close
تبلیغات در اینترنت
استاد

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
موضوعات وبلاگ
حکیم عسکری -
وجدان چیست ؟ انواع وجدان -
مجموعه مقالات وگفتمان های اقتصادی وبانکداری اسلامی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+بانظارت استادسعادت میرق -
آمار سایت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازدیدهای امروز : 386 نفر
بازدیدهای دیروز : 328 نفر
كل بازدیدها : 119879 نفر
بازدید این ماه : 1949 نفر
بازدید ماه قبل : 6240 نفر
نظرات : 2
كل مطالب : 334 عدد
تعداد اعضا : 1006 نفر
امروز : پنجشنبه 01 فروردین 1398
جستجوی مطالب

Google
hakim-askari.rozblog.com

 

 

 

Related image   

***نسیم معرفت***

 

* تفسیر سوره کهف  توسط آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

 

تفسير سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربي کتابِ اَلميزان  جلد 13.علامه طباطبايي»+

قسمت اول

با ترجمه و توضيح مختصر از آیت الله سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

  

  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم


اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا (1) قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا (2) مَاکِثِينَ فِيهِ أَبَدًا (3) وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا (4) مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَلا لآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلا کَذِبًا (5) فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا (6) إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا (7) وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا (8)


به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

حمد مخصوص خدایى است که این کتاب (آسمانى) را بر بنده(برگزیده)اش نازل کرد، و هیچ گونه کژى و کجی و انحرافی در آن قرار نداد. (1)در حالى که ثابت و مستقیم و نگاهبان کتابهاى (آسمانى) دیگراست . تا (بدکاران را) از عذاب شدید او بترساند . و مؤمنانى را که کارهاى شایسته انجام می دهند، بشارت دهد که پاداش نیکویى براى آنهاست. (2)(همان بهشت بَرین و بالا) که جاودانه در آن خواهند ماند. (3)و (نیز) آنها را که گفتند: «خداوند، فرزندى (براى خود)انتخاب کرده است‏»، انذار کند. (4)نه آنها (هرگز) به این سخن یقین دارند، و نه پدرانشان . سخن بزرگى از دهانشان خارج می شود . آنها فقط دروغ می گویند. (5)گویى می خواهی بخاطر اعمال آنان، خود را از غم و اندوه هلاک کنى اگر به این گفتار ایمان نیاورند . (6)ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم، تا آنها رابیازماییم که کدامینشان بهتر عمل می کنند. (7)(ولى) این زَرق و برقها پایدار نیست، و ما (سرانجام) قِشر روى زمین را خاک بى گیاهى قرار می دهیم. (8)


* اَلسُّورَةُ تَتَضَمَّنُ الدَّعوَةَ إِلَى الأِعتِقادِ الحَقِّ وَ العَمَلِ الصّالِحِ بِالأِنذارِ وَ التَّبشيرِ كَما يُلَوِّحُ إِلَيهِ مَا افتُتِحَت بِهِ مِنَ الآيَتَينِ وَ مَا اختُتِمَت بِهِ مِن قَولِه ِ تَعالى: «فَمَنْ کانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً».


 سوره کهف با انذار(تهديد) و تبشير(بشارت) ،  به اعتقاد و باور و عقيده حق و عمل صالح دعوت مى كند  به گونه اي که محتواي دو آيه اول از اين سوره به اين مطلب مذکور (
اعتقاد و باور و عقيده حق و عمل صالح) ،اشاره مي کند    و همچنين آخرين آيه از اين سوره (آيه 110) كه مى فرمايد «فَمَنْ کانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» به مطلبي که ذکر شده اشاره دارد .


* وَ فيها مَعَ ذلِكَ عِنايَةُُ بالِغَةُُ بِنَفيِ الوَلَدِ كَما يَدُلُّ عَلى ذلِكَ تَخصيصُ إِنذار ِ القائِلينَ بِالوَلَدِ بِالذِّكرِ ثانِياََ بَعدَ ذِكرِ مُطلَقِ الأِنذارِ أَوَّلاََ أَعني وُقُوعَ قَولِهِ: «وَيُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا» بَعدَ قَولِهِ: «لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ».


و در اين سوره مسأله نفى فرزند داشتن خدا مورد عنايت و توجه زيادى واقع شده است به گونه اي که نخست همه مردم و بدکاران را به طور مطلق و به نحو عموم انذار مي کند و بعد دوباره تهديد و انذار را به كسانى اختصاص مى دهد كه براى خدا فرزند قائل شده اند، يعنى بعد از آنكه در آیه دوم به نحو عام  مى فرمايد:  «لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِن لَّدُنْهُ» مجدّدا در آیه سوم به نحو خاص مى فرمايد: «وَيُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا».و به عبارت دیگر خداوند با انذارِ عام و خاص در آیات دوم و سوم از سوره کهف ، نفی فرزند داشتن خدا را مورد توجه و عنایت قرار داده است   .


* فَوَجهُ الكَلامِ فيها إِلَى الوَثَنِيّينَ القائِلينَ بِبُنُوَّةِ المَلائِكَةِ وَ الجِنَّ و َ المُصلِحينَ مِنَ البَشَرِ وَ النَّصارَى القائِلينَ بِبُنُوَّةِ المَسيحَ (عَلَيهِِ السَّلامُ) وَ لَعَلَّ اليَهُودَ يُشارِكُونَهُم فِيهِ حَيثُ يَذكُرُ القُرآنُ عَنهُم أَنَّهُم قالُوا: عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ (سوره توبه آيه 30) .


پس در اين آيه شريفه روى سخن با دوگانه پرستان و بت پرستان است كه قائل به فرزندى ملائكه و جن و مُصلحين بشر براى خدا هستند، و همچنين خطاب به نَصارى (مسيحيان) است كه قائل به فرزندى مسيح (عَلَيهِِ السَّلامُ) براى اويند و بعيد نيست که يهود هم در مسئله اِتِّخاذِ وَلَد و فرزند براي خدا با آنها ( بت پرستان و نَصاري)  شريک و هم عقيده باشند  چون خود قرآن از يهود نقل كرده كه آنها گفته اند  : عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ . عزير پسر خدا است .(سوره توبه آيه 30)

* وَ غَيرُ بَعيدِِ أَن يُقالَ إِنَّ الغَرَضَ مِن نُزُولِ السُّورَةِ ذِكرُ القِصَصِ الثَّلاثِ العَجيبَةِ الَّتي لَم تُذكَر فِي القُرآنِ الكَريمِ إِلّا فِي هذِهِ السُّورَةِ وَ هِيَ قِصَّةُ أَصحابِ الكَهفِ وَ قِصَّةُ مُوسى وَ فَتاهُ فِي مَسيرِهِما إِلَى مَجمَعِ البَحرَينِ وَ قِصَّةُ ذِي القَرنَينِ ثُمَّ استُفيدَ مِنها ما استُفرِغَ فِي السُّورَةِ مِنَ الكَلامِ فِي نَفيِ الشَّريكِ وَ الحَثِّ عَلَى تَقوَى اللهِ سُبحانَهُ.

وَ السُّورَةُ مَكِّيَّةُُ عَلى ما يُستَفادُ مِن سِياقِ آياتِها وَ قَدِ استُثنِيَ مِنها قَولُهُ: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ«اَلآيَةَ»  وَ سَيَجيءُ ما فِيهِ مِنَ الكَلامِ.

و بعيد نيست گفته شود که غرض و هدف از نزول اين سوره بيان و ذکر سه داستان شگفت انگيز مي باشد كه در قرآن كريم جز در اين سوره ذكر نشده است و آن ها عبارتند از 1-  قصّه و ماجراي اصحاب كَهف  2- داستان موسى و آن جوانى كه در مسيرشان به سمتِ مَجمَعُ البَحرَين همراهش بود(تا حضرت موسي ع در آنجا براساس نشانه هايي که از طرف خدا داشت به حضرت خضر برسد و به شاگرديش نائل آيد و از محضرش بهره مند گردد)  3- حكايت و ماجراي ذِى القَرنين . و سپس از اين سه داستان استفاده مي شود که نهايت چيزي که کوشش شده در اين سوره عبارت است از اثبات  و بيان نفى شرک و شريك براي خدا و تشويق بر تقوى و ترس از خداوند است.

و اين سوره به طورى كه از سياق آياتش استفاده مى شود از سوره هاي مکّي محسوب مي گردد اما آيه  28 سوره کهف يعني آيه «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ...» طبق نظر برخي از مفسرين  از مکّي بودن استثناء شده است و جزء آيات مکّي نمي باشد و به زودى در باره اين آيه بحث خواهيم کرد.  («اَلآيَةَ» يعني ادامه آيه را دنبال کنيد)


* قَولُهُ تَعالى: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا (1) قَيِّمًا.

اَلعَِوَجُ بِفَتحِ العَينِ وَ كَسرِها  : اَلأِنحِرافُ ، قالَ فِي المَجمَعِ : اَلعَوَجُ بِالفَتحِ فِيما يُرى كَالقَناةِ وَ الخَشَبَةِ وَ بِالكَسرِ فِيما لا يُرى شَخصاََ قائِماََ كَالدّينِ وَ الكَلامِ. اِنتَهى.

كلمه «اَلعَِوَجُ» - به فتح عين و به كسر آن - به معناى انحراف است. مرحوم طبرسي صاحب کتابِ مجمع البيان مى گويد : اَلعَوَجُ - به فتح عين - در مورد كجى و انحرافي است که محسوس و قابل مشاهده مي باشند مانند کجي و انحراف نيزه و چوب  و کلمه «اَلعِوَجُ» -به كسر عين- در مورد کجي و انحرافي است که ناديدنى است . ( انحراف در چيزي که به صورت يک شئ و يک شخص قائم و استوار ديده نمي شود در حالي که در واقع بايد به صورت يک شئِ قائم و استوار ديده شود)  .مانند انحراف و کجي در دين و اعتقادات و انحراف در کلام و سخن . ( دين و کلام بايد از نظر عقل و منطق و قواعد ...  قائم و استوار باشند و اگر چنين نباشند دچار کجي و انحراف هستند و اينگونه انحراف ها با چشم بصيرت و دقت هاي عقلي و فکري و ... قابل درک است ) .    (اِنتَهى : يعني اِنتَهي کَلامُهُ يعني پايان يافت کلام و سخنِ صاحب مجمع البيان در باره معناي کلمه«اَلعَِوَج» )

* وَ لَعَلَّ المُرادُ بِما يُرى وَ ما لا يُرى ما يَسهُلُ رُؤيَتُهُ وَ ما يُشكِلُ كَما ذَكَرَهُ الرّاغِبُ فِي المُفرَداتِ بِقَولِهِ: اَلعَوَجُ - بِالفَتحِ - يُقالُ فيما يُدرَكُ بِالبَصَرِ سَهلاََ كَالخَشَبِ المُنتَصَبِ وَ نَحوِهِ . وَ العِوَجُ - بِالكَسرِ - يُقالُ فيما يُدرَكُ بِالفِكرِ وَ البَصيرَةِ كَما يَكُونُ فِي أَرضِِ بَسيط ِِ يُعرَفُ تَفاوُتُهُ بِالبَصيرَةِ وَ كَالدّينِ وَ المَعاشِ . اِنتَهى.

فَلا يَرِدُ عَلَيهِ ما فِي قَولِهِ تَعالى: « لاتَري‏ فيها عِوَجاً - بِكَسرِ العَينِ -وَ لا أَمْتاً »: طه: 107 فَافهَمْ.

و شايد منظور ازانحرافِ مرئى و ديدني آن است  كه انحرافش به سهولت و آساني ديده مى شود و مقصود از انحرافِ نامرئى و ناديدني آن است كه کجي و انحرافش به آسانى مشاهده نمي شود كما اينكه راغب اصفهاني در مفرداتش چنين گفته است: (اَلعَوَجُ ) -به فتحِ عين- كجى ها و انحراف هايي را گويند كه با چشمِ سَر به آسانى ديده مى شوند، مانند كجى چوبى كه در زمين نصب شده باشد  ولى (اَلعِوَجُ ) -به كسرِ عين- به كجى هائى گفته مي شود كه با تفكر و دقت نظر و با بصيرت و بينش تشخيص داده مى شوند، مانند انحراف و اِنحِنايى كه در زمين هموار و مسطح است كه تفاوت و کمي و زيادي و پستي و بلندي و کجي و انحرافش را  متخصصين و کارشناسان با کارشناسي دقيق مى توانند بفهمند و تشخيص دهند، و نيز مانند انحراف در دين و زندگى  ( کجي و انحراف در دين و زندگي را نيز متخصصين و کارشناسان با کارشناسي دقيق مى توانند بفهمند. برخي ها يک عمر از نظر دين و زندگي در کجراهه و کجي و انحراف بسر مي برند و عقيده و روش زندگي خويش را درست مي پندارند و حتي  ممکن است به حسب ظاهر مقبول ديگران باشند ولي با دقت نظر مي توان دريافت که از نظر عقيده و دين و روش زندگي در خطا و انحرافند!!! )

پس طبق معنايي که راغب اصفهاني در باره کلمه (اَلعِوَجُ) بيان نموده است ديگر اشكال و ايرادي به آيه شريفه « لاتَري‏ فيها عِوَجاً - بِكَسرِ العَينِ -وَ لا أَمْتاً » وارد نمى شود - دقت بفرمائيد. (در اين آيه شريفه ممکن است اشکال و ايراد شود که (عِوَجاً) و (أَمْتاً) به يک معنا است و با وجود کلمه (عِوَجاً) نيازي به کلمه (أَمْتاً) نيست ؟ در پاسخ گفته مي شود که با توجه به معنايي که راغب اصفهاني درباره کلمه «عِوَج» گفته است مي توان دريافت که  مراد از (عِوَجاً) کجي و انحرافي است که با دقت نظر فهميده مي شود (انحراف و کجي غير ظاهري) و مراد از ( أَمْتاً) ناهمواري و پستي و بلندي و کجي و انحراف ظاهري است . پس اين دو کلمه به يک معنا نيستند بلکه هر يک به يک مرتبه اي از انحراف و کجي اشاره دارد .

* وَ قَد افتَتَحَ «تَعالى» اَلكَلامَ فِي السُّورَةِ بِالثَّناءِ عَلى نَفسِهِ بِما نَزَّلَ عَلى عَبدِهِ قُرآناََ لا اِنحِرافَ فِيهِ عَنِ الحَقِّ بِوَجهِِ وَ هُوَ قَيِّمُُ عَلى مَصالِحِ عِبادِه ِ فِي حَياتِهِمُ الدُّنيا وَ الآخِرَةِ فَلَهُ كُلُّ الحَمدِ فِيما يَتَرَتَّبُ عَلى نُزُولِهِ مِنَ الخَيراتِ وَ البَرَكاتِ مِن يَومِِ نَزَلَ إلى يَومِ القِيامَةِ فَلا يَنبَغي أَن يَرتابَ الباحِثُ النّاقِدُ أَنَّ ما فِي المُجتَمَعِ البَشَري مِنَ الصَّلاحِ وَ السَّدادِ مِن بَرَكاتِ ما بَثَّهُ الأَنبِياءُ الكِرامُ مِنَ الدَّعوَةِ إِلَى القَولِ الحَقِّ وَ الخُلقِ الحَسَنِ وَ العَمَلِ الصّالِحِ وَ أَنَّ ما يَمتازُ بِهِ عَصرُ القُرآنِ فِي قُرُونِهِ الأَربَعَةِ عَشَرَ عَمّا تَقَدَّمَهُ مِنَ الأَعصارِ : مِن رَقِيِّ المُجتَمَعِ البَشَري وَ تَقَدُّمِهِ فِي عِلمِِ نافِعِِ أو عَمَلِِ صالِحِِ ، لِلقُرآنِ فِيهِ أَثَرُهُ الخاصُّ وَ لِلدَّعوَةِ النَّبَوِيَّةِ فِيهِ أَياديهَا الجَميلَةِ (اَلجَليلَةِ) فَلِلّهِ فِي ذلِكَ الحَمدُ كُلُّهُ.  وَ مِن هُنا يَظهَرُ أَنَّ قَولَ بَعضِهِم فِي تَفسيرِ الآيَةِ : يَعنِي : قُولُوا : اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ ... «إلَخ» لَيسَ عَلى ما يَنبَغِي.

خداوند مُتعال در اين سوره كلامش را با ثناء و ستايش و سپاسِ خود افتتاح و آغاز فرموده است و بدين گونه خود را ستوده كه: قرآنى بر بنده اش نازل كرده كه هيچ انحرافى از حق در آن نيست  و آن كتاب ، قَيِّم و بپادارنده مصالحِ بندگانش در زندگى دنيا و آخرت است (و از عهده اين كار به خوبى برمى آيد) ، همه حمدها در رابطه با  خيرات و برکاتي که از نزول قرآن از روز نزول تا روز قيامت ناشي مي شود و بر آن مترتب مي گردد  براي  خداوند است . پس سزاوار نيست كه هيچ پژوهشگر و اهل بحث و اهل تحقيقي ترديد كند در اينكه: آنچه از صلاح و سَداد و درستي که در جوامع بشرى به چشم مى خورد مانند دعوت به قول حق (عقيده و گفتار درست) و خُلق نيکو و عمل صالح و غيره همه از بركات انبياى كِرام است كه در بين مردم  منتشر كرده اند و تخمى است كه آنان با دعوت خود به سوى حق و حُسن خُلق و عمل صالح افشانده اند، و اينكه قرآن كريم در چهارده قرنى كه از نزولش مى گذرد يعني (در عصر قرآن) ، امتيازش اين است که تمدنى به بشر داده و ارتقاء و پيشرفتي بخشيده و علم نافع و عمل صالحى در بشر به وجود آورده است كه مخصوص خود آن است و اين کتاب آسماني (در عصر قرآن) در طول چهارده قرن از نزولش ، اثرِ خاصّ و نقشِ ويژه اي در اين امور داشته است و نيز براي دعوت نَبَوى در اين امور يادشده  در قالب قرآن کريم ، مِنّت هاي  جميل و بزرگي بر بشريت و انسان ها تا روز قيامت است، پس همه حمدها در رابطه با  خيرات و برکاتي که از نزول قرآن از روز نزول تا روز قيامت ناشي مي شود ، براى خدا است. و با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى از مفسرين در تفسيرِ اين آيه(آيه 1)  مي گويند که مراد از  آيه اين است که اين جمله را بگوييد :  (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ ... ) اين گفته و قولشان ، صحيح  و شايسته نمي باشد.

* وَ قَولُهُ : «وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا» اَلضَّميرُ لِلكِتابِ وَ الجُملَةُ حالُُ عَنِ الكِتابِ وَ قَولُهُ: «قَیِّمًا» حالُُ بَعدَ حالِِ عَلى ما يُفيدُهُ السِّياقُ فَأِنَّهُ  تَعالى فِي مَقامِ حَمدِ نَفسِهِ مِن جِهَةِ تَنزيلِهِ كِتاباََ مَوصُوفاََ بِأَنَّهُ لا عِوَجَ لَهُ وَ أَنَّهُ قَيِّمُُ عَلَى مَصالِحِ المُجتَمَعِ البَشَرِي فَالعِنايَةُ مُتَعَلِّقَةُُ بِالوَصفَينِ مُوَزَّعَةُُ بَينَهُما عَلَى السَّواءِ وَ هُوَ مُفادُ كَونِهِما حالَينِ مِن َ الكِتابِ.(وَ مُفادُهُ هُوَ کَونُهُما حالَینِ مِن َ الكِتابِ) .


در قول و فرمایش خداوند در آیه اول از سوره کهف که فرمود: «وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا» ضمير در ( لَهُ)  به کلمه « الْکِتَابَ » بر مى گردد (اَلضَّمیرُ یُرجَعُ اِلَی الکِتابِ)، و جمله«وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا»جمله حاليه برای « الْکِتَابَ » است . و كلمه ( قَیِّمًا) بنابر آنچه که سیاقِ آیه (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا (1) قَیِّمًا...) اِفاده می کند ، حالِ بعد از حال برای « الْکِتَابَ » است . زيرا خداى تعالى در مقام حمد و ستايش خويش است از اين جهت كه كتابى نازل كرده  که موصوف به دو وصف است : 1- بِأَنَّهُ لا عِوَجَ لَهُ : به اینکه هیچ کجی و اعوجاج و انحرافی در آن نیست(«وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا»).  2- وَ أَنَّهُ قَيِّمُُ عَلَى مَصالِحِ المُجتَمَعِ البَشَرِي : و اینکه قَیِّم و بپادارنده جمیعِ مصالحِ جوامع بشری می باشد («قَیِّمًا») .  پس بر اساس آنچه که سیاق آیه افاده می کند در این آیه شریفه به طور مساوی به این دو وصف ( حال اول و حال دوم) توجه و عنایت شده است. [ مُوَزَّعَةُُ بَينَهُما عَلَى السَّواءِ : یعنی  توجه و عنایت بین این دو وصف وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا» * «قَیِّمًا») ،  عَلَى السَّواءِ و به طور مساوی است و فقط  به جنبه حالیّت آن ها توجه و عنایت شده است و هر دو حال هستند و ترکیب دیگر برخلافِ سیاق آیه شریفه است آنچنانکه در عبارت بعدی تحت عنوان قیل به آن اشاره شده است ] ، و این توجه و عنایتِ مساوی ،در واقع مُفادش آن است که هردو ،حال برای کلمه « الْکِتَابَ » باشند . (وَ مُفادُهُ هُوَ کَونُهُما حالَینِ مِن َ الكِتابِ).

* وَ قيلَ إِنَّ جُملَةَ «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا» مَعطُوفَةُُ عَلَى الصِّلَةِ وَ «قَیِّمًا» حالُُ مِن ضَميرِ ( لَهُ وَ المَعنى وَ الَّذِي لَم يَجعَل لِلكِتابِ « حالَ كَونِهِ  ، قَیِّمًا » ، عِوَجََا  أَو أَنَّ «قَیِّمًا» مَنصُوبُُ بِمُقَدَّرِِ، وَ المَعنى: وَ الَّذِي لَم يَجعَل لَهُ عِوَجََا وَ جَعَلَهُ قَیِّمًا، وَ لازِمُ الوَجهَينِ اِنقِسامُ العِنايَةِ بَينَ أَصلِ النُّزُولِ وَ بَينَ كَونِ الكِتابِ قَیِّمًا لا عِوَجَ لَهُ. وَ قَد عَرَفتَ أَنَّهُ خِلافُ ما يُستَفادُ مِنَ السِّياقِ.

بعضى از مفسرين گفته اند: جمله «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا» عطف است بر صله (أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ) ، و كلمه «قَیِّمًا» حال از ضمير در( لَهُ) است، و معنايش اين است كه (و حمد و ستایش برای آن کسی است که براى كِتاب یعنی قرآن در حالى كه قَيِّم و استوار و بپادارنده است اِعوجاج و انحرافی قرار نداده است) و يا اینکه «قَیِّمًا» منصوب به عامل مقدرى مانند فعل (جَعَلَ) است و معنايش اين است كه و حمد آن خدايى را كه براى كتاب کجی و انحرافی قرار نداده و آن را قَيِّم قرار داده است  و لازمه اين دو وجه (1- اینکه «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا» عطف بر صله باشد 2- و «قَیِّمًا» منصوب به حال و یا منصوب به عامل مقدّر «فعل مقدر» باشد)  اين است كه عنايت و توجه در آیه شریفه  منقسم به سه چیز شده است و به عبارت دیگر در این آیه شریفه  توجه و عنایت به سه مطلب شده است :  1-اصل نزولِ قرآن . «با عنایت به مساله صله و موصول» در آیه شریفه (اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ) ، «الَّذِي» موصول است و جمله « أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ» صله برای موصول است. 2- و قَيِّم بودن قرآن . با عنایت به اینکه «قَیِّمًا» منصوب است بنابر حالیّت یا منصوب است به عامل مقدر  3- و عدم اِعوجاج و انحراف در کتاب قرآن . با عنایت به اینکه «عِوَجََا» مفعول «لَمْ یَجْعَلْ » باشد . و شما خواننده عزيز و گرامی با توجه به نکات پیشین دانستی  كه اين  ترکیب برخلاف عنايتى است كه از سياق آیه شریفه استفاده می شود (در حالی که با دقت به سیاق آیه فهمیده می شود که عنایت و توجه در آیه شریفه به جنبه حالیت آن دو وصف است.زيرا خداى تعالى در مقام حمد و ستايش خويش است از اين جهت كه كتابى نازل كرده  که موصوف به دو وصف است : 1- بِأَنَّهُ لا عِوَجَ لَهُ : به اینکه هیچ کجی و اعوجاج و انحرافی در آن نیست(«وَلَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجََا»).  2- وَ أَنَّهُ قَيِّمُُ عَلَى مَصالِحِ المُجتَمَعِ البَشَرِي : و اینکه قَیِّم و بپادارنده جمیعِ مصالحِ جوامع بشری می باشد («قَیِّمًا»)

* وَ قيلَ: إِنَّ فِي الآيَةِ تَقديماََ وَ تَأخيراََ، وَ التَّقديرُ نَزَّلَ (اَنزَلَ) الكِتابَ قَیِّمًا وَ لَم يَجعَل لَهُ عِوَجََا وَ هُوَ أَردَأُ الوُجُوهِ.

وَ قَد قُدِّمَ نَفيُ العِوَجِ عَلَى إِثباتِ القَيمُومَةِ لِأَنَّ الأَوَّلَ كَمالُ الكِتابِ فِي نَفسِهِ وَ الثّانِي تَكميلُهُ لِغَيرِهِ وَ الكَمالُ مُقَدَّمُُ طَبعاََ عَلَى التَّكميلِ.

بعضى از مفسرين گفته اند: در آيه شريفه ( اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا (1) ) تقديم و تأخير به كار رفته است و تقدير آن ( نَزَّلَ (اَنزَلَ) الكِتابَ قَیِّمًا وَ لَم يَجعَل لَهُ عِوَجََا) می باشد و اين پایین ترین وجه و نظریه ای است كه درباره این آيه بیان شده است .  دلیل رد نظريه فوق اين است كه نفى «اِعوجاج» در قرآن ، مقدم بر اثبات قيموميتِ قرآن کریم است زيرا عدم اِعوجاج در واقع كمالى است كه قرآن فى نفسه دارد ولی قيمومّيت كمالى است كه قرآن به ديگران و اَدیان آسمانی دیگر مى دهد و معلوم است  که كمال بر تكميل تقدُّم دارد. بنابراین تقدیم و تأخیری در رابطه با آیه اول از سوره کهف وجود ندارد و اینگونه نیست که (قَیِّمًا) مقدم بر(عِوَجََا) باشد .


* وَ وُقُوعُ «عِوَجََا» وَ هُوَ نَكِرَةُُ فِي سِياقِ النَّفيِ يُفيدُ العُمُومَ فَالقُرآنُ مُستَقيمُُ فِي جَميعِ جِهاتِهِ فَصيحُُ فِي لَفظِهِ، بَليغُُ فِي مَعناهُ، مُصيبُُ فِي هِدايَتِهِ، حَيُُّ فِي حُجَجِهِ وَ بَراهينِهِ، ناصِحُُ فِي أَمرِهِ وَ نَهيِهِ، صادِقُُ فِيما يَقُصُّهُ مِن قِصَصِهِ وَ أَخبارِهِ، فاصِلُُ فِيما يَقضِي بِهِ مَحفُوظُُ مِن مُخالَطَةِ الشَّياطينِ، لا اِختِلافَ فِيهِ، وَ لا يَأتيهِ الباطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ.

کلمه «عِوَجََا» در آیه شریفه (وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجَا) که به صورت «نکره در سیاقِ نفی» آمده است افاده معنای عموم می کند و بیانگر آن است که قرآن کریم از همه جهات  مستقیم و استوار است و از هر  اعوجاج و انحرافی به دور است بدین گونه که : 1- فَصيحُُ فِي لَفظِهِ . لفظ و الفاظ قرآن ، فصیح است . 2- بَليغُُ فِي مَعناهُ . معنایش بلیغ و رسا و گویا است . 3- مُصيبُُ فِي هِدايَتِهِ . در هدایت کردنش نسبت به جامعه و مردم ، مُصیب و رساننده به راه حق و حقیقت است 4-حَيُُّ فِي حُجَجِهِ وَ بَراهينِهِ . در حجت ها و براهينی که اقامه می کند ، زنده است و حیات و زندگی می بخشد . 5-ناصِحُُ فِي أَمرِهِ وَ نَهيِهِ . در امر و نهيش  ناصح و خيرخواه است 6-صادِقُُ فِيما يَقُصُّهُ مِن قِصَصِهِ وَ أَخبارِهِ . در نقلِ قِصَص و اَخبارش ، راست و صادق است  و  صادقانه و بدون اغراق و انحراف نقل می کند . 6- فاصِلُُ فِيما يَقضِي بِهِ . در حکم و قضاوتی که می کند ، فاصِل و جدا کننده ميان حق و باطل است . 7- مَحفُوظُُ مِن مُخالَطَةِ الشَّياطينِ . از  مُخالَطت و آمیختگی و  دستبرد شيطانها  مَصون و محفوظ است . 8- لا اِختِلافَ فِيهِ . از ناهمگونی و اختلاف و اختلال در مضامین و  معنی و محتوا مُبرّی است . 9- وَ لا يَأتيهِ الباطِلُ مِن بَينِ يَدَيهِ وَ لا مِن خَلفِهِ.  هیچگاه ، نه در عصر نزولش و نه در اَعصار بعد ، باطل در آن رخنه و راه پیدا نکرده و نمی کند . (لا يَأْتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنْ حَکيمٍ حَميدٍ : هیچ گونه باطلی ، نه از پیش رو و نه از پشت سر ، به سراغ آن نمی آید چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است .سوره فُصِّلت آیه 42 )


* وَ القَيِّمُ هُوَ الَّذِي يَقُومُ بِمَصلَحَةِ الشَّيءِ وَ تَدبيرِ أَمرِهِ كَقَيِّمِ الدّارِ وَ هُوَ القائِم ُ بِمَصالِحِها وَ يُرجَعُ إِلَيهِ فِي أُمُورِها، وَ الكِتابُ إِنَّما يَكُونُ قَيِّماََ بِما يَشتَمِلُ عَلَيهِ  مِنَ المَعانِي، وَ الَّذِي يَتَضَمَّنُهُ القُرآنُ هُوَ الأِعتِقادُ الحَقِّ وَ العَمَلُ الصّالِحُ كَما قالَ تَعالى: "يَهْدي إِلَي الْحَقِّ وَ إِلي‏ طَريقٍ مُسْتَقيمٍ": اَلأَحقاف: 30، وَ هذا هُوَ الدّينُ وَ قَد وَصَفَ تَعالى دِينَهُ فِي مَواضِعَ مِن كِتابِهِ بِأَنَّهُ قَيِّمُُ قالَ: "فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ": اَلرُّوم: 43 وَ عَلى هذا فَتَوصيفُ الكِتابِ بِالقَيِّمِ لِما يَتَضَمَّنُهُ مِنَ الدِّينِ القَيِّمِ عَلى مَصالِحِ العالَمِ الإِنسانِي فِي دُنياهُم وش أُخراهُم.                    

كلمه (قَیِّم) در آیه شریفه ( قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ... ) به معناى كسى است كه قیام می کند و عهده دار می شود برای تأمین مصلحت چيزى  و به تدبیر اُمور آن می پردازد .(مَصلَحت در لغت به معانی مختلفی آمده است: مَصلحت یعنی : صلاح .فائده .سود. بهره . منفعت) مانند  کسی که قَيِّم و عهده دارخانه و منزل است كه قائم به مصالح خانه است و اهل خانه  در امور خانه به او مراجعه مى كنند. و قَیِّم بودن كتابِ قرآن بواسطه آن است که مشتمل و دربردارنده  مضامین و معانی است که درهدایت و سعادت دُنیوی و اُخروی انسان و جامعه بشری مؤثِّر می باشند . و آن چیزی که قرآن کریم جهت هدایت و سعادت بشریت مُتضمّن آن است عبارت است از : 1- اعتقادِ حق و راستین  2-  عمل صالح و نیکو . همچنانكه خداوند متعال درآیه 30 از سوره اَحقاف درباره قرآن کریم چنین مى فرمايد : ( يَهْدي إِلَي الْحَقِّ وَ إِلي‏ طَريقٍ مُسْتَقيمٍ. یعنی قرآن همه بشریت و انسان ها را به سوی حقّ و راه راست هدایت  و دعوت می کند. ) و  قَیِّم بودن دینِ اسلام در واقع  همان اِعتقادِ حق و راستین و عمل صالح است و به عبارت دیگر دينِ صحيحِ اسلام هم همينطور است یعنی قَیِّم به معنای مذکور می باشد و خداوند متعال در مواضع و مواردی ازکتابش (قرآن کریم) دینش (اسلام) را مُتّصف به قَیِّم بودن نموده است . یعنی اسلام دینِ اُستوار و مستقیم و قَیِّم و بپادارنده ارزش هاست . خداوندِ سبحان در آیه 43 از سوره روم  فرمود: (فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ . روی خود را بسوی آیین مستقیم و پایدار و استوار متوجه نما و با تمام وجود به سَمتِ دین باش ). برای(قَيِّمًا) در آیه( قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ... ) چهار تفسیر شده است: 1 تفسیر اول آن است که وصفِ قَیِّم در اصل مربوط به دین است و سپس به اعتبار آن ، وصف قرآن است  یعنی چون قرآن کریم متضمن دینِ قَیِّم است لذا متصف به قیمومیت شده است. وصف قیمومیت و قیِّم بودن دین در ابتدا و بالأَصاله برای دین است و سپس بواسطه آن  قرآن نیز متصف به قیِّم می شود  و به عبارت دیگر  توصيف كتاب(قرآن کریم) به وصف قيمومت به خاطر اين است كه خودِ قرآن کریم متضمّن و دربردارنده دينِ قَيِّم (یعنی اسلام) مى باشد دينى كه قائم به مصالح عالَمِ بشرى در دنیا و آخرت  است .


* وَ رُبَما عَكَسَ الأَمرُ فَأُخِذَ القَيمُومَةُ وَصفاََ لِلكِتابِ ثُمَّ لِلدّينِ مِن جَهَتِهِ كَما فِي قَولِهِ تَعالى: " وَ ذلِکَ دينُ الْقَيِّمَةِ: اَلبَیّنَة : 5 . فَالظّاهِرُ أنَّ مَعناهُ :  « وَ ذالِکَ» دِينُ الكُتُبِ القَيِّمَةِ وَ هُوَ نَوعُ تَجَوُّزِِ.

2- و اما تفسیر دوم برای(قَيِّمًا) آن است که چه بسا معنای كلمه (قَیِّم) در آیه شریفه ( قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ...) بر عکس آن امر و معنا و مطلبی باشد که در بالا ذکر شده است یعنی قیمومیت و قَیِّم بودن ، نخست به عنوان وصف برای کتاب اخذ و اعتبار شده باشد و سپس چون کتاب یعنی قرآن کریم  قیّم است پس دین هم  قیِّم باشد  و به عبارت دیگر  بعضی از مفسرين  قضيه را برعكس معنا كرده و گفته اند: قيمومیّت، اول وصف كتاب و سپس وصف دين است .(در حالی که در عبارتِ پیشین آمده بود که قرآن کریم چون متضمن دینِ قَیِّم است لذا متصف به قیمومیت شده است و وصف قیمومیت و قیِّم بودن دین در ابتدا و بالأَصاله برای دین است و سپس بواسطه آن  قرآن نیز متصف به قیِّم و قیمومیّت می شود ) و در آیه 5 از سوره بیّنه به همین مطلب که بعضی از مفسِّرین گفته اند (یعنی قَیِّم بودن دین به اعتبار قَیِّم بودن کتابِ قرآن  ) اشاره شده است : ( وَ ذلِکَ دينُ الْقَيِّمَةِ . این است دین پابرجا و پایدار. « یعنی این تعالیم و دستورات الهی که ناشی از کُتُب آسمانی است در واقع همان دین و آیین پابرجا و استوار و پایدار است »  . سوره بینه آیه 5) از ظاهر  این آیه شریفه از سوره بیّنه با توجه به مضامینِ آیات قبلش  چنین استفاده می شود که معنای قولِ خداوند : (وَ ذلِکَ دينُ الْقَيِّمَةِ) چنین است : وَ ذالِکَ دِينُ «الكُتُبِ» القَيِّمَةِ . یعنی  این است دين و آیین کُتُبِ قَيِّم و ارزشمند و پایدار «یعنی این تعالیم و دستورات الهی در واقع دين و آیینِ كتاب هاى قَيِّم و ارزشمند و پایدار می باشد و از کُتُب آسمانی ناشی می شود .  این معنا و تفسیری که از آیه شریفه شد و کلمه «اَلکُتُب» در تقدیر گرفته شد  نوعی مجاز گویی می باشد و از قسم مجاز در حذف(مجاز در تقدیر) خواهد بود . [ مَجاز بر سه قسم و یا به نوعی چهار قسم است : 1- مجاز در کلمه  2- مجاز در حذف یا مجاز در تقدیر 3- مجاز در اِسناد 4- مجاز عقلی یا مجاز سَکّاکی]

در اینجا جهت توجه بیشتر به تفسیر دومی که برای (قَيِّمًا) ذکر شد ، آیات سوره بیّنه همراه ترجمه آورده می شود تا معنای آیه ( وَذَلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ )بیشتر فهمیده گردد

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم . لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ وَالْمُشْرِکِینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ ﴿1﴾ رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ یَتْلُو صُحُفًا مُطَهَّرَةً ﴿2﴾ فِیهَا کُتُبٌ قَیِّمَةٌ ﴿3﴾ وَمَا تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ إِلا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ ﴿4﴾ وَمَا أُمِرُوا إِلا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاءَ وَیُقِیمُوا الصَّلاةَ وَیُؤْتُوا الزَّکَاةَ وَذَلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ ﴿5﴾

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

كافران از اهل كتاب و مشركان (می گفتند:) دست از آیین خود بر نمی ‏دارند تا دلیل روشنى براى آنها بیاید، (۱)

پیامبرى از سوى خدا (بیاید) كه صحیفه‏ هاى پاكى را (بر آنها) بخواند، (۲)

و در آن نوشته‏ هاى صحیح و پرارزشى باشد! (ولى هنگامى كه آمد ایمان نیاوردند، مانند اهل كتاب). (۳)

اهل كتاب (نیز در دین خدا) اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه دلیل روشن براى آنان آمد (۴)

و به آنها دستورى داده نشده بود جز اینكه خدا را بپرستند درحالى كه دین خود را براى او خالص كنند و از شرك به توحید بازگردند، نماز را برپادارند و زكات را بپردازند; و این است آیین مستقیم و پایدار (۵)


* وَ قيلَ: اَلمُرادُ بِالقَيِّمِ ، اَلمُستَقيمُ ، اَلمُعتَدِلُ الَّذِي لا أِفراطَ فِيهِ وَ لا تَفريطَ ، و َ قيلَ : اَلقَيِّمُ ، اَلمُدَبِّرُ لِسائِرِ الكُتُبِ السَّماوِيَّةِ يُصَدِّقُها وَ يَحفَظُها وَ يَنسَخُ شَرائِعَها وَ تَعقيبُ الكَلِمَةِ بِقَولِهِ : "لِیُنْذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِنْ لَدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ..." «إِلَخ » يُؤَيِّدُ ما قَدَّمناهُ.

3-و اما تفسیر سوم برای(قَيِّمًا) آن است که بعضى گفته اند: مقصود از «قَيِّم» در آیه شریفه ( قَيِّمًا لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ.. )، به معنای مستقيم است و کلمه مستقیم هم به معنای معتدل می باشد كه افراط و تفریط در آن وجود ندارد. یعنی قرآن کریم مستقیم و معتدل است و هیچگونه افراط و تفریطی در آن وجود ندارد  4و اما تفسیر چهارم برای(قَيِّمًا) آن است که بعضى ديگر گفته اند: قَيِّم، به معناى آن است که قرآن کریم  مدبِّرِ و تدبیر کننده سايرِ كتابهاى آسمانى است يعنى كتابهای آسمانی[ از قبیل تورات موسی (ع) و انجیلِ عیسی (ع) و زبورِ داود (ع) و صُحُفِ ابراهیم (ع) ] را از جهت اصولِ کلی و معارف الهی مثل اصل توحید و معاد و نبوت و عصمت و ...  تصديق و حفظ نموده و  شرايع  و منهاج ها و  احکام  و فروعاتِ عملی مربوط به ادیان پیشین را که مخصوص اُمّت های گذشته بود نسخ مى كند. و اينكه خداوند به دنبال كلمه (قَيِّمًا) فرمود: ("لِیُنْذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِنْ لَدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ...") مؤيِّدِ آن معنايى است كه  جلوتر در (تفسیر سوم و چهارم) ذكر كرديم. یعنی قرآن کریم مستقیم و معتدل است و هیچگونه افراط و تفریطی در آن وجود ندارد و  قَیِّم و مدبِر کُتُبِ آسمانی دیگر است . مؤیِّد بودن اين جمله ("لِیُنْذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِنْ لَدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ...")  برای معنایی که قبلا تحت عنوان تفسیر سوم و چهارم برای (قَيِّمًا) ذکر کردیم  چنین است که  اگر قرآن کریم خودش ‍ مستقيم و معتدل و براى غير خودش  نیز قَيِّم و مُدبِّر نبود نمى توانست ویژگی انذار و بشارت  را داشته باشد و این مطلب که گفته شد، واضح و روشن است.(... اِذ لَولا اِستِقامَتُهُ فِی نَفسِهِ وَ قَیمُومَتُهُ عَلی غَیرِهِ لَم یَستَقِم اِنذارُُ وَ لاتَبشیرُُ وَ هُوَ ظاهِرُُ)


* قَولُهُ تَعالَى: "
لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا" اَلآيةَ . أَي : لِيُنْذِرَ الكافِرينَ عَذاباََ شَديداََ صادِراََ مِن عِندِ اللهِ كَذا قِيلَ وَ الظّاهِرُ بِقَرينَةِ تَقييدِ المُؤمِنينَ المُبَشَّرينَ بِقَولِهِ: "الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ" إِنَّ التَّقديرَ «لِيُنْذِرَ الَّذينَ لايَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ» أَعَمُّ مِمَّن لا يُؤمِنُ أصلا أَو يُؤمِنُ وَ يَفسُقُ فِي عَمَلِهِ. وَ الجُملَةُ عَلى أَيِّ حالِِ بَيانُُ لِتنزيلِهِ الكِتابَ عَلى عَبدِهِ مُستَقيماََ قَيِّماََ اِذ لَولا اِستِقامَتُهُ فِی نَفسِهِ وَ قَیمُومَتُهُ عَلی غَیرِهِ لَم یَستَقِم اِنذارُُ وَ لاتَبشیرُُ وَ هُوَ ظاهِرُُ .  وَ المُرادُ بِالأَجرِ الحَسَنِ : اَلجَنَّةُ بِقَرينَةِ قَولِهِ فِي الآيَةِ التّالِيَةِ: «مَاکِثِينَ فِيهِ أَبَدًا» وَ المَعنى ظاهِرُُ.

 بعضى از مفسِّرین این آیه شریفه (لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ... )  را چنین معنا کرده اند : [خداوند متعال کتاب (قرآن کریم)  را قَیِّم و تأمین کننده جمیع مصالح بندگان و مردم قرار داد ] تا كافران را از عذابى سخت و شديد كه از ناحيه خدا صادر مى شود ، انذار نمايد و بترساند ، ولى ظاهر آيه به قرينه اينكه کلمه «اَلْمُؤْمِنِينَ+اَلمُبَشَّرینَ» به جمله «الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ. (مؤمنين بشارت داده شده کسانی هستند  كه عمل صالح مى كنند)  مقید و تقیید شده  آن است که  تقدیر  آیه  چنین باشد : «لِيُنْذِرَ الَّذينَ لايَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ» یعنی  تا بترساند كسانى را كه عمل صالح نمى كنند  اعمّ از اینکه آنهایی که عمل صالح انجام نمی دهند  اصلا ايمان نیاورند و يا اگر ايمان آورند  در عمل و رفتارشان  آلوده به فسق و فساد و تباهی هستند . به هر حال، جمله «لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ...  » بیانگر آن است که خداوند متعال  کتابِ قرآن را  که مستقیم و اُستوار و قَیِّم و پابرجا است بر بنده اش (حضرت محمد مصطفی «صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ») نازل فرمود زیرا  که  اگر قرآن کریم خودش ‍ مستقيم و مُعتدل و استوار و براى غير خودش  نیز قَيِّم و مُدبِّر نبود نمى توانست ویژگی انذار و بشارت  را داشته باشد و این مطلب که گفته شد ، واضح و روشن است.  و مراد از (اَجرِ حَسَن و پاداش نیکو)  بهشت می باشد به قرينه قول و سخن خداوند در آیه بعدی که  فرمود: «مَاکِثِينَ فِيهِ أَبَدًا» و معناى آيه روشن است. (همان بهشت بَرین و بالا که مؤمنين بشارت داده شده جاودانه در آن خواهند ماند.)


* قَولُهُ تَعالى: "
وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا " وَ هُم عامَّةُ الوَثَنِيّينَ القائِلينَ بِأَنَّ المَلائِكَةَ أَبناءُُ أَو بَناتُُ لَهُ وَ رُبَما قالُوا بِذلِكَ فِي الجِنِّ وَ المُصلِحينَ مِنَ البَشَرِ وَ النَّصارَى القائِلينَ بِأَنَّ المَسيحَ ابنَ اللهِ وَ قَد نَسَبَ القُرآنُ إِلَى اليَهُودِ أَنَّهُم قالُوا : عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ (سوره توبه آيه 30) .


قول خداوندِ متعال که فرمود : (وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا . ) مقصود از کسانی که گفتند «خداوند برای خود فرزندی یا فرزندانی اتخاذ کرده است» چند احتمال در رابطه با «این کسان»(الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا) وجود دارد : 1- ممکن است که مقصود از «این کسان» ، عمومِ بت پرستان و مشرکانی باشند که قائل و معتقد بودند كه ملائكه پسران يا دختران خدا هستند و چه بسا كه همین بت پرستان و مشرکان در باره جن و مُصلِحين از بشر نیز چنين اعتقادى داشته اند که مَعاذَالله آنها (جن و مُصلِحین از بشر) فرزندان خدا می باشند  2- و نیز ممکن است مقصود از «این کسان» ، نصارى و مسیحیان باشند كه مسيح را پسر خدا مى دانستند . 3-  و ممکن است مراد از «این کسان» ، یهود باشند و قرآن كريم  هم به يهود نسبت داده  است كه آنها یعنی یهودی ها  گفتند عُزَير پسر خدا است . عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ (سوره توبه آيه 30). پس در رابطه با جمله (الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا ) همه این سه احتمال محتمل است .


* وَ ذِكرُ إِنذارِهِم خاصَّةََ ثانِياََ بَعدَ ذِكرِهِ عَلى وَجهِ العُمُومِ أَوَّلاََ بِقَولِهِ : "لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ" لِمَزيدِ الأِهتِمامِ بِشَأنِهِم.

اینکه نخست در آیه دوم از  سوره کهف با عبارت ("لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ") به نحو عموم همه مردم و بدکاران را انذار نمود و بعد در آیه سوم از سوره کهف با عبارت (وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا . ) مجددّا  و دوباره تهديد و انذار را به كسانى اختصاص مى دهد كه براى خدا فرزند قائل شده اند این تکرارِ انذار به نحوِ عام و خاص به جهت مزيد اهتمام و توجه دادن در خصوص کار ناشایست آنها(مشرکان و بت پرستان و یهودیان و مسحیان) است  که گفتند «خداوند برای خود فرزندی یا فرزندانی اتخاذ کرده است» و به عبارت دیگر خداوند با انذارِ عام و خاص در آیات دوم و سوم از سوره کهف ، نفی فرزند داشتن خدا را مورد توجه و عنایت ویژه قرار داده است تا احدی در حریم قُدس الهی به اندیشه شرک آلود مبتلا نشود .

* قَولُهُ تَعالَى: (مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ ... اِلَخ) كانَت عامَّتُهُم يُريدُونَ بِقَولِهِم: «... اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا» حَقيقَةَ التَّوليدِ كَما يَدُلُّ عَلَيهِ قَولُهُ : أَنَّي يَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَيْ‏ءٍ ...": أَلأَنعام: 101. وَ قَد رَدَّ سُبحانَهُ قَولَهُم عَلَيهِم أَوَّلاََ بِأَنَّهُ قَولُُ مِنهُم جَهلاََ بِغَيرِ عِلمِِ وَ ثانِياََ بِقَولِهِ فِي آخِرِ الآيَةِ: (...إِنْ يَقُولُونَ إِلا کَذِبًا).

قول خداوند متعال که فرمود :(مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لآبَائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ ... اِلَخ) بیانگر آن است که عموم کسانی که برای خداوند فرزند قائل شدند اراده  و نیت و باور و اعتقادشان چنین بود که خداوند واقعا و حقیقتا دارای فرزند است و به عبارت دیگر ، منظور و خواست و اراده شان «حَقیقَةُ التَّولید» و فرزند دار شدن خدا بود همچنانکه آیه : (أَنّی يَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَکُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ کُلَّ شَيْ‏ءٍ ... سوره انعام آیه 101) بر این مطلب دلالت دارد . و به تحقیق خداوند سبحان این سخنِ باطل و سخیفشان را به دو دلیل رد نمود : 1- اوَّلا اینکه این سخن و گفتارشان ، سخنی جاهلانه و بدون علم و آگاهی است. (مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ)   2- و ثانیاََ اینکه براساس ذَیل و انتهای آیه 5 سوره کهف(...إِنْ يَقُولُونَ إِلا کَذِبًا) آنها دروغگو و دروغ باف هستند . بنابراین  قول و کلام آنها  مبنی بر اینکه خداوند دارای فرزند است دروغی بیش نیست .

* وَ كانَ قَولُهُ: (مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ) شامِلا لَهُم جَميعاََ مِن آباءِِ وَ أَبناءِِ لكِنَّهُم لَمّا كانُوا يُحيلُونَ العِلمَ بِهِ إِلَى آبائِهِم قائِلينَ إِنَّ هذهِ مِلَّةُ آبائِنا وَ هُم أَعلَمُ مِنّا وَ لَيسَ لَنا إِلّا أَن نَتَّبِعَهُم وَ نَقتَدِيَ بِهِم فَرَّقَ تَعالَى بَينَهُم وَ بَينَ آبائِهِم فَنَفَى العِلمَ عَنهُم أَوَّلاََ وَ عَن آبائِهِمُ الَّذينَ كانُوا يَركُنُونَ إِلَيهِم ثانِياََ لِيَكُونَ إِبطالاََ لِقَولِهِم وَ لِحُجَّتِهِم جَميعاََ .


قول و سخن خدا که فرمود : (مَا لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ . آنها هیچ علم و آگاهی نسبت به این سخن و گفتار باطلشان ندارند)  در واقع شامل همه آنها اعمّ از سَلَف و خَلَف  و پدران و پسران شان است زیرا همگی آنهایی که از روی جهل و به باور غلطشان قائل بودند که خداوند دارای فرزند است هیچ دلیل و مدرک و علمی در این باره نداشتند بنابراین از جهت اینکه این سخن ، سخن جاهلانه ای است فرقی بین آباء و ابناء آنها نیست و همگی شان جاهل و نادان بودند و بدون علم و آگاهی چنین نسبتی به خداوند دادند ولی از جهت اینکه آنها علم و آگاهی به این اعتقاد و نظر باطلشان را به نیاکان و آباء و اجداشان اِحاله و حواله کردند و می گفتند : (که این دین و نظرِ ما همان دین و نظر پدران ما است و آنها داناتر از ما بودند و شایسته نیست مگر اینکه از آنها پیروی کنیم و به آنان اقتدا نماییم )  لذا خداوند متعال  بین آنان و پدرانشان فرق گذاشته است به این صورت که نخست از ايشان نفى علم کرده و سپس از پدرانشان که به آنها اعتماد کرده بودند نفی علم نمود و  این فرق گذاشتن به جهت آن بود که  قول و گفتارشان  و نیز  حجت و دلیلشان(که مستند به آبائشان می کردند) ابطال و باطل گردد .

* وَ قَولُهُ : «کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ» ذَمُُّ لَهُم وَ إِعظامُُ لِقَولِهِم: «... اِتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا » لِما فِيهِ مِن عَظيمِ الأِجتِراءِ عَلَى اللهِ سُبحانَهُ بِنِسبَةِ الشَّريكِ وَ التَّجَسُّمِ وَ التَّركُّبِ وَ الحاجَةِ أِلَى المُعينِ وَ الخَليفَةِ إِلَيهِ،  تَعالي‏ عَن ذالِکَ عُلُوًّا کَبيراً .


و قول خداوند متعال که فرمود: («کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ . سخن بزرگ و سنگینی از دهانشان خارج می شود » ) در واقع براى مذمت آنان و بزرگ شمردن سخن باطلشان است كه گفته بودند:(«... اِتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا .« خداوند، فرزندى براى خودانتخاب کرده است‏»  ) زیرا که در این سخنشان ، گستاخی و جُرأت و جسارت بزرگى بر خداوندِ سُبحان می باشد از آن جهت که  شريك داشتن  و تجسم و جسمیّت و تركيب و محتاج بودن به مُعین (کمک کار)  و خَلیفه (جانشين)  را به او نسبت داده اند -  تَعالي‏ عَن ذالِکَ عُلُوًّا کَبيراً. مقام و منزلتِ خداوند بسی بالاتر است از آنچه که به او نسبت می دهند .

* وَ رُبَما وَقَعَ فِي كَلامِ أَوائِلِهِم إِطلاقُ الأِبنِ عَلى بَعضِ خَلقِهِ بِعِنايَةِ التَّشريفِ لِلدَّلالَةِ عَلى قُربِهِ مِنهُ وَ اختِصاصِهِ بِهِ نَظيرُ قَولِ اليَهُودِ فِيما حَكاهُ القُرآنُ : عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ  (سوره توبه آيه 30) ، وَ قَولِهِم: نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ (سوره مائده آیه 18)،


و چه بسا در کلمات و سخنان برخی از قُدَمای یهود،«اِبنُ الله» و پسر خدا بودن بر بعضی از مخلوقات الهی (به عنایتِ تشریف و از باب شرافت و احترام و به اصطلاح ادبی از باب اضافه تشریفی است  که دلالت بر قرب و اختصاص و شرافت آن مخلوق نسبت به خدا دارد ) ، اطلاق و استعمال شده است  و از اینکه به برخی از مخلوقات «اِبنُ الله» می گفتند منظورشان به عنوانِ «حَقیقَةُ التَّولید»و فرزند حقیقی و واقعی برای خدا نبوده است بلكه اطلاقِ «اِبنُ الله یعنی پسرِ خدا» بر برخی از مخلوقات به عنوان تشريف و شرافت و احترام و تکریم و تعظیم بوده است (شبیه آن چیزی که به عنوان « ناقةُ الله» در قرآن آمده است(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها سوره شمس آیه 13) که اضافه شدن و انتساب «ناقه» به «الله» از باب اضافه تشریفی است که شرافت و عظمت ناقه حضرت صالح را می رساند .) نظیر قول و گفتار یهود بدان گونه که قرآن کریم از آن حکایت کرده است که «عُزَیر» را پسر خدا می دانستند و  می گفتند :عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ .عُزَيز پسر خدا است  (سوره توبه آيه 30) و يا مى گفته اند: ( نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُما پسران و دوستان خداييم.سوره مائده آیه 18 . )

* وَ كَذا وَقَعَ فِي كَلامِ عِدَّةِِ مِن قُدَمائِهِم إِطلاقُ الأِبنِ عَلى بَعضِ الخَلقِ الأَوَّلِ بِعِنايَةِ صُدُورِهِ مِنهُ كَما يَصدُرُ الأِبنُ عَنِ الأَبِ وَ إِطلاقُ الزَّوجِ وَ الصّاحِبَةِ عَلى وَسائِطِ الصُّدُورِ وَ الإِيجادِ كَما أَنَّ زَوجَ الرَّجُلِ واسِطَةُُ لِصُدُورِ الوَلَدِ مِنهُ فَأُطلِقَ عَلى بَعضِ المَلائِكَةِ مِنَ الخَلقِ الأَوَّلِ الزَّوجُ وَ عَلى بَعضِِ آخَرَ مِنهُمُ الأِبنُ أَوِ البِنتُ . وَ هذانِ الإِطلاقانِ وَ إِن لَم يَشتَمِلا عَلى مِثلِ ما اشتَمَلَ عَلَيهِ الإِطلاقُ الأَوَّلِ لِكَونِهِما مِنَ التَّجَوَّزِ بِعِنايَةِ التَّشريفِ وَ نَحوِهِ لكِنَّهُما مَمنُوعانِ شَرعاََ وَ كَفَى مِلاكاََ لِحُرمَتِهِما سَوقُهُما وَ سَوقُ أَمثالِهِما عامَّةَ النّاسِ إِلَى الشِّقاءِ الدّائِمِ وَ الهَلاكِ الخالِدِ .

و همچنين در كلمات و سخنان بعضى از قُدَماى یهود بر بعضى از مخلوقات اوليه «اِبنُ الله» و پسر خدا اطلاق و استعمال شده است به عنوان اینکه اينها اولين مخلوقاتِ الهی هستند كه از خداوندِ متعال صادر شده اند و بوجود آمده اند همانطور كه پسر از پدر صدور مى يابد و بوجود می آید  و بر آن موجوداتى كه واسطه اين صدور و ایجاد بودند اطلاق زوج و همسر برای خداوند  مى كرده اند. (تَعالي‏ عَن ذالِکَ عُلُوًّا کَبيراً .   مقام و منزلتِ خداوند بسی بالاتر است از آنچه که به او نسبت می دهند .)

پس  از ناحیه برخی از قُدَمای یهود بر بعضی از «ملائکة الله» که از مخلوقات اوّلیّه هستند ، زوج اطلاق شده است و  ملائکه را زوج و همسر خدا می پنداشتند و بر بعضی از ملائکه ، اِبن و بِنت اطلاق می کردند و آنها را پسران و یا دختران خدا می پنداشتند   .

و اين دو اطلاق (1-اطلاق «اِبنُ الله» بر بعضی از مخلوقات از باب تشریف و تکریم و احترام  2- و نیز اطلاق «اِبنُ الله» بر برخی از مخلوقات اولیّه به عنوان اینکه اولین مخلوقاتی هستند که از خدا صادر  شده اند و بوجود آمده اند) هر چند كه شامل آنچه كه اطلاق اول (به عنوانِ «حَقیقَةُ التَّولید»و فرزند حقیقی و واقعی برای خدا) مى شده ،  نمى شود  چون اين دو اطلاق از باب مجاز و به عنایت تشریف و  احترام بوده است ولی هر دو اطلاق مذکور همانند اطلاق اول از نظر شرع و اسلام ، ممنوع است . نه صحيح است که همانند اطلاق اول گفته شود  که  فلان موجود (مَعاذَ الله) فرزند واقعى و حقیقی خدا است آنطور كه ما فرزندانِ پدرانِ خود هستيم و نه صحيح است که بگویيم فلان موجود آنقدر داراى شرافت و  احترام و عظمت است كه اگر ممكن بود خدا فرزند دار شود جز اين موجود كسى فرزند او نمى بود ، و ملاك ممنوعيت اين دو اطلاقِ مذکور همين بس كه هر دو باعث مى شود که عمومِ مردم گمراه گشته و رفته رفته از «اِبنُ الله» به نحوِ مجاز (به عنایت تشریف و تعظیم) عبور و عدول کرده و (مَعاذَالله) «اِبنُ الله» به معنای حقيقی (فرزند حقیقی و واقعی برای خدا) را بفهمند و اراده نمایند و به شقاوت  و بدبختی دائمى و هلاكت جاودانه گرفتار گردند. 

پس در باره «اِبنُ الله» سه معنا و سه اطلاق وجود دارد که از نظر شرعی و دینی همه آن ها ممنوع است : 1-  اطلاقِ «اِبنُ الله» به عنوانِ «حَقیقَةُ التَّولید» و  به عنوان فرزند حقیقی و واقعی برای خدا در نظر گرفتن. 2- اطلاق «اِبنُ الله» بر بعضی از مخلوقات از باب تشریف و تکریم و احترام و تعظیم . شبیه آن چیزی که به عنوان « ناقةُ الله» در قرآن آمده است(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها سوره شمس آیه 13) که اضافه شدن و انتساب «ناقه» به «الله» از باب اضافه تشریفی است که شرافت و عظمت ناقه حضرت صالح را می رساند . 3- و نیز اطلاق «اِبنُ الله» بر برخی از مخلوقات اولیّه به عنوان اینکه اولین مخلوقاتی هستند که از خدا صادر  شده اند و بوجود آمده اند . تَعالي‏ عَن ذالِکَ عُلُوًّا کَبيراً. مقام و منزلتِ خداوند بسی بالاتر است از آنچه که به او نسبت می دهند .

* قَولُهُ تَعالى: ("فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلي‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً".سوره کهف آیه 6) «اَلبُخُوعُ» وَ «البَخعُ» : اَلقَتلُ وَ الإِهلاكُ وَ «الآثارُ » : عَلائِمُ أَقدامِ المارَّةِ عَلَى الأَرضِ ، وَ «الأَسَفُ» : شِدَّةُ الحُزنِ . وَ المُرادُ «بِهذَا الحَديثِ» اَلقُرآنُ . وَ الآيَةُ وَ اللَّتانِ بَعدَها فِي مَقامِ تَعزِيَةِ النَّبِيِّ (ص) وَ تَسلِيَتِهِ وَ تَطييبِ نَفسِهِ وَ الفاءُ لِتَفرِيعِ الكَلامِ عَلى كُفرِهِم وَ جَحدِهِم بِآياتِ اللهِ ،  اَلمَفهُومِ مِنَ الآياتِ السّابِقَةِ وَ المَعنى : يُرجَى مِنكَ أَن تُهلِكَ نَفسَكَ بَعدَ إِعراضِهِم عَنِ القُرآنِ وَ انصِرافِهِم عَنكَ مِن شِدَّةِ الحُزنِ، وَ قَد دَلَّ عَلى إِعراضِهِم وَ تَوَلِّيهِم بِقَولِهِ: «عَلي‏ آثارِهِمْ» وَ هُوَ مِنَ الأِستِعارَةِ.
قول خداوند متعال در آیه ششم از سوره کهف چنین است : ("فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلي‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً" گویى می خواهی بخاطر اعمالِ (بد و کفرآمیز) آنان ، خود را از غم و غُصّه و اندوه ، تَلَف و هلاک کنى اگر به این گفتار (قرآن کریم) ایمان نیاورند. سوره کهف آیه 6)

كلمه (بُخُوع بر وزن رُکُوع ) و (بَخع بر وزن قَتل ) به معناى كشتن و هلاك كردنِ خود از روی  شدّتِ غم  و غُصّه و اندوه و به عبارت دیگر دِق مرگ نمودن بر اثر غم و غصه زیاد می باشد . و کلمه (آثار)  جمع اَثَر به معناى نشانه ها و علائمِ قَدَم های کسی است که بر روی زمینِ نرم عبور کرده و جای پایش برجای مانده باشد  و بعد به هر علامت و نشانه ای که از کسی و یا چیزی باقی می ماند «اثر» گفته می شود و به اَعمال و رفتار انسان که از خود برجای می گذارد نیز آثار گفته می شود .  و كلمه (أَسَف) به معناى شدتِ حُزن و  اندوه است، و مراد از (بِهذَا الْحَديثِ)  قرآن كريم است . حدیث یعنی تازه و جدید و نو . قرآن کریم همیشه  جدید  و تازه و با طروات و همواره دارای نوآوری است . اين آيه (آیه ششم) و دو آيه بعدش در مقام تَعزِیت و دعوت به صبر و بردباری و دلجویی  و تسلىتِ خاطر و سر سلامتی و  تَطییب نَفس و دلخوشی و آرامش بخشی به رسول خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)است، و حرف (فاء)  در (فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ... ) براى تفريعِ كلام بر كفر و انكار آنها ( کفار و مشرکان و بت پرستان و یهودیان و مسحیان) به آيات خدا است و این کفر و انکار آنها از آيات قبلى فهمیده و استفاده شده است . و معناى آيه چنين است:  امید و انتظار می رود  از تو و گویا چنین است  که بر اثر شدت حُزن و اندوه به جهتِ اِعراض و تَوَلّی و روی گرذانی آنها از قرآن کریم و انصرافشان از شنيدن دعوتِ برحقّت ، خودت را هلاک و نابود کنی . و به تحقیق عبارت «عَلي‏ آثارِهِمْ»  (در آیه ششم از سوره کهف)  بر این اِعراض و روی گردانی آنها دلالت دارد و به عبارت دیگر ما مسأله اِعراض و انصراف آنها را از عبارت («عَلي‏ آثارِهِمْ») در آورديم كه خود نوعی ( استعاره) است.

* بَخع : کشتن و تلف کردن خود از  غم و غصّه و  اندوه است

* در قاموسُ اللُّغه از فیروز آبادی و در مفردات راغب اصفهانی در باره معنای بَخع چنین آمده است : البَخعُ : قَتلُ النَّفسِ غَمّاََ . كشتن و هلاك كردنِ خود از روی  شدّتِ غم  و غُصّه و اندوه است

* در اَقرَبُ المَوارِد از شَرتونی  آمده است : بَخَعَ نَفسَهُ : قَتَلَهُ مِن وَجدِِ اَو غَیظِِ . از روی وجد و شادی یا از روی خشم و غَیظ خودش را کشت

* بَخَعَهُ : او را ناامید برگردانید - او را شرمنده کرد . این تعبیر در زبان متداول ، رایج است

* بَخَعَ .بُخُوعاََ و بَخاعَةََ بِالحَقِّ : به حق اقرار و اعتراف کرد و به آن تن در داد

* قَولُهُ تَعالى: "إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ (7) إِلى آخِرِ الآيَتَينِ .  اَلزَّينَةُ : اَلأَمرُ الجَميلُ الَّذِي يُنضَمُّ إِلَى الشَّيءِ فَيُفيدُهُ جَمالاََ يُرغَبُ إِلَيهِ لِأجلِهِ وَ الصَّعيدُ : ظَهرُ الأَرضِ  و َ الجُرُزُ : عَلى ما فِي المَجمَعِ  : اَلأَرضُ الَّتِي لا تُنبِتُ كَأَنَّها تَأكُلُ النَّبتَ أَكلاََ .

قول خداوند متعال در آیه هفتم و هشتم از سوره کهف را مورد بررسی قرار می دهیم . در آیه هفتم و هشتم چنین فرمود : «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ (7)» «وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ ... ..."  تا آخر این دو آیه شریفه .  كلمه (اَلزَّينَةُ) به معناى هر چیز جمیل و زيبايى است كه وقتى به یک چیزی ضمیمه و همراه شود به آن زیبایی و جمال می بخشد به طورى كه بواسطه آن جمال و زیبایی ، دیگران به آن  میل و رغبت پیدا می کنند (مثل یک گل زیبا که زیبایی آن سبب جلب دیگران است) . و كلمه (اَلصَّعيدُ بِمَعنَی ظَهرِ الأَرضِ وَ وَجهِ الأَرضِ) به معناى پُشت و صفحه روی زمين است ، صفحه ای که در آن،خاک کاملا نمایان می باشد . کلمه صعید به معنای مَصعُود (معنای اسم مفعولی) می باشد چون سطح و روی زمین در واقع انتهای بالا رفته از باطن آن است. صَعید به معنای زمین بلند و مرتفع و خاک و قبر و راه نیز آمده است  . و كلمه (اَلجُرُزُ) به طورى كه در تفسیر مجمع البيان  آمده عبارت است از زمينى كه گياهی نروياند و  گويى که گياهانش را می بلعد و مى خورد و به عبارت دیگر به سرزمینی که به جهت خشکسالی و کمی باران همه گیاهانش از بین بروند ، جُرُز گویند .


* وَ لَقَد أُتِىَ فِي الآيَتَينِ بِبَيانِِ عَجيبِِ فِي حَقيقَةِ حَياةِ الإِنسانِ الأَرضِيَّةِ وَ هُوَ أَنَّ النُّفُوسَ الإِنسانِيَّةَ - وَ هِيَ فِي أَصلِ جَوهَرِها عِلوِيَّةُُ شَريفَةُُ - ما كانَت لِتَميلَ إِلَى الأَرضِ وَ الحَياةِ عَلَيها وَ قَد قَدَّرَاللهُ أَن يَكُونَ كَمالُها وَ سَعادَتُهَا الخالِدَةُ بِالأِعتِقادِ الحَقِّ و َ العَمَلِ الصّالِحِ فَاحتالَتِ العِنايَةُ الأِلهِيَّةُ إِلى تَوقِيفِها مَوقِفَ الأِعتِقادِ وَ العَمَلِ وَ إِيصالِها إِلى مِحَكِّ التَّصفِيَةِ وَ التَّطهيرِ وَ إِسكانِهَا الأَرضَ إِلى أَجَلِِ مَعلُومِِ بِإِلقاءِ التَّعَلُّقِ وَ الأِرتِباطِ بَينَها وَ بَينَ ما عَلَى الأَرضِ مِن أَمتِعَةِ الحَياةِ مِن مالِِ وَ وَلَدِِ وَ جاهِِ وَ تَحبِيبِهِ إِلى قُلُوبِهِم فَكانَ ما عَلَى الأَرضِ وَ هُوَ جَميلُُ عِندَهُم  ، مَحبُوبُُ فِي أَنفُسِهِم ،  زِينَةُُ لِلأَرضِ وَ حِليَةُُ تَتَحَلَى بِها لِكَونِهِ عَلَيها فَتَعَلَّقَت نُفُوسُهُم عَلَى الأَرضِ بِسَبَبِهِ وَ اطمَأَنَّت إِلَيها.

و به تحقیق در دو آیه هفتم و هشتم از سوره کهف بیان عجیب و شگفت انگیزی در باره حقیقتِ زندگی و حیاتِ زمینی و دُنیَوِی انسان آمده است و آن عبارت است از اینکه نُفُوس و ارواحِ انسانی که اصلِ جوهره و حقیقتشان ، آسمانی و مَلَکوتی و عَرشی و عِلوی و  پاک و شریف و گرانمایه و بلند قَدرند  هرگز مایل نبودند که میل به زمین و حیات دُنیوی و عالَمِ خاکی پیدا کنند ولى خداوندِ مُتَعال چنين تقدير و مقدَّر فرمود كه كمال و سعادتِ جاوید و همیشگی آنها از راه اعتقادِ به حق و عملِ صالح (در عالَم دنیا و در زمین) تأمين گردد . سپس عنایت و توجه و حکمت و تدبیر الهی براین قرار گرفت  و تقدیر خود را چنین اِحتِیال و تدبیر نمود و بکار بست که آن نفوس و ارواح انسانی را در مَوقِف و جایگاهِ کسبِ اعتقادِ حق و عملِ صالح در دنیا قرار دهد و آنها (نُفوسِ انسانی) را در دنیا به محک و بوته امتحان و آزمایش و تصفیه و تطهیر برساند و برای مدتی معلوم و مقدَّر در قالب های اندامِ دنیوی روی زمین اسکان دهد و خداوند این تصفیه و تطهیر و اِسکانشان را با اِلقاء عشق و علاقه و عُلقه بین آنها و بین آنچه که در زمین است از متاع ها و امکانات زندگی از مال و اولاد و مقام و منصب محقق و مقدَّر فرمود و محبت و دوستیِ «ما عَلی الأَرض» و آنچه که در زمین است را (جهتِ زندگی و ادامه حیات و کسب کمالاتِ معنوی) به دل های آنها انداخت .پس آنچه که در زمین است هم مایه زینت و حِلیه و آرایش و آراستگی زمین می باشد و هم برای آن نفوسِ انسانی که به تقدیر الهی به زمین آمده اند و برای مدتی زمینی شده اند  ، جمیل و زیبا و محبوب است و خودشان را که بر روی زمین هستند با آن زینت ها آراسته و مزیّن می کنند . پس به تقدیر و اِلقاءِ الهی ، نفوسِ انسان ها گه گریزان از زمین بودند ، به زمین و آنچه که در آن است عُلقه و علاقه و اُنس پیدا کردند و لذا زندگی زمینی و دنیایی را پذیرفتند و در آن اِسکان و سکونت و اطمینان و آرامش پیدا کردند . اين مطلبی که ذکر شد از آيه (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا... آنچه که در زمين است ما آن ها را زينت زمين قرار داديم) استفاده می شود و زينت بودنِ امور دنیوی و ماديات و متاع های زندگی فرع بر آن است كه در دل انسان ها و در نظرشان محبوب باشند و به عبارت دیگر تا پیشاپیش اُمور دنیوی و مادیات و متاع های زندگی محبوب و مورد علاقه و وسیله سکونت و آرامش انسان ها نباشند ، زینت بودن آن ها برای زمین معنایی ندارد . شاعر نامدار جلال الدین مولوی همین مطالب را در قالب شعر به خوبی ترسیم و بیان نموده است :

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم  آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالَمِ عِلوی است یقین می دانم
رَخت خود باز بر آنم که همان جا فَکَنم
مرغِ باغ ملکوتم نِیَم از عالمِ خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

* فَأِذَاانقَضَى الأَجَلُ الَّذِي أَجَّلَهُ اللهُ تَعالَى لِمَكثِهِم فِي الأَرضِ بِتَحَقُّقِ ما أَرادَهُ مِنَ البَلاءِ وَ الأِمتِحانِ سَلَبَ اللهُ ما بَينَهُم وَ بَينَ ما عَلَى الأَرضِ مِنَ التَّعَلُّقِ وَ مَحَى ما لَهُ مِنَ الجَمالِ و َ الزَّينَةِ وَ صارَ كَالصَّعيدِ الجُرُزِ الَّذِي لا نَبتَ فِيهِ وَ لا نَضارَةَ عَلَيهِ وَ نُودِيَ فِيهِم بِالرَّحيلِ وَ هُم فُرادَى كَما خَلَقَهُمُ اللهُ تَعالَى أَوَّلَ مَرَّةِِ.

 

پس هرگاه مُهلت و مدت معيني را که خداوند متعال جهت مَکث و سکونتشان در زمين براي آنها مقرر فرمود (تا ابتلاء و امتحان و آزمايش آنها که خواست و اراده الهي بود محقق گردد) ، مُنقضي و پايان يابد خداوند آن دلبستگي و علاقه  بين آنها و بين آنچه که در زمين است را سلب مي کند و از بين مي برد و هر جمال و زينتي را که براي «ما فِي الأَرض» و آنچه که در زمين است را محو و نابود مي نمايد به گونه اي که روي زمين  به صورت سرزميني خشك و بي آب و علف و گياه مي گردد که هيچ گياه و روييدني و هيچ سرسبزى و طراوتي در آن نمي باشد و آنگاه براي اهل زمين نداى کوچ و رَحيل و سفرِ آخرت سر داده مي شود (وَ نُودِيَ فِيهِم بِالرَّحيلِ وَ هُم فُرادَى كَما خَلَقَهُمُ اللهُ تَعالَى أَوَّلَ مَرَّةِِ) و آنها به صورت فرد فرد و جُدا جُدا از اين سَراي فاني کوچ مي کنند و همه مردم بطور فُرادي و تک تک و تنهاي تنها جهت حسابرسي در عرصه محشر در محضر و پيشگاه الهي حاضر مي شوند همانگونه که خداوند متعال در اين دنيا براي آمدن و تولُّدشان به اين سَرا  يکي يکي و منفرداََ آنها را خلق فرمود.  اين متن (وَ نُودِيَ فِيهِم بِالرَّحيلِ وَ هُم فُرادَى كَما خَلَقَهُمُ اللهُ تَعالَى أَوَّلَ مَرَّةِِ) از مرحوم علامه طباطبايي که ذکر شد بر گرفته و اقتباس از آيه 94 سوره اَنعام است که فرمود :  وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي‏ کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ وَ ما نَري‏ مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ . و ( روز قيامت به آنها گفته مي شود: ) همه شما تنها به سوي ما بازگشت نموديد ، همان گونه که روز اوّل شما را آفريديم! و آنچه را به شما بخشيده بوديم ، پشت سر گذارديد! و شفيعاني را که شريک در شفاعت خود مي پنداشتيد ، با شما نمي بينيم! پيوندهاي شما بريده شده است و تمام آنچه را تکيه گاه خود تصوّر مي کرديد ، از شما دور و گم شده اند! (سوره اَنعام آيه 94 .)    و در آيه 79 از سوره يس نيز چنين آمده است : قُلْ يُحْييهَا الَّذي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَليمٌ .  بگو: «همان کسي آن را زنده مي کند که نخستين بار و «أَوَّل مَرَّة»(يعني در اين دنيا) آن را آفريد و او به هر مخلوقي داناست!  (سوره يس آيه 79 .)

* وَ هذِهِ سُنَّةُ اللهِ تَعالَى فِي خَلقِ الأِنسانِ وَ إِسكانِهِ الأَرضَ وَ تَزيينِهِ ما عَلَيها لَهُ لِيَمتَحِنَهُ بِذلِكَ وَ يَتَمَيَّزُ بِهِ أَهلُ السَّعادَةِ مِن غَيرِهِم فَيَأتِي سُبحانَهُ بِالجِيلِ بَعدَ الجِيلِ وَ الفَردِ بَعدَ الفَردِ فَيُزَيِّنُ لَهُ ما عَلَى وَجهِ الأَرضِ مِن أَمتِعَةِ الحَياةِ ثُمَّ يُخَلِّيهِ وَ اختِيارَهُ لِيَختَبِرَهُم بِذلِكَ ثُمَّ إِذا تَمَّ الأِختِبارُ قَطَعَ ما بَينَهُ وَ بَينَ زَخارِفِ الدُّنيا المُزَيَّنَةِ وَ نَقَلَهُ مِن دارِ العَمَلِ إِلى دارِ الجَزاءِ قالَ تَعالى: (
...  وَ لَوْ تَري‏ إِذِ الظَّالِمُونَ في‏ غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ ...  . سوره انعام آيه 93) - إِلى أَن قالَ -(وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي‏ کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ وَ ما نَري‏ مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ) : اَلأَنعام: 94.

 

و اين امور و مطالبي که بيان شد ( که بعد از منقضي شدن مهلتي که در اين دنيا به بشر داده شده ،خداوند همه علائق و دلبستگي هاي ما بين او و  آنچه که در زمين است را سلب مي کند و از بين مي برد و هر جمال و زينتي را که براي «ما فِي الأَرض» و آنچه که در زمين است را محو و نابود مي نمايد...)  همه اينها در واقع سنتِ خداوند در باره فلسفه آفرينش و خلقت انسان و اسكانش در زمين و تزيين و زينت دادن زمين و آنچه که در آن است ، مي باشد و اين سنت الهي در باره انسان حتماََ محقَّق خواهد شد تا بدين وسيله بشر را امتحان و آزمايش نمايد و تا اهل سعادت نسبت به اهل شقاوت مشخص و متمايز گردند . روي اين جهت و به همين منظور خداوند سُبحان نسل هاي انسان و  فرد فرد افراد بشر را يکي پس از ديگري به وجود آورد و به وجود مى آورد و آنچه از متاعهاى زندگى و امور مادي و جلوه هاي دنيوي که روي زمين (و در آن) است را در نظرشان  تزيين و جلوه مى دهد ، آنگاه آنان را در اين دنيا (تا حدّي) به اختيار و اراده خود واگذار مي فرمايد تا به اين امور آزمايش شوند و هنگامي که دوره اِختِبار و آزمايش به پايان رسيد ،خداوند متعال علاقه و ارتباط و پيوند بين انسان و زخارف و متاع ها و زر و زيورهاي زيباي دنيوي را قطع مي کند و او را از اين عالَم كه محل و ميدانِ کار و «دارُالعَمَل» است به آن عالَم كه سراى حساب و جَزاء است، منتقل مى كند، و خداوند در آيه 93 و 94 از سوره اَنعام در اين باره چنين مي فرمايد  ( ...  وَ لَوْ تَري‏ إِذِ الظَّالِمُونَ في‏ غَمَراتِ الْمَوْتِ وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَيْديهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ الْيَوْمَ...  . ... و اگر ببيني هنگامي که ( اين ) ظالمان در شدايد مرگ فرو رفته اند ، و فرشتگان دستها را گشوده ، به آنان مي گويند: «جان خود را خارج سازيد! ...  . سوره انعام آيه 93) .  (وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادي‏ کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ تَرَکْتُمْ ما خَوَّلْناکُمْ وَراءَ ظُهُورِکُمْ وَ ما نَري‏ مَعَکُمْ شُفَعاءَکُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيکُمْ شُرَکاءُ لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ .و ( روز قيامت به آنها گفته مي شود: ) همه شما تنها به سوي ما بازگشت نموديد ، همان گونه که روز اوّل(يعني در دنيا) شما را آفريديم! و آنچه را به شما بخشيده بوديم ، پشت سر گذارديد! و شفيعاني را که شريک در شفاعت خود مي پنداشتيد ، با شما نمي بينيم! پيوندهاي شما بريده شده است و تمام آنچه را تکيه گاه خود تصوّر مي کرديد ، از شما دور و گم شده اند! سوره انعام آيه 94)

 

آري دنيا و هرآنچه که در آن است براي امتحان و آزمايش انسان ها است تا معلوم شود که چه کساني دل به دنيا مي بندند و چه کساني دل به خدا . انسان مؤمن و معتقد به خداوند دنيا را جز سراي عبور و محل گذر نمي داند و بر اين باور است که :  لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ .هيچ معبودي جز او نيست، همه چيز جز ذات پاك او فاني مي‏شود، حاكميت از آن اوست و همه به سوي او بازمي گرديد(سوره قَصص آيه 88)  و شاعر چه نيکو سرود :

 

هر كه آمد به جهان اهل فنا خواهد بود

آن‌كه پاينده و باقي است خدا خواهد بود

 

* فَمُحَصَّلُ مَعنَى الآيَةِ : لا تَتَحَرَّجْ وَ لا تَأَسَّف عَلَيهِم إِذْ أَعرَضُوا عَن دَعوَتِكَ بِالإِنذارِ وَ التَّبشيرِ وَ اشَتَغَلُوا بِالتَّمَتُّعِ مِن أَمتِعَةِ الحَياةِ فَماهُم بِسابِقينَ وَ لامُعجِزينَ وَ إِنَّما حَقيقَةُ حَياتِهِم هذِهِ نَوعُ تَسخيرِِ إِلهِيِِّ أَسكَنّاهُمُ الأَرضَ ثُمَّ جَعَلنا ما عَلَى الأَرضِ زِينَةََ يَفتَتِنُ النّاظِرَ إِلَيها لِتَتَعَلَّقَ بِهِ نُفُوسُهُم«فَنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ»وَ إِنا لَجاعِلُون َ هذَا الَّذي زُيِّنَ لَهُم بِعَينِهِ كَالصَّعيدِ الجُرُزِ الَّذِي لَيسَ فِيهِ نَبتُُ وَ لا شَيءُُ مِمّا يَرغَبُ فِيهِ النَّفسُ فَاللهُ سُبحانَهُ لَم يَشَأ مِنهُمُ الإِيمانَ جَميعاََ حَتّى يَكُونَ مَغلُوباََ بِكُفرِهِم بِالكِتابِ وَ تَمادِيهِم فِي الضَّلالِ وَ تَبخَعَ أَنتَ نَفسَكَ عَلى آثارِهِم أَسَفاََ وَ إِنَّما أَرادَ بِهِمُ الأِبتِلاءَ وَ الأِمتِحانَ وَ هُوَ سُبحانَهُ الغالِبُ فِيما شاءَ وَ أَرادَ .


پس حاصل معناى آيه شريفه هفتم از سوره کهف (إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ . ما آنچه را روى زمين است زينت آن قرار داديم، تا آنها رابيازماييم که کدامينشان بهتر عمل مي کنند. )  اين است كه خداوند به رسول خدا (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) فرمود : نسبت به آنهايي که از دعوتِ همراه با اِنذار و تبشير تو  اعراض کردند و رويگردان شدند و خود را سرگرم و مشغول تَمتُّعات و لذائذ و بهرمندي هاي حيات و زندگي دنيوي نمودند دلتنگ و غمگين و متأسِّف و ناراحت  مباش و لجبازي و اِعراضشان سبب تأَسُّف و نگراني بيش از حد تو نشود زيرا آنها با اين اعمال و رفتارِ لجوجانه و عِصيانگرانه خود نمي توانند بر قدرت ما و برنامه و سنّتِ حتمي ما سِبقت و پيشي بگيرند و نمي توانند ما را به عجز و ناتواني در آورند (فَماهُم بِسابِقينَ وَ لامُعجِزينَ) و هيچ غلطي نمي توانند بکنند و سنت الهي در باره انسان ها حتماََ محقَّق خواهد شد تا آنها مورد امتحان و آزمايش قرار گيرند و بدين وسيله  اهل سعادت نسبت به اهل شقاوت مشخص و متمايز گردند . و همانا حقيقت و واقعيتِ اين نوع از زندگي شان که همراه با اِبتِلاء و امتحان و آزمايش و «اِستِدراج» است در واقع نوعي تسخير الهي است که آنها را مُسخَّر خود نموده است و تسخير ما نسبت به آنان چنين است که  : ما آنها را در زمين اِسکان و سُکني داديم و آنچه که از امور دنيوي بر زمين است مايه زينتش قرار داديم  که بيننده (اهل دنيا) را مفتون و فريفته و شيفته خود مي کند . ما چنين کرديم  تا  نفوس و دل هاي آنها به آنچه که از متاع ها و زر و زيور ها  بر زمين است علاقه و دلبستگي پيدا کند تا بدين وسيله آنها را بيازماييم که کدامين شان بهتر عمل مي کنند . جمله «فَنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاََ»در ضمن عباراتِ عربي که مرحوم علامه آورده است  اشاره به آيه هفتم از سوره کهف است . البته اصل آيه شريفه با لام به صورت (...لِنَبْلُوَهُمْ...) مي باشد
و آنگاه پس از اتمامِ مُهلتي که به آنها داديم و پس از امتحان و آزمايشي که از آنان بعمل آورديم ، همه آنچه را که روي زمين به صورت زينت و متاع زندگي شان است بِعَينِه و در واقع همانند سرزمين خشک و بي آب و گياه و علف قرار مي دهيم که هيچ روييدني و هيچ چيزي که مايه رغبت و ميلِ نفسِ آدمي باشد در آن وجود نخواهد داشت .  اي پيامبر از سرپيچي و اِعراض آنها غصه و غم و اندوه به دل راه مده و غمگين و دلتنگ مباش زيرا که خداوندِ سُبحان از جميع و همه انسان ها ايمان آوردن و تسليمِ جبري در برابر فرامين الهي را نخواسته و اراده نفرموده است  تا ايمان نياوردن و تسليم نشدن و اِعراض و سرپيچيِ عده اى از مردم و تَمادِي و استمرارشان در كفر و ضلالت (مَعاذَ الله) به معناى شكست و مغلوب واقع شدن خداوند متعال باشد و تو از اين جهت که آنها ايمان نمي آورند و سر پيچي مي کنند ناراحت و نگران شوي  که گويى مي خواهي بخاطر اعمالِ (بد و کفرآميز) آنان ، خود را از غم و غُصّه و اندوه ، تَلَف و هلاک کنى . همانا خداوندِ سبحان اراده فرمود که همه انسان ها را به اَشکال مختلف مورد ابتِلاء و امتِحان و آزمايش قرار دهد و او در هر آنچه که خواسته و اراده فرموده است  غالب است و هيچگاه مغلوب واقع نمي گردد .   ،برايشان تنظيم و مقرر نموده تا امتحانشان كند پس در هر حال خدا در آنچه خواسته ،  غالب است.

 

شاعر عاليمقام و بلند آوازه  حکيم سنايي غَزنَوِي چه نيکو سروده است در نَعت و وصف خداوند متعال  :

 

مَلِکا ذکر تو گويم که تو پاکي و خدايي 

           نروم جز به همان ره که توأم راهنمايي 

 

همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم 

               همه توحيد تو گويم که به توحيد سزايي 

 

تو زن و جُفت نداري تو خور و خُفت نداري 

                 اَحَد بي زن و جُفتي مَلِک کامروايي 

 

نه نيازت به ولادت نه به فرزندت حاجت 

            تو جَليلُ الجَبَروتي تو نَصيرُ الأُمَرايي 

 

تو حکيمي تو عظيمي تو کريمي تو رحيمي 

               تو نماينده فضلي تو سزاوار ثَنايي 

 

بَرِي از رنج و گدازي بَرِي از درد و نيازي 

              بَرِي از بيم و اميدي بَرِي از چون و چرايي 

 

بَرِي از خوردن و خُفتن بَرِي از شرک و شَبيهي 

بَرِي از صورت و رنگي بَرِي از عيب و خطايي

 

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجي

          نتوان شِبه تو گفتن که تو در وهم نيايي

 

نَبُد اين خلق و تو بودي نَبُوَد خلق و تو باشي

           نه بجُنبي نه بگردي نه بکاهي نه فزايي

 

همه عِزّي و جَلالي همه علمي و يقيني

        همه نوري و سُروري همه جودي و جزايي

 

همه غيبي تو بداني همه عيبي تو بپوشي

        همه بيشي تو بکاهي همه کمّي تو فزايي

 

اَحَدُُ لَيسَ کَمِثلِه صَمَدُُ ليَسَ لَهُ ضِدّ

        لِمَنِ المُلک تو گويي که مَر آن را تو سزايي

 

لب و دندان سَنايي همه توحيد تو گويد

          مگر از آتش دوزخ بُوَدش روي رهايي

(حکيم سنائي در سال 473 هجري قمري در شهر غزنه واقع در افغانستان امروزي ديده به‌جهان گشود)

 

* وَ قَد ظَهَرَ بِما تَقَدَّمَ أَنَّ قَولَهُ : "وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا" مِنَ الأِستِعارَةِ بِالكِنايَةِ ، وَ المُرادُ بِهِ قَطعُ رابِطَةِ التَّعَلُّقِ بَينَ الإِنسانِ وَ بَينَ أَمتِعَةِ الحَياةِ الدُّنيا مِمّا عَلَى الأَرضِ .
وَ رُبَما قِيلَ : إِنَّ المُرادَ بِهِ حَقيقَةُ مَعنَى الصَّعيدِ الجُرُزِ، وَ المَعنَى :  أَنّا سَنُعيدُ ما عَلَى الأَرضِ مِن زِينَةِِ تُراباََ مُستَوِياََ بِالأَرضِ ، وَ نَجعَلُهُ صَعيداََ أَملَسَ لا نَباتَ فِيهِ وَ لا شَيءَ عَلَيهِ.

و قوله: "
مَا عَلَيْهَا" مِن قَبيلِ وَضعِ الظّاهِرِ مَوضِعَ المُضمَرِ وَ كانَ مِن طَبعِ الكَلامِ أَن يُقالَ : وَ إِنّا لَجاعِلُوهُ ، وَ لَعَلَّ النُّكتَةَ مَزيدُ العِنايَةِ بِوَصفِ كَونِهِ عَلَى الأَرضِ .

 

با توجه به مطالبي که قبلا بيان گرديد  روشن شد كه قول و سخن خداوند در آيه هشتم از سوره کهف که فرمود : ( وَ إِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا . اين زَرق و برقها پايدار نيست، و ما سرانجام قِشر روى زمين را خاک بى گياهى قرار مي دهيم.) از باب استعاره بِالکِنايَه است، و مراد از «صَعِيدًا جُرُزًا» ، معناي استعاره اي و کنايه اي مي باشد نه معناي حقيقي . منظور از آن همان قطعِ عُلقه و علاقه و تَعلُّق بين انسان و بين متاعها و امور زندگى زمينى است. به عبارت ديگر در آيه شريفه عبارت «صَعِيدًا جُرُزًا» کنايه از قطع تعلُّقات انساني است . خداوند مي فرمايد : ما بعد از سپري شدن مُهلتي که براي انسان ها مقرر کرديم و بعد از اتمام امتحان ها و آزمايش ها ، رابطه و علاقه و تعلُّق  بين انسان و متاع ها و  زخارف و زر و زيورهاي زيباي دنيوي را قطع مي کنيم و از بين مي بريم .

و چه بسا برخي از مفسرين گفته اند: منظور از«صَعِيدًا جُرُزًا»  معناي حقيقي آن است نه معناى استعاره اي و  كنايه اى ، و معناي آيه شريفه  اين است كه : و هر متاع و زيور و زينتى كه بر  روي زمين است  به خاکِ برابر و مساوي با زمين بر مي گردانيم و به عبارت ديگر همه آن ها را با خاک يکسان مي کنيم و از بين مي بريم و  روي زمين را همچون سطحي صاف و  نرم و هموار  قرار مي دهيم به گونه اي که هيچ نَبات و گياه و روئيدنى و هيچ چيز ديگري در آن نباشد .

 و جمله (مَا عَلَيْهَا - آنچه بر روى زمين است ) از قبيل به كار بردن اسم ظاهر ( ماي موصوله در «مَا عَلَيْهَا» ) به جاى ضمير (هُ) است و گر نه طَبع و سياقِ کلام آن است که چنين گفته شود : ( وَ اِنّا لَجاعِلُوهُ )  .  شايد نکته و فلسفه  اسمِ ظاهر آوردن به جاي ضمير  در اين باشد که عنايت و توجه بيشتري به وصفِ «ما عَلَي الأَرض» و آنچه از متاع ها و چیزهایی که روی زمین است  بشود که چگونه خداوند آن ها را نیست و نابود می کند  و به عبارت دیگر خداوند با این تعبیر می خواهد به انسان ها توجه دهد که به غیر از خدا اعتماد نکنند و  دل به این امور فانی ندهند زیرا که همه آن ها فناپذیر و نابود شدنی است . ...  لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ کُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ . سوره قَصَص آیه 88 هیچ معبودی جز او نیست همه چیز جز ذات ( پاک ) او فانی می شود حاکمیت تنها از آن اوست و همه بسوی او بازگردانده می شوید!

استعاره چیست :  در کتاب جَواهِرُ البَلاغه از استاد سَیِّد اَحمَد اَلهاشِمی اَلمِصری(سيد احمد بن ابراهيم بن مصطفى هاشمى مِصری، معروف به مُعَلِّمُ البيان،) چنین آمده است :

اَلبابُ الثّانِی فِی المَجازِ : ...    اَلمَبحَثُ الخامِسِ فِی تَعریفِ الأِستِعارَةِ وَ بَیانِ اَنواعِها : اَلأِستعارةُ لُغَةََ مِن قَولِهِم : اِستَعارَ المالَ اِذا طَلَبَهُ عارِیَةََ وَ اصطِلاحاََ هِیَ استِعمالُ اللَّفظِ فِی غَیرِ ما وُضِعَ لَهُ لِعَلاقَةِ المُشابَهَةِ بَینَ المَعنَی المَنقُولِ عَنهُ وَ المَعنَی المُستَعمَلِ فِیهِ مَعَ قَرینَةِِ صارِفَةِِ عَن اِرادةِ المَعنَی الأَصلِیِّ وَ الأِستِعارَةُ لَیسَت الا تَشبیهاََ مُختَصَراََ لکِنَّها اَبلَغُ مِنهُ کَقَولِکَ : رَأیتُ اَسَداََ فِی المَدرَسَةِ . فَأَصلُ هذِهِ الأِستِعارةِ «رَأَیتُ رَجُلاََ شُجاعاََ کَالأََسَدِ فِی المَدرَسَةِ» فَحَذَفتَ المُشَبَّهَ (لَفظَ رَجُلِِ) وَ حَذَفتَ الأََداةَ َ (اَلکافَ) وَ حَذَفتَ وَجهَ الشَّبَهَ(اَلشَّجاعَةَ) وَ اَلحَقتَهُ بِقَرینَةِ «اَلمَدرَسَةِ» لِتَدُلَّ عَلی اَنَّکَ تُریدُ بِالأََسَدِ شُجاعاََ  وَ اَرکانُ الأِستِعارَةِ ثَلاثَةُُ : «مُستَعارُُ مِنهُ» وَ هُوَالمُشَبَّهُ بِهِ  وَ «مُستَعارُُ لَهُ» وَ هُوَ المُشَبَّهُ وَ یُقالُ لَهُمَا الطَّرَفانِ وَ «مُستَعارُُ» وَ هُوَ اللَّفظُ المَنقُولُ . فَکُلُّ مَجازِِ یُبنَی عَلَی التَّشبِیهِ یُسَمّی اِستِعارَةََ ...  وَ أِذا ذُکِرَ فِی الکَلامِ لَفظُ «المُشَبَّهِ» فَقَط وَ حُذِفَ فِیهِ «المُشَبَّهُ بِهِ» وَ اُشیرَ اِلَیه ِ بِذکرِ لازِمِهِ اَلمُسَمَّی «تَخییلاََ» فَاستِعارَةُُ مَکنیَّةُُ اَو بِالکِنایَةِ . کَقَولِهِ :
وَ اِذَا المَنِیَّةُ أَنشَبَت اَظفارَها (مَخالِبَها)   -   اَلفَیتَ کُلَّ تَمیمَةِِ لا تَنفَعُ

در کتاب جَواهِر البَلاغَه از استاد سَیِّد اَحمَد اَلهاشِمی اَلمِصری در باب دوم که در باره مجاز بحث می کند در حدود سیزده(13) مبحث آورده شده است که مبحث پنجم (اَلمَبحَثُ الخامِسِ) مربوط به تعریف استعاره و بیان اقسام آن می باشد . استعاره در لغت از (اِستَعارَ المالَ اِذا طَلَبَهُ عارِیَةََ . از او مالش را به عنوان عاریه طلب و درخواست نمود) اخذ شده است و استعاره در اصطلاح علم بیان عبارت است از استعمال و بکارگیری لفظ در غیر از معنای موضوع له (ما وُضِعَ لَهُ)  و غیر از معنای حقیقی خود  است بواسطه علاقه مُشابَهَتی که بین معنای مَنقُول عَنه (معنای حقیقی) و معنای مُستَعمَل فیه(معنای مجازی) وجود دارد، بعلاوه قرینه صارفه یعنی  قرینه ای که صارفه و باز دارنده از اراده معنای اصلی و حقیقی است . استعاره نیست مگر یک تشبیه مختصر و به عبارت دیگر استعاره  یک تشبیه مختصری بیش نیست ولی بلیغ تر و رساتر از تشبیه می باشد . مثال برای استعاره همانند این قول و سخن تو است که بگویی : رَأیتُ اَسَداََ فِی المَدرَسَةِ.  اصل این استعاره به شکل «رَأَیتُ رَجُلاََ شُجاعاََ کَالأََسَدِ فِی المَدرَسَةِ» بوده است .پس تو «مُشبَّه» یعنی (لفظ رَجُل) و «ادات تشبیه» یعنی (کاف) و «وَجه شَبَه» یعنی (شجاعت) را حذف کردی و بجای وَجه شَبَه (لفظ شجاعت)  ، کلمه «المَدرَسَة» را ملحق نمودی  تا دلالت کند بر اینکه تو «اَسَد شُجاع» را اراده نموده ای . و ارکان استعاره سه چیز است : 1«مُستَعارُُ مِنهُ» وَ هُوَالمُشَبَّهُ بِهِ  2وَ «مُستَعارُُ لَهُ» وَ هُوَ المُشَبَّهُ 3- وَ «مُستَعارُُ» وَ هُوَ اللَّفظُ المَنقُولُ . لفظی که عاریه گرفته شده و از معنای حقیقی خود  نقل داده شده است مثل لفظ اسد . [* جامع یا وجه شَبَه مثل شجاعت هم در استعاره لازم است] و نیز به هر یک از«مُستَعارُُ مِنه یا مُشَبَّهُُ بِه » و «مُستَعارُُ لَه یا مُشبَّه » طَرَفان یا دو طرفِ استعاره  یا تشبیه گفته می شود .  پس هر مجازی که مبتنی بر تشبیه باشد استعاره نامیده می شود . فَکُلُّ مَجازِِ یُبنَی عَلَی التَّشبِیهِ یُسَمّی اِستِعارَةََ .
استعاره بالكنايه یا بالتخییلیه  آن است كه در جمله فقط «مُشبّه» ذکر شود و «مشبّهٌ‌به» حذف گردد و بجای «مشبّهٌ‌به»  یکی از لوازمش قرار داده شود تا بِالكِنايَه و با لوازمش به آن اشاره گردد . به لازم یا لوازمِ«مُشبّه به» ، تخییل یا استعاره تخییلیه گفته می شود . و به عبارت دیگر در استعاره تخییلیه و بِالکِنایَه ابتدا در عالَم ذهن و خیال ، «مشبه»  ،  به  ،«مشبه به» تشبیه می شود و بعد فقط «مُشبّه» در کلام ذکر می گردد و بجای «مُشبَّه بِه» یکی از لوازمش را ذکر می کنند تا بر آن دلالت و اشاره  نماید . استعاره مَکنیَّه یا بِالکِنایَه مثل این شعر شاعر است :


وَ اِذَا المَنِیَّةُ أَنشَبَت اَظفارَها (مَخالِبَها)   -   اَلفَیتَ کُلَّ تَمیمَةِِ لا تَنفَعُ

هنگامی که مرگ ناخن هایش یا چنگال هایش را در تو قرار دهد و فرو کند  آنگاه در می یابی که هیچ کدام از مهره ها که برای دفع چشم زخم می آویزند سود و نفعی نخواهد بخشید .

 در این شعر ، شاعر ، مرگ را به حيوان درنده‌  ناخن دار یا چنگال داری (مثل گرگ یا ... )  تشبيه كرده است سپس «مُشبّهٌ به» (یعنی حيوان درنده) را حذف كرده و چنگال( اَظفارَ یا مَخالِب) را كه يكى از لوازم آن است، آورده تا قرينه‌اى براى آن تشبيهی باشد که در خیال و ذهن انجام گرفته است .

 

     بَحثُُ رَوائِيُُّ


فِي تَفسيرِ العَيّاشِيِّ  عَنِ البَرقِيِّ رَفَعَهُ عَن أَبِي بَصيرِِ عَن أَبِي جَعفَرِِ (عَلَیهِِ السَّلامُ) : «لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ»  قالَ : الَبَأسُ الشَّديدُ :  علِيُُّ  (عَلَیهِِ السَّلامُ)   وَ هُوَ مِن لَدُن رَسُولِ اللهِ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) قاتَلَ مَعَهُ عَدُوَّهُ فَذلِكَ قَولُهُ : «لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ» : أَقُولُ : وَ رَواهُ اِبنُ شَهرَآشُوبَ عَنِ الباقِرِ وَ الصّادِقِ (عَلَیهِِما السَّلامُ)  وَ هُوَ مِنَ التَّطبيقِ وَ لَيسَ بِتَفسيرِِ.

وَ فِي تَفسيرِ القُمِيِّ
فِي حَديثِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ  (عَلَیهِِ السَّلامُ) : فِي قَولِهِ (تَعالَی): "فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ" يَقُولُ : قَاتِلٌ نَفْسَكَ «عَلَى آثَارِهِمْ» ، وَ أَمَّا «أَسَفاً» يَقُولُ : حُزْناََ.
وَ فِي الدُّرُِّ المَنثُورِ ، أَخرَجَ اِبنُ جَريرِِ وَ ابنُ أَبِي حاتَمِِ وَ
ابْنُِ مَرْدَوَيْهِ وَ الحاكِمُ فِي التَّأريخِ، عَن اِبنِ عُمَرَ قالَ: تَلا رَسُولُ اللهِ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) هذِهِ الآيَةَ "لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا" فَقُلتُ ما مَعنَى ذلِكَ يا رَسُولَ اللهِ؟ قالَ:لِیَبْلُوَكُم أَيُّکُم أَحسَنُ عَقلاََ وَ أَورَعُ عَن مَحارِمِ اللهِ وَ  أَسرَعُكُم فِي طاعَةِ اللهِ.

وَ فِي تَفسيرِ القُمِيِّ،
فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (عَلَیهِِ السَّلامُ) : فِي قَولِهِ: "صَعِيدًا جُرُزًا" قالَ: لا نَباتَ فيِها.

  بحث روایی

در تفسير عَيّاشى (محمّد بن مسعود عَیّاشی سَمَرقَندی) از بَرقِى (اَحمَد بن مُحمَّد بن خالِد بن عَبدالرَّحمان بَرْقِی مشهور به بَرقِی صاحب کتاب «اَلمَحاسِن») روايت كرده كه او  مَرفُوعاََ مَرفُوعاََ  (یعنی به طور حدیث مرفوع با حذف یک یا چند راوی از وسط یا آخر سَنَدِ حدیث)  از ابى بصير از امام باقر (عَلَیهِِ السَّلامُ) روايت كرده که آن حضرت فرمود :  كه مقصود از « بَأْس شَدِيد» در آیه دوم از سوره کهف («لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ» ) عَلىّ (عَلَیهِِ السَّلامُ) است و او (عَلىّ «ع»)  به عنوان مأموریّت از طرف رسول خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)   به همراه آن حضرت با دشمنانش  مُقاتَله و جنگ نمود . پس به خاطر همین قضیّه و ماجرا است که این آیه («لِيُنْذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِنْ لَدُنْهُ»)  در شأن عَلیّ (عَلَیهِِ السَّلامُ) نازل شد (و به اصطلاح شأن نزول این آیه شریفه همان است که نقل شد)

علامه طباطبایی می فرماید : اين روايت را اِبن شَهرآشُوب مازندرانی  از امام باقر و امام صادق (عَلَیهِِما السَّلامُ) نیز  نقل كرده است و این مطلب و شأن نزولی که در باره آیه شریفه ذکر شد از باب تطبیقِ مصداق بارز بر آیه است نه اینکه تفسیری برای آیه شریفه باشد. به عبارت دیگر معنايش اين نيست كه آيه شريفه در اين خصوص نازل شده است بلكه منظور آن است كه يكى از مصادیقِ بارز از  عذابهاى شديد ، ماجرای مُقاتله و جنگِ  على (عَلَیهِِ السَّلامُ)  با دشمنانِ پیغمبر (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) است.

و در تفسيرِ عَلیّ بن ابراهیم قُمىّ در روایت و حديث أَبِي الْجَارُود از امام باقر (عَلَیهِِ السَّلامُ) آمده است كه آن حضرت در باره معنای آيه ششم از سوره کهف "فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ"  چنین فرمود : (ای پیامبر ص) تو بواسطه آثار و اعمال عصیانگرانه و ایمان نیاوردن آنها (مخالفین و کفار) به جهت دلسوزی زیادی که در امر هدایتشان داری گویی از شدت حزن و غم و اندوه  قاتل و از بین برنده خودت هستی  .  و  نیز در باره كلمه «أَسَفاً» فرمود: يعنى از روی حُزن و اندوه .(به جهت دلسوزی زیادی که در امر هدایتشان داری گویی از شدت حزن و غم و اندوه می خواهی خودت را هلاک کنی  )

و در تفسیر اَلدُّرُِّ المَنثُورِ (ازجَلالُ الدّین سُیوطی شافِعی مصری ) است كه اِبنُ جَرير و اِبن أَبِي حاتَم و ابْنِ مَرْدَوَيْه و حاكِم (یعنی ابوعبدالله محمّد بن عبدالله معروف به حاکِم نیشابوری، متوفی سال 405 هجری ) در کتاب تاریخیش(تاریخ نیشابور)  از اِبن عُمر نقل كرده اند كه رسول خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) آيه هفتم از سوره کهف  "لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا" را تلاوت فرمود، من پرسيدم: يا رسول اللّه معناى آن چيست ؟ آن حضرت فرمود: يعنى تا آنكه شما را بيازماييم كه كداميك از شما عقل بهتر و وَرَع و تقوای بيشتر از مَحارِم الهی داريد و كداميك از شما  در سبقت در اطاعت الهی  شریع تر و شتابان تر هستید.

و در تفسيرِ عَلیّ بن ابراهیم قُمىّ  در روایت أَبِي الْجَارُود از ابى جعفر (امام باقر) (عَلَیهِِ السَّلامُ) نقل كرده كه در رابطه با  معناى "صَعِيدًا جُرُزًا" فرمود:  یعنی : زمينى كه گياهی ندارد.

 

ادامه دارد ........

تفسير سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربي کتابِ اَلميزان  جلد 13.علامه طباطبايي»

با ترجمه و توضيح مختصر از استاد سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

** آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي

*****************************************


*تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد13.علامه طباطبایی+با ترجمه و توضیح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+قسمت اول +کلیک کنید

** تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد 13.علامه طباطبایی»+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی+قسمت دوم

 

*تفسير سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربي کتابِ اَلميزان جلد 13.علامه طباطبايي+با ترجمه و شرح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+پایگاه اندیشوران حوزه+قسمت اول


 

 


ادامه دارد ........

 

 

Related image

 

***نسیم معرفت***

 

تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان  جلد 13.علامه طباطبایی»+قسمت دوم

با ترجمه و توضیح مختصر از آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی


أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى (13) وَ رَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14) هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً (15)‏ وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته و يُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقاً (16) وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)‏ وَ كَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِم بُنْيَاناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِداً (21) سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءََ ظَاهِراً وَ لَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً (23) إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَ لَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (26) .


آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟! (9) .

زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: (پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص  عطا کن ، و راه نجاتي براي ما فراهم ساز)  (10) .


ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند. (11) .

سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشکار گردد که)  کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدت خوابشان را بهتر داشته اند. (12) .


ما داستان آنان را بحق براي تو بازگو مي کنيم، آنها جواناني بودند که به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم.(13) .


و دلهايشان را مُحکم ساختيم در آن موقع که قيام کردند و گفتند: (پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است، هرگز غير او معبودي را نمي خوانيم، که اگر چنين کنيم، سخني بگزاف گفته ايم. (14) .


اين قومِ ما هستند که معبودهايي جز خدا انتخاب کرده اند، چرا دليل آشکاري (بر اين کار) نمي آورند؟! و چه کسي ظالم تر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟!) (15) .


و (به آنها گفتيم:) هنگامي که از آنان و آنچه جز خدا مي پرستند کناره گيري کرديد، به غار پناه ببريد ، که پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مي گستراند، و در اين امر ، آرامشي براي شما فراهم مي سازد! (16) .


و (اگر در آنجا بودي) خورشيد را مي ديدي که به هنگام طلوع ، به سمت راست غارشان متمايل مي گردد، و به هنگام غروب ، به سمت چپ، و آنها در محل وسيعي (در عمق و وسط) از آن (غار) قرار داشتند، اين از آيات خداست! هر کس را خدا هدايت کند، هدايت يافته واقعي اوست، و هر کس را گمراه نمايد، هرگز وَليّ و راهنمايي براي او نخواهي يافت! (17) .


و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !! و ما آنها را به سمت راست و چپ مي گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگِ آنها دستهاي خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهباني مي کرد). اگر  اطلاع و آگاهی بر حال آنها پیدا می کردی و  وضع و حالشان را می دیدی ، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و وحشت پُر مي شد! (18) .



اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: (چه مدت خوابيديد؟!) گفتند: (يک روز، يا بخشي از يک روز!) (و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند) گفتند: (پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. اما بايد دقت کند، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. (19) .


چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش بازمي گردانند، و در آن صورت، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد) (20) .


و اينچنين مردم را متوجه حال آنها کرديم، تا بدانند که وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است، و در پايان جهان و قيام قيامت شکي نيست . در آن هنگام که ميان خود درباره کار خويش نزاع داشتند، گروهي ميگفتند: (بنايي بر آنان بسازيد (تا براي هميشه از نظر پنهان شوند ! و از آنها سخن نگوييد که) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است!) ولي آنها که از رازشان آگاهي يافتند (و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند: (ما مسجدي در کنار (مَدفَن) آنها مي سازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود. ) (21) .


گروهي خواهند گفت: (آنها سه نفر بودند، که چهارمين آنها سگشان بود!) و گروهي مي گويند: (پنچ نفر بودند، که ششمين آنها سگشان بود. ) -همه اينها سخناني بي دليل است- و گروهي مي گويند: (آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود. ) بگو: (پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!) جز گروه کمي، تعداد آنها را نمي دانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو ، و از هيچ کس جز خدا درباره آنها سؤال مکن . (22) .


و هرگز در مورد کاري نگو : (من فردا آن را انجام مي دهم). (23) .


مگر اينکه خدا بخواهد . و هرگاه فراموش کردي و «اِن شاءَ اللهُ» نگفتی ، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بياور ، و بگو : (اميدوارم که پروردگارم مرا به راهي روشنتر از اين هدايت کند) (24) .

آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال (نيز) بر آن افزودند. (25) . [يهوديان در مورد مقدار توقّفِ اصحابِ كهف در آن غار از حضرت امیرالمؤمنین على «عَلَیهِ السَّلام» سؤال كردند. آن حضرت  در پاسخ به آنها فرمود: اقامت و توقف آنها در آن غار  309 بوده است . آنها گفتند: در كتاب ما 300 سال آمده است.  آن حضرت فرمود : نُه سال اضافی به خاطر تفاوت سال شمسى و قمرى است . مَجمَعُ البَیان]


بگو: (خداوند از مدت دَرنگ و اقامت و توقفشان در آن غار  آگاهتر است، غيب آسمانها و زمين از آن اوست . راستي چه بينا و شنواست! . آنها هيچ وَليّ و سرپرستي جز او ندارند .  و او هيچ کس را در حُکم و فرمان و فرمانروایی خود شرکت نمي دهد و از کسی در باره چیزی اجازه و مشورت نمی گیرد) (26) .


بَيانُُ (تبیین و تفسیر آیات)


* اَلآياتُ تَذكُرُ قِصَّةَ أَصحابِ الكَهفِ وَ هِيَ أَحَدُ الأُمُورِ الثَّلاثَةِ الَّتِي أَشارَتِ اليَهُودُ عَلَى قُرَيشِِ أَن تَسأَلَ النَّبِيَّ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) عَنها وَ تَختَبِرَ بِها صِدقَهُ فِي دَعوَى النُّبُوَّةِ : قِصًّةُِ أَصحابِ الكَهفِ وَ قِصَّةُِ مُوسَى وَ فَتاهُ وَ قِصَّةُِ ذِي القَرنَينِ عَلَى ما وَرَدَت بِهِ الرِّوايةُ غَيرَ أَنَّ هذِهِ القِصَّةَ لَم تُصَدَّر بِما يَدُلُّ عَلَى تَعَلُّقِ السُّؤالِ بِها كَما صُدِّرَت بِهِ قِصَّةُ ذِي القَرنَينِ : "وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ.. " اَلآيَةَ وَ إِن كانَ فِي آخِرِها بَعضُ ما يَشعُرُ بِذلِكَ كَقَولِهِ : "وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً... " عَلى ما سَيَجيءُ .
اين آيات ، قِصّه و ماجرای اصحاب کهف را ذکر می کند و قصه و داستانِ اصحاب کهف یکی از امور سه گانه و یا یکی از آن سه سؤالی است که یهودی ها (جهت پرسش و سؤال از پیامبر اکرم صَ) برای مشرکینِ قُریش جمع آوری و تهیّه و طرح کردند تا از رسول خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) پرسش کنند و بدين وسيله آن حضرت را در  صدقِ ادّعای نبوتش موردِ اِختِبار و  امتحان و آزمایش قرار دهند که آیا در این ادّعا راست می گوید یا نه !!! . آن سؤال ها و امور سه گانه بطوری که در قرآن و روایات ، وارد شده است عبارتند از : 1-قِصًّه و ماجرای أَصحابِ كَهف 2- قصه و ماجرای حضرت موسی (ع) و آن جوانی که در مسيرشان به سمتِ مَجمَعُ البَحرَين همراه و همسفرش بود 3- قصه و ماجرای ذُو القَرنَین . لکن در مورد قصه و داستان اصحاب كهف در ابتدای آیات مربوط به اصحاب کهف ،  لفظ و عبارتی همانند (يَسْأَلُونَكَ) که  دالّ و بیانگر سؤال و پرسشِ صریح  از رسولخدا (صَ) باشد ، صریحا  نیامده است آنگونه که این لفظ و عبارت یعنی (يَسْأَلُونَكَ) در ابتدای آیاتی که بیانگر داستان ذوالقرنین است بطور صریح  آمده است و بیانگر آن است که ماجرای ذوالقرنین را صریحا از رسول خدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) سؤال کردند. مثلا در آیه 83 از سوره کهف در رابطه با قِصّه ذوالقرنین  چنین آمده است : وَ يَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْکُمْ مِنْهُ ذِکْراً  . و از تو درباره «ذو القرنین» می پرسند بگو: «بزودی بخشی از سرگذشت او را برای شما بازگو خواهم کرد.» .  اگر چه بنابر آن چیزی که بعدا می آید در آخر آیاتی که مربوط به ماجرای اصحاب کهف است عبارت و آیه ای وجود دارد که اِشعار و اشاره به همین مطلب دارد و می فهماند که گویا  ماجرای اصحاب کهف را از پیامبر پرسیده اند . مثل آیه 23 از سوره کهف که می فرماید :"وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً * إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسيتَ وَ قُلْ عَسي‏ أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداًدر باره هيچ چيز (از جمله ماجرای اصحاب کهف که از تو سؤال کردند) مگو  اين كار را فردا مى كنم * مگر اینکه بگویی : اِن شاءَ اللّهُ . اگر خدا بخواهد و هر گاه فراموش کردی ، ( جبران کن ) و پروردگارت را به خاطر بیاور و بگو: «امیدوارم که پروردگارم مرا به راهی روشنتر از این هدایت کند»  .

* وَ سِياقُ الآياتِ الثَّلاثِ الَّتي اُفتُتِحَت بِهَا القِصَّةُ مُشعِرُُ بِأَنَّ قِصَّةَ الكَهفِ كانَت مَعلُومَةََ إِجمالاََ قَبلَ نُزُولِ الوَحيِ بِذِكرِ القِصَّةِ وَ خاصَّةََ سِياقُ قَولِهِ : «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً» وَ أَنَّ الَّذي كَشَفَ عَنهُ الوَحيُ ، تَفصيلَ قِصَّتِهِم ، اَلآخِذُ مِن قَولِهِ : «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ ... » إِلَى آخِرِ الآياتِ.
سياق آيات سه گانه اى كه داستان اصحاب کهف با آن ها افتتاح و آغاز شده است اِشعار و اشاره به اين دارد كه قصه اصحاب كهف قبلا به طور اجمال در بين مردم معروف و مشهور بوده است ، مخصوصا سياق آيه  («أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً .آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم که همان اصحاب کهف است از آيات عجيب ما بودند؟!») بيشتر به این مطلب اِشعار و اشاره دارد و آن چیزی که وحی و آیات قرآن (در سوره کهف)  کاشف و بیانگر آن است عبارت است از تفصیل ماجرای اصحاب کهف است که از آیه 13 از سوره کهف یعنی از آیه «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى»  شروع می شود .

ضمنا قابل ذکر است که مرحوم علامه در آغازین تفسیر سوره کهف(در ص 253 از المیزان جلد13) چنین آورده بود : * وَ غَيرُ بَعيدِِ أَن يُقالَ إِنَّ الغَرَضَ مِن نُزُولِ السُّورَةِ ذِكرُ القِصَصِ الثَّلاثِ العَجيبَةِ الَّتي لَم تُذكَر فِي القُرآنِ الكَريمِ إِلّا فِي هذِهِ السُّورَةِ وَ هِيَ قِصَّةُ أَصحابِ الكَهفِ وَ قِصَّةُ مُوسى وَ فَتاهُ فِي مَسيرِهِما إِلَى مَجمَعِ البَحرَينِ وَ قِصَّةُ ذِي القَرنَينِ ثُمَّ استُفيدَ مِنها ما استُفرِغَ فِي السُّورَةِ مِنَ الكَلامِ فِي نَفيِ الشَّريكِ وَ الحَثِّ عَلَى تَقوَى اللهِ سُبحانَهُ. و بعيد نيست گفته شود که غرض و هدف از نزول اين سوره بيان و ذکر سه داستان شگفت انگيز مي باشد كه در قرآن كريم جز در اين سوره ذكر نشده است و آن ها عبارتند از 1-  قصّه و ماجراي اصحاب كَهف  2- داستان موسى و آن جوانى كه در مسيرشان به سمتِ مَجمَعُ البَحرَين همراهش بود(تا حضرت موسي ع در آنجا براساس نشانه هايي که از طرف خدا داشت به حضرت خضر برسد و به شاگرديش نائل آيد و از محضرش بهره مند گردد)  3- حكايت و ماجراي ذِى القَرنين . و سپس از اين سه داستان استفاده مي شود که نهايت چيزي که کوشش شده در اين سوره عبارت است از اثبات  و بيان نفى شرک و شريك براي خدا و تشويق بر تقوى و ترس از خداوند است.

* وَ وَجهُ اِتِّصالِ آياتِ القِصَّةِ بِما تَقَدَّمَ أَنَّهُ يُشيرُ بِذِكرِ قِصَّتِهِم وَ نَفيِ كَونِهِم عَجَباََ مِن آياتِ اللهِ[وَ] أَنَّ أَمرَ جَعلِهِ تَعالَى ما عَلَى الأَرضِ زِينَةََ لَها يَتَعَلَّقُ بِهَا الإِنسانُ وَ يَطمَئِنُ إِلَيها مُكِباََّ عَلَيها مُنصَرِفاََ غافِلاََ عَن غَيرِها ، لِغَرَضِ البَلاءِ وَ الأِمتِحانِ ثُمَّ جَعَلَ ما عَلَيها بَعدَ أَيّامِِ قَلائِلَ صَعيداََ جُرُزاََ لايُظهِرُ لِلإِنسانِ إِلّا سُدَى وَ سَراباََ لَيسَ ذلِكَ كُلُّه ُ إِلّا آيَةََ إِلهِيَّةََ هِيَ نَظيرَةُ ما جَرَى عَلَى أَصحابِ الكَهفِ حِينَ سَلَّطَ اللهُ عَلَيهِمُ النَّومَ فِي فَجوَةِِ مِنَ الكَهفِ ثَلاثَ مِأَئَةِِ سِنینَ شَمسِيَّةََ ثُمَّ لَمّا بَعَثَهُم لَم يَحسَبُوا مَكثَهُم ذلِكَ  إِلّا مَكثَ يَومِِ أَو بَعضَ يَومِِ.

و  وجه و جهتِ پیوند و  اتصال آیاتی که مربوط به قصه و داستان اصحاب کهف است با آياتِ پیشین اين است كه  آنچه که در این جهان و در این عالَم رخ می دهد چه مایه شگفتی و تعجب مردم باشد و چه نباشد همه از آیات و نشانه های الهی است که برای امتحان و آزمایش مردم و معلوم ساختن مراتب ایمان و اعتقاد آنها به خداوند است. خداوند متعال در نخستین آیات مربوط به داستان و قصه اصحاب کهف ضمن اشاره به این ماجرا می فرماید که جای تعجب و شگفتی در این داستان(اصحاب کهف) نیست زیرا که همه حوادث و پدیده های جهان از جهت اینکه نشانه و آیت الهی و آزمایش و امتحان برای انسان ها است  همانند یکدیگر و شبیه هم هستند  و ماجرای اصحاب کهف هم یکی از آن ها است و برای امتحان و آزمایش کردن مردم است و جای شگفتی و تعجب نیست. خداوند متعال در آیه 9 از سوره کهف می فرماید : (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً. «ای پیامبر» آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟!). در آیات پیشین که توضیح و تبیین آن ها قبلا گذشت گفته شد كه اگر خداوند متعال «ما عَلَى الأَرض» و آنچه که روی زمین  به عنوان زینت است در نظر انسان جلوه داده، و علاقه و تعلُّقی در دل انسان نسبت به آن ها بوجود آورده به طوری که میل و اطمینان و اعتماد به امور دنیوی پیدا می کنند و مُکِبّ و فُرُو و بُرو  افتاده با تمام وجود روی مال و منال و امور دنیوی می شوند و  به اصطلاح زمین خورده دنیا هستند و روی آن می غلطتند در حالی که به دنیا و «ما فیها» چسبیده اند و  از غیر دنیا (یعنی خدا و معاد و و معنویت و...) منصرف و روی گردان و غافل هستند  همه اینها به منظور امتحان و آزمایش انسان ها است . و سپس خداوند مُتعال پس از گذشتن اندك زماني همه امور دنیوی و زمینی را  که بشر به آن ها دل بسته است با خاك يكسان نموده  و از چشم و دل آدمی مي‌اندازد ( ثُمَّ جَعَلَ ما عَلَيها بَعدَ أَيّامِِ قَلائِلَ صَعيداََ جُرُزاََ ) به گونه ای که  چیزی جز بطلان و پوچی و سراب را برای انسان آشکار نمی سازد. همه اینها همانند ماجرای اصحاب کهف از آیات و نشانه های قدرت الهی هستند . آیت و نشانه الهی  درباره اصحابِ كهف نیز جاری  و محقق شد و خداوند مُتعال در آن هنگامی که آنها در کُنج و عُمق و وسط  غاري بودند سيصد سال شمسي خواب را بر آنان مسلط نمود . (وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً. آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال (نيز) بر آن افزودند. «سوره کهف آیه25») و  وقتی  که  آنها را از خوابشان مبعوث و برانگیخت و بيدارشان نمود خیال کردند که مَکث و اقامت و درنگشان در آن غار فقط  يا يك  روز و يا پاره‌اي از یک روز بوده است (وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ... .اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: چه مدت خوابيديد؟! گفتند: يک روز، يا بخشي از يک روز! سوره کهف آیه 19.) . . مرحوم علامه طباطبایی در دو صفحه بعد (ص264 از المیزان جلد 13) در ادامه تفسیر آیه نُهُم از سوره کهف چنین می فرماید : وَ قَد تَبَيَّنَ مِمّا تَقَدَّمَ فِي وَجهِ اِتِّصالِ القِصَّةِ أَنَّ مَعنَى الآيَةِ : بَل ظَنَنتَ أَنَّ أَصحابَ الكَهفِ وَ الرَّقيمِ - وَ قَد أَنامَهُمُ اللهُ مِئاتِِ مِنَ السِّنينَ ثُمَّ أَيقَظَهُم فَحَسِبُوا أَنَّهُم لَبِثُوا يَوماََ أَو بَعضَ يَومِِ - كانُوا مِن آياتِنا آيَةََ عَجيَبةََ كُلَّ العَجَبِ؟ لا وَ لَيسُوا بِعَجَبِِ وَ ما يَجرِي عَلَى عامَّةِ الإِنسانِ مِن اِفتِتانِهِ بِزِينَةِ الأَرضِ وَ غَفلَتِهِ عَن أَمرِ المَعادِ ثُمَّ بَعثِهِ وَ هُوَ يَستَقِلُّ اللَبثَ فِي الدُّنيا آيَةُُ جارِيَةُُ تُضاهِي آيَةَ الكَهفِ.
یعنی از مطالبی که در جهت اتصال آیاتِ قصه کهف با آیات پیشین گفته شد روشن شد که معنای آیه نُهُم از سوره کهف (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً چنین است: آیا تو گمان کرده اى که داستان و قصه اصحاب کهف و رَقیم  -  که خداوند صدها سال آنها را به خواب بُرد و سپس بیدارشان نموده و گمان کردند یک روز و یا پاره اى از یک روز خوابیدند - آیت و نشانه ای عجیب و  شگفت انگیز از آیات ما است ؟ نه ،  ماجرای آنها  هیچ عجیب نیست زیرا آنچه که بر عموم مردم جاری می شود و بر آنها  مى گذرد که سالها فریفته و مفتون و دلداده زندگى مادى و امور دُنیَوی و زرق و برق  و زر و زیور زمینی شده اند و در غفلت و بی خبری از معاد زندگی را سپری کرده اند و سپس در روز قیامت و عرصه محشر ، مبعوث و برانگیخته و محشور می شوند و زندگى چندین ساله دنیاىی خود را ناچیز (یک روز و یا ساعتى از یک روز) می شمارند ، این ماجرای عموم مردم  شبیه همان ماجرای اصحاب کهف است و دست کمى از سرگذشت اصحاب کهف ندارد. اگر بنای بر تعجب و شگفتی باشد باید بر  سرگذشت و ماجرای  این مردم هم  تعجب و شگفتی نمود و چه بسا ماجراهای این مردم شگفت انگیزتر باشد ؟!!!
به این معنا که واقعا می تواند جای شگفتی و تعجب باشد که این مردم با وجود پیامبر درونی یعنی عقل و فطرت و با وجود  همه تعالیم آسمانی و اِنذار و بشارت ها و هدایت ها از سوی انبیاء و سفیران الهی(پیامبران بیرونی) باز در باغِ غفلت و جهالت چرا می کنند و دل به امور فریبنده و فناپذیر دنیوی می بندند و از خداوند و آفریدگارشان و نیز از معاد و معنویت غفلت و اِعراض می کنند .
* فَمَكثُ كُلِّ إِنسانِِ فِي الدُّنيا وَ اشتِغالِهِ بِزَخارِفِها وَ زَِيناتِها وَ تَوَلُّهِهِ إِلَيها ذاهِلاََ عَمّا سِواها ، آيَةُُ تُضاهِي فِي مَعناها آيَةَ أَصحابِ الكَهفِ وَ سَيَبعَثُ اللهُ النّاسَ مِن هذِهِ الرَّقدَةِ فَيَسأَلُهُم " ... کَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنينَ * قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ ": المؤمنون: 112 و 113 " . ... کَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ .": الأحقاف: 35 . فَما آيَةُ أَصحابِ الكَهفِ بِبَِدعِِ عَجيبِِ مِن بَينِ الآياتِ بَل هِيَ مُتَكَرِّرَةُُ جارِيَةُُ ما جَرَتِ الأَيّامُ وَ اللَّيالِي عَلَى الإِنسانِ.
پس مَکث و اقامتِ هر انسانی  در دنیا  (با اشتغالش به زَخارِف و امور رنگارنگ و زیبایی های دنیوی و سرگشتگی و دلدادگی به آن ها
در حالی که به دنیا و «ما فیها» چسبیده و  از غیر دنیا یعنی خدا و معاد و معنویت و... ذاهِل و غافل است) نشانه و آیتی همانند آیتِ اصحاب کهف است. همانگونه که اصحاب کهف وقتی  که خداوند متعال  آنها را از خوابشان مبعوث و برانگیخت و بيدارشان نمود خیال کردند که مَکث و اقامت و درنگشان در آن غار فقط   يك  روز و يا پاره‌اي از یک روز بوده است انسانها هم وقتى  که روز موعود فرا می رسد خيال و گمان مىكنند که يك روز و يا پاره اى از يك روز در دنيا (و در عالم برزخ و قبر) مكث  و اقامت كرده‌اند .  در سوره مؤمنون آیات 112 و 113 آمده است که خداوند متعال در روز قیامت و رستاخیز انسان ها را از این خواب و غفلت طولانی (که در دنیا به آن مبتلا بودند ) بیدار می کند و از آنها می پرسد که :"... کَمْ لَبِثْتُمْ فِي الْأَرْضِ عَدَدَ سِنينَ . چند سال در روى زمین توقف و زندگی كردید؟ . قالُوا لَبِثْنا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ. (در پاسـخ) مى‏گویند: «تنها به اندازه یك روز، یا قسمتى ازیك روز درنک و اقامت و  زندگی کردیم !! . و نیز در سوره اَحقاف آیه 35 آمده است که  :... کَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ . هنگامی که وعده هایی را که به آنها داده می شود ببینند ، احساس می کنند که گویی فقط ساعتی از یک روز ( در دنیا ) توقّف داشتند .

پس  آیت و نشانه و ماجرای اصحاب کهف ،  نخستین حادثه نوظهور و اولین پیشامد عجیب و شگفت انگیز از میان آیات الهی نبوده و نیست تا اینکه مایه شگفتی و تعجب باشد  بلکه این قبیل حوادث و آیات همیشه بوده و هست و تا وقتی که روز ها و شب ها بر انسان ها جریان دارد همانندِ مسئله اصحاب کهف  نیز  برای انسان ها جاری است و تکرار می گردد . لذا بر همه ما انسان ها لازم است که قبل از اینکه قیامت برپا شود از خواب غفلت خارج شویم و زندگی و عمر خود را در طریقی قرار دهیم که مورد رضایت و خوشنودی پروردگار باشد همانگونه که اصحاب کهف مسیر زندگی شان به سوی خداوند و یکتاپرستی و توحید و نفی شرک بوده است .

*  اَلزَّینَة : جمع آن : الزَینات

*  اَلبِدع : چیز تازه- کاری که قبلا نظیر نداشته - اِبداع-مرد جاهل و نفهم

( قولُهُ تَعالی : قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي‏ وَ لا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما يُوحي‏ إِلَيَّ وَ ما أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ مُبينٌ. ای پیامبر بگو: «من پیامبر نوظهوری نیستم(من اوّلین پیامبری نیستم که مبعوث شدم) و نمی دانم با من و شما چه خواهد شد؟ من تنها از آنچه بر من وحی می شود پیروی می کنم ، و جز بیم دهنده آشکاری نیستم! سوره اَحقاف آیه 9)

* اَلبَدع :  نوظهور - بی نظیر - بدون مثال و بدون نمونه - آغاز کردن- ساختن - ایجاد کردن- اختراع کردن- خوب انجام دادن

* اَلبِدعة : بدعت- اختراع تازه که قبلا نبوده است - بدعت در دین یعنی چیزی را که جزء دین نیست به دین نسبت دادن و در آن وارد کردن است .

* اَلبَدیع : ایجاد کننده - ایجادی که مثل و نمونه ای از قبل نداشته است . بَدیع از اسمای الهی است . :
قَولُهُ تَعالی : بَديعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضي‏ أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ .او آفریننده آسمانها و زمین است و چون اراده آفریدن چیزی کند، به محض آنکه گوید: موجود باش، موجود خواهد شد. سوره بقره آیه 117.
* «فَكَأَنَّهُ تَعالَى» ، لَمّا قالَ: "
فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا" إِلَى تَمامِ ثَلاثِ آياتِِ ، قالَ مُخاطِباََ لِنَبِيِّهِ : فَكَأَنَّكَ ما تَنَبَّهتَ أَنَّ اِشتِغالَهُم بِالدُّنيا وَ عَدَمَ إِيمانِهِم بِهذَا الحَديثِ عَن تَعَلُّقِهِم بِزِينَةِ الأَرضِ آيَةُُ إِلهِيَّةُُ تُشابِهُ آيَةَ مَكثِ أَصحابِ الكَهفِ فِي كَهفِهِم ثُمَّ اِنبِعاثِهِم وَ لِذلِكَ حَزَِنتَ وَ كِدتَ تَقتُلُ نَفسَكَ أَسَفاََ بَل حَسِبتَ أَنَّ أَصحابَ الكَهفِ كانُوا مِن آياتِنا بَِدعاََ عَجَباََ [وَ] مِنَ النَّوادِرِ فِي هذَا البابِ. وَ إِنَّما لَم يُصَرَِّح بِهذَا المَعنَى صَوناََ لِمَقامِ النَّبِيِّ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) عَن نِسبَةِ الغَفلَةِ وَ الذُّهُولِ إِلَيهِ وَ لِأَنَّ الكِنايَةَ أَبلَغُ مِنَ التَّصريحِ . هذا ما يُعطيهِ التَّدبُّرُ فِي وَجهِ اِتِّصالِ القِصَّةِ وَ عَلى هذَا النَّمَطِ يَجرِي السِّياقُ فِي اِتِّصالِ ما يَتلُو هذِهِ القِصَّةَ مِن مِثلِ : «رَجُلَيْنِ لِأَحَدِهِما جَنَّتَانِ» وَ قِصَّةَ مُوسَى وَ فَتاهُ وَ سَيَجيءُ بَيانُهُ وَ قَد ذُكِرَ فِي اتِّصالِ القِصَّةِ وُجُوهُُ أخَرُ غَيرُ وَجيهَةِِ لا جَدوَى فِي نَقلِها.

تذکر: اگر عبارت «فَكَأَنَّهُ تَعالَى»  قبل از «قالَ مُخاطِباََ لِنَبِيِّهِ» آورده شود با ادبیات سازگارتر و از نظر چینش عبارتی و معنا و مفهوم  هم بهتر است . یعنی بدینگونه آورده شود : لَمّا قالَ: "فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا" إِلَى تَمامِ ثَلاثِ آياتِِ ، «فَكَأَنَّهُ تَعالَى» قالَ مُخاطِباََ لِنَبِيِّهِ :

وقتی که خداوند مُتعال در آیاتِ ثلاثه (إِلَى تَمامِ ثَلاثِ آياتِِ) یعنی در آیه ششم و دو آیه بعدش از سوره کهف فرمود : «فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَفْسَکَ عَلَى آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا» *  «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» *  «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا» در واقع با این آیات ثلاثه  پیامبرش حضرت محمد (صَ) را مخاطب قرار داده و چنین فرموده است : گویا تو متوجه نشدى که اشتغال و سرگرمی مردم به دنیا و ایمان نیاوردنشان به این قرآن کریم  که ناشی از تعلّق و دلدادگیشان به زیورهای دنیوی و زمینی است ، در حقیقت  همه اینها ( یعنی اشتغال مردم به دنیا و ایمان نیاوردن آنها ) همانند توقف و اقامتِ اصحاب کهف و خواب آنها در غارشان و سپس بیدار شدنشان از خواب ،  نشانه و آیه ای از آیات الهی است. همه این امور اعم از ماجرای اصحاب کهف و دلدادگی مردم به دنیا و کفر و عصیانشان در واقع از آیات و نشانه های الهی است تا آزمایش و امتحان الهی نسبت به مردم محقق گردد . ای پیامبر : چون توجه به این مطلب نکردی که دلدادگی مردم به دنیا و ایمان نیاوردنشان عینا همانند ماجرای اصحاب کهف ازآیات الهی است و همه اینها در راستای تحقق امتحان و آزمایش الهی است  لذا  محزون و اندوهناک شدى تا حدى که خواستى از غم و غصه و اندوه( کفر و ایمان نیاوردن برخی از مردم) خودت را بکشى ، ای پیامبر تو گمان و  خیال کردى که داستان اصحاب کهف یک ماجرا و پدیده و حادثه  نوظهور و عجیب و شگفت انگیز و از وقایع و حوادث نادر در بابِ آیات الهی است؟!!  نه ، چنین نیست . ماجرای اصحاب کهف چیز تازه ای نیست . همه حوادثی که در عالَم برای انسان ها اتفاق می افتد چه ماجرای اصحاب کهف و چه دنیا طلبی مردم و کفر و ایمان نیاوردن آنها  همه و همه می تواند از آیات الهی جهت تحقق امتحان و آزمایش برای انسان ها باشد  و به اصطلاح و طبق قاعده حُکمُ الأَمثال : («حُکمُ الأَمثالِ فِیما یَجُوزُ وَ فِیما لایَجُوزُ واحِدُُ اَو سَواءُُ») حوادثِ مشابِه و همانند ،حکم همانند دارند . ای پیامبر نگران مباش زیرا که ماجرای اصحاب کهف و داستان زندگى مردمِ دنیاپرست و دنیا طلب  هر دو مشابِه و همانند همند و وجه تشابه و همانندی شان آن است که از نشانه ها و  آیات الهی هستند تا آزمایش و امتحان الهی نسبت به مردم محقق گردد . ای پیامبر از اینکه بعد از این همه دلسوزی ها و هدایت ها و روشنگری های تو باز آنها همچنان به امور دنیوی دل خوش کرده اند و کفر را پیشه خود ساخته اند و به تو و قرآنت ایمان نمی آورند  نگران مباش و از شدت حزن و غم و غصه و اندوه جان خود را به خطر مینداز و به قول شیخ اجلّ سعدی شیرازی :

چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود

بگذار تا بِیُفتد و بیند سزای خویش

اگر در آیات 6 و 7 و 8 از سوره کهف  بطور اشاره و کنایه وار این مطالب و معانی  برای  نبیّ مکرم اسلام بیان شد و این معنا یعنی «عدم توجه» و «عدم التفات»  (فَكَأَنَّكَ ما تَنَبَّهتَ :گویا توجه نکردی)  صریحا به پیامبر (صَ) نسبت داده نشده است و یا خداوند به آن تصریح نکرده است بدان جهت بوده که  مقام و منزلت و شأن و ساحتِ مقدس پیامبر (صَ) از نسبتِ غفلت و فراموشی مصون و محفوظ باشد و نیز به جهت آن بود که  سخنی که با کنایه همراه باشد  بلیغ تر و  رساتر از گفتاری است که دارای صراحت است .
* هذا ما يُعطيهِ التَّدبُّرُ فِي وَجهِ اِتِّصالِ القِصَّةِ وَ عَلى هذَا النَّمَطِ يَجرِي السِّياقُ فِي اِتِّصالِ ما يَتلُو هذِهِ القِصَّةَ مِن مِثلِ : «رَجُلَيْنِ لِأَحَدِهِما جَنَّتَانِ» وَ قِصَّةَ مُوسَى وَ فَتاهُ وَ سَيَجيءُ بَيانُهُ وَ قَد ذُكِرَ فِي اتِّصالِ القِصَّةِ وُجُوهُُ أخَرُ غَيرُ وَجيهَةِِ لا جَدوَى فِي نَقلِها.
 این معنا و مطلبی که ذکر شد چیزی است که از طریق تدبر در چگونگی اتصال و پیوند بین قصه و ماجرای اصحاب کهف با آیات قبلش بدست می آید و به عبارت دیگر  این معنا و مطلبی که بیان شد می تواند وجه و جهتِ  پیوند و ارتباط بین
قصه و ماجرای اصحاب کهف با آیات قبلش را روشن نماید . و نیز دو ماجرایی (مثل قصه دو مردی که یکی از آنها صاحب دو باغ بود و قصه موسی و همسفرش) که در قالب آیات 32  و 60  از سوره کهف پس از قصه اصحاب کهف  می آید و به زودی بیانش خواهد آمد از نظر سیاق و ترکیب آیات بر همین معنا و مِنوالی که گفته شد حمل و جاری می شود  یعنی جهت و وجهِ پیوند و ارتباط و اتصال آن دو ماجرای بعدی  با آیات پیشین و با قصه اصحاب کهف در این است که همه این ماجراها و حوادث از آیات و نشانه های الهی در راستای تحقق امتحان و آزمایش نسبت به مردم است . و به عبارت دیگر مسئله آزمایش و امتحان الهی نسبت به مردم که خیلی اهمیت دارد ،می تواند نقطه مشترک همه این اتفاقات و ماجراها و قصه ها باشد  و به اصطلاح و طبق قاعده حُکمُ الأَمثال : («حُکمُ الأَمثالِ فِیما یَجُوزُ وَ فِیما لایَجُوزُ واحِدُُ اَو سَواءُُ») حوادثِ مُشابِه و همانند ،حُکم همانند و مشابه دارند . البته آیات الهی به اَشکال مختلفی (همانند ماجرای اصحاب کهف و قصه موسی و همسفرش  و کفر و ایمان نیاوردن مردم به قرآن و اسلام  و غیره)  ظهور و بروز می کنند ولی ماهیت و هدف و غرض اصلی و نقطه مشترک همه آن ها ، امتحان و آزمایش مردم  است تا جوهره اصلی انسان ها آشکار گردد و مراتب ایمان و عقیده درست آنها روشن شود . البته برخی از مفسرین در وجه و جهتِ  اتصال و ارتباط بین آیاتِ مربوط به قصه(اصحاب کهف) و آیاتِ قبلش  تفسیر ها و وجوه  دیگرى ذکر کرده اند که موجّه نیستند و فائده و سودی در نقل آنها نیست .

* قَولُهُ تَعالَى: "أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً" أَلحُِسبانُ هُوَ الظَّنُّ ، وَ الكَهفُ هُوَ المَغارَةُ فِي الجَبَلِ إِلّا أَنَّهُ أَوسَعُ مِنها فَأِذا صَغُرَ سُمِّيَ غاراََ وَ الرَّقيمُ مِنَ الرَّقْمِ وَ هُوَ الكِتابَةُ وَ الخَطُّ فَهُوَ فِي الأَصلِ فَعيلُُ بِمَعنَى المَفعُولِ كَالجَريحِ وَ القَتيلِ بِمَعنَى المَجرُوحِ وَ المَقتُولِ، وَ العَجَبُ مَصدَرُُ بِمَعنَى التَّعَجُّبِ أُريدَ بِهِ مَعنَى الوَصفِ مُبالَغَةََ.

قول خداوند متعال در آیه  نُهُم از سوره کهف چنین است :"أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً"آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟! 

کلمه «حِسبان» به کسر حاء از «حَسِبَ ، یَحسَِبُ ، حِسباناََ و مَحسَبَةََ »  به معناي ظنّ و گمان و  پندار و مَظنَّه است، و کلمه «كَهف» به معناي مَغارَه‌ و غاری وسیع و بزرگ است كه در كوه قرار داشته باشد . پس کَهف همان مَغارَه (غار) است لکن کَهف وسیع تر و گسترده تر از غار است و وقتی که کَهف کوچک باشد به آن غار گفته می شود . به عبارت دیگر غار و مَغارَه همان شکاف در سینه کوه است که اگر این شکاف ، گسترده و وسیع و بزرگ و عمبق باشد به آن کَهف می گویند و اگر کوچک باشد به آن غار و مَغارَه می نامند .  و كلمه «رَقيم» از ریشه و ماده «رَقْم»ِ گرفته شده است كه به معناي نوشتن و نیز به معناي خط. آمده است . پس کلمه «رَقيم» در این آیه شریفه  در اصل بر وزن «فَعیل» (که یکی از اَوزان و وزن های صفتِ مُشَبَّهَه است) می باشد ولی معنای صفتِ مُشَبَّهَه ای ندارد بلکه به معنای اسم مفعولی یعنی به معنای «مَرقُوم : نوشته شده» آمده است چون در  ادبیات عرب ، وزنِ «فَعيل» در مواردی به معناي «اسم مفعول» هم آمده است همانند کلمه «جَریح» که به معنای مجروح و «قَتیل» که به معنای مقتول است  و كلمه «عَجَب»  از (عَجِبَ ، یَعجَبُ ، عَجَباََ) مصدر است  که به معنای «تَعَجُّب : به شگفت آمدن» می باشد ولی در این آیه شریفه  از کلمه «عَجَب»  معنای وصفی یعنی «عَجیب» به معنای شگفت آور و شگفت انگیز ، جهت مبالغه ،  اراده شده است نه معنای مصدری که «تَعَجُّب :به شگفت آمدن» باشد . 

در قرآن کریم کلمه غار و  نیز کلمه مَغاره به صورت جمع (مَغارات) آمده است :

[لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ. اگر پناهگاه یا غارها یا راهی در زیر زمین بیابند ، بسوی آن حرکت می کنند ، و با سرعت و شتاب فرار می کنند. سوره توبه آیه 57.]

[إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ کَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذينَ کَفَرُوا السُّفْلي‏ وَ کَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَکيمٌاگر او را یاری نکنید ، خداوند او را یاری کرد ( و در مشکلترین ساعات ، او را تنها نگذاشت ) آن هنگام که کافران او را ( از مکّه ) بیرون کردند ، در حالی که دوّمین نفر بود ( و یک نفر بیشتر همراه نداشت ) در آن هنگام که آن دو در غار بودند ، و او به همراه و مُصاحِبِ خود می گفت: لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا «غم مخور و محزون و نگران مباش که خدا با ماست» در این موقع ، خداوند سکینه ( و آرامش ) خود را بر او (پیامبر ص) فرستاد و با لشکرهایی که مشاهده نمی کردید ، او را تقویت نمود و گفتار ( و هدف ) کافران را پایین قرار داد ، ( و آنها را با شکست مواجه ساخت ) و سخن خدا ( و آیین او ) ، بالا ( و پیروز ) است و خداوند عزیز و حکیم است.  سوره توبه آیه 40] .  (إِذْ هُما فِي الْغارِ .). مراد از غار در آیه چهلُم از سوره توبه همان غارثَور است که رسولخدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) به هنگام هجرت از مکه  به همراه شخصی دیگر  غیر از ابوبکر در آن مخفی شدند (اگرچه معروف و مشهور است که در آن غار، ابوبکر همراه پیامبر «ص» بوده است ولی شواهدی وجود دارد که خلاف آن را ثابت می کند و معلوم می شود که اَبُوبَکر بن اَبی قَحافَه در غارِ ثَور مُصاحِب و همراه پیامبر«صَ» نبوده است.)  و کفار تا نزدیکی آن غار آمدند ولی به قدرت الهی نتوانستند آن حضرت را بیابند . جَبَل ثَور  که غار ثَور در آنجا واقع است تقریبا در چهار فرسخی مکه معظّمه قرار دارد و غارثَور نیز در یکی از ارتفاعات آن واقع شده است  که بالا رفتن از کوه و رسیدن به آن غار همراه با زحمت و دشواری است .  و در علت تسمیه و نامگذاری جَبَلِ ثَور به این نام چنین گفته اند که چون «ثَور بن عَبدِالمَناة» که یکی از اَشراف قُرَیش بود در آنجا به دنیا آمد لذا معروف به جَبَلِ ثَور شده است و برخی دیگر نیز گفته اند که بلندی این کوه همانند شاخ‌های گاو است لذا به آن « کوه ثَور» یعنی « کوه گاو» گفته اند ]

 

* وَ ظاهِرُ سِياقِ القِصَّةِ أَنَّ أَصحابَ الكَهفِ وَ الرَّقيمِ جَماعَةُُ بِأَعيانِهِم وَ القِصَّةُ قِصَّتُهُم جَميعاََ فَهُمُ المُسَمُّونَ أَصحابَ الكَهفِ وَ أَصحابَ الرَّقيمِ أَمّا تَسمِيَتُهُم أَصحابَ الكَهفِ فَلِدُخُولِهِمُ الكَهفَ وَ وُقُوعِ ما جَرى عَلَيهِم فِيهِ. وَ أَمّا تَسمِيَتُهُم أَصحابَ الرَّقيمِ فَقَد قِيلَ : إِنَّ قِصَّتَهُم كانَت مَنقُوشَةََ فِي لَوحِِ مَنصُوبِِ هُناكَ أَو مَحفُوظِِ فِي خَزانَةِ المُلُوكِ فَبِذلِكَ سُمُّوا أَصحابَ الرَّقيمِ : وَ قِيلَ: إِنَّ الرَّقيمَ اِسمُ الجَبَلِ الَّذي فِيهِ الكَهفُ ، أَوِ [اِسمُ] الوادِي الَّذي فِيهِ الجَبَلُِ أَوِ [اِسمُ]البَلَدِ الَّذِي خَرَجُوا مِنهُ إِلَى الكَهفِ أَوِ [اِسمُ] الكَلبِ الَّذِي كانَ مَعَهُم ، أَقوالُُ خَمسَةُُ، وَ سَيَأتِي فِي الكَلامِ عَلى قِصَّتِهِم ما يُؤَيِّدُ القَولَ الأَوَّلَ.
و از ظاهرِ سیاقِ آیاتِ  مربوط به قصه اصحاب کهف استفاده می شود که جماعت و گروهِ اصحاب کهف همان جماعت و گروه اصحابِ رَقیم هستند و غیر هم نمی باشند و قصه و داستان اصحابِ رَقیم همان داستان و ماجرای جمیعِ جماعتِ اصحاب کهف است و به عبارت دیگر آنها جماعت واحدي بوده‌اند كه دارای دو نام بودند و به عنوان اصحابِ کهف و اصحابِ رَقیم نامگذاری شدند . اما وجه و علت تسمیه و نامگذاری اصحابِ كهف به این نام به جهت دخول و ورود آنها در کهف و غار و نیز به دلیل ماجرا و جریانی که در درون غار برای آنها  واقع شده بود ، می باشد  و اما در رابطه با وجه و علتِ نامگذاری اصحابِ رَقیم به این نام در حدود پنج قول و نظر به شرح زیر وجود دارد :

سؤال : چرا اَصحاب کهف را اصحاب رقیم می گویند؟!

1- یک قول آن است که چون قصه و سرگذشت و ماجرای اصحابِ رقیم در یک تابلو و لوحِ سنگی(سنگنبشته ای) بر روی دیوار آن غارِمعروف منصوب و نصب بوده است و این سنگنبشته در آن منطقه پیدا شده است  و یا این  لوح  و سنگنبشته در خزانه و گنجینه  سلاطین و پادشاهان آن زمان محفوظ و نگهداری می شده است لذا به اصحاب رقیم نامیده شدند .(قِيلَ : إِنَّ قِصَّتهُم كانَت مَنقُوشَةََ فِي لَوحِِ مَنصُوبِِ هُناكَ أَو مَحفُوظِِ فِي خَزانَةِ المُلُوكِ فَبِذلِكَ سُمُّوا أَصحابَ الرَّقيمِ) .

2- قول دیگر آن است که رَقیم نام کوهی بوده که غار اصحاب کهف در آنجا قرار داشت .( وَ قِيلَ: إِنَّ الرَّقيمَ اِسمُ الجَبَلِ الَّذي فِيهِ الكَهفُ ) .

3- و یا  «رَقیم» نام وادی و منطقه و سرزمینی بوده که «جَبَلِ رَقیم : کوه رَقیم» در آنجا واقع شده بود .( أَوِ [اِسمُ] الوادِي الَّذي فِيهِ الجَبَلُ) .

4- و یا اینکه «رَقیم» نام بَلَد و شهری بوده که «اصحابِ رَقیم یا اصحابِ کهف» اهل آن شهر بودند و  از آنجا به سوی «غارِکهف» خارج شدند و به آن پناه بردند .  (أَوِ [اِسمُ] البَلَدِ الَّذِي خَرَجُوا مِنهُ إِلَى الكَهفِ) .

5-  و یا اینکه «رَقیم» نام سگی بوده  که  همراه با«اصحابِ رَقیم یا اصحابِ کهف» بوده است (أَوِ [اِسمُ] الكَلبِ الَّذِي كانَ مَعَهُم) .


اين مواردی که ذکر شد  اَقوال پنجگانه ای است كه در باره علت نامگذاری «اصحابِ رَقیم یا اصحابِ کهف» به این نام   بیان شده است  و به زودي در بحث و سخنی كه در پيرامون قصه و ماجرای اصحاب كهف خواهیم داشت مطالبی ذکر می گردد که در واقع مؤیِّد و تأیید کننده قول اول می باشد .

* وَ قِيلَ : إِنَّ أَصحابَ الرَّقيمِ غَيرُ أَصحابِ الكَهفِ وَ قِصَّتَهُم غَيرُ قِصَّتِهِم ذَكَرَهُمُ اللهُ مَعَ أَصحابِ الكَهفِ وَ لَم يَذكُرُ قِصَّتَهُم وَ قَد رَوَوا لَهُم قِصَّةََ سَنُشيرُ إِلَيها فِي البَحثِ الرَّوائِيِّ الآتِي. وَ هُوَ بَعيدُُ جِدّاََ فَما كانَ اللهُ لِيُشيرَ فِي بَليغِ كَلامِهِ إِلَى قِصَّةِ طائِفَتَينِ ثُمَّ يُفَصِّلُ القَولَ فِي إِحدَى القِصَّتَينِ وَ لايَتَعَرَّضُ لِلأُخرَى لا إِجمالاََ وَ لاتَفصيلاََ عَلَى أَنَّ ما أَورَدُوهُ مِن قِصَّةِ أَصحابِ الرَّقيمِ لايُلائِمُ السِّياقَ السّابِقَ اَلمُستَدعِي لِذِكرِ قِصَّةِ أَصحابِ الكَهفِ.

و قول دیگر در باره اصحاب رَقیم که از سوی برخی از مفسرین مطرح شده است آن است  که اصحاب رَقیم غیر از اصحاب کهف می باشد و قصه و داستان آنها غیر از قصه و ماجرای اصحاب کهف است  و خداوند متعال نام آنها را به همراه اصحاب کهف ذکر نموده است و ماجرای اصحاب کهف را به تفصیل بیان کرده ولی داستان و ماجرای اصحاب رَقیم را اصلا (نه به اجمال و نه به تفصیل) متذکر نشده است . این عده از مفسرين براي  اصحاب رَقيم ، قصه و ماجرایی  را روایت و نقل کرده اند كه به زودي در بحث روايتي که بعدا خواهد آمد به آن اشاره خواهین نمود . ولی این قول جدّاََ بعید و دور از صواب به نظر می رسد زیرا که خداوند متعال هرگز در کلام فصیح و بلیغش (قرآن کریم) چنین نمی کند که به قصه و داستان دو طایفه از مردم اشاره نماید و سپس ماجرای یکی از آن دو را به تفصیل  بیان کند ولی به هیچ وجه  ، نه  اجمالاََ  و نه تفصیلاََ متعرّضِ دیگری نشود .

علاوه براین آن داستان و ماجرایی را که برخی از مفسرین در باره اصحاب رَقیم نقل کردند ملائمت و مناسبت و سازگاری و ارتباطی  با سیاق آیات گذشته  ندارد . آن سیاقی که  مستدعی ذکر قصه اصحاب کهف بوده  و به تناسب آن ، قصه و ماجرای اصحاب کهف ذکر شده است .

[ قبلا بیان کردیم که وجه و جهتِ پیوند و  اتصال آیاتی که مربوط به قصه و داستان اصحاب کهف است با آياتِ پیشین اين است كه :  آنچه که در این جهان و در این عالَم رخ می دهد چه مایه شگفتی و تعجب مردم باشد و چه نباشد همه از آیات و نشانه های الهی است که برای امتحان و آزمایش مردم و معلوم ساختن مراتب ایمان و اعتقاد آنها به خداوند است. خداوند متعال در نخستین آیات مربوط به داستان و قصه اصحاب کهف ضمن اشاره به این ماجرا می فرماید که جای تعجب و شگفتی در این داستان(اصحاب کهف) نیست زیرا که همه حوادث و پدیده های جهان از جهت اینکه نشانه و آیت الهی و آزمایش و امتحان برای انسان ها است  همانند یکدیگر و شبیه هم هستند  و ماجرای اصحاب کهف هم یکی از آن ها است و برای امتحان و آزمایش کردن مردم است و جای شگفتی و تعجب نیست. خداوند متعال در آیه 9 از سوره کهف می فرماید : (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً. «ای پیامبر» آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟!). در آیات پیشین که توضیح و تبیین آن ها قبلا گذشت گفته شد كه اگر خداوند متعال «ما عَلَى الأَرض» و آنچه که روی زمین  به عنوان زینت است در نظر انسان جلوه داده، و علاقه و تعلُّقی در دل انسان نسبت به آن ها بوجود آورده به طوری که میل و اطمینان و اعتماد به امور دنیوی پیدا می کنند و مُکِبّ و فُرُو و بُرو  افتاده با تمام وجود روی مال و منال و امور دنیوی می شوند و  به اصطلاح زمین خورده دنیا هستند و روی آن می غلطتند در حالی که به دنیا و «ما فیها» چسبیده اند و  از غیر دنیا (یعنی خدا و معاد و و معنویت و...) منصرف و روی گردان و غافل هستند  همه اینها به منظور امتحان و آزمایش انسان ها است . و سپس خداوند مُتعال پس از گذشتن اندك زماني همه امور دنیوی و زمینی را  که بشر به آن ها دل بسته است با خاك يكسان نموده  و از چشم و دل آدمی مي‌اندازد ( إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الأرْضِ زِينَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلا * وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا . ما آنچه را روى زمین است زینت آن قرار دادیم، تا آنها رابیازماییم که کدامینشان بهتر عمل می کنند. * (ولى) این زَرق و برقها پایدار نیست، و ما (سرانجام) قِشر روى زمین را خاک بى گیاهى قرار می دهیم .«آیه 7 و 8 از سوره کهف») به گونه ای که  چیزی جز بطلان و پوچی و سراب را برای انسان آشکار نمی سازد. همه این اموری که بر انسان ها می گذرد همانند ماجرای اصحاب کهف از آیات و نشانه های قدرت الهی هستند و ماجرای این مردم همانند اصحاب کهف است . اصحاب کهف بعد از  خواب سیصد ساله وقتی که بأِذنِ الله بیدار شدند  احساس می کردند که یک روز و یا نصف روز در خواب بودند. در باره مردمی که در این دنیا زندگی می کنند و سالها فریفته و مفتون و دلداده زندگى مادى و امور دُنیَوی و زرق و برق  و زر و زیور زمینی  می شوند و با غفلت و بی خبری از معاد ، زندگی را سپری می کنند و سپس در روز قیامت و عرصه محشر ، مبعوث و برانگیخته و محشور می شوند  همین قضیه و  مسئله وجود دارد که همانند اصحاب کهف ، زندگى چندین ساله دنیاىی خود را یک روز و یا ساعتى از یک روز می شمارند . با توجه به مطالب ذکر شده روشن می شود که ماجرای اصحاب کهف از جهات مختلف با سیاق آیات پیشین (آیات 6 و 7 و 8 از سوره کهف) . مناسبت و سِنخیت دارد ولی آن داستان و ماجرایی را که برخی از مفسرین در باره اصحاب رَقیم نقل کردند  مناسبت و سازگاری و ارتباطی  با سیاقِ این آیات مذکوره ندارد   ]

 و اما قصه و داستان اصحابِ رَقیم که بعضی از مفسرین براساس برخی از روایاتِ وارده آن را نقل کرده اند و  صاحبِ اَلمیزان (مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی) آن را در «بحث روایی» آورده است به شرح زیر است :

* ... وَ فِي بَعضِها أَنَّ أَصحابّ الرَّقيمِ غَيرُ أَصحابِ الكَهفِ، وَ أَنَّ اللهَ سُبحانَهُ أَشارَ فِي كَلامِهِ إِلَيهِما مَعاََ لكِنَّهُ قَصَّ قِصَّةَ أَصحابِ الكَهفِ وَ أَعرَضَ عَن قِصَّةِ أَصحابِ الرَّقيمِ، وَ ذَكَرُوا لَهُم قِصَّةََ وَ هِيَ أَنَّ قَوماََ وَ هُم ثَلاثَةُُ خَرَجُوا يَرتادُونَ لِأَهلِهِم فَأَخَذَتْهُمُ السماءُ فَأَوَوا إِلَى كَهفِِ وَ انحَطَّت صَخرَةُُ مِن أعلَى الجَبَلِ وَ سَدَّت بابَهُ. فَقالَ بَعضُهُم لِبَعضِِ : لِیُذَكِّرْ كُلُُّ مِنّا شَيئََا مِن عَمَلِهِ الصّالِحِ وَ لْيَدْعُ  اللهَ بِهِ لَعَلَّهُ يُفَرِّجُ عَنّا فَذَكَرَ واحِدُُ مِنهُم مِن عَمَلِهِ «لِوَجهِ اللهِ» وَ دَعَا اللهَ بِهِ فَتَنَحَّتِ الصَّخرَةُ قَدرَ ما دَخَلَ عَلَيهِمُ الضَّوءُ ثُمَّ الثّانِي فَتَنَحَّت حَتّى تَعارَفُوا ثُمَّ الثّالِثُ فَفَرَّجَ اللهُ عَنهُم فَخَرَجُوا . رَواهُ النُّعمانُ بنُ بَشيرِِ مَرفُوعاََ عَنِ النَّبِيِّ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) . وَ المُستَأنَسُ بِأُسلُوبِ الذِّكرِ الحَكيمِ يَأبَى أَن يُظَنَّ بِهِ أَن يُشيرَ فِي دَعوَتِهِ إِلَى قِصَّتَينِ ثُمَّ يُفَصِّلُ القَولَ فِي إِحداهُما وَ يَنسَى الأُخرَى مِن أَصلِها.

و در بعضى ديگر از روایات آمده است كه «اصحاب رَقيم» غیر از«اصحاب کهف» بوده اند . خداوند مُتعال در کلامش (در سوره کهف)  به نام هر دوی آنها اشاره نموده است ولى قصّه و داستان اصحاب کهف را بیان نموده و از قصه و داستانِ اصحاب رَقیم اِعراض کرده و ذکری از آن ننموده است .  برخی از مفسرین  با استناد به برخی از این روایات ، داستانی را برای اصحاب رَقیم ذکر کرده اند که بدین شرح است :  گروهی که سه نفر بودند از خانه بيرون رفتند  تا براى  اهل و عیال و خانواده هاى خود رزق و روزی ای تهيه كنند، در بيابان گرفتار و دچار باران شدید شدند به  ناچار به غارى  که در آن نزدیکی بود پناه بردند و داخل غار شدند و  بر اثر باران شدید  سنگِ بسيار بزرگى از بالای كوه  غلطید (غلتید) و سقوط کرد و جلو آن غار  فرود آمد و  درب غار را بست  و آن سه نفر  در درون غار محبوس شدند . يكى از آنها گفت:  باید هر یک از ما  اگر عمل صالح  و نیکی دارد آن را بیاد آوَرَد  و جهت رفع این مشکل خداوند متعال را  به حق آن عمل صالح سوگند دهد تا شاید که خداوند متعال گشایش و فَرَجی نسبت به ما عنایت فرماید  و این بلا را از ما دور گرداند .

پس یکی از آنها  عمل خیر و صالحی را که برای رضای خدا (لِوَجه الله) انجام داده بود به یاد آوُرد  و خداوند را به حق آن عمل سوگند داد که  رفع مشکل شود . پس آن سنگ کمی از درب غار دور شد  و كنار رفت و فاصله گرفت  به گونه ای كه روشنايى داخل غار شد. دومى نیز كار نيكی را که برای رضای خداوند (لِوَجه الله) انجام داده بود  به یاد آوُرد  و خداوند را به حق آن کار قَسَمَش داد تا گرفتاری برطرف گردد  پس آن  سنگ باز هم کمی كنار رفت به قدرى كه يكديگر را مى ديدند و می شناختند . سومى نیز همین عمل را  انجام داد و خداوند را سوگند داد که  گرفتاری بر طرف شود . وقتی که دعا کرد خداوند مُتعال هم نسبت به آنها فَرَج و گشایش عنایت فرمود و آن  سنگ بزرگ به طور كلى از درب غار دور شد و آن سه نفر خارج شدند و نجات یافتند .اين روايت را صاحب کتابِ «اَلدُّر ُّ المَنثُور» از نُعمان بن بَشير مَرفُوعاََ  (یعنی به طور حدیث مرفوع با حذف یک یا چند راوی از وسط یا آخر سَنَدِ حدیث)  از رسولخدا (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) نقل كرده  است .  اُنس و آشنایی به اُسلوبِ ذِکرِ حکیم (قرآن کریم) مانع از آن است و اِباء و امتناع دارد که گمان برده شود که قرآن کریم در (دعوت و هدایتِ خود نسبت به مردم )  اشاره به دو قصه و داستان بکند و سپس یکی از آنها را مفصلا بیان کند و داستان دیگر را به طور کلی به فراموشی بسپرد و ذکری از آن ننماید . و به عبارت دیگر  از اُسلوب و سیاقِ آیات قرآن کریم چنین چیزی معهود و مأنوس و محسوس نیست که به دو داستان  اشاره نماید و آنگاه یکی از آن دو را مفصلا بیان کند و  هیچ اشاره ای(نه به اجمال و نه به تفصیل) به داستان دیگر نکند و متعرِّض آن نشود  و به بوته فراموشی بسپرد .  

* وَ قَد تَبَيَّنَ مِمّا تَقَدَّمَ فِي وَجهِ اِتِّصالِ القِصَّةِ أَنَّ مَعنَى الآيَةِ : بَل ظَنَنتَ أَنَّ أَصحابَ الكَهفِ وَ الرَّقيمِ - وَ قَد أَنامَهُمُ اللهُ مِئاتِِ مِنَ السِّنينَ ثُمَّ أَيقَظَهُم فَحَسِبُوا أَنَّهُم لَبِثُوا يَوماََ أَو بَعضَ يَومِِ - كانُوا مِن آياتِنا آيَةََ عَجيَبةََ كُلَّ العَجَبِ؟ لا وَ لَيسُوا بِعَجَبِِ وَ ما يَجرِي عَلَى عامَّةِ الإِنسانِ مِن اِفتِتانِهِ بِزِينَةِ الأَرضِ وَ غَفلَتِهِ عَن أَمرِ المَعادِ ثُمَّ بَعثِهِ وَ هُوَ يَستَقِلُّ اللَبثَ فِي الدُّنيا آيَةُُ جارِيَةُُ تُضاهِي آيَةَ الكَهفِ.
از مطالبی که در جهت اتصال آیاتِ قصه کهف با آیات پیشین گفته شد روشن شد که معنای آیه نُهُم از سوره کهف (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً چنین است: آیا تو گمان کرده اى که داستان و قصه اصحاب کهف و رَقیم  -  که خداوند صدها سال آنها را به خواب بُرد و سپس بیدارشان نموده و گمان کردند یک روز و یا پاره اى از یک روز خوابیدند - آیت و نشانه ای عجیب و  شگفت انگیز از آیات ما است ؟ نه ،  ماجرای آنها  هیچ عجیب نیست زیرا آنچه که بر عموم مردم جاری می شود و بر آنها  مى گذرد که سالها فریفته و مفتون و دلداده زندگى مادى و امور دُنیَوی و زرق و برق  و زر و زیور زمینی شده اند و در غفلت و بی خبری از معاد زندگی را سپری کرده اند و سپس در روز قیامت و عرصه محشر ، مبعوث و برانگیخته و محشور می شوند و زندگى چندین ساله دنیاىی خود را ناچیز (یک روز و یا ساعتى از یک روز) می شمارند ، این ماجرای عموم مردم  شبیه همان ماجرای اصحاب کهف است و دست کمى از سرگذشت اصحاب کهف ندارد. اگر بنای بر تعجب و شگفتی باشد باید بر  سرگذشت و ماجرای  این مردم هم  تعجب و شگفتی نمود و چه بسا ماجراهای این مردم شگفت انگیزتر باشد ؟!!! به این معنا که واقعا می تواند جای شگفتی و تعجب باشد که این مردم با وجود پیامبر درونی یعنی عقل و فطرت و با وجود  همه تعالیم آسمانی و اِنذار و بشارت ها و هدایت ها از سوی انبیاء و سفیران الهی(پیامبران بیرونی) مخصوصا خاتم انبیاء حضرت محمد مصطفی
(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ)   باز در باغِ غفلت و جهالت چرا می کنند و دل به امور فریبنده و فناپذیر دنیوی می بندند و از خداوند و آفریدگارشان و نیز از معاد و معنویت غفلت و اِعراض می کنند . و روزی متوجه و بیدار خواهند شد ولی جز حسرت و ندامت سودی و نفعی برای آنان نخواهد بود و آیه 30 از سوره مبارکه یس به روشنی بیانگر این حسرت است : يا حَسْرَةً عَلَي الْعِبادِ ما يَأْتيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ کانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ . افسوس و حسرت بر این بندگان که هیچ پیامبری برای هدایت آنان نیامد مگر اینکه او را استهزا می کردند .

 

* وَ ظاهِرُ السِّياقِ - كَما تَقَدَّمَتِ الإِشارَةُ إِلَيهِ - أَنَّ القِصَّةَ كانَت مَعلُومَةََ لِلنَّبِيِّ («صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ») أِجمالاََ عِندَ نُزُولِ القِصَّةِ وَ إِنَّمَا العِنايَةُ مُتَعَلِّقَةُُ بِالأِخبارِ عَن تَفصيلِها، وَ يُؤَيِّدُ ذلِكَ تَعقيبُ الآيَةِ بِالآياتِ الثَّلاثِ المُتَضَمِّنَةِ لِإجمالِ القِصَّةِ حَيثُ إِنَّها تَذكُرُ إِجمالَ القِصَّةِ المُؤَدِّي إِلَى عَدِّهِم آيَةََ عَجيبَة ََ نادِرَةََ فِي بابِها.

و ظاهرِ سياقِ آياتی كه داستان اصحاب کهف با آن ها افتتاح و آغاز شده - همانطور كه قبلا هم به آن اشاره شد - اين است كه قصه اصحاب كهف هنگام نزول اين آيات و نیز قبل از نزول آن  اجمالا براي رسول خدا  («صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ») معلوم بوده است، و در اين آيات ،  عنايت و توجه مربوط به اِخبار و  بيان تفصيلی قصه و ماجرای اصحاب کهف می باشد . و مؤيد اين مطلب و این استظهار(که ماجرای اصحاب کهف قبل از نزول این آیات اجمالا معروف بوده است) آن است كه بعد از آیه («أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً»)  سه آيه ديگر آمده است كه همه آنها بیانگر اجمال قصه اصحاب می باشد زیرا که این آیات مذکوره به نحو اجمال به قصه اصحاب کهف می پردازد که منجرّ به  این مطلب است که گویا قصه اصحاب کهف جزو آیات شگفت انگیز در بابِ آیات الهی  محسوب می شود . 

مرحوم علامه طباطبایی(صاحب اَلمیزان) قبلا در رابطه با این مطلب که ماجرای اصحاب کهف قبل از نزول این آیات ، اجمالا معروف بوده است چنین آورده بود :


** وَ سِياقُ الآياتِ الثَّلاثِ الَّتي اُفتُتِحَت بِهَا القِصَّةُ مُشعِرُُ بِأَنَّ قِصَّةَ الكَهفِ كانَت مَعلُومَةََ إِجمالاََ قَبلَ نُزُولِ الوَحيِ بِذِكرِ القِصَّةِ وَ خاصَّةََ سِياقُ قَولِهِ : «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً» وَ أَنَّ الَّذي كَشَفَ عَنهُ الوَحيُ ، تَفصيلَ قِصَّتِهِم ، اَلآخِذُ مِن قَولِهِ : «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ ... » إِلَى آخِرِ الآياتِ.


سياق آيات سه گانه اى كه داستان اصحاب کهف با آن ها افتتاح و آغاز شده است [ أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً * إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً * فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً ] اِشعار و اشاره به اين دارد كه قصه اصحاب كهف قبلا به طور اجمال در بين مردم معروف و مشهور بوده است ، مخصوصا سياق آيه  («أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً .) بيشتر به این مطلب اِشعار و اشاره دارد که قضیه اصحاب کهف قبلا به نحو اجمال معروف بوده است  و آن چیزی که وحی و آیات قرآن (در سوره کهف)  کاشف و بیانگر آن است عبارت است از تفصیل ماجرای اصحاب کهف است که از آیه 13 از سوره کهف یعنی از آیه «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى»  شروع می شود .

* قَولُهُ تَعالَى: «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ» إِلى آخِرِ الآيَةِ [إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً]. اَلأُوِيُّ : اَلرُّجُوعُ وَ لا كُلُّ رُجُوعِِ بَل رُجُوعُ الإِنسانِ أَوِ الحَيوانِ إِلَى مَحَلِّ يَستَقِرُّ فِيهِ أَو لِيَستَقِرَّ فِيهِ و َ الفِتيَةُ جَمعُُ سَماعِيُُّ لِفَتَى وَ الفَتَى : اَلشّابُّ وَ لا تَخلُو الكَلِمَةُ مِن شائِبَةِ مَدحِِ . وَ التَّهيِئَةُ : اَلإِعدادُ . قالَ البَيضاوِيُّ : وَ أَصلُ التَّهيِئَةِ إِحداثُ هَيأَةِ الشَّيءِ «اِنتَهَى» وَ الرَّشَدُ  بِفَتحَتَينِ أَوِ الضَّمِ فَالسُّكُونِ (اَلرُّشدُ) : اَلأِهتِداءُ إِلَى المَطلُوبِ ، قالَ الرّاغِبُ : اَلرَّشَدُ وَ الرُّشدُ خِلافُ الغَيِّ ،  يُستَعمَلُ اِستِعمالُ الهِدايَةِ. «اِنتَهَى» .


در آیه دَهُم از سوره کهف چنین آمده است : «إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً». زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: (پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن ، و راه نجاتي براي ما فراهم ساز)»

كلمه « اَلأُوِيُّ» از ( أَوَى ، یَأوِی ، اُوِیّاََ و أِواءََ ) به معناى رجوع و برگشتن و پناه و مأوی گرفتن می باشد ، البته نه هر  رجوع و برگشتنى، بلكه برگشتن انسان و يا حيوان به محل اقامت و زندگى‏ اش تا در آنجا ( فعلا مُستقر شود و یا بعدا مستقر گردد . يَستَقِرُّ فِيهِ أَو لِيَستَقِرَّ فِيهِ) . و كلمه «اَلْفِتْيَةُ» جمع سَماعى «اَلفَتَى» به معنای جوان یا جوانمرد و آزاد مَرد می باشد  و اين كلمه خالى از شائبه مدح نيست و به عبارت دیگر این کلمه اِفاده معنای مدح می کند و منظور از آن جوانِ خوب و شادب و زیبا و با عاطفه و بااحساس و نیرومند و توانمند و غیرتمند و رشید و نیز به معنای جوانمَرد و آزاد مَرد است . كلمه «هَيِّئْ» از ماده «التَّهيِئَةُ» به معنای اِعداد  و تَهَیّه و آماده كردنِ چیزی است. بَيضاوى (ناصِرُالدّین عَبدالله بَیضاویّ شیرازی صاحبِ کتاب اَنوارُ التَّنزیل وَ اَسرارُ التَّأویل معروف به تفسیر بَیضاوی) گفته است كه اصلِ معنای «تَهيِئَه» عبارت است  از  پديد آوردن هَيأت و حالت و شکل و صورت چیزی است . و كلمه «رَشَد» به فتحِ راء و شين و همچنين كلمه «رُشد» به ضمِّ راء و سكونِ شين به معنای اِهتِداء و  هدایت و راه يافتن به سوى مطلوب و مقصود است. راغبِ اصفهانی  گفته : «رَشَد» و «رُشد»  در مقابل غَيّ (گمراهی شدید که شخص هیچگاه راه به مقصود نمی برد) است و کلمه «رَشَد» و «رُشد» بجاي كلمه هدايت استعمال مي‏شود .


* « اَلأُوِيُّ» از ( أَوَى ، یَأوِی ، اُوِیّاََ و أِواءََ ) به معناى رجوع و برگشتن و پناه و مأوی گرفتن می باشد

* «اَلمَأوَی» : کُلُّ مَکانِِ یَأوِی اِلَیهِ شَئُُ لَیلاََ اَو نَهاراََ :  مأوی عبارت است از هر مکانی که به هنگام شب یا روز چیزی به سوی  آن پناه ببرد یا پناه بگیرد .


قوله تعالی :قالَ سَآوي إِلي‏ جَبَلٍ يَعْصِمُني‏ مِنَ الْماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ وَ حالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ . پسر نوح گفت: «بزودی به کوهی پناه میبرم تا مرا از آب حفظ کند!» ( نوح ) گفت: «امروز هیچ نگهداری در برابر فرمان خدا نیست مگر آن کس را که او رحم کند!» در این هنگام ، موج در میان آن دو حایل شد و او در زمره غرق شدگان قرار گرفت . سوره هود آیه 43 .

* وَ قَولُهُ : «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» تَفريعُُ لِدُعائِهِم عَلَى أُوِيِّهِم كَأَنَّهُم اِضطَرُّوا لِفَقدِ القُوَّةِ وَ انقِطاعِ الحِيلَةِ إِلَى المُبادَرَةِ إِلَى المَسأَلةِ، وَ يُؤَيِّدُهُ قَولُهُم : «مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» فَلَولا أَنَّ المَذاهِبَ  اَعْیَتْهُم وَ الأَسبابُ تَقَطَّعَت بِهِم وَ اليَأسُ أَحاطَ بِهِم ما قَيَّدُوا الرَّحمَةَ المَسئُولَةَ أَن تَكُونَ مِن لَدُنهُ تَعالَى بَل قالُوا: «آتِنَا رَحْمَةً» كَقَولِ غَيرِهِم «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنيا حَسَنَةََ»: اَلبَقَرَة: 201 «رَبَّنا [وَ] آتِنا ما وَعَدتَنا عَلَى رُسُلِكَ»: آل عِمران: 194 . فَالمُرادُ بِالرَّحمَةِ المَسئُولَةِ : اَلتَّأيِيدُ الإِلَهِيُّ إِذ لا مُؤَيِّدَ غَيرُهُ.


و قول خداوند که فرمود : «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پس گفتند: پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن. آیه دَهُم از سوره کهف » این جمله و عبارتِ دعایی از طرفِ اصحابِ کهف از نظر معنا دارای دو احتمال است : 1-  احتمال اول آن است که این عبارت متفرِّع و فرعِ برای دعا کردنشان بر رجوع و پناه آوردن به آن غار است و به عبارت دیگر این دعایشان متفرِّع و مرتبط و منوط  به مسئله رجوع و پناه بردن به آن غار است و با توجه به آن شرایط خاصی که دچار شدند لذا چنین دعایی را به پیشگاه الهی عرضه داشتند . آنها برای حفظ  ایمان  و دینشان که آیین مسیحیت بود (جهت خلاصی از تعقیب دقیانوسیان و رهایی از شرّشان) راهی جز رجوع به غار نداشتند و هنگامی که مدتی دچار سختی های غارنشینی شدند و دستشان از همه جا کوتاه شد دست به دعا بلند کردند و به درگاه الهی عرضه داشتند که : رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پروردگارا (اکنون که دست ما از همه جا بریده و کوتاه شد و راه چاره منقطع گشت) ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کنگويا اصحاب کهف وقتي که همه درها و تمام راه چاره ها را بسته دیدند و  ناتواني و بيچارگي  را در خود احساس کردند مضطر به اين شدند كه مبادرت کنند و سبقت بجویند در اینکه از درگاه خداوند کمک و عنایتِ خاصّ مسئلت نمايند و جمله «مِن لَّدُنكَ» این مطلب را تأیید می کند که آنها دستشان از همه جا کوتاه شده و ناتوان بودند و هیچ راه چاره ای نداشتند زيرا اگر همه راه ها بر آنها بسته نبود و تمام سبب ها و راه چاره ها بر آنها منقطع نبود و يأس و نوميدي از هر طرف بر آنان احاطه نكرده بود رحمتي را كه از خداوند درخواست و مسئلت كرده بودند مقيد و مشروط  به قيد «مِن لَّدُنكَ» نمي‏كردند ، بلكه  بدون قید «مِن لَّدُنكَ» مي‏گفتند «رَبَّنَا آتِنَا رَحْمَةً» یعنی خدايا به ما رحمتي بفرست همچنان كه ديگران (غیراصحاب کهف)  بدون قید «مِن لَّدُنكَ» چنین گفته و مي‏گويند : «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنيا حَسَنَةََ. سوره بقره آیه 201» و يا مي‏گويند : «رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِکَ وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ. پروردگارا آنچه را بوسیله پیامبرانت به ما وعده فرمودى ، به ما عطا کن و ما را در روز رستاخیز ، رسوا مگردان . زیرا تو هیچ گاه از وعده خود ، تخلف نمى کنى.  سوره آل عمران آیه 194.»  پس مراد از رحمتِ درخواست شده(رحمتِ خاص) از خداوند در واقع همان  تاييد و تقویت و نُصرت و نجاتِ الهي بوده است در جائي كه مُؤيدي غير از او نيست . («إِذ لا مُؤَيِّدَ غَيرُهُ» زیرا که در حقیقت  مؤیِّدی غیر از او  نیست و همه تأیید ها و تقویت ها و نصرت ها و قدرت ها از ناحیه خداوند متعال است . )

تذکر : حرف «اِذ» در جمله «إِذ لا مُؤَيِّدَ غَيرُهُ»  دو احتمال در آن وجود دارد : 1- ممکن است که حرف «اِذ»  در اینجا برای  ظرف و وقت و زمان باشد . 2- و نیز ممکن است که «اِذ» در اینجا برای تعلیل و بیانگر علت باشد


* وَ يُمكِنُ أَن يَكُونَ المُرادُ بِالرَّحمَةِ المَسئُولَةِ «مِن لَدُنهُ» بَعضُ المَواهِبِ وَ النِّعَمِ المُختَصَّةِ بِهِ تَعالَى كَالهِدايَةِ الَّتِي يُصَرَِّحُ فِي مَواضِعَ مِن كَلامِهِ بِأَنَّها مِنه ُ خاصَّةََ، وَ يُشعِرُ بِهِ التَّقييدُ بِقَولِهِ
«مِن لَّدُنكَ»، وَ يُؤَيِّدُهُ وُرُودُ نَظيرِهِ فِي دُعاءِ  الرّاسِخينَ فِي العِلمِ ، اَلمَنقُولِ فِي قَولِهِ : «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً» : آل عِمران: 8 . فَما سَأَلُوا إِلَّا الهِدايَةَ.

2- احتمال دوم آن است که  ممكن  است مراد از رحمتی که اصحاب کهف  در آیه دَهُم از سوره کهف در قالب دعا از نزدِ خداوندِ مُتعال درخواست و مسئلت نمودند ( رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً .پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن )، بعضی از مواهب و بخشش ها و عنایات و نعمت های خاصه الهی باشد مثل هدایت خاصه الهی که خداوندِ مُتعال در برخی از آیات قرآن کریم تصریح نموده است(و یا تصریح شده است) که آن هدایت ، فقط از جانب خداوند است و تقييد به جمله «مِن لَّدُنكَ» نیز به همین مطلب و معنایی که گفته شده  اِشعار و اشاره دارد( گفته شد که شاید مراد و منظور از رحمتی که اصحاب کهف از نزدِخداوند مسئلت کردند بعضی از مواهب و نعمت های خاصه الهی «همانند هدایتِ خاصه» باشد) . و نیز  ورود نظير اين دعاء با قيد «مِن لَّدُنكَ» در دعاي راسخين در علم (محمد«صَ» و آل محمد «عَلَیهِمُ السَّلام» و برخی از خواص ) كه در قرآن کریم آمده است این معنا و اين احتمال را تاييد مي‏كند که مراد و منظور از رحمتی که  از نزدِخداوند مسئلت شده ، بعضی از مواهب و نعمت های خاصه الهی «همانند هدایتِ خاصه الهی»می باشد ، چنانچه در آیه هشتم از سوره آل عمران فرموده است : («رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» راسخانِ در علم ، می گویند:  پروردگارا دلهایمان را ، بعد از آنکه ما را هدایت کردی ، از راه حق منحرف مگردان و از سوی خود ، رحمتی بر ما ببخش ، زیرا تو بخشنده ای  . سره آل عمران آیه 8 .) . پس آنها (اصحاب کهف و یا راسخون در علم) چیزی جز هدایت خاصه الهی را از نزد خداوند متعال مسئلت و درخواست نکردند و خواسته آنان فقط عنایت و  هدایتِ خاصه بوده است .

وَ قَولُهُ : «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» اَلمُرادُ مِن أَمرِهِم [«مِن أَمرِنا»] : اَلشَّأنُ الَّذِي يَخُصُّهُم وَ هُم عَلَيهِ وَ قَد هَرَبُوا مِن قَومِِ يَتَتَبِّعُونَ المُؤمِنينَ وَ يَسفِكُونَ دِمائَهُم وَ يُكرِهُونَهُم عَلَى عِبادَةِ غَيرِ اللهِ ،  وَ الْتَجَئُوا إِلَى كَهفِِ وَ هُم لايَدرُونَ ما ذا سَيَجرِي عَلَيهِم؟ وَ لا يَهتَدُونَ [وَ لا یَعلَمُونَ] أَيَّ سَبيلِِ لِلنَّجاةِ يَسلُكُونَ؟ وَ مِن هُنا يَظهَرُ أَنَّ المُرادَ بِالرُّشدِ : اَلأِهتِداءُ إِلَى ما فِيهِ نَجاتُهُم.
فَالجُملَةُ أَعنِي قَولَهُ :
«وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً»  عَلَى أَوَّلِ الأِحتِمالَينِ السّابِقَينِ فِي مَعنَى الرَّحمَةِ ، عَطفُ تَفسيرِِ عَلَى قَولِهِ : «آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» وَ عَلَى ثانِيهِما مَسأَلَةُُ بَعدَ مَسأَلَةِِ.

و در جمله («وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً . و راه نجاتي براي ما فراهم ساز. آیه 10 از سوره کهف») مراد از «أَمرِنا» آن شأن و وضع  و حالتی  است كه مخصوص به خود آنان(اصحاب کهف) بوده که دچارش بودند . وضعِ آنها چنین بود که برای حفظ  ایمان  و دینشان که آیین مسیحیت بود (جهت خلاصی از تعقیب دقیانوسیان و رهایی از شرّشان) راهی جز رجوع به غار نداشتند . و به خاطر شرایط خاصی که داشتند از ميان قوم خود بيرون آمده و فرار كردند . آنها (اصحاب کهف)از قومی فرار کردند که (طبق دستور طاغوت آن زمان یعنی دقیانوس) مُؤمنین و مُوحِّدین و خداپرستان را تعقیب و جستجو می کردند و آنان را بر عبادت و بندگی غیر خدا (یعنی دقیانوس و مانند او) وادار و اجبار می نمودند و اگر مؤمنین تسلیم نمی شدند خونشان را می ریختند و به قتل می رساندند . آنان برای حفظ ایمان و جانشان پناهنده به غار شدند در حالي كه نمي‏دانستند چه چیزی و چه سرنوشتی بر آنها جاری خواهد شد و سرانجامِ كارشان به كجا کشیده خواهد شد  و چه بر سرشان مي ‏آيد و نمی دانستند که به غیر از آن غار چه طریقی و راهی را جهت نجات خود طی نمایند ؟!! ، و  به عبارت دیگر  غير از پناهندگي به غار هيچ راه نجات ديگري سُراغ نداشتند .  و از اینجا (یعنی از مطلبی که در باره ««أَمرِنا»» گفتیم) معلوم و روشن مي‏شود كه مراد از رُشد همان راه یافتن و اِهتِداء به چیزی است که مایه نجاتشان بود و به عبارت دیگر مراد از رُشد همان رسیدن و راه يافتن و اهتداء به روزنه خلاصی و  نجات است .پس اين جمله  يعني جمله «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً ، بنا بر احتمال اول  از دو احتمالي كه قبلا و سابِقاََ در معناي «رَحمتِِ مَسؤُلَه» و درخواست شده  گذشت ، عطف تفسير بر جمله «آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» خواهد بود ، و بنا بر احتمال دوم ، درخواست و دعای  ديگري غير  «رَحمتِِ مَسؤُلَه» و درخواست شده خواهد بود .

تذکر 1 : در این عبارتِ  متنِ اَلمیزان (وَ قَد هَرَبُوا مِن قَومِِ يَتَتَبِّعُونَ المُؤمِنينَ وَ يَسفِكُونَ دِمائَهُم وَ يُكرِهُونَهُم عَلَى عِبادَةِ غَيرِ اللهِ) باید مختصر جابجایی به  صورت زیر انجام بگیرد :


(... وَ قَد هَرَبُوا مِن قَومِِ يَتَتَبِّعُونَ المُؤمِنينَ وَ يُكرِهُونَهُم عَلَى عِبادَةِ غَيرِ اللهِ وَ يَسفِكُونَ دِمائَهُم ... .   ... آنها (اصحاب کهف)از قومی فرار کردند که (طبق دستور طاغوت آن زمان یعنی دقیانوس) مؤمنین و موحِّدین و خداپرستان را تعقیب و جستجو می کردند و آنان را بر عبادت و بندگی غیر خدا(دقیانوس) وادار و اجبار می نمودند و اگر مؤمنین تسلیم نمی شدند خونشان را می ریختند و به قتل می رساندند...  )


تذکر 2به نظر می رسد که در متن عربی اَلمیزان ، عبارتِ [وَ لا یَعلَمُونَ] بجای «وَ لا يَهتَدُونَ» مناسب تر باشد . بنابراین عبارت چنین خواهد شد :  [وَ لا یَعلَمُونَ] أَيَّ سَبيلِِ لِلنَّجاةِ يَسلُكُونَ؟ یعنی : و نمی دانستند که به غیر از آن غار چه طریقی و راهی را جهت نجات خود طی نمایند ؟!!


* قَولُهُ تَعالَى: «
فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً» قالَ فِي الكَشّافِ ، أَي ضَرَبنا عَلَيها حِجاباََ مِن أَن تَسمَعَ يَعنِي أَنَمناهُم إِنامَةََ ثَقيلَةََ لاتُنَبِّهُهُم فيها الأَصواتُ كَما تَرَى المُستَثقَِلَ فِي نَومِهِ يُصاحُ بِهِ فَلا يَسمَعُ وَ لا یَستَنبِهُ فَحُذِفَ المَفعُولُ الَّذِي هُوَ الحِجابُ كَما يُقالُ : [فُلانُُ]بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ يُريدُونَ : بَنَى عَلَيهَا القُبَّةَ. «اِنتَهَى» .

قول خداوند در آیه 11 از سوره کهف چنین است :  «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً . ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند. » .اصحاب کهف هنگامی که از شرِّحاکمِ ستمگرِِ روم (یعنی دقیانوس) به غار پناهنده شدند با تضرُّع به درگاه الهی عرضه داشتند  : رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پروردگارا (اکنون که دست ما از همه جا بریده و کوتاه شد و راه چاره بر ما بسته و منقطع گشت)  رحمتی خاص از سوي خودت بر ما عطا فرما .] خداوند هم جهتِ اجابتِ دعا و درخواست و حاجتشان فرمود : «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً . ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم ، و سالها در خواب فرو رفتند. » پس به خواب رفتن اصحاب کهف در واقع نوعی اجابتِ دعایشان بوده است و خداوند متعال از این طریق به آنها راحتی و آرامش داد  و از اضطراب و نگرانی خارج شدند و در غار آرمیدند و از حرکت و تلاش  و فعالیت باز ماندند .

 برای جمله(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) سه معنا و تفسیر مطرح شده است :

1-  تفسیر و معنای اول : جارُ الله زَمخشري خوارَزمی در تفسير كَشّاف خود گفته : «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ» : یعنی حجابی بر گوشهایشان زدیم که مانع می شود از اینکه گوش هایشان بشنوند (حجاب و  پرده و مانعی بر گوشهایشان زديم تا نشنوند)  و به عبارت ديگر : آنها را به خوابِ ثقیل و سنگینی فرو بردیم که صداهای اطراف غار آنها را متنبِّه و بیدار نمی کرد و متوجه صداها نمی شدند.  همانند کسی که مُستَثقِل در نَوم  و  در خوابِ سنگین باشد و می بینی که چنین شخصی اگر بر او صیحه و بانگ و فریاد هم  زده شود باز نمی شنود و  مُتنبِّه و متوجِّه و بیدار نمی گردد . حالت خواب اصحاب کهف هم اینچنین بود . پس کلمه «حِجاباََ» که مفعولِ «ضَرَبنا»  می باشد در این آیه شریفه حذف شده است .  همچنانكه در اصطلاحِ عرب ها وقتی که می گویند : [فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ  ، يُريدُونَ : بَنَى عَلَيهَا القُبَّةَ : فلانی روی زوجه و  همسرش بنا کرد ، منظور و مقصودشان این است که روی قبر همسرش قُبَّه و  گنبدی  بنا کرد  که در اینجا  مفعولِ فعلِ«بَنَى» که کلمه «اَلقُبَّة» باشد  به جهت واضح بودن حذف شده است چون مقصود و معنا از این کلام معلوم است و  همه مي‏دانند كه مراد از این جمله «[فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ» آن است که فلانی گنبدی و ساختمانی   روی قبر زوجه اش بنا كرده است . «اِنتَهَى کَلامُهُ . پایان یافت کلام زمخشری» .  

پس در آیه 11 از سوره کهف که می فرماید : (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ .ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم)  مراد از «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ» ، معنای کنایه ای و استعاره ای می باشد که دلالت بر خوابِ سنگین آنها می کند . خواب عمیق آن است که گوش ها از کار بیفتند و صدا ها را نشنوند .پس در آیه 11 از سوره کهف مراد و منظور از «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ»  معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است همچنانکه در لسان و در اصطلاح عرب ها وقتی که می گویند : «[فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ» معنای استعاره ای مراد است به این معنا که فلانی گنبدی   روی قبر زوجه اش بنا كرده است .

* وَ قالَ فِي المَجمَعِ : وَ مَعنَى ضَرَبنا عَلَى آذانِهِم سَلَّطنا عَلَيهِمُ النَّومَ ، وَ هُوَ مِنَ الكَلامِ البالِغِ فِي الفَصاحَةِ  ،  يُقالُ : ضَرَبَهُ اللهُ بِالفالِجِ إِذَا ابتَلاهُ اللهُ بِهِ ، قالَ قُطرُبُ : هُوَ كَقَولِ العَرَبِ : ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ إِذا مَنَعَهُ مِنَ التَّصَرُّفِ ، قالَ الأَسوَدُ بنُ يُعفَرُ وَ قَد كانَ ضَريراََ :

وَ مِنَ الحَوادِثِ لا أَبا لَكَِ أَنَّنِي       ضُرِبَت(ضَرَبَت)عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ .


وَ هذا مِن فَصيحِ لُغاتِ القُرآنِ الَّتي لا يُمكِنُ أَن يُتَرجَمَ بِمَعنََى يُوافِقُ اللَّفظَ. . اِنتَهَی .

2-  تفسیر و معنای دوم : صاحبِ تفسیرِمَجمع البیان (مرحوم اَمین الأِسلام طَبرسی تَفرشی) در تفسیر مَجمعُ البیان گفته است : معناي «ضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ» اين است كه ما خواب را بر گوشهايشان مسلط كرديم ، و اين تعبير بیانگرِ نهايتِ درجه فصاحت است . این تعبیر قرآنی (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) شبیه آن  گفتاری است که عرب ها مي‏گويند : (ضَرَبَهُ اللهُ «بِالفالِجِ»  إِذَا ابتَلاهُ اللهُ بِهِ ) عرب ها برای کسی که مبتلا به بیماری فَلَج شده باشد چنین می گویند : ضَرَبَهُ اللهُ «بِالفالِجِ»  خدا زد او را به «فالِج»   یعنی  خداوند او را مبتلاي به « بیماری فَلَج» كرد . بیماری فَلَج  بر او مسلَّط شد و کسی که دچار بیماری فلج شود از حرکت و تلاش باز می ماند . اصحاب کهف نیز وقتی که خواب بر گوشهايشان مسلط  شد در غار آرمیدند و از حرکت و تلاش باز ماندند .

قُطرُب (محمد بن مُستَنیر بصری مشهور به قُطرُب که شاگرد سِیبوَیه بود)  در باره این تعبیرِ قرانی (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) گفته است  : اين تعبير نظير قول و سخنِ عرب است كه مي‏گويد : «ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ إِذا مَنَعَهُ مِنَ التَّصَرُّفِ . امیر و حاکم بر دست فلانی زد هنگامی که او را از تصرف در امور منع نماید . »  منظور از اين تعبيرِ «ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ »آن است كه امير و حاکم ، فلاني را از دخالت و تصرفِ در امور و کارها باز داشت  و منع کرد . به عبارت دیگر : امیر دست فلانى را از دخالت و تصرف در کارها کوتاه نمود. در این آیه شریفه نیز معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است و  معنایش آن است که خداوند گوش های اصحاب کهف را از کار انداخت و دیگر نمی شنوند . آنها بواسطه خواب از جنب و جوش و حرکت و تلاش بازماندند و در غار آرمیدند .

اَسوَد بن يَعفُر نَهشَلِی تَمیمی  عراقی ( از شُعَرای عصر جاهلیت می باشد که 23 سال قبل از هجرت فوت کرده است (وَ يُقالُ يُعفَرُ ، بِضَمِّ الياءِ . و «یُعفَر» به ضًمِّ یاء هم  گفته می شود.) كه مردي ضَریر و نابينا بود گفته است :

وَ مِنَ الحَوادِثِ لا أَباََ لَكَِ أَنَّنِي    ضَرَبَت (ضُرِبَت) عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ .

يعني : از حوادثِ بدِ روزگار و دهر و دنیا «لا أَباََ لَكَِ» دو معنی ممکن است داشته باشد : 1- «لا أَباََ لَكَِ» یعنی ای روزگار و ای دنیای بی پدر که اظهار نگرانی از دنیا و حوادث آن است 2- «لا أَباََ لَكَِ» این حوادثِ بدِ روزگار و دنیا همراه و مصاحِبِ تو نباشد و تو دچارش نشوی و دامنگیرت نگردد ) اينكه  زد  یا زده شد بر من  زمین با اَسداد و موانعِ گوناگون . یعنی یکی از حوادث روزگار و دنیا آن است که بواسطه اَسداد و موانعِ مختلفی که سرِ راهم پیدا شد بر زمين زده شدم (زمین خورده حوادث شدم) و زمینگیر گشتم و راه به جایی نمی برم و جایی نمی توانم بروم . زمین با همه وسعتش بر من تنگ  و  همه راه هایم کور و بسته شد .

در شعرِ اَسوَد بن يَعفُر  که گفته (... ضَرَبَت (ضُرِبَت) عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ)معنای استعاره ای مراد است . یعنی من زمین خورده حوادث شدم و زمینگیر گشتم و راه به جایی نمی برم و زمین با همه وسعتش بر من تنگ  و  همه راه هایم کور و بسته شد .  در آیه 11 از سوره کهف نیز مراد از (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است . فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ به معنای «سَدَّدنا آذَانَهُمْ عَن نُفُوذِ الأَصواتِ اِلَیه» یعنی  گوش هایشان را از نفوذِ اَصوات و صداها ، سدّ و منع و جلوگیری کردیم . کنایه از اینکه آنها را به خواب فرو بردیم .

* وَ هذا مِن فَصيحِ لُغاتِ القُرآنِ الَّتي لا يُمكِنُ أَن يُتَرجَمَ بِمَعنََى يُوافِقُ اللَّفظَ. . اِنتَهَی .

آنگاه قُطرُب گفته است که این تعبیر(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) از تعابیر بسیار فصیح قرآنی است و ترجمه‌ای که دقیقا  معنای این لفظ  و تعبیر را برساند وجود ندارد  . نقل از تفسیرمَجمع البَيان ج‏۶، ص698 .  «اِنتَهَی کَلامُهُ»پایان یافت کلام صاحبِ تفسیرِ مَجمَع البيان .


* وَ ما ذَكَرَهُ[اَلطَّبَرَسِیُّ] مِنَ المَعنَى أَبلَغُ مِمّا ذَكَرَهُ الزَّمَخشَرِيُّ .

اين معنائي كه صاحبِ تفسیرِ مَجمع البیان (مرحوم اَمین الأِسلام طَبرسی تَفرشی) براي جمله  (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) كرده است از معناي زمخشري بليغ‏ تر و رساتر می باشد .


* وَ هُنا مَعنَى ثالِثِِ وَ إِن لَم يَذكُرُوهُ : وَ هُوَ أَن يَكُونَ إِشارَةُُ إِلَى ما تَصنَعُهُ النِّساءُ عِندَ إِنامَةِ الصَّبِيِّ غالِباََ مِنَ الضَّربِ عَلَى أُذُنِهِ بِدِقِّ الأَكُفِّ أَوِ الأَنامِلِ عَلَيها دَِقّا ََ نَعيماََ لِتَتَجَمَّعَ حاسَّتُهُ عَلَيهِ فَيَأخُذُهُ النَّومُ بِذلِكَ فَالجُملَةُ كِنايَةُُ عَن إِنامَتِهِم سِنِينَ مَعدُودَةََ بِشَفَقَةِِ وَ حَنانِِ كَما تَفعَلُ الأُمُّ المُرضِعِ بِطِفلِهَا الرَّضِيعِ.

3تفسیر و معنای سوم  :  و در رابطه با آیه 11 از سوره کهف که می فرماید :(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ)  معناي سومي هم وجود دارد اگر چه مفسرين آن را  ذکر نکرده اند  و آن اين است كه مقصود از «زدن بر گوش» اشاره به آن کار و  رفتاري است كه غالبا زنان هنگام خواباندن بچه ‏ها و کودکان خود  آن را انجام مي‏دهند  و آن اين است كه يا با كف دست و يا با سرِ انگشت به گوش بچه  به نرمی و آرامی مي‏زنند تا حواسش از همه جا جمع شده در يك جا متمركز شود  و به اين وسيله خوابش ببرد ، پس جمله (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) كنايه از اين است كه خداوند متعال آنان را با  شَفَقَت و مهربانی به خواب بُرد همانگونه كه مادرِ شیردِه مِهربان با بچه شيرخوار خود عمل مي‏كند .

* اَلفَلَج : فلج شدن دست یا پا- کج شدن پاشنه پا - سپیده صبح - صبح

* اَلفالِج :  بیماری فَلَج- سکته ناقص

* اَلضَّربُ بِالأَسدادِ عِبارَةُُ عَنِ الحَیلُولَةِ وَ المَنعِ : مراد از «اَلضَّربُ بِالأَسدادِ» همان حَیلوله و حائل شدن و منع و مانع شدن است .

* سُدَّت عَلَیَّ الطَّریقُ : ای : عَمِیَت عَلَیَّ مَذاهِبِی . همه راه هایم کور و بسته شد .


*  قوله تعالی :حَتَّي‌ََّ إِذَا ضَاقَت‌ْ عَلَيْهِم‌ُ الاْرْض‌ بِمَا رَحُبَت‌ْ . تا آن اندازه كه زمين با همه وسعتش بر آن‌ها تنگ شد «سوره توبه آیه 118»


* قالَ اِبنُ عَباسَ : ضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ بِالنَّومِ : اَی : سَدَّدنا آذَانَهُمْ عَن نُفُوذِ الأَصواتِ اِلَیها . ابن عباس گفته است که «ضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ بِالنَّومِ» : یعنی گوش هایشان را از نفوذِ اَصوات و صداها ، سدّ و منع و جلوگیری کردیم .

* اَلسَّدّ : به معنای مانع و منع است و جمع آن «اَسداد : موانع» است .

* اَلسَّدّ ، اَلسُّدّ : به معنای  جَبَل و کوه - ابر سیاه که جلو اُفُق را می گیرد -

* اَلسَّدّ : عیب و نقص - نقصِ مهم مثل کوری . جمع آن «اَسِدَّة» است


* لا أَباََ لَكَِ :  جمله اسمیه دعاییه است که برای بیان فضل و برتری کسی گفته می شود خواه پدر داشته باشد و خواه پدر نداشته باشد .  «لا أَباََ لَكَِ» یعنی هیچکس را برتو برتری و فضل نیست و تو یگانه هستی . این جمله گاه در مدح آورده می شود و گاه در دشنام و مذمّت . (لُغَتنامه دهخدا)

* کلمه «اَب» در لغت معانی مختلفی دارد : پدر- مربِی- صاحِب-همراه - مؤسِّس - رئیس - ریش سفید قوم- شیخ - بزرگ خاندان

* اَبا صالِح : یعنی کسی که همراه یا همراهان نیک و صالحی با خود داشته باشد . به امام زمان «عج» نیز «اَباصالِح» گفته می شود چون یارانِ صالِح و نیکویی همراه خود دارد . به علی  «عَلَیهِ السَّلام»   «اَبُو تُراب»  گفته می شود . این کُنیه افتخار آمیز را پیامبر اسلام (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ)  به مولا علی «عَلَیهِ السَّلام» داده است و برای کُنیه «اَبُو تُراب» معانی و تفسیرهای مختلفی بیان شده است . عَبَايَةَ بْنِ رِبْعِيٍّ می گوید : به عَبدُ اللهِ بن عبّاس گفتم :  چرا رسول خدا  (صَ)  علي (عَ) را ابو تراب ناميد ؟  گفت : از آن جهت كه علي(عً)  صاحبِ زمين و حُجّت خدا بر اهل آن پس از رسول خدا (صَ)  است ، و بقاي زمين و آرامش آن به او است.  (عِلَلُ الشَّرایِع از مرحوم شیخ صدوق  عَلَیهِ الؤَحمه .ج 1 ص 156 . )


* قالَ الأَسوَدُ بنُ يُعفَرُ وَ قَد كانَ ضَريراََ :

وَ مِنَ الحَوادِثِ لا أَبا لَكَِ أَنَّنِي       ضُرِبَت(ضَرَبَت)عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ .

يعني : از حوادثِ بدِ روزگار و دهر و دنیا «لا أَباََ لَكَِ» دو معنی ممکن است داشته باشد : 1- «لا أَباََ لَكَِ» یعنی ای روزگار و ای دنیای بی پدر که اظهار نگرانی از دنیا و حوادث آن است 2- «لا أَباََ لَكَِ» این حوادثِ بدِ روزگار و دنیا همراه و مصاحِبِ تو نباشد و تو دچارش نشوی و دامنگیرت نگردد ) اينكه  زد  یا زده شد بر من  زمین با اَسداد و موانعِ گوناگون . یعنی یکی از حوادث روزگار و دنیا آن است که بواسطه اَسداد و موانعِ مختلفی که سرِ راهم پیدا شد بر زمين زده شدم (زمین خورده حوادث شدم) و زمینگیر گشتم و راه به جایی نمی برم و جایی نمی توانم بروم . زمین با همه وسعتش بر من تنگ  و  همه راه هایم کور و بسته شد .

 

امام زین العابدین «عَلَیهِ السَّلام»  نقل می کند که پدرم (امام حسین «عَلَیهِ السَّلام») در شب عاشوراء این اَشعار را در بی وفایی دنیا  زمزمه می نمود :


يَا دَهْرُ أُفٍّ  لَكَ  مِنْ خَلِيلٍ

كَمْ لَكَ بِالْإِشْرَاقِ وَ اَلْأَصِيلِ

مِنْ طَالِبٍ وَ صَاحِبٍ قَتِيلٍ

وَ اَلدَّهْرُ لاَ يَقْنَعُ  بِالْبَدِيلِ

وَ کُلُّ حَیٍّ سالِکٍ سَبیلِِ

ما اَقربَ الوَعدُ اِلَی الرَّحیــلِ

 وَ اِنَّما الأَمرُ اِلَی الجَلیـــــــلِ

 
ای روزگار اُف بر دوستی تو باد . چه بسیار صبح و شام که صاحب و طالبِ حق (دوستان و خواستاران و طالبانت ) را به کُشتن می دهی . (یعنی دنیا بی وفا است) و روزگار هیچگاه به غیر از آنچه می خواهد قانع نمی شود و در کشتن هم بَدیل و عوض و جایگزین نمی پذیرد و هر کس را بخواهد به قتل می رساند . و هر زنده ای ناگزیر و به ناچار رهرو این راه(مرگ) خواهد بود (سرانجام همه به سوی مرگ است. اِنا لِلهِ وَ اِنّا اُلَیهِ راجِعُونَ). چه نزدیک است هنگام کوچ کردن و عاقبت کار به سوی پروردگار جلیل و بزرگ است.(بحارالأنوار ج 45 ص2 - اَعيانُ الشَّيعه، ج 1 ص 601. )

* وَ قَولُهُ : «سِنِينَ عَدَداً» ظَرفُ لِلضَّرْبِ (فَضَرَبْنَا) ، وَ العَدَدُ مَصدَرُُ كَالعَدِّ بِمَعنَى المَعدُودِ فَالمَعنَى سِنينَ مَعدُودَةََ ، وَ قِيلَ بِحَذفِ المُضافِ وَ التَّقديرُ ذَواتُ عَدَدِِ . 

جمله «سِنِينَ عَدَداً» در آیه 11 از سوره کهف ظَرف براي «ضَرْب» (فَضَرَبْنَا) است  و کلمه «عَدَد» مانند کلمه «عَدّ» مصدر به معناي معدود(محدود و معیّن و شمرده شده) است. به عبارت دیگر کلمه «عَدَد» به معنای اسم مفعول یعنی «مَعدود» می باشد .  بنا بر اين جمله «سِنِينَ عَدَداً» به معنای «سِنينَ مَعدُوداََ» می باشد.(یعنی سال هایی معدود و محدود و معیّن و مشخص)  و بعضي نیز گفته ‏اند که در جمله «سِنِينَ عَدَداً» مُضافي حذف شده است و  کلمه ای مانند «ذَوات» در تقدیر می باشد  و تقدیر کلام چنین است : ( فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ «سِنِينَ ذَواتَ عَدَدِِ ») يعني ما (پرده خواب را) در غار بر گوشهایشان زديم در سالهایي  که داراي عَدَد و شماره  معیّن و مشخص بوده است .(آیه 11.سوره کهف) [خواب اصحاب کهف براساس سال شمسى 300 سال  و طبق محاسبات ماه هاى قمرى 309 سال می باشد.]

* وَ قَد قالَ فِي الكَشّافِ ، إِنَّ تَوصيفَ السِّنينَ بِالعَدَدِ يُحتَمَلُ أَن يُرادَ بِهِ التَّكثيرُ أَوِ التَّقليلُ لِأَنَّ الكَثيرَ قَليلُُ عِندَهُ كَقَولِهِ : (لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ. اَلأَحقاف-35)، وَ قالَ الزَّجّاجُ إِنَّ الشَّيءَ إِذا قَلَّ فُهِمَ مِقدارُ عَدَدِهِ فَلَم يَحتَج أَن يُعَدَّ وَ إِذا كَثُرَ اِحتاجَ أِلَى أَن يُعَدَّ . اِنتَهَی مُلَخَّصاََ .

جارُ الله زمخشري در تفسیر كَشّاف گفته است که توصيف «سِنينَ : سال ها» به «عَدَد» در آیه 11 از سوره کهف(«فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً») مُحتمل است که مراد از آن(توصیفِ سِنین به عَدَد) برای بیان تکثیر یا تقلیل باشد زیرا آنچه را که ما انسان ها کثیر و زیاد حساب می کنیم در نزد خداوند قلیل و کم است و آنچه نزدِ خداوند قلیل و کم محسوب شود نزد ما بسیار و کثیر می باشد  و لذا با توجه به اینکه کثیر نزد ما ، قلیل نزد خداوند است و قلیلِ نزد خدا ، کثیر نزدِ ما است  جمله «سِنِينَ عَدَداً» به هر حال دال بر تکثیر و کثرت است  و به معنای «سال های بسیار»می باشد  و معنای آیه شریفه چنین است :  آنها (اصحاب کهف) را «سالهاي زیاد و کثیری» در غار به خواب فرو بردیم  . و شاهد اینکه  کثیر نزدِ ما ، قلیل در نزد خداوند است قولِ خداوند متعال در آیه 35 از سوره اَحقاف است  که دورانِ زندگی ما را در دنیا يكساعت از روز معرفی فرموده است : (لَمْ يَلْبَثُوا إِلاَّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ.... :  هنگامی که وعده هایی را که به آنها داده می شود ببینند  احساس می کنند که گویی فقط ساعتی از یک روز در دنیا توقّف داشتند . سوره اَحقاف آیه 35) . زَجّاج (اِبراهیم بن سَرِیّ بن سَهل معروف به زَجّاج صاحبِ کتابِ «تَفسیرُ مَعانِی القُرآنِ وَ اِعرابُهُ» . سَرِیّ به معنای باشرافت و سخاوتمند  و سُرَی به معنای شبرو است. اِبنُ السُّرَی یعنی شبرو) گفته است : توصيفِ «سِنينَ : سال ها» به «عَدَد» به منظور تكثير و کثرت است ، چون هر چيزي که اندک و قلیل باشد مقدار عددش  قابل فهم و معلوم و روشن است و نیازی به شمارش کردن نمی باشد ولی هنگامی که  مقدارش زياد باشد محتاجِ شمارش است و تعدادش را باید شمرد . [ روی این جهت خداوند متعال در آیه 25 از سوره کهف مقدارِ سال هایی را که اصحاب کهف به خواب رفته بودند بیان فرمود(وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً . آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال نيز بر آن افزودند . *يهوديان در مورد مقدار توقّفِ اصحابِ كهف در آن غار از حضرت امیرالمؤمنین على «عَلَیهِ السَّلام» سؤال كردند. آن حضرت  در پاسخ به آنها فرمود: اقامت و توقفِ آنها در آن غار  309 بوده است . آنها گفتند: در كتاب ما 300 سال آمده است.  آن حضرت فرمود : نُه سال اضافی به خاطر تفاوت سال شمسى و قمرى است .(300 سال شمسی برابر با 309 سال قمری می باشد) مَجمَعُ البَیان]  .     «اِنتَهَی کَلامُهُ مُلَخَّصاََ» کلام و سخن زمخشری که بطور خلاصه ذکر شد  پایان یافت .

* وَ رُبَما كانَتِ العِنايَةُ فِي التَّوصيفِ بِالعَدَدِ هِيَ أَنَّ الشَّيءَ إِذا بَلَغَ فِي الكَثرَةِ عَسَرَ عَدُّهُ فَلَم يُعَدُّ عادَةََ وَ كانَ التَّوصيفُ بِالعَدَدِ أَمارَةَ كَونِهِ قَليلاََ يَقبَلُ العَدَّ بِسُهُولَةِِ ، قالَ تَعالَى: «وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ»: يُوسُف: 20 . أَي : قَليلَةََ .

و چه بسا توجه و  عنايت در توصيف «سِنينَ» به «عَدَداََ» در آیه 11 از سوره کهف (که کمی و قِلّتِ سال های خوابِ اصحابِ کهف را می رساند و اینکه آنها سال های قلیل و معدود و معینی در خواب بودند) به اين جهت بوده است كه وقتی چیزی به حدِّ کثزت برسد  شمردن آن دشوار می شود و عادتاََ و عرفا  قابل شمارش نیست و هنگامی که شئ و چیزی را به عدد متصف می کنند این اتِّصاف نشانه و علامت آن است که آن شئ به راحتی و به سهولت قابل شمارش می باشد و توصیف و متصف شدن کلمه «سِنینَ» به کلمه «عَدَداً» در آیه 11 از سوره کهف بیانگر و نشانگر آن است که سال هایی که اصحاب کهف در خواب بودند بی اندازه و زیاد و غیر قابل شمارش نبوده  بلکه قلیل و اندک و کم  و معدود  و محدود بوده است . پس توصیف و اتصافِ «سِنینَ» به «عَدَداََ» از جهت اینکه دلالت بر قِلَّت و کمی بکند مورد توجه و عنایت است و نشانگر آن است که اصحاب کهف سال های کمی (اگر چه 309 سال هم باشد) در خواب بودند .[ روی این جهت خداوند متعال در آیه 25 از سوره کهف مقدارِ سال هایی را که اصحاب کهف به خواب رفته بودند  چنین بیان فرموده است (وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً . آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال نيز بر آن افزودند . و در مجموع سیصد و نُه سال در خواب بودند که معیّن و  قلیل و معدود و قابل شمارش است . يهوديان در مورد مقدار توقّفِ اصحابِ كهف در آن غار از حضرت امیرالمؤمنین على «عَلَیهِ السَّلام» سؤال كردند. آن حضرت  در پاسخ به آنها فرمود: اقامت و توقفِ آنها در غار 309 بوده است . آنها گفتند: در كتاب ما 300 سال آمده است.  آن حضرت فرمود : نُه سال اضافی به خاطر تفاوت سال شمسى و قمرى است .(300 سال شمسی برابر با 309 سال قمری می باشد). مَجمَعُ البَیان ]  و  در داستان فروخته شدن حضرت يوسف (عَلَیهِ السَّلامُ)   به بهاي اندك که در آیه 20 از سوره یوسف (ع) آمده است  نیز این عنایتِ مذکور وجود دارد : «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ کانُوا فيهِ مِنَ الزَّاهِدينَ . و ( سرانجام ، ) او را به بهای معدود و کمی - چند درهم- فروختند و نسبت به ( فروختن ) او ، بی رغبت بودند ( چرا که می ترسیدند رازشان فاش شود ) . ». در این آیه شریفه کلمه «دَراهِمَ» به کلمه «مَعْدُودَةٍ» متصف شده است و این توصیف و اتصاف نیز مورد توجه و عنایت است   و دال بر قِلّت و کمی است و بیانگر و نشانگر آن است که  به مقدار قلیل و اندک و کمی حضرت یوسف «ع» را فروختند .


* وَ كَونُ الغَرَضِ مِنَ التَّوصيفِ بِالعَدَدِ هُوَ التَّقليلُ هُوَ المُلائِمُ [یُلائِمُ] لِلسِّياقِ عَلَى ما مَرَّ فَأِنَّ الكَلامَ مَسرُودُُ لِنفَيِ كَونِ قِصَّتِهِم عَجَباََ وَ إِنَّما يُناسِبُهُ تَقليلُ سِنِي لَبثِهِم لا تَكثيرُها  وَ مَعنَى الآيَةِ ظاهِرُُ وَ قَد دَلَّ فِيها عَلَى كَونِهِم نائِمينَ فِي الكَهفِ طُولَ المُدَّةِ  لا مَيِّتينَ .


[قبلا گفته شد که توصیف و اتصافِ  کلمه «سِنینَ» به کلمه «عَدَداََ» از جهت اینکه دلالت بر قِلَّت و کمی بکند مورد توجه و عنایت است و نشانگر آن است که اصحاب کهف سال های کمی (اگر چه 309 سال هم باشد) در خواب بودند.به علاوه  اگر غرض از این توصیفِ مذکور همان کمی و تقلیلی باشد که بیان شد این مطلب با سیاقِ آیاتی که ماجرای اصحاب کهف را مطرح می کند مناسب تر است مخصوصا با زمینه و سیاقِ آیه نُهُم از سوره کهف :[ أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً . آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟! .] کلام و سخن در رابطه با آیه 9 از سوره کهف و آیات بعدش با نفی عجیب بودن قصه اصحاب کهف هماهنگی و مناسبت داشت و بیانگر آن بود که سرگذشت و داستان اصحاب کهف چیز عجیب و شگفت انگیزی نیست . و همانا  عدمِ عجیب بودن قصه اصحاب کهف با تقلیل سال های درنگ و اقامتِ اصحاب کهف در غار هماهنگی و مناسبت دارد نه با تکثیرِ سال های درنگشان. و به عبارت دیگر اینکه قصه اصحاب کهف چیز عجیب و شگفت آوری نیست ، این مطلب ، با کمی و  قِلَّتِ سال های  درنگ و اقامت و خوابشان در غار مناسبت دارد نه با تکثیر و کثرت سال های درنگ و اقامتشان در غار . و معنای آیه 11 از سوره کهف روشن و واضح است . («فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً»ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم  و سالها در خواب فرو رفتند . ) و این آیه دلالت دارد كه اصحاب كهف  مدّت زمانی (309 سال)   در غار  در خواب بوده ‏اند نه اينكه مرده باشند .

* سَرَدَ الحَدیثَ اَوِ القَرائَةَ : سیاق و اُسلوب حدیث(روایت) و قرائت را مراعات کرد .

* تَسَرَّدَ الدُّرُّ : مرواریدها در نخ منظم و مرتب شد

* السَّرَد : پی در پی انجام دادن - پشت سر هم انجام دادن - پیاپی - تَتابُع

* سَرَدَ الجِلدَ : پوست را با دِرَفش سوراخ کرد و دوخت .(دِرَفش : سیخ آهنی نوک تیز با دسته چوبی که در کفش دوزی و کفّاشی برای سوراخ کردن چرم و گذراندن سوزن بکار می رود)

* مَسرُود : زِره - تنظیم شده - مرتب شده - سوق داده شده - در ردیف هم قرار گرفته شده - پشت سر هم قرار گرفته شده- پیاپی هم و پی در پی هم قرار گرفته شده - دارای اُسلوب و سیاق و ترتیب - زمینه - مناسبت - هماهنگ بودن - مناسب هم بودن - سَمت و سوی و سَوق و سیاق چیزی- چینش و چیدمانِ کلام- سیاقِ کلام . [ فَأِنَّ الكَلامَ مَسرُودُُ لِنفَيِ كَونِ قِصَّتِهِم عَجَباََ . کلام و سخن (در رابطه با آیه 9 از سوره کهف و آیات بعدش) با نفی عجیب بودن قصه اصحاب کهف هماهنگی و مناسبت داشت ]


* اَلسَّرْد :  بافتن - «سَرْد»  در اصل به معناى بافتن اشیاء خَشِن، همانند زره (دِرع) است،


* جمله «وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ» مفهومش، همان رعایت کردن اندازه هاى متناسب در حلقه هاى زره و طرز بافتن آن است.( زِره یا دِرع : از حلقه هاى ريز فولادى بافته مى شود و در قديم بهنگام جنگ آن را روى لباسها بر تن مى كردند)

* اَلسَّرْد : بافتن . در اقربُ المَوارد آمده : «سَرَدَ الدَِرْعَ : اَی : نَسَجَها» یعنی زِرِه بافت.  در مَجمَعُ البَیان  آمده : «سَردُ الحَديد» منظم كردن آهن است و آن از «سَردُالكَلام» اخذ شده كه حروف و کلمات در رديف  و پشت سر يكديگر باشند . قوله تعالیأَنِ اعْمَلْ سابِغات وَ قَدِّرْ فِی السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ (و به او گفتیم:) زِرِه ‏هاى كامل و فراخ بساز ، و حلقه‏ ها رابه اندازه و متناسب كن! و عمل صالح بجا آورید كه من به آنچه انجام میدهید بیناهستم  .  (سوره سبأ آیه 11  ) .  اين كلمه در قرآن کریم فقط يكبار آمده است .


ادامه دارد ........

تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان  جلد 13.علامه طباطبایی»+قسمت دوم

با ترجمه و توضيح مختصر از استاد سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي


** آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي

**********************************************************

*تفسير سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربي کتابِ اَلميزان جلد 13.علامه طباطبايي+با ترجمه و شرح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+پایگاه اندیشوران حوزه+قسمت اول


 


*تفسیرسوره کهف براساسِ«متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد13.علامه طباطبایی+قسمت اول+با ترجمه و توضیح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+کلیک کنید

 

****************************************************

 

Related image

***نسیم معرفت***

 

**تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان جلد 13.علامه طباطبایی»+قسمت سوم+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

 

تفسیر سوره کهف بر اساسِ« متنِ عربی کتابِ اَلمیزان  جلد 13.علامه طباطبایی»+قسمت سوم

با ترجمه و توضیح مختصر از استاد سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَباً (9) إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (10) فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (11) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً (12) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَاهُمْ هُدًى (13) وَ رَبَطْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لَن نَّدْعُوَ مِن دُونِهِ إِلَهاً لَقَدْ قُلْنَا إِذاً شَطَطاً (14) هَؤُلَاء قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّوْلَا يَأْتُونَ عَلَيْهِم بِسُلْطَانٍ بَيِّنٍ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِباً (15)‏ وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنشُرْ لَكُمْ رَبُّكُم مِّن رَّحمته و يُهَيِّئْ لَكُم مِّنْ أَمْرِكُم مِّرْفَقاً (16) وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ هُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً (17) وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَ ذَاتَ الشِّمَالِ وَ كَلْبُهُم بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ بِالْوَصِيدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً (18) وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً (19) إِنَّهُمْ إِن يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ يَرْجُمُوكُمْ أَوْ يُعِيدُوكُمْ فِي مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً (20)‏ وَ كَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنَازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِم بُنْيَاناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِداً (21) سَيَقُولُونَ ثَلَاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَ يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَ يَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءََ ظَاهِراً وَ لَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً (22) وَ لَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَلِكَ غَداً (23) إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ وَ اذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَ قُلْ عَسَى أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذَا رَشَداً (24) وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِئَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً (25) قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلِيٍّ وَ لَا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَداً (26) .

آيا گمان کردي اصحابِ کَهف و رَقيم (که همان اصحاب کهف است) از آيات عجيب ما بودند؟! (9) .

زماني را به خاطر بياور که آن جوانان به غار پناه بردند، و گفتند: (پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص  عطا کن ، و راه نجاتي براي ما فراهم ساز)  (10) .


ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند. (11) .

سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشکار گردد که)  کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدت خوابشان را بهتر داشته اند. (12) .


ما داستان آنان را بحق براي تو بازگو مي کنيم، آنها جواناني بودند که به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم.(13) .


و دلهايشان را مُحکم ساختيم در آن موقع که قيام کردند و گفتند: (پروردگار ما، پروردگار آسمانها و زمين است، هرگز غير او معبودي را نمي خوانيم، که اگر چنين کنيم، سخني بگزاف گفته ايم. (14) .


اين قومِ ما هستند که معبودهايي جز خدا انتخاب کرده اند، چرا دليل آشکاري (بر اين کار) نمي آورند؟! و چه کسي ظالم تر است از آن کس که بر خدا دروغ ببندد؟!) (15) .


و (به آنها گفتيم:) هنگامي که از آنان و آنچه جز خدا مي پرستند کناره گيري کرديد، به غار پناه ببريد ، که پروردگارتان (سايه) رحمتش را بر شما مي گستراند، و در اين امر ، آرامشي براي شما فراهم مي سازد! (16) .


و (اگر در آنجا بودي) خورشيد را مي ديدي که به هنگام طلوع ، به سمت راست غارشان متمايل مي گردد، و به هنگام غروب ، به سمت چپ، و آنها در محل وسيعي (در عمق و وسط) از آن (غار) قرار داشتند، اين از آيات خداست! هر کس را خدا هدايت کند، هدايت يافته واقعي اوست، و هر کس را گمراه نمايد، هرگز وَليّ و راهنمايي براي او نخواهي يافت! (17) .



و (اگر به آنها نگاه مي کردي) مي پنداشتي بيدارند، در حالي که در خواب فرو رفته بودند !! و ما آنها را به سمت راست و چپ مي گردانديم (تا بدنشان سالم بماند). و سگِ آنها دستهاي خود را بر دهانه غار گشوده بود (و نگهباني مي کرد). اگر  اطلاع و آگاهی بر حال آنها پیدا می کردی و  وضع و حالشان را می دیدی ، از آنان مي گريختي، و سر تا پاي تو از ترس و وحشت پُر مي شد! (18) .


اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: (چه مدت خوابيديد؟!) گفتند: (يک روز، يا بخشي از يک روز!) (و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند) گفتند: (پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. اما بايد دقت کند، و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. (19) .


چرا که اگر آنان از وضع شما آگاه شوند، سنگسارتان مي کنند، يا شما را به آيين خويش بازمي گردانند، و در آن صورت، هرگز روي رستگاري را نخواهيد ديد) (20) .


و اينچنين مردم را متوجه حال آنها کرديم، تا بدانند که وعده خداوند (در مورد رستاخيز) حق است، و در پايان جهان و قيام قيامت شکي نيست . در آن هنگام که ميان خود درباره کار خويش نزاع داشتند، گروهي ميگفتند: (بنايي بر آنان بسازيد (تا براي هميشه از نظر پنهان شوند ! و از آنها سخن نگوييد که) پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است!) ولي آنها که از رازشان آگاهي يافتند (و آن را دليلي بر رستاخيز ديدند) گفتند: (ما مسجدي در کنار (مَدفَن) آنها مي سازيم (تا خاطره آنان فراموش نشود. ) (21) .


گروهي خواهند گفت: (آنها سه نفر بودند، که چهارمين آنها سگشان بود!) و گروهي مي گويند: (پنچ نفر بودند، که ششمين آنها سگشان بود. ) -همه اينها سخناني بي دليل است- و گروهي مي گويند: (آنها هفت نفر بودند، و هشتمين آنها سگشان بود. ) بگو: (پروردگار من از تعدادشان آگاهتر است!) جز گروه کمي، تعداد آنها را نمي دانند. پس درباره آنان جز با دليل سخن مگو ، و از هيچ کس جز خدا درباره آنها سؤال مکن . (22) .


و هرگز در مورد کاري نگو : (من فردا آن را انجام مي دهم). (23) .


مگر اينکه خدا بخواهد . و هرگاه فراموش کردي و «اِن شاءَ اللهُ» نگفتی ، (جبران کن) و پروردگارت را به خاطر بياور ، و بگو : (اميدوارم که پروردگارم مرا به راهي روشنتر از اين هدايت کند) (24) .

آنها در غارشان سيصد سال درنگ کردند ، و نُه سال (نيز) بر آن افزودند. (25) . [يهوديان در مورد مقدار توقّفِ اصحابِ كهف در آن غار از حضرت امیرالمؤمنین على «عَلَیهِ السَّلام» سؤال كردند. آن حضرت  در پاسخ به آنها فرمود: اقامت و توقف آنها در آن غار  309 بوده است . آنها گفتند: در كتاب ما 300 سال آمده است.  آن حضرت فرمود : نُه سال اضافی به خاطر تفاوت سال شمسى و قمرى است . مَجمَعُ البَیان]


بگو: (خداوند از مدت دَرنگ و اقامت و توقفشان در آن غار  آگاهتر است، غيب آسمانها و زمين از آن اوست . راستي چه بينا و شنواست! . آنها هيچ وَليّ و سرپرستي جز او ندارند .  و او هيچ کس را در حُکم و فرمان و فرمانروایی خود شرکت نمي دهد و از کسی در باره چیزی اجازه و مشورت نمی گیرد) (26) .

 

* قَولُهُ تَعالَی : «ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» . اَلمُرادُ بِالبَعثِ هُوَ الإِيقاظُ دُونَ الأِحياءِ بِقَرينَةِ الآيَةِ السّابِقَةِ ، وَ قالَ الرّاغِبُ : اَلحِزبُ جَماعَةُُ فِيها غِلظُُ . اِنتَهَى. وَ قالَ : «اَلأَمَدُ»وَ«الأَبَدُ» يَتَقارَبانِ لكِنَّ «الأبَدَ» عِبارَةُُ عَن مُدَّةِ الزَّمانِ الَّتِي لَيسَ لَها حَدُُّ مَحدُودُُ وَ لا يَتَقَيَّدُ . لايُقالُ: أَبَدُ كَذا ، وَ «الأَمَدُ» مُدَّةُُ [مَحدُودةُُ] ، لَها حَدُُ مَجهُولُُ إِذا أُطلِقَ ، وَ قَد يَنحَصِرُ [حَدُّها] نَحوُ أَن يُقالَ : أَمَدُ كَذا كَما يُقالُ: زَمانُ كَذا . وَ الفَرقُ بَينَ «الأَمَدِ» وَ «الزَّمانِ» أَنَّ «الأَمَدَ» يُقالُ بِاعتِبارِ الغايَةِ وَ «الزَّمانُ» عامُُّ فِي المَبدَإِ وَ الغايَةِ ، وَ لِذلِكَ قالَ بَعضُهُم: «اَلمَدَى» وَ «الأَمَدُ» يَتَقارَبانِ .  اِنتَهَى .

قول خداوند  متعال در آیه 12 از سوره کهف « ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» را مورد بررسی قرار می دهیم  : مراد از «بَعث» در این آیه شریفه به قرینه آیه 11 از سوره کهف  همان اِیقاظ و بيدار كردن است ، نه اِحیاء و  زنده كردن .ثُمَّ بَعثناهُم : اَی : أَیقَظناهُم یعنی آنها را بیدار کردیم. [ قبلا بیان شد که آیه 11 از سوره کهف («فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً». ما پرده خواب را در غار بر گوششان زديم  و سالها در خواب فرو رفتند.) دلالت دارد كه اصحاب كهف  مدّت زمانی (309 سال)   در غار  در خواب بوده ‏اند نه اينكه مرده باشند ] . راغبِ اصفهانی در مُفرَداتش گفته است : «اَلحِزبُ جَماعَةُُ فِيها غِلظُُ» : كلمه «حِزب» به معناي جماعت است اما جماعت و گروهی كه دارای يك نوع  استحکام و فشردگي و یکپارچگی  باشند . البته [ باید توجه داشت که معمولا درحِزب ، تشکیلات و برنامه و انسجام و وحدتِ عقیده و هدف داشتن  مورد نظر است و گرنه به هر دسته و گروه و جماعتی حزب گفته نمی شود ] و نيز راغب اصفهانی گفته است که كلمه «اَبَد» با کلمه «اَمَد» از نظر معنا ، مُتقارِب و  نزديك به هم می باشند و هر دو دلالت بر زمان می کنند  با اين تفاوت كه «اَبَد» مدت زماني را گويند كه حد محدود و نهایتی نداشته باشد و مقيد به حدي نشده باشد و به اصطلاح نامحدود و بی نهایت باشد  و لذا  کلمه «اَبَد» همیشه بدون قید و حدّ است و هيچگاه مقید به قید و حدّی نمی گردد و صحیح نیست که مثلا گفته شود : ( اَبَدُ کَذا : مدتِ 3 و یا 4 و ... سال )  ،  به خلاف اَمَد كه به معناي مدت زماني است كه محدود باشد نه نامحدود و به عبارت دیگر دارای نهایت و انتهاء باشد .  اگر کلمه «اَمَد» بطور مطلق و بدون حدّ و بدون قیدِ زمان آمده باشد دارای زمان محدودی است که حدّش مجهول و غیر معیّن و نامشخص می باشد [ مثل «وَ لکِن جَعَلَهُمُ اللَّهُ لِلأَبَدِ وَ لَم یَجعَل‌ لَهُم اَمَداََ » یعنی خداوند اهل بهشت را جاوید و برای ابد و همیشه در بهشت قرار داد و آنها را برای مدت محدودی در آنجا قرار نداده است. در این مثال کلمه «»اَمَداََ مطلق ، آمده است .] ولی اگر حدّ و مدّتش در كلام ذکر شده باشد دارای زمان محدودی است که حدش  مُنحصر به زمان و مدّتِ مُعيَّن و مشخص خواهد بود . مثل اینکه صحیح است گفته شود : أَمَدُ كَذا : یعنی مدت 3 و یا 4 و ... سال . همچنانکه صحیح است گفته شود : زَمانُ كَذا : زمان 3 و یا 4 و... سال .  و فرق ميان «اَمَد» و «زمان» آن است كه «اَمَد» به اعتبار و به لحاظِ نهایت و آخِرِ زمان گفته می شود  ولي «زمان» عام است که  هم در ابتداي «مدت و زمان» استعمال مي‏شود و هم در آخر آن . و از این جهت که «اَمَد» به معنای اِنتهاء و نهایت و آخِرِ زمان است ( و «مَدَی» نیز به معنای غایت و نهایت و انتهاء آمده است ) لذا بعضي از علماي لغت گفته ‏اند کلمه «مَدَي» و کلمه «اَمَد» قريب المعنی هستند و هر دو  به معنای انتهاء و نهایت و آخرِ مدت و زمان  می باشد  . ضمنا «اَزَلِیَّت» و «اَبَدِیَّت» که جامع آن دو «سَرمَدِیَّت» است از صفات ذاتی خداوندِ متعال می باشند و اینکه می گوییم خداوند وجودش سرمدی است به این معنا است که او «اَزَلِیَّت» و «اَبَدِیَّت» دارد و برای او آغاز و انجامی نیست.  و این دو کلمه («اَزَلِیَّت» و «اَبَدِیَّت») متلازمان هستند به این معنا که هر موجودی که  اَزَلی باشد حتما و قطعا اَبَدی نیز خواهد بود . و آیه (هُوَ الاَْوَّلُ وَالاَّْخِرُ وَ الظّاهِرُ وَالْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَىْءٍ عَلیمٌ .اوّل و آخر و پیدا و پنهان اوست و او به هر چیزی داناست. سوره حدید آیه 3.) دلالت بر اَزَلِیَّت و اَبَدِیَّتِ خداوند می کند .

 

* وَ المُرادُ بِالعِلمِ : اَلعِلمُ الفِعلِيُّ وَ هُوَ ظُهُورُ الشَّيءِ وَ حُضُورُهُ بِِوُجُودِهِ الخاصِّ عِندَ اللهِ ، وَ قَد كَثُرَ وُرُودُ العِلمِ بِهذَا المَعنَى فِي القُرآنِ كَقَولِهِ : «وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ » اَلحَديد: 25، وَ قَولِهِ : «لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ» . : اَلجِنّ: 28. وَ إِلَيهِ يُرجَعُ قَولُ بَعضِهِم فِي تَفسيرِهِ : أَنَّ المَعنَى  : لِيَظهَرَ مَعلُومُنا [فِی الخارِجِ] عَلَى ما عَلِمناهُ .

مراد از علم در آیه 12 از سوره کهف كه فرمود «لِنَعْلَمَ»  علمِ فِعلی خداوند مُتعال است نه علم ذاتی . علمِ فعلی خداوند که از مقامِ فعل و ایجاد و خلقت انتزاع می شود نه از مقام ذات  عبارت است از اینکه  وجودِ عینی و خاصِّ شئی (همه موجودات عالَم با وجودِخاصّشان) بدون هیچ مانع و حاجب و  واسطه ای نزد خداوند مُتعال ظهور و حضور داشته باشد . به عبارت دیگر علم فعلی الهی (فعل به معنای اسم مصدری یعنی مصنوعات و مخلوقات الهی) ، نفسِ واقعیت و ظهور و تحقق اشیاء در محضر پروردگار می باشد و خداوند به علم ذاتی اَزَلی خویش به همه اَشیاء و آفریده ها احاطه علمی دارد و همه موجودات بالفعل در محضر پروردگار حاضر هستند و هیچ چیزی از او غائب نیست . لا يَعزُبُ عَنهُ مِثقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَلا فِي الأَرضِ . به اندازه سنگینی ذرّه ای در آسمانها و زمین از علم او دور نخواهد ماند.(سوره سَبَأ آیه 3.) .علمِ خداوندِ مُتعال به مخلوقات و موجودات و اشیاء پس از ایجاد و خلقت آنها  از نوع علم تفصیلی و حضوری است . و در قرآن كريم علم به اين معنا (علم فعلی) زياد آمده است ، مانند آيه 25 سوره حدید : «وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ. تا خداوند بداند چه کسی او و رسولانش را یاری می کند» و آيه 28 سوره جن : «لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ .تا بداند پیامبرانش رسالتهای پروردگارشان را ابلاغ کرده اند» . قول برخی از مفسّرین (سید عبدالله بن سید محمدرضا شُبَّر حُسَینِی نَجَفی کاظِمی «صاحب تفسیر شُبَّر و امثال او)  در تفسیر و توضیحِ «لِنَعْلَمَ» به همان معنایی برمی گردد که ما در باره علم فعلی الهی ذکر کردیم . آنها گفته اند : که  «لِنَعْلَمَ»  به معنای :  «لِيَظهَرَ مَعلُومُنا [فِی الخارِجِ] عَلَى ما عَلِمناهُ.  می باشد . یعنی تا ظهور و تحقق و عینیت پیدا کند معلوم ما در خارج بر طبق آنچه که  به علم اَزَلی  آن  را می دانیم .

باید توجه داشت که علمِ خداوند مُتعال دارای سه مرتبه و مرحله است و به عبارت دیگر خداوندِ سُبحان سه نوع علم دارد که دو نوع آن مربوط به مقام ذاتِ باریتَعالی و از قبیل علم ذاتی است و یک نوع آن نیز مربوط به مقام فعل و خلقت و ایجاد است که خارج از ذاتِ پروردگار و علم فِعلی و غیر ذاتی می باشد : 

1- علم خداوند به ذاتش .   این مرتبه از علمِ خداوند ، از نوع علم حضوری است نه علم حصولی و انفعالی و اِنطِباعی و اِرتِسامی .

توضیح اینکه در علم حضوری ، وجودِ عینی و واقعی معلوم در نزد عالِم حضور دارد نه صورت و مفهوم ذهنی ، و واقعیتِ معلوم ، عین واقعیتِ علم است و واقعیت علم نیز عین واقعیت معلوم است و دوگانگی و غیریت بین علم و معلوم  وجود ندارد بخلاف علم حصولی که بین علم و معلوم تغایر و غیریت است . مثلا علم من (علم حصولی من) به درخت (به عنوان معلوم)  عین واقعیتِ خارجی درخت نیست بلکه تصویر و صورت و نقش و مفهوم و ماهیتی از آن درخت در ذهن من است  ولی علم من (علم حضوری من) مثلا به غم و شادی عین همان معلوم(غم و شادی) است . به بیان دیگر معلوم در علم حصولي ، مفهوم و ماهیت و  صورتِ مُنطَبَعه ذهني شيئ است نه حقیقت و واقعیت خارجی شئ . مثل کسی که صورت و مفهومی از درخت و یا دریا در ذهن دارد ، علم حصولی او همان صورت ذهنیه ای است که از دریا و یا درخت(با لحاظ مقایسه بین ذهن و خارج از ذهن) در ظرف ذهنش نقش بسته و حاصل شده است اما معلوم در علم حضوري ، خود شيئ است که نزد عالِم ظهور و حضور دارد . مثلا کسی که احساس غم و اندوه می کند در واقع خودِ غم و اندوه در نزدِ داتش حضور دارد نه صورت و مفهوم و ماهیت آن و به عبارت دیگر علمِ انسان به وجودِ خود و حالاتِ خویش مانند غم و غصه و نگرانی و گرسنگی و تشنگی و  ترس و وحشت و اضطراب و خشم و عصبانیت و حُبّ و بُغض و کینه و دوستی و سُرور و خوشحالی و شادمانی و نشاط و امید و غیره از نوع علم حضوری است نه حصولی و خودِ انسان و حالات نفسانی که ذکر شد در نزدش بدون هیچ واسطه ای حاضر هستد و به همه آن ها علم حضوری دارد .  در کتاب حاشیه مُلّاعبدالله یزدی که حاشیه بر تَهذیبُ المَنطِق مُلّاسَعدتَفتازانی است در رابطه با تعریف علم حصولی (انفعالی و اِنطباعی و اِرتِسامی ) چنین آورده است :  اَلعِلم ُهُوَ الصُّورَةُ الحاصِلَةُ مِنَ الشَّیءِ عِندَ العَقلِ ( اَو فِی العَقلِ ) . یعنی علم (یعنی علم حصولی و انفعالی و اِنطباعی و اِرتِسامی ) عبارت  است از آن صورتی که از شی یا اشیاء ، نزد ذهن (و یا در ذهن) حاصل و مُرتَسَم و مُنطَبع می شود و به عبارت دیگر هرچیزی که ذهن از آن صورت سازی می کند  و صورتی از آن در نزد ذهن حاصل باشد به آن عِلم می گویند.پس علم حصولی ،  اِنطباع و چاپ تصویرِ شئی در ذهن است .


مرحوم علامه طباطبایی در کتاب «بدایة الحکمة» در مرحله دوازدهم ، فصل پنجم  ص 175 چنین می فرماید : قَد تَقَدَّمَ أَنَّ لِكُلِّ مُجَرَّدِِ عَنِ المادَّةِ عِلماََ بِذاتِهِ لِحُضُورِ ذاتِهِ عِندَ ذاتِهِ ، وَ هُوَ عِلمُهُ بِذاتِهِ . یعنی هر موجودی که مجرّد از ماده است علم به ذاتِ خویش دارد زیرا ذاتش بدون هیچ واسطه ای نزد خودش حاضر است و این حضور ذاتِ مجرد نزد خویش همان علم او به ذاتش می باشد و خداوند مُتعال که فوقِ همه مجردات است علمِ حضوری به ذاتش دارد که این همان علمِ ذاتی خداوند به ذاتش می باشد . البته یک نکته را باید توجه داشت و آن این است که اگر ما  «علم» را چنین تعریف کنیم که  علم ، حضورِِ معلوم در نزد عالِم است در این صورت ، علم حضوری منحصر در علمِ ذات به ذات نخواهد بود آنگونه که فلاسفه مَشّاء منحصر کرده اند  بلکه شامل موارد دیگر از جمله صُوَر ذهنیه  هم می شود  . به این معنا که  در علم حصولي ،  «صورت ذهني شيئ» به لحاظ ذهن و به خودی خود نه به قیاس خارج از ذهن و مقایسه با مفاهیم دیگر  در نزدِ عالِم حضور دارد و در علم حضوري ، «خود شيئ با وجودِ خاصش»  نزد عالِم حضور دارد  به عبارت دیگر همچنانكه صُوَر ذهنيّه ، معلومِ حضوري براي نفس انسان مي‌باشند ، اشیاء و وجودات خارجی و عینی نيز معلوم حضوري نزد خداوند هستند.

  با توجه به توضیحات داده شده  ، علم خداوندِ متعال به ذاتش از نوع علم حضوری است نه حصولی و انفعالی و اِنطِباعی و اِرتِسامی و علمش (همانند سائر صفات ذات مثل حیات و قدرت) عین ذاتش می باشد نه جدای از ذاتش و ذاتِ مقدسش بدون هیچ واسطه ای نزدش حاضر است و به عبارت دیگر در علم حضوری ، علمِ عالِم بدون هیچ واسطه ای به ذاتِ معلوم تعلق می‏ گیرد و در واقع در مقام ذاتِ باریتعالی ، اتِّحادِ علم و  عالِم و معلوم و یا اتحادِ عقل و عاقل و معقول است و هیچگونه تغييرپذيری و دگرگونی و  کثرت و اضافه  و حدّ  و تَعَیُّن و غیریّت و تغایُر و تضاد و اِفراز و تمایُز و امتیازی در آن راه ندارد. مقامِ ذات مقامِ غیبُ الغُیوبی و لا اِسمی و لا رَسمی است . در خطبه 64 از نهج البلاغه فَیض الأسلام ص155  حضرت علی(عَلَیهِِ السَّلامُ) در باره اینکه صفات ذات الهی عین ذاتش هستند چنین فرموده است :اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالًا. ستايش از آنِ خداوندی است كه  هیچ حال و صفتی از صفاتش بر حال صفتِ دیگرش پیشی و سبقت نگرفته است و به‌ اصطلاح و تعبير فلسفي ، خداوند در معرض حوادث قرار نمي‌گيرد . پس قبل از آنكه آخِر باشد اوّل است ، و پيش از آنكه پنهان باشد هويدا است .زيرا پيش و پس شدن از مختصّات زمان است و زمان از لواحق حركت و حركت از لوازم اَجسام و ذات مقدّس او منزّه از زمان و زمانيّات و مقدّم بر همه اَجسام است، پس نمى ‏توان گفت كه اوّلست قبل از آخر و ظاهر است پيش از باطن و حىّ و زنده است پيش از عالِم و هكذا، زيرا براى او صفات زائده بر ذات نيست تا بعضى بر بعض ديگر تقدّم و پيشى گيرد، پس صفات او عين ذات او هستند و گر نه زياده و نقصان پذيرد  و بعضى علّت بعض ديگر و بعضى معلول و ناقص گردد و اين از لوازم ممكنات است  . هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. سوره حدید آیه 3 .


عطار نیشابوری چه زیبا فرمود :

وصفش چه کنی که هرچه گویی

گویند  مگو که  بیش از آن است


و نیز حکیم نظامی گنجَوِی می گوید :

 

آنچه تَغیُّر  نپذیرد  تویی

و انکه نَمُردست و نمیرد تویی

ما همه فانی و بقا بس تراست

مُلک تَعالَی و تَقَدَّس تراست


  2- علم خداوند به اَشیاء و مخلوقات قبل از ایجاد و  آفرینش و خلقت آنها .

خداوند متعال قبل از ایجاد و خلقت و آفرینشِ اشیاء و مخلوقات به همه آن ها  علم(علمِ ذاتی و اَزَلی) دارد . در این مرتبه نیز علمِ حضرتِ باریتَعالی از نوع علم حضوری  است نه علم حصولی و انفعالی و اِنطِباعی و اِرتِسامی . مرحوم علامه طباطبایی در بدایة الحکمة ص176 براساس نظریَّه مُتعالیه حکیمِ عالیمقام ملاّ صدرای شیرازی  می فرماید :  ... فَهُوَ مَعلُومُُ عِندَهُ عِلماََ اِجمالِیّاََ فِی عَینِ الکَشفِ التَّفصیلِیِّ .یعنی علم خداوند به اشیاء و مخلوقات قبل ازخلقت و ایجادشان  از نوع علم اجمالی(به نحو بساطت و وحدت) در عین کشف تفصیلی است. مراد از اجمال و تفصیل در اینجا ، اجمال و تفصیلِ متعارف که نیست . در اجمال و تفصیلی که متعارف است  اجمال در برابر تفصیل است و اجمال هم به معنای ابهام می باشد. پس اجمال در اینجا همان بساطت است نه  اجمال به معنای اِبهام . به عبارت دیگر علم اجمالی عین همان علم تفصیلی‌ است که بعد از ایجادِ مخلوقات حاصل می‌شود و  معلومات و موجودات قبل از خلقتشان به تمام ذات به نحو وحدت و بساطت نزد خداوند مُتعال حاضر و منکشف هستند و خداوند به سبب علم به ذاتِ بسیطش به آنها نیز علم ذاتی دارد و آن اشیاء و معلومات از جهت کمال (نه از جهت نقص) عین ذات الهی است و به اصطلاحِ مرحوم ملاّ صدراء : بَسیطُ الحَقیقَةِ کُلُّ الأَشیاءِ وَ لَیسَ بِشَئِِ مِنها . «بَسیطُ الحَقیقَه» همه اشیاء است و هیچکدام از آنها هم نیست. یعنی خداوندی که واجب الوجود بالذات است  و از همه ترکیب ها و نقایص ، منزّه و مُبرّی و بَسیطُ الحَقیقه است چنین خداوندی همه کمالاتِ اشیاء و مخلوقاتش را به نحو اَکمَل و اَتَمّ و اَشَدّ واجِد و دارا می باشد زیرا که اگر واجِد ِ کمالاتِ اشیاء و آفریده های خود نباشد ممکن نیست که آنها را بیافریند و خلق نماید . پس خداوند متعال براساس اینکه واجِد همه کمالاتِ مخلوقات و اشیاء است و بر  اساسِ اینکه  علمِ پیشین اَزَلَی ذاتی( علم اجمالی به نحو بساطت و وحدت) به همه موجودات و اشیاء دارد ، موجودات و اَشیاء را خلق می فرماید و این موجودات که قبل از ایجاد به نحو بساطت و اجمال معلوم پروردگار و در حال وحدت و بسیط  بودند   بعد از ایجاد و خلقتشان در تفصیل و کثرت هستند و از نظر وجودی با هم غیریت دارند . در کتاب نِهایَةُ الحِکمَة از علامه طباطبایی در «اَلمَرحَلَةُ الثّامِنَة» در مبحثِ علت و معلول ص222  ضمن برشمردن اَقسام علّت فاعلی ، علم اجمال در عین کشف تفصیلی را تحت عنوانِ فاعل بِالتَّجَلِّی چنین آورده است : السابع: اَلفاعِلُ بِالتَجَلِّي، وَ هُوَ الَّذِي يَفعَلُ الفِعلَ  وَ لَهُ عِلمٌ تَفصيلِيٌّ بِهِ هُوَ عَينُ عِلمِهِ الأِجمالِيِّ بِذاتِهِ ، كَالنَّفسِ الإِنسانِيَّةِ المُجَرَّدَةِ ...أَنَّّ لَهُ (تَعالَى ) عِلماً إِجمالِيّاً بِالأَشياءِ فِي عَينِ الكَشفِ التَّفصيلِيِّ .

فاعل بِالتَّجَلِى فاعلى است كه فِعل (اَشیاء و مخلوقات) را انجام مى دهد و می آفریند در حالى كه قبل از فعل و آفرینشش  علم تفصيلى به فعل دارد و آن علم تفصیلی هم عین همان علم اجمالی به ذاتش می باشد. همانند نفس مجرَّده انسان. انسان از آن جهت كه به نفس  مجرده و بسيط خود علمِ حضوری  دارد لذا به افعالى كه از نفس سرمى زند و کمال ثانوی شمرده آن می شود نیز علم دارد . همان نفسى كه علت براى آن ها است  واجد آن ها به نحو بساطت نیز مى باشد . خداوند مُتعال از آن جهت که عِلَّةُ العِلَل می باشد  عِلّتِ ایجاد همه معلول ها و مخلوقات است و علمِ علت نسبت به معلول از نوع علمِ فعلی و ایجادی است نه انفعالی و انطباعی . علم فِعلی (به معنای مصدری که حیثیّت صدور و ایجاد در آن ملحوظ است) آن است که سبب و  علتِ ایجادِ وجود خارجی چیزی می شود یعنی علمی است که خودِ علم  ، منشأ و سببِ صدور و ایجاد است.  علم فعلی به نحوی در انسان ها هم وجود دارد . مثلا کسی که در ارتفاع بسیار بالا قرار گرفته که خطر سقوط وجود دارد چه بسا همینکه تصور سقوط کند سبب سقوطش باشد یعنی تصور سقوط سبب سقوط می شود  و یا مثال دیگر اینکه فرضا نویسنده ای بخواهد کتابی بنویسد و یا مهندسی بخواهد ساختمانی بسازد . شخص نویسنده و یا مهندس با علم و آگاهی که دارد اقدام به نویسندگی و ساختن ساختمان می کند . پس علم و آگاهی نویسنده و مهندس  منشأ تحقق نوشتار و یا ساختمان می گردد .  وقتی در ما علم به اشیاء قبل از ساختن اشیاء وجود دارد پس در خداوند به طریق اَولی این علم(علم اجمالی=علم فعلی و ایجادی) به نحو وحدت و بساطت هست و بر آن اساس اَشیاء را می آفریند .

***  قالَ الباقرُ(عَلَیهِ السَّلامُ) : كَانَ اَللَّهُ «عَزَّ وَ جَلَّ» وَ لاَ شَيْءَ غَيْرُهُ وَ لَمْ يَزَلْ عَالِماً بِمَا يَكُونُ فَعِلْمُهُ بِهِ قَبْلَ كَوْنِهِ كَعِلْمِهِ بِهِ بَعْدَ كَوْنِهِ . خداوند «عَزَّ وَ جَلَّ» بود و چیزی با او نبود و لایَزال و همیشه به آنچه که خلق نشده و آنچه که خلق شده و یا  آفریده می شود ، علم (علمِ ذاتی اَزَلی) دارد. علم خداوند به اشیاء و مخلوقات ، پیش از وجود و تحقق آنها ، مانند علمش به آن اشیاء پس از وجود و خلقتشان است .
   (اصول كافى «کِتابُ التَّوحید» باب صفات ذات جلد 1 ص 144 روایت 2)


*** ألَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ  . آيا كسي كه چيزي را آفريده، نمي‏داند چه آفريده است و حال‌ آنكه او خود  لطیف و باريك‌بين و  خبیر  و بسیار آگاه است؟!! (سوره مُلك آیه ‌14)

 

3- علم خداوند به اشیاء بعد از ایجاد و خلقت آنها . 

علمِ فعلی خداوند که از صفاتِ فعل و از مقامِ فعل و ایجاد و خلقت انتزاع می شود نه از مقام ذات  عبارت است از اینکه  وجودِ عینی و خاصِّ شئی (همه موجودات عالَم با وجودِخاصّشان) بدون هیچ مانع و حاجب و  واسطه ای نزد خداوند مُتعال ظهور و حضور و عینیّت داشته باشد . به عبارت دیگر علم فعلی الهی (فعل به معنای اسم مصدری به لحاظ مصنوعات و مخلوقات الهی) ، نفسِ واقعیت و ظهور و تحقق اشیاء در محضر پروردگار می باشد و خداوند به علم ذاتی اَزَلی خویش به همه اَشیاء و آفریده ها احاطه علمی دارد و همه موجودات بالفعل در محضر پروردگار حاضر هستند و هیچ چیزی از او غائب نیست . لا يَعزُبُ عَنهُ مِثقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَلا فِي الأَرضِ . به اندازه سنگینی ذرّه ای در آسمانها و زمین از علم او دور نخواهد ماند.(سوره سَبَأ آیه 3.) .علمِ خداوندِ مُتعال به مخلوقات و موجودات و اشیاء پس از ایجاد و خلقت آنها  از نوع علم تفصیلی و حضوری است . علم فعلی خداوندِ سبحان از صفات فعل است نه از صفات ذات . صفت فعل و علم فعلی ، صفتي است كه بیانگر رابطه و ارتباطِ فعل خدا با مخلوقاتش می باشد . اَشیاء و مخلوقاتِ خارجی  دو جهت دارند : یک جهت آن است که به عنوان اینکه مخلوقات الهی هستند لذا اضافه و انتساب به خالقشان دارند و جهت دیگر اینکه چون اَشیاء و مخلوقات خارجی محکوم به زمان و مکان و دگرگونی و تبدیل و تبدُّل و تغییر و تغیُّر و حد و حدود هستند لذا مُنتسَب به زمان و مکان و مانند آن می شوند . برخی از آیات قرآن کریم دلالت دارند بر اینکه علم خداوند (علم فعلی) در زمان خاصی محقق شد و یا محقق می شود . به عنوان مثال خداوند متعال در آیه 31 سوره محمد(ص) می فرماید : وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّي نَعْلَمَ الْمُجاهِدينَ مِنْکُمْ وَ الصَّابِرينَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ. ما همه شما را قطعاً می آزمائیم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و اهل صبر  از میان شما چه کسانی هستند ، و اَخبار (اَعمال و اَسرار درونی)شما را بیازماییم تا حقیقت مطلب آشکار و معلوم گردد  .  اینکه  فرمود :وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّي نَعْلَمَ... . شما را می آزماییم تا بدانیم ... معنایش آن است که : تا عمل و نیت شما (از جهت اخلاص و عدم اخلاق و صدق و عدم صدق)  در حضور او تحقق و عینیّت يابد و معلوم شود که چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ . و به اصطلاح : تا سیه روی شود هر که در او غش باشد .  وقتی که امتحان و آزمایش الهی در محضرش تحقق یافت ، عقل بر اساس  اینکه  رابطه بينِ خالق و مخلوقش را مي ‏سنجد و می فهمد  لذا  مفهوم علم را در اینجا انتزاع می کند و می گوید خدا دانست یا می داند . این عبارتِ «خدا دانست یا می داند» عبارت مطلق و بدون قیدی نیست تا  نتیجه بگیریم که خدا مطلقا چه قبل از آزمایش و چه بعد از آزمایش علم دارد بلکه چون سخن از مقام فعل الهی است لذا این دانستن هم مقید به مقام فعل(بعد ازتحقق آزمایش) می باشد و مقام فعل هم همانطوری که بیان کردیم مقید به زمان و مکان و مانند آن است. پس اين دانستن  (وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ) ، صفتِ فعل و علمِ فعلی الهی است که بعد از تحقق امتحان و آزمایش است نه قبل از آن . قبل از آزمایشِ مردم ، امتحانی نیست تا علم فعلی خداوند نسبت به آن مطرح باشد و به اصطلاح سالبه به انتفاء موضوع است . مثلا امتحان و آزمایش اُمّت پیغمبر (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) در عصر پیغمبر ما است نه عصر حضرت آدم   (عَلَیهِِ السَّلامُ) . در آن زمان امتحانی از امت پیغمبر (ص) وجود نداشت تا دانستن و ندانستن مطرح شود(سالبه به انتفاء موضوع است) چون در زمان آدم (ع)  امت پیغمبر (ص) امتحان نشدند لذا علم به آن هم وجود ندارد.  پس معناي اين آيه این نیست كه شما را بیازماییم تا رفع جهل از ما شود  بلكه معنایش آن است که  شما را مي ‏آزماييم تا فعل و کار و عَملتان  در حضور   ما تحقق و عینیت يابد و این همان علم فعلی خداوند به اَشیاء و معلوم ها و مخلوقات بعد از ایجادشان است  که با تحلیل عقلی از مقام فعل (افعال الهی بعد از ایجاد) انتزاع می شود.

* وَ قَولُهُ : («لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى...»)  ، إِلَخ ، تَعليلُُ لِلبَعثِ وَ اللّامُ لِلغايَةِ وَ المُرادُ بِالحِزبَينِ : اَلطّائِفَتانِ مِن أَصحابِ الكَهفِ حِينَ سَأَلَ بَعضُهُم بَعضاََ بَعدَ البَعثِ : قائِلاََ «كَمْ لَبِثْتُمْ؟!» «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ»  «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ . عَلَى ما يُفيدُهُ قَولُهُ تَعالَى فِي الآياتِ التّالِيَةِ: «وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ» ، إِلَخ .

و جمله «لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى...» (که بخشی از آیه 12 سوره کهف است) تعليل و علّتِ غایی براي بَعث و بیدار کردنِ اصحاب کهف (ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ... آیه 12 سوره کهف) می باشد ، و لام در«لِنَعْلَمَ» برای علتِ غایی و غايت و غرض و هدف است . یعنی غرض و غایت و علتِ غایی بیدار کردن اصحاب کهف آن بود که تا بدانيم و اين امر روشن و آشکار و محقق گردد که کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدتِ خوابشان را بهتر داشته اند. [جمله«لِنَعْلَمَ» (تا بدانيم ...) مفهومش اين نيست كه خداوند متعال «مَعاذَالله» نمی دانسته و مى خواسته در این باره علم تازه اى كسب كند بلکه منظور از آن علم فعلی الهی و تحقق معلوم الهى است يعنى ما آنها را از خـواب بـيـدار كـرديـم تا از یکدیگر در باره مدت زمان خوابشان سؤال کنند تا اين امر و معنى مُحقّق شود که کدامیک از آن دو گروه از اصحابِ کهف حسابِ مدتِ خوابشان را بهتر داشته اند  .  اين نوع تعبير (لِنَعْلَمَ) و مانند آن در قرآن کریم فراوان آمده است که بیانگر علمِ فعلی الهی است و قبلا ذکر کردیم که علم فعلی الهی (فعل به معنای اسم مصدری یعنی مصنوعات و مخلوقات الهی) ، همان نفسِ واقعیت و ظهور و تحقق اشیاء در محضر پروردگار می باشد ] و مراد از دو حزب ، دو طائفه از اصحاب كهف است كه وقتی از خوابِ طولانی بیدار شدند در باره مدّت زمان خوابشان  با هم اختلاف كردند . برخی از آنها در این باره از برخی دیگر سؤال کردند .  يكي پرسيد «كَمْ لَبِثْتُمْ؟! .چه مدت خوابيديد؟! (بخشی ازآیه 19 از سوره کهف)  ، دیگران پاسخ دادند  یا یکی دیگر (تَملیخا که بزرگترینشان بود) به نمایندگی از ديگران پاسخ داد : «قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» گفتند يک روز، يا قسمتی از يک روز(در خواب بودیم) . و چـون درسـت نـتـوانـسـتـند مدت خوابشان را بدانند جواب دادند : «قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ . گفتند پروردگارتان بهتر مي‏داند كه چقدر خوابيديد» (بخشی از آیه 19 سوره کهف)

جمله « وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ... كه در آيات بعدي (یعنی آیه 19 از سوره کهف) آمده است همين معنا و سؤال و جوابی که اصحاب کهف در باره مدت زمان خوابشان از هم داشتند را تاييد و افاده مي‏كند كه غرض و غایت و هدف از  بعث و بیدار كردنِ اصحاب كهف همين بوده كه وقتي بيدار ‏شوند در باره مقدار خوابشان با هم اختلاف كنند و از یکدیگر در این باره  پرسش نمایند تا معلوم شود که آيا به ذهن فردي از آنان مي‏رسد كه چقدر خوابيده است ، يا نه ؟! و روشن شود که کدامیک از آنان در شمارش و محاسبه کردن مدت زمان خوابشان بهتر و نیکوتر از دیگری می داند ؟ . در آیه 19 از سوره کهف چنین آمده است :   [ وَ كَذَلِكَ بَعَثْنَاهُمْ لِيَتَسَاءلُوا بَيْنَهُمْ قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ قَالُوا رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَكُم بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَى الْمَدِينَةِ فَلْيَنظُرْ أَيُّهَا أَزْكَى طَعَاماً فَلْيَأْتِكُم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْيَتَلَطَّفْ وَ لَا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً. هـمـانگونه كه قادر بوديم آنها را در چنين خواب طولانى فرو ببريم همچنین قادر بوديم که آنها را به بيدارى باز گردانيم .  ما اينگونه آنها را (از خواب) برانگيختيم تا از يکديگر سؤال کنند، يکي از آنها گفت: (چه مدت خوابيديد؟!) گفتند: (يک روز، يا بخشي از يک روز خوابیدیم) (و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقيقا بدانند) گفتند: (پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است . اکنون يک نفر از خودتان را با اين سِکّه اي که داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد کدام يک از آنها غذاي پاکيزه تري دارند ، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. اما بايد دقت کند و هيچ کس را از وضع شما آگاه نسازد. ( آیه 19 از سوره کهف) ]

 

* وَ أَمَّا قَولُ القائِلِ : إِنَّ المُرادَ بِالحِزبَينِ : اَلطّائِفَتانِ مِن قَومِهِم : اَلمُؤمِنُونَ وَ الكافِرُونَ .  كَأَنَّهُمُ اختَلَفُوا فِي أَمَدِ لَبثِهِم فِي الكَهفِ بَينَ مُصيبِِ فِي إِحصائِهِ وَ مُخطِىءِِ فَبَعَثَهُمُ اللهُ تَعالَى لِيُبَيَّنَ ذلِكَ وَ يَظهَرَ، وَ المَعنَى : أَيقَظناهُم لِيَظهَرَ أَيُّ الطّائِفَتَينِ المُختَلِفَتَينِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ الكافِرينَ فِي أَمَدِ لَبثِهِم ، مُصيبَةُُ فِي قَولِها ، فَبَعيدُ .

و اما قول برخی از مفسرین که گفته اند مراد از دوحزب (در آیه 12 از سوره کهف) دو طائفه و دو گروه از مردم یعنی دسته مؤمنین و دسته کافرین  در عصرِ اصحابِ کهف بوده اند که در باره اِحصاء و مُحاسبه مدت زمان خوابِ اصحاب کهف در غار با هم اختلاف کرده اند که طائفه مؤمنین در اِحصاء و شمارش دوران خوابِ اصحابِ کهف ، دارای  نظر و رأی مُصیب و درست بودند و دسته کافرین در این باره نظر نادرست و خطا داشتند و خداوند مُتعال  اصحابِ كهف را بيدار كرد تا سخنِ درست را بگویند و حقیقت و حق مطلب آشکار گردد و معنای آیه 12 از سوره کهف (ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً) هم این است که : أَيقَظناهُم لِيَظهَرَ أَيُّ الطّائِفَتَينِ المُختَلِفَتَينِ مِنَ المُؤمِنينَ وَ الكافِرينَ فِي أَمَدِ لَبثِهِم ، مُصيبَةُُ فِي قَولِها :  ما آنها یعنی اصحاب کهف را بیدار کردیم تا ظاهر و روشن  شود که قول و نظر کدام دسته از طائفه مُؤمنین و طائفه کافرین در باره اِحصاء و محاسبه کردن مدت زمان خواب اصحاب کهف که با هم در باره آن اختلاف داشتند ، مُصیب و صحیح و مطابق با واقع است و معلوم گردد که کدامیک از این دو طائفه خطا کرده اند ؟  ،  قول و سخنی بعید و دور از واقع است .

* وَ قَولُهُ : «أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً» فِعلُ ماضِِ مِنَ الإِحصاءِ  وَ «أَمَداً» مَفعُولُهُ وَ الظّاهِرُ أَنَّ «لِمَا لَبِثُوا» قَيدُُ لِقَولِهِ «أَمَداً» وَ ما مَصدَرِيَّةُُ . أَي : أَيُّ الحِزبَينِ عَدَّ أَمَدَ لَبثِهِم وَ قِيلَ : «أَحْصَى» اِسمُ تَفضيلِِ مِنَ الإِحصاءِ بِحَذفِ الزَّوائِدِ كَقَولِهِم : «هُوَ أَحْصَى لِلمالِ وَ أَفلَسُ مِن اِبنِ المُذَلَّقِ»  وَ «أَمَداً» مَنصُوبُُ بِفِعلِِ يَدُلُّ عَلَيهِ «أَحْصَى» وَ لا يَخلُو مِن تَكَلُّفِِ  وَ قِيلَ غَيرُ ذلِكَ .

كلمه «أَحْصَى» در جمله «أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً .آیه 12 از سوره کهف» فعل ماضى است كه از باب اِفعال گرفته شده است(أَحْصَى ، یُحصِی ، اِحصاءََآ . شمرد -مُحاسبَه کرد). و كلمه «أَمَداً» مفعول آن است و ظاهرا جمله «لِمَا لَبِثُوا» قيد براى «أَمَداً» می باشد  و «ما» در «لِمَا لَبِثُوا» مصدريّه است که مابعدش را تأویل به مُفرَد و مصدر  می برد که همان معنای لَبث و مَکث و درنگ کردن است (تأویل به مصدر و مفرد در اینجا به این معنا است که ماءمصدریه و مانند آن جمله ای را که روی آن در آمده است به مصدرش بر می گرداند و با اسم بعدش به صورت مُفرد و غیر جمله یعنی مُضاف و مضافُُ اِلَیه در می آید که به منزله یک کلمه است ) و در این صورت که جمله به تأویل مصدر و مفرد برده شد معنای آیه شریفه چنین می شود :  أَيُّ الحِزبَينِ عَدَّ أَمَدَ لَبثِهِم . یعنی  كداميك از دو طائفه از اصحابِ کهف  مدت خواب و مَكث و درنگشان را شمرده و محاسبه کرده اند . بعضى ديگر از مفسرين كلمه «أَحْصَى»را اسم تفضيل از مصدر «اَلاِحصاء» دانسته و گفته اند كه «أَحْصَى» اسم تفضيل از مصدر «اَلاِحصاء» می باشد كه حروف زائدش (الف و لام و همزه آخر) ‍ حذف شده است و اسم تفضیل آن به صورت «أَحْصَى» بر وزن «اَفعَلُ»  در آمده است همچنانكه عرب ها به عنوان ضَربُ المَثَل مى گويند: «هُوَ أَحْصَى لِلمالِ وَ أَفلَسُ مِن اِبنِ المُذَلَّقِِ» یعنی او خیلی مالش را می شمارد و در عین حال بدبخت تر و فقیر تر و مُفلس تر و وَرشکسته تر از اِبن مُذَلَّق است . در این کلام ، کلمه «أَحْصَى» و «أَفلَسُ» به صورت اسم تفضیل آمده است . و كلمه  «أَمَداً» منصوب به فعل مقدَّری است كه كلمه «أَحْصَى» که اَفعَل تَفضیل است بر آن دلالت دارد . اینکه  کلمه «أَحْصَى» را اسم تفضیل بگیریم و «أَمَداً» را منصوب بدانیم به فعلِ مقدّری که کلمه «أَحْصَى» بر آن دلالت داشته باشد خالی از تکلُّف و به زحمت انداختن و تلاش بی ثمر نیست. البته تفسیرهای دیگری هم برای این آیه(آیه 12 از سوره کهف) شده است که در کُتُب تفسیری ذکر گردیده است .

 

*** اِبنُ المُذَلَّق : وَ هُوَ رَجُلُُ مِن بَنِی عَبدِ شَمسِِ، فَقیرُُ ، مُدقِعُُ . ما کانَ یَحصُلُ عَلَی بَیتِِ لَیلَةََ وَ فِی القامُوسِ اللُّغَةِ : اِبنُ المُذَلَّقِ مِن عَبدِ شَمسِِ لَم یَکُن یَجِدُ بَیتاََ لَیلَةََ وَ لا اَبُوهُ وَ لا اَجدادُهُ . فَقیلَ : اَفلَسُ مِن اِبنِ المُذَلَّقِ .

اِبنُ المُذَلَّق مردی از طایفه عبد شمس یا  بَنی عَبدشَمس بود که خود و اَجدادش به اِفلاس و بدیختی و و ذلت و خواری و فقر و نداری ضَربُ المَثَل و معروف بودند به گونه ای که نه خودش و نه آباء و اجدادش نتوانستند خانه ای فراهم کنند و حتی یک شب هم در خانه ای نیارمیدند و همیشه خاکنشین و فقیر و بدبخت و آواره و بی خانمان بودند  و عرب ها برای بیانِ نهایتِ اِفلاس و بیچارگی و فقر به او مَثَل می زدند . « رجوع شود به  کتاب مَجمَعُ الأَمثال از اَبُوالفَضل مَیدانی . این کتاب از کتاب‌های مَرجَع در موضوع «ضَرب‌ُالمثل‌های کُهَن عربی» محسوب می گردد .

تذکر : اَفعَل تفضیل از فعلی ساخته می شود که پنج شرط داشته باشد که یکی از آن ها آن است که از ثلاثی مجرد باشد و دوم اینکه آن فعل تامّ و صحیح باشد یعنی ناقص نباشد و حرف آخرش حروف علّه نداشته باشد . با توجه به این نکته ادبی باید بدانیم که کلمه «أَحْصَى» فعل ثلاثی مجردش ناقص یایی و یا ناقص واوی است لذا از آن ، اسم تفضیل ساخته نمی شود مگر اینکه ضرورتی در کار باشد و مورد نادر باشد .

* حَصَی ، یَحصِی ، حَصیاََ الرَّجُلُ : آن مَرد با ریگ به او زد

*أَحْصَى الشّئَ : آن چیز را شمرد

* اَلحَصَی : ریگ - سنگریزه


* وَ مَعنَى الآياتِ الثَّلاثِ أَعنِي قَولَهُ : «
إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ ... » إِلَى قَولِهِ : «أَمَداً» : إِذ رَجَعَ الشُّبّانُ إِلَى الكَهفِ فَسَأَلُوا عِندَ ذلِكَ رَبَّهُم قائِلينَ : «رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ» ما نَنجُو بِهِ مِمّا يُهَدِّدُنا بِالتَّخييرِ بَينَ عِبادَةِ غَيرِكَ وَ بَينَ القَتلِ وَ أَعِدَّ لَنا مِن أَمرِنا هُدىََ نَهتَدِي بِهِ إِلَى النَّجاةِ فَأَنَمناهُم فِي الكَهفِ سِنينَ مَعدُودَةََ ثُمَّ أَيقَظناهُم لِيُتَبَيَّنَ أَيُّ الحِزبَينِ عَدَّ أَمَداََ لِلَبثِهِم.

و معناى آيات سه گانه 10 و 11 و 12 از سوره کهف (إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (*) فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً (*) ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَيُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً) اين است : وقتى جوانان به غار برگشتند و پناه آوردند و در آنجا  ساکن شدند و جای گرفتند از پروردگار خود در همان موقع درخواست كردند و چنین عرضه داشتند  : «رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً» [رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً]  پروردگارا (اکنون که دست ما از همه جا بُریده و کوتاه شد و راه چاره منقطع گشت) به ما از ناحيه خودت رحمتى عطا كن كه بوسیله آن  نجات و خلاصی و رهایی یابیم از آنچه (یعنی از تهدیدات دستگاه طاغوتی دقیانوس) که عَمَلاََ ما را به دو امر مخیَّر می کند و دو راه بیشتر پیش روی خود نداریم :  1- یا اختیار کنیم عبادت و پرستش و بندگی غیر ترا (مَعاذَالله دقیانوس را بندگی و پرستش کنیم)  2- و یا اینکه تسلیم دقیانوس و دقیانوسیان نشویم و  کُشته شویم و زیر بار غیر بندگی تو نرویم .  و نیز اصحاب کهف در آن شرایط خاص چنین دعا کردند : وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً (رَشَداََ به معنای هُدیََ) یعنی : وَ أَعِدَّ لَنا مِن أَمرِنا هُدىََ نَهتَدِي بِهِ إِلَى النَّجاةِ. پروردگارا راه نجاتي براي ما مُهیّا و فراهم ساز  که به سبب آن  به نجات رهنمون گردیم و از گرفتاری که به آن دچار شدیم خلاصی پیدا کنیم . (وقتی که اصحاب کهف با تضرّع و زاری به درگاه خداوند چنین دعاهایی کردند خداوند نیز به آنها عنایت فرمود و دعاهایشان را به این صورت اجابت فرمود که) پس سالهاى معدودى ايشان را در غارخوابانديم و آنگاه بيدارشان كرديم تا معلوم شود كداميك از دو طائفه مدت خواب خود را مى دانند  و آن را شمارش و محاسبه کرده و به یاد داشته اند .

در ترجمه و توضیح صفحات پیشین از متن تفسیر اَلمیزان( جلد13ص 265) در باره جمله دعائیه اصحاب کهف و اجابت دعاهایشان مطالبی(احتمالات و تفسیرهایی )ذکر شده بود که به  جهت تناسب ، عین همان مطالب را در اینجا ذکر می کنیم :


* وَ قَولُهُ : «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» تَفريعُُ لِدُعائِهِم عَلَى أُوِيِّهِم كَأَنَّهُم اِضطَرُّوا لِفَقدِ القُوَّةِ وَ انقِطاعِ الحِيلَةِ إِلَى المُبادَرَةِ إِلَى المَسأَلةِ، وَ يُؤَيِّدُهُ قَولُهُم : «مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» فَلَولا أَنَّ المَذاهِبَ  اَعْیَتْهُم وَ الأَسبابُ تَقَطَّعَت بِهِم وَ اليَأسُ أَحاطَ بِهِم ما قَيَّدُوا الرَّحمَةَ المَسئُولَةَ أَن تَكُونَ مِن لَدُنهُ تَعالَى بَل قالُوا: «آتِنَا رَحْمَةً» كَقَولِ غَيرِهِم «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنيا حَسَنَةََ»: اَلبَقَرَة: 201 «رَبَّنا [وَ] آتِنا ما وَعَدتَنا عَلَى رُسُلِكَ»: آل عِمران: 194 . فَالمُرادُ بِالرَّحمَةِ المَسئُولَةِ : اَلتَّأيِيدُ الإِلَهِيُّ إِذ لا مُؤَيِّدَ غَيرُهُ.


و قول خداوند که فرمود : «فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پس گفتند: پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن. آیه دَهُم از سوره کهف » این جمله و عبارتِ دعایی از طرفِ اصحابِ کهف از نظر معنا دارای دو احتمال است : 1-  احتمال اول آن است که این عبارت متفرِّع و فرعِ برای دعا کردنشان بر رجوع و پناه آوردن به آن غار است و به عبارت دیگر این دعایشان متفرِّع و مرتبط و منوط  به مسئله رجوع و پناه بردن به آن غار است و با توجه به آن شرایط خاصی که دچار شدند لذا چنین دعایی را به پیشگاه الهی عرضه داشتند . آنها برای حفظ  ایمان  و دینشان که آیین مسیحیت بود (جهت خلاصی از تعقیب دقیانوسیان و رهایی از شرّشان) راهی جز رجوع به غار نداشتند و هنگامی که مدتی دچار سختی های غارنشینی شدند و دستشان از همه جا کوتاه شد دست به دعا بلند کردند و به درگاه الهی عرضه داشتند که : رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پروردگارا (اکنون که دست ما از همه جا بریده و کوتاه شد و راه چاره منقطع گشت) ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کنگويا اصحاب کهف وقتي که همه درها و تمام راه چاره ها را بسته دیدند و  ناتواني و بيچارگي  را در خود احساس کردند مضطر به اين شدند كه مبادرت کنند و سبقت بجویند در اینکه از درگاه خداوند کمک و عنایتِ خاصّ مسئلت نمايند و جمله «مِن لَّدُنكَ» این مطلب را تأیید می کند که آنها دستشان از همه جا کوتاه شده و ناتوان بودند و هیچ راه چاره ای نداشتند زيرا اگر همه راه ها بر آنها بسته نبود و تمام سبب ها و راه چاره ها بر آنها منقطع نبود و يأس و نوميدي از هر طرف بر آنان احاطه نكرده بود رحمتي را كه از خداوند درخواست و مسئلت كرده بودند مقيد و مشروط  به قيد «مِن لَّدُنكَ» نمي‏كردند ، بلكه  بدون قید «مِن لَّدُنكَ» مي‏گفتند «رَبَّنَا آتِنَا رَحْمَةً» یعنی خدايا به ما رحمتي بفرست همچنان كه ديگران (غیراصحاب کهف)  بدون قید «مِن لَّدُنكَ» چنین گفته و مي‏گويند : «رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنيا حَسَنَةََ. سوره بقره آیه 201» و يا مي‏گويند : «رَبَّنا وَ آتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِکَ وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ. پروردگارا آنچه را بوسیله پیامبرانت به ما وعده فرمودى ، به ما عطا کن و ما را در روز رستاخیز ، رسوا مگردان . زیرا تو هیچ گاه از وعده خود ، تخلف نمى کنى.  سوره آل عمران آیه 194.»  پس مراد از رحمتِ درخواست شده(رحمتِ خاص) از خداوند در واقع همان  تاييد و تقویت و نُصرت و نجاتِ الهي بوده است در جائي كه مُؤيدي غير از او نيست . («إِذ لا مُؤَيِّدَ غَيرُهُ» زیرا که در حقیقت  مؤیِّدی غیر از او  نیست و همه تأیید ها و تقویت ها و نصرت ها و قدرت ها از ناحیه خداوند متعال است . )


* وَ يُمكِنُ أَن يَكُونَ المُرادُ بِالرَّحمَةِ المَسئُولَةِ «مِن لَدُنهُ» بَعضُ المَواهِبِ وَ النِّعَمِ المُختَصَّةِ بِهِ تَعالَى كَالهِدايَةِ الَّتِي يُصَرَِّحُ فِي مَواضِعَ مِن كَلامِهِ بِأَنَّها مِنه ُ خاصَّةََ، وَ يُشعِرُ بِهِ التَّقييدُ بِقَولِهِ «مِن لَّدُنكَ»، وَ يُؤَيِّدُهُ وُرُودُ نَظيرِهِ فِي دُعاءِ  الرّاسِخينَ فِي العِلمِ ، اَلمَنقُولِ فِي قَولِهِ : «رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً» : آل عِمران: 8 . فَما سَأَلُوا إِلَّا الهِدايَةَ.

2- احتمال دوم آن است که  ممكن  است مراد از رحمتی که اصحاب کهف  در آیه دَهُم از سوره کهف در قالب دعا از نزدِ خداوندِ مُتعال درخواست و مسئلت نمودند ( رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً .پروردگارا ما را از سوي خودت رحمتي خاص عطا کن )، بعضی از مواهب و بخشش ها و عنایات و نعمت های خاصه الهی باشد مثل هدایت خاصه الهی که خداوندِ مُتعال در برخی از آیات قرآن کریم تصریح نموده است(و یا تصریح شده است) که آن هدایت ، فقط از جانب خداوند است و تقييد به جمله «مِن لَّدُنكَ» نیز به همین مطلب و معنایی که گفته شده  اِشعار و اشاره دارد( گفته شد که شاید مراد و منظور از رحمتی که اصحاب کهف از نزدِخداوند مسئلت کردند بعضی از مواهب و نعمت های خاصه الهی «همانند هدایتِ خاصه» باشد) . و نیز  ورود نظير اين دعاء با قيد «مِن لَّدُنكَ» در دعاي راسخين در علم (محمد«صَ» و آل محمد «عَلَیهِمُ السَّلام» و برخی از خواص ) كه در قرآن کریم آمده است این معنا و اين احتمال را تاييد مي‏كند که مراد و منظور از رحمتی که  از نزدِخداوند مسئلت شده ، بعضی از مواهب و نعمت های خاصه الهی «همانند هدایتِ خاصه الهی»می باشد ، چنانچه در آیه هشتم از سوره آل عمران فرموده است : («رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» راسخانِ در علم ، می گویند:  پروردگارا دلهایمان را ، بعد از آنکه ما را هدایت کردی ، از راه حق منحرف مگردان و از سوی خود ، رحمتی بر ما ببخش ، زیرا تو بخشنده ای  . سوره آل عمران آیه 8 .) . پس آنها (اصحاب کهف و یا راسخون در علم) چیزی جز هدایت خاصه الهی را از نزد خداوند متعال مسئلت و درخواست نکردند و خواسته آنان فقط عنایت و  هدایتِ خاصه بوده است .

 

* وَ قَولُهُ : «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً» اَلمُرادُ مِن أَمرِهِم [«مِن أَمرِنا»] : اَلشَّأنُ الَّذِي يَخُصُّهُم وَ هُم عَلَيهِ وَ قَد هَرَبُوا مِن قَومِِ يَتَتَبِّعُونَ المُؤمِنينَ وَ يَسفِكُونَ دِمائَهُم وَ يُكرِهُونَهُم عَلَى عِبادَةِ غَيرِ اللهِ ،  وَ الْتَجَئُوا إِلَى كَهفِِ وَ هُم لايَدرُونَ ما ذا سَيَجرِي عَلَيهِم؟ وَ لا يَهتَدُونَ [وَ لا یَعلَمُونَ] أَيَّ سَبيلِِ لِلنَّجاةِ يَسلُكُونَ؟ وَ مِن هُنا يَظهَرُ أَنَّ المُرادَ بِالرُّشدِ : اَلأِهتِداءُ إِلَى ما فِيهِ نَجاتُهُم.
فَالجُملَةُ أَعنِي قَولَهُ :
«وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً»  عَلَى أَوَّلِ الأِحتِمالَينِ السّابِقَينِ فِي مَعنَى الرَّحمَةِ ، عَطفُ تَفسيرِِ عَلَى قَولِهِ : «آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» وَ عَلَى ثانِيهِما مَسأَلَةُُ بَعدَ مَسأَلَةِِ.

و در جمله («وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً . و راه نجاتي براي ما فراهم ساز. آیه 10 از سوره کهف») مراد از «أَمرِنا» آن شأن و وضع  و حالتی  است كه مخصوص به خود آنان(اصحاب کهف) بوده که دچارش بودند . وضعِ آنها چنین بود که برای حفظ  ایمان  و دینشان که آیین مسیحیت بود (جهت خلاصی از تعقیب دقیانوسیان و رهایی از شرّشان) راهی جز رجوع به غار نداشتند . و به خاطر شرایط خاصی که داشتند از ميان قوم خود بيرون آمده و فرار كردند . آنها (اصحاب کهف)از قومی فرار کردند که (طبق دستور طاغوت آن زمان یعنی دقیانوس) مُؤمنین و مُوحِّدین و خداپرستان را تعقیب و جستجو می کردند و آنان را بر عبادت و بندگی غیر خدا (یعنی دقیانوس و مانند او) وادار و اجبار می نمودند و اگر مؤمنین تسلیم نمی شدند خونشان را می ریختند و به قتل می رساندند . آنان برای حفظ ایمان و جانشان پناهنده به غار شدند در حالي كه نمي‏دانستند چه چیزی و چه سرنوشتی بر آنها جاری خواهد شد و سرانجامِ كارشان به كجا کشیده خواهد شد  و چه بر سرشان مي ‏آيد و نمی دانستند که به غیر از آن غار چه طریقی و راهی را جهت نجات خود طی نمایند ؟!! ، و  به عبارت دیگر  غير از پناهندگي به غار هيچ راه نجات ديگري سُراغ نداشتند .  و از اینجا (یعنی از مطلبی که در باره ««أَمرِنا»» گفتیم) معلوم و روشن مي‏شود كه مراد از رُشد همان راه یافتن و اِهتِداء به چیزی است که مایه نجاتشان بود و به عبارت دیگر مراد از رُشد همان رسیدن و راه يافتن و اهتداء به روزنه خلاصی و  نجات است .پس اين جمله  يعني جمله «وَ هَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَداً ، بنا بر احتمال اول  از دو احتمالي كه قبلا و سابِقاََ در معناي «رَحمتِِ مَسؤُلَه» و درخواست شده  گذشت ، عطف تفسير بر جمله «آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً» خواهد بود ، و بنا بر احتمال دوم ، درخواست و دعای  ديگري غير  «رَحمتِِ مَسؤُلَه» و درخواست شده خواهد بود .


* قَولُهُ تَعالَى: «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً» قالَ فِي الكَشّافِ ، أَي ضَرَبنا عَلَيها حِجاباََ مِن أَن تَسمَعَ يَعنِي أَنَمناهُم إِنامَةََ ثَقيلَةََ لاتُنَبِّهُهُم فيها الأَصواتُ كَما تَرَى المُستَثقَِلَ فِي نَومِهِ يُصاحُ بِهِ فَلا يَسمَعُ وَ لا یَستَنبِهُ فَحُذِفَ المَفعُولُ الَّذِي هُوَ الحِجابُ كَما يُقالُ : [فُلانُُ]بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ يُريدُونَ : بَنَى عَلَيهَا القُبَّةَ. «اِنتَهَى» .

قول خداوند در آیه 11 از سوره کهف چنین است :  «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً . ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم، و سالها در خواب فرو رفتند. » .اصحاب کهف هنگامی که از شرِّحاکمِ ستمگرِِ روم (یعنی دقیانوس) به غار پناهنده شدند با تضرُّع به درگاه الهی عرضه داشتند  : رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً . پروردگارا (اکنون که دست ما از همه جا بریده و کوتاه شد و راه چاره بر ما بسته و منقطع گشت)  رحمتی خاص از سوي خودت بر ما عطا فرما .] خداوند هم جهتِ اجابتِ دعا و درخواست و حاجتشان فرمود : «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً . ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم ، و سالها در خواب فرو رفتند. » پس به خواب رفتن اصحاب کهف در واقع نوعی اجابتِ دعایشان بوده است و خداوند متعال از این طریق به آنها راحتی و آرامش داد  و از اضطراب و نگرانی خارج شدند و در غار آرمیدند و از حرکت و تلاش  و فعالیت باز ماندند .

 برای جمله(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) سه معنا و تفسیر مطرح شده است :

1-  تفسیر و معنای اول : جارُ الله زَمخشري خوارَزمی در تفسير كَشّاف خود گفته : «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ» : یعنی حجابی بر گوشهایشان زدیم که مانع می شود از اینکه گوش هایشان بشنوند (حجاب و  پرده و مانعی بر گوشهایشان زديم تا نشنوند)  و به عبارت ديگر : آنها را به خوابِ ثقیل و سنگینی فرو بردیم که صداهای اطراف غار آنها را متنبِّه و بیدار نمی کرد و متوجه صداها نمی شدند.  همانند کسی که مُستَثقِل در نَوم  و  در خوابِ سنگین باشد و می بینی که چنین شخصی اگر بر او صیحه و بانگ و فریاد هم  زده شود باز نمی شنود و  مُتنبِّه و متوجِّه و بیدار نمی گردد . حالت خواب اصحاب کهف هم اینچنین بود . پس کلمه «حِجاباََ» که مفعولِ «ضَرَبنا»  می باشد در این آیه شریفه حذف شده است .  همچنانكه در اصطلاحِ عرب ها وقتی که می گویند : [فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ  ، يُريدُونَ : بَنَى عَلَيهَا القُبَّةَ : فلانی روی زوجه و  همسرش بنا کرد ، منظور و مقصودشان این است که روی قبر همسرش قُبَّه و  گنبدی  بنا کرد  که در اینجا  مفعولِ فعلِ«بَنَى» که کلمه «اَلقُبَّة» باشد  به جهت واضح بودن حذف شده است چون مقصود و معنا از این کلام معلوم است و  همه مي‏دانند كه مراد از این جمله «[فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ» آن است که فلانی گنبدی و ساختمانی   روی قبر زوجه اش بنا كرده است . «اِنتَهَى کَلامُهُ . پایان یافت کلام زمخشری» .  

پس در آیه 11 از سوره کهف که می فرماید : (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ .ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم)  مراد از «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ» ، معنای کنایه ای و استعاره ای می باشد که دلالت بر خوابِ سنگین آنها می کند . خواب عمیق آن است که گوش ها از کار بیفتند و صدا ها را نشنوند .پس در آیه 11 از سوره کهف مراد و منظور از «فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ»  معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است همچنانکه در لسان و در اصطلاح عرب ها وقتی که می گویند : «[فُلانُُ] بَنَى عَلَى اِمرَأَتِهِ» معنای استعاره ای مراد است به این معنا که فلانی گنبدی   روی قبر زوجه اش بنا كرده است .

* وَ قالَ فِي المَجمَعِ : وَ مَعنَى ضَرَبنا عَلَى آذانِهِم سَلَّطنا عَلَيهِمُ النَّومَ ، وَ هُوَ مِنَ الكَلامِ البالِغِ فِي الفَصاحَةِ  ،  يُقالُ : ضَرَبَهُ اللهُ بِالفالِجِ إِذَا ابتَلاهُ اللهُ بِهِ ، قالَ قُطرُبُ : هُوَ كَقَولِ العَرَبِ : ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ إِذا مَنَعَهُ مِنَ التَّصَرُّفِ ، قالَ الأَسوَدُ بنُ يُعفَرُ وَ قَد كانَ ضَريراََ :

وَ مِنَ الحَوادِثِ لا أَبا لَكَِ أَنَّنِي       ضُرِبَت(ضَرَبَت)عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ .


وَ هذا مِن فَصيحِ لُغاتِ القُرآنِ الَّتي لا يُمكِنُ أَن يُتَرجَمَ بِمَعنََى يُوافِقُ اللَّفظَ. . اِنتَهَی .

2-  تفسیر و معنای دوم : صاحبِ تفسیرِمَجمع البیان (مرحوم اَمین الأِسلام طَبرسی تَفرشی) در تفسیر مَجمعُ البیان گفته است : معناي «ضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ» اين است كه ما خواب را بر گوشهايشان مسلط كرديم ، و اين تعبير بیانگرِ نهايتِ درجه فصاحت است . این تعبیر قرآنی (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) شبیه آن  گفتاری است که عرب ها مي‏گويند : (ضَرَبَهُ اللهُ «بِالفالِجِ»  إِذَا ابتَلاهُ اللهُ بِهِ ) عرب ها برای کسی که مبتلا به بیماری فَلَج شده باشد چنین می گویند : ضَرَبَهُ اللهُ «بِالفالِجِ»  خدا زد او را به «فالِج»   یعنی  خداوند او را مبتلاي به « بیماری فَلَج» كرد . بیماری فَلَج  بر او مسلَّط شد و کسی که دچار بیماری فلج شود از حرکت و تلاش باز می ماند . اصحاب کهف نیز وقتی که خواب بر گوشهايشان مسلط  شد در غار آرمیدند و از حرکت و تلاش باز ماندند .

قُطرُب (محمد بن مُستَنیر بصری مشهور به قُطرُب که شاگرد سِیبوَیه بود)  در باره این تعبیرِ قرانی (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) گفته است  : اين تعبير نظير قول و سخنِ عرب است كه مي‏گويد : «ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ إِذا مَنَعَهُ مِنَ التَّصَرُّفِ . امیر و حاکم بر دست فلانی زد هنگامی که او را از تصرف در امور منع نماید . »  منظور از اين تعبيرِ «ضَرَبَ الأَميرُ عَلَى يَدِ فُلانِِ »آن است كه امير و حاکم ، فلاني را از دخالت و تصرفِ در امور و کارها باز داشت  و منع کرد . به عبارت دیگر : امیر دست فلانى را از دخالت و تصرف در کارها کوتاه نمود. در این آیه شریفه نیز معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است و  معنایش آن است که خداوند گوش های اصحاب کهف را از کار انداخت و دیگر نمی شنوند . آنها بواسطه خواب از جنب و جوش و حرکت و تلاش بازماندند و در غار آرمیدند .

اَسوَد بن يَعفُر نَهشَلِی تَمیمی  عراقی ( از شُعَرای عصر جاهلیت می باشد که 23 سال قبل از هجرت فوت کرده است (وَ يُقالُ يُعفَرُ ، بِضَمِّ الياءِ . و «یُعفَر» به ضًمِّ یاء هم  گفته می شود.) كه مردي ضَریر و نابينا بود گفته است :

وَ مِنَ الحَوادِثِ لا أَباََ لَكَِ أَنَّنِي    ضَرَبَت (ضُرِبَت) عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ .

يعني : از حوادثِ بدِ روزگار و دهر و دنیا «لا أَباََ لَكَِ» دو معنی ممکن است داشته باشد : 1- «لا أَباََ لَكَِ» یعنی ای روزگار و ای دنیای بی پدر که اظهار نگرانی از دنیا و حوادث آن است 2- «لا أَباََ لَكَِ» این حوادثِ بدِ روزگار و دنیا همراه و مصاحِبِ تو نباشد و تو دچارش نشوی و دامنگیرت نگردد ) اينكه  زد  یا زده شد بر من  زمین با اَسداد و موانعِ گوناگون . یعنی یکی از حوادث روزگار و دنیا آن است که بواسطه اَسداد و موانعِ مختلفی که سرِ راهم پیدا شد بر زمين زده شدم (زمین خورده حوادث شدم) و زمینگیر گشتم و راه به جایی نمی برم و جایی نمی توانم بروم . زمین با همه وسعتش بر من تنگ  و  همه راه هایم کور و بسته شد .

در شعرِ اَسوَد بن يَعفُر  که گفته (... ضَرَبَت (ضُرِبَت) عَلَيَّ الأَرضُ بِالأَسدادِ)معنای استعاره ای مراد است . یعنی من زمین خورده حوادث شدم و زمینگیر گشتم و راه به جایی نمی برم و زمین با همه وسعتش بر من تنگ  و  همه راه هایم کور و بسته شد .  در آیه 11 از سوره کهف نیز مراد از (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) معنای استعاره ای و کنایه ای مراد است . فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ به معنای «سَدَّدنا آذَانَهُمْ عَن نُفُوذِ الأَصواتِ اِلَیه» یعنی  گوش هایشان را از نفوذِ اَصوات و صداها ، سدّ و منع و جلوگیری کردیم . کنایه از اینکه آنها را به خواب فرو بردیم .

* وَ هذا مِن فَصيحِ لُغاتِ القُرآنِ الَّتي لا يُمكِنُ أَن يُتَرجَمَ بِمَعنََى يُوافِقُ اللَّفظَ. . اِنتَهَی .

آنگاه قُطرُب گفته است که این تعبیر(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) از تعابیر بسیار فصیح قرآنی است و ترجمه‌ای که دقیقا  معنای این لفظ  و تعبیر را برساند وجود ندارد  . نقل از تفسیرمَجمع البَيان ج‏۶، ص698 .  «اِنتَهَی کَلامُهُ»پایان یافت کلام صاحبِ تفسیرِ مَجمَع البيان .


* وَ ما ذَكَرَهُ[اَلطَّبَرَسِیُّ] مِنَ المَعنَى أَبلَغُ مِمّا ذَكَرَهُ الزَّمَخشَرِيُّ .

اين معنائي كه صاحبِ تفسیرِ مَجمع البیان (مرحوم اَمین الأِسلام طَبرسی تَفرشی) براي جمله  (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) كرده است از معناي زمخشري بليغ‏ تر و رساتر می باشد .


* وَ هُنا مَعنَى ثالِثِِ وَ إِن لَم يَذكُرُوهُ : وَ هُوَ أَن يَكُونَ إِشارَةُُ إِلَى ما تَصنَعُهُ النِّساءُ عِندَ إِنامَةِ الصَّبِيِّ غالِباََ مِنَ الضَّربِ عَلَى أُذُنِهِ بِدِقِّ الأَكُفِّ أَوِ الأَنامِلِ عَلَيها دَِقّا ََ نَعيماََ لِتَتَجَمَّعَ حاسَّتُهُ عَلَيهِ فَيَأخُذُهُ النَّومُ بِذلِكَ فَالجُملَةُ كِنايَةُُ عَن إِنامَتِهِم سِنِينَ مَعدُودَةََ بِشَفَقَةِِ وَ حَنانِِ كَما تَفعَلُ الأُمُّ المُرضِعِ بِطِفلِهَا الرَّضِيعِ.


3تفسیر و معنای سوم  :  و در رابطه با آیه 11 از سوره کهف که می فرماید :(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ)  معناي سومي هم وجود دارد اگر چه مفسرين آن را  ذکر نکرده اند  و آن اين است كه مقصود از «زدن بر گوش» اشاره به آن کار و  رفتاري است كه غالبا زنان هنگام خواباندن بچه ‏ها و کودکان خود  آن را انجام مي‏دهند  و آن اين است كه يا با كف دست و يا با سرِ انگشت به گوش بچه  به نرمی و آرامی مي‏زنند تا حواسش از همه جا جمع شده در يك جا متمركز شود  و به اين وسيله خوابش ببرد ، پس جمله (فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ) كنايه از اين است كه خداوند متعال آنان را با  شَفَقَت و مهربانی به خواب بُرد همانگونه كه مادرِ شیردِه مِهربان با بچه شيرخوار خود عمل مي‏كند .

*****************        **************     ****************

 

*  وَ الآياتُ الثَّلاثُ - كَما تَرَى - تَذكُرُ إِجمالَ قِصَّتِهِم [وَ]تُشيرُ بِذلِكَ إِلَى جِهَةِ كَونِهِم مِن آياتِ اللهِ وَ غَرابَةِ أَمرِهِم، تُشيرُ الآيَةُ الأُولَى إِلَى دُخُولِهِمُ الكَهفَ وَ مَسأَلَتِهِم لِلنَّجاةِ ، وَ الثّانِيَةُ إِلَى نَومِهِم فِيهِ سِنينَ عَدَداََ، وَ الثّالِثَةُ إِلَى تَيَقُّظِهِِم وَ انتِباهِهِم وَ اختِلافِهِم فِي تَقديرِ زَمانِ لَبثِهِم. فَلِإِجمالِ القِصَّةِ أَركانُُ ثَلاثَةُُ تَتَضَمَّنُ كُلُّ واحِدَةِِ مِنَ الآياتِ الثَّلاثِ واحِداََ مِنها وَ عَلَى هذَا النَّمَطِ تَجرِي الآياتُ التّالِيَةُ المُتَضَمِّنَةُ لِتَفصيلِ القِصَّةِ غَيرَ أَنَّها تُضيفُ إِلَى ذلِكَ بَعضَ ما جَرَى بَعدَ ظُهُورِ أَمرِهِم وَ تَبَيُّنِ حالِهِم لِلنّاسِ ، وَ هُوَ الَّذِي يُشيرُ إِلَيه ِ قَولُهُ : «وَ كَذَلِكَ أَعْثَرْن