷] الغارات، ج ۲،  ص ۳۲۵٫

 

[۱۹۸] شیخ صدوق‏، الخصال، ج‏۱، ص۳۰۰، جامعه مدرسین‏، قم‏، چاپ اول ، ۱۳۶۲ ش‏.

 

[۱۹۹] الخصال، ج‏۱، ص۳۰۲٫

 

[۲۰۰] توبه، ۱۰۷٫

 

[۲۰۱] کافى، ترجمه کمره‏اى، ج ‏۳، ص ۷۰۷ ، انتشارات اسوه‏، قم چاپ سوم،  ۱۳۷۵ ش.‏

 

[۲۰۲] حلی، یحیی بن حسن، العمده، ص ۳۱۷٫‏

 

[۲۰۳] بحارالأنوار، ج ۳۱، ص ۳۳، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان‏، چاپ چهارم ، ۱۴۰۴ ق.‏

 

[۲۰۴] کافی،  ج ۸، ص ۵۸٫

 

[۲۰۵] بحارالأنوار، ج ۳۴، ص ۱۶۸٫

 

[۲۰۶] بحارالانوار، ج۵۲، ص۲۲۳، باب علامات ظهوره…، ح۸۷٫

 

[۲۰۷] همان، باب سیره و اخلاقه، ص۳۵۲، ح۱۰۶٫

 

[۲۰۸] کورانی، علی، المعجم الموضوعی لاحادیث الامام المهدی، ص ۸۹۰، ناشر شخصی، چاپ اول.

 

[۲۰۹] همان.

 

[۲۱۰] علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱ – ۳۳، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۲٫

 

[۲۱۱] المعجم الموضوعی لاحادیث الامام المهدی، ص ۱۷۶٫

 

[۲۱۲] تونه‌ای، مجتبی، موعود نامه، ص ۱۰۱، انتشارات مشهور، چاپ اول.

 

[۲۱۳] همان، ص ۱۰۲٫

 

[۲۱۴] بحار الانوار، ج ۵۱، ص۳۲٫

 

[۲۱۵] تونه‌ای، مجتبی، موعود نامه، ص ۱۰۲٫

 

[۲۱۶] انعام، ۸۹٫

 

[۲۱۷] . امینی نجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر، ج ۲، ص۳۶۱، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ قمی، شیخ عباس، منتهى الآمال، باب چهاردهم، فصل ششم، ص۱۱۲۷، چاپخانه احمدی، چاپ نهم، ۱۳۷۷٫

 

[۲۱۸] . صافی گلپایگانی، لطف الله، منتخب الاثر، ص ۶۴۰، مؤسسه السیده المعصومه، ۱۴۱۹ قمری.

 

[۲۱۹]. آل عمران، ۱۸۵٫

 

[۲۲۰]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۰۴، ح ۳۹٫

 

[۲۲۱]. اسراء، ۶٫

 

[۲۲۲]. کلینی، الکافی، ج ۸، ص ۲۵۰، همچنین ر. ک: بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۴، ح ۱۰۳٫

 

[۲۲۳]. بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۰۳، ح ۱۳۰٫

 

[۲۲۴]. بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۲۱۷، ح ۱۹٫

 

[۲۲۵]. همان، ص ۲۰۹، ح ۷٫

 

[۲۲۶]. همان، ص ۲۱۴، ح ۱۶٫

 

[۲۲۷]. یزدی حائری، علی، الزام الناصب فی إثبات الحجه الغائب، ج ۲، ص ۱۶۷٫

 

[۲۲۸]. صدر، سید محمد محمد صادق، تاریخ ما بعد از ظهور، ص ۸۸۱ – ۸۸۳٫

 

[۲۲۹]. برگرفته ازماهنامه موعود شماره ۸۳٫

 

[۲۳۰]. در علم حدیث روایات به سه قسم تقسیم می شود: الف. حدیث متواتر: روایتی که عده زیادی آن را روایت کرده اند به گونه ای که از گفتار آنها برای ما یقین حاصل می شود که این روایت از معصوم (ع) صادر شده است. ب. روایت مستفیض: از لحاظ اعتبار و ارزش به اندازه خبر متواتر نیست، ولی اعتبارش از خبر واحد بیشتر است. ج. خبر واحد: افراد کمی آن را روایت کرده اند و از لحاظ ارزش روایی پایین تر از دو قسم پیشین است.

 

[۲۳۱]. بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۳۵۹٫

 http://islampedia.ir/fa/1389/12/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC/




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : شخصیت حضرت ولی عصر امام زمان(عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ) , میلاد امام زمان ع , امام عصر ع , زندگینامه امام زمان عج , سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی , قم , گیلان , سیاهگوراب , لاهیجان ,


نوشته شده در شنبه 01 خرداد 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 260 |

نتیجه تصویری برای حضرت زینب

***نسیم معرفت**

مقدمه

در طول تاريخ، انقلاب هاي فراواني به وقوع پيوسته و افراد بسياري از خودگذشتگي و فداکاري کرده اند، اما با گذشت زمان، از يادها فاصله گرفته اند. ولي نهضت عاشورا با مرور زمان، پيوسته در دل هاي مسلمانان، ماندگار شده است.

بدون شک، عقيله بني هاشم، زينب کبري (سلام الله عليها)  از جمله شخصيت هاي تأثيرگذار اين نهضت عظيم است که در ماندگاري و جاوداني آن نقشي بي بديل داشته; همان بانويي که از نوادر بانوان تاريخ اسلام است و در دامان پُرمِهر فاطمه زهرا
(سلام الله عليها) و مولاي متقيان (عليه السلام)تربيت يافته و درس زندگي آموخته است.

درباره حيات درخشان اين بانوي قهرمان، تاکنون ده ها کتاب و مقاله نگارش يافته و زندگي آنحضرت را مورد تحليل و تجليل قرار داده است.

در اين مقاله برآنيم که شخصيت و فضايل آنحضرت را بررسي و بيان کنيم.

نام ها و القاب حضرت زينب
(سلام الله عليها) 

حضرت زينب (سلام الله عليها) ، نخستين دختر علي و زهرا (عَلَيهِمَاالسَّلامُ) است. معروف ترين نام اين بانوي بزرگ، «زينب» است که در لغت، به معناي «درخت نيکو منظر» آمده(1) و معناي ديگر آن «زين اب» يعني «زينت پدر» است. و به راستي زينب براي مکتب اسلام و مَرام پدر، مايه زينت و آبرومندي بي نظير بوده است.

حضرت زينب
(سلام الله عليها) در پنجم جمادي الاولي در سال پنجم يا ششم هجرت، در مدينه ديده به جهان گشود.پس از ولادت حضرت زينب (سلام الله عليها) حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) نوزاد را به دست حضرت علي(عليه السلام)داد و فرمود: نام اين کودک را برگزين. امام(ع)فرمود: من از پيامبر خدا (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) در نام گذاري دخترم، سبقت نمي گيرم.(2)، در آن هنگام،پيامبر اکرم(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) در سفر بود. چون بازگشت، اميرمؤمنان(عليه السلام)نام نوزاد را از آن حضرت پرسيد. رسول خدا (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) فرمود: من از خدايم در نام گذاري او پيشي نمي گيرم. آن گاه از جانب خداوند جبرئيل فرود آمد و گفت: خداوند نام اين نوزاد را «زينب» برگزيده(3) و آن را در لوح محفوظ نگاشته است.(4).

نام گذاري حضرت زينب
(سلام الله عليها) از سوي پروردگار حکايت از عظمت و بزرگي مقام آنحضرت نزد خداوند متعال دارد

حضرت را ام کلثوم کبري، و صديقه صغري مي‏ناميدند براي آنحضرت نام ها والقاب زيادي بيان شده همانند عقيله بني هاشم ،عالمه غيرمُعلَّّمه، عارفه، مُوَثَّقه، فاضله، کامله، عابده آل علي، معصومه صغري، اَمينةُ اللّه، نائبةُ الزهرا، نائبة الحسين، عقيلة النساء، شريکة الشهداء، بليغه، فصيحه، و شريکة الحسين.(5) حضرت زينب(عليها السلام) از نظر شخصيت و لياقت، مصداق راستين نام ها و القاب مزبور است.

با پسر عموي خود «عبد اللّه‏ بن جعفر» ازدواج کرد و ثمره اين ازدواج فرزنداني بود که دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در کربلا، در رکاب ابا عبد اللّه‏ الحسين (عليه‏ لسلام) شربت شهادت نوشيدند(6)

آن بانوي بزرگوار سر انجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با کوله باري از اندوه و غم و محنت و رنج دار فاني را وداع گفت.

شخصيت حضرت زينب (عليها السلام)

روان شناسان معتقد اند که: عامل وراثت، تربيت و محيط در تَکوُّن و ساختار پايه هاي شخصيت آدمي نقش بنيادين دارند.(7) درباره حضرت زينب(عليها السلام)، سه اصل اساسيِ مزبور جايگاه ويژه داشت:

الف. وراثت: حضرت در خانواده وحي(نبوت و ولايت) بدنيا آمد، جدش پيامبر اکرم
(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) پدرش اميرالمومنين علي(عليه‏ لسلام) ومادرش فاطمه زهرا (سلام الله عليها) دختر پيامبراکرم(ص)بود.

پيامبر اکرم در مورد فرزندان فاطمه (س) فرمود:

 «... وُلدِ فاطِمَةَ فَانَا وَلِيُّهُم وَ عُصبَتُهُم، وَ هُم خُلِقُوا مِن طِينَتِي...»(8) فرزندان فاطمه (حسن، حسين، زينب، و امّ کلثوم)، که من ولي و سرپرست نَسَبي آنها هستم، از طينت و خميره ذات من آفريده شده اند.

بنابر اين حضرت زينب
(سلام الله عليها)در همچون خانواده اي بدنيا آمد و مراتب کمال را از اين سه شخصيت بزرگ به ارث گرفته است.

ب. تربيت: حضرت زينب
(سلام الله عليها)از آغاز ولادت تا قريب شش سالگي، در دامان پُرمهر پيامبر و حضرت علي(ع) و فاطمه زهرا(س)تربيت يافت و با نظارت دقيق اين خانواده رشد نمود.

تربيت حضرت زينب(عليها السلام) در همچون خانواده اي سبب شد که اين شخصيت والامقام به عنوان سومين بانوي جهان اسلام پس از حضرت خديجه(عليها السلام) و فاطمه زهرا(عليها السلام)، به شمار آيد.

ج. محيط: يکي ديگر از پايه هاي مهم ساختمان شخصيت آدمي محيط است. حضرت زينب
(سلام الله عليها)در محيطي که کانون فضايل، صفا و صميميت بود، رشد و نمو يافت. محيط زندگي حضرت زينب(سلام الله عليها) در شهر مدينه، خانه حضرت علي(عليه السلام)، فاطمه(سلام الله عليها)، حسن و حسين (عليهما السلام)بود; همان خانه اي که کعبه آمال و محبوب دل هاي مؤمنان بوده است. چنين محيطي نوراني و خانه اي بابرکت، ارزش هاي والاي ديني و انساني را در وجود پر برکت ايشان بارور و شکوفا ساخت.

منزلت حضرت زينب
(سلام الله عليها)

حضرت از مقام و جايگاه ويژه اي بهرمند بود به طوري که هرگاه بر پدر وارد مي شد، امام(عليه السلام)از جاي برمي خاست و ايشان را با احترام زياد در جاي خود مي نشاند. ايشان امين پدر بود.

همچنين زينب کبري
(سلام الله عليها)  بعد از پدر از منزلت ويژه اي نزد امام حسنلیه السلام) و امام حسين(علیه السلام) برخوردار بود. اين دو امام نهايت احترام را در حق خواهر روا مي داشتند،سعي مي کردند مصايب و مشکلاتي که برايشان رُخ مي دهد حضرت زينب(عليها السلام) متوجه نشود و ناراحت نگردد.

اما محبت امام حسين(عليه السلام) و زينب(عليها السلام) علاقه اي متقابل و استثنايي بود. امام حسين(عليه السلام) نيز فوق العاده حضرت زينب(عليها السلام)را عزيز و گرامي مي داشت،(9) ايشان را مَحرَم راز و امين خود مي دانست و ودايع خويش را به ايشان مي سپرد. امام حسين(عليه السلام)اسرار امامت را به ايشان سپرد.(10) اين مسئله مقام و شأن حضرت زينب(عليها السلام) را گواهي مي دهد. هنگام ديدار حضرت زينب(عليها السلام) از برادر، امام(عليه السلام)براي او جا باز مي کرد، با شادماني ايشان را در کنار خود مي نشاند و در قرب جوارش بود.(11).

فضايل و مناقب حضرت زينب(عليها السلام)

زينب کبري(عليها السلام) داراي فضايل و مناقب فراوان است. همان گونه که اشاره شد،او را عالمه غيرمُعَلَّمه، عَقيله بني هاشم، معصومه صُغري و... لقب داده اند.(12). که هر کدام از اين موارد گواه روشن در اثبات مقام اين بانوي بزرگ اسلام است.

حضرت زينب(عليها السلام) بانويي بلندقامت، نيکو چهره و عالي مقام بود، در وقار و شخصيت، مانند جدّه اش حضرت خديجه(عليها السلام)، در حيا و عفّت، همچون مادرش فاطمه زهرا(عليها السلام)، در رسايي و شيوايي بيان، مانند پدرش حضرت علي(عليه السلام)، در حلم و بردباري، چون امام حسن(عليه السلام)و در شجاعت و قوّت قلب، مانند برادرش امام حسين(عليه السلام) بود.(13) که در اينجا به تعدادي از فضايل آنحضرت اشاره مي کنيم.

1-علم و دانش

سخنان و خطبه هاي عالمانه، همراه با استدلال به آيات قرآن، در کوفه، مجلس عبيداللّه بن زياد و همچنين در دربار يزيد، از سوي حضرت زينب(عليها السلام) هر کدام شاهدي بر تواناييِ دانش اين بانوست. ابن عبّاس گفتار پر ارج فاطمه زهرا (عليها السلام) را درباره «فدک»، از حضرت زينب(عليها السلام)نقل کرده، مي گويد: «عقيله ما زينب دختر علي (ع)چنين گفت: ...»(14) افزون بر آن، درس و تفسير قرآن از سوي حضرت زينب(عليها السلام)، براي زن هاي کوفه در زمان حکومت پدرش حضرت علي(عليه السلام)بيانگر دانش ايشان است.(15).

حضرت زينب(عليها السلام) مقام بيان روايت و حديث را دارا بود; چنان که محمّدبن عَمرو، عطاء بن سائب، فاطمه بنت حسين و ديگران از زينب(عليها السلام) نقل حديث کرده اند.(16).

عقيله بني هاشم حتي آگاهي به حوادث آينده را از پدر بزرگوار خود فرا گرفته بود،همان گونه که بعضي از اصحاب خاص پيامبر
(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)مانند سلمان، ابوذر و برخي از ياران حضرت علي(عليه السلام)مانند ميثم تمّار و رشيد هجري به اين گونه اسرار آگاه بودند.(17)
حضرت زينب(عليها السلام) دانشي سرشار داشت. طبيعي است کسي که از محضر پيامبر
(صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) (شهر علم) و حضرت علي(علیه السلام) (دروازه علم) کسب دانش نموده باشد، بايد درياي علم باشد.

درنتيجه حضرت زينب
(سلام الله عليها)  «عالمه غيرمُعَلَّمه» بود، چنان که احتجاجات او در کوفه و شام در برابر دشمن، مانند احتجاج مادرش حضرت زهرا(عليها السلام) بود که درباره «فدک» ابراز نمود.

2-پرستش و عبادت

عبادت رفيع ترين مقام آدمي است. ائمّه اطهار(عليهم السلام) هر کدام مرتبه اعلاي از اين مقام را دارا بودند. حضرت زينب(ع) نهايت عبادت و تعظيم را در برابر پروردگار داشت.

حضرت زينب(ع) از نيايش و مناجات هاي پيامبر(ص) با خبر بود، عبادت علي وفاطمه(ع) را شاهد بود. ونيز نيايش هاي امام حسن مجتبي(ع)را در دل شب ها و روزها ديده بود، وبلاخره عبادت و مناجات هاي امام حسين(ع) را، به ويژه در شب و صبح عاشورا، به تماشا نشسته بود و هر يک برايش درس و الگوي عبادت و مناجات بود.

حضرت زينب کبري(عليها السلام) شب ها به عبادت مي پرداخت و در دوران زندگي، هيچ گاه تهجّد را ترک نکرد. آنچنان به عبادت اشتغال ورزيد که ملقّب به «عابده آل علي» شد.(18) شب زنده داري حضرت زينب(عليها السلام)، حتي در شب دهم و يازدهم عاشورا، ترک نشد. فاطمه دختر امام حسين(عليه السلام)مي گويد:

در شب عاشورا، عمّه ام پيوسته در محراب عبادت ايستاده بود، نماز و نيايش داشت و پيوسته اشک هايش سرازير مي شد.(19)

امام زين العابدين(عليه السلام)، مي فرمايد:

عمّه ام زينب در طول سفر اسارت از کوفه تا شام، پيوسته نمازهاي واجب و مستحب خود را انجام مي داد و در بعضي منزل گاه ها مي ديدم که ايشان در اثر ضعف و گرسنگي، نماز خود را نشسته مي خواند; چراکه سهميه غذاي خود را ميان کودکان تقسيم مي کرد و ديگر توان ايستادن نداشت.(20)

ارتباط حضرت زينب(عليها السلام) با خداوند آن گونه بود که حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)در روز عاشورا هنگام وداع، به خواهرش فرمود:

«يا اختي لا تنسيني في نافلة الليل» (21)

خواهرم! مرا در نمازهاي شب، فراموش نکن.

3-حجاب و عفّت

يکي از مهم ترين وظايف بانوان در اسلام پاس داري در حفظ حريم حجاب و عفّت است. در قرآن مجيد، در چند آيه(22) به ضرورت حجاب براي زنان تصريح گرديده و در چهارده آيه،(23) درباره عفّت و پاک دامني هشدار داده شده و در احاديث فراوان نيز هشدارهاي مؤکّد در اين زمينه داده است.

عقيله بني هاشم در حجاب و عفّت، مانند مادرش فاطمه زهرا(ع) بود و به اين مهم بسيار اهميت مي داد. تا پيش از عاشورا و ماجراي اسارت، نامحرمي حضرت زينب(عليها السلام) را نديده بود،چنان که در تاريخ آمده است:

هنگامي که زينب مي خواست به مسجدالنبي کنار قبر رسول خدا(ص) برود، علي(ع) دستور مي داد شب برود. به حسن و حسين(ع) مي فرمود: همراه خواهرشان باشند. حسن(عليه السلام)جلوتر و حسين(ع)پشت سر، زينب در وسط حرکت مي کردند. آنها از سوي مولاي متقيان مأمور بودند که حتي چراغ روي مرقد منوّر پيامبر را خاموش کنند تا چشم نامحرم به قامت زينب نيفتد.(24)

يحيي مازني مي گويد: من در مدينه، مدت زيادي همسايه حضرت علي(عليه السلام) بودم. سوگند به خداوند! در اين مدت، هرگز حضرت زينب(ع) را نديدم و صدايش را نشنيدم.(25) حجاب و عفاف حضرت زينب(عليها السلام) به گونه اي بوده است که علّامه مامقاني در اين باره مي گويد:

زينب در حجاب و عفاف، يگانه روزگار بوده است. کسي از مردان، در زمان پدرش و برادرانش تا روز عاشورا، اورا نديده بود.(26)

4-صبر و استقامت

ازديدگاه اسلام، صبر جايگاهي بس والا دارد. قرآن به صبرکنندگان بشارت داده است. (بقره: 155) مقام صبر نسبت به ايمان همانند سر براي بدن است. حضرت زينب(ع) نمونه و تجسّم عاليِ صبر و پايداري است. مقاومت و شکيبايي در راه پاس داري از حريم دين و کرامت انسانيت، از ويژگي هاي بارز اين بانوي بزرگ است.

صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند *** بر اثر صبر نوبت ظفر آيد.(27)

صبر و ثبات شگفت انگيز حضرت زينب(عليها السلام) همگان را به اعجاب وا داشته است، چه انکه از پنج سالگي بامصيبت آشنا شد،داغ عزيز ترين کسان خود را يکي پس از ديگري ديد، ولي در برابر همه اين مصيبت ها، قامت برافراشت و صبر کرد.

حضرت زينب(عليها السلام) در وادي صبر و استقامت، يکه تاز ميدان است.در بزرگي مقام صبر و بردباري آن گوهر عظيم الهي، همين بس که وقتي در برابر پيکر نوراني و خونين برادرش امام حسين(عليه السلام) رسيد، رو به آسمان کرد و گفت:

بار خدايا! اين اندک قرباني و کشته در راه خودت را از ما (خاندان پيامبر) بپذير.(28).

اين سخنان زينب(ع)- هنگامي بود که برادرش امام حسين(عليه السلام) و ديگر برادران و فرزندان خويش را از دست داده بود- حاکي از قوّت ايمان، ثبات اعتقاد، گذشتن از خود و فنا شدن ايشان را در خداوند است.([29])حضرت زينب(عليها السلام) در اثر توجه و تربيت خمسه طيّبه، چنان روح بزرگي يافته بود که شهادت عزيزانش را با صبر و ثباتي وصف ناپذير تحمّل نمود.

درست است که حضرت زينب(ع) در کربلا در برخي موارد گريه و ناله نيز داشت، ولي ناله هاي حضرت زينب(عليها السلام) در اين گونه موارد، دو دليل داشت:

گاهي عظمت مصيبت بيش از حد سنگين بود، از جمله شهادت حضرت علي اکبر(عليه السلام)، چراکه ايشان مقامي بس ارجمند داشت و شبيه ترين کس به پيامبر(ص) از نظر صورت و سيرت بود.

بنابراين، به شهادت رسيدن حضرت علي اکبر(عليه السلام) و مصيبت از دست دادن آن عزيز، چنان سنگين و کمرشکن بوده است که دل را آب مي کند و عاطفه را به جوش مي آورد و ناليدن در چنين مصيبت عظيمي، با مقام صبر در تعارض نيست.

ديگر اينکه گريه ها وناله هاي حضرت زينب(عليها السلام) در کربلا و پس از آن در طول سفر کوفه و شام، در جهت اهداف عالي و رسالت عظماي ايشان، يعني ابلاغ پيام عاشورا بوده و ايشان از راه هاي گوناگون، از جمله با خطبه ها و سخنراني هاي آتشين و گريه هاي جانسوز خويش، از نهضت حسيني پاس داري مي نمود.

5-شجاعت و قهرماني

از ويژگي هاي عظيم بانوي کربلا، «شجاعت» است، بدون شک، اگر ذرّه اي ترس از حکومت استبدادي يزيد در وجود زينب راه مي يافت، در اين صورت، نهضت کربلا چنين پيروزي به ارمغان نمي آورد.

حضرت زينب(ع) در اين ويژگي، يکه تاز ميدان بود. خطبه هاي آتشين و افشاگرانه ايشان بر ضد دستگاه امويان و گفتار کوبنده اش در فرصت ها براي دفاع از نهضت حسيني، و صلابت بي نظير ايشان در کوفه و شام، همه بيانگر قهرماني و شجاعت ايشان است. «زينب به عنوانشيرزن کربلا و خطيب قهرمان پيامرسان خون شهيدان، در پيشاني اسلام تابيد»(30) و جهاد و دفاع ايشان از اسلام و ديانت به ابديت پيوست.

حضرت زينب(ع) در قيام عاشورا شجاعتي شايان از خود به نمايش گذاشت. ايشان بارها جان امام سجّاد(ع)را از مرگ نجات داد، از جمله در مجلس ابن زياد، پس از احتجاج حضرت سجّاد(عليه السلام) با ابن زياد، امر به شهادت او داد. حضرت زينب(عليها السلام) دست در گردن فرزند برادر انداخت و فرمود: «تا زنده ام، نخواهم گذاشت او را بکشيد.»(31) و هرگز به ابن زياد و يزيد بن معاويه اعتنايي نکرد و در حالي که آنان در اوج اقتدارشان بودند، و پاسبان ها با شمشيرهاي از نيام بيرون کشيده اطراف ايشان را گرفته بودند، سخناني ايراد کرد که يزيد و اطرافيان وي را رسوا ساخت.

6. فصاحت و بلاغت

بانوي قهرمان کربلا، فصاحت و بلاغت را از پدر و مادر گرامي اش به ارث برده بود. «هنگامي که سخن مي گفت، گويي از زبان پدر، ايراد سخن مي کرد.»(32) سخنانش در کوفه و مجلس يزيد و نيز گفتگوهاي ايشان با عبيداللّه بن زياد، بي شباهت به خطبه هاي اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) و خطبه «فدکيّه» مادرش زهرا(عليها السلام)نيست.(33) اين خطبه ها در حالي ايراد مي شدند که حضرت زينب(ع) داغ هاي فراواني بر سينه داشت، گذشته از آنکه تشنه، گرسنه و بي خواب بود، سختي سرپرستي کودکان و راه را نيز به دوش مي کشيد.

وقتي حضرت زينب(ع) در کوفه، آن خطبه فصيح، آتشين و شورانگيز را ايراد نمود، مردم دست ها را به دندان گزيدند و با تعجب به هم نگاه کردند! در همان موقع، پيرمردي در حالي که مي گريست و محاسنش از اشک چشمش تر شده بود، دست به سوي آسمان بلند کرد و گفت:

پدر و مادرم فداي ايشان که سال خوردگانشان بهترين سال خوردگان و کودکان ايشان بهترين خردسالان، و زنانشان بهترين زنان و نسل آنها والاتر و برتر از همه نسل هاست.(34).

نتيجه گيري

حضرت زينب(عليها السلام) افزون بر ويژگي ها و فضيلت هاي شخصيتي، که از خاندان وحي ارث برده بود، در به ثمر رساندن نهضت عاشورا، نقش فوق العاده داشت. او پس از عاشورا، در کنار سرپرستي اسيران و حفظ جان امام سجّاد(عليه السلام) از خطرها، توانست انقلاب حسيني را با تحمّل زحمت هاي فراوان به پيروزي نهايي برساند و در انجام رسالت خويش، با صلابت و استواري ايستاد و نقش سنگين و رسالت خويش را به خوبي به پايان رساند تا آيين پيامبر(صلي الله عليه وآله) و انقلاب کربلا دست خوش تحريف نگردد.

پي نوشت ها

[1]ـ جبران مسعود، الرّائد، ترجمه رضا انزابي، چ دوم، مشهد، آستان قدس رضوي، 1376، ج 1، ص 924.

 [2]ـ سيدکاظم ارفع، حضرت زينب(عليها السلام) سيره عملي اهل بيت، تهران، نشر قادر، 1377، ص 7.

[3]ـ باقر شريف القرشي، السيده زينب، بيروت، دارالتعارف، 1419، ص 30ـ31 / حسن الهي، زينب کبري عقيله بني هاشم، تهران، آفرينه، 1375، ص 29.

[4]ـ جعفر النقدي، زينب الکبري بنت الامام، النجف الاشرف، المکتبة الحيدريه، 1361، ص 21 / سيد نورالدين جزائري، خصائص الزينبيه، ترجمه باقر ناصري، چ دوم، قم، جمکران، 1379، ص 60.

 [5]ـ نورالدين جزائري، پ سيد نورالدين جزائري، خصائص الزينبيه، ترجمه باقر ناصري، چ دوم، قم، جمکران، 1379 ص 67

- [6]شيخ ذبيح اللّه‏ محلاتي، رياحين الشريعة، (تهران، دار الکتب الاسلامية) ج3، ص46

(7)ـ عبداللّه شفيع آبادي، مباني روان شناسي رشد، چ پنجم، تهران، چهر، 1371، ص 23ـ31.

(8)ـ سيدمرتضي حسيني فيروزآبادي، الفضائل الخمسه، انتشارات فيروزآبادي، 1374، ج 3، ص 150.

 (9)ـ ذبيح اللّه محلّاتي، رياحين الشريعة، تهران، دارالکتب الاسلاميه ، ج 3، ص 76.

(10)ـ احمد بهشتي، زنان نامدار در قرآن و حديث، تهران، سازمان تبليغات اسلامي، 1368،  ص 51.

(11)ـ جعفر النقدي، الکبري بنت الامام، النجف الاشرف، المکتبة الحيدريه، 1361، ص 21 .

(12)ـ سيد نورالدين جزائري، پيشين

(13)ـ محمّد محمّدي اشتهاردي، حضرت زينب فروغ تابان کوثر، چ سوم، تهران، برهان، 1379، ص 22.

(14)ـ احمد بهشتي، پيشين، ص 51.

(15)ـ ذبيح اللّه محلّاتي،پيشين، ص 57.

(16)ـ احمد صادقي اردستاني، زينب قهرمان دختر علي، تهران، مطهر، 1372، ص 100.

(17)ـ ذبيح اللّه محلّاتي، پيشين، ج 3، ص 56.

 (18)ـ جعفر النقدي، پيشين، ص 61.

(19)ـ احمد صادقي اردستاني، پيشين، ص 106.

(20)ـ ذبيح اللّه محلّاتي، پيشين، ج 3، ص 62.

(21)ـ جعفر النقدي، پيشين، ص 62.

(22)ـ نور: 30 / احزاب: 32، 33 و 59.

(23)ـ نور: 2، 32، 27، 28، 30، 31، 32، 33، 58، 60 / احزاب: 32، 59 / قصص: 25.

(24)ـ سيد عبدالحسين دستغيب، زندگاني حضرت زينب، تهران، کاوه، ص 19.

(25)ـ محمّد محمّدي اشتهاردي، پيشين، ص 99.

(26)ـ حسن الهي، پيشين، ص 99 به نقل از: عبداللّه مامقاني، تنقيح المقال في علم الرجال، نجف اشرف، مطبعة المرتضوية، 1352، ج 3، ص 79.

(27)ـ حافظ شيرازي.

 (28)ـ سيد علي نقي فيض الاسلام، خاتون دوسرا (شرح حال زينب)، چ دوم، تهران، نشر آثار فيض الاسلام، 1366، ص 185.

(29)ـ همان.

 (30)ـ محمّد محمّدي اشتهاردي، پيشين، ص 81.

(31)ـ محمّدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ص 117.

(32)ـ احمد بهشتي، پيشين، ص 51.

(33)ـ سيدکاظم ارفع، پيشين، ص 88.

(34)ـ سيدبن طاووس، اللهوف، تهران، دارالعالم، 1348ش، ص 149 / محمّدباقر مجلسي، پيشين، ج 45، ص 110.

 

** وبلاگ روستای سادات محله  (بوجایه - لاهیجان)

** وبلاگ روستای سادات محله  (بوجایه - لاهیجان)

**حضرت زینب (سلام الله علیها) کیست ؟ - نسیم معرفت

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : حضرت زينب (سلام الله عليها) کيست ؟ , زینب سلام الله علیها , پیام رسان کربلا , علی ع , فاطمه س , حسین ع ,


نوشته شده در جمعه 03 ارديبهشت 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 79 |

زندگینامه امام عسگری (ع)

1.حضرت امام حسن عسکری  (ع )
2.صورت و سیرت امام حسن عسکری (ع )
3.دوران امامت
4.شهادت امام حسن عسکری (ع )
5.ماجرای جانشین بر حق امام عسکری
 

حضرت امام حسن عسکری  (ع )
امام حسن عسکری (ع ) در سال 232هجری در مدینه چشم به جهان گشود . مادر والا گهرش سوسن یا سلیل زنی لایق و صاحب فضیلت و در پرورش فرزند نهایت مراقبت راداشت ، تا حجت حق را آن چنان که شایسته است پرورش دهد . این زن پرهیزگار در سفری که امام عسکری (ع ) به سامرا کرد همراه امام بود و در سامرا از دنیا رحلت کرد . کنیه آن حضرت ابامحمد بود .

صورت و سیرت امام حسن عسکری  (ع )
امام یازدهم صورتی گندمگون و بدنی در حد اعتدال داشت . ابروهای سیاه کمانی ، چشمانی  درشت و پیشانی گشاده داشت . دندانها درشت و بسیار سفید بود . خالی بر گونه راست داشت . امام حسن عسکری (ع ) بیانی شیرین و جذاب و شخصیتی الهی باشکوه و وقار و مفسری بی نظیر برای قرآن مجید بود . راه مستقیم عترت و شیوه صحیح تفسیر قرآن را به مردم و به ویژه برای اصحاب بزرگوارش - در ایام عمر کوتاه خود - روشن کرد .

دوران امامت
به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع ) به سه دوره تقسیم می گردد : دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت . دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت . دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می باشد . دوره امامت حضرت عسکری (ع ) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود . خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازیهایی داشتند . امام حسن عسکری (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانید . زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد ، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند . وقتی از این غلامان جویای حال امام شدند ، می گفتند این زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمی گوید . عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت عسکری ملاقات می کرد به احترام آن حضرت برمی خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود می نشانید . پیوسته می گفت : در سامره کسی را مانند آن حضرت ندیده ام ، وی  زاهدترین و داناترین مردم روزگار است . پسر عبیدالله خاقان می گفت : من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم می پرسیدم . مردم را نسبت به او متواضع می یافتم . می دیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او می باشند . با آنکه امام (ع ) جز با خواص شیعیان خود آمیزش نمی فرمود ، دستگاه خلافت عباسی  برای حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات ، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت . " از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع ) یکی نیز این بود که از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شیعه ، به دست کسانی سپرده می شد که دشمن آل محمد (ص ) و جریانهای شیعی  بودند ، تا بدین گونه بنیه مالی نهضت تقویت نشود . چنانکه نوشته اند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والی اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بیت رسالت ، نهایت مرتبه عداوت را داشت " . " نیز اصحاب امام حسن عسکری ، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان نبود ، کسانی چون ابوعلی  احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختی  در بغداد می زیستند ، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترین نوع درگیری  واداشته بود . این جناح نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی  ، این همه سختی را تحمل می کرد ، و لحظه ای از حراست ( و نگهبانی ) موضع غفلت نمی کرد " . اینکه گفتیم : حضرت هادی (ع ) و حضرت امام حسن عسکری (ع ) هم از سوی  دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دینی  خود به آنها مراجعه می نمودند - کمتر معاشرت می کردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدی (ع ) نزدیک بود ، و مردم می بایست کم کم بدان خو گیرند ، و جهت سیاسی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند ، و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید . باری ، امام حسن عسکری (ع ) بیش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و ریاست روحانی اسلامی ، آثار مهمی  از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی  شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام (ع ) می رسیدند بر جای گذاشت . در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات کلامی جنبش علمی خاصی  را تجدید کرد ، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی  ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام ، گردید . در قدرت علمی  امام (ع ) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت مایه گرفته بود - نکته ها گفته اند . از جمله : همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد .

شهادت امام حسن عسکری  (ع )
شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول سال 260هجری نوشته اند . در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گوید روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنی  حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد . خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گردیده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای  مسیحی و یهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند . و این کارها را برای  آن می کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته ، پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او می کردند ... . این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) می پیوست ، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدین جهت به بهانه های  مختلف در خانه حضرت عسکری (ع ) رفت و آمد بسیار می کردند ، و جستجو می نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را نابود سازند . به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم (ع ) و حضرت موسی  (ع ) تکرار می شد . حتی قابله هایی  را گماشته بودند که در این کار مهم پی جویی  کنند . اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد ، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموریت الهی خود را انجام دهد . باری ، علت شهادت آن حضرت را سمی می دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید و بعد ، از کردار زشت خود پشیمان شد . بناچار اطبای مسیحی و یهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ویژه در مأموریتهایی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع ) در میان بود ، برای معالجه فرستاد . البته از این دلسوزیهای ظاهری هدف دیگری  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود . بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوی صدای ناله و گریه برخاست . مردم آماده سوگواری و تشییع جنازه آن حضرت شدند .

ماجرای جانشین بر حق امام عسکری
ابوالادیان می گوید : من خدمت حضرت امام حسن عسکری (ع ) می کردم . نامه های آن حضرت را به شهرها می بردم . در مرض موت ، روزی من را طلب فرمود و چند نامه ای نوشت به مدائن تا آنها را برسانم . سپس امام فرمود : پس از پانزده روز باز داخل سامره خواهی  شد و صدای گریه و شیون از خانه من خواهی شنید ، و در آن موقع مشغول غسل دادن من خواهند بود . ابوالادیان به امام عرض می کند : ای سید من ، هرگاه این واقعه دردناک روی  دهد ، امامت با کیست ؟ فرمود : هر که جواب نامه من را از تو طلب کند . ابوالادیان می گوید : دوباره پرسیدم علامت دیگری به من بفرما . امام فرمود : هرکه بر من نماز گزارد . ابوالادیان می گوید : باز هم علامت دیگری بگو تا بدانم . امام می گوید : هر که بگوید که در همیان چه چیز است او امام شماست . ابوالادیان می گوید : مهابت و شکوه امام باعث شد که نتوانم چیز دیگری  بپرسم . رفتم و نامه ها را رساندم و پس از پانزده روز برگشتم . وقتی به در خانه امام رسیدم صدای شیون و گریه از خانه امام بلند بود . داخل خانه امام ، جعفر کذاب برادر امام حسن عسکری  را دیدم که نشسته ، و شیعیان به او تسلیت می دهند و به امامت او تهنیت می گویند . من از این بابت بسیار تعجب کردم پیش رفتم و تعزیت و تهنیت گفتم . اما او جوابی نداد و هیچ سؤالی نکرد . چون بدن مظهر امام را کفن کرده و آماده نماز گزاردن بود ، خادمی آمد و جعفر کذاب را دعوت کرد که بر برادر خود نماز بخواند . چون جعفر به نماز ایستاد ، طفلی گندمگون و پیچیده موی ، گشاده دندانی مانند پاره ماه بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و گفت : ای عمو پس بایست که من به نماز سزاوارترم . رنگ جعفر دگرگون شد . عقب ایستاد . سپس آن طفل پیش آمد و بر پدر نماز گزارد و آن جناب را در پهلوی  امام علی النقی علیه السلام دفن کرد . سپس رو به من آورد و فرمود : جواب نامه ها را که با تو است تسلیم کن . من جواب نامه را به آن کودک دادم . پس " حاجزوشا " از جعفر پرسید : این کودک که بود ، جعفر گفت : به خدا قسم من او را نمی شناسم و هرگز او را ندیده ام . در این موقع ، عده ای  از شیعیان از شهر قم رسیدند ، چون از وفات امام (ع ) با خبر شدند ، مردم به جعفر اشاره کردند . چند تن از آن مردم نزد جعفر رفتند و از او پرسیدند : بگو که نامه هایی که داریم از چه جماعتی است و مالها چه مقدار است ؟ جعفر گفت : ببینید مردم از من علم غیب می خواهند ! در آن حال خادمی از جانب حضرت صاحب الامر ظاهر شد و از قول امام گفت : ای مردم قم با شما نامه هایی  است از فلان و فلان و همیانی ( کیسه ای ) که در آن هزار اشرفی است که در آن ده اشرفی است با روکش طلا . شیعیانی که از قم آمده بودند گفتند : هر کس تو را فرستاده است امام زمان است این نامه ها و همیان را به او تسلیم کن . جعفر کذاب نزد معتمد خلیفه آمد و جریان واقعه را نقل کرد . معتمد گفت : بروید و در خانه امام حسن عسکری (ع ) جستجو کنید و کودک را پیدا کنید . رفتند و از کودک اثری نیافتند . ناچار " صیقل " کنیز حضرت امام عسکری (ع ) را گرفتند و مدتها تحت نظر داشتند به تصور اینکه او حامله است . ولی هرچه بیشتر جستند کمتر یافتند . خداوند آن کودک مبارک قدم را حفظ کرد و تا زمان ما نیز در کنف حمایت حق است و به ظاهر از نظرها پنهان می باشد . درود خدای بزرگ بر او باد .

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=42771&BiogId=13





درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگینامه امام عسگری (ع) ,


نوشته شده در پنجشنبه 09 بهمن 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 95 |


باسمه تعالی

 

زندگينامه امام علی بن موسی الرضا (عليه‌السلام)


مقدمه:

امام علی ‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) هشتمین امام شیعیان از سلاله پاک رسول خدا و هشتمین جانشین پیامبر مکرم اسلام می‌باشند.

ایشان در سن 35 سالگی عهده‌دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند و حیات ایشان مقارن بود با خلافت خلفای عباسی که سختی‌ها و رنج بسیاری را بر امام رواداشتند و سر انجام مأمون عباسی ایشان را در سن 55 سالگی به شهادت رساند. در این نوشته به طور خلاصه، بعضی از ابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می‌نماییم.

 

نام، لقب و کنیه امام:

نام مبارک ایشان علی و کنیه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترین لقب ایشان "رضا" به معنای "خشنودی" می‌باشد. امام محمد تقی (علیه السلام) امام نهم و فرزند ایشان سبب نامیده شدن آن حضرت به این لقب را اینگونه نقل می‌فرمایند: "خداوند او را رضا لقب نهاد زیرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمین از او خشنود بوده‌اند و ایشان را برای امامت پسندیده‌اند و همینطور (به خاطر خلق و خوی نیکوی امام) هم دوستان و نزدیکان و هم دشمنان از ایشان راضی و خشنود بود‌ند."

یکی از القاب مشهور حضرت "عالم آل محمد" است. این لقب نشانگر ظهور علم و دانش ایشان می‌باشد. جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خویش، بویژه علمای ادیان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بیرون آمد دلیل کوچکی بر این سخن است، که قسمتی از این مناظرات در بخش "جنبه علمی امام" آمده است. این توانایی و برتری امام، در تسلط بر علوم یکی از دلایل امامت ایشان می‌باشد و با تأمل در سخنان امام در این مناظرات، کاملاً این مطلب روشن می‌گردد که این علوم جز از یک منبع وابسته به الهام و وحی نمی‌تواند سرچشمه گرفته باشد.

 

پدر و مادر امام:

پدر بزرگوار ایشان امام موسی کاظم (علیه السلام) پیشوای هفتم شیعیان بودند که در سال 183 ﻫ.ق. به دست هارون عباسی به شهادت رسیدند و مادر گرامیشان "نجمه" نام داشت.

 

تولد امام:

حضرت رضا (علیه السلام) در یازدهم ذیقعدﺓ الحرام سال 148 هجری در مدینه منوره دیده به جهان گشودند. از قول مادر ایشان نقل شده است که: "هنگامی‌که به حضرتش حامله شدم به هیچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمی‌کردم و وقتی به خواب می‌رفتم، صدای تسبیح و تمجید حق تعالی و ذکر "لااله‌الاالله" را از شکم خود می‌شنیدم، اما چون بیدار می‌شدم دیگر صدایی بگوش نمی‌رسید. هنگامی‌که وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و لبانش را تکان می‌داد؛ گویی چیزی می‌گفت."(2)

 نظیر این واقعه، هنگام تولد دیگر ائمه و بعضی از پیامبران الهی نیز نقل شده است، از جمله حضرت عیسی که به اراده الهی در اوان تولد، در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند که شرح این ماجرا در قرآن کریم آمده است.(3)

 

زندگی امام در مدینه:

حضرت رضا (علیه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدینه زادگاهشان، ساکن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاک رسول خدا و اجداد طاهرینشان به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می‌پرداختند. مردم مدینه نیز بسیار امام را دوست می‌داشتند و به ایشان همچون پدری مهربان می‌نگریستند. تا قبل از این سفر، با اینکه امام بیشتر سالهای عمرش را در مدینه گذرانده بود، اما در سراسر مملکت اسلامی پیروان بسیاری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

 امام در گفتگویی که با مأمون درباره ولایت عهدی داشتند، در این باره این گونه می‌فرمایند: "همانا ولایت عهدی هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه‌های شهر مدینه عبور می‌کردم، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می‌آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او را برآورده سازم مگر اینکه این کار را انجام می‌دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى‌نگریستند."

امامت حضرت رضا (علیه السلام):

امامت و وصایت حضرت رضا (علیه السلام) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرینشان و رسول اکرم (صلی الله و علیه و اله) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (علیه السلام) بارها در حضور مردم ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش معرفی کرده بودند که به نمونه‌ای از آنها اشاره می‌نماییم.

 یکی از یاران امام موسی کاظم (علیه السلام) می‌گوید: «ما شصت نفر بودیم که موسی بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی در دست او بود. فرمود: "آیا می‌دانید من کیستم؟" گفتم: "تو آقا و بزرگ ما هستی." فرمود: "نام و لقب من را بگویید." گفتم: "شما موسی بن جعفر بن محمد هستید." فرمود: "این که با من است کیست؟" گفتم: "علی بن موسی بن جعفر." فرمود: "پس شهادت دهید او در زندگانی من وکیل من است و بعد از مرگ من وصی من می‌باشد."»(4) در حدیث مشهوری نیز که جابر از قول نبى ‌اکرم نقل می‌کند امام رضا (علیه السلام) به عنوان هشتمین امام و وصی پیامبر معرفی شده‌اند. امام صادق (علیه السلام) نیز مکرر به امام کاظم می‌فرمودند که "عالم‌ آل محمد از فرزندان تو است و او وصی بعد از تو می‌باشد."

اوضاع سیاسی:

 مدت امامت امام هشتم در حدود بیست سال بود که می‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسیم کرد:

 ده سال اول امامت آن حضرت، که همزمان بود با زمامداری هارون.

1-      پنج سال بعد از‌ آن که مقارن با خلافت امین بود.

2-      پنج سال آخر امامت آن بزرگوار که مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامی آن روز بود.

 مدتی از روزگار زندگانی امام رضا (علیه السلام) همزمان با خلافت هارون الرشید بود. در این زمان است که مصیبت دردناک شهادت پدر بزرگوارشان و دیگر مصیبت‌های اسفبار برای علویان (سادات و نوادگان امیرالمؤمنین) واقع شده است. در آن زمان کوشش‌های فراوانی در تحریک هارون برای کشتن امام رضا (علیه السلام) می‌شد تا آنجا که در نهایت هارون تصمیم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نیافت نقشه خود را عملی کند. بعد از وفات هارون فرزندش امین به خلافت رسید. در این زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حکومت سایه افکنده بود و این تزلزل و غرق بودن امین در فساد و تباهی باعث شده بود که او و دستگاه حکومت، از توجه به سوی امام و پیگیری امر ایشان بازمانند. از این رو می‌توانیم این دوره را در زندگی امام دوران آرامش بنامیم.

اما سرانجام مأمون عباسی توانست برادر خود امین را شکست داده و او را به قتل برساند و لباس قدرت را به تن نماید و توانسته بود با سرکوب شورشیان فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کند. وی حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار کرده بود و خود در مرو اقامت گزید و فضل ‌بن ‌سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود، وزیر و مشاور خویش قرار داد. اما خطری که حکومت او را تهدید می‌کرد علویان بودند که بعد از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت، اکنون با استفاده از فرصت دو دستگی در خلافت، هر یک به عناوین مختلف در خفا و آشکار عَلم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افکار عمومی مسلمین به سوی خود، و کسب حمایت آنها موفق گردیده بودند و دلیل آشکار بر این مدعا این است که هر جا علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می‌کردند، انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به یاری آنها بر می‌خواستند و این، بر اثر ستم‌ها و نارواییها و انواع شکنجه‌های دردناکی بود که مردم و بخصوص علویان از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند. از این رو مأمون درصدد بر آمده بود تا موجبات برخورد با علویان را برطرف کند. بویژه که او تصمیم داشت تشنجات و بحران‌هایی را که موجب ضعف حکومت او شده بود از میان بردارد و برای استقرار پایه‌های قدرت خود، محیط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزیر خود فضل بن سهل تصمیم گرفت تا دست به خدعه‌ای بزند. او تصمیم گرفت تا خلافت را به امام پیشنهاد دهد و خود از خلافت به نفع امام کناره‌گیری کند، زیرا حساب می‌کرد نتیجه از دو حال بیرون نیست، یا امام می‌پذیرد و یا نمی‌پذیرد و در هر دو حال برای خود او و خلافت عباسیان، پیروزی است. زیرا اگر بپذیرد ناگزیر، بنابر شرطی که مأمون قرار می‌داد ولایت عهدی آن حضرت را خواهد داشت و همین امر مشروعیت خلافت او را پس از امام نزد تمامی گروه‌ها و فرقه‌های مسلمانان تضمین می‌کرد. بدیهی است برای مأمون آسان بود در مقام ولایتعهدی بدون این که کسی آگاه شود، امام را از میان بردارد تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت علویان با خشنودی به حکومت می‌نگریستند و شیعیان خلافت او را شرعی تلقی می‌کردند و او را به عنوان جانشین امام می‌پذیرفتند. از طرف دیگر چون مردم حکومت را مورد تایید امام می‌دانستند لذا قیامهایی که بر ضد حکومت می‌شد جاذبه و مشروعیت خود را از دست می‌داد.

 او می‌اندیشید اگر امام خلافت را نپذیرد ایشان را به اجبار ولیعهد خود می‌کند که در اینصورت بازهم خلافت و حکومت او در میان مردم و شیعیان توجیه می‌گردد و دیگر اعتراضات و شورشهایی که به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسیان انجام می‌گرفت دلیل و توجیه خود را از دست می‌داد و با استقبال مردم و دوستداران امام مواجه نمی‌شد. از طرفی او می‌توانست امام را نزد خود ساکن کند و از نزدیک مراقب رفتار امام و پیروانش باشد و هر حرکتی از سوی امام و شیعیان ایشان را سرکوب کند. همچنین او گمان می‌کرد که از طرف دیگر شیعیان و پیروان امام، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جایگاه خود را در میان دوستدارانش از دست می‌دهد.

 

سفر به سوی خراسان:

مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدینه، خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوی خراسان روانه کنند. همچنین دستور داد حضرتش را از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشد، بیاورند. مسیر اصلی در آن زمان راه کوفه، جبل، کرمانشاه و قم بوده است که نقاط شیعه‌نشین و مراکز قدرت شیعیان بود. مأمون احتمال می‌داد که ممکن است شیعیان با مشاهده امام در میان خود به شور و هیجان آیند و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت مشکلات حکومت چند برابر می‌شد. لذا امام را از مسیر بصره، اهواز و فارس به سوی مرو حرکت داد.ماموران او نیز پیوسته حضرت را زیر نظر داشتند و اعمال امام را به او گزارش می‌دادند.

 

حدیث سلسلة الذهب:

در طول سفر امام به مرو، هر کجا توقف می‌فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می‌شد. از جمله هنگامیکه امام در مسیر حرکت خود وارد نیشابور شدند و در حالی که در محملی قرار داشتند از وسط شهر نیشابور عبور کردند. مردم زیادی که خبر ورود امام به نیشابور را شنیده بودند، همگی به استقبال حضرت آمدند. در این هنگام دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی، به همراه گروه‌های بیشماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب را گرفته و عرضه داشتند: "ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت سوگند می‌دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان، پیامبر خدا، برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد." امام دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک امام روشن گردید. مردم از مشاهده جمال حضرت بسیار شاد شدند به طوری که بعضی از شدت شوق می‌گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند، بر مرکب امام بوسه می‌زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم می‌خواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت حدیث ذیل را کلمه به کلمه از قول پدر گرامیشان و از قول اجداد طاهرینشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائیل از سوی حضرت حق سبحانه و تعالی املاء فرمودند: "کلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هر کس آن را بگوید داخل حصار من شده و کسی که داخل حصار من گردد ایمن از عذاب من خواهد بود." سپس امام فرمودند: "اما این شروطی دارد و من، خود، از جمله آن شروط هستم."

 این حدیث بیانگر این است که از شروط اقرار به کلمه لااله‌الاالله که مقوم اصل توحید در دین می‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت و پذیرش گفتار و رفتار امام می‌باشد که از جانب خداوند تعالی تعیین شده است. در حقیقت امام شرط رهایی از عذاب الهی را توحید و شرط توحید را قبول ولایت و امامت می‌دانند.

 

ولایت عهدی:

باری، چون حضرت رضا (علیه السلام) وارد مرو شدند، مأمون از ایشان استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند صحبت کرد و گفت: "همه بدانند من در آل عباس و آل علی (علیه السلام) هیچ کس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علی بن موسی رضا (علیه السلام) ندیدم." پس از آن به حضرت رو کرد و گفت: "تصمیم گرفته‌ام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم." حضرت فرمودند: "اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی." مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام اصرار ورزید. اما امام فرمودند:‌ "هرگز قبول نخواهم کرد." وقتی مأمون مأیوس شد گفت: "پس ولایت عهدی را قبول کن تا بعد از من شما خلیفه و جانشین من باشید." این اصرار مأمون و انکار امام تا دو ماه طول کشید و حضرت قبول نمی‌فرمودند و می‌گفتند: "از پدرانم شنیدم، من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت در کنار هارون ‌الرشید دفن خواهم شد." اما مأمون بر این امر پافشاری نمود تا آنجاکه مخفیانه و در مجلس خصوصی حضرت را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند: "اینک که مجبورم، قبول می‌کنم به شرط آنکه کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم." مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن حضرت، دست را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: "خداوندا! تو می‌دانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار این امر را اختیار کردم؛ پس مرا مؤاخذه نکن همان گونه که دو پیغمبر خود یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خداوندا، عهدی نیست جز عهد تو و ولایتی نیست مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی."

 

جنبه علمی امام:

مأمون که پیوسته شور و اشتیاق مردم نسبت به امام و اعتبار بی‌همتای امام را در میان ایشان می‌دید می‌خواست تا این قداست و اعتبار را خدشه‌دار سازد و از جمله کارهایی که برای رسیدن به این هدف انجام داد تشکیل جلسات مناظره‌ای بین امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شاید بتوانند امام را از نظر علمی شکست داده و وجهه علمی امام را زیر سوال ببرند که  شرح یکی از این مجالس را می‌آوریم:

 "برای یکی از این مناظرات، مأمون فضل بن سهل را امر کرد که اساتید کلام و حکمت را از سراسر دنیا دعوت کند تا با امام به مناظره بنشینند. فضل نیز اسقف اعظم نصاری، بزرگ علمای یهود، روسای صابئین (پیروان حضرت یحیی)، بزرگ موبدان زرتشتیان و دیگر متکلمین وقت را دعوت کرد. مأمون هم آنها را به حضور پذیرفت و از آنها پذیرایی شایانی کرد و به آنان گفت: "دوست دارم که با پسر عموی من (مأمون از نوادگان عباس عموی پیامبر است که ناگزیر پسر عموی امام می‌باشد.) که از مدینه پیش من آمده مناظره کنید." صبح روز بعد مجلس آراسته‌ای تشکیل داد و مردی را به خدمت حضرت رضا (علیه السلام) فرستاد و حضرت را دعوت کرد. حضرت نیز دعوت او را پذیرفتند و به او فرمودند: "آیا می‌خواهی بدانی که مأمون کی از این کار خود پشیمان می‌شود." او گفت: "بلی فدایت شوم." امام فرمودند: "وقتی مأمون دلایل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجیل از خود انجیل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئین بزبان ایشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسی و بر رومیان به زبان رومی‌شان بشنود و ببیند که سخنان تک ‌تک اینان را رد کردم و آنها سخن خود را رها کردند و سخن مرا پذیرفتند آنوقت مأمون می‌فهمد که توانایی کاری را که می‌خواهد انجام دهد ندارد و پشیمان می‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم." سپس حضرت به مجلس مأمون تشریف ‌فرما شدند و با ورود حضرت، مأمون ایشان را برای جمع معرفی کرد و سپس گفت: "دوست دارم با ایشان مناظره کنید." حضرت رضا (علیه السلام) نیز با تمامی آنها از کتاب خودشان درباره دین و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود: "اگر کسی در میان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال کند." عمران صایی که یکی از متکلمین بود از حضرت سؤالات بسیاری کرد و حضرت تمام سؤالات او را یک به یک پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنیدن جواب سؤالات خود از امام، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد و با برتری مسلم امام، جلسه به پایان رسید و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایی را به حضور طلبیدند و او را بسیار اکرام کردند و از آن به بعد عمران صایی خود یکی از مبلغین دین مبین اسلام گردید.

 رجاء ابن ضحاک که از طرف مأمون مامور حرکت دادن امام از مدینه به سوی مرو بود، می‌گوید: «آن حضرت در هیچ شهری وارد نمی‌شد مگر اینکه مردم از هر سو به او روی می‌آوردند و مسائل دینی خود را از امام می‌پرسیدند. ایشان نیز به آنها پاسخ می‌گفت و احادیث بسیاری از پیامبر خدا و حضرت علی (علیه السلام) بیان می‌فرمود. هنگامی که از این سفر بازگشتم نزد مأمون رفتم. او از چگونگی رفتار امام در طول سفر پرسید و من نیز آنچه را در طول سفر از ایشان دیده بودم بازگو کردم. مأمون گفت: "آری، ای پسر ضحاک! ایشان بهترین، داناترین و عابدترین مردم روی زمین است."»

 

اخلاق و منش امام:

خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای آن حضرت به گونه‌ای بود که حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می‌کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی‌نمود.

 یکی از یاران امام می‌گوید: "هیچ گاه ندیدم که امام رضا (علیه السلام) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می‌توانست نیازش را برآورده سازد رد نمی‌کرد در حضور دیگری پایش را دراز نمی‌فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگویی کند. خنده او قهقهه نبود بلکه تبسم می‌فرمود. چون سفره غذا به میان می‌آمد، همه افراد خانه حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می‌نشاند و آنان همراه با امام غذا می‌خوردند. شبها کم می‌خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می‌گذراند. بسیار روزه می‌گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی‌کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک، مخفیانه به فقرا کمک می‌کرد."(5) یکی دیگر از یاران ایشان می‌گوید: "فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسی بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود، اما هنگامی که در مجالس عمومی شرکت می‌کرد، خود را می‌آراست (لباسهای خوب و متعارف می‌پوشید).(6) شبی امام میهمان داشت، در میان صحبت چراغ ایرادی پیدا کرد، میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست کند، اما امام نگذاشت و خود این کار را انجام داد و فرمود: "ما گروهی هستیم که میهمانان خود را به کار نمی‌گیریم."(7)

 شخصی به امام عرض کرد: "به خدا سوگند هیچکس در روی زمین از جهت برتری و شرافت اجداد، به شما نمی‌رسد." امام فرمودند:" تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار، آنان را بزرگوار ساخت."(8)

 مردی از اهالی بلخ می‌گوید: "در سفر خراسان با امام رضا (علیه السلام) همراه بودم. روزی سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگزاران حتی سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ایشان غذا بخورند. من به امام عرض کردم: "فدایت شوم بهتر است اینان بر سفره‌ای جداگانه بنشینند." امام فرمود: "ساکت باش، پروردگار همه یکی است. پدر و مادر همه یکی است و پاداش هم به اعمال است."(9)

 یاسر، خادم حضرت می‌گوید: «امام رضا (علیه السلام) به ما فرموده بود: "اگر بالای سرتان ایستادم (و شما را برای کاری طلبیدم) و شما مشغول غذا خوردن بودید بر نخیزید تا غذایتان تمام شود. به همین جهت بسیار اتفاق می‌افتاد که امام ما را صدا می‌کرد و در پاسخ او می‌گفتند: "به غذا خوردن مشغولند." و آن گرامی می‌فرمود: "بگذارید غذایشان تمام شود."»(10)

 یکبار غریبی خدمت امام رسید و سلام کرد و گفت: "من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. از حج بازگشته‌ام و خرجی راه را تمام کرده‌ام اگر مایلید مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زیرا من در شهر خویش فقیر نیستم و اینک در سفر نیازمند مانده‌ام." امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت و از پشت در دست خویش را بیرون آورد و فرمود: "این دویست دینار را بگیر و توشه راه کن و لازم نیست که از جانب من معادل آن صدقه دهی."

 آن شخص نیز دینارها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند: "چرا چنین کردید که شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟" فرمود: "تا شرمندگی نیاز و سوال را در او نبینم."(11)

 امامان معصوم و گرامی ما در تربیت پیروان و راهنمایی ایشان تنها به گفتار اکتفا نمی‌کردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه ای مبذول می‌داشتند.

 یکی از یاران امام رضا (علیه السلام) می‌گوید: «روزی همراه امام به خانه ایشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنایی بودند. امام در میان آنها غریبه‌ای دید و پرسید: "این کیست؟" عرض کردند: "به ما کمک می‌کند و به او دستمزدی خواهیم داد." امام فرمود: "مزدش را تعیین کرده‌اید؟" گفتند: "نه هر چه بدهیم می‌پذیرد." امام برآشفت و به من فرمود: "من بارها به اینها گفته‌ام که هیچکس را نیاورید مگر آنکه قبلا مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید. کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد، کاری انجام می‌دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می‌کند مزدش را کم داده‌ای ولی اگر قرارداد ببندی و به مقدار معین شده بپردازی از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل کرده‌ای و در این صورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزی به او بدهی، هر چند کم و ناچیز باشد؛ می‌فهمد که بیشتر پرداخته‌ای و سپاسگزار خواهد بود."»(12)

 خادم حضرت می‌گوید: «روزی خدمتکاران میوه‌ای می‌خوردند. آنها میوه را به تمامی نخورده و باقی آنرا دور ریختند. حضرت رضا (علیه السلام) به آنها فرمود: "سبحان الله اگر شما از آن بی‌نیاز هستید، آنرا به کسانی که بدان نیازمندند بدهید."»

مختصری از کلمات حکمت‌آمیز امام:

امام فرمودند: "دوست هر کس عقل اوست و دشمن هر کس جهل و نادانی و حماقت است."

امام فرمودند: "علم و دانش همانند گنجی می‌ماند که کلید آن سؤال است، پس بپرسید. خداوند شما را رحمت کند زیرا در این امر چهار طایفه دارای اجر می‌باشند: 1- سؤال کننده 2- آموزنده 3- شنونده 4- پاسخ دهنده."

امام فرمودند: "مهرورزی و دوستی با مردم نصف عقل است."

امام فرمودند: "چیزی نیست که چشمانت آنرا بنگرد مگر آنکه در آن پند و اندرزی است."

امام فرمودند: "نظافت و پاکیزگی از اخلاق پیامبران است."

شهادت امام:

 در نحوه به شهادت رسیدن امام نقل شده است که مأمون به یکی از خدمتکاران خویش دستور داده بود تا ناخن‌های دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور داد تا دست خود را به زهر مخصوصی آلوده کند و در بین ناخن‌هایش زهر قرار دهد و اناری را با دستان زهر‌آلودش دانه کند و او دستور مأمون را اجابت کرد. مأمون نیز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار کرد که امام از آن انار تناول کنند. اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار کرد تا جایی که حضرت را تهدید به مرگ نمود و حضرت به جبر، قدری از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر کرد و حال حضرت دگرگون گردید و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجری قمری امام رضا (علیه السلام) به شهادت رسیدند.

تدفین امام:

به قدرت و اراده الهی امام جواد (علیه السلام) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان، بدن مطهر ایشان را غسل داده و بر آن نماز گذاردند و پیکر پاک ایشان با مشایعت بسیاری از شیعیان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گردید و قرنهاست که مزار این امام بزرگوار مایه برکت و مباهات ایرانیان است.

http://www.roshd.org/per/beliefs/?bel_code=90

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگينامه امام علی بن موسی الرضا (عليه‌السلام) ,


نوشته شده در دوشنبه 01 دي 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 109 |


زندگینامه چهارده معصوم علیهم السلام(نقل از تبیان)
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=42559







درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگینامه چهارده معصوم علیهم السلام ,


نوشته شده در دوشنبه 17 شهريور 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 85 |

زندگی نامه حضرت محمد (ص) 4 

پیامبر اسلام (ص) در مکه، در خانه خود، کنار کعبه کانون خدا پرستی، دیده به جهان گشود، هم اکنون محل این خانه در شعب ابیطالب، مشخص است و جایگاه عبادت و زائران میباشد. پیامبر (ص) از یک خاندان شریف، از شاخه دودمان قریش به دنیا آمد، پدران و مادران او تا حضرت آدم، همه خدا پرست بودند.
سلسله نسب پیامبر (ص) با 48 واسطه به حضرت آدم (ع) میرسد، و در این سلسله پیامبرانی قرار دارند، مانند: اسماعیل]جد بیست و هشتم پیامبر[، و ابراهیم خلیل الله]جد بیست و نهم پیامبر[ حضرت نوح(ع) ]جد سی و نهم پیامبر[ و ادریس]جد چهل و دوم پیامبر[ و حضرت آدم]جد چهل و هشتم پیامبر[ محمد (ص) پسر عبدالله، پسر عبدالمطلب، پسر هاشم، پسر عبد مناف، پسر قصی، پسر کلاب، پسر مره، پسر کعب، پسر لوی، پسر غالب، پسر فحمر، پسرمالک، پسر نصر، پسر کنانه، پسر خزیمه،پسر مدرکه، پسر الیاس، پسر صفر، پسر نذار، پسر محمد، پسر عدنان.
سلسله نصب پیامبر (ص) تا «عدنان» مورد اتفاق نسب شناسان است، ولی پس از او تا آدم (ع) اختلاف بسیار دیده میشود، طبق روایتی پیامبر فرمود: هنگامی که سلسله نسب من به عدنان رسید، در همان جا توقف کنید.

حوادث عجيب هنگام تولد پيامبر اسلام

پيامبر اسلام (ص) در روز جمعه 17 ربيع الاول، بعد از طلوع فجر، در عصر سلطنت انوشيروان، قبل از طلوع خورشيد، در مكه چشم به جهان گشود، در شب تولد و هنگام تولد ان حضرت، حوادث عجيبي در جهان رخ داد، كه در اين جا به ذكر چند حادثه اكتفا ميكنيم 1- امام صادق (ع)فرمود: ابليس (پدر شيطان ها) در اسمان هاي هفتگانه، رفت و امد ميكرد، هنگامي كه عيسي( ع )متولد شد، از پرواز به سه اسمان ممنوع گرديد، ولي در چها اسمان، رفت و امد ميكرد، و هنگامي كه پيامبر اسلام (ص) متولد شد، از پرواز به سوي همه اسمان هاي هفتگانه ممنوع شد، و شيطانهايي كه به سوي اسمان مي رفتند با تيرهاي شهاب اسماني رانده مي شدند. هنگامي كه افراد قبيله قريش، اوضاع اسمان را پريشان و دگرگون ديدند، گمان كردند كه قيامت بر پا شده، به هم ديگر مي گفتند: «اين پديده ها نشانه بر پا شدن قيامت است كه يهوديان و مسيحيان از ان سخن ميگويند يكي از كاهنان زبر دست ان عصر به نام عمروبن امير گفت:«به ستارگان اسمان كه نشانه هاي مسير راه زمستان و تابستان ما بودند بنگريد، اگر انها از جاي خود پرتاب شوند، بدانيد كه نابودي همه ما و همه چيز فرا رسيده است، ولي اگر انها در جاي خود قرار دارند و ستارگان ديگري پرتاب ميگردند، اين نشانه بروز حادثه جديدي است كه من چگونگي ان را نمي دانم 2- در همان بامداد تولد پيامبر اسلام ص همه بتها از جا كنده شده و سرنگون شدند
3-در ان هنگام ايوان عظيم كاخ مدائن (كاخ شاه ايران) به لرزه در امد و چهارده كنگره(دندانه سر ديوار) ان فرو ريخت.
4- اب درياچه ساوه در زمين فرو رفت و خشكيد
5- اب رود سماوه(در بين كوفه) زياد شد و به جريان افتاد.
6- اتشكده سرزمين فارس، پس از هزار سال روشنايي خاموش شد.

سرپرستي عبدالمطلب از پيامبر (ص)


هنگامي كه عبدالله پدر بزرگوار پيامبر ص، قبل از ولادت پيامبر ص از دنيا رفت، عبدالمطلب با كمال اخلاص، سرپرستي امنه و سپس محمد ص را پس از ولادت به عهده گرفت. امنه، درباره پيامبر (ص) ميگويد: هنگامي كه محمد ص در رحم من بود، شنيدم منادي غيبي گفت:
بگو پناه مي برم به خداي يكتا از گزند هركسي كه حسادت ميكند، سپس نام او را محمد (ص)بگذار.
در اين هنگام امنه براي عبدالمطلب چنين پيام داد: براي تو پسري متولد شده است، بيا و او را ببين.
عبدالمطلب امد و ان نور را ديد، و شادمان شد، و امنه انچه را كه هنگام حمل و وضع حمل، ديده بود، براي عبدالمطلب بازگو كرد. عبدالمطلب نوزاد را در اغوش گرفت و در داخل خانه كعبه شد و در انجا به دعا و نيايش پرداخت. وا ز درگاه خداوند به خاطر عطاي چنين فرزندي، شكر و سپاس بجا اورد، و مطابق بعضي از روايات اين اشعار را به عنوان اداي شكر الهي خواند: «حمد و سپاس خداوندي را كه اين پسر پاك و لطيف را به من عطا فرمود.
پسري كه در گهواره نسبت به ساير نوزادان پسر، برتري و اقايي دارد، پناه مي دهم او را به اين خانه اي كه داراي چند ركن است.

نام، و چهره زيباي محمد (ص)

در قران، چهار بار نام پيامبر اسلام ص به اسم «محمد» امده است و در يك مورد با نام «احمد» (سوره صف ايه 6 ذكر شده است.) وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَٰذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ و (به ياد آوريد) هنگامى را كه عيسى بن مريم گفت: «اى بنى اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق‏كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده ( تورات) مى‏باشم، و بشارت‏دهنده به رسولى كه بعد از من مى‏آيد و نام او احمد است!» هنگامى كه او ( احمد) با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد، گفتند: «اين سحرى است آشكار روايت شده: يكي از يهوديان از پيامبر ص پرسيد: چرا نام تو، محمد و احمد، و بشير ونذير است؟ پيامبر ص در پاسخ فرمود:
اما «محمد» از اين رو است كه من در زمين محمد و ستوده شده هستم، اما احمد از اين رو است كه من در اسمان ستوده تر از زمين هستم، اما بشير از اين رو است كه پيروان خدا را به رحمت الهي مژده مي دهم. و اما «نذير» از اين رو است كه گنهكاران را از دوزخ ميترسانم. او را با لقب «مصطفي» مي خواندند يعني برگزيده، و نيز «خاتم النبيين» مي خوانند، يعني اخرين پيامبران.
چهر و قامت محمد ص به قدري زيبا بود كه قابل توصيف نيست، يكي از قيافه شناسان ان عصر به نام «هند بن ابي هاله» روزي با امام حسن ع ملاقات كرد امام به او فرمود:«چهره جدم چگونه بود؟»
هند در پاسخ گفت: صورتش مانند ماه شب چهارده مي درخشيد، قامتش رسا، سرش بزرگ، مويش نه پيچيده و نه افتاده، رنگش سفيد روشن، پيشانيش گشاده، ابروهايش پر مو و كماني و از هم گشاده، در وسط بيني بر امدگي داشت ريشش انبوه، سياهي چشمش شديد، گونهايش نرم و كم گوشت، دندانهايش باريك، دندانهاي ثنايايش از هم گشاده، اندامش معتدل... و باريكي كف پايش خالي و كم گوشت بود، هنگامي كه راه مي رفت با وقار حركت مي كرد، گامهايش گشاده مي گذاشت همانند انكه از بلندي به پايين گام بردارد، وقتي به چيزي توجه مي كرد، به طور عميق به ان نگاه مي كرد، هنگام حركت، بيشتر به زمين مي نگريست، و به مردم خيره نميشد، و به هر كس كه مي رسيد به او سلام ميكرد، و هموداره به هدايت و راهنمايي مردم ميپرداخت.

يك خاطره جالب از سه سالگي محمد(ص)

در تاريخ امده:پيامبر (ص) در ان هنگام كه سه ساله بود و در نزد مادر رضاعي خود حليمه سعديه به سر مي برد، روزي به حليمه گفت: « اي مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حليمه هستند) در روز نميبينم؟»
حليمه گفت: انها روزها گوسفندان را به بيابان براي چراندن مي برند، اكنون در بيابان هستند. محمد (ص) گفت: چرا من همراه انها نروم؟
حليمه گفت: ايا دوست داري همرا انها به صحرا بروي؟
محمد (ص) گفت :اري
صبح بعد، حليمه، روغن بر موي محمد (ص) زد و يك «مهره يماني» (براي حفاظت او) بر گردنش اويخت.
محمد ص در همان دوران كودكي با خرافات و امور بيهوده مبارزه مي كرد، بي درنگ همان مهره را از گردن بيرون اورد و به دور انداخت سپس رو به حليمه كرد و فرمود:مادر جان! ارام بگير، اين چيست، من خدايي دارم كه مرا حفظ ميكند، نه مهره يماني.

ازدواج پيامبر با خديجه

خديجه دختر خويلد، از خاندان قريش، بانويي بسيار پاكدامن و ارجمند بود، او دو شوهر كرد، هر دو از دنيا رفتند، و اموال بسياري از انها از طريق ارث به او رسيد، ثروت او از حد و مرز گذشت، همواره كاروانهاي بازرگاني او در شام و يمن و وطائف، در حركت بودند.
او توسط عموي خود به نام «ورقه بن نوفل» كه از دانشمندان و كشيشان مسيحي بود، به مقام پيامبر اگاه شده بود، به علاوه خود روش پاك و ارجمند محمد ص را ديده بود، و امانت داري و صداقت او را مشاهده كرده بود، از اين رو مجذوب و شيفته بي قرار پيامبر ص شد، و تصميم گرفت با پيامبر(ص) ازدواج كند، در اين وقت پيامبر (ص) 25 سال داشت ولي از سن خديجه 40 سال ميگذشت، و به نقل بعضي او در اين هنگام 28 سال داشت پيامبر (ص) با وساطت عمويش ابوطالب ، وسائل ازدواج با خديجه را فراهم كرد ، و اين ازدواج مقدس انجام شد

پيامبر امين و راستگو

قبل از اينكه پيامبر ص در چهل سالگي به مقام پيامبري برسد، همه مردم او را به عنوان امين و راستگو مي شناختند، و هرگز در او گناه و انحرافي نديده بودند
در ان هنگام كه پيامبر (ص) پيامبري خود را اشكارا نمود، مشركان قريش كه يكي از انها ابوسفيان با كاروان تجاري خود به شام رفت، در شام با هر قل امپراطور روم ملاقات كرد، هرقل از ابوسفيان در مورد پيامبر (ص) سوالاتي كرد و ابوسفيان پاسخ داد، يكي از سوالات او اين بود كه: ايا قبل از نبوت محمد (ص) هيچ گاه از او دروغي شنيده بوديد؟
ابوسفيان جواب داد؟ نه، او در ميان ما از هر جهت راستگو بود

عبادت پيامبر در كوه حرا

كوه بلند «حرا» در شش كيلومتري شمال شرقي مكه، كنار راه مكه به عرفات واقع شده، كه شهر مكه در دامنه ان قرار دارد، اين كوه از كوههاي ديگر مكه جداست و بر تمام انها مسلط است، و در سينه قله اين كوه، غاري هست كه به ان «غار حرا» گويند، كه از تخته سنگ هاي بزرگي تشكيل شده، و دهانه ان به سمت كعبه است، ارتفاع ان به اندازه بلندي قامت يك انسان ميانه بوده، و عرض ان به قدري كوچك است كه يك نفر به زحمت ميتواند در ان بخوابد، وقتي انسان بر فراز كوه قرار ميگيرد، جلال و جبروت خدا، و عظمت افرينش و زيبايي هاي طبيعت را كه همه نشان خدا و بزرگي او است، مي نگرد.
پيامبر قبل از پيامبري در هر ماه چندين بار در شب و روز و در هرسال، همه ماه رمضان را برفراز اين كوه عظيم ميرفت، اثار عظمت خدا را در انجا مشاهده ميكرد، و شب و روز به تفكر و تامل و عبادت خدا ميپرداخت

آغاز پيامبري

چهل سال از عمر پيامبر ص ميگذشت، روز 27 رجب، فرا رسيد، ان حضرت بر فراز كوه «حرا» به مناجات و عبادت خدا مشغول بود كه پيك وحي، جبرييل امين، بر او نازل شد و مژده رسالت را به او داد، و اين ايات را از جانب خدا، براي او خواند: سوره قلم
پيامبر (ص )با دريافت نخستين شعاع وحي، سخت خسته شده نزد خديجه امد و فرمود:
مرا بپوشانيد و جامه اي بر من بيفكنيد تا استراحت كنم
از طرفي بيان رسالت در بربر مشركان كار خطرناكي و دشواري بود، ان حضرت در برابر فشار معنوي (وحي) و ظاهري (مبارزه با مشركان)، در بستر ارميده بود كه ايات اغاز سوره مدثر توسط جبرييل بر ان حضرت، نازل گرديد:
به اين ترتيب اغاز اسلام، از نام خدا، خواندن، قلم، قيام، هشدار، پاكي و اخلاص و بزرگداشت خدا شروع شد.

سه سال دعوت مخفيانه

محيط مكه و اطراف، ان چنان در لجنزار بت پرستي و خرافات و فساد، غرق بود، كه دعوت علني، برخلاف ان وصع، ممكن نبود، بلكه نياز به هسته مركزي و دفاعي، و اجتماع ياران فداكار داشت، از اين رو پيامبر ص سه سال به طور محرمانه با افراد تماس مي گرفت و انها را به اسلام دعوت مي نمود، در اين سه سال به گفته بعضي چهل نفر به اسلام گرويدند.
نخستين مردي كه مسلمان شد، حضرت علي ع بود، و نخستين زني كه به اسلام پيوست، حضرت خديجه همسر پيامبر ص بود، در اين سال انها در جاهاي مخفي مانند غارها و گوشه هاي پشت كوه ها، دور از ديد مردم، نماز جماعت مي خواندند.

ياسر و سميه، دو شهيد نخستين اسلام

ياسر، با اينكه در سن پيري (حدود هفتاد سال) بود، تحت سخت ترين شكنجه مشركان به مقاومت خود ادامه داد تا سرانجام زير ضربات و تازيانه هاي خورد كننده مشركان به شهادت رسيد.
همسرش سميه كه او نيز در سنين پيري بود همچنان مقاومت كرد و حتي حاضر نشد يك لحظه، خواسته ابوجهل و شكنجه گران را به زبان اورد، او پس از شهادت همسرش با فريادهاي بي امان خود، رگبار سرزنش خود را بر سر ابوجهل فرو ريخت، ابوجهل كه همچون پلنگي خشمگين شده بود، دستور داد پاهاي سميه را به دو شتر بستند، شتران را از يكديگر جدا نمودند، سرانجام ابوجهل در حالي كه ان بانوي دلاور و پر صلابت را با الفاظ ركيك، فحش مي داد با خنجر (يا شمشير) بر شكم او زد و شكمش را دريد و به اين ترتيب او نيز به شهادت رسيد. و اين دو همسر قهرمان و شير دل، نخستين كساني هستند كه مدال شهادت را در تاريخ اسلام گرفتند.

هجرت پيامبر (ص) به مدينه

در زندگي درخشان پيامبر ص، يكي از رخدادهاي بسيار مهم، هجرت ان حضرت از مكه به مدينه بود، كه به خاطر اهميت ان در عصر خليفه دوم، بر اساس نظريه اميرمومنان علي ع اغاز هجرت، مبدأ تاريخ اسلام، انتخاب و پذيرفته شد.
هجرت يعني انتقال از كساني به مكان ديگر، براي گسترش اسلام و جستجوي ازادي و عوامل بيشتر، براي بيان اسلام در سطح وسيعتر، در قران، سخن بسيار پيرامون هجرت امده است.
هنگامي كه مسلمانان در مكه در فشار و ازار شديد مشركان قرار گرفتند، پيامبر ص مسلمانان را به هجرت به مدينه دستور داد. مشركان احساس خطر شديد كردند و با خود گفتند: هجرت مسلمانان به مدينه موجب تشكل انها در مدينه شده، و اينده نزديك كار را بر ما سخت خواهد كرد، سران انها در «دارالندوه» مجلس شوراي خود اجتماع كرند، و هر كدام در مورد جلوگيري از اسلام و دعوت پيامبر ص، پيشنهادي نمودند، چنانكه در ايه 30 سوره انفال به اين توطئه، اشاره شده است.
وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ
(به خاطر بياور) هنگامى را كه كافران نقشه مى‏كشيدند كه تو را به زندان بيفكنند، يا به قتل برسانند، و يا (از مكه) خارج سازند; آنها چاره مى‏انديشيدند (و نقشه مى‏كشيدند)، و خداوند هم تدبير مى‏كرد; و خدا بهترين چاره جويان و تدبيركنندگان است!
سرانجام پيشنهاد ابوجهل تصويب شد، پيشنهاد او اين بود كه: «از هر قبيله اي، يك جوان شجاع به عنوان نماينده انتخاب شود، و همه ان نمايندگان در يك شب، خانه پيامبر ص را محاصره كنند، و به سوي او حمله كرده و او را در رختخوابش بكشند».
ان شب فرا رسيد، جبرييل ماجراي توطئه كودتاچيان را به پيامبر ص خبر داد، پيامبر ص ماجرا را به علي ع خبر داد، و او فرمود:« امشب در رخت خواب من بخواب، تا كافران گمان كنند كه من در رخت خواب خود خوابيده ام، به انتظار من در بیرون خانه بمانند و من در پنهانی از خانه خارج شوم»
با اینکه خوابیدن در رختخواب پیامبر (ص) و افکندن روپوش سبز پیامبر بر روی خود، صد در صد خطرناک بود،
حضرت علي(ع) با جان و دل، اين پيشنهاد را پذيرفت، و در رختخواب ان حضرت خوابيد، ان شب نمايندگان مشركان، با شمشيرهاي برهنه، خانه پيامبر (ص) را محاصره كردند، پيامبر(ص) شبانه، بي انكه مشركان متوجه شوند، در تاريكي شب از خانه بيرون امد و به سوي غار ثور كه در 7 كيلومتري جنوب مكه قرار گرفته، رفت و در انجا مخفي شد، در اين هنگام ابوبكر نيز همراه پيامبر(ص) بود. سپس پيامبر(ص) از اغاز ثور به سوي مدينه هجرت نمود، ان حضرت در روز پنجشنبه اول ربيع الاول سال 13 بعثت از مكه خارج شد و در روز 12 همين ماه به مدينه وارد گرديد.

سال اول هجرت

در سال اول هجرت رويدادهاي مهمي رخ داد از جمله:
1ـ عبدالله سلام از علماي بزرگ يهود، پس از مناظره اي با پيامبر (ص) قانع شده و مسلمان شد.
2- پيامبر از طرف خدا، مامور بناي مسجد در مدينه گرديد، ان حضرت مسجدي كه ديوار ان هفت يا پنج ذراع(حدود سه مترو نيم يا دومترو نيم) بود ساخت، در همان زميني كه«اسعد بن زراه» با عده اي قبل از ورود پيامبر به مدينه، در ان اقامه نماز جماعت مي كردند.(همان مكاني كه هم اكنون به مسجد النبي در مدينه معروف است). اين مسجد در اغاز مربع بود، و طول و عرضش صد ذراع در صد ذراع بوده است.

3- دستور اذان واقامه در همين سال جزو وظايف استجابي عبادي گرديد.
4- در ماه شوال همين سال، پيامبر (ص) با عاشيه دختر ابوبكر ازدواج كرد.

سال دوم هجرت

در سال دوم هجرت وقايع بسياري رخ داد از جمله:
1ـ در نيمه رجب پس از گذشت 16 ماه از هجرت، قبله مسلمين تغيير يافت، روزي پيامبر (ص) در مسجد «بني سلمه» مشغول نماز بود. پس از پايان نماز ظهر، جبرييل نازل گرديد و ايه 144 سوره بقره را كه در مورد تغيير قبله از جهت بيت المقدس به مسجد الحرام است اورد، پيامبر نماز عصر را در ان مسجد به طرف كعبه خواند و ان مسجد به مسجد«ذو قبلتين» معروف گرديد، در اين باره دشمان، ياوه ها و سخنان طنز اميز گفتند كه ايه 142 سوره بقر به ان و جواب ان اشاره كرده است. بعضي مي نويسند: پيامبر دو ركعت از نماز عصر را خوانده بود كه جبرييل نازل شد و ايه 144 سوره بقره را نازل كرد، پيامبر (ص) در حال نماز به طرف كعبه برگشت، و دو ركعت اخر را به جانب كعبه خواند.
2ـ ازدواج پرشكوه حضرت فاطمه (س) با علي (ع) در اين سال رخ داد و بعضي مي نويسند امام حسن (ع) در اين سال ديده به جهان گشود.
3ـ فرمان جهاد با كافران در همين سال، صادر گرديد. اجازه داده شد انانكه مقابل كافران قرار گرفته اند و مظلوم واقع شده اند با كفار جنگ نموده و خداوند بر ياري و نفرت انها قادر است.

جنگ بدر

«بدر» منطقه وسيعي است كه داراي چاههاي اب بوده، كه همواره كاروانها در انجا توقف مي كردند و از ابهاي ان بهرمند مي شدند.
بدر در جنوب غربي مدينه بين مدينه ومكه قرار گرفته و از اين رو ان را بدر ميگويند كه نام صاحب ابهاي ان بدر بوده است.
علت اين جنگ اين بود كه: در ماه جمادي الاول سال دوم هجرت به پيامبر (ص) خبر رسيد كه «كرزبن جابر» با گروهي از قريش تا سرمنزلي شهر مدينه امده و شتران پيامبر (ص) را با چهار پايان افراد ديگر به غارت برده و به محصولات مدينه اسيب زده اند، رسول اكرم (ص) بي درنگ پرچم جنگ را به علي ع سپرد، ان ان حضرت با جمعي از مهاجران به تعقيب انها رفتند تا به چاه بدر رسيدند و سه روز هم در انجا توقف كردند، هر چه جستجو كردند، كسي را نيافتند سپس به مدينه برگشتند.
از طرفي كفار، اموال مهاجران را در مكه، مصادره كرده بودند، و به طور كلي مي خواستند، مسلمانان را در مدينه در فشار محاصره اقتصادي قرار دهند، و روشن است كه اگر اين فشار ادامه يابد، دست كم جلو توسعه و گسترش اسلام گرفته ميشود.
پيامبر ص براي شكستن اين محاصره، تدابيري انديشيد، بزرگترين تدبيرش اين بود كه عبور كاروانهاي تجاري مشركان مكه را قدغن كند.
چهل نفر از مسلمانان را تحت فرماندهي حمزه كه قهرمان رزم اور بود، براي كنترل مسير كاروانها فرستاد.
پيامبر(ص) بيست شتر در دسته ي انها قرار داد.اين چهل نفر تحت فرماندهي حمزه، به منطقه اي بين مدينه و درياي سرخ كه راه عبور كاروانهاي مكه بود رفتند و از انجا نگهباني نمودند، منطقه اي كه 130 كيلومتر عرض داشت و كاروانهاي مكه چاره اي نداشتند. جز اينكه از ان عبور كنند. چند روز گذشت ديدند كارواني نمايان شد، وقتي كاروان نزديك امد معلوم شد كه كاروان قريش است كه سيصد نفر همراه كاروان مي باشد، حمزه اعلام جنگ كرد ولي كفار كه از دلاوري و شجاعت حمزه اطلاع داشتند، پيشنهاد صلح كردند، حمزه نيز مصلحت امر را به صلح دانسته و جنگ واقع نشد.
طولي نكشيد 313 نفر از مسلمانان در رمضان سال دوم هجرت همراه پيامبر (ص) از مدينه به سوي بدر حركت كردند كه 77 نفرش از مهاجران بودند و بقيه از انصار، و جمعا هفتاد شتر و سه اسب بيشتر نداشتند.
ابوسفيان توسط جاسوس هايش از تصميم پيامبر(ص) و مسلمانان اگاه شد. دو كار به نظرش رسيد يكي اينكه فردي را از بيراهه به طور سريع به مكه بفرستد و مردم مكه را از خطر قرار گرفتن كاروان خبر دهد، دوم كاروان را از بيراهه به طرف مكه ببرد.
«ضمضم» پيام رسان ابوسفيان به مكه شتافت و مشركان مكه را از ماجرا مطلع كرد، طولي نكشيد كه حدود هزار نفر با ساز و برگ كامل نظامي براي نجات كاروان از مكه خارج شدند.
ابوسفيان كه مي دانست تا رسيدن قوا از مكه، قطعا مورد هجوم مسلمانان قرار خواهد گرفت، مسير راه را عوض نمود و از بيراهه فرار كرد و كاروان را به مكه رساند.
خبر فرار كاروان به سپاه مكه رسيد. سران سپاه در مورد جنگ نظريات مختلف داشتند. نظر عده اي اين بود كه چون كاروان نجات يافته برگرديم، ولي عده اي اصرار داشتند كه به حركت ادامه دهند. ابوجهل طرفدار جنگ بود و افراد را تحريك مي كرد. سرانجام تصميم به جنگ گرفتند پيامبر با 313 نفر از مسلمانان در بدر بودند كه خبر فرار ابوسفيان با كاروانش به حضرت رسيد، از طرفي گزارشگران گزارش دادند كه لشكر دشمن تا پشت تپه بدر امده است.
شبي كه فردايش جنگ بدر واقع شد مسلمانان تمام شب را بيدار بودند و در پاي درختي تا صبح به نماز و دعا اشتغال داشتند.
صبح روز جمعه هفده رمضان بود كه سپاه قريش با تجهيزات كامل جنگي، از پشت تپه به دشت بدر سرازير شدند، هنوز در ميان قريش، اختلاف نظر در مورد جنگ وجود داشت، اما يك موضوع جنگ را حتمي كرد و ان اينكه:
يكي از سپاهيان قريش بنام اسود محزوحي كه مردي خشن بود، چشمش به حوضي كه مسلمانان درست كرده بودند افتاد، تصميم گرفت يكي از اين سه كار را انجام دهد، يا از اب حوض بنوشد يا ان را ويران كند و يا كشته شود، به دنبال اين تصميم از صف مشركان بيرون تاخت و تا نزديك حوض رسيد، در انجا با حضرت حمزه افسر رشيد اسلام روبرو شد، حمزه يك ضربت به پاي او زد كه پايش از ساق جدا شد، در عين جال ميخواست با حركت سينه خيز، خود را به اب حوض برساند و از ان بنوشد، حمزه با زدن ضربت ديگر او را در آب كشت.
به دنبال اين حادثه، به رسم ديرينه عرب، جنگ تن به تن شروع شد.
سه نفر از شجاعان دشمن به نامهاي عتبه و برادرش شيبه (از فرزندان ربيعه) و سومي وليد(فرزند عتبه) به ميدان امدند و مبارزه طلبيدند.
سه نفر از انصار در صف مسلمانان به ميدان تاختند، وليد انها را شناخت، گفت: شما اهل مدينه هستيد به شما كاري نداريم، كساني كه از اقوام، هستند بايد به جنگ ما ايند.
رسول اكرم(ص) پسر عموهايش عبيده و علي(ع) و عمويش حمزه را به ميدان فرستاد. به مناسبت من، علي (ع) و عمويش حمزه را به ميدان فرستاد. به مناسبت من، علي (ع) با وليد، حمزه با شيبه و عبيده با عتبه به جنگ پرداختند.
طولي نكشيد كه علي و حمزه رقيبان خود را از پاي در اوردند، ولي عبيده كاري از پيش نبرد، هر دو ضربتي به هم زدند.
علي(ع) پيش دستي كرد و عتبه را كشت، به اين ترتيب در حمله اول، مشركان به سوگ سه نامور شجاعشان نشستند پس از ان عاص بن سعيد براي مبارزه با علي (ع) به ميدان تاخت. علي (ع) او را نيز كشت، سپس حنظله پسر ابوسفيان و طعيمه و نوفل به ميدان تاختند، علي (ع) انها را نيز يكي پس از ديگري كشت، و پيوسته مبارزاني به ميدان مي امدند و كشته مي شدند.
سرانجام جنگ با پيروزي اسلام و شكست دشمن پايان يافت، از مسلمانان چهارده نفر به افتخار شهادت رسيدند.
از كفار، هفتاد نفر كشته شدند و هفتاد نفر اسير گشتند، 35 يا 36 نفر از كشته شدگان، بر اثر ضربات پرچمدار اسلام در اين جنگ يعني علي (ع) به هلاكت رسيدند، بسياري از كشته شدگان از سران شرك مانند ابوجهل، وليدبن عتبه، حنظله بن ابوسفيان، عتبه و شيبه و ... بودند

سال سوم هجرت

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ حضرت امام حسن (ع) در نيمه ماه رمضان اين سال در مدينه ديده به اين جهان گشود.
2ـ يهود ياني كه قبول شرايط جزيه نمي كردند، امنيت نداشتند و مي بايست قبول جزيه كنند، و ماليات سرانه سالانه بپردازند. 3ـ در اين سال، پيامبر (ص) با حفصه دختر عمر ازدواج كرد، و همين ازدواج باعث گرايش چند قبيله به اسلام گرديد

سال چهارم هجري

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ در همين سال، مشروبات الكي به طور كلي حرام و قدغن شد.
2ـ به دستور پيامبر ص زيدبن ثابت زيان عبري را فراگرفت تا او كه مورد اطمينان بود نامه هاي عبري پيامبر ص را در رابطه با يهود، بخواند و بنويسد.
3ـ از حوادث مهم اين سال ولادت با سعادت امام حسين(ع) و رحلت فاطمه بنت اسد مادر علي ع و ازدواج پيامبر با ام سلمه

سال پنجم هجرت

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ داستادن ازدواج پيامبر ص با زينب دختر جحش و دختر عمه رسول خدا) پس از طلاق زيد بن حارثه كه جريان مشروحي در تاريخ دارد.
2ـ دستور حجاب، طي اياتي از سوره نور در اين سال داده شد.
3ـ ماجراي جنگ «خندق»
4ـ ماجراي اعدام يهود بني قريطه
5ـ ماجراي«ابولبابه» و توجه او.

جنگ خندق

ماه شوال سال پنجم هجرت بود كه به پيامبر( ص) خبر رسيد بالغ بر ده هزار نفر متشكل از طوائف مختلف شرك براي جنگ با مسلمانان از مكه حركت كرده اند. پيامبر ص بي درنگ مسلمانان را اماده دفاع كرد در جلسه مشورتي، سلمان پيشنهاد كندن خندق( كه يك نوع سنگر است) در اطراف مدينه كرد، اين پيشنهاد مورد قبول واقع شد. همه مسلمانان حتي شخص پيامبر ص در كندن اين سنگر بزرگ شركت كردند، و هنوز دشمن به مدينه نرسيده بود، كندن خندق به پايان رسيد، پهناي خندق به قدري بود كه سواران چابك و ورزيده نمي توانستند با اسب از ان عبور كنند، و طول ان را بعضي دوازده هزار ذراع (حدود شش هزار متر) حدس زده اند، زيرا مسلمانان صدهزار نفر بودند و هر ده نفري متصدي چهل ذراع شدند. مسلمانان شب و روز از پاي ننشستند تا اين سنگر بزرگ به پايان رسيد.
پس از ان طولي نكشيد كه ارتش عرب و يهود پيمان شكن، مدينه را محاصره كردن، انها از وجود خندق تعجب نمودند و نتوانستند وارد مدينه شوند. قريب يك ماه سپاه دشمن در پشت خندق توقف كرد؛ و جز چند نفر كسي نتوانست از خندق عبور كند، و اگر ميخواست عبور كند، با سنگباران مسلمين، عقب مي نشست.
پنج نفر از قهرمانان دشمن براي جنگ به ميدان تاختند، علي ع دو نفر از انها يكي عمروبن عبدود و ديگري نوفل بن عبدالله را كشت و همين امر باعث شكست دشمن گرديد و دشمن پا به فرار گذاشت.
در ضمن طوفان و تند بادي نيز امد، اين طوفان و باد، خيمه ها و تشكيلات دشمن را ان چنان در هم ريخت كه ديگر از ماندن و مقاومت بي تاب شدند و به مكه بازگشتند.

سال ششم هجرت

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ جنگ بني المصطلق و ماجراي افك
2ـ واجب شدن حج
3ـ سفر مذهبي وسياسي پيامبر ص به مكه براي حج و حوادثي كه در اين سفر رخ داد.
4-صلح حديبه

سال هفتم

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ اعلام جهاني بودن اسلام، و نامه هاي پيامبر به سران كشورها و دعوت انها به اسلام
2ـ ورود مهاجران حبشه.
3ـ مسموم شدن پيامبر ص به دست يك زن يهودي
4ـ ماجراي فدك، سرزمين وسيع و حاصلخيز

سال هشتم هجرت

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ جنگ موته با سپاه روم.

2ـ فتح مكه.
3ـ جنگ حنين.
4ـ غزوه طائف

سال نهم هجرت

در سال سوم هجرت نيز وقايع مهمي رخ داد از جمله:
1ـ واقعه تبوك كه مقدمه جنگ با روميان بود
2- ريشه كني، لارياي بت پرستي در سراسر جزيره العرب و اخطار شديد به مشركان، و خواندن ايات برائت از مشركان در اجتماع مكه.
3ـ تعيين عاملين براي اخذ زكات به عنوان پشتوانه اقتصادي حكومت اسلامي.

رحلت جانسوز پيامبر (ص)

پيامبر ص همچنان در بستر رحلت بود و از اوضاع و فعاليتهايي كه در خارج در موضوع خلافت مي شد، اگاه بود روزي كه بزرگان و سران صحابه براي عيادت امده بودند، پيامبر ص فرصت را غنيمت شمرد و فرمود: قلم و دواتي براي من بياوريد تا براي شما چيزي بنويسم كه پس از ان گمراه نشويد» ولي عمر گفت: بيماري بر رسول خدا غلبه كرده، از اين رو هذيان مي گويد، قران ما را كافي است..»
خلاصه، اختلاف و گفتار و گفتار او و عده اي مانع شد از اينكه پيامبر ص نامه اي درباره جانشين خود بنويسد، ابن عباس از اين پيش امد سخت ناراحت گرديد، در حالي كه اشك مي ريخت مي گفت: روز پنج شنبه چه روز دردناكي بود؟
سرانجام پيامبر (ص) روز دوشنبه 28 صفر در سن63 سالگي چشم از جهان فاني فرو بست و به جهان بقاء ارتحال فرمود.
بنا به وصيتش، علي (ع )بدن مقدسش را غسل داد و كفن نمود و بر ان نماز خواند و ان را در خانه مسكونيش كه بنام حجره مطهره معروف است كنار مسجد النبي دفن كرد.

 

http://emaman.blogfa.com/page/mohammad-z.aspx

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگی نامه حضرت محمد (ص) 4 ,


نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 99 |

زندگي نامه حضرت محمد رسول الله(ص)  3

 

تولد و کودکي

بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570ميلادي ) کودکي در شهر مکه چشم به جهان گشود.

پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.

برابر رسم خانواده هاي  بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه اي  به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهاي شهر پرورش يابد .

" حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزوني  شده بود ، دلبستگي زيادي پيدا کرده بود و لحظه اي از پرستاري او غفلت نمي کرد. کسي نمي دانست اين کودک يتيم که دايه هاي ديگر از

گرفتنش پرهيز داشتند ، روزي و روزگاري پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگي  بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صداي بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگي  رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " براي ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلي بنام ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگي از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمي در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد.

سپس زني به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگي را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگي از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهاي  تلخ و جانکاه زندگي را در سرآغاز زندگاني بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهاي انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد .

از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت . عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگي در پيشاني  تابناکش ظاهر بود ، مهرباني  عميقي نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستي  پدر بزرگ نيز محروم شد . نگراني " عبد المطلب " در واپسين دم زندگي بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگي به خانه عموي خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستي عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علي " بود .

ابو طالب تا آخرين لحظه هاي عمرش ، يعني تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهرباني  ، از برادرزاده عزيزش پرستاري و حمايت کرد . حتي در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، براي نابودي  محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را براي حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

 

 

 

نوجواني و جواني

آرامش و وقار و سيماي متفکر " محمد " از زمان نوجواني در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدري ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمي  او را آزار دهد .

در سن 12سالگي بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتي - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلي به نام " بصري " که از نواحي شام ( سوريه فعلي ) بود ، ابو طالب به " راهبي " مسيحي که نام وي  بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روي نشانه هايي که در کتابهاي مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است.

باز هم براي اطمينان بيشتر او را به لات و عزي - که نام دو بت از بتهاي  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وي  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتي گفت ، من اين دو بت را که نام بردي دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسي  و چيزي عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژه يهوديان نگاهباني کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگي به عهده خواهد گرفت .

محمد دوران نوجواني و جواني را گذراند . در اين دوران که براي افراد عادي ، سن ستيزه جويي و آلودگي به شهوت و هوسهاي زودگذر است ، براي محمد جوان ، سني  بود همراه با پاکي ، راستي و درستي ، تفکر و وقار و شرافتمندي و جلال . در راستي  و درستي و امانت بي مانند بود . صدق لهجه ، راستي  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهاي  محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکي بت پرستي پاک و پاکيزه بود بحدي  که موجب شگفتي همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعني درست کار و امانتدار .

در چهره محمد از همان آغاز نوجواني و جواني  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندي آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد .

اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت :  هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد .

عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند .

روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت :

" هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " .

از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ ! 

 

 

 يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )

در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت .

يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " .

محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

 

ازدواج محمد ( ص)

وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد .

وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " .

خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت .

خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد .

خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند .

حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد .

محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند . 

 

آغاز بعثت

محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز ونياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم.

يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست .

محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند .

اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت .

خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " .

سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت .

خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت :

آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد .

خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

 

نخستين مسلمانان

پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسرعمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند .

 

 

دعوت از خويشان و نزديکان

پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد :

" فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " .

بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد:

" ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " .

وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص)دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت :

اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد .

وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد !

اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

 

دعوت عمومي

سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ،پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت :

يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) .

عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند :

ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی  مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

 

نخستين مسلمين

به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد .

همان کسانی  که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند.

آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند .

نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند . 

 

آزار مخالفان

کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند.

مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای  نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد .

هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند .

مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند .

بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند .

 

روش بت پرستان با محمد ( ص )

وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديدو تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت .

مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند :

" ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " .

مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود :

" عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " .

ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " .

سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد.

اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند.

آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ، فقط يک خدا را بپرستند .

از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

 

 استقامت پيامبر ( ص)

با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنهاايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد.

قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای  قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت :

"من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ".

مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم .

 

مهاجرت به حبشه

در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفرمي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت :

"ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود".

نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی  بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته .

سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

 

محاصره اقتصادي

مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهدنامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای  جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی  از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی  نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی  بردند و دست از محاصره کشيدند.

مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.

 

انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )

در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی  منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند.

سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای  جان حمايت کنند. زمينه برای  هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

 

 

  معراج

پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد،دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم :

در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است :

"منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ".

در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

 

سفر به طائف

حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثرخفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند.

رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.

 

هجرت به مدينه

مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر وعلی  (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند.

وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود.

اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت .

ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی  يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

 

ورود به مدينه

رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دوفرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است .

علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی  (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت .

علی  (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند.

 

 

 وبگاه  تحقیق    http://gilane-ma1.blogfa.com/post-675.aspx

 

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگي نامه حضرت محمد رسول الله(ص) 3 ,


نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 65 |

زندگی  نامه حضرت محمد (ص)  2

 



نام: محمد بن عبد الله

 


حضرت محمد (ص) در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» ناميده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پيش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» ناميده بود.

 

 



كنيه حضرت محمد (ص): ابوالقاسم و ابوابراهيم.

 

 

 

القاب حضرت محمد (ص): رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امين، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذير، بشير، مبين، كريم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، يس، طه‏ و...

 

 



منصب حضرت محمد (ص): آخرين پيامبر الهى، بنيان‏گذار حكومت اسلامى و نخستين معصوم در دين مبين اسلام.

 

 

 

تاريخ ولادت حضرت محمد (ص): روز جمعه، هفدهم ربيع الاول عام الفيل برابر با سال 570 ميلادى (به روايت شيعه). بيشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول آن سال دانسته‏اند.

 

 

عام الفيل، همان سالى است كه ابرهه، با چندين هزار مرد جنگى از يمن به مكه يورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ويران سازد و همگان را به مذهب مسيحيت وادار سازد؛ اما او و سپاهيانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابيل مواجه شده، به هلاكت رسيدند و به اهداف شوم خويش نايل نيامدند. آنان چون سوار بر فيل بودند، آن سال به سال فيل (عام الفيل) معروف گشت.

 

 

 

محل تولد حضرت محمد (ص): مكه معظمه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى).

 

 

 

نسب پدرى حضرت محمد (ص): عبدالله بن عبدالمطلب (شيبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قريش) بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

 

 


حضرت محمد (ص) روايت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسيد، همان جا نگاه داريد و از آن بالاتر نرويد. اما در كتاب‏هاى تاريخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بين عدنان تا حضرت اسماعيل، فرزند ابراهيم خليل الرحمن(ع) به هفت پشت مى‏رسد.

 

 

 

مادر حضرت محمد (ص): آمنه، دختر وهب بن عبد مناف.

 



اين بانوى جليل القدر، در طهارت و تقوا در ميان بانوان قريشى، كم‏ نظير و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روايتى شش سال زندگى كرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى كه به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه‏اش، ام ايمن جهت ديدار با اقوام خويش عازم يثرب (مدينه) شده بود، در مكانى به نام «ابواء» بدرود حيات گفت و در همان جا مدفون گشت.

 

 

و چون عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روايتى هفت ماه) پيش از ولادت فرزندش از دنيا رفته بود، كفالت آن حضرت را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثويبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شير دهد و از او نگه‏دارى كند؛ اما پس از مدتى وى را به حليمه، دختر عبدالله بن حارث سعديه واگذار كرد. حليمه گرچه دايه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى كرد.

 

 

 

 

زندگی نامه حضرت محمد,زندگینامه حضرت محمد,بیوگرافی حضرت محمد,حضرت محمد

 

 

 

 

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

 

 

مدت رسالت و زمامدارى حضرت محمد (ص): از 27 رجب سال چهلم عام الفيل (610 ميلادى)، كه در سن چهل سالگى به رسالت مبعوث شده بود، تا 28 صفر سال يازدهم هجرى، كه رحلت فرمود، به مدت 23 سال عهده‏دار امر رسالت و نبوت بود. حضرت محمد (ص)  علاوه بر رسالت، به مدت ده سال امر زعامت و زمامدارى مسلمانان را پس از مهاجرت به مدينه طيبه بر عهده داشت.

 

 



همسران حضرت محمد (ص):

 


1. خديجه بنت خويلد.


2. سوده بنت زمعه.


3. عايشه بنت ابى بكر.


4. امّ شريك بنت دودان.


5. حفصه بنت عمر.


6. ام حبيبه بنت ابى سفيان.


7. امّ سلمه بنت عاتكه.


8. زينب بنت جحش.


9. زينب بنت خزيمه.


10. ميمونه بنت حارث.


11. جويريه بنت حارث.


12. صفيّه بنت حىّ بن اخطب.

 

 


نخستين زنى كه افتخار همسرى حضرت محمد (ص) را يافت، خديجه بنت خويلد بود. حضرت محمّد(ص) پيش از رسيدن به مقام رسالت، در سن 25 سالگى با اين بانوى بزرگوار ازدواج نمود.

 

 

خديجه كبرى (س) با موقعيت و اموال خويش، خدمات شايانى به پيامبر اكرم(ص) در اظهار رسالتش كرد. اين بانوى بزرگ، از افتخارات زنان عالم است و در رديف بانوان قدسى، همانند مريم و آسيه، قرار دارد. حضرت محمد (ص) به احترام خديجه كبرى (س) تا هنگامى كه وى زنده بود، با هيچ زن ديگرى ازدواج نكرد. همو بود كه دردها و رنج‏هاى پيامبر(ص) را، كه سران شرك و كفر متوجه آن حضرت مى‏كردند، تسلّى داده و او را در رسالت و نبوتش يارى می‏داد.

 



خديجه كبرى(س) به خاطر مقام و منزلتى كه در اسلام به دست آورده بود، مورد لطف و عنايت مخصوص پروردگار جهانيان قرار گرفت. به همين جهت روزى جبرئيل امين به محضر پيامبر اكرم(ص) شرفياب شد و گفت: اى محمد! سلام خدا را به همسرت خديجه برسان. پيامبر اكرم(ص) به همسرش فرمود: اى خديجه! جبرئيل امين از جانب خداوند متعال به تو سلام مى‏رساند. خديجه گفت: «اللّه السّلام و منه السّلام و على جبرئيل السّلام».

 



حضرت خديجه (س) در ايام همسرى با حضرت محمد (ص) از احترام ويژه رسول‏ خدا(ص) برخوردار بود و پيامبر(ص) نيز همسرى مهربان و وفادار براى او بود. آن حضرت پس از وفات خديجه (در رمضان سال دهم بعثت) همواره از او به نيكى ياد می‏كرد.

 



از عايشه، سومين حضرت محمد (ص)، روايت شده است:

 



«كانَ رَسُولُ اللّهِ(ص) لايَكادُ يَخْرُجُ مِنَ الْبَيْتِ حَتّى يَذْكُرَ خَديجَةَ فَيَحْسَنُ الثَّناءِ عَلَيْها، فَذَكَرها يَوْماً مِنَ الْاَيّامِ فَادْرَكَتْني الْغَيْرةَ، فَقُلْتُ: هَلْ كانَتْ اِلاّ عَجُوزاً وَقَدْ اَبْدَلَكَ اللّهُ خَيْراً مِنْها، فَغَضَبَ حَتّى‏ اهْتَزَّ مَقْدَمُ شَعْرِهِ مِنَ الغَضَبِ‏. (1)

 

 

حضرت محمد (ص) هيچ‏گاه از خانه بيرون نمی‏رفت مگر اين كه يادى از خديجه مى‏كرد و از او به نيكى نام مى‏برد. يك روز كه حضرت محمد (ص) از خديجه (س) ياد كرده و خوبى‏هاى او را بيان میكرد، غيرت زنانگى بر من غالب شد و به پيامبر(ص) گفتم: آيا او يك پيرزن بيشتر بود و حال آن كه خداوند بهتر از آن (يعنى عايشه) را به تو داده است؟ پيامبر اكرم(ص) از اين گفتار من، خشمگين شد، به طورى كه موهاى جلوى سرش از شدت خشم به حركت درآمد.

 

 

 

  زندگی نامه حضرت محمد (ص)

 



فرزندان حضرت محمد (ص):



الف) پسران ان حضرت محمد (ص):

 


1. قاسم. او پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) تولد يافت. از اين رو پيامبر(ص) را ابوالقاسم ناميدند.

 


2. عبدالله. اين كودك چون پس از بعثت به دنيا آمده بود، وى را «طيّب» و «طاهر» مى‏گفتند.

 


3. ابراهيم. او در اواخر سال هشتم هجرى متولد شد و در رجب سال دهم هجرى وفات يافت.

 


عبدالله و قاسم از خديجه كبرى (س) و ابراهيم از ماريه قبطيه متولد شدند. وهرسه آنان در سنين كودكى از دنيا رفتند.

 

 

 

ب) دختران حضرت محمد (ص):

 

 

1. زينب (س). 2. رقيه (س). 3. ام كلثوم (س). 4. فاطمه زهرا (س).



دختران حضرت محمد (ص) همگى از حضرت خديجه(س) متولد شدند و تمام فرزندان رسول خدا(ص) جز فاطمه زهرا (س) پيش از رحلت آن حضرت، از دنيا رفته بودند. تنها فرزندى كه از آن حضرت در زمان رحلتش باقى مانده بود، فاطمه زهرا(س)، آخرين دختر وى بود. اين بانوى مكرّمه، افتخار بانوان عالم، بلكه همه انسان‏ها و مورد تقديس و تكريم فرشتگان عرشى است. همو است كه مادر سبطين و امّ الأئمة المعصومين(ع) است.

 

 



گرچه پيامبر اسلام(ص) به تمام خاندان مؤمن خويش علاقه‏مند بود، اما در ميان همسرانش بيش از همه، به خديجه كبرى (س) و در ميان فرزندانش بيش از همه، به فاطمه زهرا (س) علاقه‏مند بوده و اظهار محبت و لطف میفرمود.


 

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

 

 

 

آغاز بعثت حضرت محمد (ص):

 

 


محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد .

 

 

درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : " اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم " . يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست .

 

 

 

 

زندگی نامه حضرت محمد,زندگینامه حضرت محمد,بیوگرافی حضرت محمد,حضرت محمد

 

 

 

 

 

زندگی نامه حضرت محمد (ص)

 

 

 

حضرت محمد (ص) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند " لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود .

 

 

جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند .

 

حضرت محمد (ص) اندکی به خواب رفت . خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

 

 

 

معراج حضرت محمد (ص):

 


پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی حضرت محمد (ص) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام "براق " انجام شد.

 

 

حضرت محمد (ص) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود.

 

 

سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد.

 

 

به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است : "منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ". در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

 

 


اصحاب و ياران حضرت محمد (ص):

 



پيامبر اسلام(ص) چه در مكّه معظمه و چه در مدينه، داراى اصحاب و ياران باوفايى بود كه برخى از آنان پيش از آن حضرت و برخى ديگر پس از ايشان از دنيا رفتند و تعداد آنان به هزاران نفر مى‏رسد. در اين جا به نام برخى از صحابه مشهور آن حضرت اشاره می‏شود:

 



1. على بن ابى‏طالب(ع).


2. ابوطالب بن عبد المطلب.


3. حمزة بن عبدالمطلب.


4. جعفربن ابى‏طالب.


5. عباس بن عبدالمطلب.


6. عبداللّه بن عباس.


7. فضل بن عباس.


8. معاذبن جبل.


9. سلمان فارسى.


10. ابوذر غفارى (جندب بن جناده).


11. مقداد بن اسود.


12. بلال حبشى.


13. مصعب بن عمير.


14. زبير بن عوام.


15. سعد بن ابى وقاص.


16. ابو دجانه.


17. سهل بن حنيف.


18. سعد بن معاذ.


19. سعد بن عباده.


20. محمد بن مسلمه.


21. زيد بن ارقم.


22. ابو ايوب انصارى.


23. جابر بن عبدالله انصارى.


24. حذيفة بن يمان عنسى.


25. خالد بن سعيد اموى.


26. خزيمة بن ثابت انصارى.


27. زيد بن حارثه.


28. عبدالله بن مسعود.


29. عمار بن ياسر.


30. قيس بن عاصم.


31. مالك بن نويره.


32. ابوبكر بن ابى قحافه.


33. عثمان بن عفان.


34. عبدالله بن رواحه.


35. عمر بن خطّاب.


36. طلحة بن عبيدالله.


37. عثمان بن مظعون.


38. ابو موسى اشعرى.


39. عاصم بن ثابت.


40. عبدالرحمن بن عوف.


41. ابوعبيده جراح.


42. ابو سلمه.


43. ارقم بن ابى ارقم.


44. قدامة بن مظعون.


45. عبدالله بن مظعون.


46. عبيدة بن حارث.


47. سعيد بن زيد.


48. خَبّاب بن اَرَت.


49. بريده اسلمى.


50. عثمان بن حنيف.


51. ابو هيثم تيهان.


52. ابىّ بن كعب.

 

 

 

تاريخ و سبب رحلت حضرت محمد (ص):

 

 

دوشنبه 28 صفر، بنا به روايت بيشتر علماى شيعه و دوازدهم ربيع الاول بنا به قول اكثر علماى اهل سنّت، در سال يازدهم هجرى، در سن 63 سالگى، در مدينه بر اثر زهرى كه زنى يهودى به نام زينب در جريان نبرد خيبر به آن حضرت خورانيده بود. معروف است كه پيامبر اسلام(ص) در بيمارىِ وفاتش مى‏فرمود: اين بيمارى از آثار غذاى مسمومى است كه آن زن يهودى پس از فتح خيبر براى من آورده بود.

 

 

 

محل دفن حضرت محمد (ص):

 

 

مدينه مشرفه، در سرزمين حجاز (عربستان سعودى كنونى) در همان خانه‏اى كه وفات يافته بود. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت، در مسجد النبى قرار دارد.

 

 

زندگی نامه حضرت محمد,زندگینامه حضرت محمد,بیوگرافی حضرت محمد

 

 

مطالب مرتبط - مذهبی




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگی نامه حضرت محمد (ص) 2 ,


نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 71 |


زندگينامه پيامبر (ص)   1

1. تولد و کودکي
2.نوجواني و جواني 
3.يادي از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
4.ازدواج محمد ( ص )
5.آغاز بعثت
6.نخستين مسلمانان
7.دعوت از خويشان و نزديکان
8.دعوت عمومي
9.نخستين مسلمين
10.آزار مخالفان
11.روش بت پرستان با محمد ( ص )
12.استقامت پيامبر ( ص )
13.مهاجرت به حبشه
14.محاصره اقتصادي 
15.انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )
16.معراج
17.سفر به طائف
18.هجرت به مدينه
19.ورود به مدينه
20.اهميت هجرت
21.نخستين گام
22.جنگها يا غزوه هاي پيغمبر ( ص )
23.غزوه بدر
24.تغيير قبله
25جنگ احد
26.غزوه خندق يا ( احزاب )
27.سال ششم هجرت - صلح حديبيه
28.نامه هاي رسول مکرم ( ص ) به پادشاهان
29.جنگ خيبر
30.فتح مکه
31.فوت فرزند دلبند پيامبر ( ص )
32.حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر ( ص ) به مکه "
33.در صحنه غدير خم
34.قرآن و عترت
35.قرآن
36.عترت يا اهل بيت
37.زنان پيامبر ( ص )
38.رفتار و خلق و خوي پيامبر ( ص )
 

تولد و کودکي
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570 ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود. پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد " آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود. برابر رسم خانواده های بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش يابد . " حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله مايه خير و برکت و افزونی شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پايان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود . " حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام " ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد . سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود ، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و حال محرومان را نيک دريابد . از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت . " عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی تابناکش ظاهر بود ، مهربانی عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد المطلب ، " محمد " از سرپرستی پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب " در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود . ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف و مهربانی ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی " محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .

نوجوانی و جواني
آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی  او را آزار دهد . در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری " که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی  " بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است . باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای  اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن دارم . مرا به خدا سوگند بده ! بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی  و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد گرفت . محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ، سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی  بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی  و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ، دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين " يعنی درست کار و امانتدار . در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه " هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد . اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ، چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت : " هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و کودکانه پرهيز مي کرد . عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ، محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند . روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت : " هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند " . از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !

يادی از پيمان جوانمردان يا ( حلف الفضول )
در گذشته بين برخی از قبيله ها پيمانی به نام " حلف الفضول " بود که پايه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بيچارگان بود و پايه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان " فضل " يا از ريشه " فضل " بود . پيمانی  که بعدا عده ای از قريش بستند هدفی جز اين نداشت . يکی از ويژگيهای اين پيمان ، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی . اما اگر کسی غير از مردم مکه و هم پيمانهای  آنها در آن شهر زندگی مي کرد و ظلمی بر او وارد مي شد ، کسی به دادش نمي رسيد . اتفاقا روزی مردی از قبيله بنی  اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد . مردی از طايفه بن سهم کالای او را خريد ولی قيمتش را به او نپرداخت . آن مرد مظلوم از قريش کمک خواست ، کسی به دادش نرسيد . ناچار بر کوه ابو قبيس که در کنار خانه کعبه است ، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قريش را به ياری  طلبيد . دادخواهی او عده ای  از جوانان قريش را تحت تأثير قرار داد . ناچار در خانه عبد الله پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند . در همان خانه که حضرت محمد ( ص ) هم بود پيمان بستند که نگذارند به هيچکس ستمی شود ، قيمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پيامبر اکرم ( ص ) از اين پيمان ، به نيکی ياد مي کرد . از جمله فرمود : " در خانه عبد الله جدعان شاهد پيمانی  شدم که اگر حالا هم - پس از بعثت به پيامبری - مرا به آن پيمان دعوت کنند قبول مي کنم . يعنی حالا نيز به عهد و پيمان خود وفادارم " . محمد ( ص ) در سن بيست سالگی به اين پيمان پيوست ، اما پيش از آن - همچنان که بعد از آن نيز - به اشخاص فقير و بينوا و کودکان يتيم و زنانی  که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند ، محبت بسيار مي کرد و هر چه مي توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمي نمود . پيوستن وی نيز به اين پيمان چيزی جز علاقه به دستگيری بينوايان و رفع ستم از مظلومان نبود .

ازدواج محمد ( ص )
وقتی امانت و درستی محمد ( ص ) زبانزد همگان شد ، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خديجه دختر خويلد که پيش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زياد و عفت و تقوايی  بی نظير داشت ، خواست که محمد ( ص ) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمد ( ص ) بدهد . محمد ( ص ) اين پيشنهاد را پذيرفت . خديجه " ميسره " غلام خود را همراه محمد ( ص ) فرستاد . وقتی " ميسره " و " محمد " از سفر پر سود شام برگشتند ، ميسره گزارش سفر را جزء به جزء به خديجه داد و از امانت و درستی محمد ( ص ) حکايتها گفت ، از جمله برای خديجه تعريف کرد : وقتی به " بصری " رسيديم ، امين برای استراحت زير سايه درختی نشست . در اين موقع ، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به " امين " افتاد . پيش من آمد و نام او را از من پرسيد و سپس چنين گفت : " اين مرد که زير درخت نشسته ، همان پيامبری است که در ( تورات ) و ( انجيل ) درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام " . خديجه شيفته امانت و صداقت محمد ( ص ) شد . چندی بعد خواستار ازدواج با محمد گرديد . محمد ( ص ) نيز اين پيشنهاد را قبول کرد . در اين موقع خديجه چهل ساله بود و محمد ( ص ) بيست و پنج سال داشت . خديجه تمام ثروت خود را در اختيار محمد ( ص ) گذاشت و غلامانش رانيز بدو بخشيد . محمد ( ص ) بيدرنگ غلامانش را آزاد کرد و اين اولين گام پيامبر در مبارزه با بردگی بود . محمد ( ص ) مي خواست در عمل نشان دهد که مي توان ساده و دور از هوسهای زود گذر و بدون غلام و کنيز زندگی کرد . خانه خديجه پيش از ازدواج پناهگاه بينوايان و تهيدستان بود . در موقع ازدواج هم کوچکترين تغييری  - از اين لحاظ - در خانه خديجه بوجود نيامد و همچنان به بينوايان بذل و بخشش مي کردند . حليمه دايه حضرت محمد ( ص ) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعي اش محمد ( ص ) مي آمد . محمد ( ص ) عبای خود را زير پای او پهن مي کرد و به سخنان او گوش مي داد و موقع رفتن آنچه مي توانست به مادر رضاعی ( دايه ) خود کمک مي کرد . محمد امين بجای  اينکه پس از در اختيار گرفتن ثروت خديجه به وسوسه های  زودگذر دچار شود ، جز در کار خير و کمک به بينوايان قدمی بر نمي داشت و بيشتر اوقات فراغت را به خارج مکه مي رفت و مدتها در دامنه کوهها و ميان غار مي نشست و در آثار صنع خدا و شگفتيهای جهان خلقت به تفکر مي پرداخت و با خدای جهان به راز و نياز سرگرم مي شد . سالها بدين منوال گذشت ، خديجه همسر عزيز و باوفايش نيز مي دانست که هر وقت محمد ( ص ) در خانه نيست ، در " غار حرا " بسر مي برد . غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نيز مشتاقان بدان جا مي روند و خاکش را توتيای چشم مي کنند . اين نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگيها ، جايی است که شاهد راز و نيازهای محمد ( ص ) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمد ( ص ) در آنجا بسر مي برد . اين تخته سنگهای سياه و اين غار ، شاهد نزول " وحی " و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک " عزيز قريش " بوده است . اين همان کوه " جبل النور " است که هنوز هم نور افشانی مي کند .

آغاز بعثت
محمد امين ( ص ) قبل از شب 27 رجب در غار حرا به عبادت خدا و راز و نياز با آفريننده جهان مي پرداخت و در عالم خواب رؤياهايی مي ديد راستين و برابر با عالم واقع . روح بزرگش برای پذيرش وحی - کم کم - آماده مي شد . درآن شب بزرگ جبرئيل فرشته وحی مأمور شد آياتی از قرآن را بر محمد ( ص ) بخواند و او را به مقام پيامبری مفتخر سازد . سن محمد ( ص ) در اين هنگام چهل سال بود . در سکوت و تنهايی و توجه خاص به خالق يگانه جهان جبرئيل از محمد ( ص ) خواست اين آيات را بخواند : " اقرأ باسم ربک الذی خلق . خلق الانسان من علق . اقرأ وربک الاکرم . الذی  علم بالقلم . علم الانسان ما لم يعلم " . يعنی : بخوان به نام پروردگارت که آفريد . او انسان را از خون بسته آفريد . بخوان به نام پروردگارت که گرامي تر و بزرگتر است . خدايی که نوشتن با قلم را به بندگان آموخت . به انسان آموخت آنچه را که نمي دانست . محمد ( ص ) - از آنجا که امی و درس ناخوانده بود - گفت : من توانايی  خواندن ندارم . فرشته او را سخت فشرد و از او خواست که " لوح " را بخواند . اما همان جواب را شنيد - در دفعه سوم - محمد ( ص ) احساس کرد مي تواند " لوحی " را که در دست جبرئيل است بخواند . اين آيات سرآغاز مأموريت بسيار توانفرسا و مشکلش بود . جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و محمد ( ص ) نيز از کوه حرا پايين آمد و به سوی خانه خديجه رفت . سرگذشت خود را برای همسر مهربانش باز گفت . خديجه دانست که مأموريت بزرگ " محمد " آغاز شده است . او را دلداری و دلگرمی داد و گفت : " بدون شک خدای مهربان بر تو بد روا نمي دارد زيرا تو نسبت به خانواده و بستگانت مهربان هستی و به بينوايان کمک مي کنی و ستمديدگان را ياری مي نمايی " . سپس محمد ( ص ) گفت : " مرابپوشان " خديجه او را پوشاند . محمد ( ص ) اندکی به خواب رفت . خديجه نزد " ورقة بن نوفل " عمو زاده اش که از دانايان عرب بود رفت ، و سرگذشت محمد ( ص ) را به او گفت . ورقه در جواب دختر عموی خود چنين گفت : آنچه برای محمد ( ص ) پيش آمده است آغاز پيغمبری  است و " ناموس بزرگ " رسالت بر او فرود مي آيد . خديجه با دلگرمی به خانه برگشت .

نخستين مسلمانان
پيامبر ( ص ) دعوت به اسلام را از خانه اش آغاز کرد . ابتدا همسرش خديجه و پسر عمويش علی به او ايمان آوردند . سپس کسان ديگر نيز به محمد ( ص ) و دين اسلام گرويدند . دعوتهای نخست بسيار مخفيانه بود . محمد ( ص ) و چند نفر از ياران خود ، دور از چشم مردم ، در گوشه و کنار نماز مي خواندند . روزی سعد بن ابی وقاص با تنی چند از مسلمانان در دره ای خارج از مکه نماز مي خواند . عده ای از بت پرستان آنها را ديدند که در برابر خالق بزرگ خود خضوع مي کنند . آنان را مسخره کردند و قصد آزار آنها را داشتند . اما مسلمانان در صدد دفاع بر آمدند .

دعوت از خويشان و نزديکان
پس از سه سال که مسلمانان در کنار پيامبر بزرگوار خود به عبادت و دعوت مي پرداختند و کار خود را از ديگران پنهان مي داشتند ، فرمان الهی فرود آمد : " فاصدع بما تؤمر... آنچه را که بدان مأموری آشکار کن و از مشرکان روی بگردان " . بدين جهت ، پيامبر ( ص ) مأمور شد که دعوت خويش را آشکار نمايد ، برای  اين مقصود قرار شد از خويشان و نزديکان خود آغاز نمايد و اين نيز دستور الهی  بود : " وأنذر عشيرتک الاقربين . نزديکانت را بيم ده " . وقتی اين دستور آمد ، پيامبر ( ص ) به علی که سنش از 15سال تجاوز نمي کرد دستور داد تا غذايی فراهم کند و خاندان عبد المطلب را دعوت نمايد تا دعوت خود را رسول مکرم ( ص ) به آنها ابلاغ فرمايد . در اين مجلس حمزه و ابو طالب و ابو لهب و افرادی نزديک يا کمی بيشتر از 40نفر حاضر شدند . اما ابو لهب که دلش از کينه و حسد پر بود با سخنان ياوه و مسخره آميز خود ، جلسه را بر هم زد . پيامبر ( ص ) مصلحت ديد که اين دعوت فردا تکرار شود . وقتی حاضران غذا خوردند و سير شدند ، پيامبر اکرم ( ص ) سخنان خود را با نام خدا و ستايش او و اقرار به يگانگي اش چنين آغاز کرد: " ... براستی هيچ راهنمای جمعيتی به کسان خود دروغ نمي گويد . به خدايی که جز او خدايی نيست ، من فرستاده او به سوی شما و همه جهانيان هستم . ای خويشان من ، شما چنانکه به خواب مي رويد مي ميريد و چنانکه بيدار مي گرديد در قيامت زنده مي شويد ، شما نتيجه کردار و اعمال خود را مي بينيد . برای نيکوکاران بهشت ابدی خدا و برای بدکاران دوزخ ابدی خدا آماده است . هيچکس بهتر از آنچه من برای شما آورده ام ، برای شما نياورده . من خير دنيا و آخرت را برای شما آورده ام . من از جانب خدا مأمورم شما را به جانب او بخوانم . هر يک از شما پشتيبان من باشد برادر و وصی و جانشين من نيز خواهد بود " . وقتی سخنان پيامبر ( ص ) پايان گرفت ، سکوت کامل بر جلسه حکمفرما شد . همه درفکر فرو رفته بودند . عاقبت حضرت علی ( ع ) که نوجوانی  15ساله بود برخاست و گفت : ای پيامبر خدا من آماده پشتيبانی  از شما هستم . رسول خدا ( ص ) دستور داد بنشيند . باز هم کلمات خود را تا سه بار تکرار کرد و هر بار علی  بلند مي شد . سپس پيامبر ( ص ) رو به خويشان خود کرد و گفت : اين جوان ( علی ) برادر و وصی و جانشين من است ميان شما . به سخنان او گوش دهيد و از او پيروی کنيد . وقتی جلسه تمام شد ، ابو لهب و برخی  ديگر به ابو طالب پدر علی ( ع ) مي گفتند : ديدی ، محمد دستور داد که از پسرت پيروی  کنی ! ديدی او را بزرگ تو قرار داد ! اين حقيقت از همان سرآغاز دعوت پيغمبر ( ص ) آشکار شد که اين منصب الهی : نبوت و امامت ( وصايت و ولايت ) از هم جدا نيستند و نيز روشن شد که قدرت روحی و ايمان و معرفت علی ( ع ) به مقام نبوت به قدری زياد بوده است که در جلسه ای که همه پيران قوم حاضر بودند ، بدون ترديد ، پشتيبانی خود را - با همه مشکلات - از پيامبر مکرم ( ص ) اعلام مي کند .

دعوت عمومي
سه سال از بعثت گذشته بود که پيامبر ( ص ) بعد از دعوت خويشاوندان ، پيامبری خود را برای عموم مردم آشکار کرد . روزی بر کوه " صفا " بالا رفت و با صدای بلند گفت : يا صباحاه ! ( اين کلمه مانند زنگ خطر و اعلام آمادگی است ) . عده ای از قبايل به سوی پيامبر ( ص ) شتافتند . سپس پيامبر رو به مردم کرده گفت : " ای مردم اگر من به شما بگويم که پشت اين کوه دشمنان شما کمين کرده اند و قصد مال و جان شما را دارند ، حرف مرا قبول مي کنيد ؟ همگی گفتند : ما تاکنون از تو دروغی نشنيده ايم . سپس فرمود : ای مردم خود را از آتش دوزخ نجات دهيد . من شما را از عذاب دردناک الهی  مي ترسانم . مانند ديده بانی که دشمن را از نقطه دوری مي بيند و قوم خود را از خطر آگاه مي کند ، منهم شما را از خطر عذاب قيامت آگاه مي سازم " . مردم از مأموريت بزرگ پيامبر ( ص ) آگاه تر شدند. اما ابو لهب نيز در اين جا موضوع مهم رسالت را با سبکسری پاسخ گفت .

نخستين مسلمين
به محض ابلاغ عمومی رسالت ، وضع بسياری از مردم با محمد ( ص ) تغيير کرد . همان کسانی  که به ظاهر او را دوست مي داشتند ، بنای اذيت و آزارش را گذاشتند. آنها که در قبول دعوت او پيشرو بودند ، از کسانی بودند که او را بيشتر از هر کسی مي شناختند و به راستی کردار و گفتارش ايمان داشتند . غير از خديجه و علی و زيد پسر حارثه - که غلام آزاد شده حضرت محمد ( ص ) بود - ، جعفر فرزند ابو طالب و ابوذر غفاری و عمرو بن عبسه و خالد بن سعيد و ابوبکر و ... از پيشگامان در ايمان بودند ، و اينها هم در آگاه کردن جوانان مکه و تبليغ آنها به اسلام از کوشش دريغ نمي کردند . نخستين مسلمانان : بلال - ياسر و زنش سميه - خباب - أرقم - طلحه - زبير - عثمان - سعد و ... ، روی هم رفته در سه سال اول ، عده پيروان محمد ( ص ) به بيست نفر رسيدند 

آزار مخالفان
کم کم صفها از هم جدا شد . کسانی که مسلمان شده بودند سعی مي کردند بت پرستان را به خدای يگانه دعوت کنند . بت پرستان نيز که منافع و رياست خود را بر عده ای نادانتر از خود در خطر مي ديدند مي کوشيدند مسلمانان را آزار دهند و آنها را از کيش تازه برگردانند . مسلمانان و بيش از همه ، شخص پيامبر عاليقدر از بت پرستان آزار مي ديدند . يکبار هنگامی که پيامبر ( ص ) در کعبه مشغول نماز خواندن بود و سرش را پايين انداخته بود ، ابو جهل - از دشمنان سرسخت اسلام - شکمبه شتری که قربانی  کرده بودند روی گردن مبارک پيغمبر ( ص ) ريخت . چون پيامبر ، صبح زود ، برای  نماز از منزل خارج مي شد ، مردم شاخه های خار را در راهش مي انداختند تا خارها در تاريکی در پاهای مقدسش فرو رود . گاهی مشرکان خاک و سنگ به طرف پيامبر پرتاب مي کردند . يک روز عده ای از اعيان قريش بر او حمله کردند و در اين ميان مردی به نام " عقبه بن ابی معيط " پارچه ای را به دور گردن پيغمبر ( ص ) انداخت و به سختی آن را کشيد به طوری که زندگی پيامبر ( ص ) در خطر افتاده بود . بارها اين آزارها تکرار شد . هر چه اسلام بيشتر در بين مردم گسترش مي يافت بت پرستان نيز بر آزارها و توطئه چيني های خود مي افزودند . فرزندان مسلمان مورد آزار پدران ، و برادران مسلمان از برادران مشرک خود آزار مي ديدند . جوانان حقيقت طلب که به اعتقادات خرافی و باطل پدران خود پشت پا زده بودند و به اسلام گرويده بودند به زندانها درافتادند و حتی پدران و مادران به آنها غذا نمي دادند . اما آن مسلمانان با ايمان با چشمان گود افتاده و اشک آلود و لبهای خشکيده از گرسنگی و تشنگی ، خدا را همچنان پرستش مي کردند . مشرکان زره آهنين در بر غلامان مي کردند و آنها را در ميان آفتاب داغ و روی  ريگهای تفتيده مي انداختند تا اينکه پوست بدنشان بسوزد . برخی را با آهن داغ شده مي سوزاندند و به پای بعضی طناب مي بستند و آنها را روی  ريگهای سوزان مي کشيدند . بلال غلامی بود حبشی ، اربابش او را وسط روز ، در آفتاب بسيار گرم ، روی  زمين مي انداخت و سنگهای  بزرگی را روی سينه اش مي گذاشت ولی بلال همه اين آزارها راتحمل مي کرد و پی در پی ( احد احد ) مي گفت و خدای  يگانه را ياد مي کرد . ياسر پدر عمار را با طناب به دو شتر قوی بستند و آن دو شتر را در جهت مخالف يکديگر راندند تا ياسر دو تکه شد . سميه مادر عمار را هم به وضع بسيار دردناکی شهيد کردند . اما مسلمانان پاک اعتقاد - با اين همه شکنجه ها - عاشقانه ، تا پای مرگ پيش رفتند و از ايمان به خدای يگانه دست نکشيدند

روش بت پرستان با محمد ( ص )
وقتی مشرکان از راه آزارها نتوانستند به مقصود خود برسند از راه تهديد و تطميع در آمدند ، زيرا روز به روز محمد ( ص ) در دل تمام قبايل و مردم آن ديار برای خود جايی باز مي نمود و پيروان بيشتری مي يافت . مشرکان در آغاز تصميم گرفتند دسته جمعی با " ابو طالب " عم و يگانه حامی  پيغمبر ( ص ) ملاقات کنند . پس از ديدار به ابوطالب چنين گفتند : " ابو طالب ، تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری . برادر زاده تو محمد به خدايان ما ناسزا مي گويد و آيين ما و پدران ما را به بدی ياد مي کند و عقيده ما را پست و بی ارزش مي شمارد . به او بگو دست از کارهای خود بردارد و نسبت به بتهای ما سخنی که توهين آميز باشد نگويد . يا او را اختيار ما بگذار و حمايت خود را از او بردار " . مشرکان قريش وقتی احساس کردند که اسلام کم کم در بين مردم و قبايل نفوذ مي کند و آيات قرآن بر دلهای مردم مي نشيند و آنها را تحت تأثير قرار مي دهد بيش از پيش احساس خطر کردند و برای جلوگيری از اين خطر بار ديگر و بار ديگر با ابو طالب بزرگ قريش و سرور بنی هاشم ملاقات کردند و هر بار ابو طالب با نرمی و مدارا با آنها سخن گفت و قول داد که به برادر زاده اش پيغام آنها را خواهد رساند . اما پيامبر عظيم الشأن اسلام در پاسخ به عمش چنين فرمود : " عمو جان ، به خدا قسم هر گاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند که دست از دين خدا و تبليغ آن بردارم حاضر نمي شوم . من در اين راه يا بايد به هدف خود که گسترش اسلام است برسم يا جانم را در اين راه فدا کنم " . ابو طالب به برادرزاده اش گفت : " به خدا قسم دست از حمايت تو بر نمي دارم . مأموريت خود را به پايان برسان " . سرانجام فرعونيان مکه به خيال باطل خود ، از در تطميع در آمدند ، و پيغام دادند که ما حاضريم هر چه محمد ( ص ) بخواهد از ثروت و سلطنت و زنهای زيباروی  در اختيارش قرار دهيم ، بشرط اينکه از دين تازه و بد گفتن به بتهای ما دست بردارد. اما پيامبر ( ص ) به سخنان آنها که از افکاری  شايسته خودشان سرچشمه مي گرفت اعتنايی نکرد و از آنها خواست که به " الله " ايمان بياورند تا بر عرب و عجم سروری کنند. آنها با انديشه های محدود خود نمي توانستند قبول کنند که به جای  360بت ، فقط يک خدا را بپرستند . از اين به بعد - همانطور که گفتيم - ابو جهل و ديگران بنای آزار و اذيت پيامبر مکرم ( ص ) و ديگر مسلمانان را گذاشته و آنچه در توان داشتند در راه آزار و مسخره کردن پيامبر و مؤمنان به اسلام ، بکار بردند .

استقامت پيامبر ( ص )
با اين همه آزاری که پيامبر (ص ) از مردم مي ديد مانند کوه در برابر آنه ايستاده بود و همه جا و همه وقت و در هر مکانی که چند تن را دور يکديگر نشسته مي ديد، درباره خدا و احکام اسلام و قرآن سخن مي گفت و با آيات الهی دلها را نرم و به سوی اسلام متمايل مي ساخت . مي گفت "الله " خداوند يگانه و مالک اين جهان و آن جهان است . تنها بايد او را عبادت کرد و از او پروا داشت . همه قدرتها از خداست . ما و شما و همه ، دوباره زنده می شويم و در برابر کارهای نيک خود پاداش خواهيم داشت و در برابر کارهای زشت خود کيفر خواهيم ديد. ای مردم از گناه ، دروغ ، تهمت و دشنام بپرهيزيد. قريش آن چنان تحت تأثير آيات قرآنی قرار گرفته بودند که ناچار، برای  قضاوت از "وليد" که داور آنها در مشکلات زندگی  و ياور آنها در دشواريها بود، کمک خواستند. وليد پس از استماع آيات قرآنی به آنها چنين گفت : "من از محمد امروز سخنی شنيدم که از جنس کلام انس و جن نيست . شيرينی خاصی  دارد و زيبايی مخصوصي ، شاخسار آن پر ميوه و ريشه های  آن پر برکت است . سخنی است برجسته و هيچ سخنی از آن برجسته تر نيست ". مشرکان وقتی به حلاوت و جذابيت کلام خدا پی بردند و در برابر آن عاجز شدند، چاره کار خود را در اين ديدند که به آن کلام آسمانی تهمت "سحر و جادو" بزنند، و برای اينکه به پيامبری محمد (ص ) ايمان نياورند بنای  بهانه گيری گذاشتند. مثلا از پيامبر مي خواستند تا خدا و فرشتگان را حاضر کند! از وی مي خواستند کاخی از طلا داشته باشد يا بوستانی پر آب و درخت ! و نظاير اين حرفها. محمد (ص ) در پاسخ آنها چنين فرمود: من رسولی بيش نيستم و بدون اذن خدا نمي توانم معجزه ای بياورم

. مهاجرت به حبشه
در سال پنجم از بعثت يک دسته از اصحاب پيغمبر که عده آنها به 80نفر مي رسيد و تحت آزار و اذيت مشرکان بودند، بر حسب موافقت پيامبر (ص ) به حبشه رفتند. حبشه ، جای امن و آرامی بود و نجاشی حکمروای  آنجا مردی بود مهربان و مسيحي . مسلمانان مي خواستند در آنجا ضمن کسب و کار، خدای را عبادت کنند. اما در آنجا نيز مسلمانها از آزار مردم مکه در امان نبودند. مکي ها از نجاشی خواستند مسلمانان را به مکه برگرداند و برای اينکه پادشاه حبشه را به سوی خود جلب کنند هديه هايی هم برای وی فرستادند. اما پادشاه حبشه گفت : اينها از تمام سرزمينها، سرزمين مرا برگزيده اند. من بايد تحقيق کنم ، تا بدانم چه مي گويند و شکايت آنها و علت آن چيست ؟ سپس دستور داد مسلمانان را در دربار حاضر کردند. از آنها خواست علت مهاجرت و پيامبر خود و دين تازه خود را معرفی  کنند. جعفر بن ابيطالب به نمايندگی  مهاجرين برخاست و چنين گفت : "ما مردمی نادان بوديم . بت مي پرستيديم . از گوشت مردار تغذيه مي کرديم . کارهای  زشت مرتکب مي شديم . حق همسايگان را رعايت نمي کرديم . زورمندان ، ناتوانان را پايمال مي کردند. تا آن گاه که خداوند از بين ما پيامبری برانگيخت و او را به راستگويی و امانت مي شناسيم . وی ما را به پرستش خدای يگانه دعوت کرد. از ما خواست که از پرستش بتهای سنگی و چوبی دست برداريم . و راستگو، امانتدار، خويشاوند دوست ، خوشرفتار و پرهيزگار باشيم . کار زشت نکنيم . مال يتيمان را نخوريم . زنا را ترک گوئيم . نماز بخوانيم . روزه بگيريم ، زکوة بدهيم ، ما هم به اين پيامبر ايمان آورديم و پيرو او شديم . قوم ما هم به خاطر اينکه ما چنين دينی  را پذيرفتيم به ما بسيار ستم کردند تا از اين دين دست برداريم و بت پرست شويم و کارهای زشت را دوباره شروع کنيم . وقتی کار بر ما سخت شد و آزار آنها از حد گذشت ، به کشور تو پناه آورديم و از پادشاهان تو را برگزيديم . اميدواريم در پناه تو بر ما ستم نشود". نجاشی گفت : از آياتی که پيامبر (ص ) بر شما خوانده است برای ما هم اندکی  بخوانيد. جعفر آيات اول سوره مريم را خواند. نجاشی و اطرافيانش سخت تحت تأثير قرار گرفتند و گريه کردند. نجاشی که مسيحی بود گفت : به خدا قسم اين سخنان از همان جايی آمده است که سخنان حضرت عيسی سرچشمه گرفته . سپس نجاشی به مشرکان مکه گفت : من هرگز اينها را به شما تسليم نخواهم کرد. کفار قريش از اين شکست بی اندازه خشمگين شدند و به مکه باز گشتند.

محاصره اقتصادي
مشرکان قريش برای اينکه پيامبر (ص ) و مسلمانان را در تنگنا قرار دهند عهد نامه ای نوشتند و امضا کردند که بر طبق آن بايد قريش ارتباط خود را با محمد (ص ) و طرفدارانش قطع کنند. با آنها زناشويی و معامله نکنند. درهمه پيش آمدها با دشمنان اسلام هم دست شوند. اين عهدنامه را در داخل کعبه آويختند و سوگند خوردند متن آنرا رعايت کنند. ابو طالب حامی پيامبر (ص ) از فرزندان هاشم و مطلب خواست تا در دره ای که به نام "شعب ابی طالب " است ساکن شوند و از بت پرستان دور شوند. مسلمانان در آنجا در زير سايبانها زندگی تازه را آغاز کردند و برای  جلوگيری از حمله ناگهانی آنها برجهای مراقبتی ساختند. اين محاصره سخت سه سال طول کشيد. تنها در ماههای حرام (رجب - محرم - ذيقعده - ذيحجه ) پيامبر (ص ) و مسلمانان از "شعب " برای تبليغ دين و خريد اندکی  آذوقه خارج مي شدند ولی کفار - بخصوص ابو لهب - اجناس را مي خريدند و يا دستور مي دادند که آنها را گران کنند تا مسلمانان نتوانند چيزی خريداری نمايند. گرسنگی  و سختی به حد نهايت رسيد. اما مسلمانان استقامت خود را از دست ندادند. روزی  از طريق وحی پيامبر (ص ) خبردار شد که عهد نامه را موريانه ها خورده اند و جز کلمه "بسمک اللهم " چيزی باقی  نمانده . اين مطلب را ابو طالب در جمع مشرکان گفت . وقتی رفتند و تحقيق کردند به صدق گفتار پيامبر پی  بردند و دست از محاصره کشيدند. مسلمانان نيز نفسی براحت کشيدند... اما... اما پس از چند ماهی خديجه همسر با وفا و ابو طالب حامی پيغمبر (ص ) دار دنيا را وداع کردند و اين امر بر پيامبر گران آمد. بار ديگر اذيت و آزار مشرکان آغاز شد.

انتشار اسلام در يثرب ( مدينه )
در هنگام حج عده ای در حدود شش تن از مردم يثرب با پيامبر (ص ) ملاقات کردند و از آيين پاک اسلام آگاه گرديدند. مردم مدينه به خاطر جنگ و جدالهای دو قبيله (اوس ) و (خزرج ) و فشارهايی که از طرف يهوديان بر آنها وارد مي شد، گويی  منتظر اين آيين مقدس بودند که پيام نجات بخش خود را بگوش آنها برساند. اين شش تن مسلمان به مدينه رفتند و از پيغمبر و اسلام سخنها گفتند و مردم را آماده پذيرش اسلام نمودند. سال ديگر در هنگام حج دوازده نفر با پيامبر (ص ) و آيين مقدس اسلام آشنا شدند. پيامبر (ص ) يکی از ياران خود را برای تعليم قرآن و احکام اسلام همراه آنها فرستاد. در سال ديگر نيز در محلی به نام "عقبه " دوازده نفر با پيامبر بيعت کردند و عهد نمودند که از محمد (ص ) مانند خويشان نزديک خود حمايت کنند. به دنبال اين بيعت ، در همان محل ، 73نفر مرد و زن با محمد (ص ) پيمان وفاداری بستند و قول دادند از پيامبر (ص ) در برابر دشمنان اسلام تا پای  جان حمايت کنند. زمينه برای  هجرت به يثرب که بعدها "مدينه " ناميده شد، فراهم گرديد. پيامبر (ص ) نيز اجازه فرمود که کم کم اصحابش به مدينه مهاجرت نمايند.

معراج
پيش از هجرت به مدينه که در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت اتفاق افتاد، دو واقعه در زندگی پيامبر مکرم (ص ) پيش آمد که به ذکر مختصری از آن مي پردازيم : در سال دهم بعثت "معراج " پيغمبر اکرم (ص ) اتفاق افتاد و آن سفری بود که به امر خداوند متعال و بهمراه امين وحی (جبرئيل ) و بر مرکب فضا پيمايی به نام "براق " انجام شد. پيامبر (ص ) اين سفر با شکوه را از خانه ام هانی خواهر امير المومنين علی (ع ) آغاز کرد و با همان مرکب به سوی بيت المقدس يا مسجد اقصی روانه شد، و از بيت اللحم که زادگاه حضرت مسيح است و منازل انبيا (ع ) ديدن فرمود. سپس سفر آسمانی خود را آغاز نمود و از مخلوقات آسمانی و بهشت و دوزخ بازديد به عمل آورد، و در نتيجه از رموز و اسرار هستی و وسعت عالم خلقت و آثار قدرت بی پايان حق تعالی آگاه شد و به "سدرة المنتهي " رفت و آنرا سراپا پوشيده از شکوه و جلال و عظمت ديد. سپس از همان راهی  که آمده بود به زادگاه خود "مکه " بازگشت و از مرکب فضا پيمای خود پيش از طلوع فجر در خانه "ام هاني " پائين آمد. به عقيده شيعه اين سفر جسمانی بوده است نه روحانی چنانکه بعضی  گفته اند. در قرآن کريم در سوره "اسرا" از اين سفر با شکوه بدين صورت ياد شده است : "منزه است خدايی که شبانگاه بنده خويش را از مسجد الحرام تا مسجد اقصی که اطراف آن را برکت داده است سير داد، تا آيتهای  خويش را به او نشان دهد و خدا شنوا و بيناست ". در همين سال و در شب معراج خداوند دستور داده است که امت پيامبر خاتم (ص ) هر شبانه روز پنج وعده نماز بخوانند و عبادت پروردگار جهان نمايند، که نماز معراج روحانی مومن است .

سفر به طائف
حادثه ديگر سفر حضرت محمد (ص ) است به طائف . در سال يازدهم بعثت بر اثر خفقان محيط مکه و آزار بت پرستان و کينه توزی مکيان ، پيامبر (ص ) خواست به محيط ديگری برود. يکه و تنها راه طائف را در پيش گرفت تا با سران قبايل ثقيف تماس بگيرد، و آيين اسلام را به آنها بشناساند. اما آن مردم سخت دل به سخنان رسول مکرم (ص ) گوش ندادند و حتی بنای اذيت و آزار حضرت محمد (ص ) را گذاشتند. رسول اکرم (ص ) چند روز در "نخله " بين راه طائف و مکه ماند و چون از کينه توزی  و دشمنی بت پرستان بيمناک بود، مي خواست کسی  را بجويد - که بنا به رسم آن زمان - او را در بازگشت به مکه امان دهد. از اين رو شخصی را به مکه فرستاد و از "مطعم بن عدي " امان خواست . مطعم حفظ جان رسول مکرم (ص ) را به عهده گرفت و در حق پيامبر خدا (ص ) نيکی کرد. بعدها حضرت محمد (ص ) بارها از نيکی و محبت او در حق خود ياد مي فرمود.

هجرت به مدينه
مسلمانان با اجازه پيامبر مکرم (ص ) به مدينه رفتند و در مکه جز پيامبر و علی  (ع ) و چند تن که يا بيمار بودند و يا در زندان مشرکان بودند کسی باقی نماند. وقتی بت پرستان از هجرت پيامبر (ص ) با خبر شدند، در پی نشست ها و مشورت ها قرار گذاشتند چهل نفر از قبايل را تعيين کنند، تا شب هجرت به خانه پيامبر بريزند و آن حضرت را به قتل رسانند، تا خون وی در بين تمام قبايل پخش گردد و بنی هاشم نتوانند انتقام بگيرند، و درنتيجه خون آن حضرت پايمال شود. اما فرشته وحی رسول مکرم (ص ) را از نقشه شوم آنها با خبر کرد. آن شب که آدمکشان قريش مي خواستند اين خيال شوم و نقشه پليد را عملی کنند، علی بن ابيطالب (ع ) بجای پيغمبر خوابيد، و آن حضرت مخفيانه از خانه بيرون رفت . ابتدا به غار ثور (در جنوب مکه ) پناه برد و از آنجا به همراه ابوبکر به سوی  "يثرب " يا "مدينة النبي " که بعدها به "مدينه " شهرت يافت ، هجرت فرمود.

ورود به مدينه
رسول اکرم (ص ) و همراهان روز دوشنبه 12ماه ربيع الاول به "قبا" در دو فرسخی مدينه رسيدند. پيامبر (ص ) تا آخر هفته در آنجا توقف فرمود تا علی (ع ) و همراهان برسند. مسجد قبا در اين محل ، يادگار آن روز بزرگ است . علی (ع ) پس از هجرت محمد (ص )، مامور بود امانتهای مردم را به آنها برگرداند و زنان هاشمی از آن جمله : فاطمه دختر پيامبر (ص ) و مادر خود فاطمه دختر اسد و مسلمانانی که تا آن روز موفق به هجرت نشده بودند همراه ببرد. علی  (ع ) با همراهان به راه افتاد. راهی پر خطر و سخت . علی  (ع ) با پاهای خون آلود و ورم کرده ، پس از سه روز به پيامبر اکرم (ص ) پيوست و مورد لطف خاص نبی اکرم (ص ) قرار گرفت . مردم مدينه با غريو و هلهله شادی - پس از سه سال انتظار - از پيامبر خود استقبال کردند.

اهميت هجرت
ورود پيامبر و مسلمانان به مدينه ، فصل تازه ای  در زندگی پيغمبر اکرم (ص ) و اسلام گشود. مانند کسی که از يک محيط آلوده و خفقان آور به هوای آزاد و سالم پناه برد. بی جهت نيست که هجرت در راه خدا و برای گسترش دين خدا برابر با جهاد است و اين همه عظمت دارد. هجرت ، يعنی دست از همه علاقه های قبلی  کشيدن و پا بر روی عادات و آداب کهنه نهادن و به سوی زندگی نوين رفتن . رفتن شخص از جهل به سوی نور و دانايي ، هجرت است . رفتن از ناپاکی به سوی پاکی  هجرت است . هجرت پيامبر (ص ) و مسلمانان ازمکه (محيط اختناق و آلودگی و کينه ) به سوی مدينه (شهر صفا و نصرت و برادري ) و به سوی  پي ريزی زندگی اجتماعی اسلامي ، نخستين گام بلند در پيروزی و گسترش اسلام و جهانی شدن آن بود. نظر به اهميت هجرت بود که بعدها در زمان خليفه دوم به پيشنهاد علی (ع )، اين سال مبدا تاريخ اسلام يعنی (هجري ) شد.

نخستين گام
وقتی پيامبر اکرم (ص ) آن همه استقبال و شادی  و شادمانی را از مردم مدينه ديد، اولين کاری که کرد اين بود که ، طرح ساختن مسجدی را برای مسلمانان پی افکند. مسجد تنها محلی برای خواندن نماز نبود. در مسجد تمام کارهای قضائی و اجتماعی  مربوط به مسلمانان انجام مي شد. مسجد مرکز تعليم و تربيت و اجتماعات اسلامی  از هر قبيل بود. شعرا اشعار خود را در مسجد مي خواندند. مسلمانان در کنار هم و پيامبر اکرم (ص ) در کنار آنها با عشق و علاقه به ساختن مسجد پرداختند. پيامبر اکرم (ص ) خود سنگ بر دوش مي کشيد و مانند کارگر ساده ای کار مي کرد. اين مسجد همان است که اکنون با عظمت برجاست و بعد از مسجد الحرام ، دومين مسجد جهان است . پيامبر بين دو قبيله "اوس " و "خزرج " که سالها جنگ بود، صلح و آشتی برقرار کرد. بين "مهاجران " و مردم مدينه که مهاجران را در خانه های خود پذيرفته بودند يعنی "انصار"، پيمان برادری برقرار کرد. پيامبر (ص )، توحيد اسلامی و پيوند اعتقادی و برادری را جايگزين روابط قبيلگی کرد. با منشوری که صادر فرمود، در حقيقت "قانون اساسي " جامعه اسلامی را در مدينه تدوين کرد و مردم مسلمان را در حقوق و حدود برابر اعلام فرمود. طوايف يهود را که در داخل و خارج مدينه بسر مي بردند امان داد. بطور خلاصه ، پيامبر (ص ) از مردمی کينه توز، بی  خبر از قانون و نظام اجتماعی  و گمراه ، جامعه ای متحد، برادر، بلند نظر و فداکار بوجود آورد. بتدريج از سال دوم برابر حملات دشمنان اسلام ، اقدامات رزمی و دفاعی صورت گرفت .

جنگها يا غزوه های پيغمبر ( ص )
دشمن کينه توز ديرين اسلام يعنی کفار مکه ، در صدد بودند، به هر صورتی امکان دارد - جامعه نو پای اسلامی را با شکست مواجه کنند - بدين جهت به جنگهايی دست زدند. پيامبر اکرم (ص ) نيز برای دفاع دستور آمادگی  مسلمانان را صادر فرمود. بنابراين در مدينه از آغاز گسترش اسلام جنگهايی  اتفاق افتاده است که به اختصار از آنها ياد مي کنيم . اين نکته را هم بايد بياد داشت که : جنگهايی که رسول اکرم (ص ) شخصا در آن شرکت فرموده است ، "غزوه " و بقيه جنگهايی را که در زمان پيامبر (ص ) واقع شده ، "سريه " مي نامند.

غزوه بدر
در سال دوم هجرت جنگ بدر پيش آمد. در اين جنگ نابرابر تعداد لشکر دشمن 950نفر بود، با آمادگی رزمي ، اما عده مسلمانان فقط 313نفر بود. مسلمانان با نيروی ايمان و با فداکاری کامل جنگيدند و در مدتی کوتاه دشمنان خود را شکست دادند. کفار با 70کشته و 70اسير و بر جای گذاشتن غنائم جنگی بسيار فرار کردند. و دشمن سرسخت اسلام ابو جهل نيز در جنگ کشته شد. اين پيروزی سر فصل پيروزيهای ديگر شد.

تغيير قبله
در همين سال از سوی خداوند متعال ، دستور آمد مسلمانان از سوی "بيت المقدس " بسوی "کعبه " نماز بگزارند. علت اين امر آن بود که ، يهوديان نداشتن قبله ديگری را برای اسلام دين کامل ، نقص شمردند و به جهانی  بودن اسلام باور نداشتند. مسجد ذو قبلتين (دارای دو قبله ) يادگار آن واقعه مهم است .

جنگ احد
يک سال بعد از جنگ بدر، دشمنان اسلام با تجهيزاتی سه برابر جنگ بدر، به قصد انتقام به سوی مدينه حرکت کردند. پيامبر (ص ) با ياران مشورت کرد و در نتيجه قرار شد در کناره کوه احد، صف آرائی کنند. در آغاز جنگ ، مسلمانان - با عده کم ، ولی با نيروی ايمان زياد - پيروز شدند، ولی  بخاطر آن که محافظان دره ای  که در پشت بود، سنگر را به طمع غنيمتهای جنگی  ترک کردند، شکستی بر لشکريان اسلام وارد شد و عده ای از جمله حمزه عموی دلاور پيامبر (ص ) کشته شدند، ولی بر اثر فداکاريهای علی (ع ) که زخم بسيار برداشته بود و ديگر دلاوران و شيوه تازه ای که پيامبر (ص ) در جنگ احد به کار بست ، ديگربار مسلمانان گرد آمدند و به تعقيب دشمن زبون شده پرداختند و سرانجام اين جنگ به پيروزی انجاميد.

غزوه خندق يا ( احزاب )
جمعی از يهوديان از جمله قبيله "بنی نضير" در مدينه بسر مي بردند. پيامبر (ص ) در ابتدای کار، با آنان پيمان دوستی و همکاری بست ولی اينان هميشه با نفاق و دورويي ، درصدد بودند که ضربت خود را بر اسلام وارد کنند. پيامبر مکرم (ص ) با همه رافت و رحمت ، در برابر نفاق و توطئه ، گذشت نمي فرمود و منافق را تنبيه مي کرد. طايفه بنی نضير وقتی در مدينه نقشه های خود را نقش بر آب ديدند، با مشرکان مکه و چند طايفه ديگر همدست شدند و در سال پنجم هجرت ، سپاه عظيمی که شامل ده هزار نفر مرد شمشير زن بود به فرماندهی ابوسفيان به قصد ريشه کن کردن اسلام به مدينه حمله کردند. زمان آزمايش و فداکاری بود. مسلمانان با مشورت سلمان فارسی  و پذيرش پيامبر مکرم (ص )، خندقی در اطراف مدينه کندند. دشمن به مدينه آمد. يکباره با خندقی وسيع روبرو شد. يهوديان "بنی قريظه " مانند ديگر يهوديان بنای  خيانت و نفاق گذاشتند. لحظه های سخت و بحرانی در پيش بود. پيامبر مکرم (ص ) با طرحهای جالب جنگی صفوف دشمن را آشفته ساخت . عمرو بن عبدود، سردار کم نظير مکه در جنگ تن به تن با علی (ع ) کشته شد، با ضربتی که از عبادت جن و انس بيشتر ارزش داشت ضربتی کاری  و موثر، دشمن به وحشت افتاد. بدبينی  بين مهاجمان و يهوديان - کمی آذوقه - تندبادهای شديد شبانه - خستگی زياد - همه و همه باعث شد که ، پيروزی نصيب لشکر اسلام گردد و لشکريان کفر به سوی مکه فرار کنند.

سال ششم هجرت - صلح حديبيه
پيامبر اکرم (ص ) در پی رؤيای شيرينی ديد که ، مسلمانان در مسجد الحرام مشغول انجام فريضه حج هستند. به مسلمانان ابلاغ فرمود برای سفر عمره در ماه ذيقعده آماده شوند. همه آماده سفر شدند. قافله حرکت کرد. چون اين سفر در ماه حرام انجام شد و مسلمانان جز شمشيری که هر مسافر همراه خود مي برد چيزی با خود نداشتند و از سوی ديگر با مقاومت قريش روبرو شدند و بيم خونريزی  بسيار بود، پيامبر (ص ) با مکيان پيمانی برقرار کرد که به "پيمان حديبيه " شهرت يافت . مطابق اين صلح نامه پيامبر (ص ) و مسلمانان از انجام عمره صرف نظر کردند. قرار شد سال ديگر عمل عمره را انجام دهند. اين پيمان ، روح مسالمت جوئی  مسلمانان را بر همگان ثابت کرد. زيرا قرار شد تا ده سال حالت جنگ بين دو طرف از بين برود و رفت و آمد در قلمرو دو طرف آزاد باشد. اين صلح در حقيقت پيروزی  اسلام بود، زيرا پيامبر (ص ) از ناحيه دشمن داخلی  خطرناکی آسوده خاطر شد و مجال يافت تا فرمانروايان کشورهای  ديگر را به اسلام دعوت فرمايد.

نامه های رسول مکرم ( ص ) به پادشاهان
مي دانيم که به موجب آيات قرآن ، دين اسلام ، دين جهانی و پيامبر خاتم (ص )، آخرين سفير الهی به جانب مردم است . بنابراين ماموريت ، حضرت محمد (ص ) به سران معروف جهان ، مانند: خسرو پرويز (پادشاه ايران )، هرقل (امپراطور روم )، مقوقس (فرمانروی مصر) و... نامه نوشت و آنها را به دين اسلام دعوت کرد. نامه های حضرت که هم اکنون موجود است ، روشن و قاطع و کوتاه بود. اين نامه ها را مامورانی با ايمان ، فداکار و با تجربه برای  فرمانروايان مي بردند. در اين نامه ها پيامبر (ص ) آنها را به اسلام و کلمه حق و برادری و برابری دعوت مي کرد و در صورت نافرماني ، آنها را از عذاب خداوند بيم مي داد. همين پيامها زمينه گسترش جهانی اسلام را فراهم آورد.

جنگ خيبر
خيبر يا بهتر بگوييم وادی خيبر، هفت دژ بود، در سرزمين حاصلخيزی در شمال مدينه به فاصله سی و دو فرسنگ ، که پناهگاه مهم يهوديان بود. يهوديان بيش از پيش توطئه مي کردند و مزاحم مسلمانان بودند. پيامبر اسلام (ص ) تصميم گرفت اين افراد منافق را سر جای خود بنشاند و شر آنها را دفع کند. بدين جهت دستور فرمود مسلمانان برای فتح خيبر عازم آن ديار شوند. پس از تلاش و مقاومت بسيار اين سنگرها - يکی پس از ديگری - فتح شد. پس از فتح دژهای خيبر يهوديانی که در قريه "فدک " - در 140 کيلومتری مدينه مي زيستند - بدون جنگ و مقاومت تسليم شدند و سرپرستی پيامبر (ص ) را بر خود پذيرفتند. برابر قوانين اسلام ، جاهايی که بدون جنگ تسليم مي شوند مخصوص پيامبر (ص ) است . اين قريه را رسول مکرم (ص ) به دخترش فاطمه زهرا (س ) بخشيد، که ماجرای غصب آن ، تا زمان عمر بن عبد العزيز در تاريخ ثبت است و ما در زندگی نامه فاطمه زهرا (س ) از آن سخن مي گوييم .

فتح مکه
در سال هشتم هجرت جريانی پيش آمد، که پيمان شکنی قريش را ثابت مي نمود. بدين جهت پيامبر مکرم (ص )، تصميم گرفت مکه را فتح کند و آن را از ناپاکی بتها و بت پرستها پاک سازد. بنابراين با رعايت اصل غافلگيري ، بی آنکه لحظه فرمان حرکت و مسير و مقصد حرکت برای کسی روشن باشد، پيامبر (ص ) روز دهم ماه رمضان ، فرمان حرکت صادر فرمود. ده هزار سرباز مسلمان به حرکت آغاز کرد. شهر مکه بدون مقاومت تسليم شد. پيامبر (ص ) و مسلمانان وارد زادگاه پيامبر (ص ) شدند. بتها در هم شکسته شد و اسلام به پيروزی بزرگی نائل آمد. در اين فتح ، پيامبر (ص ) که اختيار کامل داشت و مي توانست از دشمنان سرسخت ديرين خود انتقام بگيرد، همه را مورد عفو و رحمت قرار داد و به تمام جهان ثابت کرد که هدف اسلام گسستن بندهای اسارت و بندگی از دست و پای افراد بشر است و فراخواندن آنها به سوی "الله " و نيکی  و پاکی و درستي . از اين سال به بعد، گروه گروه به اسلام روی آوردند و با احکام حيات بخش و انسان ساز آن ، آشنا شدند. پس از فتح مکه ، غزوه حنين و غزوه طائف و غزوه تبوک و... اتفاق افتاد. در دو غزوه اول پيروزی با مسلمانان بود، اما در غزوه تبوک ، اگر چه پيامبر (ص ) با دشمن رو به رو نشد و نبردی نکرد، ولی يک سلسله بهره های  معنوی و روانی - در اين غزوه بسيار پرمشقت - عايد مسلمانان گرديد. پيامبر (ص ) با اين سفر پر رنج ، راه را برای فتح شام و روم هموار ساخت و شيوه جنگ با قدرتهای بزرگ را به اصحاب وفادار خود آموخت .

فوت فرزند دلبند پيامبر ( ص )
در سالهای گذشته پيامبر اسلام (ص ) با مرگ سه فرزند خود به نامهای قاسم و طاهر و طيب و سه دختر به نامهای زينب و رقيه و ام کلثوم رو به رو شد و در فراق آنها متاثر گرديد. اما اين بار کودک دلبندش ابراهيم که از ماريه بود، قلب حساس پيامبر مکرم (ص ) را سخت آزرده کرد. پيامبر (ص ) در حالی که ابراهيم را در آغوش داشت و آن نو گل بوستان رسالت جان به جان آفرين تسليم مي کرد، اين کلمات آتشين را فرمود: "ابراهيم عزيز! کاری از ما برای تو ساخته نيست . مقدر الهی نيز بر نمي گردد. چشم پدرت در مرگ تو گريان و دل او اندوهبار است ، ولی هرگز سخنی را که موجب خشم خداوند باشد، بر زبان جاری نمي سازم ...". برخی از اصحاب از گريه پيامبر (ص ) تعجب ميکردند. اما پيامبر (ص ) در اين جا مثل همه مراحل ، به مسلمانان درسی بزرگ آموخت : درس مهر و محبت نسبت به اولاد. "مهر و مودت به اولاد، از عاليترين و پاکترين تجليات روح انسانی است و نشانه سلامت و لطافت آن مي باشد" پيامبر عاليقدر (ص ) پيوسته مي فرمود: (اکرموا اولادکم )، فرزندان خود را گرامی داريد و نسبت به آنها مهر بورزيد. باري ، يگانه فرزندی که از آن حضرت به يادگار ماند و رشته تابناک ولايت و امامت را - در صفحه روزگار - پايدار ساخت ، دخت ارجمند آن سرور (ص ) يعنی فاطمه زهرا (س ) زوجه وصی آن حضرت ، علی (ع ) بود.

حجة الوداع " آخرين سفر پيامبر ( ص ) به مکه "
چند ماه از عمر پربار پيامبر عاليقدر اسلام (ص ) باقی  نمانده بود. سال دهم هجرت بود. پيامبر (ص ) اعلام فرمود: مردم برای انجام مراسم عظيم حج آماده شوند. بيش از صد هزار نفر گرد آمدند. پيامبر مکرم (ص )، با پوشيدن دو پارچه سفيد، از مسجد شجره در نزديک مدينه احرام بست و مسلمانان نيز همچنين . صدای گوش نواز: لبيک اللهم لبيک ، لا شريک لک لبيک ، در فضا طنين انداز شد. هزاران نفر اين ندای ملکوتی پيامبر (ص ) را تکرار مي کردند. شکوه عظيمی بود: وحدت اسلامي ، برابری و برادری تبلور يافت . پيامبر مکرم (ص )، برای اولين و آخرين بار مراسم و مناسک حج را، به مسلمانان آموخت . اين سفر بزرگ نمايشگر ثمرات بزرگ و تلاشهای چند ساله پيغمبر اکرم (ص ) بود که جان و مال و زندگی خود را، خالصانه در راه تحقق آرمانهای اسلامی  و فرمانهای الهی بذل کرد، و پيامهای الهی را به مردم جهان رسانيد. پيامبر (ص ) در سرزمين عرفات - پس از نماز ظهر و عصر - هزاران نفر از مسلمانان پاک اعتقاد را، مخاطب ساخته چنين فرمود: "ای مردم ! سخنان مرا بشنويد - شايد پس از اين شما را در اين نقطه ملاقات نکنم - ای مردم ، خونها و اموال شما بر يکديگر تا روزی که خدا را ملاقات نمائيد مانند امروز و اين ماه ، محترم است و هر نوع تجاوز به آنها، حرام است ". سپس مردم را به برابری و برادری فراخواند و به رعايت حقوق بانوان سفارش کرد و از شکستن حدود الهی بيم داد و از ستمکاری و تجاوز به حقوق يکديگر بر حذر داشت و به تقوی توصيه کرد.

در صحنه غدير خم
وقتی پيامبر اکرم (ص ) و دهها هزار نفر در بازگشت به مدينه به محلی به نام غدير خم رسيدند، امين وحي ، جبرئيل بر پيامبر (ص ) وارد شد و پيام الهی را بدين صورت به پيامبر (ص ) ابلاغ کرد: "ای پيامبر، آنچه از سوی خداوند فرستاده شده به مردم برسان و اگر پيام الهی  را مردم نرسانی رسالت خود را تکميل نکرده اي ، خداوند تو را از شر مردم حفظ مي کند". مردم مي پرسيدند آن چه چيزی است که کامل کننده دين است و بی آن ، دين حق کامل نيست ؟ آن آخرين اقدام پيامبر (ص ) است برای تعيين خط وصايت و امامت . پيامبر (ص ) بايد - به امر خدا - تکليف مردم را پس از خود معين کند. در زير آفتاب سوزان و در روی رملها و شنهای داغ بيابان ، ضمن خطبه بلندي ، پيامبر (ص )، حضرت علی (ع ) را، به عنوان "ولي " و "جانشين " خود، به مردم معرفی  فرمود، و به ويژه اين جمله را - که محدثان شيعه و سنی همه نقل کرده اند - گفت : من کنت مولاه فعلی مولاه ... مردم در آن روز که هجدهم ماه ذيحجه بود، با حضرت علی (ع ) بيعت کردند. دو ماه و چند روز بعد، در اواخر صفر سال يازدهم هجري ، پيغمبر اکرم (ص ) در مدينه چشم از جهان فروبست و در جوار مسجدی که خود ساخته بود مدفون شد. اين قبر منور، امروز زيارتگاه نزديک به يک ميليارد مردم مسلمان جهان است .

قرآن و عترت
حديثی از پيامبر گرانقدر اسلام (ص ) نقل شده است بدين صورت : "انی تارک فيکم الثقلين ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا: کتاب الله و عترتی  اهل بيتي ". يعني : من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، تا از آن دو پيروی نماييد، هرگز گمراه نمي شويد. اين دو چيز گرانبها عبارتند از: کتاب خدا (قرآن ) و عترتم (اهل بيت من ).

قرآن
قرآن شامل آياتی است که در مدت 23سال بتدريج بر حضرت محمد (ص ) نازل شده است . قرآن شامل 114سوره کوتاه و بلند و نزديک 6400آيه است . همه سوره های  قرآن با (بسم الله الرحمن الرحيم ) آغاز مي شود، جز سوره "برائة " يا "توبه ". تنظيم آيات قرآن بر مبنايی است که شخص پيامبر اکرم (ص ) دستور فرموده است . سوره هايی که در مکه نازل شده "مکي " و آنها که در مدينه نازل شده است "مدني " ناميده مي شود. هر سوره ، نامی دارد که آن نام ، در متن سوره آمده است ، مانند: نحل ، بقره ، علق و... به محض اين که يک سوره يا يک آيه يا چند آيه بر پيغمبر (ص ) نازل مي شد افراد مورد اعتمادی که به آنها "نويسندگان وحي " می گفتند، آيات را مي نوشتند. معروفترين آنها عبارتند از: علی بن ابيطالب (ع ) - عبد الله بن مسعود - زيد بن ثابت - معاذ بن جبل - ابی بن کعب و...، امتياز قرآن بر ديگر کتابهای آسمانی اينست که ، در قرآن کوچکترين تحريف و تغييری وارد نشده است . قرآن معجزه باقيه و هميشگی پيامبر اکرم (ص ) است . در چند جای قرآن بصراحت آمده است که اگر در قرآن شک و ترديد داريد چند سوره ، حتی يک سوره کوچک که سه آيه است ، مانند آن را بياورند که هرگز دشمنان اسلام به چنين کاری توفيق نيافته و نخواهند يافت . قرآن فقط از جهت لفظ و فصاحت و شيوايی معجزه نيست ، بلکه از جهت معنی و دارا بودن احکام و نظامات استوار و قوانين ابدی  نيز معجزه است - هر چه علم بشر پيشرفت کند و پرده از اسرار جهان برگرفته شود، رمز جاودانی اسلام و قرآن روشنتر خواهد شد - قرآن تاکنون به بيش از صد زبان دنيا و به فارسی و انگليسی و فرانسوي ، چندين بار ترجمه شده است . در قرآن بيش از همه چيز، به پرستش خدای  واحد و صفات جلال و جمال خداوند و عظمت دستگاه آفرينش و سير در آفاق و عوالم طبيعی و مطالعه در احوال گذشتگان و قوانين و احکام عبادي ، اجتماعی و قضائی و روز رستاخيز و سرگذشت انبيا بزرگ الهی و پند گرفتن از زندگانی اقوام گذشته توجه داده شده است . برای اينکه بتوانيم به لطف ظاهر و باطن عميق قرآن پی ببريم بايد - در درجه اول - با زبان فصيح و بليغ قرآن آشنا شويم . قرآن راهنمايی  است راستگو، پايدار و خيرخواه .

عترت يا اهل بيت
همان علی (ع ) و فرزندان پاک گوهرش و نيز فاطمه زهرا (س ) دختر بسيار عزيز و فداکار پيامبر اکرم (ص ) است که از طرف پدر بزرگوار خود به (ام ابيها) يعنی  مادر پدرش ملقب گرديد. علی (ع ) وصی و جانشين و امامی است که بارها پيامبر (ص ) او را جانشين خود و در حکم هارون نسبت به موسی (ع ) معرفی  مي فرمود و فرزندانی که از صلب علی (ع ) و بطن پاک فاطمه زهرا (س ) به وجود آمدند و آخر آنها به حضرت مهدی موعود (عج ) ختم مي شود همه معصوم و از رجس و گناه بدورند. اولاد ديگر از اين شجره طيبه نيز بسيارند و در همه جا و همه وقت منشا خير و برکت و فضل و فضيلت بوده و هستند.

زنان پيامبر ( ص )
پيامبر اکرم (ص ) در طول عمر نه زن داشته است و اين امر زاييده اوضاع و احوال جامعه آن روز و موقعيت شخصی آن حضرت بوده است . پيش از اسلام تعدد زوجات به نحو گسترده و نامحدودی در ميان اقوام مختلف رواج داشته است . بعدها اسلام تا چهار زن را اجازه داد، آن هم به شرطبرقراری عدالت بين آنان . مي دانيم که پيامبر (ص ) تا 25سالگی زن نگرفت و در 25سالگی با خديجه (س ) که 15سال از پيامبر (ص ) بزرگتر بود ازدواج کرد و در حدود 25سال تنها با خديجه بود. پس از فوت خديجه (س ) با زن بيوه ديگری  به نام سوده ازدواج کرد. سپس با عايشه ازدواج فرمود. زنان ديگری که پيغمبر (ص ) گرفت ، به غير از سوده ، همه بعد از عايشه بودند و همه اينها بيوه زن و بزرگسال بودند. پيامبر حق و عدالت و نوبت را درباره آنها کاملا رعايت مي فرمود و با همه به مهربانی رفتار مي کرد. زنانی که پيغمبر اکرم (ص ) مي گرفت ، يا از بيوه زنانی بودند بی سرپرست که شوهرشان در جنگ شهيد شده بودند، يا از اسيران جنگی  بودند که در خانه پيغمبر (ص ) با نهايت احترام زندگی مي کردند. ازدواجهای پيغمبر (ص ) عموما و بخصوص در ده سال آخر عمر، جنبه اجتماعی و تحبيب قلوب داشته است و خويشاوندی با قبيله ها برای پيوند داشتن با کسانی که مسلمان شدن آنها موجب تقويت اسلام و مسلمين بوده است . برخلاف آنچه برخی از دشمنان اسلام يا مستشرقين خارجی گفته اند، به هيچ وجه نظر پيامبر (ص )، مسائل جنسی و لذت جويی نبوده است - بخصوص که پيامبر اکرم (ص ) بنابر آنچه در قرآن آمده است ، يک ثلث و گاهی دو ثلث از شب را به عبادت و تلاوت قرآن مي گذراند - و روزها نيز در مسائل اجتماعی و جنگها اشتغالات فراوان داشته است ، و اين ازدواجها در سن جوانی نبوده است .

رفتار و خلق و خوی پيامبر ( ص )
خداوند در حق رسول مکرمش محمد بن عبد الله (ص ) مي فرمايد: "انک لعلی خلق عظيم . براستی که بر خلق عظيمی هستي " (سوره قلم آيه 4) بنده ناتوانی چه مي تواند در حق پيامبری که سراپا فضيلت و رحمت و منبع خير و نيکی و بزرگواری است بگويد؟ آنچه مي گويم قطره ای است از دريا. خوی پيامبر (ص ) و رفتار آن بزرگوار و کردار آن حضرت ، سرمشق مسلمين و بلکه نمونه عالی همه انسانها است و در حقيقت تجسم اسلام . پيغمبر (ص ) به همه مسلمانان با چشم برادری و با نهايت مهر و محبت رفتار مي کرد. آن چنان ساده و بی پيرايه لباس مي پوشيد و بر روی زمين مي نشست و در حلقه ياران قرار مي گرفت که اگر ناشناسی وارد مي شد، نمي دانست پيغمبر (ص ) کدام است . در عين سادگي ، به نظافت لباس و بدن خيلی اهميت مي داد. وضوی پيامبر (ص ) هميشه با مسواک کردن دندانها همراه بود. از استعمال عطر دريغ نمي فرمود. هميشه با پير و جوان مؤدب بود. هميشه در سلام کردن پيش دستی مي کرد. تبسم نمکينی  هميشه بر لبانش بود، ولی  از بلند خنديدن پرهيز داشت . به عيادت بيماران و تشيع جنازه مسلمانان زياد مي رفت . مهمان نواز بود. يتيمان و درماندگان را مورد لطف خاص قرار مي داد. دست مهر بر سر يتيمان مي کشيد. از خوابيدن روی بستر نرم پرهيز داشت و مي فرمود: "من در دنيا همچون سواری  هستم که ساعتی زير سايه درختی استراحت کند و سپس کوچ کند". با همه مهر و نرمی که با زيردستان داشت در برابر دشمنان و منافقان بسيار شدت عمل نشان مي داد. در جنگها هرگز هراسی به دل راه نمي داد و از همه مسلمانان در جنگ به دشمن نزديکتر بود. از دشمنان سرسخت مانند کفار قريش در فتح مکه عفو فرمود و آنها هم مجذوب اخلاق پيامبر (ص ) شدند و دسته دسته به اسلام روی آوردند. از زر و زيور دنيا دوری مي کرد. اموال عمومی را هرچه زودتر بين مردم تقسيم مي کرد و با آن که فرمانروا و پيامبر خدا بود، هرگز سهمی بيش از ديگران برای خود برنمي داشت . براستی آن وجود مقدس مظهر و نمونه و سرمشق برای همگان بود.

 

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=42771&BiogId=1   تبیان

 




درباره : حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : زندگينامه پيامبر (ص) 1 ,


نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 55 |

عناوين آخرين مطالب ارسالي