close
تبلیغات در اینترنت
تفسیر

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
موضوعات وبلاگ
حکیم عسکری -
آمار سایت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازدیدهای امروز : 326 نفر
بازدیدهای دیروز : 363 نفر
كل بازدیدها : 252558 نفر
بازدید این ماه : 1526 نفر
بازدید ماه قبل : 6534 نفر
نظرات : 52
كل مطالب : 586 عدد
تعداد اعضا : 1181 نفر
امروز : پنجشنبه 01 اسفند 1398
جستجوی مطالب

Google
hakim-askari.rozblog.com

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ


تفسیر آیه 99 و 100 از سوره مُؤمِنون + عالَمِ بَرزَخ


حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (۹۹) لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ  (۱۰۰) .

ترجمه : (آنها یعنی کفّار و مردمانِ بد کردار همچنان به راه غلط خود و به  اَعمال و كردارهاى زشت خود ادامه مى‌دهند و از مرگ غافلند) تا زمانی که یکی از آنان را مرگ فرا رسد آنگاه می گوید : پروردگارا مرا به دنیا باز گردان شايد در آنچه از خود به جاى گذاشته‌ام (از مال و ثروت و ...)، كار نيكى انجام دهم یا شاید کارهای نیکی را که در گذشته در دنیا ترک کرده بودم (در حیاتِ مجدّد و  آینده) انجام دهم و جبران نمایم (به او گفته می شود) : كَلَّا : هرگز چنین نخواهد شد ، این سخنی است (گزاف و بی اساس) که به ظاهر و به ناچار بیان می کند (و به آن ترتیب اثر داده نمی شود زیرا که او سخنی غیر واقعی گفته است و اگر برگردد به گفته خودش عمل نخواهد کرد) و از پی مرگِ آنها عالمِ بَرزَخ است تا روزی که قیامت فرا رسد و از قبرها بر انگیخته شوند .


تقاضاى ناممكن :  در تعقيب بحثهایى كه در آيات قبل پيرامون سرسختى مُشركان و گنهكاران در مسير باطلشان گذشت ، در آيات مورد بحث ،  وضعِ دردناكشان را به هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند چنين توصيف مى كند : آنها به اين راه غلط خود همچنان ادامه مى دهند تا هنگامى كه مرگ يكى از آنها فرا رسد (حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ) . در اين هنگام كه خود را در حال بريدن از اين جهان و قرار گرفتن در جهان ديگر مى بيند ، پرده هاى غرور و غفلت از مقابل ديدگانش كنار مى رود گویى سرنوشتِ دردناكِ خويش را با چشم مى بيند ، عُمر و سرمايه هاى از دست رفته و كوتاهي هایى را كه در گذشته كرده و گناهانى را كه مرتكب شده  عواقب شوم آن را مشاهده مى كند ، اينجا است كه فرياد او بلند مى شود و مى گويد : اى پروردگار من ، مرا باز گردانيد . (قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ) . مرا باز گردانيد «شايد گذشته خود را جبران كنم و عمل صالحى در برابر آنچه ترك گفتم بجا آورم» (لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکْتُ) . اما از آنجا كه قانون آفرينش چنين اجازه بازگشتى را به هيچكس ، نه نيكوكار و نه بدكار ، نمى دهد ، به او چنين پاسخ داده مى شود «نه ! هرگز راهِ باز گشتى وجود ندارد» (کَلاَّ) . «اين سخنى است كه او به زبان مى گويد» (إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها) . سخنى كه هرگز از اعماق دلش با اراده و آزادى بر نخواسته است ، اين همان سخنى است كه هر بدكارى به موقع گرفتار شدن در چنگالِ مُجازات و هر قاتلى به هنگام ديدن چوبه دار مى گويد و هر وقت امواج بلا فرو بنشيند باز همان برنامه سابق خود را ادامه مى دهد . اين شبيه چيزى است كه در آيه ۲۸ سوره انعام مى خوانيم : (وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ) (آنها اگر به حيات دنيا باز گردند باز به همان برنامه ها و روش خود ادامه مى دهند). و در پايان آيه ، اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به جهان اسرار آميز برزخ كرده مى گويد: «در پشتِ سرِ آنها تا روزى كه برانگيخته مى شوند برزخى وجود دارد» (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ).

نكته ها :

1- مخاطب در جمله «رَبِّ ارْجِعُونِ» كيست ؟  با توجه به اينكه كلمه «رَبِّ » مُخفف «رَبِّی» به معنى «پروردگار من» مى باشد ، آغاز اين جمله نشان مى دهد مخاطب خداوند مُتعال است ، ولى از آنجا كه «اِرْجِعُونِ» (باز گردانيد مرا) به صيغه جمع آمده ، مخاطب نمى تواند خدا باشد ، و جمع اين دو تعبير در جمله فوق سؤ ال انگيز شده است . 1- جمعى از مفسران معتقدند كه مخاطب خداوند است و ذكر صيغه جمع در اينجا به عنوان احترام و تعظيم است كه در زبان فارسى ما نيز معمول است به مخاطب واحد ، هنگام احترام «شما» مى گوئيم ، ولى با توجه به اينكه اين تعبير در زبان عربى ، مخصوصا در اعصار گذشته ، رائج نبوده ، و در قرآن نيز نمونه اى براى آن ديده نمى شود ، ضعف اين تفسير روشن است . 2- جمع ديگرى از مفسران گفته اند مخاطب در واقع فرشتگان مرگ و قبض ‍ ارواحند و گفتن كلمه  رَبِّ   يك نوع استغاثه به درگاه خدا مى باشد كه در سخنان روز مرّه ما نيز فراوان است كه وقتى انسان در بحرانى سخت قرار مى گيريد نخست به درگاه خدا استغاثه مى كند و بعد از مردم يارى مى طلبد و فرياد مى زند : «اى خدا! اى خدا! مرا نجات دهيد ، به كمك من بشتابيد» . اين تفسير صحيحتر به نظر مى رسد.

۲-  تفسير جمله «فيما تَرَکْتُ»  :  در آيات فوق خوانديم كه كافران در آستانه مرگ تقاضا مى كنند كه آنها را بازگردانند تا «در آنچه ترك گفته اند» عمل صالح انجام دهند . بعضى معتقدند «فيما تَرَکْتُ» در اينجا اشاره به اموالى است كه از آنها به يادگار مى ماند كه در تعبيرات معمولى نيز از آن به «تَرَكَه مَيِّت » تعبير مى شود . حديثى كه از امام صادق (عَلَیهِِ السَّلامُ) نقل شده است شاهدى بر اين معنى است ، آنجا كه فرمود: مَن مَنَعَ قِيراطاََ مِنَ الزَّكوةِ فَلَيسَ بِمُؤمِنِِ وَ لامُسلِمِِ وَ هُوَ قَولُهُ تَعالَى : رَبِّ ارْجِعُونِ *  لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکْتُ : «كسى كه قيراطى از زكات را ندهد نه مؤمن است و نه مسلمان و سخن خداوند « رَبِّ ارْجِعُونِ ... ...  » نيز همين را مى گويد . در حالى كه بعضى ديگر معنى وسيعترى براى آن قائلند و «ما تَرَکْتُ» را اشاره به تمام اعمال صالحى كه ترك گفته مى دانند ، يعنى : خداوندا مرا باز گردان تا اعمال صالحى را كه ترك كرده ام جبران كنم  و حديثى كه در بالا نقل كرديم چنانچه از قبيل بيان مصداق روشن باشد منافاتى با اين تفسير وسيع و جامع ندارد و با توجه به اينكه اين گونه افراد از تمام فرصتهایى كه از دست داده اند پشيمان مى شوند و ميل دارند همه را جبران كنند ، تفسير دوم صحيحتر به نظر مى رسد . ضمنا تعبير به «لَعَلَّ» در جمله «لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً» (شايد عمل صالحى انجام دهم ) ممكن است اشاره به اين باشد كه اين افراد آلوده و منحرف از وضع آينده خود نيز اطمينان كامل ندارند و كم و بيش مى دانند كه اين ندامت و پشيمانى معلول شرائط خاصى است كه در آستانه مرگ براى آنها پيدا شده است و اى بسا اگر باز گردند همان روش گذشته را ادامه خواهند داد و حقيقت نيز همين است .

۳- «کَلاَّ» در اينجا چه چيزى را نفى مى كند؟ «کَلاَّ» كلمه اى است كه در لغت عرب براى منع و جلوگيرى و ابطال گفتار طرف مقابل مى آيد، و در واقع نقطه مقابل «اِى» (آری) است كه براى تصديق مى باشد . در پاسخ سؤال فوق بعضى گفته اند : «کَلاَّ» نفى تقاضاى كفّار براى بازگشت به زندگى دنيا است ، يعنى : راه بازگشت بسته شده و به هيچوجه امكان پذير نيست . بعضى ديگر گفته اند كه اين كلمه براى نفى ادعاى آنها است كه مى گويند اگر ما به دنيا باز گرديم گذشته را جبران خواهيم كرد ، خداوند مى گويد : اين يك ادعاى بى اساس و تو خالى است و اگر آنها باز گردند برنامه همان برنامه پيشين است . در عين حال هيچ مانعى ندارد كه اين كلمه اشاره به نفى هر دو معنى باشد . ذكر اين نكته نيز لازم است كه اين تقاضا و جواب گر چه در آيه فوق تنها در مورد مشركان ذكر شده ولى مسلّم است كه اختصاص به آنها ندارد ، بلكه تقاضاى همه گنهكاران و ستمگران و آلودگان است كه با ديدن سر نوشت دردناك خود در آستانه مرگ از گذشته پشيمان مى شوند و تقاضاى بازگشت مى كنند اما دست ردّ بر سينه آنها مى زنند.

جهان بَرزخ چيست ؟

عالَم بَرزخ چه عالَمى است ؟ و كجا است ؟ و دليل بر اثبات چنين عالَمى كه در ميان دنيا و عالَم آخرت قرار دارد چيست ؟ آيا برزخ براى همه است يا براى گروه معينى ؟ و بالاخره وضع حال مؤمنان و صالحان و نيز كافران و بدكاران در آنجا چگونه است ؟  اينها سؤ الاتى است كه در اين زمينه وجود دارد و در آيات و روايات اشاراتى به آن شده است و لازم است تا آنجا كه وضع اين كتاب (تفسیر نمونه) اجازه مى دهد به پاسخ آنها بپردازيم . واژه «بَرزخ» در اصل به معنى چيزى است كه در ميان دو شئ ، حائل مى شود و سپس به هر چيزى كه ميان دو امر قرار گيرد برزخ گفته شده است و روى همين جهت به عالَمى كه ميان دنيا و عالم آخرت قرار گرفته ، برزخ گفته مى شود . دليل بر وجود چنين جهانى كه گاهى از آن تعبير به «عالم قبر» و يا «عالم ارواح» مى شود از طريق اَدلّه نقليّه (آیات و روایت) است . آيات متعددى از قرآن مجيد داريم كه بعضى ظهور و بعضى صراحت در اين معنى دارد . آيه مورد بحث (وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ) ظاهر در وجود چنين عالمى است ، هر چند بعضى خواسته اند كلمه برزخ را در اين آيه به معنى مانعى براى بازگشت به اين دنيا معرفى كنند و گفته اند مفهوم آيه اين است كه پشت سر انسان مانعى است كه او را از بازگشت به اين جهان منع مى كند، ولى اين معنى بسيار بعيد به نظر مى رسد ، زيرا تعبير به «إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (تا روز رستاخيز) دليل بر اين است كه اين برزخ در ميان دنيا و آخرت قرار گرفته ، نه ميان انسان و دنيا . از آياتى كه «صريحا» وجود چنين جهانى را اثبات مى كند آيات مربوط به حيات شهيدان است مانند  وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‌ : « و هرگز گمان نكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند» (آيه ۱۶۹ سوره آل عمران) . در اينجا خطاب به پيامبر (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) است ، و در آيه 154 سوره بقره خطاب به همه مؤمنان كرده مى گويد: وَ لاَ تَقُولُواْ لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاء وَ لَكِن لاَّ تَشْعُرُونَ : و به آنها که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نگویید بلکه آنان زنده‌اند ، ولی شما نمی‌فهمید . نه تنها در مورد مؤمنانِ عاليمقامى همچون شهيدان ،  جهان برزخ وجود دارد بلكه درباره كفار طغيانگرى همچون فرعون و يارانش نيز وجود برزخ صريحا در آيه 46 سوره مُؤمن آمده است : اَلنَّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ : آنها (فرعون و يارانش ) هر صبح و شام در برابر آتش قرار مى گيرند و به هنگامى كه روز قيامت بر پا مى گردد فرمان داده مى شود آل فرعون را در شديدترين  و سخت ترین كيفرها وارد كنيد . البته آيات ديگرى را نيز براى اين موضوع ذكر كرده اند كه در صراحت و ظهور به پايه آيات فوق نمى رسد ، تنها مطلبى كه در آيات برزخ بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه بجز آيه مورد بحث كه مسئله برزخ را به طور كلى بيان كرده ، بقيه آنها مسئله را به صورت خصوصى مثلا در مورد «شُهَداء» يا «آل فرعون» طرح مى كند ، ولى روشن است كه نه آل فرعون خصوصيتى دارند ، كه همانند آنها در جهان بسيار بوده ، و نه شهيدان چرا كه قرآن مجيد گروهى از صالحان و خاصّان را همطراز آنها شمرده ، در آيه 69 سوره نساء پيامبران و صديقان و شهداء و صالحان را در كنار هم قرار مى دهد ... فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ  . و هر كس كه از خدا و پيامبر اطاعت كند ، پس آنان (در قيامت) با كسانى همدم خواهند بود كه خداوند بر آنان نعمت داده است مانند پيامبران ، صدّيقان ، شهيدان و صالحان و اينان چه همدم‌هاى خوبى هستند . درباره عمومى بودن يا نبودن برزخ سخنى داريم كه در پايان اين بحث به خواست خدا خواهد آمد .

و اما از نظر روايات - در كتب معروف شيعه و اهل تسنن روايات فراوانى است كه با تعبيرات مختلف و كاملا متفاوت از جهان برزخ و عالم قبر و ارواح و خلاصه جهانى كه ميان اين عالم و عالم آخرت قرار دارد سخن مى گويد :

۱- در حديث معروفى كه در كلمات قِصار در نَهجُ البَلاغه آمده است مى خوانيم كه على (عَلَیهِِ السَّلامُ)  هنگام مراجعت از جنگ صِفّين وقتى كه نزديك كوفه كنار قبرستانى كه بيرون دروازه قرار داشت رسيد ، رو به سوى قبرها كرد و چنين گفت :  يا أهلَ الدِّيارِ المُوحِشَةِ ، و المَحالِّ المُقفِرَةِ ، و القُبورِ المُظلِمَةِ ، يا أهلَ التُّربَةِ ، يا أهلَ الغُربَةِ ، يا أهلَ الوَحدَةِ ، يا أهلَ الوَحشَةِ ، أنتُم لَنا فَرَطٌ سابِقٌ ، و نَحنُ لَكُم تَبَعٌ لاحِقٌ ، أمّا الدُّورُ فَقَد سُكِنَتْ ، و أمّا الأزواجُ فَقَد نُكِحَتْ ، و أمّا الأموالُ فَقَد قُسِمَتْ . هذا خَبَرُ ما عِندَنا فَما خَبَرُ ما عِندَكُم ؟ ـ ثُمَّ التَفَتَ إلى أصحابِهِ ـ فقال : أما لَو اُذِنَ لَهُم في الكَلامِ لَأَخبَرُوكُم أنَّ خَيرَ الزّادِ التَّقوى : «اى ساكنان خانه هاى وحشتناك و مكانهاى خالى و قبرهاى تاريك !  اى خاك نشينان ! اى غريبان ! اى تنهايان ! اى وحشتزدگان ! شما در اين راه بر ما پيشى گرفتيد و ما نيز به شما مُلحق خواهيم شد ، اگر از اخبار دنيا بپرسيد به شما مى گويم خانه هايتان را ديگران ساكن شدند ، همسرانتان به نِكاح ديگران در آمدند ، و اموالتان تقسيم شد ، اينها خبرهایى است كه نزد ما است نزد شما چه خبر؟! سپس رو به يارانش كرد و فرمود : اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده شود حتما به شما خبر مى دهند كه بهترين زاد و توشه براى اين سفر پرهيزكارى است ». (وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى‌ وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ‌ . و زاد و توشه تهيه كنيد كه البتّه بهترين زاد و توشه ، پرهيزگارى است . اى خردمندان ، تنها از من پروا كنيد . سوره بقره آیه 197 .)   روشن است كه تمام اين تعبيرات را بر مَجاز و كنايه نمى توان حمل كرد ، بلكه همه آنها خبر از اين واقعيت مى دهد كه انسان بعد از مرگ داراى يكنوع حيات برزخى است ، مى فهمد و درك مى كند و اگر اجازه سخن گفتن داشته باشد سخن هم مى گويد .

۲- در حديث ديگرى از اَصبَغِ بن نَباتَه از عَلىّ (عَلَیهِِ السَّلامُ)  مى خوانيم كه روزى حضرت از كوفه خارج شد و به نزديك سرزمين «اَلغَرَى» (نَجَف اَشزف) آمد و از آن گذشت اَصبَغ مى گويد : ما به او رسيديم در حالى كه ديديم روى زمين دراز كشيده است قنبر گفت : اى امير مؤمنان اجازه نمى دهى عبايم را زير پاى شما پهن كنم ؟ فرمود : نه اينجا سرزمينى است كه خاكهاى مؤمنان در آن قرار دارد و يا اين كار تو مزاحمتى براى آنها است [ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ اِضْطَجَعَ فی نَجَفِ الْکُوفَهِ عَلَى الْحَصَى فَقَالَ قَنْبَرٌ : یَا مَوْلایَ أَلَا أَفْرِشُ لَکَ ثَوْبِی تَحْتَکَ؟ فَقَالَ : لَا ، إِنْ هِیَ إِلَّا تُرْبَهُ مُؤْمِنٍ أَوْ مُزَاحَمَتُهُ فی مَجْلِسِهِ . فَقَالَ الأَصْبَغُ بْنُ نَبَاتَةَ : أَمَّا تُرْبَهُ مُؤْمِنٍ فَقَدْ عَلِمْنَا أَنَّهَا کَانَتْ أَوْ سَتَکُونُ فَمَا مَعْنَى مُزَاحَمَتِهِ فی مَجْلِسِهِ؟ فَقَالَ : یَا ابْنَ نَبَاتَةَ إِنَّ فی هَذَا الظَّهْرِ أَرْوَاحَ کُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَهٍ فی قَوَالِبَ مِنْ نُورٍ عَلَی مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ . بِحارُالأَنوار، ج 6، ص 237 . ] . اَصبَغ مى گويد : عرض كردم خاك مؤمن را فهميدم چيست ؟ اما مزاحمت آنها چه معنى دارد؟ فرمود : یَابْنَ نَباتَةَ لَوْ کُشِفَ لَکمْ لَرَأَیتُمْ ارْواحَ الْمُؤْمِنینَ فِی هذَا الظَّهْرِ حَلَقاً یَتَزاوَرُونَ وَ یَتَحَدَّثُونَ ، إِنَّ فِی هَذَا الظَّهْرِ رُوحَ كُلِّ مُؤمِنِِ  وَ بِوادي بَرَهوتَ نَسَمَةُ كُلِّ كافرٍ . : (اى فرزند نَباته اگر پرده از مقابل چشم شما بر داشته شود ارواح مؤمنان را مى بينيد كه در اينجا حلقه حلقه نشسته اند و يكديگر را ملاقات مى كنند و سخن مى گويند اينجا جايگاه مؤمنان است و در وادى بَرَهُوت ارواح كافران جای دارند .


3- در حديث ديگرى از امام عَلىّ بن الحُسين (عَلَیهِِما السَّلامُ) مى خوانيم : اِنَّ الْقَبْرَ اِمّا رَوْضَهٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّهِ ، اَوْ حُفْرَهٌ مِنْ حُفَرِ النّیرانِ : قبر باغى از باغ هاى بهشت يا گودالى از گودال هاى جهنّم است.  (بِحارُالأَنوار، ج 6 ، ص 214 .)


4- در حديثى از امام صادق (عَلَیهِِ السَّلامُ)  مى خوانيم : كه فرمود: اَلبَرْزَخُ الْقَبْرُ ، وَ هُوَ الثَّوابُ وَ الْعِقابُ بَیْنَ الدُّنْیا وَ الاْخِرَهُ . . . وَ اللّهِ مَا نَخافُ [ما یُخافُ] عَلَیْکُم اِلاَّ الْبَرْزَخَ : «برزخ همان عالَم قبر است كه پاداش و كيفر ميان دنيا و آخرت است ، به خدا ما بر شما نمى ترسيم [ترسیده نمی شود بر شما ] مگر از برزخ » . («بِحارُ الأَنوار»، ج‏6، ص 218 .)

5- در حديث ديگرى كه در كتاب كافى نقل شده است بعد از ذكر اين جمله مى خوانيم راوى از امام صادق  (عَلَیهِِ السَّلامُ) سؤال كرد وَما البَرْزخُ ؟ : برزخ چيست ؟ ، امام فرمود : اَلقَبرُ ، مُنذُ حينِ مَوتِهِ إلى يومِ القيامةِ . قبر از زمان مرگ تا روز قيامت ادامه دارد .  (فروعِ کافی ج 3 ص 242 کِتابُ الجَنائِز ، حدیث 3 . - «بِحارُ الأَنوار»، ج‏6، ص 218 .)

6- در حديث ديگرى از امام صادق (عَلَیهِِ السَّلامُ) مى خوانيم كه شخصى خدمتش عرض كرد: جمعى نقل مى كنند كه ارواح مؤمنان بعد از مرگ در سينه پرندگانِ سبز رنگى قرار مى گيرند كه اطراف عرش الهى مى گردند؟!  امام فرمود : لا ، اَلْمُؤْمِنُ أَکْرَمُ عَلَی اللَّهِ مِنْ أَنْ یَجْعَلَ رُوحَهُ فِی حَوْصَلَةِ طَیْرٍ  وَ لَکِنْ فِی أَبْدَانٍ کَأَبْدَانِهِمْ : «چنين نيست ، مؤمن نزد خدا گراميتر از اين است كه روح او را در سينه پرنده اى محبوس و زندانی كند ، بلكه ارواح مؤمنين در بدنهایى همانند بدنهايشان قرار دارد».(اَلکافی ج 3 ص 244 .) اين حديث اشاره به قالب مِثالى است كه از جهاتى شباهت به اين بدن مادى دارد ولى داراى يكنوع تجرّد برزخى است

7- باز در حديث ديگرى كه در كتاب «كافى » نقل شده از امام صادق (عَلَیهِِ السَّلامُ) مى خوانيم كه در مورد ارواح مُؤمنين از حضرتش سؤال كردند ، فرمود : فِي حُجُرَاتٍ فِي اَلْجَنَّةِ يَأْكُلُونَ مِنْ طَعَامِهَا وَ يَشْرَبُونَ مِنْ شَرَابِهَا وَ يَقُولُونَ رَبَّنَا أَقِمِ اَلسَّاعَةَ لَنَا وَ أَنْجِزْ لَنَا مَا وَعَدْتَنَا وَ أَلْحِقْ آخِرَنَا بِأَوَّلِنَا : آنها در حجره هایى از بهشت قرار دارند ، از غذاهاى بهشتى مى خورند ، و از نوشيدني هايش مى نوشند ، و مى گويند پروردگارا  هر چه زودتر قيامت را بر پا كن و به وعده هايى كه به ما داده اى وفا فرما و آيندگان ما را به پيشينيان ما مُلحق ساز . ( اَلکافِي ج 3 ، ص 244)

8- در حديث ديگرى در همان كتاب از همان امام بزرگوار آمده است : هنگامى كه يكى از مؤمنان از دنيا مى رود ، ارواح مؤمنين او را احاطه مى كنند و از كسانى كه در دنيا بوده اند و زنده اند يا مُرده اند جستجو مى كنند ، اگر بگويد فلان كس از دنيا رفته اما او را نزد خود حاضر نمى بينند مى گويند : حتما سقوط كرده است (يعنى در دوزخ  و جهنّم قرار گرفته !) . پيدا است كه منظور از بهشت و جهنّم در روايات فوق ، بهشت و دوزخ برزخى است نه عالَم قيامت كه اين دو با هم فرق بسيار دارند . خلاصه مطلب اینکه روايات در اين زمينه بسيار زياد است و در ابواب مختلف جمع آورى شده است كه به قسمتى از ابواب آن اشاره مى كنيم :  الف : روايات فراوانى كه سخن از سؤال و فشار و عذاب قبر مى گويد .  ب : رواياتى كه از تماس ارواح با خانواده خود و مشاهده وضع حال آنها بحث مى كند . ت :  رواياتى كه از حوادثِ شب معراج و تماس پيامبر (صَلَّی اللهُ  عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) با ارواح انبياء و پيامبران سخن مى گويد .  ج : رواياتى كه مى گويد : نتيجه كارهاى نيك يا بدى كه انسان در اين جهان انجام داده بعد از مرگ به او مى رسد... و مانند آن .

برزخ و ارتباط با عالم ارواح  :  گر چه بسيارى از كسانى كه دَعوِى ارتباط با عالم ارواح دارند دروغ مى گويند ، يا گرفتار تخيّل و پندارند ، ولى طبق تحقيقاتى كه انجام شده است اين امر به اثبات رسيده كه ارتباط با عالَم ِ ارواح امكان پذير است ، و اين امر براى جمعى از آگاهان ، به تجربه رسيده است كه در تماس با ارواح حقايقى را درك كرده اند . اين امر خود دليل روشنى بر اثبات جهان برزخ و واقعيت آن است و نشان مى دهد كه بعد از عالَمِ دنيا و مرگِ جسم و بدن و قبل از قيامِ آخرت ، جهان ديگرى (عالَم بَرزَخ) وجود دارد . همچنين دلائل عقلى كه براى اثبات تجرّد روح و بقاى آن بعد از فناى جسم در دست داريم خود دليل ديگرى بر اثبات جهانِ بَرزخ است (دقت كنيد) .

ترسيمى از عالم برزخ :  اگر از شاخ و برگها صرف نظر كنيم در ميان علماى اسلام در مورد مسئله برزخ و عذاب و نعمت در اين عالم اتفاق نظر وجود دارد و علماى شيعه و اهل سنت در اين امر متفقند ، جز اندكى كه قابل ملاحظه نيستند . دليل اين اتفاقِ نظر نيز روشن است زيرا وجود جهان برزخ و نعمت و عذاب آن همانگونه كه گفتيم صريحا در آيات قرآن مجيد آمده است . در مورد شهيدان قرآن با صراحت مى گويد : نبايد تصور كرد كه آنها مردگانند آنها زنده اند و نزد پروردگارشان نعمت و روزى مى گيرند و از آنچه خدا به آنها داده است خوشحالند و حتى به بازماندگان بشارت مى دهند كه آنها غم و اندوهى ندارند . (آل عمران آيه 169 و 170) .  [ وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ‌ * فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ يَستَبشِرونَ بِالَّذينَ لَم يَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم أَلّا خَوفٌ عَلَيهِم وَ لا هُم يَحزَنونَ .   و هرگز گمان نكن كسانى كه در راه خدا كشته شدند مردگانند آنها زنده اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند  *  آنها بخاطر نعمتهای فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است، خوشحالند و بخاطر کسانی که هنوز به آنها مُلحق نشده‌اند [= مجاهدان و شهیدان آینده] ، خوشوقتند ؛ (زیرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان می‌بینند ؛ و می‌دانند) که نه ترسی بر آنهاست ، و نه غمی خواهند داشت .]  نه تنها اين دسته از نيكوكاران مُتنعِّمند بلكه گروهى از بدترين طاغيان و مُجرمان نيز در عذابند چنانكه درباره مُعذّب بودن آل فرعون بعد از مرگ و قبل از قيامِ قيامت ، قبلا اشاره كرديم (سوره غافر آيه 46) . و روايات نيز چنانكه دانستيم در منابع اسلامى در حدِّ تواتر [تواتر لفظی و معنوی] است . بنابراين اصل وجودِ عالم برزخ جاى بحث نيست ، مهم آن است كه بدانيم زندگى برزخى چگونه است كه در اينجا تصويرهاى مختلفى ذكر شده است كه روشنترين آنها آن است كه روح انسان بعد از پايان زندگى اين جهان در اجساد لطيفى قرار مى گيريد كه از بسيارى از عوارض اين ماده كثيف و غلیظ  بر كنار است و چون از هر نظر شبيه اين جسم است ، به آن «قالب مِثالى» يا «بدن مِثالى» مى گويند كه نه به كلى مجرّد است  و نه مادى محض  بلكه داراى يكنوع «تجرد برزخى» است . بعضى از محقّقان آن را تشبيه به وضع روح در حالت خواب كرده اند كه در آن حال ممكن است با مشاهده نعمتهایى براستى لذّت ببرد و يا بر اثر ديدن مناظر هولناك ، معذّب و مُتأَلِّم شود آنچنان كه گاه واكنش آن در همين بدن نيز ظاهر مى شود و به هنگام ديدن خواب هاى هولناك ، فرياد مى كشد ، نعره مى زند ، پيچ و تاب مى خورد ، بدن او غرق عرق مى شود . حتى بعضى مُعتقدند كه در حال خواب به راستى روح با قالب مثالى فعاليت مى كند و حتى بالاتر از آن معتقدند كه ارواح قَويّه در حال بيدارى نيز مى تواند همان تجرد برزخى را نيز پيدا كند ، يعنى از جسم جدا شده و با همين قالب مثالى به ميل خود ، و يا از طريق خوابهاى مغناطيسى در جهان سير كند و از مسائلى با خبر گردد . بلكه بعضى [مثل مرحوم ملّا صدرای شیرازی در جلد 9 از کتاب اَسفار] تصريح مى كنند كه قالب مثالى در باطن بدن هر انسانى هست ، منتها به هنگام مرگ و آغاز زندگى برزخى جدا مى شود و گاه در همين زندگى مادى دنيا نيز امكان جدایى - چنانكه گفتيم - براى او حاصل مى شود . حال اگر تمام اين مشخّصات را براى قالب مثالى نپذيريم اصل مطلب را نمى توان انكار كرد چرا كه در روايات بسيارى به آن (قالب برزخی و مِثالی) اشاره شده و از نظر دليل عقل نيز هيچگونه مانعى ندارد . ضمنا از آنچه گفتيم پاسخ اين ايراد روشن شد كه بعضى مى گويند : اعتقاد به جسد و بدنِ مِثالى مستلزم اعتقاد به مسئله تناسخ است ، چرا كه تناسخ چيزى جز اين نيست كه روح واحد منتقل به جسم هاى متعدد گردد . جواب اين ايراد را مرحوم «شيخ بهائى» به طرز روشنى بيان كرده است ، او مى گويد: تناسخى كه همه مسلمانان اتفاق بر بطلان آن دارند اين است كه روح بعد از ويرانى اين بدن به بدن ديگرى در همين عالَم بازگردد ، اما تعلّق روح به بدن مِثالى در «جهان برزخ» تا قيام قيامت كه باز به بدنهاى نخستين به فرمان خدا بر مى گردد هيچگونه ارتباطى به تناسخ ندارد ، و اگر مى بينيد ما تناسخ را شديدا انكار كرده و معتقدان آن را تكفير مى كنيم به خاطر آن است كه آنها قائل به ازلى بودن ارواح و انتقال دائمى آنها از بدنى به بدن ديگرند و مَعاد جسمانى را در جهان ديگر به كلّى مُنكرند . و اگر همانطور كه بعضى [مثل مرحوم ملّا صدرای شیرازی در جلد 9 از کتاب اَسفار] گفته اند قالب مِثالى در باطن همين بدن مادى باشد  ، پاسخ مسئله تناسخ روشنتر مى شود  زيرا روح از قالب خود به قالب ديگرى منتقل نشده بلكه بعضى از قالب هاى خود را رها ساخته و با ديگرى ادامه حيات برزخى داده است .

سؤ ال ديگر كه در اينجا باقى مى ماند اين است كه از بعضى آيات قرآن استفاده مى شود كه گروهى از مردم داراى عالَم بَرزَخ نيستند ، چنانكه در آيه ۵۵ و ۵۶ سوره رُوم مى خوانيم : وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَیْرَ ساعَة کَذلِکَ کانُوا یُؤْفَکُونَ * وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللّهِ إِلى یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَترجمه اول : و روزى که قیامت بر پا شود ، مُجرمان سوگند یاد مى کنند که جز ساعتى (در عالم برزخ) درنگ نکردند! اینچنین از درک حقیقت بازگردانده مى شوند . * ولى کسانى که علم و ایمان به آنان داده شده  (مُؤمنین) مى گویند : «شما به فرمان خدا تا روز قیامت (در عالم برزخ) درنگ و اقامت کردید ، و اکنون روز رستاخیز و قیامت است ، اما شما نمى دانستید و متوجه نشدید»!  .  ترجمه دوم : «گروهى از مُجرمان بعد از بر پا شدن قيامت سوگند ياد مى كنند كه ساعتى بيشتر در جهان برزخ نبودند  * ولى بزودى مُؤمنان آگاه به آنها مى گويند شما به فرمان خدا مدتى طولانى در عالم برزخ  تا روز قيامت ، مَكث و درنگ و اقامت كرده ايد و هم اكنون روز قيامت است ولی شما نمی دانستید ».  پاسخ اين ايراد در روايات متعددى چنين داده شده است : مردم سه گروهند : 1- گروهى مُؤمنانِ خالص ، 2- گروهى كافرانِ خالص ، 3- و گروهى مُتوسّط و مُستضعفند . جهانِ برزخ مخصوص گروه اول و دوم است اما گروه سوم در يكنوع حالت بيخبرى ، عالمِ برزخ را طى مى كنند  (براى اطلاع بيشتر از اين روايات به جلد ۶ بِحارُ الأَنوار بحث احوال برزخ و قبر مراجعه شود).

منبع : تفسير نمونه جلد 14  از ص 311تا ص 324 . آیه 99 و 100 از سوره مُؤمِنون .



**  تنظیم و اصلاحات و اضافات  توسّط :  استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی


http://www.alketab.org/%D8%AA%D9%81%D8%B3%DB%8C%D8%B1:%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87_%D8%AC%D9%84%D8%AF%DB%B1%DB%B4_%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B6%DB%B2

→ صفحه قبل

صفحه بعد ←




درباره : حکیم عسکری ,تفسیر ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تفسیر آیه 99 و 100 از سوره مُؤمِنون + عالَمِ بَرزَخ + تفسیر نمونه+تنظیم و اصلاح و اضافات آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی , قرآن , حَتَّي إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ (۹۹) لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَکْتُ کَلاَّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلي‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ (۱۰ ,


نوشته شده در پنجشنبه 02 خرداد 1398 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 49 |

 

Related image

**نسیم معرفت***


تنبیهات استصحاب: استصحاب احکام شرايع سابقه

جلسه 58

  • در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۳

 




بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدلله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا محمد و آله الطاهرين



بررسی دیدگاه مرحوم آشتیانی در رابطه با لام اراده

بحث در این آیه شریفه «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين‏ حُنَفاء . سوره بیّنه آیه 5.» است، نکاتی را بیان کردیم و رسیدیم به این نکته که مرحوم آشتیانی فرموده این لام در لِيَعْبُدُوا لام غایت نیست بلکه لام اراده است و بعد فرموده است که استعمال لام در اراده، در قرآن و سنت و عرف عرب بسیار زیاد است.

ما مراجعه کردیم به مغنی ابن هشام، آنجا در معانی‌ که برای لام ذکر می‌کند حرفی از لام اراده نمی‌زند. در آن 22 معنایی که از موارد استعمال لام هست این معنا که لام برای این اراده است را ذکر نمی‌کند. البته این نکته را در ذهن شریف‌تان دارید که ادبیات مثل این گونه موارد تابع تتبع است. یعنی اینکه در یک جا نوشته «مِن» بر سه وجه می‌آید دلیلی بر حصر نداریم. ممکن است یک کسی یک مورد استعمال دیگری پیدا کند بعداً به او اضافه کند. این یک نکته‌ی مهمی است منتهی بعضی از این ادبا، این کتب نحوی و ادبی را وحی مُنزَل می‌دانند و می‌گویند چنین چیزی نیامده، ذکر نکردند از باب اینکه توجه به او نکردند.

با قطع نظر از این مطلب، حتی تعبیر به غایت هم در اینها نشده است. یعنی آنچه در مغنی آمده، بگوید لام برای غایت، این هم ذکر نشده است. معانی‌ که برای لام ذکر کردند که من یادداشت کردم : لام برای استحقاق مثل «الْحَمْدُ لِلَّه»، اختصاص مثل «الجنة للمؤمنین»، مِلک مثل «لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏» ، التملیک :وَهَبتُ لزیدٍ دیناراََ - التعلیل «و إنه لحبّ الخیر لشدید»، بعد موافقت با إلی، علی، فی، إن، بعد، معاً، منه، کلمه‌ی موافقت با عنه تا می‌رسد به این معنا که می‌گوید لامی داریم به نام لام صیرورت، «و تُسمّی لامُ العاقبة و لام المآل» بعد این آیه شریفه را مثال می‌زند «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا»، حالا اگر بگوئیم مراد از غایت همین است که عاقبت یا مآل و آنچه عاقبت و نتیجه است. مثلا می‌گوئیم «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُون‏»، یعنی غایت خلقت همان عبادت است. عاقبت و نتیجه‌ی این خلقت همان است که مردم خدای تبارک و تعالی را عبادت کنند. بگوئیم منظور این است که ظاهرش هم همین باید باشد ولو تعبیر به غایت نیامده می‌گویند لام صیرورت و لام صیرورت غیر از لام تعلیل است، با لام تعلیل فرق دارد، این خودش نکته‌ای است.

اینجا می‌گوید گاهی اوقات لام در تعلیل استعمال می‌شود، ‌تعلیل در جایی است که بگوئیم این علت است. «الخمر حرام لأنه مسکر»  این علّت برای حرمت خمر است نه عاقبتش! نمی‌شود بگوئیم این عاقبت و مآل این است، نه. این علّت برای این حکم است «الخمر حرام لأنه مسکر» بین لام تعلیل و لام عاقبت و مآل و صیرورت فرق است.

تفاوت بین غایت و اراده

حالا این نکته که آیا اراده را هم می‌توانیم جزء همین عاقبت قرار بدهیم یا جزء یکی از اینها؟ ظاهرش این است که اصلاً نیست، لام اراده آنطوری که مرحوم آشتیانی گفته نیست. ایشان مثالی که برای لام اراده می‌زند «يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت‏» است، بعد می‌فرماید در این آیه شریفه «وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّين‌‌» این لام هم لام اراده است. چه چیزی در ذهن مرحوم آشتیانی در فرق بین غایت و اراده است؟ در جلسه‌ی گذشته عرض کردیم که ممکن است فرق در ذهن ایشان این بوده که غایت بالنسبة إلی کل فعلٍ هست. می‌گوئیم غایت این نماز چیست؟ غایت این وضو چیست؟ غایت حج چیست؟ اما اراده مربوط به مجموع این واجبات است، این احتمال هست، البته به نظر می‌رسد که این احتمال خیلی احتمال قوی و روشنی نباشد.

اما یک احتمال دیگری هم در ذهن می‌آید و آن این است که غایت را مربوط به آن فعلی که دیگری می‌خواهد انجام بدهد ما قرار بدهیم، یعنی بگوئیم شما این کار را بکن تا سالم شوی، این سلامت نتیجه و چیزی است که مربوط به خود این شخص است اما در لام اراده بگوئیم مقصود این است که این مراد و مطلوب برای متکلّم است و اصلاً شاید یک فعلی که بگوئیم این مراد از این فعل مستقیماً خارج بشود اولاً و بالذات نیست. بیائیم بگوئیم غایت اثرٌ مترتبٌ علی الفعل و اسنادش به فاعل است، می‌گوئیم این دارویی که می‌خوری به چه هدفی است؟

می‌گوید به هدفی که من سالم شوم می‌شود لام غایت، للسلامة. اما لام اراده اثرٌ للمتکلم مسندٌ إلی المتکلم. می‌گوئیم این دین را چرا آوردید؟ «لهدایة الناس» درست است از جهت لغوی می‌شود هدایت را به عنوان غایت ذکر کرد ولی اینجا آنچه هست اسنادش به خود متکلم است. متکلم می‌خواهد هدایت در عالم خارج واقع شود نه اینکه بگوئیم این فعلی که انجام می‌دهی برای این است. بگوئیم این دین احکام دارد، اخلاق دارد، اعتقادات دارد، تمام اینها برای هدایت است، «لهدایة الناس». این لام، لام اراده می‌شود. یعنی چه؟ یعنی اینکه این مطلوب و این هدایت اسناد به آن کسی که این دین را آورده، نه اینکه بگویم این کاری که من دارم انجام می‌دهم خودش برای هدایت من موثر است یا مثلاً این غایت هدایت است، نه! این مجموع دین برای هدایت است.

ما هر چه فکر کردیم بین لام غایت و اراده چه فرقی می‌شود گذاشت؟ این فرق بهتر از آن فرقی است که قبلاً عرض کردیم. قبلاً گفتیم بگوئیم غایت بالنسبة إلی کل فعلٍ فعلٍ است، اما اراده نسبت به مجموع است، اگر این شد می‌گوئیم این اخلاص مربوط به مجموع است. مجموعاً برای توحید باید باشد، نه اینکه این در این فعل شرطیت داشته باشد.

تا اینجا دو محور را راجع به آیه عرض کردیم.

محور سوم بحث در آیه: حصر در آیه

محور سوم را که باز مرحوم آشتیانی اشاره می‌کند، می‌فرماید استدلال به این آیه در صورتی است که این حصر هم مربوط به قید باشد و هم مربوط به مقیّد باشد، در حالی که آیه ظهور در حصر در قید دارد. بیان ذلک این است، اگر ما گفتیم آیه اصلاً کاری به لیعبدوا ندارد و آیه مربوط به قید است یعنی «ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين‏» به این معناست که «ما اُمِروا به ایقاعُ العبادة بوجهٍ من الوجوه إلا علی وجه الاخلاص». اگر اینطور گفتیم که حصر مربوط به قید شود یعنی هیچ عبادتی را افراد(اهل کتاب) نباید بیاورند، مگر مخلصا، بعد می‌گوید «تدل علی وجوب الاخلاص علیهم فی کل عبادةٍ، لا علی کون ما امروا به یجب فیها قصد القربة» دلالت بر این ندارد که در عبادات یا در مأمورٌ به ها قصد قربت لازم است. این در فرضی که بخواهیم به این آیه شریفه برای شرطیت قصد قربت در واجبات تمسک کنیم.

اگر ما گفتیم حصر به قید می‌خورد می‌گوییم کجایش دلالت دارد بر شرطیت قصد قربت در واجبات. می‌گوید عباداتی که می‌خواهید انجام بدهید فقط باید به نحو مخلصاً له الدین انجام بدهید.

بعد می‌فرماید اگر این حصر را ما هم برای قید گرفتیم و هم برای مقیّد؛ هر دو مدعا ثابت می‌شود. گفتیم «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ» «و ما امروا إلا مخلصین له الدین» اگر ما بودیم و همین، یعنی هر مأمورٌ بهی باید علی نحو العبادة باشد «و ما امروا إلا مخلصین» هم که همان مدعای دیگر را اثبات می‌کند. لذا می‌فرماید نتیجه‌ی این اشکال این است که ما اگر حصر را برای قید قرار دادیم، فقط مدعای اول اثبات می‌شود. مدعای دوم که متأخرین دنبال آن هستند که قصد قربت در هر واجبی معتبر است اثبات نمی‌شود اما اگر حصر را هم مربوط به قید قرار دادیم و هم مربوط به مقیّد، هر دو مدعا ثابت می‌شود.

اشکال چهارم

اشکال چهارم که باز این هم در کلمات شیخ و آشتیانی و عده‌ی دیگری آمده این است: حالا اگر اولا ما بپذیریم که این لام لامِ غایت است و ثانیا بگوئیم عبادت در مقابل معامله است، و ثالثا مراد از اخلاص، خلوص از ریا است می‌فرماید: اما باز ما نمی‌توانیم از آیه شریفه شرطیت قصد قربت در هر واجبی را استفاده کنیم، چرا؟ می‌فرماید ما اگر لام را لام غایت گرفتیم «یعبدوا» را هم در مقابل معاملات گرفتیم، اخلاص را هم اخلاص از ریا گرفتیم معنای آیه چه می‌شود؟ بعد هم بگوئیم مراد از امروا یعنی در شریعت سابقه.

معنای آیه می‌شود «ما اُمِروا فی الشریعة السابقة بشیءٍ من الأشیاء إلا لغایة عبادةِ الله علی وجه الاخلاص». اهل کتاب به هیچ چیزی امر نشدند «إلا لغایة عبادةِ الله علی وجه الاخلاص بمعنی أن الغایة فی نظر الشارع ترتّب عبادة الله علی وجه الاخلاص». غایت از اینها این است که عبادت خدا به نحو اخلاص بر اینها مترتب شود. می‌فرمایند ما اگر آمدیم اینطور گفتیم، کجای این دلالت دارد بر اینکه قصد قربت در هر واجبی معتبر است.

نظیر این در عبارت خود مرحوم شیخ هم در رسائل[1] وجود دارد که شیخ می‌فرماید آیه می‌فرماید غرض اصلی خدای تبارک و تعالی از تشریع همه‌ی این واجبات این است که عبادت خدا مخلصاً له الدین باشد، این غرض خداست. اما به این معنا نیست که در هر فعلی قصد قربت معتبر است.

به تعبیری که مرحوم شیخ دارد می‌فرماید منافات ندارد بعضی از این واجبات یا کل این واجبات، من قبلاً در ذهنم این بود که در نسخه‌ی اصلی فقط بعض دارد. کل را هم دیدم در نسخه‌ی چاپ رحمت الله دارد، تمامش توسلی باشد. یعنی مرحوم شیخ و به تبع ایشان مرحوم آشتیانی می‌فرماید: ممکن است تمام این «ما امروا» توسلی باشد اما مع ذلک غایت عبادت الله علی وجه الاخلاص باشد.

می‌گوئیم این واجباتی که الآن هست ولو در صحّت این واجبات قصد قربت معتبر نیست، اگر این واجب را آوردید بدون قصد قربت واجب انجام شده، اگر دفن میّت را بدون قصد قربت انجام دادی واجب انجام شده، ولو قصد قربت هم نکرده باشی، اما منافات ندارد که تمام این احکام شریعت توسلی هم باشند و این غایت هم بر آن مترتب شود. تعبیری که مرحوم شیخ دارد می‌فرماید: «مقتضی ذلک» که تشریع واجبات «لأجل تحقّق العبادة علی وجه الاخلاص و مرجع ذلک إلی کونه لطفاً» که این را معنا می‌کنیم یعنی چه؟ «و لا ینافی ذلک کون بعضها أو کلها توسلیا لا یعتبر فی سقوطه قصد القربة».

مرحوم آشتیانی در توضیح این مطلب می‌گوید:[2] «إنّ الفائدة فی نظر الشارع فی أمر الامم السابقه بالواجبات هی سببیة فعلها للتقرّب إلی الواجب العقلی» می‌فرماید: فایده و غرضی که شارع از این واجبات دارد این است که این فعل واجبات سبب برای یک واجب عقلی می‌شود. ‌واجب عقلی چیست؟ واجب عقلی قرب به خداست. اصلاً ما یک واجب عقلی داریم به نام قرب إلی الله، بالأخره خدای تبارک و تعالی، خالق، ‌رازق و شارع است. یکی از احکام عقلیه این است که «القرب إلی الخالق حسنٌ، تقرّب إلی الباری و الخالق و الرازق حسنٌ». بعد می‌گوید این مطلبی که در اصول زیاد شنیدید که احکام شرعیه و سمعیه الطافٌ فی الاحکام العقلیة.

مرحوم آشتیانی می‌گوید بعضی‌ها این را بدجور معنا کردند، دیگران می‌گویند عقل می‌گوید هر فعلی که حسن هست یجب اتیانه، یا اتیانش هم حسن است و هر فعلی که قبیح است اگر فاعلش انجام داد آن فاعلش هم باید مزمت شود، هر فعلی که حسن است اگر فاعلش انجام داد باید مدح شود، این را عقل می‌فهمد اما عقل نمی‌داند در نماز صبح دو رکعتی حسن وجود دارد، این را چه کسی باید بیان کند؟ شارع. بسیاری از این احکامی که ما داریم در عبادات و در معاملات، خیلی‌هایش را عقل نمی‌تواند ملاک را در آن درک کند، عقل کلی‌اش را می‌گوید : الفعل حسنٌ، اما اینکه آیا در این فعل عدل وجود دارد یا نه؟ نمی‌تواند درک کند، اینکه ولایت به مرد داده شود یا زن؟ عقل نمی‌تواند بفهمد اگر به مرد داده شود این مطابق عدل است. اما کلی‌اش را می‌فهمد.

دیگران می‌گویند ما یک احکام عقلیه داریم، احکام عقلیه این است که هر فعلی که حسن هست فاعلش اگر انجام داد استحقاق مدح دارد، اما عقل نمی‌تواند بفهمد کدام فعل حسن است، این شرع است که آن وجود ملاک در فعل را تبیین می‌کند، مرحوم اشتیانی می‌فرماید به نظر ما این تفسیر برای این جمله غلط است، شاید در ذهن خیلی از شماها همین بود که اصلاً تفسیر این جمله همین است. اما مرحوم اشتیانی می‌فرماید نه، این نیست که بگوئیم شارع آمده کشف وجود یک ملاکی را در یک فعلی کرده و از این جهت احکام شرعیه لطف می‌شوند در مورد احکام عقلیه.

اصلاً حکم عقلی را می‌برد غیر از مسئله‌ی العدل حسنٌ و الظلم قبیحٌ، حکم عقلی چیست؟ القرب إلی الله حسنٌ. حالا عین تعبیر ایشان را بگوئیم که می‌فرماید واجبات سمعیه فعلش من جهة ما یترتب علیها موجبٌ للقرب إلی فعل المحسّنات العقلیة می‌گوید ما یک محسنات عقلیه داریم که جلوگیری از فحشاء و منکر است، اما خود عقل بلد نیست که به چه وسیله‌ای باید از این جلوگیری شود، شارع می‌فرماید الصَّلاةَ تَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَر، بحث در این نیست که بگوئیم عقل بگوید این ملاک در اینجا هست و در اینجا نیست، نفهمد این ملاک را درک کند، عقل یک حکم کلی دارد، کلّ ما هو موجبٌ للقرب إلی الله، شارع می‌گوید تمام این واجبات توسلی موجبٌ للقرب إلی الله است. شارع بیان می‌کند، می‌گوید اگر در شریعت در هیچ واجبی قصد قربت معتبر نبود، اما مردم هم می‌گفتند این واجب را داریم انجام می‌دهیم، این خود به خود موجب قرب إلی الله می‌شود.

بین اینکه بگوئیم در این فعل قصد قربت به عنوان یکی از شرایط لازم است و اینکه بگوئیم این فعل را اگر کسی بدون قصد قربت آورد اما ماهیّتش انسان را نزدیک به خدا می‌کند فرق وجود دارد. آنچه که این آیه دلالت دارد این است که آیه می‌فرماید و ما امروا یعنی هر واجباتی که دارند، غایتش عبادت الله علی وجه الاخلاص است، اما به این معنا نیست که قصد القربة فی کل واجبٍ معتبرٌ.

پس اینکه شیخ در اینجا فرمود و مرجع ذلک إلی کونه لطفاً، این الاحکام السمعیة یا الاحکام الشرعیة الطافٌ فی الاحکام العقلیة، این بیانی که از آشتیانی عرض کردیم. من قبول نمی‌کنم که آن بیان قبلی هم غلط است بلکه این بیان دقیق‌تر از آن است.

اشکال پنجم

اشکال پنجمی هم در استدلال به این آیه مرحوم سید دارد که می‌فرماید شما از آیه استفاده کردید اخلاص در عبادت معتبر است. قبلاً‌ عرض کردم سید بحث را در مسئله‌ی قصد قربت نبرده بلکه برده در مسئله‌ی اعتبار اخلاص در عبادت و عدم وجود ریا. سید می‌گوید خیلی خوب، بر فرض آیه دلالت دارد که در هر عبادتی اخلاص معتبر است، اما از آن استفاده می‌کنیم به نحو وجوب نفسی واجب است یا وجوب شرطی. «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين‏» از آیه استفاده می‌کنیم الاخلاص فی کل عبادةٍ معتبرٌ اما به نحو تعدد مطلوب، به نحو واجب نفسی، نه اینکه به عنوان واجب شرطی باشد، ما از آیه اخلاص را به نحو وجوب شرطی نمی‌توانیم استفاده کنیم در حالی که مدعا این است که اخلاص به نحو وجوب شرطی باشد.

اشکال ششم

آخرین اشکال که خود شیخ دارد و دیگران هم دارند در مورد «ذلِكَ‏ دِينُ الْقَيِّمَة» می‌فرماید: با این ذیلی که آِیه دارد ما دیگر نیازی به استصحاب نداریم.

قیّم به دو معناست: یکی به معنای ثابت است و یکی به معنای حق است. اگر گفتیم «ذلِكَ‏ دِينُ الْقَيِّمَة، دین الثابتة التی لا تنسخ» ‌به این معناست که آن احکام منسوخ نشده و ما دیگر نیازی به استصحاب نداریم. این ثمره مواجه با این شش هفت تا اشکال بود. آن ثمره‌ای که خود ما ذکر کردیم به نظر من هیچ اشکالی بر آن وارد نیست که همان مسئله‌ی قتل مرتد است. حالا نظر ما این است و شما ممکن است اشکال داشته باشید.

مرحوم شیخ سه چهار تا آیه‌ی دیگر را هم بحث کرده؛ این را خود شما مراجعه بفرمایید، ثمرات خوب فقهی دارد و هم بحث‌های تفصیلی در آن هست و هم بحثهای فقهی، ان‌شاء‌الله از فردا بحث اصل مثبت را شروع می‌کنیم.


وصلّی الله علی محمد و آله الطاهرین



ش
[1] ـ منها إثبات وجوب نية الإخلاص في العبادة بقوله تعالى حكاية عن تكليف أهل الكتاب «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ
و يرد عليه بعد الإغماض عن عدم دلالة الآية على وجوب الإخلاص بمعنى القربة في كل واجب و إنما تدل على وجوب عبادة الله خالصة عن الشرك و بعبارة أخرى وجوب التوحيد كما أوضحنا ذلك في باب النية من الفقه أن الآية إنما تدل على اعتبار الإخلاص لا على وجوب الإخلاص عليهم في كل واجب و فرق بين وجوب كل شي‌‌ء عليهم لغاية الإخلاص و بين وجوب قصد الإخلاص عليهم في كل واجب.
و ظاهر الآية هو الأول و مقتضاه أن تشريع الواجبات لأجل تحقق العبادة على وجه الإخلاص و مرجع ذلك إلى كونها لطفا و لا ينافي ذلك كون بعضها بل كلها توصليا لا يعتبر في سقوطه قصد القربة.
و مقتضى الثاني كون الإخلاص واجبا شرطيا في كل واجب و هو المطلوب فتأمل.
هذا كله مع أنه يكفي في ثبوت الحكم في شرعنا قوله تعالى وَ ذلِكَ‏ دِينُ الْقَيِّمَة بناء على تفسيرها بالثابتة التي لا تنسخ. (فرائد الاصول، ج‌‌2، ص: 657)
[2] ـ و أمّا ثالثا: فلأنّه على فرض تسليم كون اللّام للغاية و جعل المراد من العبادة و الإخلاص بالمعنى المذكور في تقريب الاستدلال نقول إنّه لا دلالة للآية على المدّعى أيضا، لأنّ المحصّل منها على هذا التّقدير أنّهم ما أمروا في الشّريعة السّابقة بشي‌‌ء من الأشياء إلّا لغاية عبادة اللّه على وجه الإخلاص، بمعنى أنّ الغاية في نظر الشّارع في أمرهم بها هو ترتّب عبادة اللّه على وجه الإخلاص على إتيانهم بها لما فيها من المصالح المقتضية لتكميل نفوسهم الموجبة لذلك.
و هذا المعنى كما ترى لا دخل له بوجوب قصد القربة عليهم في كلّ واجب، بل لا ينافي كون جميع الواجبات في شريعتهم توصّليّا لا يشترط فيها قصد التّقرب أصلا، إذ حاصل المعنى المذكور يرجع إلى أنّ الفائدة في نظر الشارع في أمر الأمم السّابقة بالواجبات هي سببيّة فعلها للقرب إلى الواجب العقلي و هي عبادة اللّه بقصد التّقرب،
و هذا معنى ما تقرّر عند العدليّة : أنّ الواجبات السّمعيّة (الشَّرعِیَّةَ) بأسرها لطف (اَلطافُُ) في الواجبات العقليّة من حيث إنّ فعلها من جهة ما يترتّب عليها يوجب القرب إلى فعل المحسّنات العقليّة و ترك المقبّحات العقليّة كما قضى به قوله جلّ شأنه و عزّ اسمه: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى‌‌ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ و بما عرفت ينبغي أن يفسّر القضيّة المعروفة لا بما قد يرتكبه المتعسّف الخالي عن التّأمّل من أنّ معناها كون فعل الواجبات السّمعيّة موجبة للوصول إلى ما فيها من المصالح المقتضية لإيجاب الشارع الفعل بحكم العقل من باب كونه حكيما لطيفا، إذ نفس ما في الفعل ليس طاعة و معصية حتّى يكون الفعل المحصّل له لطفا، مع أن معنى اللّطف هو القرب لا الوصول كما لا يخفى. (بحر الفوائد فى شرح الفرائد، ج‌‌7، ص: 299)

http://fazellankarani.com/persian/lesson/8226/




درباره : حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : بررسی دیدگاه مرحوم آشتیانی در رابطه با لام اراده+آیت الله محمد جواد فاضل لنکرانی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , قم , خارج فقه , آیه 5 سوره بیّنه , وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّکاةَ وَ ذلِکَ دينُ الْقَيِّمَةِ , بحث در این آیه شریفه «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين‏ حُنَفاء . سوره بیّنه آیه 5.» است , ما مراجعه کردیم به مغنی ابن هشام، آنجا در معانی‌ که برای لام ذکر می‌کند حرفی از لام اراده نمی‌زند. در آن 22 معنایی که از موارد استعمال لام هست این معنا که لام برای این اراده است را ذکر نمی‌کند. ,


نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند 1397 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 78 |


نوشته شده در سه شنبه 21 آذر 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 75 |

 

***نسيم معرفت***

 


 

**تفسيرآيه 58 ازسوره نساء(اهميت امانت و قضاوت)

 


 

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي‏ أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ کانَ سَميعاً بَصيراً(آيه 58 از سوره نساء) .

 

خداوند به شما فرمان مى‏دهد كه امانتها را به صاحبان آن برسانيد و هنگامى كه ميان مردم داورى مى‏كنيد از روى عدالت داورى كنيد ، خداوند پند و اندرزهاى خوبى به شما مى‏دهد ، خداوند شنوا و بيناست.

 


 

شان نزول:

 

در تفسير مجمع البيان و بعضى ديگر از تفاسير اسلامى نقل شده كه اين آيه زمانى نازل گرديد كه پيامبر   (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)  با پيروزى كامل وارد شهر مكه گرديد ، عُثمان بن طلحه را كه كليددار خانه كعبه بود احضار كرد و كليد را از او گرفت ، تا درون خانه كعبه را از لَوث وجود بتها پاك سازد ، عباس عموى پيامبر (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)  پس از انجام اين مقصود تقاضا كرد كه پيامبر (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) با تحويل كليد خانه خدا به او ، مقام كليددارى بَيتُ الله كه در ميان عرب يك مقام برجسته و شامخ بود ، به او سپرده شود ( گويا عباس ميل داشت از نفوذ اجتماعى و سياسى برادرزاده خود به نفع شخص خويش استفاده كند ) ولى پيامبر (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)  بر خلاف اين تقاضا پس از تطهير خانه كعبه از لَوث بتها درِ خانه را بست و كليد را به عُثمان بن طلحه تحويل داد ،  و  آيه مورد بحث را تلاوت مى‏ نمود :  إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي‏ أَهْلِها ... و  اين در حالي بود كه هنوز «عثمان بن طلحه » مسلمان نشده بود.

 


 

دو قانون مهم اسلامى

 


 

آيه فوق گرچه همانند بسيارى از آيات در مورد خاصى نازل شده ولى بديهى است يك حكم عمومى و همگانى از آن استفاده مى‏شود ، و صريحا مى‏گويد : خداوند به شما فرمان ميدهد كه امانتها را به صاحبان آنها بدهيد. (إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلي‏ أَهْلِها ....)  روشن است امانت معنى وسيعى دارد و هر گونه سرمايه مادى و معنوى را شامل مى‏شود و هر مسلمانى طبق صريح اين آيه وظيفه دارد كه در هيچ امانتى نسبت به هيچكس ( بدون استثناء ) خيانت نكند ، خواه صاحب امانت ، مسلمان باشد يا غير مسلمان ، و اين در واقع يكى از مواد اعلاميه حقوق بشر در اسلام است كه تمام انسان‏ها در برابر آن يكسانند ، قابل توجه اينكه در شان نزول فوق ، امانت تنها يك امانت مادى نبود و طرف آن هم يكنفر مشرك بود . 

 

در قسمت دوم آيه ، اشاره به دستور مهم ديگرى شده و آن مسئله عدالت در حكومت و قضاوت است. آيه مى‏گويد خداوند نيز به شما فرمان داده كه به هنگامى كه ميان مردم قضاوت و حكومت مى‏كنيد ، از روى عدالت حكم كنيد وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ ...  سپس براى تاكيد اين دو فرمان مهم ميگويد : خداوند پند و اندرزهاى خوبى بشما ميدهد ( إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُکُمْ بِهِ) باز تاكيد مى‏كند و مى‏گويد : در هر حال خدا مراقب اعمال شما است ، هم سخنان شما را مى‏ شنود و هم كارهاى شما را مى‏بيند ( إِنَّ اللَّهَ کانَ سَميعاً بَصيراً)  اين قانون نيز ، يك قانون كلى و عمومى است و هر نوع داورى و حكومت را چه در امور بزرگ و چه در امور كوچك بوده باشد شامل مى‏شود ، تا آنجا كه در احاديث اسلامى مى‏خوانيم : روزى دو كودك خردسال ، هر كدام خطى نوشته بود ، و براى داورى در ميان آنها و انتخاب بهترين خط به حضور امام حسن (عليه‏ السلام‏) رسيدند ، على (عليه ‏السلام‏) كه ناظر اين صحنه بود فورا به فرزندش گفت : يَا بُنَيَّ اُنْظُر کَيْفَ تَحْکُمُ فَإنَّ هذا حُکْمٌ وَالله ُسائِلُکَ عَنْهُ يَوْمَ القِيامَةِ  ( تفسير مجمع البيان جلد 1 ذيل آيه 58 از سوره نساء )  فرزندم ! درست دقت كن ، چگونه داورى مى‏كنى ، زيرا اين خود يك نوع قضاوت است و خداوند در روز قيامت در باره آن از تو سؤال ميكند !  اين دو قانون مهم اسلامى ( حفظ امانت و عدالت در حكومت ) زيربناى يك جامعه سالم انسانى است و هيچ جامع ه‏اى خواه مادى يا الهى بدون اجراى اين دو اصل ، سامان نمى‏ يابد .

 

اصل اول مى‏گويد : اموال ، ثروتها ، پستها ، مسئوليتها ، سرمايه ‏هاى انسانى ، فرهنگها و ميراث هاى تاريخى ، همه امانتهاى الهى هستند كه بدست افراد مختلف در اجتماع سپرده مى‏شود ، و همه موظفند كه در حفظ اين امانات و تسليم كردن آن به - صاحبان اصلى آن بكوشند ، و به هيچ وجه در اين امانتها خيانت نشود . از طرفى هميشه در اجتماعات ، برخوردها و تضادها و اصطكاكِ منافع وجود دارد كه بايد با حكومت عادلانه ، حل و فصل شود تا هر گونه تبعيض و امتياز نابجا و ظلم و ستم از جامعه برچيده شود.

 

 

 

همانطور كه در بالا گفته شد ، امانت منحصر به اموالى كه مردم به يكديگر مى‏ سپارند نيست ، بلكه دانشمندان نيز در جامعه امانت‏دارانى هستند كه موظفند حقايق را كتمان نكنند ، حتى فرزندان انسان امانتهاى الهى هستند كه اگر در تعليم و تربيت آنان كوتاهى شود ، خيانت در امانت شده ، و از آن بالاتر وجود و هستى خودِ انسان و تمام نيروهائى كه خدا به او داده است امانت پروردگارند كه انسان موظف است در حفظ آنها بكوشد ، در حفظ سلامتِ جسم و سلامتِ روح و نيروى سرشار جوانى و فكر و انديشه كوتاهى نكند و لذا نمى ‏تواند دست به انتحار  و خود کشي و يا ضرر به - خويشتن بزند ، حتى از بعضى از احاديث اسلامى استفاده مى‏شود كه علوم و اسرار و ودايعِ امامت كه هر امامى بايد به امام بعد بسپارد در آيه فوق داخل است ( و جز امانت ها محسوب مي گردند ).

 

قابل توجه اينكه در آيه فوق ، مسئله اداى امانت ، بر عدالت ، مقدم داشته شده ، اين موضوع شايد به خاطر آن است كه مسئله عدالت در داورى ، هميشه در برابر خيانت لازم مى‏شود ، زيرا اصل و اساس اين است كه همه مردم امين باشند ، ولى اگر فرد يا افرادى از اين اصل منحرف شدند نوبت به عدالت مى‏رسد كه آنها را به وظيفه خود آشنا سازد.

 


 

اهميت امانت و عدالت در اسلام

 


 

در منابع اسلامى به قدرى در باره اين موضوع تاكيد شده كه در مورد ساير احكام كمتر ديده مى‏شود :

 


 

1 -از امام صادق (عليه ‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : «لَا تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُكُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ فَإِنَّ ذَلِكَ شَيْ‌ءٌ اعْتَادَهُ فَلَوْ تَرَكَهُ اسْتَوْحَشَ لِذَلِكَ وَ لَكِنِ انْظُرُوا إِلَى صِدْقِ حَدِيثِهِ وَ أَدَاءِ أَمَانَتِهِ‌»[تفسير نورالثقلين ، ج 1، ص 496، اصول كافى ج 2، ص 105 حديث 13] : ( تنها ) نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنيد ، زيرا ممكن است عادتى براى آنها شده باشد كه از ترك آن ناراحت شوند ، ولى نگاه به راستگوئى در سخن و اداء امانت آنها كنيد.

 


 

2 -در حديث ديگرى از امام صادق (عليه ‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : اگر على (عليه ‏السلام‏) آن همه مقام در نزد پيامبر (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) پيدا كرد به خاطر راستگوئى در سخن و اداء امانت بود .

 


 

3 -در حديث ديگرى از امام صادق (عليه ‏السلام‏) نيز نقل شده كه به يكى از دوستان خود فرمود : اِنَّ ضارِبَ عَلِىٌّ بِالسَّيْفِ وَ قاتِلَه لَوْ اِئْتَمَنَنِى وَ اسْتَنْصَحَنِى وَ اسْتَشارَنِى، ثُمَّ قَبِلتُ ذلِكَ مِنْهُ، لاَدَّيْتُ اِلَيْهِ الاَْمانَةَ [مجموعه وَرّام، جلد 1، صفحه 20.]: اگر قاتل علىّ (عليه‏ السلام‏) امانتى پيش من مى‏ گذاشت و يا از من نصيحتى مى‏خواست و يا با من مشورتى مى‏كرد و من آمادگى خود را براى اين امور اعلام مى‏داشتم ، قطعا حق امانت را ادا مى‏ نمودم.

 


 

4 -در رواياتى كه در منابع شيعه و اهل تسنن از پيغمبر گرامى اسلام (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) نقل شده اين گفتار بزرگ مى ‏درخشد : آيَةُ الْمُنَافِقِ ثَلاثٌ إِذَا حَدَّثَ كَذَبَ ، وَإِذَا وَعَدَ أَخْلَفَ ، وَإِذَا اؤْتُمِنَ خَانَ: نشانه منافق سه چيز است دروغگوئى ، پيمان ‏شكنى ، و خيانت در امانت.  ( نهج الفصاحه ص2 حدیث 7 -صحیح مسلم، کتاب الایمان، ح 89 -  الترغيب و الترهيب : 4 / 9 / 13.)

 


 

5 -پيغمبر اكرم (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) به على (عليه ‏السلام‏) فرمود : هنگامى كه طرفينِ نزاع نزد تو مى‏ آيند حتى در نگاه كردن به آن دو ، و مقدار و چگونگى سخنان كه به آنها مى‏گوئى ، مساوات و عدالت و برابری را رعايت كن ( سَوِّ بَينَ الخَصمَينِ فِى لَحظِكَ وَ لَفظِكَ).

 

6- [ در مورد شش نفر از پيامبران بزرگ الهى جمله «اِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ اَمِينٌ» من براى شما فرستاده امينى هستم» در آيات قرآن  آمده است :   1- نوح  (شعراء ـ 107)  2- هود (شعراءـ 125)  3- صالح (شعراء ـ 143)  4-  لوط (شعراء ـ 162)  5- شُعَيب (شعراء ـ 178)  6-  موسى (دخان ـ 18)  و  اين  نشان از اهميت مسئله امانت و امانتداريمي باشد كه در كنار امر رسالت قرار گرفته است، و بدون آن هرگز اعتماد امت ها به رسولان و پيامبران جلب نمى شود.]  

 

7- در حديثى از رسول خدا  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) خطاب به على(عليه السلام) مى خوانيم كه فرمود: «يا اَبَالْحَسَنِ اَدِّ الاَمانَةَ اِلَى الْبَرِّ وَ الْفاجِرِ فِى ما قَلَّ وَجَلَّ حَتّى فِى الخَيْطِ وَ الَْمخِيطِ : اى ابوالحسن! امانت را چه مربوط به شخص نيكوكار باشد يا بدكار، چه كم باشد چه زياد به صاحبش برسان، حتى اگر نخ و سوزن باشد .  ( بحارالانوار، جلد 74، صفحه 273.)

 

8-   پيامبر اكرم  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)    فرمود:  «لا اِيْمانَ لِمَنْ لا اَمانَةَ لَهُ : كسى كه امانت را رعايت نمى كند ايمان ندارد .( بحارالانوار، جلد 74، صفحه 273.)

 

9-  امام سجاد(عليه السلام) در باره اهميت امانت  تعبير عجيبى دارد. به شيعيانش  فرمود: «عَلَيْكُمْ بِاداءِ الاَْمانَةِ فَوالَّذِى بَعَثَ مُحَمّداً  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)  بِالحَقِّ نَبِيّاً لَوْ اَنَّ قاتِلَ اَبِىَ الْحُسَيْنِ ابْنِ عَلِىٌّ(عليهما السلام) اَئْتَمَنَنِى عَلَى السَّيْفِ الَّذِى قَتَلَهُ بِهِ لاََدَّيْتُهُ اِلَيْهِ : به شما باد به اداء امانت، سوگند به آن كس كه محمد  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) را به حق پيامبرِ خويش قرار داد، اگر قاتل پدرم حسين(عليه السلام)شمشيرى را كه با آن پدرم را شهيد كرد نزد من امانت مى سپُرد (و من امانت او را قبول مى كردم) در امانتش خيانت نمى نمودم»  ( بحارالانوار، جلد 72، صفحه 114، حديث 3. )

 

10-  على(عليه السلام) در باره  امانت فرمود :  «اَلاَْمانَةُ تَجُرُّ الرِّزْقَ وَ الْخِيانَةُ تَجُرَّ الْفَقْرَ : امانت رزق و روزى مى آورد، و خيانت مايه فقر است».  (بحار، جلد 78، صفحه 60.)

 

11-  وَ الَّذينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ .    و آنها که امانتها و عهد خود را رعايت مي کنند(سوره مؤمنون آيه 8 و نيز سوره معارج آيه 32)

 


 

تفسير نمونه ج : 3ص : 430 .

 


 

** تنظيم و اصلاح و مختصري اضافات : توسط استاد سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي 

 


 

http://www.andisheqom.com/public/application/index/viewData?c=8236&t=article




درباره : حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,تفسیرقرآن ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تفسيرآيه 58 ازسوره نساء(اهميت امانت و قضاوت) سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , تفسیرقرآن , آیه 58 سوره نساء ,


نوشته شده در یکشنبه 31 مرداد 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 231 |

***نسيم معرفت***

گل تقديم شماتفسير آيه 10 و 11 و 12  از سوره اَلسَّجدة


**وَ قَالُوا أَ ءِذَا ضلَلْنَا فى الأَرْضِ أَ ءِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِيدِبَلْ هُم بِلِقَاءِ رَبهِمْ كَفِرُونَ.(10)


آنها گفتند : آيا هنگامى كه ما مرديم و در زمين گم شديم آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت ؟ ! ولى آنها لقاى پروردگارشان را انكار مى‏كنند ( و مى‏خواهند با انكار معاد آزاد باشند و به هوسرانى خويش ادامه دهند).


**قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِى وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ(11)


بگو : فرشته مرگ كه بر شما مامور شده ( روح ) شما را مى‏گيرد ، سپس به سوى پروردگارتان باز مى‏گرديد.

 

**وَ لَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسوا رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصرْنَا وَ سمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صلِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ .(12)


و اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زير افكنده ، مى‏گويند : پروردگارا ! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم ، ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوريم ، ما به قيامت ايمان داريم!


ندامت و تقاضاى بازگشت


اين آيات با بحث گويائى در باره معاد آغاز مى‏شود ، سپس حال مجرمان را در جهان ديگر بازگو مى‏كند ، و مجموعا تكميلى است براى بحث هاى گذشته كه پيرامون مبدأ سخن مى‏گفت ، زيرا مى‏دانيم بحث از مبدأ و معاد در قرآن مجيد غالبا توأم با يكديگر است.

نخست مى‏گويد : آنها گفتند آيا هنگامى كه ما مُرديم و خاك شديم و در زمين گم شديم ، آفرينش تازه‏اى خواهيم يافت ؟ ! ( وَ قالُوا أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ أَ إِنَّا لَفي‏ خَلْقٍ جَديدٍ بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرُونَ  ) .

تعبير به گم شدن در زمين (  ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ ) اشاره به اين است كه انسان پس از مُردن خاك مى‏شود ، همانند ساير خاكها ، و هر ذرّه‏ اى از آن بر اثر عوامل طبيعى و غير طبيعى به گوشه‏ اى پرتاب مى‏شود ، و ديگر چيزى از او باقى به نظر نمى‏رسد تا آن را در قيامت دو باره بازگردانند.

ولى آنها در حقيقت منكر قدرتِ خداوند بر اين كار آنها نيستند بلكه آنها لقاى پروردگارشان را انكار مى‏كنند ( بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ کافِرُونَ ).

آنها مى‏خواهند مرحله لقاى پروردگار كه مرحله حساب وكتاب و ثواب و عقاب است منكر شوند و به دنبال آن آزادى عمل پيدا كنند تا هر چه مى‏خواهند انجام دهند!.

در واقع اين آيه شباهت زيادى با آيات نخستين سوره قيامت دارد آنجا كه مى‏گويد : أَيَحْسَبُ الْإِنسَانُ أَلَّن نَجْمَعَ عِظَامَهُ (3) بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُ (4)  بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ(5)يَسْئَلُ أَيّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ : آيا انسان گمان مى‏كند ما استخوان هاى پراكنده او را جمع نخواهيم كرد ؟ ! ما حتى قادريم ( خطوط ) سر انگشتان او را به نظام نخستين بازگردانيم ! ولى هدف انسان اين است كه ايامى را كه در اين دنيا در پيش دارد ( با انكار قيامت ) به گناه و فجور بگذراند لذا سؤال مى‏كند روز قيامت كَى خواهد بود ؟ ( سوره قيامت - 3 - 6 ) .

بنابر اين آنها از نظر استدلال لنگ نيستند ، بلكه شهوات آنها حجابى بر قلبشان افكنده ، و نيّات سوئشان مانع قبول مساله معاد است ، و گرنه همان خداوندى كه به يك قطعه آهن ربا اين اثر را بخشيده كه ذرات بسيار كوچك آهن را كه در لابلاى خروارها خاك زمين گم شده با يك گردش در ميان خاك ها به خود جذب مى‏كند و به سادگى آنها را جمع مى‏نمايد در ميان ذرّات بدن يك انسان نيز چنين جاذبه متقابلى را ايجاد فرمايد.

چه كسى مى‏تواند انكار كند كه آب هاى موجود در جسم يك انسان ( و اكثر جسم انسان آب است ) و همچنين مواد غذائى آن هر كدام مثلا در هزار سال پيش هر جزئى از آن در گوشه‏ اى از جهان پراكنده بوده است ، هر قطره ‏اى در اقيانوسى و هر ذره‏ اى در اقليمى ، اما آنها از طريق ابر و باران و ديگر عوامل طبيعى جمع شدند و سرانجام وجود انسانى را تشكيل دادند ، چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال اول دو باره گرد هم آيند و بهم پيوندند ؟

آيه بعد پاسخ آنها را از طريق ديگرى بيان مى‏كند ، مى‏گويد : تصور نكنيد شخصيت شما به همين بدن جسمانى شما است ، بلكه اساس شخصيتتان را روح شما تشكيل مى‏دهد ، و او محفوظ است بگو : فرشته مرگ كه مامور شما است ( روح ) شما را مى‏گيرد ، سپس به سوى پروردگارتان باز مى‏گرديد ( قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَك الْمَوْتِ الَّذِى وُكلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ ) .

با توجه به مفهوم (يَتَوَفَّاكُم) كه از ماده تَوَفِّى ( بر وزن تَصَدِّى ) به معنى بازسَتاندن است مرگ به معنى فنا و نابودى نخواهد بود ، بلكه يكنوع قبض و دريافت فرشتگان نسبت به روح آدمى است كه اساسى ‏ترين بخش وجود انسان را تشكيل مى‏دهد.

درست است كه قرآن از معاد جسمانى سخن مى‏گويد و بازگشت روح و جسم مادى را در معاد قطعى مى ‏شمرد ، ولى هدف از آيه فوق بيان اين حقيقت است كه اساس شخصيت انسان اين اجزاى مادى نيست كه تمام فكر شما را به خود مشغول ساخته بلكه همان گوهر روحانى است كه از سوى خدا آمده و به سوى او باز مى‏گردد .

و در يك جمع بندى مى‏توان چنين گفت كه دو آيه فوق به منكران معاد چنين پاسخ مى‏دهد : كه اگر مشكل شما پراكندگى اجزاى جسمانى است كه خودتان قدرت خدا را قبول داريد و منكر آن نيستيد ، و اگر مشكل اضمحلال و نابودى شخصيت انسان بر اثر اين پراكندگى است آن نيز درست نيست چرا كه پايه شخصيت انسان بر روح قرار گرفته .

اين ايراد بى شباهت به  شُبهه معروف آکِل و مأکول نيست ، همان گونه كه پاسخ آن نيز در دو مورد با يكديگر شباهت دارد.

ضمنا توجه به اين نكته نيز لازم است كه در پاره ‏اى از آيات قرآن ، تَوَفِّى و قبض ارواح به خداوند نسبت داده شده (اللَّهُ يَتَوَفَّي الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها) : خداوند جانها را به هنگام مرگ مى‏گيرد ( زمر - 42 ) و در بعضى به مجموعه‏ اى از فرشتگان ،الَّذينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمي‏ أَنْفُسِهِمْ ... : آنها كه فرشتگان قبض روحشان مى‏كنند در حالى كه ستم پيشه‏ اند ... ( نحل - 28).

ودر آيات مورد بحث ، قبض ارواح به ملك الموت ( فرشته مرگ ) نسبت داده شده است.

ولى در ميان اين تعبيرات هيچگونه منافاتى نيست ، ملك الموت معنى جنس را دارد و به همه فرشتگان اطلاق مى‏شود ، و يا اشاره به رئيس و بزرگتر آنها است ، و از آنجا كه همه به فرمان خدا قبض روح مى‏كنند به خدا نيز نسبت داده شده است.

سپس وضع همين مُجرمان كافر و منكران معاد را كه در قيامت با مشاهده صحنه ‏هاى مختلف آن از گذشته خود سخت نادم و پشيمان مى‏شوند چنين مجسم كرده مى‏گويد : اگر ببينى مجرمان را هنگامى كه در پيشگاه پروردگارشان سر به زير افكنده مى‏گويند : پروردگارا ! آنچه وعده كرده بودى ديديم و شنيديم ما پشيمانيم ، ما را باز گردان تا عمل صالح بجا آوريم ، ما به اين جهان قيامت يقين داريم ( در تعجب فرو خواهى رفت ) ( وَ لَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسوا رُءُوسِهِمْ عِندَ رَبِّهِمْ رَبَّنَا أَبْصرْنَا وَ سمِعْنَا فَارْجِعْنَا نَعْمَلْ صلِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ ) .

به راستى تعجب مى‏كنى كه آيا اين افراد سر بزير و نادم و پشيمان ، همان مغروران سركش و چموش هستند كه در دنيا در برابر هيچ حقيقتى سر فرود نمى ‏آوردند ؟ اما اكنون كه صحنه‏ هاى قيامت را مى‏بينند و به مقام شهود مى‏رسند به كلى تغيير موضع مى‏دهند تازه اين تغيير موضع و بيدارى زود گذر است ، و طبق آيات ديگر قرآن اگر به اين جهان باز گردند به همان روش خود ادامه مى‏دهند ( انعام آيه 28 ) .

نَاكِس از ماده نَكس ( بر وزن عَكس ) به معنى وارونه شدن چيزى است و در اينجا به معنى سر به زير افكندن است.

مقدم داشتن  أَبْصرْنَا ( ديديم ) بر سمِعْنَا ( شنيديم ) به خاطر آنست كه در قيامت نخست انسان با صحنه‏ ها روبرو مى‏شود و بعد باز خواست الهى و فرشتگان او را مى‏شنود.

ضمنا از آنچه گفتيم معلوم مى‏شود منظور از مجرمان در اينجا ، كافران و بخصوص منكران قيامتند .

به هر حال اين نخستين بار نيست كه در آيات قرآن با اين مساله روبرو مى‏شويم كه مجرمان به هنگام مشاهده نتائج اعمال و آثار عذاب الهى ، سخت پشيمان مى‏شوند ، و تقاضاى بازگشت به دنيا مى‏كنند ، در حالى كه از نظر سنت الهى چنين بازگشتى امكان پذير نيست ، همانگونه كه بازگشت نوزاد به رحم مادر ، و ميوه جدا شده از درخت به درخت ممكن نخواهد بود.

اين نكته نيز قابل توجه است كه تنها تقاضاى مجرمان بازگشت به دنيا براى انجام عمل صالح است ، و از اين به خوبى روشن مى‏شود كه تنها سرمايه نجات در قيامت اعمال صالح است، اعمالى كه از قلبى پاك و آكنده از ايمان و با خلوص نيت انجام مى‏گيرد.

و از آنجا كه اين همه اصرار و تاكيد براى پذيرش ايمان ، ممكن است اين توهم را ايجاد كند كه خداوند توانائى ندارد نور ايمان را در قلب آنها پرتوافكن كند ، در آيه بعد مى ‏افزايد : و اگر ما مى‏خواستيم حتما به هر كسى [از روى جبر] هدايتش را مى‏داديم ليكن سخن و امر من مُحقق گرديده كه هر آينه جهنم را از همه جنيان و آدميان ( به جهت  ارتکاب گناهان ومعاصي و...)  آکنده  خواهم کرد ( وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا وَلَكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِينَ  . سوره سجده آيه 13 .).

مسلما ما چنين قدرتى داريم ، ولى ايمانى كه از طريق اجبار و الزام ما تحقق يابد ارزش چندانى ندارد ، اراده ما بر اين تعلق گرفته است كه نوع انسان را به اين افتخار نائل كنيم كه مختار باشد ، و راه تكامل را با پاى خويش بسپرد .

نکته ها:


1 - استقلال روح و اصالت آن

نخستين آيه از آيات فوق كه دلالت بر قبض ارواح به وسيله فرشته مرگ دارد از دلائل استقلال روح آدمى است .

زيرا تعبير به تَوَفِّى كه همان دريافت داشتن و قبض كردن است نشان مى‏دهد كه روح پس از جدائى از بدن باقى مى‏ماند ، و نابود نمى‏شود ، و اصولا تعبير از انسان در آيه فوق به روح يا نفس گواه ديگرى بر اين معنى است

زيرا طبق عقيده ماديين ، روح چيزى جز خواص فيزيك وشيميائى سلول هاى مغزى نيست كه با فناى بدن نابود مى‏شود ، درست مانند از بين رفتن حركات عقربه ساعت بعد از نابودى آن. طبق اين عقيده ، روح چيزى نيست كه حافظ شخصيت انسان باشد بلكه جزئى از خواص جسم او است كه با متلاشى شدن جسم از بين مى‏رود .

دلائل فلسفى متعددى بر اصالت و استقلال روح در دست داريم كه ما گوشه‏ اى از آن را ذيل آيه 85 سوره اسراء ( جلد 12 صفحه 254 به بعد ) آورديم منظور در اينجا بيان دليل نقلى بر اين موضوع بود كه آيه فوق ، از آن آيات دال بر اين معنى محسوب مى‏شود.

2 -فرشته مرگ ملك الموت

از آيات مختلف قرآن مجيد استفاده مى‏شود كه خداوند امور اين جهان را بوسيله گروهى از فرشتگان تدبير مى‏كند ، چنانكه در آيه 5 سوره نازعات مى‏فرمايد : (فَالْمُدَبِّراتِ أَمْراً): سوگند به فرشتگانى كه به فرمان خدا تدبير امور مى‏كنند . مى‏دانيم سنت الهى بر اين است كه مشيت خود را از طريق اسباب پياده كند.

و گروهى از اين فرشتگان ، فرشتگان قبض ارواحند كه در آيات 28 و 33 سوره نحل و بعضى ديگر از آيات قرآن به آنها اشاره شده است ، و در رأس آنها ملك الموت قرار دارد.

احاديث زيادى در اين زمينه ، نقل شده كه اشاره به بعضى از آنها از جهاتى لازم به نظر مى‏رسد:

1 -در حديثى از پيامبر گرامى اسلام(صَلَّى ‏اللهُ‏ عَلَيه‏ِ وَآلِهِ‏ وَسَلَّمَ‏)مى‏خوانيم كه فرمود :  الأَمْراضُ وَ الْأَوْجاعُ کُلُّها بَرِيْدٌ لِلْمَوْتِ وَ رُسُلٌ لِلْمَوْتِ! فَاِذا حانَ الْأَجَلُ أَتى مَلَکُ الْمَوْتِ بِنَفْسِهِ فَقالَ يا أَيُّهَا الْعَبْدُ! کَمْ خَبَر بَعْدَ خَبَر؟ وَ کَمْ رَسُول بَعْدَ رَسُول؟ وَ کَمْ بَرِيْد بَعْدَ بَرِيْد؟ أَنَا الْخَبُر الَّذِى لَيْسَ بَعْدِى خَبَرٌ!: : بيماريها و دردها همگى قاصدان مرگ و فرستادگان او هستند ، هنگامى كه عمر انسان به سر مى‏رسد ، فرشته مرگ مى‏آيد ( او از ديدن فرشته مرگ وحشت مى‏كند و آن را بى مقدمه مى ‏پندارد ولى ) او مى‏گويد : اى بنده خدا چه اندازه خبر بعد از خبر و رسول بعد از رسول و پيك بعد از پيك براى تو فرستادم ؟ اما من آخرين خبرم ، و بعد از من ، خبرى نيست ! سپس مى‏گويد : دعوت پروردگارت را اجابت كن خواه از روى ميل و خواه از روى اكراه ! و هنگامى كه فرشته مرگ قبض روح او مى‏كند ، فرياد بستگان بلند مى‏شود او صدا مى‏زند  فَقَالَ : عَلَى مَنْ تَصْرُخُونَ ؟ وَعَلَى مَنْ تَبْكُونَ ؟ فَوَاللَّهِ مَا ظَلَمْتُ لَهُ أَجَلا ، وَلا أَكَلْتُ رِزْقًا ؛ بَلْ دَعَاهُ رَبُّهُ : بر چه كسى فرياد مى‏كشيد ؟ و براى چه كسى اشگ مى‏ريزيد ؟ به خدا سوگند وقت او به پايان رسيده بود ، و تمام روزى خود را دريافت داشته بود ، پروردگارش از او دعوت كرد و او دعوت حق را اجابت نمود . فَلْيَبْكِ الْبَاكِي عَلَى نَفْسِهِ ، فَإِنَّ لِي فِيكُمْ عَوَدَاتٌ وَعَوَدَاتٌ حَتَّى لا أُبْقِيَ مِنْكُمْ أَحَدًا " : اگر مى‏خواهيد گريه كنيد بر خويشتن بگرييد ! ، من باز هم كرارا به ميان شما مى‏آيم ! تا يكنفر از شما را باقى نگذاريم ! . يكبار ديگر اين حديث تكان دهنده را مطالعه كنيد كه حقايق بسيارى در آن نهفته است.

2 -در حديث ديگرى از امام باقر (عَلَيهِ ‏السَّلامُ‏) مى‏خوانيم كه پيامبر اسلام(صَلَّى ‏اللهُ‏ عَلَيه‏ِ وَآلِهِ‏ وَسَلَّمَ‏)براى عيادت مردى از انصار به خانه او آمد فرشته مرگ را بالاى سر او ديد ، پيامبر (صَلَّى ‏اللهُ‏ عَلَيه‏ِ وَآلِهِ‏ وَسَلَّمَ‏) فرمود : با اين دوست من با مدارا و لطف رفتار كن چرا كه او مردى با ايمان است ، عرض كرد اى محمد -ص- ! بشارت بر تو باد كه من نسبت به همه مؤمنان با محبتم و بدان اى محمد (صَلَّى ‏اللهُ‏ عَلَيه‏ِ وَآلِهِ‏ وَسَلَّمَ‏) به هنگامى كه قبض روح بعضى از فرزندان آدم را مى‏كنم خانواده او فرياد مى‏كشند ، من در كنار خانه مى‏ ايستم ، مى‏گويم من گناهى ندارم ( عُمر او پايان يافته بود ) من باز كرارا به ميان شما بر مى‏گردم ! بهوش باشيد ، بهوش ! سپس مى‏افزايد : مَا خَلَقَ اللهُ مِن اَهلِ بَيتِ مَدَرِِ و لا شَعَرِِ وَ لَا وَبَرِِ ، فِى بَرِِّ وَ لَا بَحرِِ اِلَّا وَ اَنَا اَتَصَفَّحُهُم فِى كُلِّ يَومِِ وَ لَيلَةِِ خَمسَ مَرّاتِِ حَتَّى اَنِّى لَأَعرَفُ بِصَغيرِهِم وَ كَبيرِهِم مِنهُم بِأَنفُسِهِم : خدا هيچ انسانى را از ساكنان شهر و بيابان ، خانه و خيمه ، در خشكى و دريا ، نيافريده ، مگر اينكه من در هر شبانه روز پنج بار دقيقا به آنها نگاه مى‏كنم تا آنجا كه من صغير و كبير آنها را بهتر از خودشان مى‏شناسم ! .(تفسير «درّ المنثور»، طبق نقل «الميزان»، جلد 16، صفحه 268.)

روايات ديگرى نيز به همين مضمون در منابع مختلف اسلامى آمده است كه مطالعه مجموع آنها هشدارى است براى همه انسانها كه بدانند ميان آنان و مرگ فاصله زيادى نيست ! ، و در يك لحظه كوتاه ممكن است همه چيز پايان گيرد.

آيا با اين حال جاى اين است كه انسان به زرق و برق اين جهان مغرور گردد و آلوده انواع ظلم و گناه شود ، و از عاقبت كار غافل بماند ؟

***(حديث مرفوع) أَخْبَرَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْمُفَضَّلِ ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْمُؤْمِنِ بْنُ خَلَفٍ ، أَخْبَرَنَا أَبُو عُمَارَةَ الْبَغْدَادِيُّ ،  أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُونُسَ بْنِ سِنَانٍ الرَّقِّيُّ ، أَخْبَرَنَا عَبْدُ الْعَزِيزِ بْنُ عَبْدِ الصَّمَدِ الْعَمِّيُّ ، عَنْ أَيُّوبَ ، عَنْ عِكْرِمَةَ ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ ، قَالَ : قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ، صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ : " الأَمْرَاضُ وَالأَوْجَاعُ كُلُّهَا بَرِيدُ الْمَوْتِ وَرُسُلُ الْمَوْتِ ، فَإِذَا جَاءَ الأَجَلُ أَتَى مَلَكُ الْمَوْتِ بِنَفْسِهِ ، فَقَالَ : أَيُّهَا الْعَبْدُ ، كَمْ خَبَرٍ بَعْدَ خَبَرٍ ، وَكَمْ رَسُولٍ بَعْدَ رَسُولٍ ، وَكَمْ بَرِيدٍ بَعْدَ بَرِيدٍ ، أَنَا الْخَبَرُ لَيْسَ بَعْدِي خَبَرٌ ، وَأَنَا الرَّسُولُ لَيْسَ بَعْدِي رَسُولٌ ، أَجِبْ رَبَّكَ طَائِعًا ، أَوْ مُكْرَهًا ، فَإِذَا قَبَضَ رُوحَهُ تَصَارَخُوا عَلَيْهِ ، فَقَالَ : عَلَى مَنْ تَصْرُخُونَ ؟ وَعَلَى مَنْ تَبْكُونَ ؟ فَوَاللَّهِ مَا ظَلَمْتُ لَهُ أَجَلا ، وَلا أَكَلْتُ رِزْقًا ؛ بَلْ دَعَاهُ رَبُّهُ فَلْيَبْكِ الْبَاكِي عَلَى نَفْسِهِ ، فَإِنَّ لِي فِيكُمْ عَوَدَاتٌ وَعَوَدَاتٌ حَتَّى لا أُبْقِيَ مِنْكُمْ أَحَدًا " .
بيماريها و دردها همگى قاصدان مرگ و فرستادگان او هستند، هنگامى که عمر انسانبه سر مى رسد، فرشته مرگ مى آيد (بيمار از ديدن فرشته مرگ وحشت مى کند و آن را بىمقدمه مى پندارد ولى) به او مى گويد: اى بنده خدا چه اندازه خبر بعد از خبر، و رسولبعد از رسول، و پيک بعد از پيک، براى تو فرستادم؟ اما من آخرين خبرم، و بعد از من،خبرى نيست.پس آن گاه مى گويد: «دعوت پروردگارت را اجابت کن! خواه از روى ميل و خواه از روىاکراه»! و هنگامى که فرشته مرگ روح او را قبض مى کند، فرياد بستگان بلند مى شود، اوصدا مى زندبر چهکسى فرياد مى کشيد؟ و براى چه کسى اشک مى ريزيد؟ به خدا سوگند وقت او به پايانرسيده بود، و تمام روزى خود را دريافت داشته بود، پروردگارش از او دعوت کرد و اودعوت حق را اجابت نمود.اگر مى خواهيد گريه کنيد، بر خويشتن بگرييد!، منباز هم کراراً به ميان شما مى آيم! تا يک نفر از شما را باقى نگذاريم.

 

تفسير نمونه ج : 17ص :133.

**شُبهه آکل و مأکول چيست؟ - گنجينه پاسخ‌ها - اسلام کوئست

**تهيه وتنظيم واصلاح : توسط سيداصغرسعادت ميرقديم




درباره : حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,تفسیرقرآن ,حکیم عسکری ,تفسیر ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تفسیر آیه 10 و 11 و 12 از سوره اَلسَّجدة , تفسیر , سوره سجده , قرآن ,


نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند 1394 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 163 |

درس تفسیر آیت الله جوادی

92/11/14

بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:تفسیر آیات 65 تا 74 سوره یس
﴿الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلي‏ أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْديهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (65) وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلي‏ أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّي يُبْصِرُونَ (66) وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلي‏ مَكانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا مُضِيًّا وَ لا يَرْجِعُونَ (67) وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ (68) وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ (69) لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرينَ (70) أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدينا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُونَ (71) وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ (72) وَ لَهُمْ فيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ أَ فَلا يَشْكُرُونَ (73) وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ (74)

طرح بحث معاد در اين بخش ازآيات
چون سوره مباركه «يس» در مكه نازل شد و مطالب محوري سوَر مكّي, اصول دين است و بخشي از آنها مربوط به توحيد و وحي و نبوّت بود كه گذشت و بخشي هم مربوط به معاد است كه مقداري از مسائل معاد گذشت و مقداري هم فعلاً مطرح است که بخشي از آن هم در پايان سوره «يس» طرح مي‌شود.

مُهرشدن دهان و شهادت اعضا با مسئوليت انسان
فرمود در صحنه محاسبه و پاسخگويي آنها در قيامت, ما دهن آنها را مُهر مي‌كنيم, دست‌ها و پاهاي آنها با ما سخن مي‌گويند و شهادت مي‌دهند. در سوره مباركه «اسراء» مشخص شد كه مسئول, خود انسان است; يعني در صحنه قيامت انسان را حاضر مي‌كنند و از او سؤال مي‌كنند که در آن‌جا شخصِ انسان مسئول است و اعضا و جوارح و جوانح او «مسئول‌عنه» هستند. در آيه 36 سوره مباركه «اسراء» اين‌چنين فرموده بود: ﴿وَ لا تَقْفُ ما لَيس لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً﴾ درباره انسان به صورت خطاب، گاهي مفرد و گاهي جمع او را مخاطب خطاب قرار داد و مكلّف دانست، بعد فرمود چيزي كه علم نداري پيروي نكن، براي اينكه سمع و بصر و دل «مسئول‌عنه» هستند و تو مسئولي، از آنها هيچ سؤال نمي‌شود؛ يعني از زبان و چشم سؤال نمي‌شود. در تحليل آن آيه اشاره شد كه ما يك سائل داريم, يك مسئول داريم و يك «مسئول‌عنه»; سائل, مأموران الهي هستند و مسئول شخص مكلّف است و «مسئول‌عنه» اين اعضا و جوارح و جوانح می‌باشند. در فارسي ما اين كلمه «از» را روي شخص مي‌آوريم و مي‌گوييم از فلان كس بپرس; ولي در عربي اين كلمه روي مطلب در مي‌آيد نه روي شخص ﴿يسئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ﴾,[1] ﴿وَ يسئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ﴾,[2] ﴿وَ يسئَلُونَكَ عَنِ الْمَحيضِ﴾[3] آن مطلب «مسئول‌عنه» است، شخص مسئول است و سائلي هم دارد. در معاد, شخص مسئول است، چشم و گوش و دل «مسئول‌عنه» هستند؛ از شخص سؤال مي‌كنند اين گوش را در چه راه صرف كردي؟ اين چشم را در چه راه صرف كردي؟ اين دل را در چه راه صرف كردي كه اين جمله اخير نياز به توجيه داشت. بنابراين اين‌طور نيست كه در معاد از اعضا و جوارح سؤال كنند؛ آنها مسئول نيستند، آنها «مسئول‌عنه» هستند و انسان بايد از عملکرد همه اينها پاسخ دهد و هر حرفي كه اينها عليه انسان مي‌زنند شهادت است نه اقرار، چون خود انسان مرتكب اين اعمال مي‌شود.

مقصود از اعضا در پاسخگويي با توجه به عوض شدن ذرّات آن
در جريان بدن كه كدام بدن است هر ذرّه‌اي كه نفس قبول كند و جزء خود بداند آن بدن انسان است که در دنيا هم همين‌طور است؛ در دنيا كسي كه هفتاد سال يا هشتاد سال زندگي مي‌كند چندين بار تمام ذرّات بدن او عوض مي‌شود؛ ولي شخص همان شخص است، هم در مسائل فقهي و هم در مسائل حقوقي که در مسائل فقهي گفتند دستِ مشرك آلوده است، اگر دست او كه قطع شد به دست كسي كه مسلمان است قطع شد پيوند بزنند قبل از اينكه اين جوش بخورد و بگيرد اين دست آلوده است، اما وقتي كه گرفت و جزء بدن انسان و دستِ انسان مسلمان شد ديگر پاك است، اين از نظر حكم فقهي. درباره قطع «يد» هم همين‌طور است که اگر كسي بيست سال قبل سرقت كرد و فرار كرد و محكوم شد به قطع «يد» بعد دستش تصادف كرد و دست ديگري را به او پيوند زدند و اين دست گرفت و جزء بدن او شد و بعد از بيست سال به محكمه آمد اين دست را قطع مي‌كنند، براي اينكه دستِ خود اوست و نمي‌تواند بگويد که اين دست, دست پيوندي است؛ چه در طهارت و نجاست چه در مسئله حقوق و حدود و ديات هر بدني را كه نفس بپذيرد و او را سازماندهي كند بدن او محسوب مي‌شود. بنابراين گاهي خودِ زبان حرف مي‌زند مع‌ذلك اين زبان را مي‌گويند شهادت مي‌دهد ﴿تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ﴾[4] نه «تُقرّ»، چون زبان گناه نمي‌كند شخص است كه اين زبان را به گناه وادار مي‌كند. در اين كريمه كه فرمود همه اعضا و جوارح اينها را مُهر مي‌كنيم و اينها شهادت مي‌دهند[5] معلوم مي‌شود كه خود نفس مسئول است و در قيامت بايد پاسخگو باشد.

بسته بودن راه عذرخواهي در برزخ و علت آن
آن دو آيه ديگر هم قبلاً روشن شد كه خدا فرمود اگر من بخواهم چشم اينها را صاف مي‌كنم يا نابينا مي‌كنم اينها قدرت رفتن ندارند, قدرت بازگشت هم ندارند و مانند آن.[6] بعد به اين قسمت رسيديم كه فرمود كساني كه به دوران سالمندي مي‌رسند بسياري از اعضا و جوارح خودشان را از دست مي‌دهند. در سوره مباركه «فاطر» فرمود در دوران پيري اگر خواستند عُذري بياورند ما مي‌گوييم ساليان متمادي به شما مهلت داديم؛ سوره مباركه «فاطر» آيه 37 اين بود كه اينها اگر در برزخ يا غير برزخ بخواهند عذرخواهي كنند بگويند ما را برگردان ما مي‌گوييم ﴿أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فيهِ مَنْ تَذَكَّرَ﴾ ما عمر طولاني به شما داديم شواهد فراواني هم براي تذكره شما در پيش روي شما گذاشتيم كه شما متذكّر شويد و به ياد حق بياييد؛ ولي نشد که اين كار را انجام دهيد. بعد از اينكه مسئله معاد را تا حدودي از اين جهت به پايان رساندند ـ گرچه بخش پاياني سوره مباركه «يس» درباره معاد است ـ .

پاسخ قرآن به تهمت شاعري پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)  به عدم تعليم سرودن شعر
باز درباره قرآن سخن مي‌گويند، چون درباره قرآن در مقاطع گوناگون افراد متنوّع, اهانت‌هاي فراواني كردند؛ بعضي گفتند شعر است, بعضي گفتند كهانت است, بعضي گفتند سِحر است, بعضي درباره شخص پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) گفتند ساحر است, شاعر است, كاهن است ـ معاذ الله ـ مجنون است و مانند آن. در قرآن كريم به همه اينها پاسخ داده شد؛ در جريان شعر, فرمود ما شعر به او ياد نداديم و او اصلاً نمي‌تواند شعر بگويد، مثل اينكه در سوره مباركه «عنكبوت» فرمود او نمي‌تواند بنويسد او نانويسا بود, نوشتن عيب نيست؛ ولي او اصلاً اهل نوشتن نيست، اگر او اهل نوشتن بود شما تهمت مي‌زديد مي‌گفتيد اين آيات را خودش نوشته او اصلاً اهل شعر نيست ما يادش نداديم، براي اينكه مبادا شما بگوييد او اهل ذوق است و اهل سرايندگي است و اين حرف‌ها كه شبيه شعر است که مثلاً او از خودش گفته است؛ ما ياد او نداديم و شايسته آن هم نيست.

مذمّت شعر نبودن آيات نفي کننده آن از پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)  
اين آيات سوره مباركه «يس» در صدد قدح شعر نيست كه شعر چيز بدي است، چه اينكه در سوره مباركه «عنكبوت» آيه 48 كه فرمود: ﴿وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ﴾ دليل آورد سواد داشتن و خواندن از روی كتاب عيب نيست، نويسندگي عيب نيست ـ نويسندگي يعني خطاط بودن ـ خط نوشتن نقص نيست, از روي كتاب خواندن نقص نيست؛ فرمود ما اين چيزها را به شما ياد نداديم، براي اينكه اگر شما از روي كتاب مي‌توانستيد بخوانيد شما را متّهم مي‌كردند كه حرف‌ها را از انجيل و تورات گرفتيد شما اصلاً  از روی کتاب نمي‌توانيد بخوانيد, خط نمي‌توانيد بنويسيد؛ ولي از اسرار تورات و انجيل باخبر هستيد، زيرا ما شما را از راه علم غيب باخبر كرديم، اينها كه نسخ خطّي تورات و انجيل را در خانه‌هايشان پنهان كردند ما به شما گفتيم به اينها اعلام كنيد ﴿قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ﴾[7]ما كه در عمرمان تورات نديديم, انجيل نديديم از تورات خبر مي‌دهيم, از انجيل خبر مي‌دهيم؛ اين كتاب‌ها را شما داريد و در كتابخانه‌هايتان هم پنهان كرديد، بيرون بياوريد ببينيد اين حرف‌ها درست است يا نه؟ ما كه اصلاً نمي‌توانيم كتاب بخوانيم و در تمام مدت عمر ما اصلاً تورات نديديم، ﴿قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ﴾.
آنچه در سوره مباركه «عنكبوت» آيه 48 فرمود تو قبلاً كتاب نمي‌خواندي, خط نمي‌نوشتي و اگر مي‌نوشتي ديگران شك مي‌كردند، اين هرگز ناظر به اين نيست كه خواندن و نوشتن, نقص است تو اين وصف را نداري و در جريان شعر هم همين‌طور است، نمي‌خواهد بفرمايد شعر گفتن چيز بدي است، تو اگر شعر مي‌گفتي آنها شك مي‌كردند ما بايد ياد بدهيم ما كه ياد نداديم و شأن تو هم نيست كه شعر بگويي.

در مذمّت شاعر غير متّعظ بودن آيات سوره «شعراء»
اگر در پايان سوره مباركه «شعراء» مذمّتي هست، از شعرا مذمّت هست نه از شعر، مثل ﴿لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ٭ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ﴾[8] واعظِ غير متّعظ را مذمّت كردن دليل بر اين نيست كه درس‌هاي اخلاقي و بحث‌هاي اخلاقي بد است ﴿لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ﴾ نمي‌خواهد بگويد فنّ اخلاق بد است، واعظ غير متّعظ را نكوهش مي‌كند. آيات پاياني سوره مباركه «شعراء» كه فرمود: ﴿أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ في‏ كُلِّ وادٍ يَهيمُونَ ٭ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ﴾[9] شعرا را مذمّت مي‌كند نه شعر را، به دليل اينكه در همان بخش پاياني از شاعراني كه به حرف‌هايشان عمل مي‌كنند به نيكي ياد مي‌كند ﴿إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ ذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيراً وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ﴾[10] آنها مي‌گفتند اين ـ معاذ الله ـ القائات شيطاني است؛ ذات اقدس الهي در آيه 220 سوره «شعراء» فرمود: ﴿هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلي‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطينُ ٭ تَنَزَّلُ عَلي‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثيمٍ ٭ يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كَاذِبُونَ﴾.[11] بنابراين آنچه بر وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نازل شد از سنخ شعر نيست, از سنخ القائات شياطين نيست, از سنخ سِحر و كهانت و امثال ذلك نيست و آن حضرت هم شاعر نيست، ما به او شعر ياد نداديم. اگر شعر بد است، شعرِ خوب هم هست؛ چه اينكه اگر شاعرِ بد هست، شاعرِ خوب هم هست. چه در بخش پاياني سوره مباركه «شعراء» و چه در اين قسمت از سوره «يس» شعر مذمّت نشده، بلکه شاعرِ غير متّعظ مورد مذمّت قرار گرفت.  

کمال بودن نانويسايي و ناگويايي در بعضي از موارد
ياد ندادن و ندانستن شعر از سنخ ندانستن كتابت و خواندن بود كه گاهي همين ندانستن مي‌شود كمال; يعني جلوي تهمت و افترا را مي‌گيرد گاهي سكوت و حرف نزدن ـ نه اينكه آدم حرف نزند, نتواند حرف بزند ـ مي‌شود معجزه. در جريان حضرت زكريا(سلام الله عليه) كه به ذات اقدس الهي عرض كرد آيا من در دوران كهنسالي كه الآن ﴿رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَ اشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً﴾[12] مي‌توانم پدر شوم؟ عيال من هم كه الآن پير است آن وقتي هم كه جوان بود عقيم بود ﴿وَ كانَتِ امْرَأَتي‏ عاقِراً﴾[13]نه الآن «عاقر» است «عاقر»؛ يعني نازا، آن وقتي كه جوان بود «عاقر» و عقيم و نازا بود، اما «حُكم آنچه تو فرمايي»[14] خداي سبحان فرمود تو با همين همسرِ سالمندت مي‌تواني پدر شوي. عرض كرد علامتي هست كه من بفهمم چه وقت پدر مي‌شوم؟ در آيه سوره مباركه «آل‌عمران» 41 به بعد فرمود: ﴿قالَ آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ إِلاَّ رَمْزاً﴾ آن آيت الهي و معجزه الهي اين است كه زبانت بند مي‌آيد؛ مي‌خواهي نماز بخواني, اطاعت كني, ذكر بگويي, آيات الهي را بخواني زبانت گوياست، اگر مي‌خواهي با مردم حرف بزني نمي‌تواني. اين سخن‌ نتوانستن گفتن و بند آمدن زبان به حسب ظاهر انسان خيال مي‌كند قدرت تكلّم كمال است، فرمود اين كمال از تو در آن وقت گرفته مي‌شود تا متوجّه شوي که آيت الهي است. اين سه روز كه زبانت بند مي‌آيد طليعهٴ تحقّق آن بشارت است ﴿آيَتُكَ أَلاَّ تُكَلِّمَ النَّاسَ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ إِلاَّ رَمْزاً﴾ اگر كاري را مي‌خواهي انجام بدهي با دست اشاره مي‌كني, با سر و صورت اشاره مي‌كني، مي‌خواهي حرف بزني و با كسي چيزي بگويي زبانت بند مي‌آيد, گاهي اين‌طور مي‌شود. بنابراين اينكه فرمود ما شعر يادش نداديم معناي آن اين نيست كه شعر نقص است؛ نظير اينكه خواندن و نوشتن را ما يادش نداديم.
پرسش: خواندن و نوشتن يک نوع فضيلت است و پيامبر که میتوانست بنويسد ولی ننوشت... .
پاسخ: بعد از اينكه به مقام نبوّت رسيد و حجّت الهي تمام شد يك مطلب ديگر است، اما تا آن وقت را وجود مبارك پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) قدرت خواندن و نوشتن نداشت و اين فعل مضارع هم دلالت بر استمرار دارد. فرمود شما تاكنون اين‌چنين نبوديد.

نانويسايي و ناخوانايي پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) دفع کننده سخن باطلگويان
﴿ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ﴾ نه اينكه مي‌توانستي بخواني, اگر گفته می‌شد مي‌توانستي بخواني اينها مي‌گويند اين تورات و انجيل را خوانده و آورده است ﴿إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ﴾، مي‌خواهد جلوي شكّ افراد باطل‌گو را بگيرند؛ اگر بخواهند جلوي شكّ افراد باطل‌گو را بگيرند، چطور مي‌شود؟ او كه مي‌تواند بخواند مي‌گويند تو كه مي‌تواني بخواني و اين حرف‌ها را كه از تورات مي‌زني از تورات خواندي. حضرت مي‌فرمايد ما كه تورات را نديديم، اخبار غيب را از تورات مي‌گوييم که خدا به ما ياد داد، شما مي‌گوييد اين حرف‌ها درست نيست برويد تورات را بياوريد و بخوانيد، اگر او سواد خواندن و نوشتن داشت مي‌گفتند: بله، ما مي‌آوريم در تورات هست شما خوانديد و گفتيد. فرمود شما نمي‌تواني بخواني و خوانا نبودي ﴿إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ﴾.

کمال پيامبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم)  در آگاهي از علوم اولين و آخرين
فوقِ اينها كمالات ديگر؛ يعنی علوم اوّلين و آخريني كه در جهان امكان هست را خداي سبحان به اينها داد. علم كمال است نه خواندن و نوشتن, خواندن و نوشتن ابزار است؛ اگر كسي ناخوانا باشد و نانويسا باشد و مطلب را بداند نقصي نيست، اگر كسي بداند كه اين كتاب چه نوشته است اين كمال است و لازم نيست كه بخواند، آدم لازم نيست چشم باز كند يا در را باز كند ببيند پشت ديوار چه كسي است، اين كمال نيست؛ كمال اين است كه آدم بداند پشت ديوار كيست. حالا به طور عادي مي‌رود بيرون مي‌بيند كيست, به طور غير عادي «من وراء حجاب» باخبر است، آنچه كمال است علمِ «بما في التورات و الانجيل» است که اين را حضرت داشت، اما ابزار كار كه حالا كتاب بياورند باز كنند و بخوانند اين مقدمهٴ كمال است نه اينکه خودش كمال باشد. اگر كسي از كلّ كتاب باخبر است ولو نتواند بخواند، نتواند بخواند! ولو نتواند بنويسد، نتواند بنويسد! نوشتن و خواندن، مقدمه كمال است كه انسان بفهمد اين حقيقت چيست كه ايشان هم از همه حقايق باخبر است. غرض اين است كه فرمود ما شعر گفتن يادش نداديم، اگر شعر گفتن ياد او مي‌داديم و قدرت شعر گفتن مي‌داشت شما شك مي‌كرديد مي‌گفتيد اين‌كه ذوق سرايندگي دارد ـ معاذ الله ـ خودش اين حرف‌ها را رديف كرده است.

وابستگي نقص و کمال شاعر به سرودن شعر بد و خوب
پرسش: ذمّ شعر است؟
پاسخ: نه, براي اينكه اين كسي كه در سِمَت نبوّت است اگر شعر, شعرهاي بلند, شعرهاي عالي مثل حرف‌هايي كه لَبيد گفته كه «أَلَا كُلُّ شَيْ‏ءٍ مَا خَلَا اللَّهَ بَاطِلٌ ٭٭٭ وَ كُلُ‏ نَعِيمٍ‏ لَا مَحَالَةَ زَائِلٌ» حضرت فرمود: «أَصْدَقُ‏ كَلِمَةٍ قَالَتْهَا الْعَرَبُ كَلِمَةُ لَبِيدٍ»[15]است، اگر اين‌طور بگويد اينكه نقص نيست و وجود مبارك حضرت بعد از جريان غدير حضرت امير(سلام الله عليه) به حسّان[16] فرمود بلندشو اين صحنه را به همان طريق شعر به صورت رسمي به مردم اعلام كن و او هم آمد و آن قصيده غرّاء و بلند را ايراد كرده است.
پرسش:؟پاسخ: شعرِ بد مثل شعر خوب, مثل حرف بد و حرف خوب, خيال بد و خيال خوب, نوشته بد و نوشته خوب هست، اما وقتي كه مرحوم ابن‌بابويه قمي در آخر من لا يحضره الفقيه از خود پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل مي‌كند كه «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً»[17] حكمتي را كه حضرت مي‌گويد همان حكمتي است كه ﴿يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثيراً﴾[18] اينكه فرمود: «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً»؛ يعني برخي از شعرها  كوثر هستند، اگر اين‌طور باشد چرا براي يك انسان كامل شايسته نباشد كه مثلاً شعر بگويد يا شعر بخواند؟!
بنابراين در پايان سوره مباركه «شعراء» از شعرا مذمّت شده است و در بخش فعلي سوره «يس» فرمود او شعر نمي‌گويد و شايسته او هم نيست، ما بايد يادش دهيم و ما هم كه يادش نداديم. اگر چيزي را خدا ياد ندهد انسان از كجا می‌تواند ياد بگيرد؟ فرمود ما كه ياد نداديم و گذشته از اينكه شايسته او هم نيست، براي اينكه شما شك نكنيد؛ اين براي اين نيست كه شعر نقص است، شعر هم مقدمهٴ كمال است؛ مثل سوادِ خواندن, سواد نوشتن، اينها مقدمه كمال است كه انسان با خواندن و نوشتن, عالِم شود. علم در وجود مبارك پيغمبر بود ﴿وَ عَلَّمْنَاهُ﴾[19] بود و مانند آن, بنابراين نقصي در حريم وجود آن حضرت نبود، مقدمات كار بود؛ مثلاً كسي بايد با تلاش و كوششِ پا به زحمتي بتواند حركت كند و خودش را به حرم برساند؛ ولي كسي كه با يك «طرفةالعين» خودش در حرم است اين ديگر نياز به حركت دست و پا ندارد، اين را نمي‌گويند ناقص است.
پرسش: پيامبر موقع احتضار میخواستند بنويسند.
پاسخ: نه, آن‌جا شايد املا مي‌كردند؛ مثل تمام موارد. همه حرف‌هاي وحي را ذات اقدس الهي فرمود تو به آنها بگو و اينها هم مي‌نويسند، اگر يك وقت حضرت مي‌نوشت يا كشف مي‌شد آن ﴿إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ﴾ هميشه بهانه مي‌گرفتند كه ـ معاذ الله ـ اينها را خودش نوشته است.
پرسش: کراهت شعر سرايي در ... .
پاسخ: آن حرف ديگر است؛ شعرهاي باطل, شعرهاي خيالي كه ﴿إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ﴾[20] در روز قبل اشاره شد كه در زمان و مكاني كه جمعيّت هستند اسلام جلوي شعر را گرفته است. فرمود روز جمعه كه مردم جمع مي‌شوند جاي شعر نيست, مسجد كه جمع مي‌شوند جاي شعر نيست, به جاي شعر بياييد آيات الهي, معارف الهي, ادعيه الهي, اذكار الهي و براهين الهي را مطرح كنيد؛ حالا شعرهايي كه الآن به عنوان مدح و مرثيه در حسينيه‌ها و مسجدها گفته مي‌شود اينها كمال است اينها بعيد است كه مكروه باشد و اگر هم گفته شد به معني قلّت ثواب است، وگرنه اينها چه نقصي دارد.

خواندن و نوشتن مقدمه کمال نه خود آن
بنابراين اينكه فرمود: ﴿لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ﴾ اين دليل است بر اينكه مقدمات كار در شما حاصل نيست و اصل كار هست. اصلاً خواندن و نوشتن براي عالِم شدن است، كسي كه همه حقايق نزد او روشن است، اين نقصي ندارد؛ خواندن, نوشتن, كمال نيست اينها مقدمه كمال است و آنچه كمال است خودِ علم است که علم براي حضرت حاصل است. اين‌جا هم فرمود ما يادش نداديم و شايسته او هم نبود، براي اينكه مبادا شما اشكال كنيد و شبهه‌اي ايراد كنيد.

تبيين ذکر قولي و فعلي در انسان و قرآن
﴿وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي‏ لَهُ إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبينٌ﴾ اين كتاب منحصراً ياد خداست؛ مستحضريد ياد خدا تنها به زبان نيست، گوش به ياد خداست, چشم به ياد خداست. در بخشي از آيات دارد كه چشمان آنها به ياد خدا نبود، معلوم مي‌شود که چشم گاهي به ياد خداست و گاهي به ياد خدا نيست﴿كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في‏ غِطاءٍ عَنْ ذِكْري﴾[21] پرده غفلت روي چشم اينهاست اينها يادِ مرا نمي‌بينند يا مرا ياد نمي‌كنند معلوم مي‌شود چشم ياد دارد, گوش ياد دارد, اعضا و جوارح ياد دارند. نام خدا بر لب يك نحوه ذكر است, ياد خدا در دل نحوه ديگر است که آن ياد خدا گاهي به صورت انجام واجبات است, گاهي به صورت انجام مستحبات است, گاهي به عنوان ترك مكروهات است, گاهي به عنوان ترك محرّمات است؛ ياد خدا گاهي فعلي است, گاهي قولي است, گاهي در چشم است, گاهي در گوش است كه فرمود: ﴿كانَتْ أَعْيُنُهُمْ في‏ غِطاءٍ عَنْ ذِكْري﴾ و قرآن اول و آخرش, صدر و ساقه‌اش ياد خداست و جمع كردن بين معارف و اعمال و اخلاق است و جمع مبين.

استفاده قرآن از صنعت «احتباک» در تقييد و انذار به «حيّ»
ما اين كتاب را نازل كرديم ﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرينَ﴾ اين از باب «ردّ العجز الي الصدر» در آغاز سوره مباركه «يس» آيه شش آمده است كه اين تنزيل عزيز رحيم براي آن است كه ﴿لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ﴾[22]براي انذار آنهاست و اين‌جا هم مي‌فرمايد شما بايد انذار كنيد، منتها انذار در كسي كه حيات دارد و كسي كه زنده است از انذار شما طَرْفي مي‌بندد. اين صنعت «احتباك» كه در مطوّل و امثال مطوّل اين صنعت را ملاحظه فرموديد در قرآن كريم كم نيست؛ صنعت «احتباك» اين است كه چهار امري كه دو به دو مقابل هم هستند انسان در بين امور چهارگانه از هر دو مقابل يكي را ذكر مي‌كند، براي اينكه ديگري را طرف مي‌فهمد و اگر ديگري را ذكر نكرد، براي اينكه خودش با آن استنباط مي‌كند. انسان يا زنده است يا مرده, اين يك تقابل; انسانِ زنده يا مؤمن است يا كافر, اين هم تقابل ديگر; در بين اين امور چهارگانه براساس صنعت «احتباك» قرآن دو قِسم آن را ذكر مي‌كند: يكي زنده را, يكي كافر را. خلاصه تقسيم اين است كه انسان يا زنده است يا كافر و معلوم مي‌شود كافر مرده است ﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا﴾, يك; ﴿وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرينَ﴾ دو؛ نفرمود «لينذر من كان مؤمناً»، بلکه فرمود آن‌كه زنده است از قرآ‌ن استفاده مي‌كند و آن‌كه كافر است از قرآن استفاده نمي‌كند، معلوم مي‌شود در فرهنگ قرآن كافر مرده است. در بخشي از آيات فرمود: ﴿أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ﴾[23] اين ﴿غَيْرُ أَحْياءٍ﴾ تأكيد آنهاست، ﴿أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ﴾. مكرّر به پيغمبر(صلّي الله عليه و آله و سلّم) مي‌فرمود: ﴿ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ﴾،[24] مگر حضرت مي‌رفت در قبرستان و مقبره‌هاي خانوادگي منبر مي‌گذاشت؟ فرمود: آ‌نهايي كه در قبر خانوادگي هستند و مرده هستند حرف تو در آنها اثر نمي‌كند ﴿ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ﴾ يا ﴿إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتي﴾.[25] اين‌طور نبود كه حضرت بروند قبرستان آن‌جا سخنراني كنند تا خدا بفرمايد حرف‌هاي تو كه در مرده‌ها اثر نمي‌كند.

شنواتر بودن مردگان قبرستان نسبت به انذار پيامبر از کافران
همان افرادي كه از فرمايشات حضرت استفاده نمي‌كردند واقعاً مرده بودند؛ اما آنها كه مرده واقعي هستند فرمايشات حضرت در آنها اثر كرده است، در همين جريان قتلاي بدر كه مشركين را حضرت در چاهي انداخت، كساني كه بدر رفتند مي‌دانند قبرستاني است كه شهداي بدر در آن‌جا مدفون هستند و پشت ديوار قبرستان گودالي بود كه مشركين را آن‌جا دفن كردند ـ از آن‌جايي که بايد بين قبرستان مسلمين و مشركين فاصله باشد، اين ديوار هست ـ آن طرف‌تر قبرستان چاهي كَندند و مشركين را آن‌جا انداختند، حضرت بالاي چاه رفت و فرمود: «إِنَّا قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ»[26]كه به حضرت عرض كردند با اين نعش‌هاي مرده حرف مي‌زنيد؟! فرمود: «مَا أَنْتُمْ بِأَسْمَعَ‏ لِمَا أَقُولُ‏ مِنْهُمْ»[27]نه خير آنها كاملاً مي‌شنوند و جواب هم دادند و جواب هم مي‌دهند. مُرده قبرستان به آن معنا واقعاً حضرت اِخبار مي‌كند, اِسماع مي‌كند آنها هم مي‌شنوند، اين تلقين ميّت هم از همين قبيل است و اين‌طور نيست كه فقط براي موعظه تشييع‌كننده‌ها باشد، واقعاً ميّت مي‌شنود, براي او يك تسلّي است, آرامشي است, دلداري است كه از تنهايي در بيايد. مرده‌ها به آن معنا يقيناً مي‌شنوند و اما اين آياتي كه دارد ﴿إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتي﴾ و آيه‌اي كه دارد ﴿ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ﴾[28] اين نظير مرده‌هاي زنده‌اند اين‌كه دين ندارد, حيات الهي ندارد, حيات گاهي دارد, حيات حيواني دارد يا تمام تلاش و كوشش او اين است كه خوب غذا بخورد و خوب جامه در بر كند و خوب آرايش كند اين حيات گياهي دارد يا بخشي از عواطف هم نصيب او شده است حيات حيواني دارد، وقتي حيات انساني نداشت حرف‌هاي الهي در او اثر نمي‌كند. فرمود انسان يا زنده است يا كافر; معلوم مي‌شود مؤمن، زنده است و كافر واقعاً مرده است اين ﴿اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ﴾[29]همين است، فرمود: ﴿لِيُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرينَ﴾.

پرداختن به آفرينش حيوان و دلالت توحيدي آن
بعد به آيات توحيد مي‌رسند و مي‌فرمايند مي‌بينيد ما با يك قطره آب گاهي انسان درست مي‌كنيم، البته در فضاي انساني که اگر پدر و مادر انسان باشند، انواع و اقسام حيوانات درست مي‌كنيم؛ حيوان گاهي «بالتّوالد» است, گاهي «بالتّوليد» است و گاهي «لا بالتّوليد» است و «لا بالتّوالد»؛ سه نوع حيوان است كه در موارد گوناگون به آنها اشاره شده است: آن حيوانهايي كه «توالد» است پدر و مادر دارند مثل گوسفند و گاو و امثال ذلك, آن حيواناتي كه توليدي‌ هستند نه «توالد»ي مثل اين مرغ‌ها كه تخم‌مرغ را در زير پَرش مي‌گذارند که بعد به صورت جوجه در مي‌آيد، گرچه آن هم با «توالد» از يك نظر بي‌ارتباط نيست؛ ولي بالأخره مسئله رَحِم و امثال ذلك نيست. آن قسم سومي كه نه آن باشد و نه اين مثل كِرم‌هاي خراطي يا كِرم‌هايي كه درون ميوه پيدا مي‌شود يا درون يك حبّه گندم پيدا مي‌شود كه بزرگان گفتند بعضي افرادي كه تنگ‌نظر هستند مثل آن كِرم درون گندم هستند كه اگر يك كِرم كوچكي در درون يك سيب يا گندم پيدا بشود زمين و آسمانِ او همين است،[30] اين وقتي بخواهد از آسمان سخن بگويد آن سقف بالاي گندم يا سيب را مي‌بيند، از زمين بخواهد سخن بگويد اين پايين را مي‌بيند. فرمود بعضي‌ها آن‌قدر تنگ‌نظر هستند كه نظير كِرم درون حبّه گندم هستند كه آسمان و زمينشان كلاً يك سانتيمتر بيشتر نيست يا كمتر از سانتيمتر, اين هم يك حيوان سوم است.

خلقت حيوانات به وسيله فرشتگان مدبّرات امر و بهرهمندي انسان از آن
در اين‌جا فرمود به وسيله مدبّرات تحت امر ما حيوانات گوناگون آفريديم که اين حيوانات را براي شما اختصاص داديم و مِلك شما شد و همه نيازهاي شما را اين رفع مي‌كند؛ اين به طور اجمال در اين قسمت هست و به طور تفصيل در سوره مباركه «نحل» بيان شده است؛ در سوره مباركه «نحل» به صورت تفصيل بازگو كرد و فرمود شما چه در بخش‌هاي دامداري, چه در بخش‌هاي ديگر از حيوانات انواع بهره‌ها را مي‌بريد، در سوره مباركه «نحل» آيه پنج به بعد اين است ﴿وَ الْأَنْعامَ خَلَقَها لَكُمْ فيها دِفْ‏ءٌ وَ مَنافِعُ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ ٭ وَ لَكُمْ فيها جَمالٌ حينَ تُريحُونَ وَ حينَ تَسْرَحُونَ﴾[31]آنها كه به رمه‌سرا رفتند آگاه‌ هستند كه صبح و شام وقتي اين رمه‌ها مي‌روند و برمي‌گردند اين بره‌ها مادرهايشان را مي‌شناسند و مادرها بچه‌هايشان را مي‌شناسند، چگونه؟ با يك آهنگ ويژه‌اي يكديگر را مي‌بينند و شير مي‌خواهند ﴿وَ تَحْمِلُ أَثْقالَكُمْ إِلي‏ بَلَدٍ لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ﴾[32]فرمود: اين حيوانات بارهاي شما را به جايي مي‌برند كه خود شما اگر اين مركوب را نداشته باشيد به زحمت به آن‌جا مي‌رسيد ﴿لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ﴾ خودتان اگر بخواهيد پياده برويد نمي‌توانيد اينها هم شما را مي‌برند و هم بارهايتان را مي‌برند، ﴿لَمْ تَكُونُوا بالِغيهِ إِلاَّ بِشِقِّ الْأَنْفُسِ إِنَّ رَبَّكُمْ لَرَؤُفٌ رَحيمٌ﴾ بعد فرمود: ﴿وَ الْخَيْلَ وَ الْبِغالَ وَ الْحَميرَ لِتَرْكَبُوها وَ زينَةً وَ يَخْلُقُ ما لا تَعْلَمُونَ﴾[33]خيلي از چيزهاست كه خدا مي‌آفريند و شما فعلاً آگاه نيستيد، چون علم شما پيشرفت نكرده كه آگاه شويد. آنچه در سوره مباركه «نحل» آمده تا حدودي ـ چون بعدش جريان كشاورزي را ذكر كرد ـ تفصيل آياتي است كه در سوره مباركه «يس» محلّ بحث است و مورد استدلال, فرمود ما اينها را خلق كرديم و مدبّرات ما به اذن ما اينها را آفريدند تا شما بهره ببريد.

اختصاصي بودن اسناد آفرينش انسان به خدا
اين ﴿أَيْدينا﴾؛ يعني به وسيله قوا و نيروها و مدبّرات ما، تنها درباره انسان است كه آفرينش انسان را به خودش اِسناد مي‌دهد و به شيطان مي‌فرمايد چرا سجده نكردي براي كسي كه ﴿خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾[34] دو دستِ بي‌دستي خدا طبق رواياتي كه هست «عَنْ‏ يَمِينِ‏ الرَّحْمَنِ كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ»،[35] چه اينكه از وجود مبارك ابي‌ابراهيم امام كاظم(سلام الله عليه) هم رسيده است كه مؤمن «كِلْتَا يَدَيْهِ يَمِينٌ»[36] مؤمن جزء اصحاب يمين است که دستِ راست او راست است و دست چپ او هم راست است، براي اينكه با هر دو دست اطاعت مي‌كند؛ ولی غير مؤمن اصحاب «شِمال» است دستِ چپ او چپ است و دست راست او هم چپ است، براي اينكه با هر دو دست گناه مي‌كند؛ اما درباره ذات اقدس الهي كه فرمود: ﴿خَلَقْتُ بِيَدَيَّ﴾؛ يعني با جمال و جلال, با قبض و بسط, با قَهر و مِهر, با اوصافي كه من دارم جامعيّت را اِعمال كردم تا انسان پيدا شود؛ ولي درباره حيوانات سخن از ﴿أَيْدينا﴾ است نه سخن از ﴿بِيَدَيَّ﴾.

امر خدا به مطيع بودن حيوانات در برابر انسان و لزوم شکرگزاري از آن
فرمود: ﴿أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا خَلَقْنا لَهُمْ مِمَّا عَمِلَتْ أَيْدينا أَنْعاماً فَهُمْ لَها مالِكُونَ﴾ ما اينها را آفريديم تا نيازهاي شما را برطرف كنند و اينها را هم «ذلول» و نرم قرار داديم؛ شما مي‌بينيد که يك قطار شتر را يك كودك می تواند افسارش را بگيرد و حركت ‌دهد، فرمود ما اينها را «ذلول» و نرم و مطيع شما قرار داديم كه مشكلات شما را حل كند. اين اسب‌هاي وحشي كه هنوز رام نشدند آنها را مي‌بينيد که اگر اين اسب‌ها هم مثل آنها بودند هرگز قابل استفاده نبودند؛ فرمود ما اينها را براي شما «ذلول» و نرم و آرام كرديم ﴿وَ ذَلَّلْناها لَهُمْ فَمِنْها رَكُوبُهُمْ وَ مِنْها يَأْكُلُونَ﴾، از گوشت گاو و گوسفند استفاده مي‌كنيد, از باربري و سواري اسب و استر استفاده مي‌كنيد ﴿وَ لَهُمْ فيها مَنافِعُ وَ مَشارِبُ﴾ چرا شاكر نيستند؟!

اخبار قرآن به ناسپاسي انسان با بتپرستي و عذاب اُخروي آن
نحوه بهره‌برداري را  در سوره مباركه «نحل» مشخص كرده است؛ فرمود اين همه نعمت‌ها را ما آفريديم آن‌گاه اينها به سراغ بت‌ها مي‌روند كه خودِ اينها و خود آن بت‌ها را ما در قيامت همه‌شان را براي پاسخگويي احضار مي‌كنيم ﴿وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً﴾ به اميد اينكه از كمك آنها بهره ببرند ﴿لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ﴾، اما ﴿لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَهُمْ﴾ اين بت‌ها نه تنها مشكل آنها را حل نمي‌كنند، مشكل خودشان را هم حل نمي‌كنند ﴿وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ﴾؛ عابد و معبود همه‌شان در صحنه قيامت مي‌آيند و همين سنگ‌ها را كه مي‌تراشيدند و مي‌پرستيدند يا چوب‌ها را مي‌پرستيدند اينها را هم ﴿وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ﴾؛[37] اين «حجاره» همان سنگ‌هايي بود كه اينها به صورت بت درآوردند که فرمود اينها را با هم يكجا مي‌سوزانيم ﴿إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ﴾،[38] اما آن قدّيسين بشر مثل حضرت عيسي و امثال ذلك يا ملائكه آنها مستثنا هستند، آنها «مُحضَر» نيستند، آنها در حقيقت از كار اينها انكار مي‌كردند، تبرّي داشتند و در دنيا گفته بودند مثل حضرت مسيح, در قيامت هم قدّيسين بشر و همچنين ملائكه كاملاً از اينها منزجر و جدا هستند، اما بت‌هاي ديگر چه از قبيل فراعنه و چه سنگ و چوب و ديگر، فرمود اينها گداخته مي‌شوند ﴿وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ يُنْصَرُونَ﴾ اين بت‌ها ﴿لا يَسْتَطيعُونَ نَصْرَهُمْ﴾ مشكل خودشان را حل نمي‌كنند ﴿وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ﴾[39]اين بت و بت‌پرست، همه در صحنه قيامت براي پاسخگويي در يك ستاد احضار مي‌شوند، بعد به وجود مبارك حضرت مي‌فرمايد: شما غمگين مباش، اين حرف‌ها در عالَم زياد است و پيروزي از آنِ شماست كه اميدواريم نظام اسلامي براي هميشه پيروز باشد!

 


[14]ديوان حافظ، غزل493.
[30]نظامی گنجوی؛ «چو آن کرمي که در گندم نهان است .*** زمين و آسمان او همان است».
[35]نهج الفصاحه، ص322.

[39]یس/سوره36، آیه75.

 

 




درباره : حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,حکیم عسکری ,تفسیر ,تفسیرقرآن ,حکیم عسکری ,تفسیر ,تفسیر ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : درس تفسیر آیت الله جوادی ,


نوشته شده در شنبه 01 شهريور 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 21 |

عناوين آخرين مطالب ارسالي
عاقل باید طالب و جوینده سه چیز باشد+ وَ عَلَى اَلْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ طَالِباً لِثَلاَثٍ...+حدیث پیامبر(ص)+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاه
احکام فرارازخمس+نِعْمَ الشَّيْ‌ءُ الْفِرَارُ مِنَ الْحَرَامِ إِلَى الْحَلَالِ:بهترین کارفرارازحرام بسوى حلال است.(وَسائِلُ الشّیعة ج 18 ص
فاطمه سلام الله علیها ، جامع الفضائل است+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
متن وصیتنامه سردار دل ها شهید حاج قاسم سلیمانی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
قواعد فقهی راهبردی در مُعاهَدات بین‌المللی و سیاست خارجی+حجت الاسلام مُحسِن صَبوری فیروزآبادی +سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نش
چرا با آمریکا نباید رابطه داشته باشیم؟!!+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
انقلاب از انتخاب است و انتخاب از انقلاب است ... استراتژي ما همه با هم است+دکتر حسن روحانی+رئیس جمهور
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی در آیینه تصاویر+سردار دل ها+مکتب سردار سلیمانی+سردار دل ها
دوآزمون بزرگ ملت ايران باقيمانده ازسال98.هشدار رهبری به حاشیه سازها+بيانات بسیار مهم امام خامنه ای+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت ن
فنِّ ديپلُماسي ازديدگاه دکترمحمدجوادظريف وزيرامورخارجه دولت تدبيرواميد+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی رشتی
مرحوم حاج عبدالله ضابط مشهدیجزء برترین مُبلِّغان در سراسر کشور بود+به یاد مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین حاج عبدالله ضابط مشهدی
مهمترين بندهاي طرح ضدفلسطيني آمريکا موسوم به«معامله قرن»+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی رشتی
به بهانه آتش زدن کتاب هاریسون توسط تبریزیان+آیاطب اسلامی وجود دارد؟!+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی رشتی
دعایی که وسط گریه«حاج قاسم»را به خنده انداخت!!! +سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی رشتی
اظهارات دکترحسام الدين علامه درباره طب سنتی و اسلامی+آتش زدن طب هاریسون توسط شیخ عباس تبریزیان!!!
مَحاسِن و مَکارِم اَخلاق و تفاوتهای آن ها+آیت الله زین العابدین قربانی لاهیجی گیلانی+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
من ازیاران بدگشتم بیزار*کند همجنس با همجنس دیدار+دیدار انتخاباتی+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
آتش زدن کتاب پزشکی هاریسون خدمت به جبهه استکباری است+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
«نقش تعليم و تربيت»+ حضرت آيت الله زين العابدين قرباني گيلاني لاهيجي+استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
استفتائات ازامام خامنه ای دربهمن ماه 1398درباره وضو+پس گرفتن طلاهای هدیه شده پس از طلاق+مانع بین پیشانی و محل سجده+قنوت فراموش شده+خمس و...
مؤمن ازیک سوراخ دوبارگزیده نشود+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی
من بلد نیستم !!! + جناب دکتر حسن روحانی+سخنان عجیب رئیس جمهور حسن روحانی و واکنش های مختلف مردم و ...
مُعرّفی اجمالی کتابِ رجالی «جامِعُ الرُّواةِ وَ اِزاحَةُ الأِشْتِباهاتِ عَنِ الطُّرُقِ وَ الأَسْنادِ»+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهی
نکاتی درباره هدف قرارگرفتن غیرعمدی وسهوی هواپیمای اوکراینی+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی
حدیث لَولاک+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی رشتی

.: Weblog Themes By Music-Day.Info :.

::

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
عضویت سریع


قوانین سایت

کد امنیتی :
مطالب پر بازدید
حکمت چیست؟ بازدید : 1333
قضا وقدر بازدید : 1013
نظر سنجی
امکانات وب
حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی

RSS


POWERED BY
rozblog.COM

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی مي باشد.

جدید ترین موزیک های روز



طراح قالب

موزیک روز

جدیدترین مطالب روز دنیا