close
تبلیغات در اینترنت
حکمت

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
موضوعات وبلاگ
حکیم عسکری -
وجدان چیست ؟ انواع وجدان -
">مجموعه مقالات وگفتمان های اقتصادی وبانکداری اسلامی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+بانظارت استادسعادت میرق -
آمار سایت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازدیدهای امروز : 125 نفر
بازدیدهای دیروز : 52 نفر
كل بازدیدها : 58430 نفر
بازدید این ماه : 177 نفر
بازدید ماه قبل : 177 نفر
نظرات : 2
كل مطالب : 300 عدد
تعداد اعضا : 811 نفر
امروز : شنبه 02 تیر 1397
جستجوی مطالب

Google
hakim-askari.rozblog.com

 

نتیجه تصویری برای کتاب بدایة الحکمه

مرحله اول

فصل 1 ـ مفهوم وجود بدیهی است.مفهوم وجود بدیهی (self-evident) است یعنی معقول (reasonable, intelligible) بنفس ذاته (per se) است. به عبارت دیگر به خودی خود قابل درک است.
دلیل: اگر بدیهی نبود نظری (theoretical) بود و نیاز به تعریف داشت. در حالی که تعریف برای وجود ممکن نیست چون:
1. تعریف باید اجلی از معرف باشد. باید بتوانیم لفظی را بیابیم که از واژه وجود شناخته شده تر باشد. حال آن که چنین واژه ای یافت نمیشود. پس مفهوم وجود بدیهی است.
2 تعریف باید جنس (genus) و فصل (differentia) داشته باشد و یا لااقل جنس و عرضی خاص (proper accident) داشته باشد. در حالی که تعریف وجود نه جنس دارد نه فصل و نه عرض خاص. بلکه اگر فلاسفه تعریفی از وجود ارائه میکنند شرح الاسم و توضیح هستند نه تعریف.
توضیح:
جنس، مفهوم یاکلی ذاتی است که در جواب سؤال از چیستی به افراد مختلف الحقیقه حمل میشود. مثلا اگر پرسیده شود انسان و اسب و گربه چیستند؟ و در جواب گفته شود: حیوان. این حیوان جنس است.
فصل به مفهوم کلی ای گفته میشود که نسبت به افراد، جزء حقیقت و ذات آنها بوده و مختص به افراد متفق الحقیقه باشد. یعنی آن افراد متفق الحقیقه را از سایرین جداکند. مانند ناطق نسبت به انسان. نطق هم انسان را از سایر انواع متمایز میکند و هم ذاتی انسان است. پس فصل به شمار میرود.
عرض خاص (خاصه) به مفهومی کلی گفته میشود که مختص به افراد یک کلی است و در عین حال خارج از حقیقت و ذات آنهاست. مثل صفت خنده رو بودن برای انسان. خنده رو بودن مختص انسان است و غیر انسان خنده رو نیست. از طرفی جزو ذات انسان هم نیست چرا که میتواند خنده رو نباشد.

فصل 2 ـ مفهوم وجود مشترک معنوی است.
 مفهوم هر لفظی در هر زبان از دو حال خارج نیست. یا برای یک مفهوم  خاص وضع شده یا مفاهیم متعدد دارد. بر این اساس مشترک معنوی (univocal) لفظی است که دارای یک معناست ولی مصادیق (referents) متعدد دارد. مثل آب یا دیوار. مشترک لفظی (equivocal) یک لفظ است که برای چند معنا (احیانا با مصادیق متعدد) به کار میرود. مانند شیر. لذا اگر لفظی دارای یک معنا با مصادیق متعدد بود به آن مشترک معنوی میگوییم و اگر دارای چند معنا بود به آن مشترک لفظی اطلاق میکنیم.

پرانتز - فایده این که بدانیم مفهوم وجود مشترک لفظی است یا معنوی در این است که اثبات این مسأله میتواند مبنایی برای اثبات اصالت وجود باشد. همین جا عرض کنم که به طور کلی قضایای فلسفی یکی پس از دیگری به هم وابسته اند. هر بحث مبنایی برای اثبات بحث بعدی به حساب می آید و درک ما از بحثهای عمیق تر مستلزم درک ما از بحثهای قبلی است. بنابراین اگر کسی یک مسأله فلسفی را خوب متوجه نمیشود به احتمال زیاد مباحث قبلی را خوب درک نکرده است.

ما برای اثبات مشترک معنوی بودن وجود دو دلیل ذکر میکنیم:
1. در یکی از روشهای
تقسیم وجود، آن را به واجب و ممکن تقسیم کرده اند. از لحاظ منطقی مقسم باید شامل اقسام هم بشود. برای این که این تقسیم درست باشد باید وجود دارای معنای واحدی باشد که شامل همه اقسام بشود یا این که اصلا تقسیم نشود. لذا اگر وجود به واجب (necessary) و ممکن (contingent) تقسیم شود، خدا که واجب است باید در دایره وجود قرار گیرد؛ انسان هم که ممکن است، در دایره وجود قرار میگیرد. نمیشود گفت وجود خدا اجل از این است که با وجود انسان در یک دایره قرار گیرد و آن وجود که مال

 

خداست معنای دیگری دارد. چرا که اگر اینطور گفتیم دیگر تقسیم وجود به واجب و ممکن معنایی نخواهد داشت. پس مفهوم وجود که هم برای واجب وضع شده هم برای ممکن، یک مشترک معنوی است.
2. وجود در مقابل عدم (nonexistence) و نقیض آن است و عدم بیش از یک معنا ندارد. نقیض امر واحد، واحد است و یک چیز نمیتواند دو نقیض (contradictory) داشته باشد. پس وجود هم بیش از یک معنا ندارد. چون اگر بیش از یک معنا داشته باشد لازمه آن ارتفاع نقیضین میشود و محال (rationally impossible). پس طبق تعریفی که از مشترک معنوی داشتیم، مفهوم وجود در ذیل آن جای میگیرد.

فصل 3 – وجود، عرض ماهیت است
انسان یک ماهیت (quiddity, essence)  است. وقتی میگوییم الانسان موجود، این موجود عارض بر انسان است. اما اگر بگوییم الانسان ناطق، این ناطقیت جزئی از وجود انسان است. جزء ذات (essence) انسان به شمار میرود نه عرض انسان.
سؤال – چرا وجود تمام ماهیت نیست؟ یا چرا وجود بعضی از ماهیت نیست؟ (به عبارت روشنتر چرا وجود، ذاتی ماهیت نیست؟)
جواب:
1. حمل وجود بر ماهیت محتاج دلیل است. به عبارت دیگر اگر بگوییم وجود بعضی از ماهیت است، این حرف محتاج دلیل است. حمل ذاتیات یک شیء بر آن بدیهی است. مثلا وقتی اسم چیزی را دفتر میگذاریم ورق داشتن هم برای آن ثابت میشود. چون ورق داشتن جزو ذاتیات دفتر است. نیازی نیست ثابت کنیم دفتر ورق

دارد. اصلا تصور دفتر بدون ورق نمیشود. اگر شد دیگر دفتر نیست. تصور یک ماهیت هم برای تصدیق وجودش کافی نیست. کسی اگر بگوید میکروب وجود دارد باید ثابت کند وجود دارد. حال آن که اگر وجود عین یا جزئی از ذاتیات ماهیت بود برای ثبوتش محتاج به دلیل نبود. پس نتیجه میگیریم وجود عرض ماهیت است نه ذاتی (essential) آن.
2. وجود را میتوان ازماهیت سلب کرد. میتوان گفت اسب وجود ندارد؛ سیمرغ نیست؛ حال آن که اگر وجود جزء یا عین ماهیت بود از آن قابل سلب نبود. پس وجود عرض ماهیت است نه ذاتی آن.
3. نسبت ماهیت به وجود و عدم مساوی است. همانگونه که نسبت دفتر به این که آبی باشد یا سبز مساوی است. ماهیت به خودی خود نه اقتضای (requirement) وجود دارد نه عدم. اگر قرار باشد وجود جزئی از ذات ماهیت باشد دیگر نسبت ماهیت به عدم منتفی میشود. دیگر نسبتی با عدم نخواهد داشت و این بالضروره (compulsorily) باطل (null) است.  پس وجود ذاتی ماهیت نیست.

فصل 4 – وجود اصیل است.
نکته 1 – مفهوم وجود بدیهی است. ماهیت مایقال فی جواب ما هو است. یعنی آنچه که در جواب چیستی شیء گفته میشود.
نکته 2 – اصیل (real) بودن یعنی واقعیت داشتن و منشأ آثار خارجی بودن. اعتباری (mentally-posited) چیزی است که واقعیت ندارد، ساخته ذهن انسان است و حقیقتاً منشأ اثر نیست.
اگراز یک واقعیت، دو مفهوم (conception) به وجود آورید، مثل: گربه و موجود و بگویید هر دو اصیل هستند و واقعی پس در واقع دو واقعیت داریم: یکی گربه چون اصیل و واقعی است و دیگری موجود. (دقت داشته باشید که گربه و موجود هیچکدام از حیث مفهومی یکی نیستند هر چند از حیث مصداقی شاید یکی باشند. اگر بگوییم این چیست خواهید گفت گربه. پس گربه که در جواب چیستی است ماهیت آن است. اما از این حیث که هست و وجود دارد، موجود است.) پس ما یک گربه دیده ایم و دو واقعیت به ذهن آمده است. خود این دو واقعیت هر کدام یک واقعیت اند. باز هر کدام از این واقعیتها هم واقعیت اند تا جایی که تسلسل  (infinite sequence) پیش می آید و این محال است. پس بالاخره یکی از این دو مفهوم باید واقعی باشند. اما کدام؟ گربه؟ (ماهیت) یا موجود؟ (وجود)
بگذارید با دو مثال قضیه را روشنتر کنیم:
مثال 1
فرض کنید به تصویری که روی پرده سینماست نگاه میکنید. اگر بپرسند چه می بینید؟  خواهید گفت مثلا یک نفر در حال صحبت است. اما واقعا روی پرده سینما یک نفر در حال صحبت است یا چیز دیگری روی پرده است و آن را می بینید؟ آنچه واقعا بر پرده وجود دارد نور است. وجود مانند نوری بر پرده سینماست و ماهیت مانند حدود نور. محدودیتهایی که تاریک و روشن است و باعث ایجاد یک تصویر میشود. وجود یک انسان هم محدود به حد و اندازه خود اوست. همانقدری که فضا اشغال میکند وجود دارد. اما همین محدودیتها ماهیت او را میسازد. لذا وجود واقعی است و ماهیت اعتباری.
مثال 2
با رنگ و روغن یک لکه سیاه به شکل مربع روی دیوار ترسیم میکنیم. حقیقتا کدام تحقق پیدا کرده است؟ لکه سیاه یا مربع؟ اگر بپرسند چه می بینید؟ خواهید گفت مربع. ولی آنچه که واقعا وجود خارجی دارد لکه رنگ و روغن است لکن حالت آن لکه رنگ به گونه ای است که مربع دیده میشود. لکه رنگ وجود است و مربع ماهیت آن.
لذا همه موجودات وجود دارند ولی هر یک دارای محدودیتهایی هستند که آنها را در قالب ماهیت به ذهن متبادر میکند. ماهیت قالب وجود است. تعینی است که وجود را به انسان نشان میدهد. اگر آدمی در عالم نباشد ماهیتی هم نیست چون ذهنی وجود ندارد. خلقت ماهیت از زمان خلقت آدم بود. اما وجود ها قبل از آدم هم بودند.
اقوال
1. قول مشائون (Peripatetic) و طرفداران حکمت متعالیه: وجود اصیل است و ماهیت فاقد واقعیت.
دلیل 1 – اگر ماهیت که نسبتش به وجود و عدم مساوی است به سمت وجود میل پیدا کند از دو حال خارج نیست: 1. این تحول بدون علت ایجاد شده است. در این صورت انقلاب لازم می آید. یعنی یک شیء بدون این که چیزی به آن افزوده شود یا از آن کاسته گردد تغییر  کرده و این محال است. 2. این میل ماهیت به سمت وجود بر اثر ضمیمه شدن وجود به ماهیت است. در این صورت پس بود و نبود ماهیت بسته به بود و نبود وجود است. لذا آنچه که موجب تحقق ماهیت است وجود است و این یعنی اصالت وجود.
دلیل 2 – اگر ماهیت واقعا منشأ اثر خارجی باشد باید این آثار خارجی هم در وجود ذهنی ماهیت بیایند هم در وجود خارجی. یعنی وقتی آدم آتش را تجسم میکند باید سر انسان داغ شود. حال آن که ماهیت که در ذهن وجود دارد درذهن اثر نمیگذارد بلکه وجود خارجی ماهیت است که منشأ آثار است. آنچه که واقعا میسوزاند آتش خارج از ذهن است نه آتش در ذهن. لذا ماهیت اصیل نیست. بلکه وجود خارجی اصیل است.
2. قول اشراقیون (illuminationist): ماهیت اصیل است.
دلیل: اگر بگوییم وجود اصیل است و واقعیت دارد و موجود است یعنی وجود صاحب الوجود است. این وجود دوم چی؟ این هم موجود و صاحب الوجود است تا جایی که تسلسل پیش می آید و این محال است. پس وجود وجود ندارد. این ماهیت است که وجود دارد.
اشکال: وجود بعین ذاته موجود است. نه این که وجود دیگری باشد که صاحب این وجود باشد. وجود وجود است. یعنی وجود واقعیت دارد. نه این که وجود صاحب یک وجود دیگری است. لذا اینجا یک اشتباه ادبی صورت گرفته است. وجود عین وجود است. نه آن که وجود آن چیزی است که دارای وجود است.
3. قول محقق دوانی
درباره واجب الوجود (خدا) وجود اصیل است و ماهیت اعتباری. درباره ممکنات، ماهیت اصیل است و وجود اعتباری. به تعبیر دیگر وجود حقیقی در عالم یکی است و آن هم خداست. وجود ما اعتباری و ساخته ذهن است. ما وجود خارجی نداریم. اگر هم چیزی از وجود به ما اطلاق میشود به خاطر نسبتی است که با وجود خارجی (خدا) داریم.
جواب ایشان از حرفهایی که قبلا زدیم بیرون می آید.

فصل 5 – وجود حقیقت مشککه است.
مفهوم در منطق به اعتبار صدقش بر مصادیق به دو قسم مشکک (equivocal) و متواطی (univocal) تقسیم میشود. یا صدق این مفهوم بر مصادیق یکنواخت است که به آن متواطی میگویند. مثل سنگ. یا صدق مفهوم بر مصادیق با مزایا و تفاوتهایی همراه است و یکنواخت نیست. مثل نور که داری شدت و ضعف است یا مفهوم شجاعت یا عدد که به اینها مشکک میگویند.
وجود هم یک حقیقت مشکک است. یعنی صدق وجود بر مصادیق متعدد آن یکنواخت نیست. موجود در یک مرحله خیلی شدید میشود تا حدی که بالاتر از آن چیزی وجود ندارد و آن خداست. هرچه پایین می آییم ضعیف تر میشود.

مثال مهم
بیابانی را تصور کنید که در آن هیچ نوری جز یک چراغ نیست. هر چه به مبدأ نور نزدیکتر میشویم نور شدیدتر میشود. عالم وجود هم مانند همین چراغ در بیابان است.
به این نظریه وحدت در عین کثرت (unity in plurality) نیز میگویند. هم وحدت حقیقتا وجود دارد و هم کثرت. در آن بیابان یک نور بیشتر نیست و آن نور چراغ است. در عین حال نور نزدیک چراغ با نوری که در ته بیابان است کاملا متفاوت است و یکی نیستند. همه این نورها از این حیث که نور هستند یکی هستند و از این حیث که شدت و ضعف دارند متعددند.
این نور در عین این که یکی است دارای دو نوع کثرت است: کثرت طولی کثرتی است که به اعتبار مراتب نور از قوت به ضعف ایجاد شده است. هرچه از منبع نور دورتر میشویم ضعیفتر میشود. از طرفی در هر مرتبه از شدت نور به اعتبار تابش آن بر روی اشیای مختلف یک کثرت دیگر پیدا میکند که به آن کثرت عرضی میگویند. همه ما انسانها دارای یک مرتبه از وجود هستیم. در عین حال وجود هر یک از ما با دیگری متفاوت است. عین این مثال برای عالم وجود هم هست. خدا به جای آن منبع نور (منبع وجود) است. تا جایی که به ضعیفترین مرحله وجود یعنی هیولای اولی (primary matter) میرسیم. هر مرتبه از مراتب وجود به اعتبار ماهیاتی که بوجود آمده اند و به اعتبار تشخصهایی که وجود به آنها بخشیده است دارای کثرت هستند. کثرتی که وجود به اعتبار بروزش در قالب ماهیات گوناگون می یابد کثرت عرضی نامیده میشود.
در مقابل این نظریه، نظریه مشائون با عنوان کثرت موجود و وجود قرار دارد. معتقدند که بر عالم کثرت حقیقی محض حاکم است. وحدت حاکم نیست. وجودها همه به تمام ذات از تمامی سایر وجودها متمایزند و هیچ وجه اشتراکی بین آنها نیست که وحدتی رخ دهد. اگر چیزی هم فکر میکنید هست همه ساخته ذهن ما هستند وگرنه تمام موجودات کثیرند.
مشائون غافل بودند از این که میتوان به وحدتی قائل شد که میتواند ناشی از اختلاف تشکیکی باشد. نیاز نیست حتما برای کثرت به اختلاف به تمام ذات پناه ببریم.

فصل 6 – وجوه وجود
وجود دارای سه وجه متمایز است:
1. تمایز حقیقت یگانه وجود از عدم. مثل تمایز نور از ظلمت
2. هر مرتبه از مراتب وجود از حیث شدت و ضعف متمایز از مرتبه دیگر است. (همان کثرت طولی)
3. وجود به اعتبار این که عارض بر ماهیات هم ارز میشود (accidental to quiddity) در یک مرتبه باز تمایز دیگری هم می یابد. (کثرت عرضی)
نکته 1: اصل این است که اول باید موجود را گفت بعد انسان: الموجود انسان. نه این که الانسان موجود. اما از آنجا که ذهن انسان با ماهیات درگیرتر است ابتدا ماهیت را میگوید بعد موجود را به آن حمل میکند.
نکته 2: هلیه دو جور داریم. هلیه بسیطه (simple whetherness): قضایایی که حاکی از ثبوت (affirmation) شیء هستند. محمول آنها موجود است. مانند: انسان موجود است. هلیه مرکبه (composite whetherness) قضایایی هستند که مفادشان ثبوت چیزی برای چیزی است. محمولشان موجود نیست. مانند گچ سفید است. دیوار سخت است. فرش قرمز است.

فصل 7 – احکام سلبی وجود
حکم سلبی حکمی است که میخواهیم بگوییم وجود چه چیزی ندارد. هفت حکم سلبی برای وجود هست:
1. وجود غیر ندارد. هر چه در عالم هست وجود است و جز آن در عالم نیست. طبق اصالة الوجود آنچه که در عالم هست وجود است و لاغیر.
2. وجود دومی ندارد. نمیتوان گفت وجود 1 این عالم است و آن هم وجود 2 است. چون یک مبدأ نور در عالم وجود دارد. دلیل: هرچه را به عنوان وجود دوم فرض کنیم به وجود اول برمیگردد. فرض کنید در لیوانی کمی آب میریزیم. اگر برای مرتبه دوم آب بریزیم به آن آب دوم نمیگوییم چون با آب اول یکی میشود. بین این آبها چیزی نیست که فاصله بشود. بین وجود هم چیزی نیست که فاصله ایجاد کند. هرچه به وجود اضافه شود به همان وجود ملحق میشود و دایره وجود وسیعتر میشود نه این که وجود دومی ایجاد شود.
3. وجود جوهر (substance) نیست. جوهر (ذات) از اقسام ماهیت است که در مقابل وجود است.
4. وجود عرض (attribute, accident) نیست. عرض از اقسام ماهیت است که در مقابل وجود است. بر فرض هم که از اقسام ماهیت نباشد متکی به جوهر است. در حالی که وجود متکی به هیچ چیزی نیست.
5. وجود جزء (part) چیزی نیست. اگر جزء چیزی باشد باید لااقل جزء دیگری هم باشد که وجود نباشد. حال آنکه گفتیم وجود غیر (other) ندارد. کل (whole) حداقل باید دو جزء داشته باشد وگرنه کل نیست.
6. وجود جزء ندارد. به عبارت دیگر وجود مرکب (compound, composite) نیست. بسیط است و هیچکدام از ویژگیهای اجزاء را نمیتوان در وجود یافت. جزء سه قسم است: جزء عقلی (rational part) (جنس و فصل مثل انسان و حیوان) جزء خارجی (ماده و صورت مانند بدن و روح) جزء مقداری (quantitative part) (چیزی که در اشیاء قابل امتداد هست. مثلا در مکان، طول و عرض و ارتفاع امتداد دارد و قابل اندازه گیری است. یا مانند زمان که میتوان آن را به ساعت یا دقیقه تقسیم کرد.) در وجود هیچیک از این اقسام جزء نیست.
7. وجود نوع (species) نیست. نوع در منطق چیزی است که مرکب از جنس و فصل است.

فصل 8 – نفس الأمر به معنای مطلق ثبوت است.
در عبارت فلاسفه میگویند فلان شیء اینگونه است در نفس الأمر (fact itself). یعنی در عالم واقع (در عالم ثبوت) اینطور است. گاهی ثبوت (affirmation) خارجی است. قضایای خارجیه (actual propositions)  عالم واقعشان ثبوت خارجی است. قضایایی هستند که هم موضوع هم محمول یک امر خارجی است. مثل انسان دست دارد. هم انسان و هم دست تحقق خارجی دارند. گاهی ثبوت ذهنی است که نفس الأمر قضایای ذهنی (mental propositions) هستند. قضایایی هستند که محمولشان ذهنی باشد. مانند انسان کلی است. جزئی کلی هست. اجتماع نقیضین محال است و...

فصل 9 – شیئیت مساوق وجود است.
شیئیت (thingness) یعنی شیء بودن و چیز به حساب آمدن مساوی (equal) وجود است. چیزی که وجود نباشد نداریم. هر چیزی که شیء بود یعنی وجود است. هیچ چیزی در عالم نیست که عدم باشد. مساوی بودن یعنی اتحاد مصداقی داشتن مانند انسان و ضاحک. هر انسانی ضاحک و هر ضاحکی انسان است. لکن اگر جهت (aspect) صدقش هم یکی باشد مساوق (concurred) و یک پله بالاتر از مساوی است. در انسان و ضاحک جهت صدق (truth) یکی نیست. ضحک امری خارج از انسانیت است. اما درباره انسان و حیوان ناطق انسان از آن جهت که ناطق (rational) است حیوان هم هست و از آن جهت که انسان است حیوان ناطق است. در باره وجود و شیء هم همین را میتوان گفت. شیء از همان جهت که شیء است وجود است و از همان جهت که وجود است شیء است. هر مساوقی مساوی هست اما هر مساوی مساوق نیست. مساوق اخص (more peculiar) از مساوی است. دو چیز مساوق هم باید اتحاد مصداقی داشته باشند و هم جهت صدقشان یکی باشد.
عدم هم بطلان (nullity) محض است. هیچ چیزی در عدم نیست. نمیتوان گفت چیزی در عدم است.
وجود مساوی با ثبوت است و ثبوت عین وجود است. الشیء له ثبوت یعنی له وجود. در مقابل ثبوت، نفی (negation) قرار دارد. نفی یعنی عدم.
بعضی از متکلیمین چیزی را ساخته اند که به اصطلاح خودشان شیء هست ولی نه وجود است و نه عدم. واسطه ای است بین وجود و عدم. به آن حال (disposition) میگویند. وجود حال محال است. چون موجب ارتفاع نقییضین است. چون چیزی را در نظر گرفته اند که نه وجود است نه عدم. وجود و عدم نقیضین اند و ارتفاع آنها محال است.

فصل 10 و 11 و 12 – احکام سلبی عدم
علامه در هر یک از فصول دهم و یازدهم یک حکم و در فصل دوازدهم دو حکم از احکام سلبی عدم را بیان کرده اند.
1. عدم تمایز ندارد. نمیتوان گفت این عدم غیر از آن عدم است. چون تمایز (distinction) فرع وجود شیء است. حال آن که عدم در مقابل وجود است. پس تمایز همیشه بین موجودات می آید.
2. عدم علیت ندارد. بین اعدام رابطه علیت (casuality) برقرار نیست. علت عدم نیست. عدم علت نمیخواهد. برای عدم کسی علت نمی آورد. چون علیت بیانگر رابطه وجودی دو شیء است. رابطه وجودی من و خدا علیت است. او علت است و من معلول. رابطه آتش و حرارت این است که آتش معلول حرارت است. حال آن که عدم در مقابل وجود است. علیت بین دو چیز فرع وجود آن دو چیز است.
3. از عدم نمیتوان خبر داد. (العدم لا یخبر عنه/ العدم لا خبر له) خبر یعنی حمل چیزی بر چیزی. خبر از چیزی فرع وجود و ثبوت آن چیز است. چیزی باید باشد تا بتوان چیز دیگری را بر آن حمل کرد.
4. معدوم را نمیتوان اعاده کرد. چیزی که نابود شد نمیشود آن را عینا تکرار کرد. میتوان شبیه آن را تکرار کرد اما عین آن را نمیتوان در وقت دیگری بازگرداند. پس اعاده معدوم (restoration of the non-existence) ممکن نیست. بعضی از متکلمین فکر کرده اند برای توجیه معاد باید معتقد باشند اعاده معدوم حتمی است چون معاد حتمی است. حال آن که از نگاه ما مرگ به معنی معدوم شدن نیست که اعاده ای رخ دهد. ابن سینا محال بودن اعاده معدوم را بدیهی میداند. چون معدوم اصلا شیئیت و ثبوتی ندارد تا بخواهد متصف به اعاده شود. در حکم قبل گفتیم که از عدم نمیتوان خبر داد. پس اعاده را نمیتوان به عدم نسبت داد.

برخی برای بطلان امکان اعاده معدوم استدلالی نظری کرده اند:
صغری: اعاده عین شیء مستلزم آن است که عدم، بین یک شیء به تمام وجوده و خودش به تمام وجوده فاصله بیندازد. (تخلل عدم – interference of nonexistence) یعنی همان شیء معدوم عیناً دوباره بازگردد.
کبری: فاصله انداختن عدم بین یک شیء و خودش محال است. چرا که لازم است یک شیء بر خودش مقدم باشد. لازمه فاصله انداختن عدم بین یک شیء و خودش، دوتا شدن آن شیء است.
نتیجه: اعاده عین شیء معدوم محال است.

حاشیه
اشکالی که بر این استدلال دارم (اگر کسی میداند جوابش را بگوید ممنون میشوم) – مگر نگفتید عدم اصلا شیئیت ندارد و چیزی نیست که به حساب بیاید؟ پس چطور میتواند بین دو چیز قرار گیرد؟ بنابراین اگر عدم بین یک شیء و خودش قرار گیرد در واقع هیچ فاصله ای در این بین واقع نشده که لازمه آن دوتا شدن شیء باشد. لذا کبری باطل است و نتیجه هم باطل خواهد بود.
ممکن است جواب داده شود: وقتی ما میگوییم عدم بین یک شیء و خودش واقع شده منظور این است که یک شیء کاملا معدوم شود و پس از گذشت زمانی دوباره ایجاد شود. ما به این فاصله زمانی بین شیء اول و شیء دوم عدم میگوییم. لازمه همین فاصله زمانی این است که دو شیء یکی نباشند.
پاسخ بنده این است که: زمان نسبی است و همه فلاسفه و فیزیکدانان معتقدند اگر زمان وجود داشته باشد فقط برای عالم ماده میتواند زمان باشد و برای ماورای ماده زمان معنا ندارد. تازه انتساب زمان به عالم ماده هم عمومیت ندارد و حتی برای عالم ماده هم گاهی زمان معنا پیدا نمیکند. شواهد متعددی هم بر این مدعا وجود دارد که به چند نمونه اشاره میکنم:
1. نظریه نسبیت انیشتین - ممکن است هزار سال بگذرد اما سن یک انسان 20 ساله پس از هزار سال، در همان 20 سال باقی بماند به طوری که اگر از او بپرسند چند سالت است؟ بگوید 20 سال. درست هم بگوید اما عملا 1000 سال گذشته باشد. این در علم فیزیک اثبات شده است. او در این فاصله 1000 سال کجا بوده که زمان گذشته اما سن او تغییری نکرده؟ آیا معدوم شده است و دوباره به وجود آمده است؟ مسلماً نه. شخص همان شخص است. نابود نشده. فقط زمان برای او متوقف شده است و برای دیگران  درحرکت بوده است.
2. میکروفون و باند- فرض کنید من ضربه ای روی میز میزنم. از آن صدایی ایجاد میشود و صدا هم در همان لحظه قطع میشود. آیا به نظر شما صدایی که چند لحظه پیش شنیدیم و قطع شد و دیگر نمیشنویم معدوم شده است؟ به نظر من معدوم نشده است. چون صدا موج است. موج تا جایی که هیچ مانعی نداشته باشد میتواند ادامه پیدا کند. بله ممکن است طول آن تغییر کند و از شدت آن کاسته گردد اما هنوز ادامه دارد. صدای حاصل از زدن دست بر میز در فضا می پیچد ولی گوش ما چون فقط طول موج خاصی را میشنود از شنیدن ادامه آن ناتوان است. اما با ابزارهایی میتوان ادامه این صدا را شنید: آمپلی فایر. اگر با دست ضربه ای به سر میکروفون بزنید صدا از باند بلندگو بیرون می آید. صدایی که از بلندگو بیرون می آید همان صدای خوردن دست من بر میکروفون است. آمپلی فایر فقط موج آن صدا را تقویت کرده و از کانالهای الکترونیک میگذراند تا از بلندگو با شدت بیشتری خارج شود. موج همان موج است چیز جدیدی خلق نشده است. حال اگر میکروفون را دوباره جلوی بلندگو بگیرید تا همان موج دوباره وارد میکروفون شود و آمپلی فایر آن را دوباره تقویت کند و صدای بلندتری از بلندگو خارج شود باز دوباره همان صدای بلندتر را وارد میکروفون کنید... چه اتفاقی می افتد؟ ما صدای سوت گوشخراشی از بلندگو خواهیم شنید. اما درواقع صدا همان صدای اولِ زدن ضربه بر میکروفون است. موج همان موج است. هیچ چیز جدیدی خلق نشده. فقط از جایی به جای دیگر منتقل شده و شدت آن زیاد شده است. هر چند شما دیگر صدای ضربه بر میکروفون را نمیشنوید و تصور میکنید آن صدای ضربه اول دست بر میکروفون دیگر معدوم شده است. اما بلندگو نشان میدهد که صدا همچنان ادامه دارد. این ما هستیم که ناتوان از شنیدن آنیم.
3. انعکاس صوت – وقتی در مقابل کوه صدای بلندی میدهید پس از چند لحظه انعکاس صدا به شما بازمیگردد. آیا این صدا همان صدای شماست یا کوه صدا داده است؟ مسلما صدای خود شماست. اگر بگویید صدای شما پس از این که فریادتان قطع شد، معدوم شده است پس این صدایی که از سوی کوه می آید چیست؟
بنابراین میتوان گفت عملا چیزی که خلق شد معدوم پذیر نیست. ممکن است مکان آن، زمان آن، شدت و ضعف آن و حالت و مرتبه وجودی آن تغییر کند و از نشئه ای به نشئه دیگر برود؛ اما معدوم نمیشود. این ماییم که تصور میکنیم معدوم شده است. چون معدوم نشده پس امکان دارد دوباره مرتبه وجودی آن به حالت قبل بازگردد. شدت و ضعف آن مثل مرتبه قبل شود و به مکان و جایگاه قبل بازگشت کند. عالم پر از همهمه است. همهمه موجوداتی که زمانی روی زمین بودند و ما تصور میکنیم اکنون نابود شده اند. چه بسا علم بشر زمانی به جایی برسد که بتواند صدای فریاد پیامبران را از دل اشیای به جای مانده از زمان آنها استخراج کند. کما این که توانسته اند صدای آواز کوزه گر زمان فرعون را از کوزه های به جا مانده در اهرام مصر ضبط کنند.
البته این فقط برای عالم ماده میتواند درس
ت باشد. برای موجودات مجرد نمیدانم چه اتفاقی می افتد.
شاهد بر این مدعا: سخن ملاصدرا در شاهد هفتم از اشراق اول شواهد الربوبیه که میفرماید: و أما الوجودات المادیة فكذلك إلا أنها یمكن زوالها بنفسها عن المواد لا زوال خصوصیاتها مع بقائها أنفسها: موجودات مادی میتوانند از ماده جدا شوند و حقیقتشان از بین نرود. البته به شرطیکه موجود مادی راه خود را در عالم تجرد ادامه دهد.
آیاتی از قرآن چون کل شیء هالک الا وجهه و کل نفس ذائقة الموت و... این هلاک و موت را میتوان تعبیر به تغییر مرتبه و نشئه وجودی کرد. به دلیل این آیات: و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء عند ربهم یرزقون / افحسبتم انما خلقناکم عبثا و انکم الینا لا ترجعون / الله یبدؤا الخلق ثم یعیده ثم الیه ترجعون (این دو آیه اخیر به وضوح نشان میدهند قبل از این که به این دنیا بیاییم هم وجود داشته ایم بعدش هم وجود خواهیم داشت)

مرحله دوم


فصل 1 - حقیقت صورت ذهنی
پیرامون تفسیر حقیقت علم سه مذهب مطرح شده است:


1.    مسلک مشهور فلاسفه – بر ماهیت دو نحوه وجود عارض میشود. 1) وجود خارجی: آن وجودی است که در آن از ماهیت آثار مطلوبه آن سر میزند. (مترتب میشود.) مثال: یکی از آثار مطلوبه آتش سوزاندن است. آتش که یک ماهیت است وقتی میسوزاند که وجود خارجی پیدا کند. انسان دارای ذاتیات و عرضیات خاص خودش است و به تبع آن دارای یک سری آثار است. چون جوهر است برای تحققش نیازی به موضوع ندارد. فقط اعراض نیاز به موضوع دارند. چون جسم است دارای  ابعاد ثلاثه است. در سه طرف میتوان آن را تقسیم کرد: طول، عرض، ارتفاع. چون نامی است مرتب در حال رشد است. چون ناطق است می اندیشد. هر کدام از ذاتیات انسان دارای آثار خاص خود هستند. (کمالات اول (entelechies)– کمالاتی که از ذات انسان سر میزند.) یک سری ازامور هم هستند که از عرضیات انسان صادر میشوند. چون ضاحک است میخندد. اعراض انسان هم دارای آثاری هستند که به آنها کمالات ثانی (secondary perfections) میگویند. 2) وجود ذهنی: وجودی است که در آن آثار مطلوب از ماهیت بروز نمیکند. آتش را اگر تصور کنید سر ما نمیسوزد. تصور آتش موجب سوختن نمیشود. نتیجه: اولا موجود ذهنی داریم. ثانیا موجود ذهنی همان ماهیت است. به تعبیر دیگر آن وجود ذهنی و وجود خارجی اتحاد ماهوی دارند. یک ماهیت است که در دو جا بروز پیدا کرده و علم عبارت است از ماهیتی که وجود ذهنی پیدا کرده باشد.
2.    نظریه شَبَه – آنچه که در ذهن وجود دارد عکس واقعیات خارجی است. شبه واقعیات خارجی است نه ماهیت آنها. عکسی از برج ایفیل در ذهن شما هست. هر وقت میگویید برج ایفیل آن عکس در ذهن شما متصور میشود. ما با این شبه های ذهنی می اندیشیم. و چون عکس و شبه است نه خود ماهیت شیء، کشف ناقصی از واقعیات به دست ما میدهد. عکس همیشه حاکی از تمام زوایای واقعیت نیست. لذا ما نمیتوانیم با واقعیات سرو کار داشته باشیم بلکه با اشباه واقعیت سر و کار داریم. نتیجه این مسلک: موجود ذهنی داریم و این موجود ذهنی شبه و تصویر واقعیت است.
اشکال – این نظریه منجر به سفسطه میشود. یعنی انکار امکان علم به واقعیت. (کسی که منکر امکان علم به واقعیت باشد به او سوفسطی میگویند. ) زیرا آنچه که حقیقتا در ذهن و نزد انسان معلوم است همین شبه و عکس است نه واقعیت خارجی. پس راه عالم به سوی واقعیت خارجی بسته است. امکان شناخت واقعی آن واقعیت خارجی را ندارد. برای روشن شدن مطلب به این قیاس توجه کنید:
صغری: علم ما همیشه به شبه واقعیت است.
کبری: شبه واقعیت غیر از خود واقعیت است.
نتیجه: علم ما همیشه به غیر خود واقعیت است. (سفسطه)
3.    نظریه اضافه – این نظریه ابتکار بعضی از متکلمین و در رأس آنها ابوالحسن اشعری است. طبق این نظریه علم به اشیاء عبارت است از اضافه (relation) و نسبت بین عالم (انسان) و شیء معلوم. وقتی یک کتاب روی میز میگذارید بین آن دو یک نسبتی برقرار میشود که به آن بالا و پایینی میگویند و این کاملا نسبی است. وقتی کتاب بالای میز است. این فقط یک نسبت است. نسبت کتاب به میز این است که بالای آن است. ولی همین کتابی که روی میز است نسبت به سقف، دیگر بالا نیست. نسبت بین علم و عالم هم همین است. چیزی غیر از عالم و معلوم محقق نشده است. بلکه شما هستید آن معلوم هم هست. نسبتی که بین شما هست را با کلمه علم بیان میکنیم. وقتی میگوییم آن فرد عالم است مثل این است که بگوییم این کتاب بالاست. وقتی میگوییم آن شیء معلوم است مثل این است که بگوییم آن شیء پایین است. نتیجه این مسلک این است که موجود ذهنی نداریم. بلکه دو طرف نسبت، یکی عالم است و یکی معلوم. چیزی غیر از عالم و معلوم (واقعیت خارجی) تحقق ندارد.

اشکال :
صغری: اگر علم نسبت بین عالم و معلوم باشد نباید هیچگاه علم به معدوم یافت. (مثل علم به اجتماع نقیضین) چون نسبت نیاز به دو طرف وجودی دارد که شما باشید و یک شیء موجود دیگر.
کبری: ما علم به معدوم بالوجدان می یابیم (میدانیم اجتماع نقیضین چیست.)
نتیجه: علم نسبت بین عالم و معلوم نیست.
سؤال - شما که میگویید موجود ذهنی داریم، چه دلیلی برای آن ارائه میکنید؟
گفتیم طبق ادعای مشهور، موجود ذهنی دو طرف دارد. یک طرف این است که میگفت موجود ذهنی داریم. و طرف دیگر این بود که بین آن موجود ذهنی و موجود خارجی اتحاد ماهوی برقرار است. دلیلهایی که در کتابها آمده است فقط طرف اول را اثبات میکند. طرف دوم را مسلم گرفته اند.  اما ما در اینجا این گونه توضیح میدهیم:
1)    ما گاهی در قضایای صادقه وصفی را برای امر معدومی اثبات میکنیم. میگوییم اجتماع النقیضین مُحالٌ. محال وصفی است که برای اجتماع نقیضین آمده است.
2)    در منطق قاعده ای به نام قاعده فرعیت داریم که میگوید: ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له. یعنی ثبوت وصفی برای یک شیء متوقف بر ثبوت آن شیء است. به عبارت دیگر اگر میخواهید محال را بر اجتماع نقیضین حمل کنید باید یک اجتماع نقیضین را اول ثابت کنید (یعنی وجود داشته باشد) تا بتوانید محال بودن را بر آن حمل کنید.
3)    این امور عدمی در خارج، قطعا ثبوت و وجود ندارند. پس باید یک وجود دیگری غیر از وجود خارجی باشد که به آن وجود ذهنی میگویند.


مرحله سوم

فصل 1 - انقسام وجود به مستقل و رابط
در ادبیات معانی اسمیه داریم و معانی حرفیه. معانی حرفیه مستقل نیستند. در واقع معنایی را در دوطرفش ارائه میکند و رابطه ای را برای دو طرفش ایجاد میکند: سرت الی البصره. الی رابطه ابتدائیت را بین سرت و بصره ایجاد میکند.

مفهوم وجود بر دو قسم است:
1. مستقل (independent)= هستی – یک مفهوم اسمی است. زید موجود است. موجود در این جمله دارای معنای مستقل است.
2. رابط (copulative)= است – زید ایستاده است. است همان معنای وجود را میدهد لکن به صورت حرفی و غیر مستقل.
بین معانی اسمی و معانی حرفی تباین به تمام ذات است. یعنی این با آن یکی نیست. لذا نمیتوان یکی را به جای دیگری گذاشت. حقیقت عینی وجود هم آیا دارای دو نحوه وجود مستقل و رابط است یا این که این تقسیم فقط در مفاهیم صورت میگیرد؟ مرحوم علامه میفرماید در حقیقت وجود هم این تقسیم هست. یعنی دو گونه وجود داریم: یکی من یکی شجاعت (دو وجود مستقل) و یکی هم نسبت بین من و شجاعت. این رابطه ای که ایجاد شده است یک وجود نامستقل است و به تنهایی قابل تصور نیست. اصلا خاصیت وجود حرفی و ربطی این است که بدون طرفینش قابل تصور نیست. آیت الله مصباح به این حرف ایراد گرفته اند و فرموده اند که این سخن به جهت خلط مفاهیم و احکام منطقی با مفاهیم و احکام فلسفی است. (رک: نهایه الحکمه)

دلیل علامه بر این که تقسیم به مستقل و رابط در حقیقت عینی وجود هم (علاوه بر مفهوم وجود) می آید چنین است:
اولا صدق یک قضیه خارجی (قضیه ای که از خارج حکایت میکند  = actual proposition) متوقف است بر تطابق کامل مفاد آن قضیه با خارج. باید تمام مفاد آن قضیه در خارج عینیت داشته باشد وگرنه قضیه کاذب است.
ثانیا در یک قضیه دو مفهوم مستقل داریم (مانند انسان و شجاع) که در جایگاه موضوع و محمول هستند و یک مفهوم غیر مستقل که بین این دو قرار گرفته است. باید هر سه مفهوم برای صدق این قضیه ما بازاء واقعی داشته باشند. اگر آن مفهوم رابط، ما به ازائش مستقل باشد سه وجود مستقل خواهیم داشت. و لذا نیاز به دو رابط خواهیم داشت. اگر این رابطها هم مستقل باشند 5 وجود مستقل داریم و نیاز به 4 رابط خواهیم داشت و این مسأله بی نهایت ادامه خواهد یافت و موجب تسلسل خواهد شد. تسلسل هم باطل است.

(البته به نظر من استدلال ضعیف و لایتچسپکی است. چون وقتی یک موضوع و محمول مستقل داریم چه اشکالی دارد که یک رابطه مستقل هم داشته باشیم که این دو را به هم ربط دهد؟ اصلا چه لزومی دارد که حتما در یک قضیه یک وجود غیر مستقل، دو وجود مستقل را به هم ربط دهد؟)

نکته 1- وجود رابط ماهیت ندارد. ماهیت ما یقال فی جواب ما هو است. ماهیت باید قابلیت محمول واقع شدن داشته باشد چون جواب ما هو است. حال آن که معنای غیر مستقل محمول واقع نمیشود. نمیشود گفت این است است!

نکته 2 – تحقق وجود رابط (چسب) بین دو امر موجب اتحاد وجودی آن دو امر میشود.

نکته 3 – وجود رابط تنها در هلیات مرکبه است. هلیه مرکبه (composite whetherness) آنست که محمولش موجودٌ نباشد. هلیه بسیطه (simple whetherness) آنست که محمولش موجودٌ باشد. این "است" فقط در قضایای هلیه مرکبه واقع میشود. در هلیه های بسیطه وجود رابط نداریم. چون موضوع خود شیء است. (انسان) محمول، وجود شیء است و بین شیء و وجودش تغایری نیست تا نیاز به ربط داشته باشد. بله میگوییم انسان ضاحک است. بین انسان بودن و ضاحک بودن فرق است و نیاز به ربط داریم که آنها را به هم بچسبانیم. ولی وقتی میگوییم انسان موجود است بین انسان که خود شیء است و وجودش که "موجود" است هیچگونه تغایری نیست و بنابراین نیازی به ربط نیست.

فصل 2 – اختلاف بین وجود مستقل و وجود رابط، نوعی نیست.

یعنی میشود از یک وجود رابط یک مفهوم مستقل را انتزاع کرد (to abstract) که به تنهایی قابل تصور (conceivable) باشد. تعلیل علامه گسترده است:

وجودهای ما مستقل هستند. اما از نگاه دقیق فلسفی هر چه که معلول است عین ربط به علت است و از این جهت ما وجود رابط هستیم. از وجودهای ما میتوان یک مفهوم مستقل انسان انتزاع کرد. سایر ماهیات هم چون همه ممکنند پس همه معلولند پس همه وجود رابطند. حال آن که از این وجودهای رابط میتوان ماهیاتی را انتزاع کرد که دارای مفاهیم مستقلند. مثل انسان و گاو و انواع مختلف.

فصل 3 – وجود مستقل بر دو قسم است:  لغیره و لنفسه

وجودی که میتوان از آن صفتی را برای توصیف غیر انتزاع کرد وجود مستقل لغیره (independent existence through another) نامیده میشود. شجاعت وجودی است در خارج که میتوان از آن مفهومی برای توصیف یک انسان انتزاع کرد. به این وجودها نائتی (صفتی =  attributive) هم میگویند.

وجود مستقل لنفسه (for-itself independent existence) یعنی نمیتوان از آن مفهومی را برای توصیف غیر انتزاع کرد. مانند چیزهایی که صفت واقع نمیشوند.

وجود لغیره دو عدم را طرد میکند: عدم خودش را (سفیدی، عدم سفیدی را طرد میکند) و عدم غیر خودش (موضوع) را (عدم سفید را هم طرد میکند.) به عبارت دیگر چیزی که سفید شد هم عدم سفید نیست هم اصولا هست. وقتی گفتیم دیوار سفید است هم یعنی دیواری هست (عدم دیوار طرد شد) هم یعنی غیر سفید نیست (عدم سفیدی طرد شد). وقتی شجاع را تصور میکنید یعنی این که اولا عدم شجاع طرد شده است، ثانیا کسی هم هست که شجاع باشد. پس "هیچکس" طرد شده است.

مرحله چهارم

فصل 1- مواد فقط سه تاست

وقتی موجود را بر موضوعی حمل میکنیم از این رابطه سه حالت به دست می آید:
1. یا این موجود برای موضوع ضرورت (necessity) دارد. (وجوب) در اینجا ماده قضیه (the matter of proposition) وجوب است.
2. یا این که وجود برای آن موضوع ممتنع (impossible) است. یعنی تحت هیچ شرایطی بار نمیشود. مثل اجتماع نقیضین (agreement of two contradictories) که وجود بر آن در هیچ شرایطی بار نمیشود. (امتناع) اجتماع نقیضین ممتنع الوجود (impossible being) است.
3. گاهی وجود را با مفهومی میسنجیم که وجود برای این مفهوم نه ضروری است و نه ممتنع. مثل انسان که وجود برایش ضروری نیست و میشود اصلا در عالم انسانی وجود نداشته باشد. نه حمل وجود بر انسان ممتنع است و نه میتوان گفت وجود انسان محال است. به این حالت ممکن الوجود (possible existent) میگویند. ماده قضیه امکان است.

فصل 2 – مواد ثلاثه هر کدام قابل تقسیم به سه قسم دیگر هم هستند (جز امکان که یک قسمش عقلا ممکن نیست)

1. بالذات: اگر این مفهوم وجوب، امتناع یا امکان از ذات وجود به دست آمده باشد بالذات است.
2. بالغیر: اگر این مفهوم از غیر ذات به دست آمده باشد بالغیر است.
3. بالقیاس الی الغیر: اگر این مفهوم با سنجیدنش با مفهوم دیگری به دست آمده باشد بالقیاس است.

تفصیل موارد:
1. وجوب بالذات(necessity by itself) : جایی است که وجوب را از ذات خود مفهوم بگیریم. مثل واجب الوجود. ذات واجب الوجود واجب است. ماده اش وجوب بالذات است.

2. وجوب بالغیر(necessity by something else): واجب بالغیر مانند معلول، هنگامی که علت تامه اش محقق شده باشد. هر گاه علت تامه محقق شد، وجود معلول واجب میشود. وقتی آتش باشد گرما وجودش واجب میشود.

3. وجوب بالقیاس الی الغیر(necessity in relation to something else): وجود یکی از دو متضایفین اذا قیس بوجود متضایف الآخر. تضایف (reduplication, correlation) یکی از اقسام تقابل (opposition) در منطق بود. مفاهیم دو سویه مانند بالا و پایین دو امر وجودی اند که با هم جمع نمیشوند ولی با هم رفع میشوند به آنها متضایفین (two correlatives) میگویند که اگر یکی از آنها محقق شد، آن لنگه دیگر هم باید بالقیاس با آن محقق شود. اگر پایینی باشد حتما بالایی هم هست. اگر سمت چپی فرض شود آنگاه وجود سمت راست واجب است.

4. امتناع بالذات(impossibly by itself): یعنی امتناعی که از ذات مفهوم ناشی شده باشد. مثل اجتماع نقیضین.

5. امتناع بالغیر (impossibly by something else): یعنی امتناعی که به وسیله غیر ایجاد شده است. مثل تحقق معلول بدون تحقق علتش.

6. امتناع بالقیاس الی الغیر (impossibly in relation to something else): یعنی امتناعی که به وسیله عدم طرف دیگر ایجاد شده اس. مانند امتناع یکی از متضایفین بالقیاس به عدم دیگری. امتناع تحقق بالا در صورتی که پایینی وجود نداشته باشد.

7. امکان بالذات (possibly by itself): امکانی که از ذات مفهوم و ماهیت به دست می آید. مثل امکان انسان. انسان ممکن است ذاتاً.

8. امکان بالغیر (possibly by something else): نداریم. یعنی چیزی را نداریم که به واسطه غیر ممکن شده باشد. چون این ممکن بالغیر یا بالذات واجب است (مثل خدا که تحت هیچ شرایطی ممکن بالغیر نمیشود.) یا بالذات ممتنع است. (مثل اجتماع نقیضین که به هیچ وجه امکان پیدا نمیکند ولو به واسطه غیر) یا بالذات ممکن است (چیزی که ممکن بالذات است دیگر چه نیازی دارد که بالغیر هم ممکن باشد؟ ممکن بالغیر بودنش لغو است.)

9. امکان بالقیاس الی الغیر (possibly in relation to something else): مصداق ندارد. در عالم خیال فرض گرفته میشود. اگر دو تا واجب الوجود داشتیم هر کدام از آنها بالقیاس به دیگری ممکن است. یعنی میتوانند باشند و میتوانند نباشند. بین آن دو هیچ ملازمه ای نیست. نه وجود برایشان ضروری است و نه عدم.

توجه: چون امكان بالغیر لغو است و امكان بالقیاس الی الغیر هم مصداق ندارد لذا از این به بعد هر جا اسمی از امكان یا ممكن می آوریم مقصودمان امكان بالذات است.

فصل 3 – واجب الوجود ماهیت ندارد.

ماهیت واجب الوجود انیت (is-ness / being) (وجود) اوست. (ماهیته انیته) یعنی هر چه هست وجود است و هیچ ماهیتی در کار نیست. چون گفتیم ماهیت را از حدود وجود انتزاع میکنیم و وجود حد و مرز ندارد پس ماهیت ندارد. خداوند متعال هیچ محدودیتی ندارد.

فصل 4 – واجب الوجود از جمیع جهات کمالیه واجب الوجود است.

هر محمولی را بخواهیم بر واجب الوجود حمل کنیم از دو حال خارج نیست. یا حمل این محمول بر واجب الوجود بالضروره ثابت است. مثل علم و صفات کمال. یا بالضروره ثابت نیست. مثل نقص و عجز. هر چیزی که برای خدا کمال است بالضروره ثابت است و هر چیزی که برای خدا کمال به حساب نمی آید بالضروره منتفی است و خدا آن را ندارد. نمیتوان گفت میشود باشد و میشود نباشد.  به عبارت دیگر صفات خدا مانند صفات انسان یا سایر موجودات نیست. مثلا صفت غیوریت برای انسان میتواند ثابت باشد و میتواند نباشد. اما برای خدا نمیشود که نباشد. هیچ وصفی نیست که حملش بر واجب الوجود ممکن باشد. هر محمولی که برای خدا حملش ممتنع نباشد ضروری است.

فصل 5 – تا چیزی واجب نشود وجود نیابد.

معلول وقتی وجود پیدا میکند که علتش محقق شود. وقتی علت باشد تحقق معلول واجب میشود. تمام اشیاء چه واجب باشند چه ممکن تا وقتی که علت آنها محقق نشود ممکن هستند. وقتی علتشان محقق شد واجب میشوند. محال است چیزی قبل از این که وجوب بیابد وجود پیدا کند. چون یا علت تامه اش محقق شده است که وجودش واجب است یا علت تامه اش محقق نشده است که ممکن است. همه موجودات یا واجب بالذات هستند یا واجب بالغیر. به این قضیه، جبر علی و معلولی (caused-casual compulsion) هم گفته میشود.

نکته – در مقابل قول فلاسفه که جبر علی و معلولی است، نظریه اولویت (priority) مطرح است که برخی از متکلمین قائل به آنند. میگویند کافی است برای تحقق ماهیت جانب وجود رجحان (اولویت) پیدا کند. اشیاء برای وجود اولویت می یابند نه وجوب. ولو این که علت تامه بیاید، کارش اولویت دهی به ماهیت است نه وجوب. لذا ماهیت میتواند محقق بشود میتواند نشود. لااقل در افعال اختیاری اینگونه است. اگر علت تامه فعل اختیاری هم محقق شد این فعل میتواند محقق بشود یا نشود. این نظریه را برای این مطرح کردند که بگویند ما مجبور نیستیم. فکر میکردند اگر علت تامه را قبول کنیم در همه کارها مجبوریم. حتی خدا هم مجبور خواهد شد. چون فعل خدا هم معلول علتهایی است که مجبورش میکند. لذا این علت تامه را برداشته اند و گفته اند در این حالت وجود وجوب پیدا نکرده است بلکه رجحان پیدا کرده است و هنوز میتواند راه عدم را در پیش بگیرد. این نظریه به طور خلاصه میگوید: برای وجود معلول کافی است وجود بر عدم رجحان پیدا کند تا ماهیت از حالت استواء (equivalence) (تساوی نسبت ماهیت به وجود و عدم) خارج شود. لااقل در افعال اختیاری.

شهید مطهری در بحث جبر و اختیار روش رئالیسم به شکل مبسوط به این قضیه پرداخته اند.

فصل 6 – معانی امکان

امکان خاص (contingency / probability): سلب ضرورت عدم و ضرورت وجود از ذات موضوع. به عبارت دیگر، امکان خاص دو نکته دارد:

1. سلب ضرورت وجود: چیزی که به امکان خاص ممکن شده است، ضروری الوجود و واجب الوجود نیست.
2. سلب ضرورت عدم: ممتنع نیست. ضروری العدم نیست.

هر چیزی که  نه واجب الوجود باشد نه ممتنع الوجود، ممکن به امکان خاص است. مثل انسان.
وقتی در مباحث فلسفی به چیزی ممکن اطلاق میکنند منظور همین امکان خاص است. اگر منظور امکان از نوع دیگری باشد قیدش را بایستی ذکر کنند.

امکان عام(general contingency) : هم امکان خاص را در بر میگیرد هم مصادیق دیگری را. به معنی سلب ضرورت از جانب مخالف قضیه است. میگوییم خدا موجود است به امکان عام. امکان خاصش میشود "خدا موجود است"، جانب مخالفش هم که امکان عام از آن سلب ضرورت میکند "خدا موجود نیست" است. پس قضیه ما سلب ضرورت از موجود نبودن خدا کرد. یعنی عدمش در این قضیه ضروری نیست. پس مفهوم مخالف قضیه را میگیریم و درکنار آن میگذاریم: ضروری نیست. پس مفهوم امکان عام این است: جانب مخالف قضیه ضروری نیست.

مثال: اجتماع نقیضین موجود نیست، قضیه ماست. مخالفش چنین است: وجود اجتماع نقیضین. امکان عامش این است: وجود اجتماع نقیضین ضروری نیست. (= اجتماع نقیضین موجود نیست به امکان عام)

امکان اخس(lower possibility) : چیزی که ممکن است به امکان اخس یعنی سه نوع ضرورت را ندارد:

1. ضرورت ذاتیه (essential necessity)– مثل خدا که وجودش ضرورت ذاتیه دارد. کأن از ذاتش ضرورت ندارد.
2. ضرورت وصفیه (necessity due to a quality)– انسان دونده. بالضروره پایش حرکت میکند. انسان بالضروره پایش حرکت نمیکند اما به خاطر این وصفی که آورده ایم بالضروره پایش حرکت میکند. (ضرورتهایی که به سبب وصف ایجاد شده اند.) یا مثل اتاق روشن. اتاق بالضروره نور ندارد. ولی وقتی در آن چراغ روشن شد بالضروره نور دارد. لذا ممکنهایی که ضرورت وصفیه دارند از امکان اخس خارج هستند.
3. ضرورت وقتیه (necessity due to time)– گاهی صفتی برای چیزی ضروری میشود. مثل روشن بودن خیابان در وقت روز. خیابان در وقت روز بالضروره روشن است. این امکانها هم جزو امکان خاص نیستند.

اگر گفتیم چیزی به امکان خاص ممکن است یعنی این که هیچ کدام از این سه قسم ضرورت در آن وجود ندارد.
به طور کلی واژه امکان در مقابل ضرورت است. هر گاه امکان در کنار قضیه ای افتاد یعنی این که یک یا چند ضرورت از آن سلب میشود.

امکان استقبالی(future possibility) : چهار ضرورت را ندارد:
1. ضرورت ذاتیه
2. وصفیه
3. وقتیه
4. ضرورت به شرط محمول(assertoric) : مثلا انسان به شرط آن که بدود دونده است بالضروره. سنگ به شرط آن که سرد باشد سرد است. هرگاه موضوع را مشروط به خود محمول کردیم حمل موضوع به شرط محمول ضروری میشود.

امکان وقوعی(occurring possibility) : یعنی دو چیز نیست:
1. ذاتا ممتنع نیست. مثل اجتماع نقیضین که ذاتا ممتنع است.
2. ممتنع از حیث وقوع هم نیست. مثل گرما که تحققش ذاتا محال نیست. اما جایی که وسیله گرماساز نباشد تحققش وقوعا ممتنع است. ممتنع وقوعی ذاتا محال نیست اما به خاطر این که از وقوعش امر محالی لازم می آید محقق نیست. مثل تحقق معلول بدون علت.

اگر چیزی نه ممتنع بود ذاتا و نه ممتنع بود وقوعا، به آن ممکن وقوعی میگویند. مثل گرمای با علت که نه ممتنع ذاتی است نه ممتنع وقوعی. پس ممکن وقوعی هم امتناع ذاتی و هم امتناع وقوعی را نفی میکند.

امکان استعدادی(possibility through preparedness) : نطفه کم کم رشد میکند و به جنین تبدیل میشود و پس از تولد به انسان تبدیل میشود. نطفه استعداد انسان شدن دارد. نمیگوییم نطفه امکان استعدادی دارد. اما انسان امکان استعدادی دارد. نطفه مستعد (prone) است و یک مستعَد له دارد که انسان است. آنچه که مستعد برای تبدیل شدن به مستعد له دارد به آن استعداد (capacity / proness) گویند و آنچه که مستعد له دارد برای این که چیزی تبدیل به آن شود به آن امکان استعدادی میگویند. مثال دیگر:
طلبه استعداد مجتهد شدن را داراست. در این قضیه:
طلبه = مستعد مجتهد شدن
استعداد = مجتهد شدن
مجتهد = ممکن استعداداً
اجتهاد = مستعد له
اجتهاد نسبت به طلبه = امکان استعدادی نسبت به مستعد له
پس چیزی که امکان استعدادی دارد به گونه ای هست که چیزی بتواند به آن تبدیل شود.

فصل 7 – امکان امری اعتباری است که از ماهیت جدا نمیشود.
اعتباری بودن امکان به معنای اصیل نبودن آن است. یعنی ما بازای خارجی ندارد و به تحلیل عقلی به دست می آید. در عین حال لازم ماهیت است.

توضیح:
الف) امکان اعتباری (mentally-posited) است. زیرا عقل با تحلیل ماهیت و این که نسبت او به وجود و عدم مساوی است امکان را از آن انتزاع میکند. چون در واجب الوجود، وجوب برای آن و در ممتنع الوجود، عدم برای آن تعین (determination) یافته است. آنچه که نه وجوب برای آن تعین یافته و نه عدم، ممکن است.

ب) این که امکان لازم ماهیت است: وقتی ماهیت را به تنهایی لحاظ میکنیم (بدون این که نیاز باشد به ماهیت چیزی را ضمیمه کنیم) آن را فاقد ضرورت عدم و ضرورت وجود می یابیم. این همان امکان خاص است. به تعبیر دیگر، امکان خاص را از ذات ماهیت به دست آوردیم نه از چیزی که ممکن است به ماهیت اضافه شود. امکان را از ملاحظه ذات ماهیت به دست آوردیم. عرضی که از ذات ماهیت به دست آید قابل انفکاک (separable) از آن نیست.

فصل 8 – قانون علیت
علیت (casuality) یعنی هر معلولی علتی دارد. چه چیزی در معلول است که لازم است علتی داشته باشد؟ فلاسفه میگویند علت نیاز معلول به علت امکان معلول است و متکلمین میگویند حدوث (occurance) معلول است. فلاسفه میگویند هر چیزی که ممکن است پس محتاج به علت است. متکلمین گفتند چون حادث (creatable) است محتاج به علت است.

درباره قانون علیت دو دیدگاه است:
1. دیدگاه فلاسفه: عامل نیاز ماهیت به علت، امکان ماهیت است. هر چیزی که ممکن است نسبتش به وجود و عدم یکی است. اما یک علت باید باشد تا این تساوی را به سمت وجود سوق دهد. لذا از نگاه فلاسفه قانون علیت به این صورت تعبیر میشود که هر ممکنی نیازمند به علت است.
2. دیدگاه متکلمین: عامل نیاز به علت حدوث ماهیت است. حدوث یعنی مسبوق بودن به عدم (proceded by nonbeing). هر چیزی که حادث است یعنی پیشتر نبوده است. چون چیزی قبلا نبوده است برای وجودش محتاج علت است. قانون علیت طبق این دیدگاه: هر حادثی محتاج به علت است. چیزی که زماناً قدیم (temporally pre-etennal) است بی نیاز از علت است.

فصل 9 – آیا موجود پس از وجود هم محتاج علت است؟
از دیدگاه فلسفی ممکن هم برای حدوثش محتاج به علت است و هم برای بقائش. ممکن هم در مقام حدوث محتاج به علت است و هم در مقام بقاء و ماندنش در صحنه وجود. یک لحظه اگر خدا نباشد هیچ موجودی در عالم نخواهد بود. مثل نوری که برقش خاموش میشود. چون وجه نیاز یک ممکن به علت امکانش است و این امکان هم در مرحله حدوث است و هم درمرحله بقاء، ماهیت نیز هم در مرحله حدوثش ممکن است هم در مرحله بقاء. چون پس از وجودش باز هم ممکن است. امکان ماهیت، لازمی است که نه در مقام حدوث و نه در مقام بقاء از آن منفک نمیشود.
متکلمین قائلند که ماهیت فقط در مرحله حدوث نیاز به علت دارد. دیگر برای باقی ماندنش نیاز به علت ندارد. مثل مهندسی که یک ماشین را اختراع میکند و دیگر کار ندارد که آن ماشین چطور کار میکند.

مرحله پنجم: ماهیت و احکام آن

ماهیت مصدر جعلی ماهو است. (ماهویت = ماهیت = چیستی) ما یقال فی جواب ماهو همان ماهیت است. ماهیت شیء یعنی ذاتیات شیء. مثلا میگویند ماهیت انسان یعنی مجموعه ای از ذاتیات انسان.

فصل 1-  الماهیة من حیث هی لیست الا هی.
نکته 1- مفاد این قاعده: ماهیت به خودی خودش فقط ماهیت است. سنگ به خودی خودش فقط سنگ است. دیگر این که چه رنگی باشد جنسش چه باشد قیمتی باشد یا خیر دیگر ربطی به  سنگ بودنش ندارد. ماهیت هم به خودی خود فقط ماهیت است یعنی فقط مشتمل بر ذاتیات است و بس. عرضیات از محدوده ماهیت خارجند. انسان از آن حیث که انسان است فقط انسان است. فقط حیوان ناطق است. باقی اوصاف مثل بلندی و سفیدی و ایرانی و غیره از ماهیت انسان خارجند. حتی وجود و عدم هم از ماهیت انسان خارجند. ماهیت در درون و ذاتیاتش چیزی به اسم وجود و عدم ندارد. لذا میتوانیم هم وجود را و هم عدم را به انسان نسبت دهیم.

نکته 2 – النقیضان یرتفعان عن مرتبة الماهیة. نقیضان (از قبیل وجود و عدم، بلندقامتی و عدم بلندقامتی و...) هیچکدام در تعریف ماهیت (حد ماهیت) قرار ندارند. تمام اینها در مرتبه ذات و ماهیت از ماهیت ارتفاع یافته اند. تمام آنچه که خارج از ذات ماهیت است ولو این که دو نقیض باشند از محدوده آن خارجند. لذا قابل رفع هستند. انسان بما هو انسان موجود نیست. انسان بما هو انسان معدوم نیست. واحد نیست. کثیر نیست.

فصل 2 – اعتبارات ثلاثه ماهیت
ماهیت سه جور اعتبار دارد:
1. بشرط شیء (thing conditioned): یک وقت هست ساندویچ را میخواهید به شرط این که رویش سس ریخته باشند. این ساندویچ به شرط سس است. = ماهیت بشرط شیء = ماهیت با لحاظ تشخصات و ویژگیهای آن (مثل زردی پوست، زیبایی چهره و...) = ماهیت مخلوطه
2. بشرط لا (negativity conditioned): من اصلا ساندویچ با سس دوست ندارم. ساندویچ به شرطی میخواهم که سس نداشته باشد. = ماهیت بشرط لا = ماهیت منهای تشخصات = ماهیت مجرده (این ماهیت امکان وجود حتی وجود ذهنی هم ندارد. اما عقل میتواند آن را تصور کند. مثل انسانی که ناطق نیست.)
3. لا بشرط (unconditioned): برایم فرقی ندارد ساندویچ سس داشته باشد یا نداشته باشد. به هر حال میخورم. = ماهیت بشرط لا. = ماهیت به صورت مطلق و بدون قید = ماهیت مطلقه

نکته 1- قسم دوم قابلیت وجود ندارد.
نکته 2- در این مرحله هر چه در خصوص ماهیت میخوانیم مقصود، همین ماهیت قسم دوم است.

فصل 3 – ذاتی و ویژگیهایش
ذاتی معانی ای است که در حد ماهیت اخذ شده باشد. مثلا حیوان بودن و ناطق بودن ذاتی انسان است. با ارتفاع هر یک از آن ذاتیات، کل آن ماهیت معدوم میشود.
عرضی در مقابل ذاتی است. آن معانی است که در حد ماهیت اخذ نشده باشد. قوام ماهیت بر آنها نیست. اگر نباشند لطمه ای به وجود ماهیت نمیزند.

ویژگیهای ذاتی:
1. ثبوت ذاتیات برای ماهیت محتاج علت نیست. دفتر از ذاتیاتش ورق داشتن است. همین که دفتر را تصور کنید ورق داشتن هم برایش ثابت است. نیاز به اقامه دلیل برای ورق داشتن دفتر لازم نیست. هیچ دلیلی ندارد که دفتر ورق داشته باشد. به تعبیر دیگر تصویر ماهیت بدون ذاتیاتش ممکن نیست.
2. علت وجود ماهیت همان علت وجود ذاتیات آن هم هست. هر علتی که انسان داشته باشد علت حیوانیت و ناطقیت او هم هست. هر علتی که برای ماهیت تصور شود همان علت برای ذاتیاتش هم هست. ذاتیات یک ماهیت محتاج به علت موجده (creative cause) منحصر به فردی نیست.
3. تصور ماهیت متوقف بر تصور ذاتیات آن است. اگر بخواهید یک ماهیت را درست تصویر کنید باید اول ذاتیاتش را درست تصور کنید تا ماهیت را درست تصویر کنید.

فصل 4 – جنس، فصل، نوع
نوع (genere): ماهیت تامه که دارای آثار حقیقی خاص خودش است. انسان نوع است. یک ماهیت تامه است. نطق و تفکر و اندیشه و ضحک و تعجب دارد. این آثار از ذاتیات ناشی میشوند (کمالات اولی - entelechies)
جنس (genus): معانی ذاتی مشترک در چند نوع. حیوانیت یک معنای ذاتی است که در چند نوع انسان است. حمار، گاو، کبوتر و... همه حیوان هستند.
فصل (differentia): معانی ذاتی مختص به یک نوع. مثل ناطقیت که مختص به یک نوع خاص حیوان است.

فصل 5 – فصل دو نوع است.
1. فصل منطقی (logical differential): (یا فصل دل خوش کنکی! که اصلا فصل نیست.) هر چه تا بحال گفتیم که انسان حیوان ناطق است و ناطق فصل انسان است همه کشک بود! نطق در اینجا به معنای ادراک و تفکر است نه سخن گفتن. در هر دو صورت این یک عرضی است که مشهورترین عرضی انسان است. و چون تشخیص فصل حقیقی انسان کار دشواری است یک عرضی را از اخص و اعرف عرضها انتخاب کرده اند و به انسان نسبت داده اند. فصل منطقی، لازم اخص و اعرف نوع است. به عبارت دیگر یک عرضی که به نوع نزدیکتر است گفته میشود.

2. فصل اشتقاقی (derivative differentia: (فصل حقیقی – real differentia) همان مبدأ و ریشه فصل منطقی است. فصل منطقی را به اعتبار همان فصل حقیقی لحاظ کرده اند. فصل اشتقاقی یا حقیقی فصلی است که این نوع را از سایر انواع جدا میکند. ولی این فصل چی هست ما نمیدانیم. از آن فصل انسان، ناطق را ساخته اند. چون همان عامل باعث شده که انسان ناطق باشد و با سایر حیوانها تفاوت داشته باشد. همان روحی که خدا در انسان دمیده فصل حقیقی انسان است. این روح، یک مبدأ برای گرفتن معنای نطق و نسبت دادنش به حیوان است. ناطقیت از آثار همان روح است نه این که همان فصل واقعی باشد.

فصل 6 – نوع و احکام آن
نکته 1- اجزای یک ماهیت نوعی به یک وجود در خارج تحقق دارند. یعنی در خارج نمیتوانیم بگوییم این جزء ماهیت ناطقیتش است و حیوانیتش آن چیز دیگر. نمیتوان گفت این صورت انسان است و حیوانیت که ماده انسان است فلان است. خیر. انسان یک وجود است. در ذهن برایش چند جزء تصور شده است. اما در خارج همه یک وجود است که از آن خود ماهیت است.
نکته 2 – رابطه بین حیوان و ناطق چیست؟ حیوان جنس انسان و ناطق فصل انسان است. از آنجا که جنس عرضی عام (common accidental) فصل است، حیوان هم عرضی عام ناطق است. ناطق عرضی خاص (proper accidental) حیوان است. (فصل، عرضی خاص جنس است.) اما هردو نسبت به انسان ذاتی هستند. حیوانیت و ناطقیت هر دو ذاتی انسان هستند.

فصل 7 – کلیت و جزئیت (تشخص) دو نحوه از وجود ماهیت است.
گفتیم ماهیت دارای دو نوع وجود ذهنی و خارجی است. کلیت لازمه وجود ذهنی ماهیت است. یعنی چون ماهیت در ذهن می آید لاجرم کلی است. این هم که میگویند مفاهم ذهنی کلی و جزئی هستند از لحاظ منطقی است نه از لحاظ فلسفی. از لحاظ فلسفی مفاهیم ذهنی هم کلی اند. جزئیت (تشخص) با جزئیت منطقی فرق دارد. تشخص و تعین لازمه وجود خارجی ماهیت است. همین که ماهیت خارجی بشود تعین خاصی به خود میگیرد. این تعینات و تشخصات مربوط به وجود خارجی ماهیت است. دیگر کلی نیست.


فصل 8 – تمیز و تشخص
تمَیُّز ماهیت از ماهیت دیگر: وقتی میگوییم یک ماهیت از دیگری متمایز است یعنی یک ماهیت نسبت به ماهیت دیگر جداست و با آن مغایرت دارد به گونه ای که بر هم صدق نکنند. این جدایی یا به تمام ذات است. مثل جدایی بین انسان و سفیدی. یا به بعض ذات است. مثل انسان و اسب. (در بعضی از ذاتیات مشترکند) یا به امری خارج از ذات است. مثل انسان قدبلند با انسان قدکوتاه. (در ذاتیات مشترکند و در عرضیات تفاوت دارند.)

تشخص ماهیت: بودن ماهیت به گونه ای که نتواند بر افراد کثیر صدق کند. به عبارت دیگر تشخص مساوی است با امتناع صدق بر کثیرین. وقتی میگویند وجود فلان ماهیت تشخص یافته است یعنی دارای تمایز با سایر ماهیتها نیست. ماهیت به شرط شیء (conditioned by something) که میگویند همین است. وقتی ماهیت با تشخصش جمع شود دیگر قابل صدق بر افراد دیگری نیست. فقط متعلق و خاص به آن ماهیت است.

وصف اضافی (additional qualification): وصفهایی هستند که با سنجش و مقایسه دو شیء به دست می آیند. مثل بالایی و پایینی. وقتی با چیزی پایین تر از خودش بسنجیم بالا میشود. اما نسبت به چیزی دیگر خودش پایین است.

وصف نفسی  (self qualification): آنست که برای توصیف امری نیازی به مقایسه و سنجش و نسبت نداریم. مثل این که بگوییم این لباس آبی است. لازم نیست با زرد و قرمز مقایسه شود تا آبی مفهوم پیدا کند.
تمیز یک وصف اضافی است. باید حداقل دو ماهیت را با هم بسنجیم تا تمیز به دست آید. اما تشخص یک وصف نفسی است. طرف دیگری ندارد.
تشخص یک شیء فقط به واسطه وجود آن است. یعنی هر شیء به واسطه وجودی که در خارج دارد از سایر وجودها متمایز است. اگز 500 صفت را برای زید فرض کنیم میتوان یک عمرو را هم پیدا کرد که دارای تمام این اوصاف باشد. تشخص زید فقط به وجود خارجی اوست نه به صفاتی که برای او توصیف میکنیم. چیزی که زید دارد و دیگری ندارد فقط وجود خارجی زید است.

مرحله ششم: مقولات عشر

نخستین بار مقولات عشر (ten categories) توسط ارسطو در کتاب قاطیقوریاس (Categories) مطرح شد و مبتکر این نظریه ارسطوست. بعد از او فلاسفه این مقولات را گسترش دادند و به کتب فلاسفه مسلمان هم راه یافت و فلاسفه مشاء به همان صورتی که ارسطو مطرح کرده بود این مقولات را مطرح کردند. مقولات جمع مقوله (= گفته شده) است. مقوله جنس عالی (summum genus) است که بالاتر از آن جنسی نیست. جنسهای عالی ماهیات را مقولات می نامند. ارسطو برای تمام ماهیات یک سلسله اجناس ذکر کرده و معتقد است هر ماهیتی که در عالم هست نهایتا تحت یکی از این اجناس قرار میگیرد. لذا این مقولات جنسهای عالی تمام ماهیات عالمند. به تعبیر دیگر نظام جامعی را تدوین کرده و تمام موجودات عالم را در ده قسم دسته بندی کرده است. برای مثال جنس عالی انسان جوهر است... در این مبحث اختلاف زیاد است و آنچه که علامه در این قسمت مطرح کرده اند بر اساس فلسفه مشاء است.

فصل 1- ماهیت دو قسم است. عرض و جوهر
عرض دو قید (qualification) باید داشته باشد. اگر نداشت جوهر (essence substance) است. اگر ماهیتی برای وجود خارجی 1. نیازمند به موضوع باشد و 2. این موضوع از آن ماهیت بی نیاز باشد در این صورت به این ماهیت عرض (acceident attribute) میگویند. مثل سفیدی برای سنگ. سفیدی برای سنگ یک عرض است. چون ماهیتی است که برای تحقق خارجی محتاج به موضوع است. سفیدی بدون موضوع تحقق نمی یابد. در ثانی سنگ از سفیدی بی نیاز است. میتوان سنگی را تصویر کرد که سفید نباشد. پس سفیدی عرض سنگ است. اگر ماهیتی برای تحققش نیاز به موضوع نداشت (مثل عقل) جوهر است. یا برای تحققش محتاج به موضوع بود اما موضوع هم به این ماهیت محتاج بود باز هم جوهر است. مثل صورت جسمی که برای تحققش محتاج ماده است ماده هم محتاج به صورت است.
ماهیت سه صورت دارد:
1. یا در تحقق خارجی اش محتاج به موضوع نیست. (مثل عقل)
2. یا محتاج به موضوع است که دو حالت دارد:
a. یا این موضوع به ماهیت هم محتاج است
b. یا موضوع به ماهیت احتیاج ندارد
قسم اول و a جوهر است و قسم سوم (b) عرض است.
با این حساب نه عرض داریم که آنها را حاج ملاهادی سبزواری در منظومه بدین شرح بیان کرده است:
کم و کیفٌ، وضع و عینٌ، له، متی  فعلٌ مضافٌ و انفعال ثبتا
این نه قسم همه در عرض بودن مشترکند. (اعراض تسعه) یکی هم که جوهر است. جمعا مقولات عشر نامیده میشوند.
شاعری مقولات عشر را با زیرکی در این بیت آورده است:
به دورت بسی عاشق دلشکسته / سیه کرده جامه به کنجی نشسته
سیه از نوع کیف محسوس، کنجی مکان را مشخص میکند، دلشکستگی نوعی انفعال است، نشسته وضع است...

فصل 2- جوهر پنج قسم است.طبق استقراء پنج قسم برای جوهر تاکنون پیدا شده است:
1. عقل (Intellect) (این عقل با قوه مدرکه کاملا فرق میکند و مشترک لفظی است): عقل جوهری است 1. مجرد از ماده باشد ذاتاً 2. مجرد از ماده باشد فعلاً. عقل جوهری است که هیچ وابستگی به ماده ندارد. نه در مرحله ذات نه در مرحله فعل و تأثیرگذاردن. عقل است که مخلوق اول خداوند است. جوهر عقلانی هم به آن میگویند. [البته هنوز برای من روشن نشده که این عقل را فلاسفه از کجا در آورده اند. اگر کسی میداند بگوید.]
2. نفس (soul): جوهری است که 1. مجرد از ماده است ذاتاً 2. متعلّق به ماده است فعلاً (برای انجام کار محتاج به ماده و بدن است.) نفس اصلا مدبر بدن است.
3. ماده (matter): جوهری است  که حامل قوه محض است. ماده اولی یا هیولای اولی هم به آن گفته میشود. ماده جوهر مبهمی است که درتمام اجسام وجود دارد. این جوهر به جسم استعداد تغییر یافتن و تبدیل شدن میدهد. این جوهر گاهی تبدیل به خاک میشود گاهی به گیاه تبدیل میشود یا تبدیل به انسان میشود... این ماده قوه و توان محض است که به جسم توان تغییر یافتن را داده است. اگر این ماده از جسم گرفته شود هیچ تغییری نخواهد یافت. این خاصیت انعطاف پذیری اجسام را ماده میگویند.
4. صورت (form): ماده هر شکلی را که به جسم بدهد به آن شکل، صورت میگویند. در عالم صورتهایی هستند که در ماده اولی حلول می کنند و آن را به اشیای گوناگون تبدیل میکنند. صورت جوهری است که قوه ماده را به فعلیت میرساند و آن را تبدیل به جسم میکند.
5. جسم(body): چیزی که دارای ابعاد ثلاثه است. طول و عرض و ارتفاع دارد. هر چیزی که دارای حجم باشد. جسم جوهری است که در سه جهت امتداد دارد و بتوان در آن سه خط عمود بر هم نصب کرد. جسم مرکب از ماده و صورت است.

فصل 3 – جسم حقیقتا چیست؟

آیا جسم این است که ما در اطراف خود میبینیم یا آن ذرات تقسیم ناپذیر اشیای اطراف ما؟ پیش از این میگفتند جسم همان اتم است. اما امروز میگویند جسم ذرات درون اتم است که قابل شکافتن نیست. اما جواب این سؤال را باید از علوم تجربی پرسید. این مسأله در فلسفه حل شدنی نیست. آنچه که علمای طبیعی میگویند: اجسام آن گونه که به نظر می آیند متصل نیستند. بلکه از ذرات ریزتری به نام اتم تشکیل شده اند. و آن ذرات نیز به نوبه خود از ذرات ریزتری به نام نوترون، الکترون و پروتون تشکیل یافته اند. اگر فرض كنیم كه الكترون و پروتون ریزترین ذره عالم باشند می‌توان گفت كه جسم حقیقی همان نوترون و پروتون باشد. (البته ممكن است بعدها به این نتیجه برسند که همان نوترون هم قابل شکافتن به اجزای ریزتر است.)


فصل 4 – جسم، مرکب از ماده اولی و صورت جسمیه است.
جسمی که در مقابل ماست بالاخره شکل و صورتی دارد و در عین حال میتواند تبدیل به سایر عناصر هم بشود. به صورت بالفعلش نگاه کنیم میفهمیم که صورتی در این جسم وجود دارد. به قوه تبدیل شدنش به جسم دیگر نگاه کنیم می‌فهمیم که ماده ای هم وجود دارد. آن توان بالقوه چیزی است که از ماده به جسم رسیده است. صورت هم به جسم آن حالت خاصی را می‌دهد که آن جسم دارد. مثلا اکسیژن الان حالت اکسیژن پیدا کرده که ناشی از صورت است و از آن حیث که توان تبدیل شدن به عنصر دیگر دارد ناشی از ماده است.

فصل 5 – اجسام موجود در خارج از حیث آثار، اختلاف روشنی دارند.
منشأ این آثار صورت‌های نوعی (specific form / species) هستند که با جسم ترکیب می‌شوند. صورت نوعی که با جسم ترکیب میشود تبدیل به صورت دیگر می‌شود. اگر آهن با نوترون ترکیب شود به صورتی تبدیل می‌شود که آثار خاص خودش را دارا خواهد بود. پس صورتهای نوعیه وجود دارند چون آثار متنوع دارند.

فصل 6 – ماده اولی و صورت جسمیه هرگز از هم جدا نمیشوند.
دلیل: ماده چون استعداد و قوه محض است بدون صورت تحققش ممکن نیست. خمیر اسباب بازی را در نظر بگیرید که در هر حالتی یک صورتی دارد. این خمیر را بدون صورت نمی‌توان تصور کرد. بدون صورت قابل تحقق نیست. و صورت هم تا استعداد و قوه‌ای نیابد نمی‌تواند افاضه فعلیت کند. همان گونه که انعطاف خمیر محتاج به صورت است صورتی که خمیر دارد هم محتاج به انعطاف خمیر است.

فصل 7 – ترکیب بین ماده و صورت ترکیب حقیقی است.
و اجزاء در ترکیب حقیقی (real composition) محتاج به یکدیگرند. در ترکیب حقیقی اجزائش به همدیگر محتاجند چون میخواهند یک وجود را تشکیل دهند. به تنهایی قابلیت وجود ندارند.

فصل 8 – نفس و عقل موجودند.ادله‌ای را علامه مطرح فرموده اند که وابسته به بحثی است که باید در مرحله یازدهم بیاید.

فصل 9 – کمّ و تقسیمات و خواص آن
یکی از اقسام اعراض، کم است. کم (quantity) همان کمیت است. چیزهایی که کمیت دارند مثل زمان و عدد و خط (که اندازه دارد) به آنها کم گفته میشود.
کم، عرضی است که بالذات قبول قسمت وهمی کند. اولا عرض است که اولا و بالذات قابل تقسیم بندی
باشد. خط را می‌توان به صدها قسمت تقسیم کرد. آن هم تقسیم بندی وهمی و ذهنی. ممکن است در خارج یکپارچه باشد اما در ذهن می‌توان آن را تقسیم کرد. مثلا 12 را میتوان به 3 تا 4 تا تقسیم کرد.

اقسام کم:
1. منفصل: (discontinuous) کمی است که بین اجزائش حد مشترک نتوان فرض کرد. نشود جزئی از آن را فرض کرد که هم جزو آن قسم باشد هم جزو قسم دیگر. اگر ده را دو قسم کنید هیچ جزئی بین دو دسته پنج تایی مشترک نیست. اعداد همه کم منفصل اند.
2. متصل:  (continuous) کمی است که بتوان در اجزائش حد مشترک فرض کرد. مثل خط که میتوان یک نقطه وسط آن گذاشت که از یک طرف مربوط به یک سمت خط است و از یک طرف دیگر مربوط به طرف دیگر. در یک سطح اگر یک خط بکشید، این خط مشترک بین دو طرف سطح است. کم متصل خودش دو قسم است:
a. کم متصل قار: (stationary) کمی که تمام اجزائش در وجود اجتماع یابند. مثل خطی که در سطح ترسیم می‌شود تمام اجزائش همه در وجود تحقق دارند. کم قار سه قسم است: خط و سطح و حجم.
b. کم غیر قار: کم متصلی که اجزائ
ش در وجود جمع نمی‌شود. زمان اینطوری است. زمان دیروز با امروز و فردا فرق می‌کند. نمی‌شود زمان امروز با فردا در یک جا جمع شوند.

صفات کم
 مساوی بودن، مساوی نبودن، متناهی بودن و متناهی نبودن از خصوصیاتی هستند که بر کم عارض می‌شوند. وقتی این الفاظ را در مورد چیزی به کار می‌بریم منظورمان کمیت آن چیز است.

فصل 10 – کیف
کیف (quality) عرضی است که بالذات دو چیز نباشد: 1. قابل قسمت نباشد (کم نباشد) 2. نسبی نباشد. (این هم از آن تعریف‌های خنده دار است!)

اقسام کیف:1. کیف نفسانی: (mental quality) کیفی است که عارض بر نفس میشود. مثل علم یا اراده. نه قابل قسمتند نه نسبی اند. و ضمنا بر نفس عارض میشوند.
2. کیف مختص به کم: (quality peculiar to quantity) کیفی است که عارض بر کم می‌شود. مثل زوجیت، فردیت، انحناء، شکل هندسی.
3. کیف استعدادی (قوه یا لاقوه): استعداد شدید اثرپذیری و استعداد شدید اثرناپذیری دارد. مثلا سنگ استعداد شدید اثرناپذیری دارد. اگر انگشت در آن بکنید مثل انگشت در آب کردن نیست که به راحتی فرو برود. سختی و نرمی هر دو استعداد شدید اثرپذیری یا اثرناپذیری هستند.
4. کیفیات محسوسه: (sensible quality) اعراضی که با حواس خمسه قابل ادراکند. مثل گرمی و ترشی و سفیدی و...


فصل 11 – مقولات عرضی نسبی
در این قسم اعراض را از سنجش نسبت بین معروض و یک چیز دیگری به دست می آوریم. از این نظر اعراض هفت قسم هستند:
1. أین (کجا): هیأت یا عرضی است که از نسبت شیء به مکان به دست آید. (هیأت همان عرض است.) مثلا "در دانشگاه بودن ما" نسبتی است که از رابطه ما با مکان دانشگاه به دست آمده است. هر جسمی مکانی دارد. آن مکان را وقتی با آن جسم می سنجیم عرضی به دست می آید که به آن أین میگویند.
2. متی (کی): عرضی که از سنجش شیء به زمان به دست می آید. الان بودن ما وصفی است که عارض ما در زمان حال واقع شده است.
3. وضع (وضعیت): عرضی است که از نسبت بعضی از اجزاء شیء به بعض دیگر و نسبت مجموع اجزاء آن شیء به خارج به دست می آید. الان وضع ما "نشسته" است. عرضی که از سنجش اعضای ما به وجود می آید نشستن انتزاع میشود. اما اگر اعضای من در یک راستا قرار بگیرد و نسبت به خارج هم حالت عمود داشته باشد ایستاده بودن از این وضعیت انتزاع میشود و اگر نسبت به خارج حالت افقی به خود بگیرد خوابیده بودن از آن انتزاع میشود.
4. له (مِلک / جده): عرضی است که از احاطه یک شیء نسبت به شیء دیگر برای محاط به دست می آید. فرض کنید خانمی چادر به سر دارد. در این حالت چادر محیط و خانم محاط است. به این فرایند، احاطه میگویند. چادر داشتن این خانم نسبتی است که از احاطه چادر نسبت به خانم برای خانم به دست می آید.
5. اضافه: عرضی است که از تکرار نسبت بین دو شیء به دست آید. به عبارت دیگر، نسبت یک شیء به چیزی که آن چیز منسوب به آن شیء است. یک سری از نسبتها هستند که زوجند. مثل بالایی و پایینی، چپی و راستی، خیابان دوطرفه و... این نسبتهای مزدوج و متکرر که تنها نمی آیند و با زوج خود همراهند از مقوله اضافه هستند. برای مثال من اگر روی صندلی هستم بالطبع صندلی هم زیر من است.
6. فعل (أن یفعل): عرضی است که
از تأثیرگذاری تدریجی یک شیء تاوقتی که نسبت به شیء دیگر اثر میگذارد به دست آمده است. داغ کننده بودن آتش از مقوله فعل است. مقوله فعل از اثرگذاری تدریجی آتش تا وقتی که این آتش روشن است به دست می آید.
7. انفعال (أن ینفعل): عرضی است که از تأثیرپذیری تدریجی یک شیء تا وقتی که در حال اثرپذیری است به دست آید. داغ شدن دیوار بر اثر آتش از مقوله انفعال است.


برچسبها: فلسفه پایه 7 , تلخیص بدایه , تلخیص فلسفه پایه هفت , مقولات عشر , بشرط شیئ

 

http://talabegi.blogfa.com/post-180.aspx




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تلخیص فلسفه پایه هفت(بدایه الحکمه)+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , فلسفه , بدایة الحکمه , علامه طباطبایی , حکمت ,


نوشته شده در سه شنبه 09 آبان 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 11 |

***نسیم معرفت***

آیا دین با فلسفه در تعارض است؟

فرهنگ > دین و اندیشه - مهر منتشر کرد:

مرحوم علامه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی در کتاب خود "سِرُّالفُتوح ناظر بر پرواز روح" به بررسی علوم عقلیه و رد ادعای مخالفان آن بر پایه آیات و روایات پرداخته است.

 
علوم عقلیه راه رسیدن به علوم اهل بیت (علیهم السلام)

و امّا درباره انتقاد از علم فلسفه باید بگوییم: این خطایی است بس بزرگ، و غلطی بسیار سِتُرگ! زیرا یکی از جهاز‏های وجودی ما قوّ? عاقله است که تمام احکام و مسائل خود را در جمیع امور بر آن اساس پایه‌گذاری می‏کنیم، و به وسیل? آن در ترتیب قیاس‌های منطقیّه برای حلّ مجهولات لا تُعَدّ و لا تُحصی استمداد می‌جوییم؛ و در این صورت چگونه ممکن است علم منطق را که راه ترتیب قیاسات است، ناصحیح شمرد؟! و چگونه ممکن است که فلسفه را که بر اساس برهان روی قواعد و مسائل منطقیّه قرار می‏گیرد، باطل دانست؟!

مسائل فلسفیّه همچون مسائل ریاضی است که بر مقدّمات و ترتیب قیاساتی است که به بدیهیّات منتهی می‏شود؛ و در این صورت انکار آن در حکم انکار ضروریّات و بدیهیّات است. مسائل فلسفیّه، مسأله را از مقدّمات خطابیّه و شعریّه و مغالطه و مجادله جدا می‏کند، و آن را بر اساس برهان که مبنی بر وجدانیّات و اوّلیّات و ضروریّات و بدیهیّات و غیرهاست، قرار می‏دهد.


دعوت آیات قرآن به تعقّل و ترتیب قیاسات


آیات کریم? قرآنیّه ما را به تعقّل دعوت می‏کند؛ آیا تعقّل غیر از ترتیب قیاسات است؟!

علم حکمت ما را به حقایق اشیاء و سرّ آفرینش، و عرفان به حضرت باری (تَعالی شَأنُهُ العَزیز)  و اسماء حُسنی و صفات عُلیای او، و مسأل? معاد و نظام تکوین و ولایت، و ربط بین ازل و ابد، و هزاران مسأل? بدیع و زند? جهان هستی و کاخ آفرینش آشنا می‏سازد که: "و به آن کسی که حکمت داده شود، خیر بسیاری به او داده شده است."(بقره، آیه 269) [یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ  ( خداوند) دانش و حکمت را به هر کس بخواهد ( و شایسته بداند ) می دهد و به هر کس دانش داده شود ، خیر فراوانی داده شده است. و جز خردمندان ، ( این حقایق را درک نمی کنند ، و ) متذکر نمی گردند. سوره بقره آیه 269]

و دربار? حضرت لقمان می‏فرماید: "و به تحقیق که ما به لقمان، حکمت آموختیم".(لقمان، آیه 12)

و در بسیاری از آیات قرآن وارد شده است که رسول اکرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم)، امّت خود را تعلیم حکمت می‌دهد؛ از جمله در دو آی? 164 از سور? آل عمران (3) و آی? 2 از سور? الجمعة (62) وارد است که: "آیات خدا را بر مردم تلاوت می‏کند، و ایشان را تزکیه می‏نماید، و آنها را تعلیم کتاب و آموزش حکمت می‏دهد".

بسیاری از روایات ما مشحون به دقیق‌ترین مسائل عقلی است

و نیز بسیاری از روایات ما مشحون به دقیق‏ترین مسائل عقلی است؛ و چگونه با عدم آشنایی به مسائل عقلیّه می‏توان در این بحر بی‌کران وارد شد، و حاقّ معانی وارده در آنها را در ابواب مختلف? توحید، و فطرت، و قضاء و قدر، و أمر بین الأمرین، و مبدأ و معاد، و حقیقت ولایت، و کیفیّت ربط مخلوق به خالق و غیرها را به‌دست آورد؟

راویان احادیث ائمّ? طاهرین (سلام الله علیهم أجمعین)، همه یکسان نبوده، بلکه هریک در مرتبه‏ ای خاصّ و درجه‏ ای مخصوص بوده‌اند. و روایاتی که از هشام بن حکم و مؤمن‌الطّاق و نظائرهما نقل شده است، بسیار دقیق است؛ و به خوبی می‏رساند که آنان در علوم عقلیّه متضلّع، و به فنون استنباط احکام و قیاسات عقلیّه و جدل و خطابه و برهان واقف بوده‏ اند، و حضرات معصومین با آنها با لسان دیگری بسیار دقیق و عمیق حقایق را بیان می‏فرموده ‏اند. فهمیدن این دسته از روایات بدون خواندن فلسفه و آشنایی با علوم عقلیّه محال است.

در مباحث حضرت امام رضا علیه السّلام با صاحبان مذاهب و ادیان، مطالب دقیق عقلی است که بدون علوم عقلیّه، فقط به مجرّد فهمیدن معانی سطحیّه و ظاهریّه‏ ای از آن اکتفا می‏شود و جان و روح مطلب ملموس نمی‏گردد. روایات وارده از ائمّه معصومین، غیر از روایات وارده از عامّه و یا اخبار و روایات وارده در سایر ادیان است که همگی بسیط و قابل فهم عامّه می‏باشد.

و بر این اصل، تقویت فکر و تصحیح قیاس، و به طور کلّی آشنایی با منطق و فلسفه لازم است؛ و قبل از رجوع به این علوم نمی‏توان از خزائن علمیّ? حضرات معصومین که راهنمای وحید مسائل توحیدیّه هستند، طَرفی بست.

و چقدر نارسا و نازیباست که بگوییم: "ادلّه نقلیّه ما را کافی است، و روایات وارده ما را مستغنی می‏نماید، و چه نیازی به علوم عقلیّه داریم؟!"

آخر مگر حجیّت روایات به واسطه برهان عقلی نیست؟! و رجوع به روایات و اسقاط ادلّ? عقلیّه، جز تناقض و خُلف خواهد بود؟!
و به عبارت دیگر: روایات وارده از معصومین قبل از رجوع به عقل و ترتیب قیاس حجیّتی ندارد، و بعد از رجوع به عقل، دیگر فرقی و اختلافی بین این قیاس عقلی و سایر ادلّ? عقلیّه نیست؛ و در این صورت ملتزم شدن به مفاد روایات و احادیث وارده، و انکار ادلّ? عقلیّه، موجب تناقض و ابطال مقدّمه‏ ای است که با نتیج? حاصله از خود آن مقدّمه به‌دست آمده است؛ و هَذا مِن أفظَعِ الشَّنائِعِ!( از زشت ترین و رسواترین زشتی ها است )

تناقض‌گویی صریح مخالفان علوم عقلیّه

و عجیب اینجاست که: از طرفی این مخالفان علوم عقلیّه ادّعا دارند که: «در اصول دین تقلید کافی نیست و راه تعبّد و تمسّک به اخبار بسته است، بلکه باید هر کس از روی یقین و علم، اعتقاد بدان مبانی داشته باشد، و علاّمه حلّی ـ رحمة الله علیه ـ در این مسأله نقل اجماع فرموده است»، و از طرفی می‏گویند: «ورود در علوم عقلیّه و حکمت متعالیه لازم نیست، زیرا آنچه در بحار بی‌کران معارف معصومان آمده است، ما را بی ‏نیاز می‏دارد»؛ این گفتار عین تناقض صریح است.

تمسّک به برهان عقلیّ در مسائل اصولیّه، و سپس عزل کردن عقل را در اخبار آحادی که در معارف عقلیّه وارد شده است، و عمل نکردن به آن، عیناً از قبیل باطل کردن مقدّمه است به سبب نتیجه ‏ای که از همان مقدّمه استنتاج می‏شود؛ و این عین خُلف و تناقض است.

اجتهاد در مذهب شیعه، موجب حفظ دین از کهنگی و اندراس، و عدم تعبّد به آرایی می‏شود که در یک زمان در نزد بعضی، از اصول مسلّمه شمرده می‏شود و در زمان دیگر بطلانش از بدیهیّات محسوب می‏گردد.

تعبّد به غیر گفتار خدا و رسول خدا و ائمّه اطهار (علیهم السّلام) در احکام فرعیّه، موجب سدّ باب اجتهاد و وقوع در مهالک و لغزشگاه‌هایی است که عامّه بدان دچار شده‏ اند؛ و امّا در احکام اصولیّه تعبّد و تقلید به طور کلّی معنا ندارد و عقل و نقل، حاکم به لزوم رجوع به ادلّ? عقلیّه هستند.

بنابر آنچه گفته شد رجوع فلاسفه به ادلّ? عقلیّه، زیاده‌رَوی و غلط نیست، زیرا آنها اوّلاً: اثبات کرده ‏اند که حجیّت ظواهر دینیّه متوقّف است بر برهانی که عقل اقامه می‌کند؛ و عقل نیز در اعتماد و اتّکایش به مقدّمات برهانیّه، فرقی بین مقدّمه‌ای و مقدّم? دیگری نمی‌گذارد. بنابراین اگر برهان بر امری اقامه شد، عقل حتماً و اضطراراً باید آن را قبول کند.

و ثانیاً: ظواهر دینیّه متوقّف است بر ظهوری که در لفظ بوده باشد، و این ظهور دلیل ظنّی است، و ظنّ نمی‌تواند با یقین و علمی که از اقام? برهان بر چیزی به‌دست می‏آید، مقاومت کند؛ پس اگر این ظواهر بخواهند حکم عقل را ابطال کنند، اوّلاً مفاد حکم خود را که حجّیتشان مستند به حکم عقل است، ابطال کرده ‏اند.

http://www.khabaronline.ir/detail/214273/culture/religion





درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : آیا دین با فلسفه در تعارض است؟ فلسفه- رابطه دین و فلسفه , حکمت , مرحوم علامه آیة الله حاج سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی در کتاب خود "سِرُّالفُتوح ناظر بر پرواز روح" به بررسی عل ,


نوشته شده در یکشنبه 13 تير 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 41 |

ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی (ره)
خصوصیات رفتاری در منزل
جناب مهندس طباطبایی می گوید:
« علامه طباطبایی در خانه خیلی مهربان و بی اذیت و بدون دستور بودند و هر وقت به هر چیزی مثل چای که احتیاج داشتند، خودشان می رفتند و می آوردند. چه بسا هنگامی که عیال و یا یکی از اولادشان وارد اتاق می شدند، ایشان در جلوی پای آنها بلند می شد و این قدر خلیق و مؤدب بود.
هیچ ممکن نبود کسی با ایشان مدتها معاشرت بکند و بدون اطلاع از خارج بداند که ایشان چه کسی هست.
اینقدر صادق و بی آلایش بود و کلاً ایشان از اخلاق اجدادشان برخوردار بود. مرحوم علامه اظهار می داشتند که عمده موفقیتهایش را مدیون همسرشان بوده است.
در مسافرتها، بسیار باحوصله بودند و در طول سال خیلی وقتها شب تا طلوع صبح را بیدار بودند و به کارهای علمی شان رسیدگی می کردند؛ چون سکوت شب فرصتی برای ایشان بود تا بتواند خوب کار کند.
در هر۲۴ ساعت، ۱۲ یا ۱۳ ساعت را یکسره کار می کردند و در طول سال فقط عاشورا را تعطیل می کردند.
من از طفولیت تا آخر عمرشان که خدمتشان بودم؛ هیچ وقت یاد ندارم که در ماه رمضان ایشان یک شب بخوابند. زندگی داخلی شان واقعاً سرتاسر آموزنده بود، ایشان تیراندازی و اسب سواری را خیلی خوب می دانستند و شناگر بسیار لایقی بودند؛ اهل پیاده روی بوده و کوهنورد ماهری بودند؛ در باغبانی، زراعت و خصوصاً معماری مهارت فوق العاده ای داشتند و در زمینه کارهای طراحی ساختمان می توان از مدرسه « حجتیه فعلی» در قم نام برد.
در کارهای علمی خود بیشتر فکر می کردند و مطالعه زیادی روی کتب مختلف نداشتند به جز در مورد مراجعه به تاریخ و اسم و اختصاصات موجود و بدین جهت در کتابخانه شان خیلی کتاب انباشته نیست.
یادم هست که در سن ۱۲ سالگی همه روزه مرا به بیابان برده و به من تعلیم تیراندازی می دادند و به من توصیه می کردند که شکار کردن را یاد بگیر؛ ولی به کار نبر که شکار و کشتن یک جانور گناه است.
گفتم پس شکار برای چه خوب است. گفتند در صورتی می تواند مجاز باشد که انسان با یک ضرورت واقعی که جنبه حیاتی دارد مواجه بشود و الا ممنوع است.
سپس ادامه دادند:
« من هرگز از تو راضی نخواهم بود اگر یک جانور را بکشی. »
ایشان خیلی خیر خواه، بشردوست، مقید و بی اذیت بودند و من همیشه در زندگی مدیون تربیت های ایشان هستم.
با وجود داشتن خادم همواره باغچه های خانه را خودش بیل می زد و گلکاری می کرد و در تابستان ها و مخصوصاً پیش از آمدن به قم، در تبریز و در ملک موروثی خویش، به مدت ده سال زراعت می کرد. »
در مورد رفتار علامه طباطبایی با همسر و فرزندان، فرزند ایشان « نجمه السادات طباطبایی » همسر شهید قدوسی می گوید:
« همه خصوصیات اخلاقی پدرم، خود به خود در محیط خانوادگی ما نیز تأثیر داشت. ایشان اگر چه وقت زیادی نداشتند، ولی با این حال برنامه ها یشان را طوری تنظیم می کردند که روزی یک ساعت، بعد از ظهرها، در کنار اعضای خانواده باشند.
در این مواقع به قدری مهربان و صمیمی بودند که آدم باورش نمی شد ایشان فردی با آن همه کار و مشغله هستند.
رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند.
ما هرگز بگو و مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم. به قدری نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که ما گمان می کردیم اینها هرگز با هم اختلافی ندارند ( در صورتی که زندگی مشترک، به هر حال، بدون اختلاف نظر نیست ) آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند.
پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می کرد و می گفت که این زن یازده سال و نیم در « نجف» تحمل هر سختی را کرده است، ۸ بچه اش را پس از تولد از دست داده و دم نزده و در همه این مدت من مشغول درس خواندن بودم و خوبیها را به مادرم نسبت می دادند.
خودشان می گفتند که از اول ازدواج همیشه با هم یک رنگ و یک دل بوده ایم.
با بچه ها بسیار صمیمی بودند، نه تنها با بچه های خودشان، بلکه با بچه های من. گاهی ساعات بسیار از وقت گرانبهای خود را صرف شنیدن حرفهای ما یا آموختن نقاشی به ما و سرمشق دادن برای تکالیفمان می کردند.
در خانه اصلاً مایل نبودند کارهای شخصیشان را کس دیگری انجام دهد و بر سر آوردن رختخواب همیشه مسابقه بود، پدرم سعی می کردند زودتر از همه این کار را انجام دهند و مادرم هم سعی می کرد پیشدستی کند.
حتی این اواخر که بیمار بودند و من به خانه شان می رفتم با آن حالت بیمار برای ریختن چای از جای خود برمی خواستند و اگر من می گفتم:
« چرا به من نگفتید که برایتان چای بیاورم؟» می گفتند:
« نه، تو مهمانی، سید هم هستی و من نباید به تو دستور بدهم. »
وقتی مادرم مریض می شد، اصلاً اجازه نمی داد از بستر بلند شود و کاری انجام دهد. مادر من حدود ۱۷ سال پیش فوت کرده است، پیش از فوت حدود ۲۷ روز در بستر بیماری بود و در این مدت پدرم از کنار بستر ایشان لحظه ای بلند نشدند.
تمام کارهایشان را تعطیل کردند و به مراقبت از مادرم پرداختند.
بسیار وفادار و عاطفی بودند، تا سه چهار سال پس از فوت مادرم، پدرم علامه طباطبایی هر روز سر قبر او می رفتند و بعد از آن هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته، یعنی دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بر سر مزار مادرم می رفتند و ممکن نبود این برنامه را ترک کنند.
می گفتند: « بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدم حق مردم را نتواند ادا کند حق خدا را هم نمی تواند ادا کند. »
یکی از علل اصلی موفقیت علامه طباطبایی علاوه برداشتن ارتباط معنوی با ائمه اطهار علیهم السلام و داشتن اساتیدی مبرز و شاگردانی ممتاز و همتی بلند و توفیق الهی، داشتن همسری دلسوز بود.
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی نقل می کند که:
« استاد علامه طباطبایی در فوت همسرش می گریست، به ایشان عرض کردم ما باید درس صبر را از شما بیاموزیم چرا بی تابی می کنید؟
علامه فرمود:
« او بسیار مهربان و فداکار بود و اگر نبود همراهی های ایشان، من موفق به نوشتن و تدریس نمی شدم.
او [همسرم] در هنگامی که من فکر می کردم و یا می نوشتم، با من حرف نمی زد تا رشته افکارم از هم گسسته نشود و برای اینکه خسته نشوم، رأس هر ساعت در اطاق مرا باز می کرد و چای می گذاشت و سراغ کار خود می رفت.»
در مورد فداکاری همسر علامه طباطبایی نقل می کنند که علامه می گفت که خانم به حدی به من کمک می کند که گاه من اطلاع از قبای خود ندارم به این معنی که می رود پارچه ای انتخاب می کند و می خرد و می دوزد و برای پوشیدن در اختیار من می گذارد.
استاد حائری شیرازی از قول همسر علامه نقل کرد که روزی می گفت:
هنوز هم بین من و ایشان تعارفات مرسوم وجود دارد و علامه تاکنون با تعبیر سبکی نام مرا نبرده و هرگز اسم مرا به تنهایی نمی برد.
بی جهت نیست که علامه طباطبایی در مرگ چنین همسر فداکار و مؤدبی اشک می ریزد و ناله سر می دهد و بعد از مرگ همسرش می گوید:
« خانواده ام وقتی از دنیا رفت زندگی من زیر و رو شد. »
ساده زیستی و زهد
علامه در بدو ورود به قم منزلی دو اتاقی در مقابل ماهی هشتاد تومان اجاره کرده بود و در این خانه محقر که امکان پذیرایی از میهمانان را نداشت، زندگی می کرد. لباس او هم ساده بود، عمامه ای بسیار کوچک از پارچه معمولی بر سر می گذاشت و لباسی کمتر از معمولی داشت، از سهم امام استفاده نمی کرد و ممر معاش وی و برادرش ابتدا از ثمرات قطعه زمینی زراعی در قریه شادآباد تبریز که از نیاکان آنان به ارث رسیده بود تأمین می شد و بعدها هم از راه حق التألیف کتابهایشان زندگی خود را اداره می کردند و سالها مبالغ هنگفتی مقروض بودند که حتی نزدیکانشان از موضوع خبر نداشتند.
یکی از شاگردان ایشان نقل می کرد:
علامه طباطبایی زندگی ساده ای داشت. مثلاً هرگاه می خواست به تهران سفر کند با اتوبوس می رفت، و در این موارد غالباً تابع محیط و اجتماع بود، یک بار بیش از یک ساعت در اتوبوس نشست تا اتوبوس پر شود، و حتی یک بار هم در اثر تصادف اتوبوس زخمی شد.
مناعت طبع
با توجه به اینکه سالها منزل نداشت و مستأجر بود، این خانه مسکونی را نیز ۲۳ سال قبل با قیمت همان ملک موروثی تهیه کرده است. یکی از فرزندانش می گفت از خدا می خواستیم، چیزی را از ما قبول کند.
فرزندشان می گوید:
« گاهی بسته اسکناس را خدمت او می گذاشتیم با اصرار حتی پنج ریالی هم بر نمی داشت، مناعت طبع عجیبی داشت. در آخر عمر با کسالت از سفر مشهد برگشت.
طبق نظر پزشک در تابستان باغی در « احمد آباد دماوند» اجاره کردم و پولش را پرداخت نمودم که آقا در مقابل عمل انجام شده قرار گیرد. آقا پس از سه روز اقامت مرا خواست که اجاره اش چند است؟
گفتم مهم نیست، اصرار کرد که می خواهم بدانم که می توانم پرداخت کنم یا نه؟ گفتم پرداخت کرده ام، فرمود: « یا بگیر پول را یا از اینجا می روم. »
و آخر هم مجبور شدم که بگیرم!! »
یکی از دوستان می گفت:
« در همان اواخر عمر شریفشان، روزی از مسافرت آمده بودند و در انتظار تاکسی بودند که ایشان را با وسایلشان به خانه برساند؛ اما هیچ تاکسی داری حاضر نمی شد ایشان را به مقصد ببرد و ایشان مدتی کنار خیابان معطل بودند که من ایشان را دیدم و با پول خود، تاکسی ای برایشان کرایه کردم. »
این در حالی بود که داماد ایشان، شهید آیت الله قدوسی، عالی ترین مقام قضایی کشور را داشت! شهید قدوسی گفته بود:
« بنده تا همین اواخر (مدتی پس از درگذشت علامه) نمی دانستم که ایشان مبالغ سنگینی بدهکارند!»
آیت الله مصباح یزدی در مورد روحیه مناعت طبع علامه طباطبایی می فرماید:
« اوائل آشنایی با استاد علامه طباطبایی از رفتارشان خیلی تعجب می کردم گاهی مجبور می شدم به خاطر جواب گرفتن برای سؤالی که برایم پیش می آمد خدمت استاد در منزلشان شرفیاب شوم.
ایشان در حالی که به جلوی در منزل آمده، دو دست خود را بر دو طرف در گذاشته؛ سرشان را بیرون می آوردند و به سوال من گوش می دادند و پاسخ می گفتند. گاه این سوال برایم مطرح می شد که چرا استاد از من نمی خواهند که به داخل منزل بروم.
بعدها که آشنایی من با ایشان بیشتر شد و گاهی اتفاق می افتاد که می توانستم به داخل منزلشان بروم متوجه شدم، خود ایشان می فرمود:
« اگر من کار کنم و روزی ۳ تومان مزد بگیرم برای من گواراتر است از اینکه به خانه کسی بروم و اظهار حاجتی کنم و وابستگی به بیتی یا شخصیتی پیدا کنم. »
عفت وادب
وی آنقدر عفیف و مؤدب بود که حاضر نمی شد حتی پاهایش را کسی ببیند. با اینکه وضع ناگواری داشت حاضر نمی شد در اواخر عمر هم کسی برای او لگن بیاورد.
سعی می کرد در توالت قضای حاجت کند و حتی یک بار مجبور شدند در حالی که سرم وصل در دستشان بودند ایشان را به همان وضع به توالت ببرند.!
اراده قوی
مرحوم ، علامه طباطبایی اراده بسیار قوی ای داشتند. وقتی که ایشان را برای معالجه به لندن برده بودند پزشکان گفته بودند:
درمقابل چشم شما پرده ای هست که باید برداشته شود تا چشم، بینایی خود را از دست ندهد. ایشان هم اعلام رضایت کرده بودند.
بعد که پزشکان گفته بودند، برای عمل جراحی باید شما را بیهوش کنیم، مخالفت کرده بودند و فرموده بودند:
« بدون بیهوش کردن عمل کنید. »
و پزشکان نیز گفته بودند، چون چشم باید به مدت پانزده دقیقه باز باشد و پلک نزند ناچاریم که شما را بیهوش کنیم. علامه طباطبایی فرموده بودند:
« من چشم خود را باز نگه می دارم. »
و به مدت هفده دقیقه چشم خود را باز نگه داشته بودند و حتی یک بار هم پلک نزده بودند. این حکایت از ارده قوی و نیرومند ایشان می کند.
شهید آیت الله قدوسی داماد ایشان نقل کرده اند:
« علامه طباطبایی پشتکار عجیبی داشتند و چندین سال برای تفسیر المیزان زحمت کشیدند. اصلاً احساس خستگی نمی کرد، شب و روز نمی شناخت. ما اصلاً ایشان را نمی دیدیم، صبح زود مشغول کار می شد تا ساعت ۱۲٫ بعد از نماز و صرف غذا استراحتی، نیم ساعتی تا نماز مغرب مشغول کار بودند. »
آرامش روحی
علامه طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ظرفیت فکری فوق العاده
مرحوم علامه اهل مطالعه و تحقیق و تفکر بود. تمام عمر پر برکتش را در مطالعه و تفکر و تألیف و تصنیف و تدریس صرف کرد و آثار گرانبهایی از خویش به یادگار گذاشت.
در مطالعه و تفکر قدرت فوق العاده ای داشت. می توانست مدتی تمام حواسش را در یک مطلب متمرکز سازد و بدون اینکه از آن خارج شود فقط درباره آن بیندیشد. اکثر اوقاتش را در تالیف تفسیر المیزان صرف کرد. الطاف الهی شامل حالش شده بود که جز اشتغالات علمی اشتغالاتی نداشت.
آنقدر فکر و مطالعه کرد که پزشکان معالج درباره کسالتش گفتند :
سلولهای مغزی او به مقدار توانایی خودشان کار کرده اند و دیگر تاب تحمل درک مطالب تازه را ندارند یا به تعبیر پزشکی « اشباع » شده اند.
اخلاص
حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند:
« ثمره العلم اخلاص العمل: یعنی ثمره دانش، اخلاص عمل است. »
و علامه طباطبایی از علمای با اخلاص زمان ما بودند، ایشان اجازه نمی داد کسی در حضورش از او تعریف کند و لو مبالغه هم ننماید.
یکی از علمای حوزه علمیه قم می گفت: از تفسیر المیزان در حضورش تعریف کردم، علامه طباطبایی فرمود:
« تعریف نکن که خوشم می آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود. »
یکی از شاگردانش در این باره می نویسد:
از نظر معنوی و اخلاقی آنچه در مورد علامه طباطبایی جلب توجه می کند، وارستگی استاد از هر نوع تظاهر به علم و دانش بود و پیوسته محرک او در هر عمل، اخلاص و جلب رضایت خدای سبحان بود، ما که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم، یادآور شود، یا سخنی را سؤال نکرده از پیش خود مطرح کند، اگر فردی با او یک سال به مسافرت می رفت و از مراتب علمی او آگاهی قبلی نداشت، هرگز فکر نمی کرد که این مرد پایه گذار روش جدید در تفسیر و طراح قواعد و مسائل نو در فلسفه و استادی مسلم در سیر و سلوک است .
به حق، او پیوسته بر مضمون حدیثی رفتار می کرد که جد بزرگوارش پیامبر عالیقدر اسلام فرموده است:
« کار خود را پیراسته از هر نوع ریا و تظاهر و برای خدا انجام بده، زیرا خریدار عمل، خداست و او از ماهیت عمل آگاهی کامل دارد. »
خانم نجمه السادات طباطبایی می گوید:
« وقتی به حرم حضرت معصومه (س) می رفتند، عادی ترین جاها را انتخاب می کردند و دوست نداشتند جای خاصی داشته باشند، علاقه زیادی داشتند در میان مردم باشند و مقید به حفظ ظواهر دنیوی نبودند و می گفتند:
« شخصیت را خدا می دهد و با امور دنیوی هرگز انسان به کسب شخصیت نایل نمی گردد. »
روح بسیار حساس و متعالی داشت؛ وقتی از خدا صحبت می شد یا در برابر شگفتی های جهان آفرینش قرار می گرفتند، آن قدر حالات عجیب از خود نشان می دادند که انسان متحیر می شد که واقعاً در این مواقع در کدام عالم سیر می کنند. گاهی در خانه مطرح می کردند که:
« ممکن است انسانی در مواقعی از خدا غافل شود و پروردگار یک تب سخت و خطرناک چهل روزه به او بدهد، برای این که یک بار از ته دل بگوید یا الله و به یاد خدا بیفتد! »
جامعیت و اعتدال
آنان که دارای ظرفیت روحی نباشند، در وادی عرفان به افراط و تفریط گراییده و قادر به جمع بین عالم وحدت و کثرت نمی باشند.
علامه می فرمودند:
« بدیهی است که طی این منزل منافاتی با بودن سالک در دنیا و اشتغال به مشاغل اولیه خود ندارد و واردات قلبیه او ربطی به اوضاع خارجیه از نکاح و کسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد، سالک در عین آن که در بین مردم بوده و امور دنیا را به جای می آورد، روحش در ملکوت سیر نموده، با ملکوتیان سرو کار دارد. »
ایشان در ترسیم مقام متعالی معصومان علیهم السلام، می گوید:
« پیشوایان دینی، سلام الله علیهم اجمعین، چون از مراتب سلوک الی الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء، که همان بقاء به معبود است، رسیده اند، لذا حال آنها جامع بین دو عالم وحدت و کثرت است… و از کوچکترین حکمی از احکام یا ادبی از آداب یا حالی از حالات متناسبه با این عوالم، دریغ و مضایقه و دوری نخواهند نمود، و در عین حال نیز توجه به عوالم عالیه را حفظ فرموده…»
سپس مرحوم علامه طباطبایی، موضوع تعادل را مطرح می کند و دو چهره از انسانها را ترسیم می کند:
۱) گروهی که پای بند عادات و رسوم و تعارفات اجتماعی شده و برای حفظ شخصیت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهای مضر و بی فایده دریغ نمی کنند و در برابر اجتماع تابع محض می باشند.
۲) گروهی که از اجتماع کنار می روند و هر گونه عادات و ادب اجتماعی را ترک کرده و در کنج خلوت آرمیده و به عزلت و گوشه گیری مشهور شده اند.
علامه طباطبایی هیچ یک از این دو را نمی پذیرد و معتقد است:
« سالک برای آن که بتواند به مقصد نائل گردد، باید مشی معتدلی بین رویه این دو گروه اختیار نماید و از افراط و تفریط بپرهیزد و در صراط مستقیم حرکت کند. »
و او خود به راستی، در نهایت اعتدال بود. با این که لحظه های سکوت را از ذکر خدا معطّر می کرد، به هنگام ارشاد و هدایت و ترویج دین، از هیچ تلاش و کوششی فرو گذار نمی نمود. و در برخوردهای اجتماعی، چنان متخلّق به اخلاق اسلامی و آداب اجتماعی بود و چنان با تواضع و فروتنی از سخن و نظر دیگران استقبال می نمود که اخلاق نیکش از شدت لطافت، نسیم را شرمنده می کرد.
او، ذکر خدا و توجه مداوم به مبدأ کمالات و فنای فی الله و حضور در میدان عملی فرهنگ و جامعه و خدمت به اسلام و مسلمانان را به شکل اعجاب انگیز جمع کرده بود. این جامعیت، از ویژگی های بسیار ارزنده اوست.
همین عارف و فیلسوف و مفسر بزرگ، که مقام معنویش در ملکوت و مقام علمیش در اوج اساتید حوزه علمیه است، هنگامی که نیاز می بیند، با تن رنجیده و فرسوده خویش، بدون داشتن کمترین امکانات، ساعتها راه را با مشکلات می پیماید تا برای مستشرقی که می خواهد شیعه را به عالم غرب بشناساند (هانری کُربَن)، چهره درستی از شیعه و معارف بلند اسلامی معرفی کند، تا مبادا، دوباره باز هم از اسلام و شیعه، چهره ای واژگونه و پوستینی وارونه به دنیا ارائه شود.
سلوک عرفانی علامه، یک سلوک خودخواهانه، فردی و بی محتوا نبود، بلکه عرفان عملی او بر عرفان نظری و براساس تفکر و شناخت و تعبد به مکتب و عشق به خدا و محبّت به انسان تکیه داشت.
ورزش و پیاده روی
یکی از نزدیکان ایشان می گوید:
« استاد پیاده روی را دوست داشت، غالباً پیاده به جلسات سیار می رفت و در بین راه نیز به سوال های علمی پاسخ می داد. »
دکتر احمدی، در مورد عادت علامه به پیاده روی اظهار می کند:
« گاهی شب ها این بزرگوار، چند کیلومتر راه را با همان بدن مرتعش و ناتوان و ضعیف می پیمودند، برای این که در جلسات خصوصی دوستان حضور پیدا کند و مطالب علمی را القا نمایند و ساعت های متوالی و طولانی جلسه طول می کشید و پیاده هم این راه را طی می کرد… »
اهمیّت به تربیت فرزندان
خانم نجمه السادات طباطبایی، در خاطره ای شیرین می آورد:
« علامه طباطبایی برای بچه ها خصوصاً دخترها ارزش بسیار قایل بود و دخترها را نعمت های خدا و تحفه های ارزنده می دانست، مدام بچه ها را به آرامش و راستی دعوت می کرد، میل داشت آوای صوت قرآن در گوش کودکان طنین انداز شود .
برای همین منظور قرآن را با صدای بلند تلاوت می کرد؛ در فرصت های مناسب از روایات، مطالبی آموزنده نقل می کرد و بر این باور بود که این برنامه برای بچه ها مفید است؛ با کودکان بسیار مهربان و خوش رفتار بود و گاه می شد که وقت زیادی را صرف بازی و سرگرم کردن آنان می کرد، در عین حال حد کار را فراموش نمی کرد، که بچه ها لوس بار آیند؛ از سر و صدای فراوان فرزندان و نوه ها و نیز پر حرفی ها و سوالات مکرر آنان به هیچ عنوان ناراحت و خسته نمی شد.
در خانه هم توصیه می کرد، مبادا در مقابل کودکان عکس العمل بدی نشان دهید و به آنان چیزی بگویید، بچه باید آزاد باشد! در عین حال به ادب و تربیت نوباوگان توجه داشت و رفتار پدر و مادر را در تربیت آنان مؤثر می دانست و عقیده داشت که حرف پدر و مادر نباید در این حالت دوگانگی شخصیت بچه ها را ناجور بار می آورد.
در رفتارشان با دخترها احترام و محبت افزون تری مشاهده می شد و می گفت به این ها باید محبت بیشتری شود، تا در زندگی آینده با نشاط باشند و بتوانند همسری خوب و مادری شایسته باشند، حتی نام دختران را با پسوند سادات صدا می کرد و اظهار می داشت:
« حرمت دختر، مخصوصاً سید، باید حفظ شود! »
همسرش عقیده داشت که دختر باید در خانه کار کند، ولی علامه می گفت:
« به آن ها فشار نیاور، آن ها اکنون باید آرامش داشته باشند و هنوز موقع کار کردنشان فرا نرسیده است. »
دخترشان نقل کرده است:
در مواقعی، غذایی طبخ می کردیم که اشکال داشت، پدرم اصلاً به روی خودش نمی آورد و خیلی هم تعریف می کرد. مادرم می گفت، به این ترتیب این دخترها در کدام خانه می توانند زندگی کنند؟ و پدرم می گفتند:
« این ها امانت خدا هستند، هر چه آدم به این ها احترام بگذارد، خدا و پیغمبر خوشحال می شوند. »
تربیت ما منحصراً در هنگام کودکی صورت نگرفت، من پس از ازدواج هم همیشه از رهنمودهای پدرم بهره مند می شدم، مثلاً اوایل ازدواج هر وقت به خانه پدرم می رفتم، عوض این که بپرسند وضعیت چه طور است؟ فقط سفارش می کردند:
« مبادا، کاری کنی که موجبات ناراحتی مادر شوهرت را فراهم کنی که خدا از تو نمی گذرد! »
علاقه ی ایشان به فرزندانشان زیاد بود. در سال های اخیر که ما در تهران اقامت داشتیم، من هفته ای دو سه بار به ایشان سر می زدم، ولی مشخص نبود که چه وقت هایی می روم، منتها هر وقت می رفتم، خانمشان (همسر دوم علامه) می گفتند: که پدرت سه چهار ساعت است که این جا قدم می زند و منتظر توست.
وقتی می پرسیدم: از کجا می دانستید که من می آیم؟ پدرم جواب مشخصی نمی دادند و بالاخره هم نفهمیدیم چه طور می دانستند که من چه وقت به آن جا می روم؟
فرزند محترمه علامه در ادامه اضافه می کند:
پدرم می گفت:
« اگر زن اهمیت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمی داد! واقعاً اگر زن خوب باشد، می تواند عالم را گلستان کند؛ و اگر بد باشد، عالم را جهنم می کند. »
مهر پدر
دختر علامه نقل می کند: پدرم به فرزندانم علاقه وافری داشتند، مخصوصاً نسبت به پسر بزرگم (حسن) عطوفت خاصی داشت و او را عصای دست من می دانست.
وقتی که بعد از شهادت او به تهران آمدند، نمی دانستم چگونه با ایشان برخورد کنم که ناراحت نشوند، و اتفاقاً، ایشان هم این فکر را در مورد من داشتند، وقتی وارد شدند، پرسیدند:
« نجمه، من چه بگویم به تو؟ »
گفتم: هیچی، شکر خدا!
گفتند:
« احسنت! »
نه ایشان به روی خود آوردند و نه من، ایشان افزودند:
« شکر خدا، که خداوند اگر بچه ای به تو داده، خوبش را داده است. »
ولی در مجموع، شهادت حسن روی پدرم تأثیر گذاشت، می گفتند:
« وقتی یادم می آید که حسن می آمد و از من سوال می کرد، حالم دگرگون می شود. »
سیره علمی علامه طباطبایی (ره) (۱)

جامعیت دانش و وسعت بینش

در یک مجلس رسمی که در آن «ارشه تونگ» دبیر کل سازمان بین المللی مبارزه با الکل شرکت داشت، از محضر مرحوم آیت الله بروجردی درخواست شد که رساله ای درباره نظر اسلام پیرامون مواد الکلی بنویسد تا متن رساله به زبان عربی ترجمه گردد و در کنگره قرائت گردد، مرحوم بروجردی به اطراف نگریست، چشمش به علامه طباطبایی افتاد و گفتند:
« جناب آقای حاج سید محمد حسین طباطبایی تبریزی از علمای اسلامند، تفسیر ارزنده ای دارند، ایشان در این مورد رساله ای بنویسند و در اختیار آقایان بگذارند و نظریه اسلام را به نحو احسن در آن رساله تشریح خواهند کرد. »
کلمه علامه به حق عنوان و وصف شایسته و بایسته ای می باشد که برای این انسان برجسته الهی قرار داده شده است و بسیار گویا تر از عناوین دیگر می باشد ، کلمه علامه مفهوم جامعیت در علوم مختلف را دارا ست که حقاً در این مرد الهی جمع شده بود.
همان جامعیتی که باعث شده در جهان تشیع شخصیتی چون علامه حلی به این نام شهرت پیدا کند زیرا که در ابعاد مختلف علوم اسلامی واقعاً دریا گونه بود. به تعبیر بعضی از علما این عالم برجسته حداقل ده دوره فقه و سه دوره اصول و رجال به رشته تحریر درآورده بود و غیر از اینها در فلسفه و کلام نیز کارهای تحسین برانگیزی را از خود نشان داده بود.
می توان اعتراف نمود که اگر در این برهه زمان نمونه ای جامع از علامه حلی بیابیم، همین شخصیت بزرگوار بود که سراسر عمر خود را وقف دانش و تحصیل آن کرده است.
درک کردن اساتیدی هم چون آیت الله میرزای نائینی، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیت الله شیخ ضیاء الدین عراقی و از همه بیشتر آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی(غروی) که به نظر علمای بزرگ، ایشان موفق ترین دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود بی تاثیر در موفقیت های ایشان نبود.
علامه طباطبایی، در همه محافل علمی و فرهنگی به عنوان مفسری بزرگ و فیلسوف و حکیمی الهی مطرح است. درخشش او در صحنه تفسیر و عرضه حکمت، گرچه سایر ابعاد علمی آن بزرگ را تحت الشعاع قرار داده است، ولی جایگاه علمی او در سایر رشته های معارف اسلامی، چون: فقه، اصول، رجال، حدیث و علومی چون جبر و مقابله و هندسه و حساب استدلالی و هیئت قدیم و جدید و فنون ادب فارسی و مباحث تاریخی و اجتماعی و مبانی و نظریات مکاتب مادی، بسیار چشم گیر و والاست.
این ظرفیت و درک مقتضیات زمان و نیازهای محیط علمی و اجتماعی اوست که برخی از ابعاد علمی و مفسری او را تبلوری فزون تر بخشیده است.
به اظهار آنان که از خرمن حضورش، خوشه چیده و از روح بلندش مدد گرفته اند، و نیز به داوری آنان که در آثار علمی و میراث فرهنگی او سیر کرده اند، علامه طباطبایی دائرة المعارفی است که بیشترین مباحث اسلامی و معارف قرآنی و مسائل اصولی عقلی را به تبیین و تحلیل نشسته است.
علامه، گرچه در فضای علمی حوزه های دینی، راه تکامل علمی و عرفانی و اخلاقی خود را پیموده بود، ولی هرگز به علوم حوزوی اکتفا نکرد و نگاه تحقیق و تدریس و تدوین خویش را به آنچه پیشینیان منحصر داشته بودند، محدود ننمود واز واقعیات زمان و نیازهای امت اسلام غافل نگردید و با کسب علوم و اطلاعات گسترده، خود را برای ایفای رسالت الهی و اجتماعی و دینی مهیّا ساخت.
در وسعت ظرفیّت معرفتی و معلوماتی علامه طباطبایی همین کلام کافی است که خود می فرمودند:
« اگر مجالی باشد می توانم همه مسائل قرآن کریم را تنها با استفاده از یک سوره کوچک بیان کنم. »
از نویسنده معروف لبنانی شیخ جواد مغنیه منقول است که :
«از وقتی که المیزان به دست من رسیده است، کتابخانه من تعطیل شده و پیوسته در روی میز مطالعه ام المیزان است. »
مرحوم علامه به معنای تامّ در علم نجوم استاد بود حتی یکسال فرمود:
« می خواهم یک تقویم نجومی برای خودمان بنویسم. »
یکی از دوستان می گوید:
« یک بار تابستان به منزلشان رفتم. دیدم در آن گرمای طاقت فرسای قم، نشسته است و فیزیک مطالعه می کند. »
حجت الاسلام سید محمد علی میلانی نقل می کنند که:
روزی من با علامه طباطبائی و دو دامادشان، با ماشین سواری از سبزوار به مشهد می آمدیم و بنا شد مشاعره کنیم. ما سه نفر در یک طرف و علامه به تنهایی در طرف دیگر بودند.
ما سه نفر ـ مجموعاً ـ نتوانستیم ایشان را شکست داده و برنده شویم، بلکه علامه ما را مجاب می کرد؛ نه با یک بیت شعر، بلکه با چند بیت! حقاً ما از تسلط ایشان به شعر و ادبیات در شگفت افتادیم!
آیت الله مصباح نقل می کنند که مرحوم علامه طباطبائی، در سن شصت سالگی می فرمود: « اگر ممکن بود که من چند ماه درسم را تعطیل کنم و زبان بخوانم، خیلی خوب بود! » بی شک، امروزه، زبان خواندن برای محقق ضروری است.

انصاف علمی

آیت الله ناصر مکارم شیرازی در این زمینه می گوید:
یک روز علامه طباطبایی مرا خواست و گفت:
« میل دارم تفسیرالمیزان ترجمه شود و عقیده دارم که شما این کار را بکنید. »
گفتم بسیار خوب، و شروع به ترجمه جلد اول تفسیر المیزان کردم، ولی قبل از ترجمه خدمت ایشان عرض کردم که آقا، شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر و من هم آدمی هستم که در مسائل نمی توانم تقلید کنم. بنابراین در بحث های شما که ترجمه می کنم، اگر جایی من با شما اختلاف نظر داشتم، شما اجازه می فرمایید در پاورقی المیزان نظر خودم را بنویسم، آنگاه علامه طباطبایی یک جمله پر معنایی فرمودند: « بگذارید ما خودمان بحث های خودمان را نقد کنیم نه اینکه بیگانه ها بیایند نقد کنند. »
من دیدم با آغوش باز این مسأله را پذیرفت، بعد به من فرمودند: « ولی اگر شما ایرادی داشتید قبلاً باید با من بحث کنید، اگر من شما را قانع کردم تمام. »
گفتم اگر قانع نشدم چی؟ فرمود:
« ایرادتان را در پاورقی می نویسید، جواب من را هم می نویسید. قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنیم. »
ما شروع کردیم به ترجمه کردن تفسیر المیزان و رسیدیم به مباحث جبر و تفویض. ایشان نظرات خاصی در آنجا داشتند و من به فکر خودم در بعضی از این نظرات هماهنگ نبودم، رفتم خدمت ایشان عرض کردم آقا آن صحبتی که فرمودید در اول کار و قراری که گذاشتیم الان من آمدم وفای به آن عهد را بخواهم.
من می خواهم در اینجا یک پاورقی بنویسم و روی این بحث شما ایرادی بگیرم. اجازه می فرمایید؟ و لو شما استادید ولیکن همیشه این سنت در بین علماء ما بوده که روابط استاد و شاگرد مانع از این نمی شده است که ایرادهایشان را طرح کنند. ایشان فرمودند:
« اشکالی ندارد. بفرمایید اشکالتان چیست؟ »
من اشکال خودم را مطرح کردم، در حدود یکی دو ساعت، شبی در خدمتشان بودم و بحث کردم. ایشان نظراتشان را فرمودند.
من در آخر کار باز سماجت کردم و گفتم آقا واقعش این است که من هنوز قانع نشدم ولو توضیحات خوبی فرمودید، می خواهید که من بنویسم و شما هم هر چه می فرمایید بنویسم، فرمودند عیبی ندارد. من رفتم آن اشکالی را که داشتم خیلی مفصل نوشتم آوردم خدمتشان.
علامه طباطبایی گفتند:
« عجب شما اشکال را این قدر مفصل می نویسید، من جوابش را چقدر بنویسم؟»
گفتم می فرمائید چه کنیم؟
فرمودند: « اشکال خلاصه و جواب خلاصه، پاورقی است. »
ما هم اشکال را برداشتیم خلاصه نوشتیم و عین جوابی هم که ایشان فرمودند را نوشتم و این الان به عنوان یک سند در آن پاورقی تفسیری که من ترجمه کردم، ضبط و محفوظ است.

تواضع علمی

آیت الله مصباح یزدی در این باره می گوید:
در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان [علامه طباطبایی] را داشتم، هرگز کلمه « من» از علامه طباطبایی نشنیدم.
در عوض، عبارت « نمی دانم» را بارها در پاسخ سئوالات از ایشان شنیده ام، همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند.
ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت، از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت و جالب این است که به دنبال آن پاسخ سئوال را به صورت «احتمال» و با عبارت « به نظر می رسد » بیان می کرد.
افتادگی آموز اگر طالب فیضی هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
استاد فاطمی نیا از قول عالمی می گوید:
« مرحوم استاد طباطبایی، با آن پایگاه رفیع علمی و فلسفی، با مشکلی فلسفی رو به رو شدند و کسی هم نبود که پاسخ ایشان را بداند.
همان روزها، همراه خانواده، به یکی از آبادی های کوچک اطراف تهران مسافرت می کنند.
در آن جا فرزندان خردسال استاد، از پدر درخواست توت می کنند؛ استاد هم با کمال سادگی و تواضع، کاسه ای به دست گرفته و برای خرید توت از خانه خارج می شوند.
به وسط روستا که می رسند، جوانی در لباس اهل همان ده، ایشان را می بیند و بی مقدمه به علامه می گوید:
آن مشکل فلسفی شما راه حلی دارد؛ بیایید به شما بگویم. و همان جا با چند جمله، اشکال علامه را حل می کند، اما استاد طباطبائی در آن لحظه غافل از این بودند که این جوان از کجا می داند ایشان درگیر این سوال است و اصلاً او کیست؟! و …
به هر حال، جوان خداحافظی می کند و می رود.
فردای آن روز، علامه به همان جا رفته و از بقالی می پرسند:
« شما جوان با سوادی با این شکل و سیما دارید؛ او کجاست؟ »
بقال می گوید:
« چنین کسی در این روستا نیست و اصلاً یک نفر هم در این جا الفبا نمی داند!! »
باری، روشن نشد که آن جوان که بود و از کجا بود و …، اما آن عالم ادامه داد:
« این از تواضع استاد بود که مشکلشان این گونه حل شد. »
آیت الله حسن زاده نقل میکنند که هرگاه کسی با مرحوم علامه طباطبائی به مسافرت می رفت، ایشان را خاموش و ساکت می یافت و اگر همراه علامه، سؤالی نمی کرد، آیت الله طباطبائی همچنان ساکت می ماند.
استاد امجد نقل می کنند که:
« روزی در یکی از کوچه های نزدیک حرم حضرت معصومه علیها السلام با ایشان را ه می رفتیم.
[تا آن زمان] چند جلد از المیزان را ایشان نوشته بود که چاپ شده بود به ایشان گفتم: « چرا شما مشکل نویس هستید؟ » پرسید: «چطور!؟»
گفتم: « المیزان را کمی آسان تر بنویسید تا همه متوجه آن شوند» ، فرمود:
« عجیب است، الحمدالله شما با مطالب من آشنا هستید؛ شما یک صفحه از المیزان را بنویسید، ببینید آسان تر از این می شود یا نه؟! »
ایشان همچنین می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود. این خود نشان از تواضع علمی او و بی ادعا بودن ایشان دارد.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
استقلال فکری
یکی از امتیازات و ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی این بود که دارای استقلال فکری و روح واقع گرایی بود، که همواره حقیقت را بر عوامل دیگر مقدم می داشت و با دیدی انتقادی به گفته بزرگان می نگریست و حقیقت و واقعیت را فدای عظمت استاد یا دانشمندان دیگر نمی کرد.
البته انتقاد از دیگران را نه از روی تحقیر و اهانت، بلکه با تعظیم و احترام و تقدیر از افکار آنها انجام می داد. بدین جهت به اندیشه های حکماء و عرفای سلف احترام می گذاشت. و وقتی در محضرش سخن از اقامه برهان بر اصول معارف قرآنی عنوان می شد، می فرمودند:
« اینها را ملاصدرا به ما یاد داده است. »
اما در عین حال برخی نظریات آنان را نقد می نمود. مسئله حرکت در حرکت را که صدر المتألهین نمی پذرفت ایشان اثبات می کردند، مُثُل افلاطونی را به آن معنا که ملاصدرا می پذیرفت ایشان رد می کرد.
استاد جوادی آملی خاطر نشان می کنند:
علامه بسیط الحقیقه را طوری تحلیل می کردند که لطیف تر از تقریر صدرالمتألهین بود.
موقعی که علامه طباطبایی را برای معالجه به انگلستان برده بودند، یکی از همراهان او از محضرشان پرسیده بود چرا بر اسفار ملاصدرا در بحث معاد، حاشیه ای ننوشته اند؟
فرموده بودند: « چنان نیست که در برابر آراء او تسلیم و متعبد محض باشیم، او انسان بزرگی بوده است و سخنانش در علم حکمت محترم است ولی نقد کردن سخنان او عین احترام نهادن است که یا کورکورانه آنها را قبول می کنیم یا آنها را چندان قابل اعتنا نمی دانیم که نسبت به آنها نگران باشیم و بخواهیم درباره آنها سخنی در جرح و نقد بگوییم.
بنابراین وقع و ارج نهادن به سخن کسی و آن را در خور نقد دانستن خود حاکی از حرمتی است که انسان به سخن وی می گذارد. »
مرحوم علامه به بزرگی ملاصدرا اعتراف داشت، اما نظرش این بود که با وجود آنکه فیلسوف بزرگی است و در جهان تشیع از نوادر می باشد ولی نوشته هایش به نحوی است که برهان را با غیر برهان درهم آمیخته است.
زمان شناسی و درک ضرورتها
حضرت علی علیه السلام درباره پیامبر گرامی اسلام می فرماید: « پزشکی که با پزشکی خود در میان مردم می گردد، مرهم های خویش را استوار کرده و ابزار خود را از تاب آتش داغ کرده است هر جا از دلهای کور باطن و گوشهای کر و زبانهای گنگ به آن نیازی بود آن ابزار را بر آن قرار می دهد. »
با توجه به این عنصر درد شناسی است که عالم متعهد می تواند موضع گیری صحیح داشته و نقش و رسالت خود را ایفا کند و در روایات نیز با تأکید بسیاری بر معرفتِ زمان شده است.
امام صادق – ع – می فرمایند: آنکس که از زمانش آگاهی داشته باشد اشتباهات به او هجوم نمی آورند. »
علامه خود درباره درک نیازها می گوید:
« هنگامی که قم آمدم مطالعه ای در برنامه درسی حوزه کردم و آن را با نیازهای جامعه اسلامی سنجیدم، کمبودهایی در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش برای رفع آنها دانستم.
مهمترین کمبودهایی که در برنامه حوزه وجود داشت در زمینه تفسیر قرآن و بحثهای عقلی بود و از این رو درس تفسیر و فلسفه را شروع کردم و با اینکه در جو آن زمان تفسیر قرآن، علمی که نیازمند تحقیق و توفیق باشد تلقی نمی شد و پرداختن به آن، شایسته کسانی که قدرت تحقیق در زمینه های فقه و اصول را داشته باشند به حساب نمی آمد بلکه، تدریس تفسیر، نشانه کمی معلومات به حساب می آمد.
در عین حال اینها را برای خودم عذر مقبولی در برابر خدای متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسیر «المیزان» انجامید. »
مسئولیت شناسی و مسئولیت پذیری
علامه با نگرش باز و وسیعی که داشت زمان خود را خوب شناخت، هجوم فرهنگ غرب و الحاد شرق را در میدان ذهن و اندیشه نسل اجتماعی خود مشاهده کرد و نیاز مسلح شدن نیروهای حوزوی و دانشگاهی را به سلاح منطق و برهان دریافت.
درد خرافه پردازی و جمود و ساده نگری به معارف بلند اسلامی را دید و نیاز بازگشتن به قرآن و کلام وحی را به روشنی لمس کرد و اذعان داشت که تدریس تفسیر قرآن، در حوزه علمیه، امری واجب و تدریس فلسفه و حکمت و اخلاق، امری ضروری است.
این چیزی بود که بسیاری از چشم ها، آن را نمی دیدند و بسیاری از فکرها، آن را نمی یافتند. علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید:
« هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. از سوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید، از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که، به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم. »
تلاش و جدّیت در علم اندوزی
فرزند ایشان خانم نجمه السادات طباطبایی همسر شهید قدوسی از قول علامه نقل می کند :
« وقتی در نجف اشرف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط ساعت یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت، من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می رفتم، وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد [درس ریاضی] می رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی آن قدر لباسهایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می رفتم و در می آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می خواندم. »
بسیار حیرت آور است که انسانی در آن تابستان طاقت فرسای نجف این همه راه را طی نماید تا برای وقتی مختصر به فراگرفتن ریاضی بپردازد .
یکی از حاضران درس تفسیر علامه طباطبایی می گوید:
« در ماه مبارک رمضانی که در فصل تابستان واقع شده بود، شبها در جلسه درس علامه شرکت می کردیم، برنامه شروع و ختم درس مضافاً بر وقت و زمانی که جهت ایاب و ذهاب ضرورت می یافت، با توجه به کوتاهی شبها به نحوی بود که فرصتی برای خواب باقی نمی ماند، لذا شاگردان تقاضا کردند تدبیری اتخاذ شود که مقداری هم برای خواب در اختیار داشته باشند. »
علامه طباطبایی (ره) در پاسخ به درخواست ما فرمودند:
« منم در طول عمرم تا بحال یاد ندارم که شبهای ماه مبارک رمضان خوابیده باشم. »
به خوبی پیداست که برنامه سالهای دیگر عمر شریف علامه به همین منوال گذشته است ، علامه ، در شرح حالی که به قلم خود می فرماید:
« در برهه ای از عمر یعنی به مدت هفده سال چنان شوق وصف ناپذیری نسبت به تحصیل به من دست داد که شبهای بهار و تابستان در این مدت تا به صبح به مطالعه و تحقیق مشغول بودم. »
علامه طباطبایی به قدری دارای همت بلند بود که فعالیتش را منحصر در حوزه نکرد، در همان زمان( پیش از انقلاب ) که بین حوزه و دانشگاه فاصله زیادی بوجود آمده بود ، ایشان شجاعانه و بدون واهمه با استاید دانشگاه تا حد امکان تماس برقرار کرد و درسهایی برای آنها گفت و جلسات بحث برای آنها تشکیل داد که کم و بیش آثار این جلسه ها منتشر شده است.
بر اثر کثرت کار و کوشش علمی و ممارست پی گیر بر مطالعات و تفکرات علمی و فلسفی کار علامه طباطبایی به جایی رسید که خواب و استراحتش نیز دست کمی از بیداری نداشت.
از قول علامه نقل شده :
« تابستانها که معمولاً از نجف به کوفه می رفتیم یکی از برنامه هایم این بود که مسائل فلسفی را با اشکال و قضایای منطقی تطبیق می کردم، پس از مقداری مطالعه و تحقیق می خوابیدم ولی بعد از آنکه از خواب بیدار می شدم متوجه می شدم که پاره ای از مسائل را در عالم خواب و رویا حل کرده ام. »
حکایت این حالت شگفت انگیز دو نکته برای انسان تداعی می کند: یکی روایاتی که می گویند: خواب مؤمن عبادت است و دیگر مطلبی که از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که فرمودند:
« تنام عینی و قلبی یقظان: چشمم به خواب می رود ولی دل و قلبم بیدار است. »
استاد علی احمدی از شاگردان علامه نقل میکند:
مدت چهار، پنج سال خدمت ایشان بودم. از صبح تا ظهر می نشست و تدریس می کرد. وقتی خسته می شد، می گفت: « نیروی بنده تمام شد. »
پس از یک ربعی، درس بعدی را شروع می کرد. گاهی تمام شب را مطالعه می کرد روزی گفت: « دکتر گفته مطالعه نکن. »
به ایشان عرض کردم: « خوب مطالعه نکنید! »
فرمود: « بی کار زندگی کردن، از مرگ هم بدتر است. » و ادامه داد:
« مطالعه می کنم و روزی هم می میرم. » بعد از منع طبیب، ایشان بیست جلد المیزان را نوشت!
یک بار به ایشان عرض کردم: « از این همه مطالعه خسته نمی شوید؟! » فرمود: « علم همچون باغ است، اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می روم. »
آیت الله حسن زاده آملی در رابطه با پی گیری و استمرار روحیه تحقیق در علامه می فرماید:
علامه طباطبایی شب قدر را به بحث و تحقیق آیات قرآنی احیا می کرد و تفسیرش در این شب فرخنده به پایان رسید. بنابراین طلاب و دانشجویان عزیز باید این روحیه علمی و تحقیقی را سرمشق کار خود قرار دهند.
۱۱٫ رویای صادقه
همسر شهید مطهری نقل می کنند:« حدود یک هفته به شهادت استاد مطهری، مرحوم علامه طباطبائی یک روز صبح، ساعت نه، به منزل ما زنگ زدند و خود استاد گوشی را برداشتند.
علامه فرموده بودند که « دیشب حضرت امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم و از حضرت پرسیدم: حال آقا مطهری چطور است؟
ایشان تبسم فرموده و جواب دادند: آقا مطهری از دوستان ماست. »
[ من هنگام گفت و گوی استاد مطهری و علامه، تنها شاهد بودم که] آقا مطهری در مقابل علامه تواضع و تعارف می کند. ما علامه را «حاج آقا» صدا می کردیم.
پس از مکالمه آن دو، من از آقا مطهری سؤال کردم: « حاج آقا چه می فرمودند؟ » پس از اصرار زیاد من، خواب علامه را برای ما تعریف کردند.
با این که شهید مطهری هنوز در قید حیات بود، علامه در خواب حال او را از حضرت سید الشهداء علیه السلام رسیده بودند و ما بعدها فهمیدیم که این بشارتی برای شهادت مرحوم مطهری بوده است. »
۱۲٫ خون گریستن موجوداتِ عالم در رثای امام حسین(ع)
مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید:« بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان « حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه در گوشه ای از قبرستان هستند.
برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند:
« آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟! » عرض کردم:
« بله؛ امروز عاشوراست. »
فرمودند: « می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟! »
متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند.
با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم! »
۱۵٫ نگاه طبیبانه!
باز ایشان نقل می کنند که: « اهل علمی دیوانه شده بود. او را نزد علامه آوردند و استاد علامه یک ربع ساعت به وی نگریست؛ در اثر داروی نگاه ایشان، بیمار عاقل و سالم شد. »
۱۶٫ روح علامه
آقا سید حسین احمدی می گوید:« یکی از شاگردان و مریدان آیت الله طباطبائی می گفت: در خانه علامه با ایشان به گفت و گو نشستیم.
وقتی بازگشتم و به منزل خود رسیدم، روح علامه ( البته در زمان حیات ایشان ) نزدم حاضر شده و فرمود:
« راضی نیستم گفت و شنودهای این جلسه را جایی بازگو کنی! »
۱۷٫ ذکر الهی
علامه می فرمودند:« روزی در باغ بودم. ناگهان متوجه شدم همه کلاغ های روی درخت، یک پارچه
« الله ! الله! » می گویند! »
و نیز می فرمود:« هنگامی که به «ذکر» مشغولم، مشاهده می کنم درخت های حیاط خانه هم با من ذکر می گویند. »
۱۸٫ همه عالم، عالِم است !
استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند که:
« شبی در نجف، بر پشت بام خانه، آماده خوابیدن می شدم که مکاشفه ای برایم رخ داد و دیدم دستم و همه اعضایم، می بینند و می شنوند و همان زمان دیدم که همه عالم، عالِم است.
باز ایشان می گوید: « هرگاه سوالی داشتم و خدمت علامه می رسیدم، قبل از این که پرسش را بیان کنم، جوابش را می فرمودند. »
۱۹٫خبر از آینده
مهندس عبدالباقی فرزند علامه نقل می کند:
« روزی مرحوم مادرم به من گفت: « پس از مرگ من، فلان خانم را ـ که خانم شایسته ای است ـ به همسری پدرتان برگزینید. »
گفتم: « مادرجان! زندگی و عمر، دست خداست و کسی از آن خبر ندارد. شما چه می دانید [ کدامتان زودتر از دیگری از جهان خواهد رفت ؟!]»
مادرم گفت: « خودِ پدرت گفته که عمر من زودتر به پایان می رسد. » و همین طور هم شد!
هنگامی که مادرم در بستر بیماری بود، یک روز پدر ما به شدت نگران، غمگین و هیجان زده بود و آرام نداشت و دائم قدم می زد و یاد خدا می کرد و همان روز هم، مادر ما درگذشت و برایم روشن شد که گفته پدرم درست بود و از پاره ای وقایع آینده خبر داشت. »
۲۰٫ خوشا آنان که دائم در نمازند!
نجمه السادات ( دختر علامه ) نقل میکردند:
« زمانی در درکه ی تهران بودیم که دیدم مرحوم پدر بر سجاده نماز، مشغول عبادت اند. همان لحظه به حیاط رفتم و مشاهده کردم که ایشان در حیاط قدم می زنند.
باز به اتاق رفته و دیدم همان لحظه، سرگرم عبادت اند! تعجب کردم که چطور در یک لحظه ایشان در دو جا هستند! این مطلب را با مادرم در میان گذاشتم و مادر فرمود:
« دخترم! مگر نمی دانی این دست از انسانها (اولیاء خدا) هنگامی که دست از عبادت می کشند، خداوند فرشته ای را به شکل آنان می آفریند تا به جای آنان عبادت کند؟! »
۲۱٫ سبحان الله
آیت الله جوادی می فرمودند:
« وقتی سوره «اسراء» از المیزان نوشته شد، مرحوم علامه جلسه ای داشتند که ما نیز شرکت می کردیم و احیاناً نکاتی که به نظر می رسید، به ایشان عرض می کردیم.
در یکی از کلمات آیات آخر سوره « اسراء» ایشان بحثی کرده بودند که این «ال» در کلمه چگونه است؟ برای جنس است یا استغراق یا عهد؟
اما وقتی مراجعه کردیم، دیدیم اصلاً «ال» در آیه وجود ندارد. به ایشان گفتیم که آقا! اصلاً «ال» در این آیه نیست!
فرمودند: « بله؛ تنها خداوند است که منزه از خطا و نسیان است. »
۲۲٫ حفاظت الهی
حجت الاسلام ممدوحی نقل می کنند:
« مرحوم علامه طباطبائی جلساتی داشتند که گاهی در منزل خودشان و گاهی در خانه بعضی شاگردانشان تشکیل می شد. یک بار که در اواخر عمرشان قرار بود برای حضور در یکی از جلسات، شبانه از کوچه پس کوچه های تاریک شهر قم عبور کنند؛ با ارتعاشی که در بدن داشتند و راه ناهموار منزلی که آن شب قرار بود بروند و تاریکی کوچه ها، یکی از اطرافیان عرض کرد:
احتمال دارد ـ خدای نکرده ـ با این وضع، به زمین بخورید. می شود جلسه این هفته را مثلاً در خانه خود حضرت عالی برپا کرد تا اذیت نشوید.
علامه فرمودند:
« مگر ما در روز به وسیله نور خورشید خود را نگه می داریم و مگر نور خورشید باعث می شود زمین نخوریم؟! »
« قل من یکلؤکم بالیل و النهار من الرحمن؟! بگو: چه کسی شما را در شب و روز از [ هر آسیب] خدای رحمان حفظ می کند؟! سوره انبیاء آیه ۴۲ »
۲۳٫ داروی همه دردها خداست!
حجت الاسلام عبدالقائم شوشتری می گوید:
به مرحوم علامه طباطبائی عرض کردم:
« من چله نشستم؛ عبادت ها کردم؛ خدمت بزرگان رسیدم و … اما مشکلم حل نشد! »
ناگهان حال ایشان دگرگون شد و دست بر صورت نهادند و گریستند و در میان گریه فرمودند:
« داروی همه دردها خداست! داروی همه دردها خداست! »
۲۴٫ راز خلقت انسان !
از قول آیت الله حسن زاده نقل شده :
« شبی در این موضوع فکر می کردم که چرا خداوند، انسان ها را آفرید؟
آیاتی مانند و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون را هم که از نظر می گذراندم و این که در تفسیرش فرموده اند: لیعبدون، یعنی لتعرفون، باز این اشکال به ذهنم می آمد که عبادت، فرع معرفت است، و ما که معرفتی نسبت به خدا نداریم، پس چه عبادتی؟! و …»
صبح، اول وقت، به حضور استاد علامه طباطبائی رسیده و سؤال را با ایشان در میان گذاشتم که « حضرت استاد! پس چه کسی بناست خداوند را عبادت کند؟! »
ایشان در بیانی کوتاه فرمودند: « گرچه یک نفر! »
تا این جمله را فرمودند، من آرام شدم؛ همان دم به یاد وجود مقدس امام زمان علیه السلام افتادم و خاطرم آمد که زمین و عالم، هماره چنین شخصی را دارد.
دیگران همگی طفیلی وجود انسان کامل (معصوم) هستند و گویی هدف از خلقت آنان، به خلقت موجود تام و کامل باز می گردد. »
امیر بیان ، علی علیه السلام، خود پرده از راز خلقت برداشته اند:
« فانا صنائع ربنا والناس بعد صنائع لنا: ما ساخته پرودگاریم خویشتنیم و مردم ـ همگی ـ پس از ما برای ما ساخته و آفریده شده اند. »
۲۵٫ نفس مطمئنه
آیت الله طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ایشان می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
منبع: www.salehin.com
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.

comment نظرات (۰)

مراقبه
نویسنده : عبد – ساعت ۱٠:۴۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۴/٢۶
مراقبه روش مراقبه، عرفان، نفی خواطر، درجات مراقبه

سیره عبادی علامه طباطبایی (ره)
مناجات و عبادات
یکی از شاگردان علامه طباطبایی در این باره می نویسد:
« علامه در مراتب عرفان و سیر و سلوک معنوی مراحلی را پیموده بود. اهل ذکر، دعا و مناجات بود، در بین راه که او را می دیدم غالباً ذکر خدا را بر لب داشت، در جلساتی که در محضرشان بودیم وقتی جلسه به سکوت می کشید، دیده می شد که لبهای استاد به ذکر خدا حرکت می کرد، به نوافل مقید بود .
گاهی دیده می شد که در بین راه مشغول خواندن نمازهای نافله است، تا جایی که همسر شهید قدوسی فرزند مرحوم علامه طباطبایی می گوید:
« یک بار فردی آشنا علامه را در خیابان می بیند و سلام می کند، پدرم به جواب سلام اکتفا کرده و احوال پرسی نکرده بودند، شخص مزبور ناراحت شده و گلایه نموده بود که حاج آقا سنگین جواب داده اند، بعد پدرم برای رفع سوء تفاهم توضیح دادند که هر وقت از خانه بیرون می آیند تا مقصد، نماز نافله می خوانند و ما تا آن هنگام از این موضوع خبر نداشتیم.
شبهای ماه رمضان تا صبح بیدار بود مقداری مطالعه می کرد و بقیه را به دعا و قرائت قرآن و نماز و اذکار مشغول بود.
علامه همواره حضور قلب داشت و مداوم مشغول ذکر خدا بود و در تمامی حالات حتی به هنگام پژوهش های علمی، این حالت را فراموش نمی کرد.
در لحظات آخر عمرش یکی از شاگردان خصوصی علامه می گوید:
از ایشان پرسیدم چه کنم در نماز به یاد خدا باشم و حضور قلب داشته باشم؟
برای شنیدن بیانات استاد، گوشم را نزدیک دهانش بردم چند بار فرمود:
« توجه، مراقبه، توجه، مراقبه، به یاد خدا باش و خدا را فراموش نکن. »
مرحوم علامه می فرمود:
« سخت ترین حالات و اوقات بنده، فاصله میان تطهیر و وضو ساختنم است. »
اهمیّت به نماز
هنگامی که علامه طباطبائی برای عمل جراحی چشم به خارج سفر کردند در راه نماز را در هواپیما خواندند و از این جهت خیلی غمگین و ناخرسند شدند. پس از عمل، طبیب جراح به ایشان گفت: « خوشبختانه جراحی چشم شما با موفقیت همراه بود. » علامه فرمودند:
« اما من بسیار ناراحتم! »
طبیب علت ناخرسندی ایشان را پرسید و ایشان گفتند:
« هنگام آمدن، نماز را در هواپیما خواندم و نتوانستم آن گونه که شایسته بود، انجام دهم. از این که در بازگشت هم باید نماز را در هواپیما بخوانم، افسرده ام!»
آن طبیب با شرکت هواپیمای گفت و گو می کند تا شرکت، پرواز را تنظیم و در جایی توقف کند تا علامه نمازشان را روی زمین بخوانند؛ اما شرکت پاسخ می دهد که برایش ممکن نیست.
دکتر، بار دیگر با یک شرکت هواپیمایی خصوصی صحبت می کند و آنان میپذیرند که در میان راه، در فرودگاه توقف کنند تا علامه طباطبائی نمازشان را روی زمین و آن گونه که می پسندند، به جا آورند.»
ادب نسبت به قرآن
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان نقل کرده اند که زمانی در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبرویم و در این حالت می خواستم کتاب دیگری را باز کنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و بهم بخورد، قرآن را پشت رو، روی زمین نهادم، علامه طباطبایی که حالات و رفتارم را مشاهده می کرد، فوراً قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت:
« دیگر از این کارها نکنید. »
و این وضع، ادب و احترام زاید الوصف علامه طباطبایی را نسبت به این کتاب الهی نشان می دهد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
وقتی که غروب فرا می رسد، علامه طباطبایی به تلاوت قرآن مشغول می شدند، عرض کردم آقا چرا در این موقع که هوا تاریک است قرآن می خوانید؟
فرمود:
« قرائت قرآن به نور چشم می افزاید همان گونه که بصیرت دل را افزایش می دهد. »
اگر موقعیتی پیش می آمد قرائت قرآن و برخی از نوافل را در راه یا حتی سوار بر اتومبیل انجام می داد… حتی در این اواخر که بیماری رعشه ایشان را گرفتار ساخته بود و واقعاً رنجشان می داد و مرتب داروی اعصاب مصرف می کرد، تلاوت قرآن را ترک نمی نمود.
حجت الاسلام قرائتی نقل می کند:
خدا رحمت کند علامه طباطبائی را! می فرمود:
« هر دو سال یک بار باید تفسبر قرآن نوشته شود. چون هر بار که انسان در قرآن تدبر می کند، به مطالب تازه ای می رسد. »
حجت الاسلام محمد فاضل (تبریزی) نقل میکنند که:
آقای شربیانی روزی علامه را به خانه خود ( در تبریز ) دعوت کرد و چند نفر را هم برای زیارت و استفاده از سفره معارف ایشان به منزل خود خواند؛ از جمله بنده را.
آن شب علامه به من فرمود:
« بنده سی سال پیش، استخر شاگلی ( محلی باصفا و خرم در تبریز) را دیده ام.»
سپس با ملاطفت و مزاح ادامه داد:
« اگر مزاحم خواب آقایان نباشم، می خواهم فردا بین الطلوعین به آن جا بروم.»
عرض کردم: « صبح خدمتتان خواهم بود. » فردای آن شب، با اتومبیلم ایشان را به استخر شاگلی می بردم که دیدم ایشان در ماشین، قرآنی از جیب خود درآورده و به بنده فرمود:
« من عهد دارم که هر روز یک جزء از قرآن را بخوانم و الان چهل سال است که این کار را انجام می دهم. دیشب شما علما مزاحم شدید، نتوانستم بخوانم و اکنون قضا می کنم!
هر ماه یک ختم قرآن تمام می شود و باز از ابتدای آن شروع می کنم و هر بار می بینم که انگار اصلاً این قرآن، آن قرآن پیشین نیست! از بس مطالب تازه ای از آن می فهم! از خدا می خواهم به بنده عمر بسیاری دهد تا بسیار قرآن بخوانم و از لطایف آن بهره ببرم. نمی دانید من چه اندازه از قرآن لذت می برم و استفاده می کنم! »
خلاق اجتماعی علامه طباطبایی (ره)

تکریم میهمان

در حدیث است که:
« أفضل الحسنات تکرمة الجلساء: برترین نیکی ها گرامی داشتن همنشینان است. »
یکی از شاگردان علامه نقل کردند که ، بارها اتفاق افتاد که وقتی به محضرش رسیدم، ایشان شخصاً برایم چای آوردند و این برای من خیلی سنگین بود و هر چه اصرار کردم که ایشان این کار را انجام ندهند، نمی پذیرفتند و چون اکثر اوقات کسی در منزل نبود و اگر هم کسی در منزل بود یک نفر بود که برای انجام کارها بیرون می رفت و لذا ایشان تنها می ماند و شخصاً اقدام به پذیرایی از میهمان می کرد، در هر حدی که میهمان بود.
از هیچ کس حتی فرزندان خود برای پذیرایی و خدمت از میهمان کمک نمی گرفت.
هنگامی که درب خانه را می زدند برایش بیگانه و آشنا یا یک یا صد نفر تفاوت نداشت، خودش معمولاً بلند می شد و در را باز می کرد و با روی خوش از مراجعین استقبال می کرد.

ترحم و عاطفه زایدالوصف

علامه طباطبایی نسبت به افراد خانه و خدمتکاران بسیار باعاطفه بود و هرگز برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد.
بسیار حالات عاطفی داشت و از ناراحتی دیگران سخت متأثر می شد، ولی در مشکلات و ناراحتی های خود این گونه نبود و آرام و صبور با دشواری ها و ناراحتی ها برخورد می کرد.
از رفتارهای غلط و اهانت ها و بی احترامی های دیگران هرگز کینه به دل نمی گرفت و عقیده داشت بنده ی خدا نباید کینه توز باشد. وقتی دوستانشان می گفتند، چرا در جواب کسانی که اسائه ی ادب می کنند و یاوه گو هستند، هیچ حرفی نمی زنید؟
ایشان می گفتند:
« اشکالی ندارد، آدم نباید این چیزها را به دل بگیرد! »
حتی در ناراحتی ها هم تبسم از لبانش جدا نمی شد و در واقع از این لحاظ وارث انبیا علیهم السلام بود.
یک روز شخصی قرآنی به علامه داد و از ایشان خواست که بالای همه صفحات آن خوب و بد نوشته شود تا بتواند با آن استخاره کند و علامه هم پذیرفت.
آیت الله قدوسی به علامه اعتراض کرد که « حیف نیست وقت شما صرف این کار بشود؟!» علامه لبخندی زده و فرمود: « نخواستم ردش کنم! »
و کار آن بنده خدا را انجام داد.
همسایه ایشان، نقل می کرد:
یک روز صبح به دنبال ما فرستاد با اینکه برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد. رفتیم دیدیم که بسیار ناراحت است و نمی توانست مطالعه کند.
… معلوم شد که گربه ای در چاه حیاط خلوت خانه اش افتاده است و با آنکه مرتب برای آن غذا و گوشت می ریخت ولی بسیار ناراحت بود که چرا ما باید غفلت کنیم و سر چاه را باز بگذاریم تا حیوانک در آن بیفتد.
سپس دستور داد که مقنّی بیاورند و در چاه را بکنند و گربه را بیرون بیاورند. طبق نقل فرزندش، این کار حدود ۱۵۰۰ تومان در آن روز برایش خرج برداشته بود. ولی خوشحال بود که برای نجات حیوانی اقدام کرده است.
همسر علامه گفته بود ما در منزل حق نداشتیم برای از بین بردن مورچه یا سوسک و مانند آن سمپاشی کنیم. چون علامه معتقد بود:
« اینها جان دارند و ما حق نداریم آنها را بی جان کنیم، باید بکوشیم منزل را نظافت کنیم تا اینها پیدا نشوند. »
– آیت الله جوادی می فرماید:
علامه طباطبائی ـ رضوان الله علیه ـ عاطفی بودند … می فرمودند:
« ما مرغ خانگی را نمی کشیم؛ باید آن قدر بماند تا بمیرد! »
آیت الله ابراهیم امینی در خاطره ای چنین بیان می کند:
« یادم هست ایشان به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شد، من همین نزدیکی های چهار راه صفائیه (فلکه شهدا) به ایشان رسیدم و همراهشان شروع کردم به حرکت کردن، ایشان مشغول حرکت بود و می رفت و در بین راه یکی دو جا اتفاق افتاد که پوست موزی یادم نیست یا پرتغال وسط پیاده رو افتاده بود، ایشان با کفش خودش یا با عصا این را کنار زد و انداخت توی جوی… »

مروت و مردانگی

جوانمردی انسان های وارسته در زمان مواجهه شان با فروافتادگان امروز و اجهاف کنندگان دیروز، به بهترین نحو خود را نشان می دهد.
آیت الله امینی می گوید:
« یکی از ناشران که کتاب های علامه را چاپ می کرد با ایشان رفتار خوبی نداشت، رفته رفته وضع و برنامه کاری وی به هم خورد و به حالت ورشکست درآمد، یکی از دوستان به علامه گفت که آقا ایشان تا حالا با شما این طور رفتار کرده، این کتاب را بدهید یک کس دیگری چاپ کند، ایشان فرمود که:
« این آقا الان خیلی غرق شده و من حاضر نیستم در این زمان، یک لگدی به او بزنم! »

حلم و صبر

اعصاب مرحوم علامه بسیار آسیب دیده بود و ضعیف شده بود، با اینحال با کسی تندی نمی کرد.
اگر کسی در خواندن [فهمیدن] مشکلی داشت با صبر و حوصله نگاه می کرد؛ گوش می داد و بعد از تمام شدن سخنش، جواب می داد. اگر شاگردی حرف بی ربطی می گفت، خیلی که اوقاتش تلخ می شد، می گفت « سبحان الله العلیّ العظیم ».
آیت الله ناصر مکارم شیرازی، «حلم» علامه را اینچنین بیان می کنند:
« مردی بود بسیار متواضع، فوق العاده مهربان، من یادم نمی آید، یک بار در درس عصبانی شده باشد و یک بار از گل نازک تر به یکی از شاگردانش گفته باشد، و اگر خشن هم می گفت، شاگردان عاشقش به جان می خریدند، ولی از گل نازک تر هم نمی گفتند! »

شرح صدر و انتقاد پذیری

در تفسیری که روزها در مسجد می فرمودند از همان آغاز سوره شروع می کردند و وقتی می خواستند آیه ای را معنا کنند از آیات دیگر کمک می گرفتند و تأکیدشان بر این بود که وقتی ما می توانیم با ضرس قاطع بگوییم قرآن چنین می گوید، که حداقل بر اول و آخر آن محیط باشیم ولو یک احاطه سطحی داشته باشیم.
در مورد روایات اصرارشان بر این بود که همه این علوم زمینه ای است برای شرح صدر نه باریست که انسان بر دوش خود حمل می کند که بر دوش قرآن بنهد.
در واقع دانش حدیث و علوم دیگر باید این زمینه را فراهم کند که ما با آمادگی بیشتری به خدمت قرآن بروم و با قلب باز از این اقیانوس بیکران بهره گیریم.
آیت الله جوادی آملی یکی از شاگردان برجسته ایشان دراین باره از قول علامه می فرماید:
« سالی تابستان را در « درکه» اطراف تهران بسر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود، یکی از صاحب نظران افکار مادی میل پیدا کرد که با علامه طباطبایی به بحث آزاد بنشیند، به حضور ایشان رفت. در همان ییلاقی که در تابستان برای تعطیلات تابستان می گذراندند، می فرمودند:
« وقتی که این صاحب نظر آمد از صبح شروع کرد تا پایان روز و بحث به درازا کشید و شاید قریب هشت ساعت ادامه پیدا کرد و من از راه برهان صدیقین با این فرد به سخن نشستم. »
بعداً این صاحب نظر مادیگرا در یکی از خیابانهای تهران یکی از همفکران خود را دید و آن همفکرش از او پرسید: تو در دیدار و در مناظره و گفتگو با آقای طباطبایی به کجا رسیدی؟ گفت آقای طباطبایی مرا موحد کرد.
… یک کمونیست را الهی کرد و یک مارکسیست را موحد کرد. حرف توهین آمیز هر کافری را می شنید و نمی رنجید و پرخاش نمی کرد.
استاد فاطمی نیا نقل می کند:
« یکی از آقایان درباره علامه طباطبائی گفته بود: « آقای طباطبائی خوب است، اما نورانیت ندارد(!) »
شخص ساده ای این نکته را در کاغذی نوشته به مرحوم علامه عرضه کرد. ایشان وقتی این مطلب را خواند، بسیار خندید به گونه ای که شاید در عمرش به آن شکل نخندیده بود.
اهل معرفتی که آن جا شاهد این داستان بود، گفت: « علامه، غریب است و خوش است! »
شخصی به مرحوم علامه عرض کرد:
« شما به جای واژه عرفا بگویید اهل معرفت تا حساسیت برخی برانگیخته نشود.» علامه نگاه خاصی به او کرده و سپس فرمودند:
« کلام بسیار خوب و بجایی گفتی!
خدمت علامه طباطبائی(ره) گفته شد:
« شخصی، ضد المیزان کتابی نوشته است. »
ایشان بدون این که خشمگین شود، فقط دو کلمه فرمود؛ فرمود: « بسیار خوب! »

عفو و گذشت

یکی از شاگردان علامه در این زمینه می گوید:
« استاد بزرگوار علامه طباطبایی (ره) در برخورد با بداندیشان و شیطان صفتان، نیز شیوه ای الهام گرفته از کتاب و سنت داشتند.
به خاطر دارم هنگامی که نابخردی از روی غرض ورزی اقدام جاهلانه ای در جهت تضعیف شخصیت علمی ایشان انجام داده بود و جمعی از علاقمندان اجازه می خواستند که او را توبیخ نمایند؛ با کمال آرامش و متانت این آیه را فرمودند:
« …لا یحیق المکر السیی إلا باهله: …این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را می گیرد. سوره فاطر آیه ۴۳ »
و طولی نکشید که مصداق این آیه شریفه در حق وی تحقق یافت. این تجربه، درباره چند نفر به صورت گرفتاریها و رسوائیهای عجیبی تکرار شد و این حقیقت عملاً به ثبوت رسید که ناسپاسی نسبت به نعمت وجود مردان الهی و اسائه ادب به علمای ربانی، موجب سلب توفیق و خذلان و رسوایی دنیا و آخرت می شود.
یکی از شاگردان علامه طباطبائی می نویسد:
« برای مرحوم علامه نامه های بسیاری حاوی ناسزا، ناروا، فحش، تهمت و سخنان پوچ می رسید و چون (اغلب یا همه آن ها) بی امضا بود، ما می پنداشتیم که ایشان نامه های بی امضا را مطالعه نمی کنند.
روزی به محضرشان عرض کردم:
شنیده شده که حضرت عالی نامه ها را که باز می کنید، اول به محل امضا نگاه می کنید و نامه های بی امضا را اصلاً نمی خوانید. ایشان با تبسم ملیحی فرمودند:
« همه نامه ها را مطالعه می کنم … نامه های بی امضا را هم مطالعه می کنم!»
یک بار به علامه گفتند: « فلان کس از شما انتقاد کرده است. » علامه فرمود: « من که رسوای جهانم! عیب من یکی ـ دو تا نیست؛ خوب این هم رویش. »
استاد امجد نقل می کنند:
مرحوم استاد، هیچ نامه نام و نشان داری را بی پاسخ نمی گذاشتند. حتی اگر حامل ناسزا به ایشان بود، جوابی کریمانه به آن می دادند.
شخصی که ایشان را با سخنانش آزار می داد و با علامه دشمنی می کرد، در مجامع، مورد احترام استاد بود و استاد به او می فرمود:
« به حرم که می روم، اول برای شما دعا می کنم! »
هیچ کس نمی توانست علامه را خشمگین کند. به طور خلاصه می توان گفت:
« علامه، له شده بود ». [ یعنی دیگر هیچ چیز از ایشان باقی نمانده بود. ]
با آن که تا آن اندازه نسبت به فرصت و وقت حساس بود ( تا حدی که مثلاً پس از نگارش مطالب، نقطه گذاری می کرد تا چند ثانیه وقت کمتری صرف شود)، اما اگر طلبه ای کوچک با ایشان سخن می گفت، تا پایان کلامش گوش می داد و من در عمرم کسی را چنین ندیدم.
تواضع و فروتنی
یکی از صفات بارز مردان باتقوا و خداشناس و مؤمن، تواضع و فروتنی است. از قول یکی از شاگردانشان نقل شده است:
« در مدت ۳۰ سالی که با او بودم، وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق العاده علاقمند و نسبت به طلبه ها، آن چنان صمیمی و یک رنگ بود که هر کس می پنداشت، تنها او، دوست خصوصی علامه است.
اگر کلمه ای از دهانش بیرون می آمد که خلاف ادب بود، بیش از حد ناراحت می شدند یا اگر احتمال می داد که در کلامش به کسی جسارت شده است، بسیار ناراحت می شد.
روزی هنگام تدریس اسفار، « عدم» و « ملکه» را توضیح می داد.
مثالی زد و فرمود: « مانند نابینا و بینا » وقتی این مثال را زد، متوجه شد یکی از شاگردان حاضر در درس، نابیناست.
از این که در حضور او چنین مثالی برای عدم و ملکه زده بود، شرمنده و ناراحت شد. سرخ شد و پیشانی خود را مالید تا شاید بر کلام و تدریس مسلط شود. سرانجام چند دقیقه بعد، بر خود مسلط شد و درس را ادامه داد.
آیت الله مصباح نقل می کنند:
« علامه هنگام درس به چشم شاگردان نگاه نمی کرد، بلکه به زمین یا سقف می نگریست و درس می گفت. این از شدت حیای ایشان بود. معمولاً برای مطالعه، کتاب های مورد نیاز خود را عاریه می گرفت.
اخلاق او همه را جذب می کرد و خود را مثل یکی از طلاب می دانست. او هرگز خود را سرآمد دیگران نمی دانست. گاهی ابتکارات مهم علمی و فلسفی خویش را طوری با صفا و ساده بیان می کرد که می پنداشتیم این مطلب در تمام کتب مربوطه هست .
ولی پس از مراجعه، معلوم می شد، فقط کشف و ابتکار خودش بوده است. او هرگز نمی گفت برای این مطلب چنین و چنان زحمت کشیدم یا این ابتکار من است.
او هرگز در برابر پرسشها، حتی اگر ارتباط نداشت، نمی گفت وقت ندارم و هرگز عصبانی و ناراحت نمی شد. و اگر طرف زیاد اصرار می کرد یا حتی در مطلب باطل پافشاری می نمود؛ می فرمودند:
« من بیش از این چیزی نمی دانم. »
از قول آیت الله مصباح نقل می کنند:
وقتی علامه پاسخ پرسشی را نمی دانستند، با صوت بلند و واضح می فرمودند: « نمی دانم » ، اما هنگامی که می خواستند سؤالی را جواب دهند، با صوت آرام سخن می گفتند.
همچنین نقل شده :
شب جمعه ای با ایشان به جلسه ای می رفتیم. در راه چند سؤال از جنابشان کردم؛ فرمودند: « نمی دانم. »
سپس افزودند: « مجهولات ما را باید با علم خداوند مقایسه کرد. » یعنی همان طور که خداوند به همه چیز عالم است و علمش بی نهایت، ما هم علم حقیقی به چیزی نداریم و جهلمان بی پایان است.
از هیچ عالمی به اندازه ایشان « نمی دانم» شنیده نشده ! یک بار با شخص ماجراجویی هفت ساعت بحث کرد تا سرانجام او را محکوم و قانع کرد و آن شخص پس از شهادت به توحید و نبوت، گفت: « و شهادت می دهم که تو، ولیّ خدایی! »
یکی از استادان دانشگاه می گوید:
« زمانی که در دبیرستان درس می خواندم، دبیر ما از رهگذر آشنایی با علامه، گاهی که آیت الله طباطبایی به تهران می آمد، ایشان را به کلاس ما دعوت می کرد …؛ تا این که بنا شد ما پرسش های خود را از جنابش نوشته، دسته بندی کرده و هنگام تشریف فرمایی شان پاسخ آن ها را بشویم.
ایشان وقتی وارد کلاس شد و صورت سؤال ها را به ایشان دادیم، با این که او در آن مقام بلند علمی بود و ما دانش آموزان دبیرستانی و با سوالاتی سطح پایین، در همان نگاه نخست به برگه، فرمود:
« چه کسی گفته است بنده جواب این همه پرسش را می دانم؟! »
حجت الاسلام تحریری نقل می کنند:
« روزی پس از درس و پیش از تعطیلات یکی از شاگردان به ایشان عرض کرد: « نصیحتی بفرمایید!»
ایشان بسیار منفعل و شرمنده شدند و آثار خجلت در چهره شان ظاهر شد و فرمودند:
« من که هستم که بخواهم نصیحت و موعظه کنم؟! »
استاد فاطمی نیا می گوید:
« روزی دوچرخه سواری شانزده ـ هفده ساله با وسیله خود به علامه برخورد و مرحوم علامه به زمین افتاد و زخمی شد، اما برخاست و زود به سوی آن نوجوان رفته و گفت:
« شما مشکلی نداری؟ دوچرخه ات سالم است؟ … »
در حالی که آن نوجوان، در پاسخ دلجویی استاد، به ناسزاگویی و سرزنش مشغول بود!
تفسیرالمیزان، کار بزرگی بود که در سر پنجه ی قلم علامه جان گرفت و موجب شگفتی اصحاب اندیشه شد.
اآیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی نقل می کند:
« این حقیر روزی به استاد(علامه طباطبایی) عرض کردم، هنوز این تفسیر شریف جای خود را چنان که باید باز نکرده است و به ارزش واقعی آن پی نبرده اند، اگر این تفسیر در حوزه ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش آن معلوم خواهد شد!
در دفعه ی دیگری عرض کردم، من که به مطالعه این تفسیر مشغول می شوم، در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می دهید و زنجیره وار آن ها را با یکدیگر موازنه و از راه تطبیق، معنا را بیرون می کشید، جز آن که بگویم، در آن هنگام الهام الهی آن را بر دست شما جاری ساخته است، تعبیر دیگری ندارم؛ ایشان سری تکان داده و می فرمودند :
« این فقط حسن نظر است، ما کاری نکرده ایم! »
تواضع او در راه رفتن در محافل و مجالس و نشست و برخاست و حتی در لباس پوشیدن، فوق العاده آموزنده و چشم گیر بود.
او علاوه بر اینکه هرگز حاضر نبود که امام جماعت شود ولی در جماعت، شرکت می کرد و در صف جماعت فیضیه حاضر می شد و معمولاً در صف آخر، عبای خودش را روی خاک پهن می کرد و نماز جماعت می خواند. وی ایام تابستان در سالیان درازی که برای زیارت و استفاده از کتابخانه حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرف می شد؛ مقیّد بود به همین سبک در نماز مرحوم آیت الله میلانی شرکت کند.
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان درباره تواضع علامه می گوید:
« از خصوصیات اخلاقی علامه طباطبایی این بود، که هیچگاه با ما در یک اتاق نماز نمی خواند، در وقت نماز، بنده اصرار می کردم که شما باشید تا بنده به شما اقتدا کنم و نماز بخوانم، ایشان لبخندی می زد و به اندرون می رفت.
جالب اینکه معمولاً مثل مردم عادی در صف نانوایی و … می ایستاد در حالی که امکانات زیادتری برایش فراهم بود.
هنگام خنده ـ گرچه تبسم بود ـ دستشان را مقابل دهانشان می گرفتند و هنگام گریستن بر اهل بیت علیهم السلام می دیدم که دانه های درشت اشک از چشمه چشمشان می جوشید.
علامه طباطبایی همچون بسیاری از علمای بزرگ همواره، تنها راه می رفتند و با دار و دسته و ارادتمندان و شاگردان حرکت نمی کردند و از راه انداختن اصحاب و اطرافیان تنفر داشتند. و این روحیه حاکی از تواضع و فروتنی ایشان بود.
فرزندشان اظهار می کند:
حتی این اواخر که به بیماری قلبی و عصبی دچار شده بود روزی به دنبالش رفتم، برگشت و گفت: « کجا می روی؟ »
گفتم: مگر به حرم نمی روید؟ فرمود: « چرا! »
گفتم: می خواهم حرم بروم، فرمود: « شما که صغیر نیستی خودت حرم برو، لازم نیست با من بیایید! »
پرهیز از بدگویی
حجت الاسلام موسوی همدانی بیان می کند: « از خصوصیات مرحوم علامه طباطبایی بود که در طی ۳۵ سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، هیچ گاه از کسی بدگویی نمی کردند، حجت الاسلام سید احمد فاطمی نقل می کنند که مرحوم علامه هرگاه می خواست از کسی مدح کند، [ در یکی از تعابیر خویش] می فرمود:
« او کسی است که می توان گفت اگر به اروپا برود، سالم باز خواهد گشت. »
همدردی با مسلمانان
از خصوصیات بارز علامه طباطبایی این بود که در همه زمینه های علمی، اسلامی، سیاسی و اجتماعی فردی آگاه و آشنا و صاحب درد بود تا آنجا که وقتی برای برخی افراد حتی دانشمندان و فضلا سؤالی پیش آمد به ایشان متوسل می گردیدند و نظر این حکیم و فیلسوف را به عنوان فردی آگاه و بینا به ارزشهای مکتبی و مسایل سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام جویا می شدند.
در سال ۱۳۴۸ هـ.ش همزمان با حملات وحشیانه ارتش رژیم صهیونیستی به کشورهای عربی و وقوع جنگ شش روزه اعراب و رژیم اشغالگر قدس، علامه طباطبایی به همراه آیت الله سید ابوالفضل موسوی زنجانی و استاد شهید مرتضی مطهری ضمن همدردی با مسلمانان مظلوم فلسطین، با انتشار یک بیانیه از امت مسلمان دعوت نمود تا برای یاری برادران مسلمان و عرب خود کمکهای لازم را جمع آوری کنند، ایشان برای این منظور سه شماره حساب در سه بانک تهران باز کردند که به نام هر سه نفر افتتاح گردیده بود.
پرهیز از مباحثات جدلی
ایشان اهل هوی و هوس و مباحثات جدلی نبود و همواره به سؤالها، بدون خود نمایی پاسخ می داد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« من در درس خارج فقه و اصول امام خمینی روحی فداه شرکت می کردم و درس فلسفه را خدمت استاد علامه طباطبایی می خواندم و به این هر دو استاد ربانی بسیار علاقمند بودم و عشق می ورزیدم.
آن روزها من در مدرسه حجتیه قم ساکن بودم. در یکی از روزها از این دو استاد دعوت کردم که برای صرف ناهار به حجره تشریف بیاورند. دعوتم را پذیرفتند و به حجره تشریف فرما شدند.
در ضمن من علاقه داشتم که دو استاد ربانی را در بحث های فلسفی به مباحثه دو طرفه وادار کنم. اما در این راه موفق نشدم زیرا هر دو استاد بی هوی و هوس بودند و از مباحثه های جدلی می گریختند. در آن مجلس اگر امام خمینی را مخاطب قرار می دادم و چیزی می پرسیدم، جواب می دادند و علامه طباطبایی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند، اگر از علامه طباطبایی سؤال می کردم، جواب می دادند و امام خمینی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند.»
رفتار با شاگردان
آیت الله سید حسن مرتضوی لنگرودی می گوید:
« علامه طباطبایی بسیار کم حرف بود و از هیچ کس به بدی یاد نمی کرد، چشمانی نافذ و نگاهی پرمعنا داشت، در عین سادگی و بی آلایشی باابهت و با وقار بود، خجول بود و شرم حضور داشت، وقتی تدریس می کرد نوعاً سرشان پایین بود، هیچ گاه برای تدریس بر فراز منبر نرفت.
شاگردان به صورت حلقه ای می نشستند، ایشان هم بدون اینکه روی پتو و یا تشکی بنشیند، تدریس می کرد. مانع می شد از انداختن پتو و تشک، می فرمود:
« اگر همین مقدار جایم بلند تر از شما باشد نمی توانم حرف بزنم. »
مرحوم علامه طباطبایی در رابطه با شاگردان بسیار مهربان بود و با آنان انس و الفت می گرفت و از احوال آنها که به شهرستانها منتقل شده بودند، جویا می شد. در برخورد با شاگرد، سبک و شیوه خاصی داشتند و اصلاً تحکم فکر و تحمیل نظر در کار نبود، اگر مسئله ای مطرح می شد ایشان نظر خود را می گفتند و بعد می فرمودند این چیزی است که به نظرمان رسیده است، شما خودتان فکر و بررسی کنید و ببنید تا چه اندازه مورد قبول است، و بدین ترتیب به شاگرد میدان تفکر می داد.
در عین حال همواره سعی داشت به هر شاگردی و در هر مجمعی متناسب با درک و استعداد و کشش آنها مطلب القاء کند. »
ایثار و فداکاری
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گویند: « رساله ای در امامت نوشتم و آن را پیش علامه طباطبایی بردم و گفتم که گه گاهی که از درس و بحث خسته شدید به عنوان یک جلسه استراحت و به تعبیر عامه مردم « زنگ تفریح » این رساله ما را هم نگاه بفرمایید.
ایشان لطف فرمودند و رساله را از اول تا آخر، کلمه کلمه خواندند، تا اینکه پس از مدتی فرمودند که رساله را دیدم و مدتی حدود دو ماه طول کشید تا ایشان رساله را مطالعه کرد. من رفتم که آن رساله را بگیرم به من اعتراض کرد که در فلان جای رساله دعای شخصی در حق خودتان نموده اید.
من در آنجا حدیثی را عنوان کرده و پس از بیان حدیثی و شرح این حدیث، گفتم که بار الها توفیق فهم آیات الهی را به اینجانب مرحمت بفرما. علامه طباطبایی فرمودند:
« چرا این دعای شخصی را فرمودید. چرا در کنار سفره الهی، دیگران را شرکت ندادید؟ »
بعد به من فرمود:
« تا آنجایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم. »
در اصول کافی از ائمه اطهار علیهم السلام همین نقل شده است که دعای شخصی نکنید و بندگان خدا را هم در کنار سفره الهی شرکت بدهید.
این تأدیب اخلاقی که حاکی از روحیه ایثار در ایشان بود بسیار در من [ به عنوان شاگرد علامه ] اثر گذاشت. »
امر به معروف و نهی از منکر
یکی از اهل علم می گفت: « زمانی با مرحوم طباطبائی در درس آیت الله محمد حسین اصفهانی شرکت می کردیم. روزی یکی از شاگردان اشکال بی اساسی را مطرح کرد و همه خندیدند و من هم خنده ام گرفت.
وقتی از کلاس بیرون آمدیم با آقای طباطبائی روبه رو شدم که چهره درهم کشیده بود. مرا که دید فرمود:
« تو چرا خندیدی؟! اگر مطلبی را تو خوب و روان می فهمی باید خدا را شکر کنی نه این که به دیگران بخندی! »
علامه طباطبائی خودشان رفیقی داشتند که از او خواسته بودند هرگاه عیبی از ایشان دید، به ایشان تذکر دهد تا خود را اصلاح کنند. »
صدقه دادن
یکی از ارادتمندان مرحوم علامه می گوید:
« روزی آقا طباطبائی را در مشهد دیدم که از کوچه ای عبور می کرد و به فقیری که روی زمین نشسته بود، برخورد. پولی از جیب درآورده و در کف دست خود گذاشت و پیش آن نیازمند نشست و گفت:
« بردار! » آن فقیر پول را برداشت. پس از آن، علامه دست خود را بوسید و برخاست و رفت.
بنده به ایشان عرض کردم: « این کار شما ـ که فرمودید « پول را بردار» و دست خود را بوسیدید ـ چه دلیلی داشت؟ » فرمود:
« در روایت است که صدقه پیش از آن که در دست فقیر قرار گیرد، در دست خداوند قرار می گیرد. همچنین خدا می فرماید:
« یدالله فوق ایدیهم: دست خداوند بالای دست آنان است. »
پس رسم ادب این است که دست انسان زیر دست خدا قرار گیرد؛ من به فقیر گفتم پول را بردار تا دست خدا ـ که میان دست من و او قرار می گیرد ـ بالاتر از دست من باشد، و هنگامی که در صدقه دادن، ابتدا پول در دست خدا قرار بگیرد، بنابراین دست صدقه دهنده دست خداوند را زیارت کرده است و من، این دست زائر را برای تبرک بوسیدم. »
حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
« پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه چیزی صدقه می داد، آن را در کف {دست} سائل می نهاد و پس از آن، آن صدقه را از وی پس می گرفت و می بوسید و می بوییدش و باز آن را به سائل باز می گرداند. »
پرداخت وام به نیازمندان
فرزند ایشان نقل می کند:« پدرم از درآمد زمین زراعی که داشت به روستائیانی که نیازمند بودند وام می داد و رسید می گرفت و چنانچه کسی بعد از دوفصل برداشت محصول قادر به پرداخت بدهی خود نبود، آن را بخشیده و قبض را به خودش پس می داد و از طلب خود صرف نظر می کرد.
یکبار چند قبض دست پدرم بود که از این واسطه ها طلبکار بود، آن روز من دیدم قبضها را از جیب خود درآورد، مدتی به آنها نگریست و ناگهان همه را پاره کرد و دور ریخت، در حالی که بیش از حد تصور به پول برای گذراندن معاش عادی احتیاج داشت، من با تعجب پرسیدم: پدر چرا اینکار را کردید؟ نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
« پسرم اگر داشتند، می آوردند و می دادند، خدا را خوش نمی آید که، من بدانم آنها دستشان خالی است و معهذا آنها را تحت فشار قرار دهم و ابراز طلبکاری کنم. »
روحیه نیاز سنجی
حجت الاسلام استادی می گوید: « مرحوم علامه همیشه در طول زندگی علمی اش دقت داشتند که به نیازها پاسخ دهند.
این که مرحوم شهید مطهری فرمود: هر کاری علمی که انجام داده ام، در پاسخ یک نیاز اجتماعی بوده است؛ می توانم ادعا کنم که این روحیه و روش را از استادش علامه طباطبایی اخذ کرده است. »
دفاع از وطن
حضور سربازان روسی در سال ۱۳۲۰، در آذربایجان، ناامنی را افزایش داده بود و مرحوم علامه نیز به ناچار یک قبضه تفنگ و یک قبضه سلاح کمری تهیه کردند و اغلب روزها فرزند خود، سید عبدالباقی را همراه خودشان به بیرون از روستا برده و آموزش تیراندازی و نشانه زنی می دادند.
در سال ۱۳۲۱ ـ زمانی که علامه در روستای محل تولد خود ساکن شده بود ـ یک شب چند نفر از روستائیان آمدند و گفتند:
« سربازان روسی به روستا حمله کرده اند. » مرحوم علامه فوراً تفنگ را برداشته، در پشت بام سنگر گرفتند و مشغول تیراندازی شدند. این کار باعث شد سربازان روسی ـ که اغلب بی سلاح هم بودند! ـ برگشته و رفتند.
پیرامون حکومت اسلامی
آیت الله طباطبائی همان اندازه که زمان شاه از آنچه در جامعه می گذشت ناخشنود بودند، پس از انقلاب راضی و خشنود بودند. از شاه و رژیمش منزجر بودند. یک بار به ایشان گفته شد:
« شاه تصمیم گرفته به شما دکترای فلسفه بدهد. » ایشان بسیار غمگین و ناراحت شدند و اعلام کردند که به هیچ وجه چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.
افراد بسیاری ـ از جمله رئیس وقت دانشکده الهیات ـ نزد ایشان آمده و اصرار کردند که « مدرک را قبول کنید و گرنه شاه خشمگین می شود …» اما علامه فرمودند:
« از شاه ترسی ندارم. حاضر به پذیرفتن آن مدرک نیستم. »
زمانی امریکا از دولت ایران خواست که استاد طباطبائی را برای تدریس فلسفه به آن کشور راهی کند ، شاه در این راه به آیت الله بروجردی متوسل شد و مرحوم بروجردی درخواست شاه را به استاد رساند، اما علامه نپذیرفتند.
علامه طباطبائی از سال های ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۲ ش، در نشست هایی که از سوی مراجع، علما و فضلای قم برگزار می شد، حضور می یافتند و با بیان و قلم خود، بیزاری خود را از دستگاه طاغوت اعلام می کردند.
امضای ایشان در ذیل اعلامیه ای که امام خمینی(ره) آن سال ها بر ضد رژیم طاغوت به دست مبارک خود نوشته بودند، همراه امضای نه نفر دیگر از مراجع و علما می درخشید.
آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان، ذیل آیه دویست از سوره «آل عمران»، صفحاتی را به شیوه حکومت اسلامی و عناصر سازنده آن اختصاص دادند و آن را در ده بخش تنظیم کردند؛ در حالی که تا آن روز، در هیچ کتابی با آن اتقان و روشنی، چنین مطالبی درباره حکومت اسلامی دیده نمی شد.
حتی به این هم بسنده نکردند و جداگانه رساله ای فارسی درباره حکومت اسلامی و ابعاد گوناگون آن نگاشتند و به چاپ سپردند.
علامه در اواخر عمرش فرمود:
« راهی را که ما عمری با سختی ها و ریاضت ها رفتیم، این جوان ها و شهیدان انقلاب اسلامی، در یک شب سپری کردند! »
استاد امجد نقل می کنند که:
استاد طباطبائی را پس از ارتحالشان در خواب دیدم، به بنده فرمودند:
« یک صلوات برای همه شهیدان کافی است! »

خاطرات آشنایان از علامه
انقطاع از دنیا
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.
در روزهای آخر حتی به آب و غذا هم توجه نداشت. چند روز قبل از وفاتش به یکی از دوستان فرموده بود:
« من دیگر میل به چای ندارم و گفته ام سماور را در جهان آخرت روشن کنند، میل به غذا ندارم. »
و بعد از آن هم دیگر غذا میل نکرد، با کسی سخن نمی گفت و حیرت زده به گوشه اطاق می نگریست.
در سوگ همسر
در روزهایی که علامه طباطبایی در سوگ همسرشان محزون و متأثر بود و اشک فراوانی از دیدگانش بر گونه ها جاری می ساخت، یکی از شاگردان سبب این همه آشفتگی و ناراحتی علامه را از این بابت جویا شده بود، علامه پاسخ داده بود:
« مرگ حق است، همه باید بمیریم، من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم، گریه من از صفا و کدبانوگری و محبت های خانم بود.
من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام. در نجف با سختی هایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما، هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد یا کاری را ترک کند که من بگویم کاش این عمل را انجام داده بود.
در تمام دوران زندگی هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟… من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم. »
ما همه بندگان خدائیم!
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی اظهار می دارد:
« در هر مجلسی که در خدمت علامه طباطبایی می رسیدم، آنقدر افاضه رحمت و علم داشت و به اندازه ای سرشار از وجد و سرور و توحید بود که از شدت حقارت در خویش احساس شرمندگی می نمودم و معمولا هر دو هفته یک بار به قم شرفیاب می شدم و زمان زیارت و ملاقات ایشان برایم بسیار ارزنده بود.
… هر موقع که خدمتشان می رسیدم، بدون استثنا برای بوسه زدن بر دستان علامه طباطبایی خم می شدم ولی آن حکیم و فیلسوف متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می گردید که مرا منفعل می نمود.
یک روز عرض کردم ما برای برکت و فیض دست شما را می بوسیم، چرا مضایقه میفرمایید؟
سپس افزودم آقا آیا شما این روایت را که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منابع شیعه آمده است: « من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً: هر کس مرا نکته ای آموزد، مرا بنده خویش ساخته است. »، به خاطر دارید؟
علامه طباطبایی فرمودند: « بلی روایت مشهوری است. »
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته اید و کراراً مرا بنده خود ساخته اید، آیا از ادب بنده این نمی باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟!
آنگاه علامه طباطبایی با تبسم فرمودند:« ما همه بندگان خدائیم. »
علامه ـ رضوان الله علیه ـ می فرمودند:
« در اوایل تحصیلم، حدیثِ :« من اخلص لله اربعین صباحاً، فجّر الله ینابیع الحکمة من قبله علی لسانه : هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص کند، خداوند چشمه های حکمت را از دلش بر زبان وی جاری و روان می کند. » را خواندم و تصمیم گرفتم بدان عمل کنم.
پس از آن چله، هرگاه اندیشه و تصور گناهی به ذهنم می آمد، ناخودآگاه و بی فاصله از ذهنم می رفت. »
اثر ذکر « یا الله »
شخصی نقل کرد که گرفتار وسواس شدیدی شدم؛ به طوری که توانایی تکبیرة الاحرام گفتن نماز را نداشتم.
روزی در منزل استاد بزرگوار، علامه (ره)، خدمتشان مشرف شدم و ناراحتی خود را به عرض آن واصل به حق رساندم. مرحوم علامه فرمودند:
« هرگاه می خواهی نماز بخوانی، یک یا الله بگو، سپس نماز را شروع کن. »
به منزل رفتم؛ هنگام نماز فرا رسید و آماده به جا آوردن این واجب شدم. در آن حال دیدم اثری از آن بیماری وسواس که مانع از به جا آوردن نماز بود در من نیست و نیازی [هم] به گفتن یا الله پیدا نکردم. فهمیدم همان یا الله آقا طباطبائی باعث شفایم شده است.
یکی از آشنایان علامه نقل می کند:
« برای استاد مشکلی فلسفی رخ داده بود؛ همان ایام به زیارت امامزاده ای رفت و پس از آن، همان امامزاده به خواب ایشان آمده و مشکل علمی استاد را حل کرد! »
روش تدریس
جلسه درسی ایشان به نحوی بود که شاگردان شهامت اشکال کردن بر مباحث او را داشتند و اگر شاگردی به درس ایشان انتقادی داشت، با مهربانی و ملاطفت سخن او را گوش می‏داد و با کمال احترام او را متقاعد می‏کرد.
علامه از این که با صراحت بگوید: «نمی‏دانم»، ابایی نداشت. مکرر اتفاق می‏افتاد که می‏گفت: باید این موضوع را ببینم و یا این که لازم است در خصوص آن فکر کنم، بعد جواب دهم.
برای آن که ذهن شاگرد را به تحرک و پویایی وادارد، در جلسات خود می‏فرمود: به من استاد نگویید. ما یک عده‏ای هستیم که این جا جمع شده‏ایم و می‏خواهیم حقایق اسلام را بررسی کنیم و با هم کار می‏کنیم. من از آقایان خیلی استفاده می‏کنم.
تحمیل عقیده و تحکم فکر در برخورد با شاگردان نداشت. در مسائل طرح شده نظر خود را می‏گفت و بعد خطاب به حاضرین می‏فرمود: این موضوعی است که به ذهن ما رسیده است، خودتان بررسی کنید، بینید تا چه اندازه صحت دارد و مورد قبول است.
همت عالی
یکی از خصوصیات آن مفسر عالی‏قدر همتی عالی و پشتکاری زایدالوصف بود. فرزند محترمه ایشان، نجمة السادات طباطبایی، همسر شهید بزرگوار قدوسی، خاطرنشان شاخته‏اند که پدر بزرگوارشان نقل کرده‏اند که وقتی در نجف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت. من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می‏رفتم. وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد می‏رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی، آن قدر لباس‏هایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می‏رفتم و درمی‏آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می‏خواندم.
فروتنی
هر موقع که خدمتشان می‏رسیدم، بدون استثناء برای بوسه زدن بر دستان ایشان خم می‏شدم؛ ولی آن حکیم متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می‏نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می‏گردید که مرا منفعل می‏نمود.
یک روز عرض کردم: «ما برای برکت و کسب فیض دست شما را می‏بوسیم، چرا مضایقه می‏فرمایید؟» سپس افزودم: آقا! آیا شما این روایت را به خاطر دارید که از حضرت امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) در منابع شیعه آمده است: «مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً» (هرکس مرا نکته‏ای آموزد، بنده خویش ساخته است)؟
فرمودند: بلی روایت مشهوری است و سیاق آن با موازین مطابقت دارد.
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته‏اید و کراراً مرا بنده خود ساخته‏اید. آیا از ادب بنده این نمی‏باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟
با تبسّم ملیحی فرمودند: ما همه بندگان خداییم!
(علامه محمد حسین طباطبایی تهرانی)
یکی از مزایای شگفت علامه این بود که با آن همه معلومات و توانایی‏های علمی گوناگونی که داشت، اکثر اوقات مجلس او با سکوت برگزار می‏گردید؛ مگر این که از محضرشان سؤالی می‏شد.
در خود یک نوع شیفتگی و بی‏تابی نسبت به تحصیل کمال حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان تحصیل که تقریباً هیجده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر احساس خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش کردم. بساط معاشرت با غیر اهل علم را به کلی برچیدم و در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی به حداقل ضروری قناعت نموده، باقی را به مطالعه می‏پرداختم. بسیار می‏شد (به ویژه در بهار و تابستان) که شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه می‏گذراندم و همیشه درس فردا شب را پیش مطالعه می‏کردم. اگر اشکالی پیش می‏آمد، با هر خودکشی بود، حل می‏نمودم. وقتی در کلاس درس حضور می‏یافتم، از آن چه استاد می‏گفت، قبلاً روشن بودم. هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبرده‏ام.
لطافت طبع
طبعی لطیف و زیبا داشت. به مناظر زیبا، درخت، چمن و گل علاقه بسیاری ابراز می‏کرد. اشعار زیبایی می‏سرود. سروده‏های بسیاری از شاعران کهن متأخر را حفظ بود… صاحب قلم و نویسنده بود. هم به فارسی محکم و متین می‏نوشت و هم به فارسی شیوا و رسا.
(علامه طباطبایی تهرانی)
علاقه به نقاشی
از همان دوران کودکی به نقاشی بسیار علاقه داشت. خودش تعریف می‏کرد که تمام پول و وقت خود را در این سنین صرفِ خرید کاغذ و نقاشی بر روی آن می‏کرد.
(نجمة السادات طباطبایی ـ دختر علامه)
اهمیت المیزان
می‏توانم ادعا کنم که این تفسیر از جنبه‏های خاصی… بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا به امروز نوشته شده است.
اصولاً من بیشترِ مطالبی را که در کتاب‏ها و نوشته‏های خود دارم، شاید ریشه‏هایش را از علامه طباطبایی و به ویژه از المیزان گرفتم… .
این تفسیر همه‏اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب، از الهامات غیبی است. کمتر مشکلی در مسائل اسلامی و دینی برایم پیش آمده که کلید حل آن را در تفسیر المیزان پیدا نکرده باشم.
(استاد شهید مطهری)
در برابر قرآن
در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبه رویم. می‏خواستم کتاب دیگری را باز کنم، امّا چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و آن را گم کنم، قرآن را پشت و رو روی زمین نهادم. علامه طباطبایی که نگاه می‏کرد، فوری قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت: دیگر از این کارها نکنید.
اخلاص
وقتی در جلسه‏ای که علامه حضور داشت، دانشمندی از تفسیر المیزان ستایش کرد، علامه فرمود: تعریف نکن که خوشم می‏آید؛ و وقتی این احساس در من به وجود بیاید، خلوص و قصد قربتم را از بین می‏برد.
احترام به نظر دیگران
یک روز علامه طباطبایی مرا خواستند و فرمودند: دوست دارم تفسیر المیزان ترجمه شود و نظرم این است که شما این کار را بکنید.
من پذیرفتم و جلد اول را در دو مجلّد ترجمه کردم. خدمتشان آمدم و عرض کردم: آقا! شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر؛ ولی من هم آدمی هستم که نمی‏توانم در همه مسائل تقلید کنم. در این بحث‏های شما که ترجمه می‏کنم، می‏خواهم استقلال فکری خودم را از دست ندهم. اگر جایی اختلاف نظر داشتم، آیا اجازه می‏فرمایید در پاورقی نظر خویش را بنویسم، یا اجازه نمی‏فرمایید؟
ایشان در حالی که تبسم بر لب آوردند، جمله پرمعنایی فرمودند. گفتند: آقای مکارم! اگر ما از خودمان انتقاد بکنیم، بهتر از این است که دیگران از ما ایراد بگیرند. بگذارید ما خودمان بحث‏هایمان را نقد کنیم؛ نه اینکه بیگانگان این کار را بکنند.
بعد افزودند: پیشنهادی که دارم این است که اگر شما جایی ایراد داشتید، قبلاً بیایید با من بحث کنید؛ اگر من شما را قانع کردم، تمام.
گفتم: اگر قانع نشدم چی؟
فرمودند: ایرادتان را در پاورقی نوشته، جواب من را هم بنویسید و قضاوت را به خوانندگان واگذار کنید.
(آیت‏الله ناصر مکارم شیرازی)
ادب به اهل بیت (علیهم‏السلام)
در مجالس روضه و مرثیه‏های روز جمعه شرکت می‏کرد و گاه چنان از شنیدن مصائب کربلا و ائمه (علیهم‏السلام) منقلب می‏شد که زارزار می‏گریست و تمام بدنش می‏لرزید. بی‏گمان بسیاری از موفقیت‏های او نتیجه همین خصلت بود.
ایشان به عزاداری در منزل ما ـ که بیش از یکصد سال سابقه دارد ـ بسیار علاقه داشت. می‏آمد و در گوشه‏ای می‏نشست. در سکوت کامل و با خلوص و پیراسته از هر گونه ریا اشک می‏ریخت.
(آیت‏الله برقعی)
شدت علاقه علامه به امام حسین (علیه‏السلام) در حدی بود که درس و بحث ایشان که هیچ روزی از ایام سال تعطیل نمی‏شد، در روز عاشورا تحقیق و پژوهش و کارهای علمی خود را کنار می‏نهاد.
در ماه‏های آخر عمر، با همه کسالتی که داشت، زیارت حضرت رضا (علیه‏السلام) را ترک نکرد. با آغوش باز و با آن سن بالا و بیماری باز جمعیت را می‏شکافت و با علاقه خود را به ضریح می‏رسانید و بر آن بوسه می‏زد. با زحمت او را جدا می‏کردیم. علامه می‏گفت: من به حال این مردم که عاشقانه ضریح را می‏بوسند، غبطه می‏خورم.
هیچ به خاطر ندارم از اسم هر یک از ائمه (علیهم‏السلام) بدون ادای احترام گذشته باشند… گاهی که از محضرشان «التماس دعا»یی درخواست می‏شد، می‏گفتند: بروید از حضرت بگیرید. ما این جا کاره‏ای نیستیم. (دکتر احمدی)
یاد خدا
همواره حضور قلب داشت و مدام مشغول ذکر بود. در تمامی حالات ـ حتی هنگام پژوهش‏های علمی ـ این حالت را فراموش نمی‏کرد. همین که جلسه یا درس ساکت می‏شد، به ذکر مشغول می‏شد… به نوافل خیلی مقیّد بود. شب‏های ماه مبارک رمضان تا صبح بیدار بود، مقداری مطالعه می‏کرد و بقیه را به دعا، قرائت قرآن، نماز و اذکار مشغول بود.
دوست خصوصی همه
در برخورد با شاگردانش تواضع خاصی داشت. یکی از شاگردان معروفش می‏گوید:
«در طول سی سال که با او انس داشتم، می‏دیدم وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق‏العاده فروتنی می‏کرد و نسبت به همه طلبه‏ها آن چنان صمیمی و یکرنگ بود، که هر کسی می‏پنداشت تنها او «دوست خصوصی» علامه است.»
منابع:
۱٫سایت صالحین.www.salehin.com
2. ماهنامه یاس،ش۲۶

آیت الله جوادی آملی
« ..اگر استاد علامه طباطبایی را فارابی عصر بنامیم سخنی به گزاف نگفته ایم … شهید مطهری ( با آن همه علم و فضیلت ) در مقابل علامه، به سان قطره ای بود در برابر دریا! »
آیت الله حسن زاده آملی
« به محضر مبارک جناب آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مشرف شدم که سخن از علامه طباطبایی، به میان آوردم. مرحوم آقای آملی به من فرمودند:
« آقا، اگر کسی باید در تحت تصرف و تعلیم کاملی به جایی برسد و قدمی بردارد، من برای شما بهتر از جناب آقای طباطبایی، کسی را نمی شناسم…»
ایشان [علامه طباطبایی] از اولیاءالله بودند، همواره در حضور، در مراقبت، در توجه بودند…
علامه طباطبایی بدون گزاف و بدون اغراق در فن اصول و فقه هر دو مجتهد بود. »
آیت الله جعفر سبحانی
« از نظر علمی و فرهنگی نباید مرحوم علامه طباطبایی را یک فرد به حساب بیاوریم؛ چرا که ایشان به تنهایی خود یک امت بود… از نظر اشاعه فرهنگ اسلامی و تحکیم آن در عصر کار امتی را انجام داد. »
آیت الله ابراهیم امینی
« علامه طباطبایی از آن شخصیت هایی است که در تمام رشته های علمی، فلسفی و اسلامی تخصص و تبحر داشته، شخصیت کم نظیری در میان علمای اسلامی است.
علامه طباطبایی، تنها یک دانشمند نبود بلکه یک عالم ربانی و مهذّب و یک انسان کامل، با تقوا و با فضیلت بود. »
آیت الله خویی (ره )
« او[علامه طباطبایی] یک مغز متفکر و انسان فوق العاده قوی و نیرومندی است. …علامه طباطبایی، خویشتن را قربانی قرآن نمود. »
علامه طهرانی (ره)
« تفسیر المیزان به قدری جالب است و به اندازه ای زیبا و دلنشین است که می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد…»
استاد موسوی همدانی
« هیچ به یاد ندارم در طول بیست و چند سال معاشرتم با علامه طباطبایی برای طلبه ای که وارد می شد؛ تمام قامت بلند نشوند و نیز مراقبتی که ایشان از زبان خود داشتند. »
آیت الله بهجت
آیت الله بهجت فرزند خود را برای پیمودن راه معرفت به مرحوم علامه ارجاع دادند.
آیت الله سید محمد هادی میلانی (ره)
آیت الله سید محمد هادی میلانی با این که خود مدتی در نجف سمت استادی علامه طباطبائی را داشت، اما درباره ایشان می فرمود:
« اگر کسی علمیت و پایه دانش علامه طباطبائی را داشت، ادعاهای چنان و چنان می کرد، اما ایشان دم نمی زند. »
همچنین می فرمود:
« در عالم تشیّع، کسی به جامعیت آیت الله طباطبائی، یا بی نظیر است یا کم نظیر. »
و گاهی می فرمود:
« علامه طباطبائی علومی دارد که ما نداریم. » و منظورش از آن علوم، علوم باطنی و غیبی بود.
مرحوم علامه تابستان ها به مشهد مشرف می شد و آیت الله میلانی در آن زمان به ایشان خطاب می کرد:
« لذت و خوشی من، تنها همین حضرت امام رضا علیه السلام و حضور شما در مشهد است. »
باز می فرمود: « شما که در مشهد باشید، من معنای حیات را می فهمم. »
سید هاشم حداد (ره)
زمانی که عارف بزرگ، مرحوم سید هاشم حداد، به ایران و قم آمدند، میل خویش را برای دیدار علامه: « به حد کمال رسیده » وصف کردند و راضی نشدند استاد طباطبائی به دیدن ایشان بیاید، بلکه خود به منزل علامه رفتند و ساعتی در حضور هم نشستند.
آیت الله علی اکبر مرندی
عارف ناشناخته، آیت الله علی اکبر مرندی ـ که خود از شاگردان آیت الله قاضی بود ـ نیز جویندگان راه هدایت را به مرحوم علامه ارجاع می داد، و گاهی می فرمود:
« خداوند متعال، لطف بزرگی به من کرد که دو هم حجره خوب نصیب من کرد. »
و منظورش از دو هم حجره، علامه طباطبائی و برادرش آیت الله الهی طباطبائی بود؛ و درباره آن زمان می گفت: « با آقایان طباطبائی ها، چهارشنبه جلسه داشتیم؛ چه جلساتی بود! چه سخنان لطیف و ظریفی آن جا مطرح می شد. »
یک بار آیت الله مرندی برای معالجه به تهران مسافرت کرد و از آن جا به قم و زیارت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام هم مشرف شد. سپس به فرزندش ـ که همراهش بود ـ فرمود: « مرا به خانه علامه ببرید. »
در خانه علامه را که زدند، شخصی آمد و در را باز کرد. مرحوم آیت الله مرندی پرسید: « علامه تشریف دارند؟ » او پاسخ مثبت داد و سپس آیت الله مرندی فرمود. « به علامه اطلاع دهید که علی اکبر مرندی دم در است. »
در این هنگام، علامه سراسیمه، با آن رعشه ای که دستشان داشت، تشریف آورده و گفتند: « آقا علی اکبر مرندی تویی؟! خودتی؟! » آن گاه روبوسی و مصافحه کردند و همان دم در گریستند. سپس چند ساعت با هم خلوت کردند.
آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی)
فقیه عارف، آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی) می فرمود:
« من مردی بی هواتر از این مرد ( علامه طباطبائی ) ندیدم. »
و نیز می فرمود: « ما همواره علامه طباطبائی را در سکوت می دیدیم تا آن که شبی در خارج شهر مقدس مشهد، در محلی که همواره آیت الله میلانی و عده ای دیگر با علامه طباطبائی بودیم. به مناسبت، مسأله ای پیش آمد و آیت الله طباطبائی دو ساعت تمام بیاناتی فرمودند و به طور مفصل نکاتی گفتند. »
پس از پایان سخنانشان، عرض کردم:
« من در اعمال ـ به ظاهر ـ شب جمعه خوانده بودم که هر کس فلان عمل را انجام دهد، خداوند به وی گنجی عنایت می فرماید یا از مال یا از علم. من چون مال نمی خواستم، آن عمل را به جا آوردم تا خداوند گنج علم را نصیب من گرداند. لله الحمد والشکر، امشب به آن مراد رسیدم و گنج علم را پیدا کردم. »
آیت الله محمدی گیلانی
« این مرد عظیم والا همت [علامه طباطبایی] که زیر این چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد بود، همچون صالحان اسلاف خویش در فنون گوناگون معقول و منقول صاحب نظر و مبتکر بود. »
علامه در ۱۴ـ۱۵ سالگی، رفت وآمد زیادی به منزل آیت الله حاج سید احمد قاضی (برادر آیت الله سید علی قاضی) داشت و بیشتر روزها آن جا بود و مشغول خدمت.
هر هفته پس از نماز عصر روز شنبه، در منزل حاج سید احمد، مجلس مرثیه ای برای خاندان عصمت علیهم السلام برپا بود. علامه این مخمس را، که تضمین غزلی از حافظ است، در سال ۱۳۲۷-۱۳۲۸ شمسی سرودند و همراه نامه ای به برادر خود، آیت الله الهی، ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند:
« انتظار می رود این اشعار را در مجالس خودتان [مرثیه حاج سید احمد] خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید . زیاد از این، جسارت است. »
گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم / با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم / شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم / زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم / « فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»
من به میدان بلا روز ازل بودم طاق / کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و، کجا دشت عراق! / « طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم »
لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور / ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور/ « سایه طوبی و غلمان و قصور و قدحور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»
تا در این بزم بتابید مه طلعت یار / من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار / « نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»
تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت / شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت / « کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»
۳٫ ما هم بودیم!
ما هم اندر باغ گیتی آشیانی داشتیم / در چمن با ماه رویان داستانی داشتیم
از حریف بزم یار و ز رقیب کوی دوست/ دشمنانی داشتیم و دوستانی داشتیم
با خیالی بود یا خوابی پریشان آنچه ما / در صف دلدادگان نام و نشانی داشتیم.
استاد امجد نقل می کنند که مرحوم علامه برای فهمیدن اسفار، سوره « یس» خوانده و به مرحوم صدرا هدیه می کرد.
منبع:www.salehin.com
استاد امجد از زبان علامه طباطبائی نقل می کنند که ایشان فرمود:
« باطن دنیا، صلوات بر محمد و آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) است.»
آن فرد پرسید: آیا شما هم مثل عامه مردم ضریح حضرت را می بوسید؟!
علامه فرمود: « نه تنها ضریح، خاک و تخته در حرم را و هر چه متعلق به اوست می بوسم. »
او حتی در حل مسایل علمی و فلسفی و تفسیری، از معنویت ارواح معصومین علیهم السلام، استمداد می جست و گاهی برای حل مسایل تفسیری چندین ساعت، حتی یک شبانه روز به درون گرایی می پرداخت و از خدا و پیامبر و ائمه استمداد می طلبید. علامه می گفت:
« ما هر چه داریم از اهل بیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داریم. »
هر کسی که اندک بی مهری ای نسبت به خاندان پیغمبر و مقام ولایت داشت نمی پذیرفت و با این قبیل افراد آشتی ناپذیر بود.
از اشتباهات علمی اشخاص، فراوان می گذشت و در تصحیح و نقد آنها همواره ادب علمی را حفظ می کرد، اما در مقابل افرادی که با مقام ولایت اهل بیت(ع) تا اندازه ای سر ناسازگاری داشتند نمی توانست ساکت بماند و به هر نحوی که بود سخنش را می گفت…. آیت الله بهجت درمورد تبرّی جستن از دشمنان اهل بیت(ع) می فرمایند: آقای طباطبائی (ره) می فرمود:
« پس از نمازها، معاویه را لعن می کنم زیرا همه مفاسد قرنها پس از وی را، مستند به او می دانم. »
دلباختگی، شیفتگی و علاقه وی نسبت به خاندان پیغمبر تا حدی بود که کتاب و علم را در مواردی که مصیبت و مرثیه و امثال آن بود به یک سو می نهاد.. غالباً در مجالس روضه و مرثیه روزهای جمعه شرکت می کرد و گاهی با تمام وجود زار زار گریه می کرد؛ بطوریکه تمام بدنش می لرزید و از چشمهای درشت و جذابش اشک سرازیر می شد و بی گمان بسیاری از موفقیتهای که داشت مولود همین خصلت بود.
استاد امجد نقل می کنند که آیت الله طباطبائی می فرمود:
« در بازبینی و تصحیح جلد اول المیزان، دو هزار غلط فاحش یافتم! ( مثلاً به جای «روز» نوشته بودم «شب»! ) و در بار دوم تصحیح، ششصد غلط! و حالا بهتر می فهمم «معصوم» و «عصمت» یعنی چه! »
صاحبِ تفسیر البصائر نقل می کند:
« اوایل تحصیلم کتابی خواندم که بر مذهب شیعه دوازده امامی تاخته بود. پس از مطالعه آن، حالم دگرگون شد و گریه ام گرفت. بعدها ( در سال ۱۳۵۶ ش) که آن خاطره و گریه را به علامه طباطبائی عرض کردم، فرمود:
« در آن هنگام ( که برای مظلومیت اهل بیت علیهم السلام گریستی ) هر چه از خدا می خواستی، می گرفتی. »
استاد امجد می گوید به مرحوم علامه عرض کردم:
وقتی به حرم مشرف می شویم، چگونه زیارت کنیم؟ فرمودند:
« مگر چیزی جز خدا مشاهده می شود؟! »
علامه(ره) با نهج البلاغه و کتاب های حدیثی همان معامله را می کرد که با قران معامله می کرد، یعنی آن را می بوسید و روی چشم می گذاشت. اگر در مجلسی، کتاب روایی، مانند بحارالانوار، روی زمین بود، آن را برمی داشت و می بوسید و روی طاقچه می نهاد؛ و به قفسه کتابی که کتاب حدیث در آن بود، پشت نمی کرد.
در ادامه، بخشی از نظرات و دیدگاههای علامه در مورد اهل بیت(ع) بصورت موضوعی از نظرتان می گذرد:
حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها)
علامه هر ساله ایام فاطمیه، ده روز در خانه اش برای شهادت حضرت فاطمه علیها السلام اقامه عزا می نمودند و همه بستگان و اعضای خانواده حتی دخترانشان که در شهرهای دیگر سکونت داشتند مقید بودند، در این مدت در مجلس شرکت کنند.
معمولاً در تهران و شهرستانها که می رفتند کمتر دید و بازدید می کردند ولی وقتی که می گفتند: در همسایگی، یا فلان محل، مجلس روضه و توسلی به حضرت زهرا علیهاالسلام است، فوراً شرکت می کردند.
حتی برای رفع خستگی در محافل به علت رفت و آمد زیاد، گاهی مداحی را صدا می کردند تا چند جمله ذکر مصیبت کند و او با عشق و علاقه خاصی شدیداً گریه می کردند.
استاد امجد نقل می کنند که علامه به این بیت از اشعار استادش، آیت الله اصفهانی ( که در مدح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است) خیلی علاقمند بود:
مفتقرا! متاب رو،از در او به هیچ سو
زان که مس وجود را فضّه او طلا کند!
و یک بار هنگام خواندن خطبه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام به عبارت لیس غیره که رسید، بسیار مبهوت شد؛ بعد رو به ما کرده و فرمود:
« شما که این همه کتاب فلسفی و عرفانی خوانده اید، آیا دیده اید کسی بتواند چنین بگوید؟! »
و نیز سفارش می کرد که شب های قدر، به یاد حضرت فاطمه زهرا علیها السلام باشیم.
در گشودن رمز و راز این سفارش، کافی است به روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام اشاره شود که فرمودند :
« فمن عرف فاطمه حقّ معرفتها، فقد ادرک لیله القدر:
پس هر کس فاطمه علیها السلام را آن چنان که باید، بشناسد، حتماً شب قدر را درک کرده است. »
مرحوم علامه همچنین مقید بودند که هر سال، ایام شهادت آن بانوی بزرگوار ده روز در خانه شان اقامه عزا کنند و همه بستگان را دعوت نمایند.
حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام )
آیت الله طباطبائی در مجالس عزاداری شاه شهیدان علیه السلام شرکت می کرد و می فرمود: « ما برای سیاهی لشکر بودن، شرکت می کنیم. »
آن مرحوم در مجلس مرثیه ای که سیدی در محله ی گذرخان قم تشکیل می داد، شرکت می جستند. یک بار قسمتی از منزل آن سید، نوسازی شده بود و آیت الله طباطبائی در همان قسمت نشسته بودند. در آن هنگام می پرسند:
« چه مدت است که در این جا مجلس عزاداری برپاست؟ »
گفته بودند: « بیش از چهل سال »
مرحوم علامه از آن قسمت نوسازی شده، برخاستند و به قسمت قدیمی خانه رفتند و فرمودند:
« این آجرهایی که چهل سال شاهد گریه بر امام حسین علیه السلام بودند، قداستی دارند که انسان به اینها هم تبرک می جوید. »
یک بار شخصی به محضر علامه آمده بود، اما ایشان را نمی شناخت و به همین سبب سخنان ناپسندی گفته بود. وقتی فهمید شخصی که رو به روی وی نشسته، علامه طباطبائی است، اظهار شرمندگی و عذرخواهی کرد و به ایشان گفت: « من گمان نمی کردم که شما حضرت علامه طباطبائی باشید و از ظاهرتان این گونه تصور کردم که یک مرثیه خوان ( امام حسین) هستید! »
علامه فرمود: « ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سیدالشهدا علیه السلام بودم! همه سال هایی که سرگرم درس و بحث بوده ام، با یک مرثیه خوانی امام حسین علیه السلام برابری نمی کند! »
و باز مرحوم علامه می فرمود:
« در دوازده سالی که نجف بودم، به جز عاشورا، هیچ روزی درس را تعطیل نکردم. یک سال عاشورا درس را تعطیل نکرده بودم که به چشم درد شدیدی گرفتار شدم! طوری که نزدیک بود کور شوم. از عظمت امام حسین علیه السلام ترسیدم و از آن پس تصمیم گرفتم روز عاشورا را تعطیل کنم. »
حضرت امام رضا (علیه السلام)
علامه می فرمودند: « همه امامان علیهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیه السلام محسوس است. »
و در نقلی دیگر، بیان می کردند:
« همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است. »
و نیز می فرمودند:
« انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیه السلام می شود، مشاهده می کند که از در و دیوار حرم آن امام(ع) رأفت می بارد. »
ایشان هر ساله به مشهد مشرف می شد حتی در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتی که داشت به مشهد مشرف شد. یکی از بستگان نزدیک ایشان می گفت: « با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعیت را می شکافت و با علاقه ضریح را می بوسید و توسل می جست که گاهی به زحمت او را از ضریح جدا می کردیم… »
او می گفت:
« من به حال این مردم که این طور عاشقانه ضریح را می بوسند، غبطه می خورم…. »
آقازاده شان نقل میکردند در سال آخر حیاتشان به دلیل کسالتی که داشتند و بنا به تأکید و توصیه پزشکِ مخصوص نمی خواستیم به مسافرت مشهد مقدس برود. پس از مراجعت از مشهد، به ایشان گفتم سرانجام به مشهد رفتید، فرمود:
« پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهایش را بگوید و درمانش را بگیرد. »
علامه طباطبایی وقتی به مشهد مشرف می شد، از وی تقاضا می کردند که در خارج از مشهد چون طرقبه و… به دلیل اعتدال هوا محل سکونت خویش را قرار دهد و گهگاهی برای زیارت مشرف گردد، ابداً قبول نمی کرد و می فرمود: « ما از پناه امام هشتم جای دیگر نمی رویم. »
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« … هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه(ع) بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می شدند و تابستان را در آنجا می ماندند وقتی وارد صحن حضرت رضا علیه السلام می شدند، بارها که در خدمتشان بودم و می دیدم که دستهای مرتعش را روی آستانه در می گذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را می بوسیدند، گاهی از محضرشان التماس دعا درخواست می شد می گفتند:
« بروید از حضرت بگیرید؛ ما اینجا کاره ای نیستیم؛ همه چیز آنجاست! »
زمانی نویسنده مشهوری بوسیدن ضریح امامان علیهم السلام و این قبیل احترام نهادن ها را تشنیع می کرد. وقتی سخن او را به مرحوم علامه در حرم رضوی علیه السلام عرض کردند، ایشان فرمود:
« اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضریح، زمین را می بوسیدم. »
و روزی در صحن حرم امام رضا علیه السلام شخصی به علامه [ که اصلاً اذن نمی داد کسی دست ایشان را ببوسد] عرض کرد: « از راه دور آمده ام و می خواهم دست شما را ببوسم. » علامه فرمود:
« زمین صحن را ببوس که از سر من هم بهتر است! »
یک بار علامه می خواستند به روضه رضوی علیه السلام مشرف شوند. به ایشان عرض شد: « آقا! حرم شلوغ است؛ وقت دیگری بروید! » فرمودند:
« خوب، من هم یکی از شلوغ ها! »
و رفتند. مردم هم که ایشان را نمی شناختند تا راهی برایشان بگشایند و در نتیجه، هر چه سعی کردند دستشان را به ضریح مبارک برسانند، نشد و مردم ایشان را به عقب هل دادند.
وقتی بازگشتند، اطرافیان پرسیدند: « چطور بود؟» فرمودند: « خیلی خوب بود! خیلی لذت بردم! »
در زمینه رهیافت روحانی مرحوم علامه در مورد رافت حضرت امام رضا علیه السلام، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:
« جدم و پدرم [ علیهما السلام] به خوابم آمدند و درباره مادر امام رضا علیه السلام به من فرمودند:
تو از وی فرزندی خواهی یافت که خداوند به دست او، عدل و رأفت و رحمت خود را آشکار خواهد کرد. »
حجت الاسلام معزّی نقل می کند که یک بار در ایام طلبگی به مشهد رفته بودم و در صحن های حرم رضوی علیه السلام گام می زدم و به بارگاه امام علیه السلام می نگریستم اما داخل رواقها و روضه نمی رفتم. ناگهان دست مهربانی بر روی شانه هایم قرار گرفت و با لحنی آرام فرمود:
« حاج شیخ حسن! چرا وارد نمی شوی؟! »
نگاه کردم و دیدم علامه طباطبائی است. عرض کردم:
خجالت می کشم با این آشفتگی روحی بر امام رضا علیه السلام وارد شوم. من آلوده کجا و حرم پاک ایشان کجا! آنگاه مرحوم علامه فرمود:
« طبیب برای چه مطب باز میکند؟ برای اینکه بیماران به وی مراجعه کنند و با نسخه او تندرستی خود را بیابند. این جا هم دارالشفای آل محمد ـ علیهم السلام ـ است. داخل شو که امام رضا علیه السلام طبیب الأطباء است. »
حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)
در شرایط حساس و جنجالی که به حریم اهل بیت )ع) هم بی حرمتی می شد، او کتابی درباره علم و دفاع از اهل بیت علیه السلام نوشت.
کتاب او درباره معرفی شیعه و مصاحباتش با « پروفسور کُربَن فرانسوی » در دفاع از امام زمان(عج) از بهترین آثار ایشان در این زمینه است.
وی کتاب نفیسی در زمینه ولایت تکوینی نیز دارد. ملاقات علامه طباطبایی و مصاحبات ایشان با کربن با لزوم مشقات بسیار برای ایشان که مجبور بودند برای این منظور از قم به تهران مسافرت کنند، آن هم با اتوبوس های معمولی، همه برای شناسانیدن واقعیت شیعه و معرفی چهره ی واقعی ولایت؛ و به دست آوردن حقیقت تشیع و علایم شیعه بودن و غیر ذلک صورت گرفت.
این عمل حقیقتاً خدمتی بزرگ بود؛ هانری کربن علاوه بر آن که مطالب را کاملاً ضبط و ثبت می کرد، و در اروپا انتشار می داد، و حقیقت تشیع را معرفی می کرد، خودش در سخنرانی ها و کنفرانس ها جداً [از این حقیقت] دفاع و پشتیبانی می کرد؛ و در پاریس کاملاً درصدد معرفی شیعه بود.
کربن متعقد بود که در دنیا یگانه مذهب زنده و اصیل که نمرده است، مذهب تشیع است؛ چون قائل به وجود امام حیّ و زنده است و اساس اعتقاد خود را بر این مبنا می گذارد؛ و با اتکا و اعتقاد به حضرت مهدی، قائم آل محمد (محمد بن الحسن العسکری)، پیوسته زنده است.
حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)
علامه طباطبائی می فرمودند:
« سرمایه و دارائی من، این است که مانند ترکهای پشت کوه، صاف و بی غلّ و غشّ به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ارادت و ایمان دارم. »
حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها )
یکی از فضلاء درباره شیفتگی و عشق و دلباختگی علامه طباطبایی به اهل بیت(ع) می گوید: به استاد مطهری عرض کردم که شما فوق العاده تجلیل می کنید و تعبیر« روحی فداه » را در مورد ایشان دارید، این همه تجلیل به خاطر چیست؟ استاد مطهری فرمودند:
« من فیلسوف و عارف، بسیار دیده ام و احترام مخصوص من به علامه طباطبایی نه به خاطر این است که ایشان یک فیلسوف است، بلکه احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل بیت علیهم السلام است.
علامه طباطبایی در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها، افطار می کرد، ابتدا پیاده به حرم مشرف می شد و ضریح مقدس را می بوسید، سپس به خانه می رفت و غذا می خورد، این ویژگی علامه طباطبایی است که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است. »
از علامه خواستند درباره بانوی عفاف، حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، چیزی بگویند؛ فرمودند:
« ایشان مادر ما هستند. »
حضرت امام صادق علیه السلام درباره این نوه عزیزشان می فرمایند:
« تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة باجمعهم:
[ مقام و قدرت حضرت معصومه علیها السلام چنان است که اگر بخواهند] همه ی شیعیان من، با شفاعت او به بهشت می روند. »
همه خلق اند زیر سایه ی او/ آفتاب خداست معصومه!
آیت الله بهجت(حفظه الله) نیز پس از بیان داستان شفا یافتن دو زائر امام رضا علیه السلام که خبر شفایشان را حضرت معصومه علیها السلام به آنها داده بودند، افزود:
« از اینجا استفاده می شود که حضرت امام رضا و حضرت معصومه علیهما السلام باهم اتحاد و اتصال دارند؛ بلکه همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر کدام که متوسل شود، از دیگری جواب می گیرد. »
یکی از معلمان قم می گوید:
روزی مشاهده کردم که علامه طباطبائی هنگام ورود به حرم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام از خاک اطراف درهای صحن به دیدگانش کشید. وقتی علت این کار را از ایشان پرسیدم، فرمود:
« ما که لیاقت نداریم از گرد و غباری که بر ضریح مقدس این خانم و اطراف آن نشسته، به چشممان بکشیم! ».

روش تدریس
برخی از ویژگی‏های مربوط به تدریس علامه طباطبایی را می‏توان در پرهیز از پراکنده گویی؛ بیان مطالب عالی با عبارات کوتاه و رسا؛ تکریم مقام دانشمندان و احترام به مقام علمی آنان؛ توجه کامل به اشکال شاگردان و رعایت احترام آنان؛ فروتنی و متانت در پاسخ به پرسش‏ها و شتاب نکردن در جوابگویی و نکاتی مانند آن، بیان کرد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید:
«از خصوصیات علامه طباطبایی، این بود که هیچ‏گاه از کسی بدگویی نمی‏کردند. در طی ۳۵ سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، حتی یک‏بار هم بدگویی کسی را از ایشان نشنیدم ؛ علّامه، عیب کار کسی را اظهار نمی‏کرد.
همچنین از جمله درس هایی که من از این مرد بزرگ گرفتم، این بود که در همه لحظات، مراقب خویش بود و کنترل خود را به دست داشت. خدا شاهد و گواه است که در این مدت از ایشان، حتی یک بار غیبت کسی و یا کلمه‏ای تعریف و تمجید از خودشان نشنیدم».
زندگی قرآنی
اُنس و آشنایی علامه طباطبایی با ژرفای معارف قرآنی، از او عالمی ربّانی ساخته بود که جلوه‏های رفتاری‏اش، همگی از تأثیرپذیری از قرآن حکایت داشت. همراهان علامه و شاگردان ایشان در باره استاد خود چنین می‏گویند: «سیره زندگی علامه طباطبایی با قرآن آمیخته بود؛ یعنی با قرآن زندگی می‏کرد، با قرآن می‏اندیشید، شاگرد خوب قرآن بود، با قرآن معارف الهی را در می‏یافت، با قرآن سخن می‏گفت، و با قرآن مطلب می‏نوشت ؛ یعنی تمام شئون زندگی این عالم ربانی را، وحی خدا رهبری می‏کرد».
دگرگونی با تلاوت آیات
یکی از همراهان علامه طباطبایی که در نگارش و ترجمه تفسیر المیزان در کنار علامه بود، درباره تأثیرپذیری علامه طباطبایی می‏نویسد: «علامه طباطبایی، قرآن را در خود پیاده کرده بود. وقتی در تفسیر قرآن کریم به آیات رحمت یا غضب و یا آیات توبه برمی‏خوردیم، ایشان متقلب می‏شد و اشکش جاری می‏گشت و سعی می‏کرد آن را از من مخفی نگه دارد. یک‏بار در زمستان، پشت کرسی نشسته بودیم و به مقابله تفسیر فارسی با عربی می‏پرداختیم که به آیه‏ای در باب توبه و رحمت پروردگار و آمرزش گناهان رسیدیم، ایشان نتوانست به گریه بی‏صدا بسنده کند و سرش را پشت کرسی پایین آورد و شروع کرد به بلند گریه کردن».
افتادگی‏آموز اگر طالب فیضی
مرحوم علامه جعفری، درباره یکی از ملاقات‏هایش با علامه طباطبایی، خاطره‏ای شیرین دارد: «روزی به قصد دیدار علامه طباطبایی به منزلشان رفتم و درِ خانه را زدم. پیرمری در را باز کرد. گفتم: آقا تشریف دارند. گفتند: بله. گفتم: به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد، به خدمت ایشان برسم. آن شخص رفت و پس از بازگشت مرا به یک اتاق راهنمایی کرد. پس از لحظاتی مرحوم علامه آمدند و پس از سلام و احوال پرسی گفتند: چون در حال تشرف به مشهد مقدس هستم، فرش‏های اتاق را جمع کرده‏ایم. صبر کنید بروم و قالیچه‏ای بیاورم تا روی آن بنشینیم. من دست ایشان را گرفتم و گفتم: نیازی نیست و عبا را از دوش خود برداشتم و پهن کردم و گفتم: بفرمایید. آن انسان وارسته با یک قیافه ملکوتی که هرگز از یاد نمی‏برم فرمود: «در این موقع عمرم، درس آموزنده‏ای به من آموختی». من عرض کردم: این جمله هشداردهنده شما، خیلی آموزنده‏تر و سازنده‏تر از سخن من بود.
دلداده خاندان وحی
درباره علاقه بسیار علامه طباطبایی به اهل بیت علیهم‏السلام نوشته‏اند: علامه طباطبایی، علاقه و شیفتگی خاصی نسبت به ائمه طاهرین علیهم‏السلام داشتند. وقتی نام یکی از آنها برده می‏شد، اظهار تواضع و ادب در چهره ایشان نمایان می‏شد. ایشان نسبت به امام زمان(عج) تجلیل خاصی داشتند و مقام و منزلت حضرت رسول‏اللّه‏ و حضرت صدیقه کبری را فوق تصور می‏دانستند و یک نحو خضوع واقعی نسبت به آن بزرگان داشتند و مقام و منزلت آنان را ملکوتی دانسته و به سیره و تاریخ آنها کاملاً آگاه بودند.
بر آستان کوی دوست
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، ارادت و احترام ویژه نسبت به اهل‏بیت علیهم‏السلام بود. یکی از شاگردان ایشان در این باره می‏گوید: «علامه، نسبت به اهل‏بیت، به ویژه حضرت علی علیه‏السلام تا سر حد عشق دلبستگی داشتند. هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه علیهم‏السلام بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می‏شدند و تابستان را در آنجا می‏ماندند، وقتی وارد صحن حرم رضا علیه‏السلام می‏شدند، بارها می‏دیدم که دست‏های لرزان را روی آستانه در می‏گذاشتند و آستان در را می‏بوسیدند. گاهی که از محضرشان التماس دعایی در خواست می‏شد، می‏گفتند: «بروید از حضرت بگیرید، ما اینجا کاره‏ای نیستیم، همه چیز اینجاست».
دلیل علاقه شهید مطهری رحمت ‏الله علیه
احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل‏بیت است. علامه در ماه رمضان، روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام افطار می‏کرد. ابتدا پیاده به حرم مطهر مشرف می‏شد، ضریح مقدس را می‏بوسید، سپس به خانه می‏رفت و غذا می‏خورد. این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است».
ایشان نیز روی زمین نشسته و فرمودند: «جمله‏ای را که می‏خواستم عرض کنم این است که آنجا نرم‏تر است».
نظم علامه
یکی از شاگردان علامه طباطبایی درباره نظم استادشان می‏گوید: علامه طباطبایی بسیار منظم بود. غالبا قبل از شاگردان در کلاس درس حاضر می‏شد. دقیقه‏ای تخلف نمی‏کردند و تا دقیقه آخر هم درس می‏دادند و این برنامه دایمی ایشان بود. در برف و سرما، در طول ده و دوازده سال یادم نمی‏آید که ایشان یک‏دفعه هم درس را تعطیل کند. اتفاق می‏افتاد که ساعت‏ها مطالعه یا فکر می‏کرد و یا می‏نوشت. نظم و پشتکار زیادی داشت.
انضباط در فراگیری علم
مرحوم آیت‏اللّه‏ احمدی میانجی، درباره یکی از خاطراتش از علامه طباطبایی می‏گوید: یکی از خاطراتی که از ایشان (علامه طباطبایی) به یاد دارم، این است که می‏فرمود: دوازده سال نجف بودم و در این سال‏ها، تنها دوازده روز درس را تعطیل کردم، یعنی سالی یک روز. در طول سال فقط روز عاشورا را تعطیل می‏کردم. به ایشان عرض کردم: خسته نمی‏شوید؟ فرمود: علم همچون باغ است. اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می‏روم. ایشان وقت را مثل طلا می‏دانست و از اوقاتش در نجف و قم استفاده کامل می‏کرد. روزی می‏فرمود: من در شبانه‏روز شش ساعت را صرف خوردن، خوابیدن و عبادات می‏کنم و هیجده ساعت هم مشغول تفکر هستم.
طراحی مدرسه
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، تسلط بر برخی از دانش‏ها مانند ریاضی و نجوم بود تا آنجا که در طراحی یکی از مدارس بزرگ حوزه علمیه قم، به نام مدرسه حجتیه، که هم‏اکنون ینز محل تحصیل طلاب علوم دینی است، نقش به سزایی داشتند. مهندسان، نقشه ساختمانیِ این مدرسه را زیر نظر ایشان طرح و اجرا می‏کردند و ایشان بر کارشان نظارت داشت، نقشه‏ها را می‏دید و اشکالات آنان را متذکر می‏شد.
تجلیل از همسر
دختر بزرگوار علامه طباطبایی، درباره ارتباط عاطفی ایشان با همسر خود می‏گوید: رفتار علامه با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند و ما هرگز اختلافی بین آن دو ندیدیم. پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می‏کرد و می‏گفت: از اول ازدواج، همیشه با هم یک‏رنگ و یک دل بوده‏ایم. پدرم هرگز از رفتار خوب خود حرفی نمی‏زد و همه خوبی‏ها را به مادرم نسبت می‏داد. حتی بعد از فوت مادر، ایشان همیشه از مادرم به نیکی یاد می‏کردند و می‏گفتند: این زن بود که مرا به اینجا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‏ام، نصفش مال این خانم است.
عظمت علامه
یکی از بزرگان که از جرعه نوشان محضر علامه طباطبایی بوده، می‏گوید: در روز عیدی، عده‏ای از افراد از قشرهای مختلف، نزد علامه آمده بودند. کنارم جوانی بود که محو عظمت علامه شده بود. چند دقیقه مجلس به سکوت برگزار شد و ابهت خاصی در آن بود. یک وقت آن جوان بی‏اختیار اشک از چشمانش جاری شد و گفت: من تعجب می‏کنم که چگونه زمین سنگینی این مرد (علامه طباطبایی) را تحمل می‏کند. این جمله عجیبی بود که من از آن جوان شنیدم و حقیقت هم همین بود. انسان یک احساس عظمت و ابهتی در وجود علامه می‏کرد که وصف‏کردنی نیست.
آخرین نصیحت
یکی از استادان اخلاق، در خاطره‏ای از آخرین ملاقات با استاد خود، علامه طباطبایی می‏گوید: آخرین جلسه‏ای بود که با گروهی از بزرگان، خدمت علامه رفتیم. حال ایشان خوب نبود. به احترام جمع نشست، ولی حرف نمی‏زد. جلسه طول کشید. بعداز آن جلسه، حال ایشان بد شد و ایشان را به بیمارستان بردند. لحظات آخر عمر شریف علامه بود که به ملاقات ایشان رفتیم. ما که از اتاق بیرون آمدیم، از قول خانم ایشان نقل کردند که لحظه مرگ، ایشان چشم‏ها را باز کرد و به گوشه‏ای خیره شد و آن گاه سه مرتبه فرمود: توجه! توجه! توجه! و از دنیا رفتند. این جمله، یادآور نصیحت همیشگی ایشان بود که شاگردان خود را به مراقبت و پاسبانی از حریم دل دعوت می‏کردند و آن را چون تخم سعادتی می‏دانستند که می‏بایست در مزرعه دل کاشت.
مجموعه معارف
مقام معظم رهبری، حضرت آیت‏اللّه‏ خامنه‏ای، در قسمتی از پیام خود به مناسبت سالگرد ارتحال علامه طباطبایی، ایشان را چنین ستودند: «او (علامه طباطبایی) مجموعه‏ای از معارف و فرهنگ اسلام بود، فقیه بود، حکیم بود، آگاه از اندوخته‏های فلسفی شرق و غرب بود، مفسّر قرآن بود، از علوم اسلامی، یعنی علومی که از اسلام نشأت گرفته، یا از آن تغذیه کرده است، مطلع بود… شخصیت او، در لابه لای این دانستنی‏های بسیار، به کمک ریاضتی مداوم و درازمدت پرورده، صیقل یافته و پرداخته شده بود. از کسانی‏بودکه‏تنها مکتب‏جامعی چون اسلام می‏تواندامثال او را در دامان پربرکت خویش پرورش دهد».
منبع: ماهنامه گلبرگ نویسنده:راحله عطایی

اخلاق قرآنی
علاّمه طباطبایی رحمه‏الله مرد عبادت و نجوا با آفریدگار هستی و اسوه‏ای اخلاقی بود. او از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر نهاده و خود را مقیّد به ترک اولی کرده بود. همواره ذکر الهی بر لب داشت و هیچ وقت از توجه به حضرت حق غافل نمی‏شد. «اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود… هر آیه‏ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‏داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‏یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کم‏تر اتفاق می‏افتاد. نام کسی را به بدی نمی‏برد. بدِ کسی را نمی‏خواست و سعی می‏کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»
رفتار علامّه در منزل
دختر علامه طباطبایی رفتار پدر را در میان خانواده این‏گونه توصیف می‏کند: اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‏شدند و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقیّد به نماز اوّل وقت، بیداری شب‏های ماه رمضان، قرائت قرآن با صدای بلند و نظم در کارها بودند. دست رد به سینه کسی نمی‏زدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود… بسیار کم حرف بودند. پرحرفی را موجب کمی حافظه می‏دانستند. بسیار ساده صحبت می‏کردند، به طوری که گاهی آدم گمان می‏کرد این یک فردِ عادی و عامی است… می‏گفتند شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‏کند… آرام و صبور با مسایل برخورد می‏کردند… رفتارشان با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم».
رابطه دوستانه امام و علاّمه
از دیرزمان ارادت بسیاری بین علامّه طباطبایی و حضرت امام خمینی رحمه‏الله برقرار بوده است؛ چرا که هر دو از هوا و هوس به دور بودند و نسبت به یکدیگر احترام می‏گذاشتند. «رابطه دوستانه آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامّه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود. یک‏بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد… و در پایان، پس از اصرار زیادِ رئیس دانشکده الهیات آن زمان گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکترا نیستم».
پاسخ به شبهات
توجه به جهان اسلام و بررسی وضعیت حال و آینده مسلمانان از نشانه‏های بارز مفسر و فیلسوف فرزانه، مرحوم علامه طباطبایی رحمه‏الله بود. او در سال‏های دهه بیست و سی نقش حساسی در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهاتِ دشمنان دین و اهل بیت عصمت و طهارت علیه‏السلام سلاح قلم به دست گرفت و در برابر توطئه‏های فرهنگی معاندان مردانه ایستاد و زیرکانه شبهات را پاسخ گفت و فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‏مقدار جلوه داد. هدایت گروه‏های مختلف جامعه، به‏ویژه جوانان، کار کم‏نظیری بود که «علامّه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهده آن برآمد. پس از رحلت آیة اللّه‏ بروجردی رحمه‏الله حکومت اسلامی موضوع درس علامّه گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آن‏ها توانایی حکومت اسلامی را در اداره جامعه اثبات کرد.
خصوصیات اخلاقی علاّمه
آیت اللّه‏ ابراهیم امینی که مدت سی سال با علامّه طباطبایی مأنوس بوده و افتخار شاگردی علامّه را دارد، درباره خصوصیات اخلاقی آن اندیشمند کم‏نظیر جهان تشیع چنین نوشته است: «علامّه انسانی وارسته، مهذّب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی‏هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم… به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچک‏ترین سخن تند یا توهین‏آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‏گفت و هیچ‏گاه داد و فریاد نمی‏کرد. خیلی زود با افراد انس می‏گرفت و صمیمی می‏شد… گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‏گرفت می‏فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم. ما این‏جا گرد آمده‏ایم تا با تعاون و هم‏فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم».
منبع: ماهنامه گلبرگ نویسنده: عبداللطیف نظری

گفت و گوی کیهان با حجت الاسلام و المسلمین سید هادی خسروشاهی
س: نحوه تعامل استاد با شاگردان در جلسه درس چگونه بود؟
ج : علامه طباطبائی عادت نداشت بطور مستقیم به روی شاگردان خود نگاه کند و همیشه چشم های آبی خود را، که بسیار جذاب و براق بود به آسمان- یعنی سقف مسجد-می دوخت و اگر شاگردی اشکالی و سؤالی مطرح می کرد، لحظه ای با لبخند به او نگاه می کرد و بعد به پاسخ می پرداخت، در درس اسفار هم همین طور بود و واقعا انسان وقتی از جلسه درس ایشان بیرون می آمد، اولا احساس معنویت می کرد و ثانیا به روشنی می دید که فیض و مطلبی در زمینه مطرح شده- چه در تفسیر و چه در فلسفه- عایدش شده است.. البته هر کس باندازه استعداد خود…
روش دیگر ایشان در پاسخگوئی به اشکالات و سؤالات طلاب، به این سبک بود که ایشان پاسخ و توضیح خود را مطرح می کرد و بعد برای آنکه به شاگرد میدان تفکر داده باشد، نظر خود را یک امر قطعی و حتمی اعلام نمی کرد بلکه نوعا می فرمود: «این چیزیست که بنظر ما می رسد و شما خودتان به بینید تا چه اندازه منطقی و مورد پذیرش است؟».
پس از پایان درس هم استاد مدتی برای پاسخگوئی در محل درس می نشست و سپس در مسیر راه برگشت هم طلابی که سؤالات دیگری داشتند، همراه ایشان تا درب منزلشان می رفتند و پرسشها و اشکالات خود را مطرح می کردند، در واقع علامه طباطبائی در موقع تدریس و قبل و بعد آن، همانند خود طلاب و شاگردانش بود و هیچ وقت من ندیدم که در برابر سؤال کسی- هر چند بی ربط باشد- اخم کند یا باصطلاح وی را «خیط» کند! بلکه همراه با لبخندی ملیح پاسخ مناسب را بیان می کرد.
س: ارتباط عرفان علامه با قرآن چگونه بود؟
ج: «عرفان» در تشیع، عالیترین مرحله کمال انسانی را تبلور و تجلی می بخشد، قرآن مجید از دیدگاه علامه سرچشمه همه فیوضات و معارف ربانی است. سطر سطر تفسیرالمیزان و بحث های عرفانی- فلسفی مطرح شده در آن، چگونگی پیوند عرفان با قرآن را نشان می دهد. طبیعتا نمی شود در یک مصاحبه کلی به این موضوع پاسخ مشروح و مناسبی بیان کرد. استاد علامه پس از ورود به قم، نخست طبق معمول، دروس فقه و اصول را شروع کردند ولی بتدریج متوجه شدند که در این زمینه ها، درحوزه قم«من به الکفایه» هست و احساس کردند که تدریس تفسیر قرآن و علوم عقلی ضروری تر است و روی همین اصل با ترک تدریس فقه و اصول، دور مرجعیت را هم خط کشیدند!
درمورد علت انتخاب روش علمی جدید درحوزه، خود ایشان چنین پاسخ گفته اند: «من به هنگامی که به قم آمدم و برنامه های رایج دروس حوزه را بررسی کردم،متوجه شدم که این برنامه ها همگام با نیازهای جامعه و آینده نیست و کمبودهائی دارد و عمده ترین این کمبودها را در قفدان بحث تفسیری و علوم عقلی درحوزه دیدم و برخلاف خواست ظاهری حوزه که لزوم تدریس فقه و اصول را مطرح می کرد و آن را برای حل همه مشکلات کافی می دانست، من درس تفسیر و فلسفه را آغاز کردم،البته با توجه به شرایط موجود، آغاز این نوع دروس به نوعی دوری از مقام علمی! تلقی شد که برای من مهم نبود چون فکر کردم که در نزد حق سبحانه و تعالی عذرقابل قبولی نخواهم داشت که یک جنبه ضروری را به خاطر مسائل ظاهری خاصی ترک کنم…» و این توضیح پاسخ کامل سؤال شما توسط خود استاد است چون هدف در نزد استاد خدمت به جامعه و آینده، از طریق دیگری غیر از اشتغال به تدریس فقه و ادامه رسته فقاهت است. مرحوم شهید مطهری (ره ) که خود از شاگردان برجسته علامه طباطبایی(ره ) بود درباره تفسیر المیزان می نویسد: «کتاب تفسیر المیزان یکی از بهترین تفاسیری است که برای قرآن مجید نوشته شده است. من می توانم ادعا کنم که بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تاکنون نوشته شده است.»
: نمونه هائی از حالات معنوی- عرفانی و کراماتی را که از ایشان دیده اید، می توانید نقل کنید؟
ج: اجازه بدهید که باز پاسخ را از خود مرحوم علامه نقل کنم. ایشان می فرمودند: «روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم در آن حین، یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک قدح بهشتی در دست داشت که برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود، همین که خواستم به او توجهی کنم، ناگهان یاد حرف استادم افتادم، لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخواست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد من باز توجهی نکردم و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت ومن هر وقت تا بحال، آن منظره به یادم می افتد، از رنجش آن حوری متاثر می شوم.»
حالت دیگری را هم آیت الله حسن زاده آملی نقل می کند که شنیدن و خواندن آن، نشان دهنده مقام علامه و برادرش سیدحسن الهی است: «وقتی همراه برادر در نجف اشرف تحت تربیت اخلاقی مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی بودیم، سحرگاهی بر بالای پشت بام بر سجاده عبادت نشسته بودم، در این موقع خواب سبکی به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر مقابل من نشسته اند، یکی از آنها حضرت ادریس(ع) بود و دیگری برادر عزیزم آقای سیدممد حسن الهی طباطبائی حضرت ادریس، با من به مذاکره و سخن مشغول شدند وقتی ایشان تکلم می کردند، سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد.» در اینکه استاد علامه دارای کرامات و اهل کشف و شهود بود هیچ شک و تردیدی نیست ولی استاد هرگز خود مایل به نقل مطلبی در این زمینه نبود و اگر کسی در جمع عام در این زمینه سؤالی مطرح می کرد، ایشان لبخند می زدند.»
مرحوم استاد شهید مرتضی مطهری که هر وقت نام علامه را می برد و یا می نویسد بدنبال آن «روحی فداه» را هم ذکر می کند درباره حالات استاد علامه می نویسد: «… حضرت آقای طباطبائی از نظر کمالات روحی به حد تجرد برزخی رسیده اند و می تواند صور غیبی را که دید افراد عادی از مشاهده آن ها ناتوان است، مشاهده کند، این مرد واقعاً یکی از خدمتگزاران بسیار بزرگ اسلام است. او به درستی مجسمه تقوا و معنویت است در تهذیب نفس مقامات بسیار عالی را طی کرده است…»
آیت الله جوادی آملی، یکی دیگر از نخبگان و اصحاب بحث علامه در این زمینه می گویند: «اوج تکامل عقلی و تجرد روح این ابر مرد حکمت به مقامی رسید که کلیات عقلی را بدون دخالت قوه تخیل و تمثل مصداق آنها را در مرحله خیال و تجسد آن در مرتبه مثال، متصل و یا با صرف نظر ازآن ادراک می نمود.
یکی از ادله تجرد روح همانا ادراک کلیات مرسله است که از هر قیدی مجرد و از هر کثرتی منزه باشد و روحی که یک مجرد تام را ادراک می کند و حتی می یابد حتماً مجرد خواهد بود البته این برهان تجرد روح، از راه ادارک کلی درباره اوحدی از نفوس ناطقه صادق است نه درباره نفوس همه مردم.
بعد از پایان بحث مزبور از استاد علامه(ره) پرسیدم: آیا شما می توانید کلی را بدون تمثیل هیچ فرد خیالی آن، و نیز بدون تخیل انتشار آن در بین مصادیق مثالی ادراک کنید؟ فرمود: تا حدی و این جواب با توجه به خفض جناح و تواضع جبلی آن بزرگوار که هرگز اعجاب و خودبینی نداشت: یعنی: «آری»
امام خمینی(ره) که خود از عرفای بزرگ عصر ما بود، در کتاب «سرالصلاه» خود جملاتی درباره اهل معرفت دارند که با نقل آن به این پاسخ، خاتمه می دهم: «… از امور مهمه ای که تنبه به آن لازم است آن است که اگر کلامی از بعضی علمای نفس و اهل معرفت دیدند یا شنیدند به مجرد آنکه به گوش آنها آشنا نیست یا مبنی بر اصطلاحی است که آنها را از آن حظی نیست بدون جهت شرعیه رمی به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن توهین و تحقیر ننمایند و گمان نکنند هرکس اسم از مراتب نفس و مقامات اولیاء و عرفا و تجلیات حق و عشق و محبت و امثال اینها که اصطلاحات اهل معرفت رایج است برد، صوفی است یا مروج دعاوی صوفیه است یا بر طبق آن، برهان عقلی و یا حجت شرعی ندارد، به جان دوست قسم، کلمات نوع آنها شرح بیانات قرآن و حدیث است.»
س: از ابعاد شخصیتی و ویژگی های اخلاقی علامه که برای خوانندگان ما شنیدنی است نکاتی را بیان بفرمائید.
ج: به طور کلی باید گفت که استاد علامه خود تبلور و تجسم عینی اخلاق و روش های پیامبری بود که در کتاب «سنن النبی» آنها را نقل کرده است، استاد این کتاب را در نجف و در سال ۱۳۵۰ هـ.ق- سه ربع قرن پیش- و به هنگام تحصیل جمع آوری و تنظیم کرده بودند که در واقع راهنمای زندگی فردی و اجتماعی ایشان، احادیث منقول در این کتاب بود.
تواضع و فروتنی، دوری از تظاهر و خودنمائی، سکینه و وقار، محبت و ادب و احترام به همه… و بطور کلی تمامی اخلاق حسنه، در وجود ایشان جمع بود و من در مدت ۲۵ سالی که در خدمتشان بودم- یعنی چه در زمانی که در دروس ایشان شرکت می کردم و چه قبل و بعد آن- هرگز ندیدم که ایشان درباره کسی، اعم از علماء یا دیگران، اظهار نظر منفی داشته باشد، هرگز ندیدم که در مقابل شاگردانی که با صدای بلند اشکالات خود را مطرح می کردند، ایشان هم تن صدای خود را بلند کنند، بلکه همواره با لبخند و با لحن عادی به پاسخ و توضیح می پرداخت.
استاد علامه مصداق واقعی کسانی بود که به قول قرآن، «عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالواسلاما»- در زمین با آرامش و بی تکبر راه می روند و اگر نادانان آنها را مورد خطاب قرار دهند، پاسخ آنها درود و سلام است- این تعلیم قرآنی است. وعلامه روی همین اصل، آرام و آهسته، بدون اعجاب و تبختر به حرم حضرت معصومه (ع) می رفت و مردم عادی، اغلب توجهی به ایشان نداشتند و درواقع به علت سادگی و بی پیرایگی، فکر نمی کردند آن کسی که به حرم می رود یا از خیابان با پای پیاده عبور می کند، استاد علامه طباطبایی باشد.
یکبار یکی از شاگردان ایشان، که رفیق صمیمی من هم بود، به دلایل و انگیزه های شخصی، و به ظاهر در دفاع از شریعت، رساله ای تحت عنوان «حول المیزان» چاپ کرد که درآن، استاد را متهم به «انکار معاد جسمانی» نموده و سپس «تکفیر» کرده بود. من آن وقت به بهانه دیگری پاسخی بر اندیشه های انحرافی وی نوشتم و در مجله «مجموعه حکمت» چاپ قم، که در آن هنگام خود سردبیری آن را به عهده داشتم، چاپ شد ولی وقتی استاد از موضوع با خبر شدند و فهمیدند که من «حمله» را برضد او ادامه خواهم داد. با آرامش کامل، به من تذکر دادند که بحث را ادامه ندهم و فرمودند: شما ناراحت نباشید! از این گونه بحث ها و اتهامات و حمله ها، همیشه در تاریخ بوده و بعد از این هم خواهد بود و ما موظف هستیم که در برابر این قبیل افراد با نرمش و آرامش رفتار کنیم و به دستور قرآن به آنها «سلام» بفرستیم! این نمونه ای از اخلاق انسانی استاد علامه بود.
س: درهمه زمینه ها صحبت شده، جز «سیاست، آیا استاد علامه هم در مسائل سیاسی، بویژه پس از حوادث ۱۵خرداد،دخالتی می نمود و یا هماهنگی داشت و یا سکوت می کرد؟
ج: استاد علامه بمعنی مصطلح سیاست، «سیاسی» نبود، ولی این بمعنی عدم اهتمام به مسائل جامعه و مردم نیست. پیش از حوادث ۱۵خرداد و درمسائل مربوط به انجمن های ایالتی ولایتی، و پس از فاجعه قتل عام مردم در ۱۵خرداد، استاد علامه همیشه طرف «مشورت» مراجع عظام بود و درجلسات این بزرگان شرکت میکرد و حتی در بعضی از اعلامیه های مشترک مراجع عظام قم، امضای ایشان هم هست. اما پس از آنکه اعلامیه ها و بیانیه ها «تک امضائی» شد ایشان بطور مستقل اعلامیه ای ندادند ولی «سکوت» هم نکرده بودند و بهرنحو مقدور با مراجع وکلیت روحانیت مبارز «هماهنگی» داشت و اغلب روحانیون مبارز از شهید مطهری و بهشتی و مفتح و قدوسی و غیر هم، همه شاگردان علامه طباطبایی بودند و بدون شک تربیت فکری – معنوی این آقایان، توسط علامه طباطبایی، نقشی اساسی در حرکت آنها داشت…
درباره مسائل جهان اسلام، از جمله مسئله فلسطین، استاد علامه همواره فعال بود و حتی در مورد لزوم کمک به مردم فلسطین، ایشان اعلامیه ای را همراه شهید مطهری و مرحوم آیت الله سیدابوالفضل موسوی زنجانی منتشر ساخت که در آن ضمن افتتاح حساب بانکی در بانک های: ملی، صادرات و بازرگانی، مردم را به یاری مردم ستمدیده فلسطین فراخوانده بود.منبع: کیهان
همسر علامه طباطبایی
همسر علامه، زنی بود که در سیر تکاملی و سلوک علامه نقش مؤثر داشت. خانمی که همه عمر را در طبق اخلاص گذاشت و در راه این عارف والامقام تقدیم کرد. دشوارترین مشقّت‏ها را در غربت شهرهای نجف و قم تحمل کرد و حتی یک بار هم گلایه نکرد. مهندس سیدعبدالباقی طباطبایی، فرزند این خانواده می‏گوید: هنگامی که خواستیم به قم عزیمت کنیم به مادرم گفتم: شب عید که وقت مسافرت نیست؛ در این هوای سرد کجا می‏خواهیم برویم؟ مادرم نگاهی به من کرد و در حالی که اشک چشمانش را پاک می‏کرد این شعر را خواند:
رشته‏ای بر گردنم افکنده دوست می‏کشد هرجا که خاطرخواه اوست
رشته برگردن نه از بی‏مهری است رشته عشق است و بر گردن نکوست
قدردانی از همسر
حضرت علامه طباطبایی درباره همسر خود چنین می‏گوید: این زن بود که مرا به اینجا رسانید؛ او شریک من در کارهای علمی است و هرچه نوشته‏ام نصفش مال این خانم است. او به حدی به من کمک می‏کرد که گاه از چگونگی تهیه قبای خود اطلاع نداشتم (به این معنا که می‏رفت پارچه‏ای انتخاب می‏کرد، می‏خرید و پس از دوخت و آماده‏سازی در اختیار ایشان قرار می‏داد) وقتی مشغول تحقیق و پژوهش بودم، با من سخن نمی‏گفت و سعی می‏کرد، شرایط آرامی برایم ایجاد کند، رشته افکارم گسسته نشود و هر ساعت در اطاق مرا باز می‏کرد و آرام چای را می‏گذاشت و می‏رفت. مرحوم علامه به همسر باوفایش عشق می‏ورزید و برایش احترام بسیاری قائل بود. پس از مرگش تا مدتها مرحوم علامه هر روز بر سر قبرش حاضر می‏شد و در فقدان او ناباورانه اشک می‏ریخت و این مهر دوسویه همگان را به تعجب وا داشته بود.
بی‏آلایشی و ساده زیستی
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی، از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید: آیت الله حجت تصمیم به توسعه مدرسه حجتیه قم گرفت. زمین‏هایی را خرید و در پی آن بود که نقشه مناسبی برای مدرسه تهیّه کند تا طرح جامع‏اش را اجرا کند. مهندسان نقشه‏های متعددی کشیدند ولی ایشان نپسندید. سرانجام شنیدیم سیدی از تبریز آمده و نقشه‏ای رسم کرده که مورد پسند آیت الله حجت واقع شده است. همچنین شنیدیم این سید در ریاضیات و فلسفه استاد است و درس فلسفه‏ای شروع کرده است. بسیار مشتاق زیارت ایشان بودیم تا اینکه روزی یکی از دوستان آمد و گفت آقای قاضی از زیارت مشهد برگشته، بیاید به دیدنش برویم. چون به منزل‏شان وارد شدیم، متوجه شدیم آن مرد معروف و آن فیلسوف و ریاضی‏دان همان سیدی است که ما هر روز او را در کوچه می‏دیدیدم و از بس ساده زیست و بی‏آلایش بود، حتی احتمال نمی‏دادیم اهل علم باشد، چه رسد به اینکه فیلسوف و دانشمند باشد.
تواضع استاد
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تواضع استاد خود علامه طباطبایی می‏گوید: از زمان طلبگی، ما در قم به منزل ایشان رفت و آمد داشتیم و هیچگاه نشد با ایشان به جماعت نماز بخوانیم و این غصه در دل ما مانده بود که جماعت ایشان را درک نکرده‏ایم. سالی در ماه شعبان به مشهد مقدس مشرف شدند و مهمان ما بودند. موقع نماز مغرب سجاده‏ای برای ایشان و یکی از همراهان پهن کردم و از اطاق خارج شدم؛ به امید اینکه استاد به نماز مشغول شوند و سپس من داخل شوم و نماز را به امامت حضرت علامه بخوانم. قریب یک ربع ساعت از مغرب گذشت، آن رفیق همراه، مرا صدا زد و گفت: ایشان همینطور نشسته و منتظر شماست. آمدم محضر استاد عرض کردم: چهل سال است از شما تقاضا کرده‏ام که یک نماز با شما بخوانم ولی تا به حال نشده است قبول بفرمایید ما به شما اقتدا کنیم. با تبسم ملیحی فرمودند: یک سال دیگر هم روی آن چهل سال! سرانجام بنده را مجبور به امامت جماعت کردند.
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تفسیر گران سنگ مرحوم علامه طباطبایی، المیزان، می‏گوید: روزی به حضرت استاد عرض کردم: هنوز حوزه‏های علمیه به ارزش واقعی تفسیر شریف المیزان پی نبرده‏اند و اگر حوزه علمیه به تدریس و تحقیق این کتاب با ارزش مشغول شود و پیوسته این کار را ادامه دهد، پس از دویست سال ارزش این کتاب معلوم خواهد شد و باز عرض کردم: وقتی به مطالعه این کتاب مشغول می‏شوم در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می‏دهید و از راه موازنه و تطبیق آیات معنی را بیرون می‏کشید، جز آنکه بگویم در آن هنگام قلم وحی و الهام الهی آنرا بر زبان شما جاری ساخته است؛ تعبیر دیگری ندارم. ایشان سری تکان دادند و فرمودند: این فقط حسن نظر شما است. ما کاری نکرده‏ایم.
عظمت روح و هیبت استاد
آیت الله محمدتقی مصباح یزدی پیرامون شخصیت علامه طباطبایی می‏گوید: علامه طباطبایی مظهر متانت، وقار، طمأنینه، عزت نفس، توکل، اخلاص، تواضع، عطوفت و دیگر مکارم اخلاقی بودند. آثار عظمت روح و نورانیت دل و ارتباط با ماورای طبیعت در سیمای ملکوتی ایشان هویدا بود. بر مجلس ایشان چنان هیبتی سایه می‏افکند که حضار را در سکوتی ژرف و پر تأمل فرو می‏برد و انسان را به یاد شعر فرزدق می‏انداخت که در مدح امام سجاد(ع) گفته است: او از بس حیا و شرم و ادب داشت به هیچ کس زل نمی‏زند و نگاهش به زمین بود، ولی دیگران از شدت هیبت و جذبه او نمی‏توانستند در چهره‏اش خیره شوند.
به خاطر دارم که روشندلی در محضر ایشان با چشمانی اشکبار می‏گفت: در شگفتم که چگونه زمین، سنگینی چنین مردانی را تحمل می‏کند.
رابطه با مجامع علمی و دانشگاهی
علامه طباطبایی علاوه بر تشویق دانش پژوهان و تلاش در تربیت شاگردانی مانند شهید مطهری و شهید بهشتی عنایت خاصی به گسترش معارف اسلامی در خارج از حوزه علمیه داشتند و از این رو، با دانشگاه استادان دانشگاه رابطه داشتند. از ثمرات این رابطه، کتاب گرانسنگ و بی‏بدیل اصول فلسفه و روش رئالیسم است که از اولین نگارشهای شناخت‏شناسی در حوزه فلسفه اسلامی است. آن فیلسوف فرزانه عنایت خاصی به ایجاد رابطه با آن مستشرقان و روشنفکران غربی داشتند که به تحقیق درباره اسلام علاقه‏مند بودند. هانری کربن، که از متدین‏ترین مستشرقان است، چندین سال در کنار علامه بزرگوار شاگردی کرد و حتی در مجلس‏های انس عارفانه مرحوم علامه مانند تفسیر اشعار حافظ شرکت می‏جست.
احیای معارف اسلامی
آیت الله مصباح یزدی درباره نقش علامه طباطبایی در احیای معارف اسلامی چنین می‏گوید: برای اینکه تأثیر فعالیت‏های علمی و فرهنگی علامه بزرگوار در جامعه ایران و جوامع اسلامی و کل جهان ارزیابی شود، توجه به دو نکته ضرورت دارد. اول آنکه اهمیت کارهای فرهنگی را در جامعه بدانیم و نکته دوم شناخت کامل جامعه قبل از طلوع خورشید وجود علامه طباطبایی است؛ یعنی دانستن اینکه جامعه در چه وضعی بود و چه کمبودهایی داشت. این مسلم است که فعالیت فرهنگی برای یک جامعه زنده از ضروری‏ترین فعالیت‏های اجتماعی و تأثیر آن برای رشد جامعه از هر عاملی مؤثرتر است. مرحوم علامه نیز هنگامی به حوزه علمیه قم قدم گذاشت که این نهال نورسته علمی تازه به مرحله رشد پاگذاشته بود و سخت نیازمند باغبان توانا و دلسوزی بود تا بتواند آن را بارور کند. در چنین اوضاعی آن فیلسوف و دانشمند جامع، با شناختی که از نیازهای جامعه داشت، به تربیت نیروهای کارآمد پرداخت.
ذوق و قریحه شعری

عارف وارسته، سیدمحمدحسین طباطبایی، دارای روح لطیف، ذوقی عالی و لطافت خاصی بودند. در اشعار عرب به شعرهای «ابن فارض» بویژه نظم السلوک او علاقه‏مند بودند و در اشعار فارسی دیوان حافظ شیرازی را می‏ستودند و گهگاه برای دوستان غزلی آرام آرام می‏خواندند. او خود نیز دارای قریحه شعری بود و غزل‏های
مهر خوبان دل و دین از همه بی‏پروا برد رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشت از سَمَک تا به سمایش کشش لیلا برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذرّه‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
علامه طباطبایی(رحمت الله علیه) و استادشان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه)
آیت الله سیدمحمدحسین طباطبایی از محضر استادان گرانقدری بهره برده است، اما آنکه مورد عنایت مرحوم علامه بود و بارها نامش را به عظمت یاد می‏کرد، آیت الله میرزا علی آقای قاضی طباطبایی است. علامه بزرگوار می‏فرمود: ما هرچه داریم از مرحوم قاضی داریم، چه در زمینه علوم و چه در زمینه اخلاق و معارف الهی. آن عارف وارسته و یگانه عصر ما در عرفان عملی و سیر و سلوک الی اللّه، گوهر کمال را در وجود علامه طباطبایی یافت و در همان اوایل ورود ایشان به نجف، او را تحت تربیت خود قرار داد و این شاگرد نیز چه خوش درخشید و کوشش‏های استاد را به بار نشاند. آیت الله شیخ محمدتقی آملی(ره) می‏فرماید: اگر بناست تحت تصرف انسان کاملی باشید، من بهتر از آقای طباطبایی کسی را نمی‏شناسم او از بهترین شاگردان مرحوم قاضی است و همان وقت هم کشفیاتی داشتند.
آثار علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)
علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی از تبریز به قم مهاجرت کردند و از همان آغاز خلأیی را در زمینه پرداختن حوزویان به قرآن کریم و علوم عقلی احساس کردند خود ایشان می فرمایند:
«هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه‌ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه‌ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. ازسوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت، تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید. از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم».
این تشخیص نیاز و تکلیف شناسی سبب گردید تا مرحوم علامه از همان آغاز رویکردی جدی به مباحث قرآنی و عقلی بیابد. ایشان از سال ۱۳۲۵ ش. دروس تفسیر خود را در قم آغاز کرد و آنچه را که در آن جلسات می فرمود، مکتوب می ساخت تا اینکه نخستین جلد المیزان درسال ۱۳۳۴ منتشر شد. و نگارش این تفسیر شگرف حدود ۱۷ سال به طول انجامید.
تفسیر قرآن برای علامه طباطبایی نه یک کار علمی بلکه ایفای وظیفه و ادای تکلیف بود و این مفسر عارف چه حالات عرفانی و تأثرات قلبی که در هنگام مطالعه بر روی قرآن عظیم پیدا نکرده است.
آقای موسوی همدانی مترجم محترم تفسیر المیزان که برای مقابله و اطمینان از صحت ترجمه خدمت استاد علامه طباطبایی می‌رسید می‌گوید: در تفسیر قرآن، وقتی به آیات رحمت و یا غضب و توبه برمی‌خوردیم ایشان دگرگون می‌شد و در مواقعی نیز اشک از دیدگانش جاری می‌شد، در این حالت که به شدت منقلب به نظر می‌رسید، می‌کوشید من متوجه حالتش نشوم. در یکی از روزهای زمستانی که زیر کرسی نشسته بودیم، من تفسیر فارسی می‌خواندم و ایشان تفسیر عربی، که بحث در رحمت پروردگار و آموزش گناهان بود، ناگهان معظم له به قدری متأثر شد که نتوانست به گریستن بی صدا اکتفا کند و با صدای بلند شروع به اشک ریختن کرد.
یکی از مراجع تقلید گذشته عبارت شگفتی درخصوص زحمات طاقت فرسای مرحوم علامه طباطبایی در راه نگارش تفسیر المیزان دارند و می‌فرمایند: علامه طباطبایی خود را در این راه تضحیه کرد یعنی قربانی قرآن نمود.
مرحوم شهید مطهری درباره این کار سترگ گفته است: تفسیر المیزان همه‌اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب از الهامات غیبی است.
در عین حال مرحوم علامه این کار عظیم را وظیفه و تکلیفی بیش نمی پندارد که با عنایت خداوندی آن را به انجام رسانده است.
یکی از شاگردان مرحوم علامه طباطبایی می نویسد: در این تفسیر بین معانی ظاهری و باطنی قرآن و بین عقل و نقل جمع شده و هر یک حظ خود را ایفا می‌کنند. این تفسیر به قدری جالب است و به اندازه‌ای زیبا و دلنشین است که آن را می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد و به تمام مکتب ها و مذهب ها فرستاد و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فراخواند.
اگر این تفسیر در حوزه‌ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش این تفسیر معلوم خواهد شد.
مرحوم علامه (ره) همانگونه که استاد شهید مطهری گفته‌اند در تفسیر قرآن از الهامات و توجهات غیبی محروم نمانده‌اند خود ایشان معتقدند که «یک حقیقت قرآنی وجود دارد که نمی‌شود انکار کرد و آن این است که هرگاه انسان به وادی ولایت الهی گام نهاد و به ساحت قدس و کبریا نزدیک گشت، دری از ملکوت آسمانها و زمین به رویش گشوده می‌شود که از آن آیات کبری و انوار جبروت الهی را که بر دیگران مخفی است مشاهده می‌کند».
و از همین جاست که حضرت ایشان می‌فرماید:
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد
و در جای دیگری می فرماید:
همه دلباخته بودیم و هراسان، که غمت همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد
واقعاً این عنایت الهی به حضرت علامه پاداش اخلاص و صبر ایشان است. آن روز که ایشان به پژوهش و تدریس پیرامون تفسیر و علوم عقلی پرداخت، در میان علما و بزرگان تدریس فقه و اصول، زمینه ساز مرجعیت عامه به شمار می‌رفت و به اصطلاح غیر از فقه و اصول، فضل محسوب می‌شد.
تحمل مخالفتهای دوستان با تدریس فلسفه و اقناع هر یک از آنان در آن روزگار کار آسانی نبود به خصوص آنکه حربه تکفیر در دستان عده‌ای به ابزاری برای جایگزینی مباحث علمی و مباحثات طلبگی تبدیل شده بود.
دریافته بود و به این باور رسیده بود که: «ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم‏». (۱) راه این است و جز این نیست. و دقیقا بدین جهت، رفتار او، گفتار او، سکوت او، قلم او و مطلقا آثار وجودی او، حکایت کننده وارستگی و عظمت ذخایر علمی و عملی او بود.
انسان وقتی حضرت علامه طباطبائی را زیارت می‏کرد، به یاد این حدیث‏شریف می‏افتاد که جناب کلینی در کتاب فضل العلم کافی به اسنادش از حضرت امام صادق علیه السلام نقل می‏کند و فرموده است: من تعلم العلم و عمل به و علم لله، دعی فی ملکوت السماوات عظیما: فقیل تعلم لله و عمل لله و علم لله. (۲)
آن کسی که دانش تحصیل کند و بدان عمل کند و به دیگران برای خدا تعلیم بنماید، در ملکوت سماوات و عالم اله – که خودش عالم عظیم است – او را به عظیم صدا می‏کنند: ای بزرگ، ای آقا، ای کسی که برای خدا تحصیل علم کرده‏ای، برای خدا بدان عمل کرده‏ای، برای خدا به دیگران تعلیم داده‏ای، تو آقا و بزرگ و عظیمی.
بنده هفده سال در محضر شریف او با ایشان انس داشتم و از ایشان کار لغوی ندیدم. حرف لغوی نشنیدم. بسیار مواظب کلام خود بود.
علامه طباطبائی و مراقبت از نفس
به حقیقت، دل این مرد بزرگوار معدن تقوا بود; زیرا بسیار مواظب خود بود. همواره اهتمامش بر این بود و می‏گفت در شب و روز زمانی را برای حسابرسی خود قرار بدهید و ببینید که این ۲۴ ساعت چگونه بر شما گذشته. اهل محاسبه باشید. همان طور که یک بازرگان و یک کاسب دخل و خرج خود و صادرات و وارداتش را حساب می‏کند، شما ببینید در این شب و روز که بر شما گذشت، چه چیزی اندوخته‏اید. چه گفته‏اید. یک‏یک رفتار و گفتارتان را حسابرسی کنید. از نادرستی‏ها استغفار کنید و سعی کنید تکرار نشود، و برای آنچه شایسته و صالح و به فرمان حاکم عقل بود، خدا را شاکر باشید، تا بتدریج‏برای شما تخلق به اخلاق ربوبی ملکه بشود. «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم‏». (۳)
حضرت علامه همواره مراقب نفس خویش بود و از خدا غافل نمی‏شد و این امر در صورت و رفتار و حرفشان پیدا بود که ایشان در پیشگاه دیگری قرار گرفته. هر چند به صورت ظاهر، جسمش با دیگران بود، پیدا بود که در محضر دیگری نشسته است.
در این باره، مصباح الشریعة می‏فرماید که: «العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله‏» ; عارف بدنش با خلق و دلش با خداست; «و لامونس له سوی الله، و هو فی ریاض قدسه متردد و من لطائف فضله متزود» ; توشه‏اش آن سویی است. قلبی که او دارد در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد. مونسش ملکوت عالم است.
چنین کسی مراقبت دارد و انسان بر اثر این مراقبت، یواش یواش به صفات ملکوتی متصف می‏شود و بدان خو می‏گیرد.
از خاطرم نمی‏رود که مرحوم علامه طباطبائی وقتی به من فرمود: «آقا، من هر روز مراقبتم قوی‏تر است. شب، مشاهدات من، مکاشفات من زلالتر است‏». هر چه روز مراقبت‏شدیدتر باشد، شب مکاشفات زلالتر و صافی‏تر است.
عصاره خوبی ها
علامه سید محمد حسین طباطبایی مردی ساده و بی آلایش بود. متواضع، مودب، متین و با وقار بود و هیچ وقت عصبانی نمی شد.
هیچ گاه بلند سخن نگفت؛ در مورد کسی بد نمی گفت و هرگز کسی از ایشان غیبت نشنید. سخن کسی را قطع نمی کرد و به صحبت های دیگران خوب گوش میداد.
برای بدخواهان خودش هرگز نمی گذاشت که دیگران اقدامی کنند و خودش هم عفو میکرد. ز بحث های جدلی دوری میکرد و در برخورد باشاگردان خود شیوه مخصوصی داشت.
در شیوه وی هیچ وقت تحکم فکر در کار نبود. همیشه درعین حالی که سعی داشت متناسب بادرک واستعداد شاگردان، مطلب را القا کند، به آن ها مجال تفکر میداد.
اساسا ایشان نسبت به تربیت شاگرد به خصوص اهل فضل و خصوصا در زمینه معارف وحقایق قرآنی و استدلالی، شیفتگی زیادی داشت.
علامه اجازه نمیداد کسی دست ایشان را ببوسد؛ در همه لحظات مراقب خویش بود و هیچ گاه از خود تعریف نمیکرد. نسبت به اهل و عیال و خانواده بسیار مهربان بود. بامناجات و دعا و راز و نیاز بسیار مانوس بود. اکثر اوقات در سکوت بود و فقط لبانش به ذکر خدا حرکت میکرد.
پیاده روی را دوست داشت. در بذل دانش حریص بود. سؤال هیچکس را بدون جواب نمی گذاشت. به زیادی و کمی شاگردان توجه نداشت؛ حتِِی گاهی از اوقات برای دوسه نفر هم درس می گفت. گاهی که استاد خطاب میشد، میفرمود این تعبیر را دوست ندارم، ما اینجا دور هم جمع شده ایم تابا کمک و همفکری، معارف اسلام را دریابیم.
اخلاص کامل داشت و همیشه جلب رضایت خدا را در نظر میگرفت.
وخلاصه این بزرگمرد الهی عصاره ای از تمام اخلاقیات نیکو و ویژگیهای حسن را دارا بود.
تهیه کننده : سید امیرحسین کامرانی راد
منابع: ۱٫ ماهنامه گلبرگ۲٫ در محضر علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)، محمد حسین رخشاد۳٫ مقدمه شرح کتاب بدایة الحکمة۴٫ پایگاه ایرنا۵٫ در آسمان معرفت، آیت الله حسن زاده آملی(حفظه الله)

در مورد علامه محمد حسین طباطبایی
نویسنده: حبیبه جعفریان

با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند. انجیل ها، اوپانیشادها، سواتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد. گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود. در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گقت و آن چه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد.
بازمانده روز
درباره معمولی ترین کارها هم مقید بود مثلا این که لباسش را حتما تاکند و پرت نکند می گفت این طوری آماده کارهای بزرگ می شوی
متنی که می خوانید پاره هایی از یک کتاب است. «زندگی محمد حسین طباطبایی» چاپ انتشارات روایت فتح، ۱۳۸۲٫ ممکن است بعضی ها این کتاب را خوانده باشند. بعضی ها هم نخوانده باشند. برای دسته اول یک جور یادآوری است و برای دسته دوم شابد بهانه ای که بروند و کتاب را بخوانند. ضرر نمی کنند.
آفتاب آمده بود تا وسط اتاق ومگس ها را هم با خودش آورده بود. اردیبهشت بود و هنوز لذت داشت که دراز بکشی توی این آفتاب وآن قدر گل ختمی هایی را که با آن گردن خارخاری تا لب پنجره قد کشیده بودند،نگاه کنی تا چشم هایت گرم شود، سنگین شود و خوابت ببرد؛ اگر مگس ها بگذارند. محمد حسین هر روز اول چادر برمی دارد، مگس ها را بیرون می کند و گاهی که یکی دو تایشان سمج می شوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان می کند تا بالاخره آن ها را می گیرد توی مشتش. بعد در حالی که عرق از سرو رویش راه افتاده می آید توی حیاط ولشان می کند. آن وقت است که نجمه السادات، عبدالباقی، نورالدین و پدر سادات با هم می زندد زیر خنده نجمه می گوید: «آقاجون، خب چرا این طوری می کنید؟یکی بزنید توی سرش بمیرد دیگر.» و خودش جلوجلو می داند آقاجون چی جواب می دهد: «عزیزدلم، این مگس هم جان دارد. نباید جاندار را کشت.» بعد چادر را با وسواس، تامی کند و می دهد دست نجمه السادات. می گوید:« لباس را هیچ وقت پرت نکنید بیفتد یک گوشه. حتما آویزان کنید یا تا کنید.» کلی از این کارهای ریز ریز هست که مفید است آن ها را انجام بدهد. دست هایش را قبل از کار و قبل و بعد از غذا بشوید. قبل از غذا کمی نمک بخورد، بعدش هم همین طور. وقتی سرش را شانه می کند، بنشیدند وچیزی پهن کند. ایستاده چیز نخورد. توی درننشیند. سبزه و گیاه – اگر شده کم- دورو برش باشد و… به بچه ها می گوید:«کسی که مفید باشد به چیزهای کوچک، کم کم آماده چیزهای بزرگ هم می شود. این ها خودش آدم را می کشد به سمت حقیقت.»
اولین بار، پاییز سال سی و هفت بود که علامه، هانری کربن را دید. در تهران و در خانه دوستی با نام دکتر جزایری که استاد دانشگاه بود. کربن هر سال، اوایل شهریور به ایران می آمد و تا زمستان می ماند. قرار این دو نفر، شد هر دو هفته یک بار، شب های جمعه در تهران و خانه کسی به اسم ذوالمجد طباطبایی. سید حسین نصرو گاهی که او نبود، داریوش شایگان، حرف های کربن را برای علامه به فارسی برمی گرداندند و برعکس. کربن، فارسی را خوب می فهمد، اما گوش هایش سنگین بود. از آن طرف، محمد حسین خیلی آرام حرف می زد و با لهجه ترکی. با این حال، معلوم بود که هر دو از هم صحبتی هم لذت می برند. تا وقتی پاییز شروع نشده بود، توی حیاط می نشستند. حیاط بزرگ بود. بیشتر باغ بود و سروهای بلند داشت با حوض و فواره که وقتی کار می کرد، قطره های ریز آب را سمت آن ها می پاشید. متن مباحثه های این دو نفر با پاروقی هایی که خود علامه به آن ها اضافه کرد، کتابی شد به اسم
«شیعه»و به عربی و انگلیسی و فرانسه هم ترجمه شد. این جمع در آن سال ها و در آن باغ، تجربه عجیب دیگری هم داشتند; بررسی تطبیقی ادیان جهان. برای این کار، آن ها کتاب مقدس این ادیان را بارها و بارها خواندند.«تائوته کینگ»لائوتسه را سید حسین نصر و داریوش شایگان همان موقع و برای همین کار به فارسی برگرداندند. محمدحسین وقتی این یکی را خواند، گفت:«از بین همه این متونی که با هم خوانده ایم، کتاب لائوتسه عمیق ترین و ناب ترین آن هاست.» با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند، انجیل ها،اوپانیشادها، سوتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد، گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود، در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گفت و انچه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید با استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد. کسی باورش نمی شد، اما سوال هایی بود که او می گفت: «نمی دانم»یا«بیشتر از این نمی دانم.»چهارزانو می نشست و عبا می انداخت روی دوشش. یک پوستین هم داشت، از آن ها که از پدربزرگ آدم ارث می رسد، و زمستان ها آن را می پوشید. تا جایی که می توانست با قلم نی می نوشت. می گفت:«قلم آهنی از تاثیر مطلب کم می کند، چون بنای آهن بر جنگ و خونریزی است و انزلنا الحدید فیه باس شدید.»
اتاق کوچک بود به اندازه یک دست رختخواب جا داشت که خان جون توی آن مچاله شده بود و یک باریکه کنار رختخواب که نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا می گفت:«چرا من را زودتر خبر نکردید؟»دلش نیامد می دانست او کار دارد مهمان دارد. جهان خانم، مادر شوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقی می گفت او، نورالدین و نجمه می توانند نوبتی بنشینند و مراقب خان جون باشند. همین کار را کردند، اما حاج آقا با هر سه آن ها می نشست. همه چیز را گذاشته بود کنار. کتاب و کاغذهای توی اتاق جلویی پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آنها. تا آن موقع، نجمه دیده بود که پدرش فقط روزهای عاشورا کار را تعطیل می کند. حتی می دانست هر صفحه تفسیر را که می نویسد، بدون نقطه است. نقطه ها را بعد می گذارد، چون این طوری هر صفحه، یکی دو دقیقه جلو می افتد. یک روز یکی از آقایان علما که آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت کرد گفت:«چرا همه چیز را رها کرده اید، نشسته اید این جا؟» محمد حسین سرش را بالا آورد و او را نگاه کرد. شاید هم نکرد. به حال خودش نبود. گفت:«من چهل سال با خانم زندگی کرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چیز من، مال خانم است.»دو هفته بعد، خانم فوت کرد. رماتیسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا می گفت:«من فکر نمی کردم مرگ خانم را ببینم، نبودن او را ببینم.»و دوباره توی چشم هایش که از زور بی خوابی قرمز بود، اشک جمع می شد.
خرداد بود، سرظهر. داشت به گلدان هایش که زیر آفتاب سوخته بودند، می رسید، که خبر آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر کوچک تر آرام کم حرف که بر عکس او در تبریز مانده بود و در تبریز درس خوانده بود و در تبریز درس داده بود. همان که او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشییع جنازه دفن، سوم، هفتم،… هنوز ده سال نمی شد که خانم از دست رفته بود. این در طاقت او نبود و وقتی برای چهلم به تبریز می رفت، قلبش ایستاد; برای چند لحظه ایستاد. دکترها گفتند انفار کتوس کرده است.گفتند خدا دوستش داشته که زنده مانده و بعد از این، باید خیلی مراقب باشد. فشار عصبی برایش حکم سم را دارد، نمک هم همین طور. حالا همه بسیج شده بودند که او آرام باشد و به قول خودش، «یک قیراط»نمک هم توی چیزهایی که می خورد، نباشد. چون آن طور که دکتر گفته بود، هر کدام از این قیراط ها سه روز از عمر او کم می کند. نان را نجمه می آمد و توی خانه می پختند، چون نانی که نمک نداشته باشد، پیدا نمی شد. بدتر از همه این که آب قم، شور بود. عبدالباقی توی زیرزمین، دستگاهی راه انداخت که با آن، آب مقطر می گرفتند. پسر ارشد، مهندسی می خواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسین دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چندبار هم با او حرف زد، اما وقتی دید او نمی خواهد، رها کرد. تندی یا زور در کارش نبود. حالا پسر ارشد برای خودش کسی شده بود و چند سال بود که از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه وشش، چهارسال بعد از فوت برادرش، محمدحسین هم مجبور شد برود آن جا برای معالجه. قلبش خوب بود، اما دست هایش مدام می لرزید. نمی توانست بخواند…خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعیف شده. باید یک دکتر خوب، او را ببیند. دکتر خوب در لندن، او را دید. داروهایی برای سلسله اعصابش نوشت وقتی چشمهایش را معاینه کرد، گفت پرده ای روی آن هاست که باید جراحی کرد و برداشت، وگرنه دید او را از بین می برد.
قرار شد همان روزها وهمان جا عملش کنند. مثل هر جراحی ای در هر جای دنیا، دکتر گفت او را بی هوش کنند. اما محمدحسین اجازه نمی داد او را بی هوش کنند و کسی نمی دانست چرا. می گفت: «من خودم هر چند دقیقه که لازم باشد، چشمم را باز نگه می دارم، بدون پلک زدن.»موضوع را به دکتر گفتند و او راضی نمی شد. بعد سعی کردند برایش توضیح بدهند که این پیرمرد با آدم های دیگر فرق دارد. گفتند او حکیم است، philosop her است. دکتر این را که شنید، لبخند زد. گفت:«اگر فیلسوف است بی هوشی لازم نیست.»
می گویند سال های بعد از این، حالا استاد، غریب تر شد. کمتر از همیشه حرف می زد. کمتر از همیشه غذا می خورد، بیشتر از همیشه راه می رفت و ساعت ها بدون این که خواب باشد، چشم هایش را روی هم می گذاشت. وضو می گرفت، روبه قبله می نشست و چشم هایش را می بست. یک روز هم تمام شعرهایش و جزوه ای را که شرح غزل های حافظ نوشته بود، آورد وسط حیاط و سوزاند. کسی جرات نکرد بپرسد چرا. آن هایی که نسخه ای، دست نویسی از این ها را پیش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چیزی نگفتند. دلشان نمی آمد این چیزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتی بهار شد، محمدحسین به مشهد رفت و بیست و دو روز. آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. دیگر نمی گفت:«حالت خواب در چشمهایم پیداست.»نمی گفت:«چشم هام پرخواب است، پر از خاک»اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بیمارستانی در تهران بستری کردند. بعد هم او را به خانه خودش درقم آوردند. دوست ها و شاگردهایش به دیدنش می آمدند و او ساکت بود.ساکت،با چشم هایی که به گوشه ای از اتاق، خیره شده بود. چند هفته که گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دکتر چیز درست و معلومی نمی گفتند و او گاهی به هوش بود، گاهی نبود. یک روز، یکی از دوستان قدیم که آمده بود دیدنش، پرسید:«آقا از اشعار حافظ، چیزی در نظر دارید؟»او نگاهش کرد. چشم هایش که توی این صورت رنگ پریده، آبی تر شده بودند، برق زدند. خواند:«صلاح کار کجا و من خراب کجا؟»بعد، سرش را توی بالش فشار داد و چشم هایش را بست.
همه علائم یک علامه نویسنده: مریم برادران
بماند که علامه چه کراماتی داشت. مهم نیست که با عوالم دیگر ارتباط داشت یا چیزهایی می دید که کسی نمی دید. اهمیتی ندارد که نگذاشت موقع عمل جراحی چشم، بیهوشش کنند و ۱۵ دقیقه بدون پلک زدن زیر عمل با اراده خودش، گذاشت که دکتر پرده روی چشمش را بردارد. شاید حتی دانستن اینکه روزهای آخر بساط آب و غذای دنیا را برچیده و گفته بود که بساط سماور آخرت را علم کنند- علامه خیلی چای دوست داشت- کمکی به شناخت این مرد نکند. اینکه وقتی رفت، در مقام تکلم با حق بود و پیوندش با عالم معنا محکم تر از قبل شده بود، دردی از ما دوا نکند. گاهی دلمان می خواهد چیزهایی بدانیم که برای ما هم درمانی باشد؛ شاید.
سختکوش
نه ساله بود که پدر را از دست داد؛ پدری را که چهار سال بود برای او و محمدحسن مادری هم می کرد. حالا یکی از بستگان در منزل پدری واقع در خیابان مسجد کبود تبریز، سرپرستشان بود. آن دو برادر را فرستاد مکتب که درس بخوانند. اما محمد حسین دل به درس نمی داد. برای همین هر چه معلم می گفت اصلاً نمی فهمید. چهار سال مکتب رفت و هیچ صرف و نحو را نیاموخت تا اینکه یک روز معلم حسابی دعوایش کرد و بعد هیچ کس نفهمید که چه شد- خودش می گوید« عنایت الهی»- ورق برگشت و عیش و عشرتش همه درس شد و درس. چنان اشتیاقی به دلش افتاد که دیگر شب و روز نمی شناخت. بیشتر اوقات به خصوص در بهار و تابستان تا طلوع آفتاب بیدار بود و مطالعه می کرد و این تب و تاب آموختن تا آخرین روزهای زندگی اش بود. روزی حداقل ۱۴ ساعت مطالعه و تحقیق و تنها یک روز تعطیل در سال، آن هم روز عاشورا. آن قدری که بیماری هم جلودارش نبود. تفسیرالمیزان را وقتی نوشت که دکتر او را از خواندن و نوشتن منع کرده بود. بیست سال عمرش را پای این کتاب گذاشت که چرک نویسی نداشت؛ بدون نقطه هم می نوشت و موقع مرور نقطه ها را اضافه می کرد. چون محاسبه کرده بود این طوری وقت کمتری صرف نوشتن می شود.
نفس استاد
سال ۱۳۰۴ همجوار امیرالمؤمنین(ع) شد تا شاگردی استادان بزرگی مانند حاج میرزا محمدحسین نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، حاج میرزا علی ایروانی، میرزا علی اصغر ملکی و حاج میرزا علی قاضی طباطبایی را هم بکند و این آخری استاد عرفانش بود؛ همان کسی که با عمل درس توحید می داد به شاگردانش. اما روزگار سخت می گذشت. گرما بیداد می کرد. مدتی ارتباط با ایران مقدور نبود و او در مضیقه مانده بود. شکایت به استاد برد. شاید آخرین بار بود. استاد نصیحت کرد و شاگرد سبک شد؛ آن قدر سبک که روحش لطیف شد و شعری گفت. همان شعر مشهور «آنچه خدا خواست همان می شود/ آنچه دلت خواست نه آن می شود». زیاد شعر می گفت؛ شعرهای ناب و عرفانی. با این همه روزی اشعارش را سوزاند؛ مگر آنهایی که دست دیگران ماند. شاید نخواست خدایی ناکرده حدیث نفسی به یادگار بگذارد.
شناخت موقعیت
با عمامه بسیار کوچک از کرباس، با دکمه های باز قبا، بدون جوراب، با لباس کمتر از معمول در کوچه های قم تردد می کرد. او را به قاضی هم می شناختند. خودش بیشتر دوست داشت طباطبایی صدایش کنند تا یاد جدش زنده شود. ۴۴ ساله بود که راهی قم شد. ده سالی می شد که از نجف برگشته بود و در تبریز مانده بود، سرگرم درس و تفکر و کشاورزی. حالا باز دلتنگ دیار علم شده بود. برنامه درسی حوزه را مطالعه کرد تا ببیند آیا با نیازهای جامعه می خوانند؟ جای تفسیر و علوم عقلی را خالی دید. فضای خوبی نبود برای شروع این کارها. آن روزگار کسی که تفسیر می گفت، یعنی معلوماتش کم بود و کار دیگری از دستش برنمی آمد اما علامه فکر کرد عذر خوبی پیش خودش و خدای خودش ندارد. کلاس فلسفه را با تفسیر شروع کرد؛ کلاسی که به تفسیرالمیزان منجر شد. هر روز درس اسفار می گفت که به دلیل برخی مشکلات تعطیل شد. اما قصه علما چیزی است و تشنگی شاگردان چیز دیگر. اجازه کلاس درس شفا را گرفتند. اسفار به شب ها موکول شد که هفته ای دو شب در خانه شاگردان چرخش می کرد. شاید ده نفر بودند که پای درسش می نشستند؛ هر کسی اجازه حضور در این کلاس را نداشت. به همین هم اکتفا نکرد. با بعضی شاگردان مثل مطهری محفل درس فلسفه غرب برپا می کرد، محفلی که به « اصول فلسفه و روش رئالیسم» منجر شد.
زندگی
علاقه علامه به همسرش زبانزد بود. همیشه از فداکاری های او تعریف می کرد« خانم به حدی به من کمک می کند که گاه اطلاع از چگونگی تهیه قبای خود ندارم.» وقتی مشغول تحقیق و پژوهش یا نگارش بود، با او حرف نمی زد و سعی می کرد همه چیز آرام باشد، نکند رشته افکارش پاره شود. فقط ساعتی یک بار در اتاقش را باز می کرد و آهسته استکان چای را می گذاشت تا خستگی اش را در ببرد و پی کار خودش می رفت. در همه سال های زندگی شان علامه اسم کوچک خانم را به تنهایی نمی برد. بعد از فوتش، بسیار بی تابی می کرد. تا سه، چهار سال هر روز سر قبر او می رفت. بعد از آنکه فرصت و بنیه کمتری داشت، دوشنبه ها و پنجشنبه ها این برنامه را ترک نکرد. می گفت:« بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدمی حق مردم را نتواند ادا کند، حق خدا را هم نمی تواند ادا کند.»
منبع: همشهری جوان، شماره ۲۸۶
مصاحبه آیت الله تحریری پیرامون علامه طباطبائی (ره)
نویسنده:رضا رضوانی
اینکه صفای باطن خاص ایشان است که باعث شد که خداوند متعال ابواب و اسباب خاصی را متوجه ایشان کند. رمز موفقیت دیگر ایشان آشنایی با یک استاد کامل بود؛ چرا که ایشان استفاده هایی از آقای میرزا علی قاضی بردند، که شاید دیگران آن استفاده ها را نکردند و نکته بعدی این است که هر کسی که می خواهد به جایی برسد، باید خودش را کاملاً در اختیار استاد خویش قرار دهد.
علامه طباطبایی نیز از لحاظ علمی و چه از لحاظ اخلاقی و تربیتی چنین بودند. استاد گرامی جناب آقای سعادت پرور می فرمودند: وقتی در محضر علامه طباطبایی سخنی از آقای علی قاضی (رحمه الله علیه) مطرح می شد، ایشان- بدلیل احترام بسیاری که برای استاد خویش قائل بودند- سخنان آقای قاضی را همچون وحی می دانستند.
ز مراجع بزرگوار آن زمان فرموده بودند که : از علامه طباطبایی استفاده کنید که ایشان گنجینه آقای میرزا علی قاضی هستند.
راه راستان: علامه طباطبایی (رحمه الله علیه) در زمینه مباحث علمی چه موفقیتهایی داشته اند؟
مرحوم علامه طباطبایی خودشان فرموده اند: ما سبک تفسیر قرآن با قرآن را از آقای قاضی یاد گرفته ایم که در حقیقت یکی روش علمی است و روش تربیتی ایشان نیز برگرفته از روش تربیتی مرحوم قاضی (رحمه الله علیه) است که علماء و عرفا و مجتهدین این روش را هم از علامه طباطبایی یاد گرفته اند که به روش معرفت النفس معروف است. معرفت نفس یعنی سیر بسوی خدا و سیر معنوی و صعودی به گونه ای که انسان به درجاتی از معرفت نائل شود تا بتواند اتصال به ذات احدیت داشته باشد و تنها راه صحیح و دقیق طی این مسیر، معرفت نفس است که دستورات خاصی دارد که در کتابها نیامده و سینه به سینه منتقل می شود. و لذا مرحوم عالمه، افراد را به نسبت ظرفیتشان تربیت می کردند؛ که حضرت استاد حسن زاده آملی در رأس این افراد بودند. علامه از جمله کسانی بودند که در این راستا دست به تألیف زدند؛ هم در راستای معارف نظری که رسائل سبع توحیدی ایشان در این جهت است و ایشان مبانی علمی کتاب و سنت این سیر معنوی را نوشته اند؛ و آن کتاب عمیق رساله الولایه است که نیاز به مقدمات اخلاقی عرفانی خاص دارد تا قابل فهم باشد.
راه راستان: اگر در خاتمه مطلب ناگفته ای از علامه طباطبایی برای خوانندگان مجله راه راستان دارید. بیان نمائید؟
چند مطلب کوتاه خدمت عزیزان عرض می کنم:
علامه در شبهای تابستان و زمستان نمی خوابیدند و در معارف الهی و دین تفکر می کردند و در جلسات پرسش و پاسخ ایشان که شرکت می کردم، می دیدم که علامه آنقدر به خود فشار آورده بود که سرش می لرزید. خود را به جایی رسانید که منشأ خیر و برکت به امت اسلام شد و صاحب آن مقام و کرامات گردید. وقتی که ایشان به خارج از کشور برای مداوا مراجعه کرده بودند، پزشک معالج گفته بود که ایشان یک عصب سالم در وجودشان ندارند! در مرتبت معنوی ایشان بگویم وقتی ایشان در پاریس تحت معالجه بودند و آقای دکتر احمدی- مترجم ایشان- هم در بیمارستان حضور داشتند، پزشکان به علامه گفته بودند؛ حالا که شما تحت معالجه قرار گرفته اید، خوب است چشم راست شما را عمل کنیم؛ اما لازمه عمل بیهوش کردن شما می باشد؛ زیرا شما نباید یک ربع پلک به هم بزنید. ایشان فرموده بودند: من حاضر نیستم مرا بیهوش کنید. مگر من اراده ندارم؟ شما مرا بدون بیهوشی عمل کنید! این برخورد و گفتار علامه باعث شد تا همه ی پروفسورهای آن بیمارستان جمع شوند تا ببینند که این چه شخصیتی است که این گونه ادعایی دارد! که الحمدلله عمل به بهترین نحو انجام شد. این نمونه ای از هزاران حالات و برخوردهای خاص علامه در دوران زندگی پر خیر و برکتشان بود. امیدوارم انشاء الله خداوند ما را از پیروان صدیق راه این افراد و بزرگواران قرار دهد و همواره روح این مرد الهی دعا گوی ما باشد.
منبع: ماهنامه ی راه راستان شماره ۱۰، سال دوم،ص ۱۰-۱۱
هنوز هر گاه به زیارت قبرش در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها میروم ابهت و عظمت و طهارت علامه اشکم را جاری و دلم را میلرزاند
(داستانهایی از زندگانی علامه)
علامه طباطبایی این عالم سترگ و تابناک، چهره‎ای الهی بود که با دو بال قرآن و عترت پرواز کرد. به بلندای جاودانگی و ابدیت رسید و برای همیشه اسطوره‎ای شکوهمند گردید. در این فرصت بر آنیم تا گوشه‎هایی از زندگی سراسر روشن او را یاد آور شویم:
الف. ارادت به اهلبیت ـ علیهم السلام ـ
استاد هفته‎ای یک بار ـ حداقل ـ به حرم حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ مشرف می‎شد. پیاده می‎رفت و در بین راه اگر پوسته پرتقال یا خیار و موز می‎دید با ته عصا آن را از مسیر مردم کنار می‎زد. در ایام تابستان غالباً به مشهد مقدس مشرف می‎شد. شبها به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ رفته، در بالای سر می‎نشست و با حال خضوع و خشوع به دعا و زیارت می‎پرداخت. به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه ـ علیهم السلام ـ علاقة بسیاری داشت و با کمال ادب و احترام از آنها نام می‎برد، در مجالس روضه خوانی شرکت می‎کرد و برای مصایب اهل بیت شدیداً اشک می‎ریخت.»[۱]
«علامه در ماه رمضان روزة خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ افطار می‎کرد، ضریح مقدس را می‎بوسید سپس به خانه می‎رفت این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفتة ایشان نموده است.»[۲]
«فعالیتهای شبانه روزی علمی، او را از توسل در عرض ادب به پیشگاه مقام رسالت و ولایت باز نمی‎داشت. ایشان موفقیت خویش را مرهون همین توسلات می‎دانست. و آن چنان به سخنان معصومین احترام می‎گذاشت که حتی در برابر روایات مرسل و ضعیف السند هم به احتمال این که از بیت عصمت صادر شده است، رفتار احتیاط آمیزی داشت. و بر عکس کوچک‎ترین سوء ادب و کژ اندیشی را نسبت به این دودمان پاک و مکتب پر افتخار تشیع قابل چشم پوشی نمی‎دانست…»[۳]
«آن گاه که نام یکی از معصومین ـ علیهم السلام ـ برده می‎شد اظهار تواضع و ادب در سیمای ایشان مشهود می‎شد و نسبت به امام زمان ـ علیه السلام ـ تجلیل خاصی داشته مقام و منزلت آنها و حضرت رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و حضرت صدیقه کبری ـ علیها السلام ـ را فوق تصور می‎دانستند. یک نحو خضوع و خشوع واقعی نسبت به آنها داشته و مقام و منزلت آنان را ملکوتی می‎دانستند».[۴]
ب. شرح صدر علامه
یکی از شاگردان ایشان که مدت سی سال با استاد مأنوس بوده، پیرامون خصوصیات اخلاقی آن عالم فرزانه چنین نوشته است:
«علامه انسانی وارسته، مهذب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم… به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچکترین سخن تندی یا توهین آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‎گفت و هیچ گاه داد و فریاد نمی‎کرد، خیلی زود با افراد انس می‎گرفت و صمیمی می‎شد. با هر کس حتی کوچکترین فرد طلاب چنان انس می‎گرفت که گویا از دوستان صمیمی اوست… گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‎گرفت می‎فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم، ما این جا گرد آمده‎ایم تا با تعاون و هم فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم» استاد بزرگوار بسیار مؤدب بود به سخنان دیگران خوب گوش می‎داد، سخن کسی را قطع نمی‎کرد و اگر سخن حقی را می‎شنید تصدیق می‎کرد، از مباحثات جدلی گریزان بود ولی به سؤالها، بدون خودنمایی پاسخ می‎داد.»[۵]
یکی از شخصیتهای مارکسیست با علامه به بحث و گفتگو نشسته بود و سرانجام موحد و مسلمان گردید هنگامی که یکی از دوستان او پیرامون مناظره و گفتگوی دوست خود با علامه پرسش کرد، وی شخصیت علامه را این گونه باز گو می‎کند:
«آقای طباطبایی مرا موحد کرد. هشت ساعت ما با هم بحث کردیم. یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحد کرد او حرف توهین آمیز هر کافری را می‎شنید و نمی‎رنجید و پرخاش نمی‎کرد.»[۶]
ج. آینة اخلاص
استاد جعفر سبحانی روحیات علامه را چنین توصیف می‎کند:
«ما با این که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم یاد آور شود یا سخن را سؤال نشده از پیش خود مطرح کند.»[۷]
هنگامی که یکی از علمای حوزة علمیه قم از تفسیر عظیم المیزان در حضور ایشان تعریف می‎کند، علامه با نیم نگاهی به او می‎فرماید:
«تعریف نکن که خوشم می‎آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود».[۸]
و آن گاه که یکی از اساتید اندیشمند حوزه رسالة امامت خود را برای نظریابی خدمت علامه می‎دهد، ایشان پس از مطالعه می‎فرماید:
«چرا دعای شخصی کردید؟ (بارالها توفیق فهم ایات الهی را به این جانب مرحمت بفرما) چرا در کنار سفرة الهی دیگران را شرکت ندادی… تا آن جایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم.»[۹]
د. تعبد و بندگی
استاد فرزانه، مرحوم علامه از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر گذارده و خود را مقید به ترک اولی کرده بود و همیشه ذکر الهی بر لب داشت و هیچ گاه از توجه به پروردگار غافل نمی‎شد.
«اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود، گویا اخلاقش «قرآن» بود. هر آیه‎ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‎داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‎یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کمتر اتفاق می‎افتاد. نام کسی را به بدی نمی‎برد. بد کسی را نمی‎خواست وسعی می‎کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»[۱۰]
طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود. بسیاری از شبها را تا صبح به عبادت و بیتوته می‎پرداخت. در ماه مبارک رمضان فاصلة بین غروب آفتاب تا سحر را به تهجد ذکر مشغول بود.
هـ . اخلاق علامه در منزل
دختر استاد چگونگی برخورد پدر خود را با اطرافیان این گونه بیان می‎کند:
«اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‎شد و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدیم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقید به نماز اول وقت، بیداری شبهای ماه رمضان، قرائت قران با صدای بلند و منظم در کارها بودند. دست رد به سینة کسی نمی‎زدند و این به سبب عاطفة شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود.
… بسیار کم حرف بودند، پر حرفی را موجب کمی حافظه می‎دانستند. بسیار ساده صحبت می‎کردند به طوری که گاهی آدم گمان می‎کرد این یک فردی عادی و عامی است… می‎گفتند شخصیت را باید خدا بدهد با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‎کند… آرام و صبور با مسائل برخورد می‎کردند. با این که وقت زیادی نداشتند ولی طوری برنامه ریزی می‎کردند که روزی یک ساعت بعد از ظهرها در کنار اعضای خانواده باشند… رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود همیشه طوری رفتار می‎کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم… آن دو واقعاً مانند دو دوست با هم بودند. در خانه اصلاً‌ مایل نبودند کارهای شخصی‎شان را کس دیگری انجام دهد… ایشان برای بچه‎ها مخصوصاً دخترها ارزش بسیاری قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه‎های ارزنده‎ای می‎دانستند. همیشه بچه‎ها را به راستگویی و آرامش دعوت می‎کردند. دوست داشتند آوای صوت قرآن در گوش بچه‎ها باشد. برای همین منظور قرآن را بلند می‎خواندند و به مؤدب بودن بچه اهمیت می‎دادند و رفتار پدر و مادر را به بچه‎ها مؤثر می‎دانستند. دربارة مادرم می‎فرمود: این زن بود که مرا به این جا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‎ام نصفش مال این خانم است».[۱۱]
و. شناخت مقتضیات زمان و مکان
«توجه به جهان اطراف» و بررسی «وضعیت حال و آینده» از نشانه‎های بارز استاد والا مقام، مرحوم علامه طباطبایی است ایشان در سالهای دهة ۲۰ و ۳۰ نقش حساس در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهات دشمنان، سلاح قلم به دست گرفته و کاری کارستان می‎کرد. فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‎مقدار جلوه داد و حساسیتهای زمان را به کار گرفت. هدایت فوج فوج جوانان کار کم نظیری بود که «علامه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهدة آن بر آمد. پس از رحلت‌ آیة الله العظمی بروجردی (ره) «حکومت اسلامی» موضوع درس وی گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آنها توانایی حکومت اسلامی را در ادارة جامعه و قدرت ولایت فقیه را اثبات کرد.[۱۲]
ز. همراه با امام (ره)، همگام با انقلاب
از دیر زمان ارادت و علاقة وافری بین علامه و حضرت امام خمینی ـ رضوان الله علیهما ـ به چشم می‎خورده است. چون هر دو از هوا و هوس به دور بودند نسبت به یکدیگر احترام می‎گذاشتند[۱۳] «رابطة دوستانة آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. نسبت به انقلاب نظر مساعد داشت و از مسائل سیاسی با اطلاع بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود.
یک بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد… و در پایان از اصرار زیاد ـ رئیس دانشکده الهیات آن زمان ـ گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکتری نیستم.»[۱۴]
ح. جلوه‎های هنری و ادبی علامه
خط نستعلیق و شکستة علامه از بهترین و شیواترین انواع خط بود. گاهی استاد از روزهایی که با برادرش در تبریز در دامنة کوههای اطراف از صبح تا به غروب به نوشتن خط مشغول بودند، یاد می‎کرد. خط‎هایی که تعجب ایشان را بر می‎انگیخت و یا سخن از زمانی می‎کردند که علاقة بسیاری به نقاشی داشتند و تمام پول و وقت خود را صرف خرید کاغذ و نقاشی بر آنها می‎نمودند.
نویسنده: احمد لقمانی
[۱] . همان، از آیت الله ابراهیم امینی، ص ۱۳۱ و ۱۳۲٫
[۲] . مجله پیام انقلاب، ۱۹/۸/۱۳۶۳، از استاد شهید آیة الله مرتضی مطهری.
[۳] . یادنامه علامه طباطبایی، از استاد محمد تقی مصباح یزدی، ص ۱۳۷٫
[۴] . مهر تابان، ص ۵۶٫
[۵] . یاد نامه علامه طباطبایی، از آیت الله ابراهیم امینی، ص ۱۲۲ـ۱۲۴ و ۱۲۸٫
[۶] . یادها و یادگارها، آیة الله جوادی آملی، ص ۵۸ و ۵۹٫
[۷] . همان، ص ۵۹٫
[۸] . روزنامه جمهوری اسلامی، ۲۳/۷/۱۳۶۴٫
[۹] . یادها و یادگارها، ص ۸۳ـ۸۴٫
[۱۰] . همان، از آیة الله جوادی آملی، ص ۶۱٫
[۱۱] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص ۴۰ـ۵۱٫
[۱۲] . روزنامه جمهوری اسلامی، ۱۶/۲/۱۳۶۹، از حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی؛ یادها و یادگارها، از آیة الله جوادی آملی، ص ۷۳٫
[۱۳] . یادها و یادگارها، از آیة الله امینی، ص ۸۹٫
[۱۴] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص ۵۲ و ۵۳٫ منبع:www.andisheqom.com

دستغیب، سید عبدالحسین
نام های دیگر: آیة الله دستغیب، سید عبدالحسین دستغیب شیرازی،
موطن: شیراز
تاریخ وفات: ۱۳۶۰شمسی
لاله محراب
محمد جواد نورمحمدی
تولد
در عاشورای ۱۳۳۲ ق . در شیراز کودکی به دنیا آمد که چون آن ایام ، روزهای پرسوز شهادت سالار شهیدان ، امام حسین علیه السلام بود نامش را ((عبدالحسین )) نهادند.
خاندان عبدالحسین از سادات حسنی و حسینی به شمار می رفتند که از حدود چهار قرن پیش در شیراز به ((دستغیب )) معروف شده بودند. سیادت نشان افتخار این خانواده بود و حلقه های نورانی پیوند او را (باسی و دو واسطه ) به حضرت ((زید شهید)) فرزند امام سجاد علیه السلام می رساند.(۹۲۸)
از این خاندان در طول تاریخ عالمان بزرگ برخاسته اند از جمله امیر فضل الله بن محب جالله حسینی (متوفای ۱۰۴۳)، سید حکیم دستغیب (متوفای ۱۰۷۷)، میرزا ابوالحسن دستغیب (متوفای بعد از ۱۳۰۰ ق .) میرزا هدایت الله (متوفی ۱۳۲۰ ق .) میرزاابومحمد دستغیب و آقا سید محمد تقی پدر سید عبدالحسین .(۹۲۹)
تحصیل
سید عبدالحسین درس را از مکتب خانه شروع کرد و با فراگیری قرآن و نصاب و خواندن چند کتاب منظوم منشور فارسی دوره مکتب را پشت سر گذاشت . پس از آن شروع به تحصیل علوم اسلامی نمود و درسهای ابتدایی حوزه علمیه را نزد پدر خواند و از محبت های پدرانه و استادانه اش بهره برد. در سال ۱۳۴۲ ق . در حالی که یازده ساله بود پدر را از دست داد و در نوجوانی روح لطیفش سخت آزرده و از نعمت پدر محروم گشت .
پس از فوت پدر تحصیلات را در مدرسه خان شیراز ادامه داد و از نورانیت و روحانیت مدرسه نیز بهره مند بود. این مدرسه در مدت حیات خود انسانهای پاک و والاتباری را در خود جای داده بود و آنان با دعاها و خلوص ‍ و معرفت خود فضای آن را عطرآگین کرده بودند. صدرالمتالهین شیرازی و بسیاری از عالمان بزرگ در این مدرسه درس خوانده بودند.
او در حوزه شیراز مدتها به تحصیل پرداخت و نزد اساتیدی همچون شیخ اسماعیل ، ملااحمد دارابی ، و آیة الله ملاعلی اکبر ارسنجانی دوره مقدماتی و سطح را به پایان رساند پایان یافتن دروس سطح حوزه او همزمان با غائله کشف حجاب رضاخانی بود و دستغیب جوان در همان سنین (حدود ۲۵ سالگی ) به مبارزه با این تهاجم بزرگ پرداخت . اما ماءموران او را زیر فشار قرار دادند و او نیز در سال ۱۳۱۴ ش . مجبور به حرکت به سوی نجف شد.(۹۳۰)در نجف اشرف تحصیلات خود را ادامه داد و با تلاش پیگیر در طول هفت سال به مقام شامخ اجتهاد نایل آمد.
ادامه مطلب »

نام های دیگر: مصطفی خمینی،
موطن: قم
نام پدر : سید روح الله
تاریخ وفات: ۱۳۵۶شمسی
شهید از تبار خمینی
سید حسین زینالی تیلی
تولد :در سال ۱۳۰۹ ش . در شهر مقدس و مذهبی قم در خانه پاک و بی آلایش ‍ دانشمند و مجتهدی بزرگ از فضلای حوزه علمیه ، فرزندی چشم به جهان گشود که بعدها منشاء تحولات عظیمی در تاریخ ایران شد.
این نوزاد را به مناسب نام جد شهیدش ((سید مصطفی ))((مصطفی )) نام نهادند.
او در دامن پدری بزرگواری و مادری پاک سرشت و در محیطی پر از معنویت و صفا و صمیمیت رشد کرد و دوران کودکی را با پایان رساند.(۶۹۵)
تحصیلات
هفت سال از سن این مولود مبارک گذشت ، و در این مدت شخصیت کودکی او رقم زده شد.
در سال ۱۳۱۶ ش . قدم به مدرسه گذاشت و برای تکمیل شخصیت خدادادی و فطری خود و نوشیدن جرعه های علم و دانش راهی مدرسه گردید، دوران ابتدایی را در مدرسه های ((باقریه )) و ((سنایی )) قم در سال ۱۳۲۳ – ۱۳۲۴ به پایان رساند.
علاقه فراوان وی به اسلام و روحانیت و راهنمایی های پدر بزرگوار و دوستان دل سوزش موجب گردید که بعد از اتمام دوران ابتدایی در سال ۱۳۲۴ به صف طلاب حوزه پیوسته و در ردیف سربازان امام زمان علیه السلام قرار گیرد. او در راه فراگیری علوم اهل بیت علیه السلام تلاشی بی وقفه و فوق العاده داشت و خود را به طور کامل جهت کسب دانش و علم وقف کرده بود، از این رو در اندک زمانی به رشد فرهنگی و علم بالایی دست یافت ، و در کمتر از شش سال دروس سطح حوزه را به پایان رسانید.ایشان در این دوره از اساتیدی مثل آیات بزرگوار شیخ مرتضی حائری ، شهید صدوقی ، سلطانی و شیخ عبدالجواد اصفهانی بهره جست .(۶۹۶)
آیة الله ابطحی کاشانی از یاران شهید، درباره علاقه و هوش سرشار ایشان به درس می گوید: ((گاهی به حجره ما می آمد و گاهی من به منزل ایشان می رفتم و با هم به درس می رفتیم (درس آقای سلطانی ، درس آقای شیخ عبدالجواد اصفهانی ) و از آن پس نیز با هم با درس خارج می رفتیم (درس ‍ امام ، درس آقای بروجردی ، درس آقای داماد) و خارج از درسها هم ، با هم مباحثه ای داشتیم (تقریرات آقای نائینی ، رساله های شیخ انصاری در آخر مکاسب و…)خصوصیتی که در شهید حاج آقا مصطفی سراغ داشتم ، این بود که از همان اول حالت تعبد نسبت به مطالب علمی نداشت ؛ یعنی مثلا اگر شیخ انصاری یا هر بزرگواری مطلبی را گفته است سربسته نمی پذیرفت ، بلکه مانند امام در مقام تجزیه و تحلیل بر می آید و می تواند گفت از همان اوایل روح اجتهاد داشت و همین هم باعث ترقی او شد)).(۶۹۷)
اساتید
ایشان بعد از شش سال تحصیل در ۲۲ سالگی حدود سال ۱۳۳۰ ش به دوره تخصصی (خارج حوزه ) خارج اصول و فقه وارد شده و در فقه و اصول از اساتیدی بهره برد که عبارتند از آیات عظام :
۱٫ آیة الله العظمی حجت
۲٫ آیة الله العظمی بروجردی
۳٫ آیة الله العظمی محقق داماد
۴٫ آیة الله العظمی امام خمینی (پدر گرامیشان )
۵٫ آیة الله العظمی شاهرودی
۶٫ آیة الله العظمی خویی
۷٫ آیة الله العظمی محمد باقر زنجانی
۸٫ آیة الله العظمی سید محسن حکیم(۶۹۸)
شهید حاج آقا مصطفی علاوه بر اجتهاد در فقه و اصول ، در علوم معقول و منقول نیز دارای تبحر بوده است و دانش حکمت و فلسفه را از اساتید فن و حضرات آیات :
۱٫ آیة الله فکور یزدی
۲٫ آیة الله والد محقق
۳٫ آیة الله علامه طباطبایی
۴٫ آیة الله سیدابوالحسن رفیعی قزوینی
فراگرفته و به سن ۳۰ سالگی نرسیده بود که جامع معقول و منقول شد.(۶۹۹)
استعداد و نبوغ
در مورد استعداد ایشان حضرت آیة الله العظمی خامنه ای ، رهبر معظم انقلاب اسلامی می فرماید:
((در درس امام جزء بهترین شاگردان بود، اگر نگوییم بهترین شاگرد. و در عین حال خود او یک مدرس معروف بود، فلسفه و فقه درس ‍ می داد…))(۷۰۰)
شهید حاج آقا مصطفی از جمله کسانی بود که برای فهم و درک مطلب از هیچگونه سؤ ال کردن و مباحثه با استاد ابایی نداشت ، آیة الله ختم یزدی از یاران شهید می گوید:
((یکی از خصوصیاتش این بود که در هر جلسه ای شرکت می کرد از مسائل علمی سخن می گفت و مجلس را ره یک مجلس علمی مبدل می ساخت و دنبال هر مطلبی را که می گرفت خیلی بحث می کرد… خارج فقه را که امام در نجف اشرف شروع کردند و مدت پانزده سال طول کشید (از بیع تا خلل در نمار) شهید حاج آقا مصطفی بیشترین اشکال را می گرفتند…))(۷۰۱)
و بالاخره خود شهید می گوید:((… من در عمرم فقط چند سالی تقلید کردم و خیلی زود از تقلید کردن بی نیاز شدم .))(۷۰۲)
تاءلیفات
شهید مصطفی خمینی علاوه بر تدریس علوم اسلامی دارای آثار و تاءلیفات زیادی نیز می باشد که آثار قلمی او نشانگر عظمت علمی و فکری آن مرحوم است و هر شخصیت علمی سیاسی را از نوشته هایش می توان شناخت و برای همین منظور اگر کسی بخواند مرحوم مصطفی را از نزدیک شناخته و ابعاد علمی ایشان را درک کند می تواند با مراجعه به آثار ایشان به این مقصود نایل آید. در این خصوص مرحوم حاج سید احمد خمینی برادر بزرگوار آن شهید می گوید:((اجازه بفرمایید در این مورد مقدمه ای عرض کنم و آن این است که معمولا افراد در بازدهی علمی و اجتهادی و یا تخصصی خودشان نیازمند به طی مراحل هستند که بعد از آن مراحل می توانند تز و یا اجتهاد خود را در معرض بهره برداری دیگران قرار دهند، که متاءسفانه ایشان پس از از اتمام مراحل لازم و در آغاز تقریر و بیان نظریات علمی و اجتهادی خود به شهادت می رسد و در عین حال کتابهایی از ایشان باقی مانده است …)
تاءلیفات زنده یاد حاج آقا مصطفی (ره )
۱٫ القواعد الحکمیه (حاشیه بر اسفار)
۲٫ کتاب البیع (دوره کامل مباحث استدلالی بیع در سه جلد)
۳٫ مکاسبه محرمه (در دو جلد)
۴٫ مبحث اجاره
۵٫ مستند تحریرالوسیله
۶٫ تعلیقه ای بر عروة الوثقی
۷٫ تفسیرالقرآن الکریم (در چهار جلد که ناتمام می باشد)
۸٫ تحریرات فی الاصول (از اول اصول تا استصحاب تعلیقی )
۹٫ شرح زندگانی ائمه معصومین علیه السلام (تا زندگانی امام حسین علیه السلام )
۱۰٫ کتاب الاصول
۱۱٫ القواعد الرجالیه
۱۲٫ کتابی در مبحث نکاح
۱۳٫ حاشیه بر شرح هدایه ، ملاصدرا
۱۴٫ حاشیه بر مبداء و معاد ملاصدرا
۱۵٫ حواشی بر وسیله النجاة آقا سید ابوالحسن اصفهانی
۱۶٫ تطبیق هیئت جدید بر هیئت نجوم اسلامی
۱۷٫ حاشیه بر خاتمه مستدرک .(۷۰۳)
لازم به ذکر است که در مجله حوزه شماره ۸۲ – ۸۱، تعداد ۴۰ عنوان از آثار ایشان را آورده ، است .
سیر و سلوک
حاج آقا مصطفی در کنار علم و دانش و فقاهت ، مبارزه و جهاد را نیز در همان مکتب آموخت و پا به پای امام امت (ره ) در صحنه های سیاسی و مبارزاتی قدم نهاد، چرا که جهاد و شهادت را از سرور خود امام حسین علیه السلام آموخته بود.
او در فتوای فقهی خود از آیه ((ولن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا)) تنها حرمت ازدواج با کافران را نمی فهمید بلکه تمامی سلطه های شوم از خدا بی خبران را بر مسلمین حرام می دانست .
بیشتر از هر جهادی او مبارزه با شیطان درونی را لازم می دید و کسب تقوا و پرهیز از تبعیت هوای نفس را بزرگترین جهاد و بنا به فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله ((جهاداکبر)) می دانست و در این راه به حد اعلای مبارزه رسید و خود را به گروه سالکان الی الله و اولیای پاک الهی رساند.
حجة السلام و المسلمین رحیمیان یکی از یارانش می گوید:
((یکی از خصوصیات حاج آقا مصطفی این بود که ایشان مقید به پیاده روی از نجف به کربلا در تمام زیارتهای مخصوصه امام حسین علیه السلام بود در سال معمولا چند مناسبت بود (۱۵ شعبان ، عرفه ، اربعین ، اول و نیمه رجب ) که مردم از نجف به کربلا پیاده می رفتند و ایشان هر سال در چند مناسبت پیاده به کربلا می رفتند. گاهی می شد که کف پای ایشان تاولهایی می زد که خونابه از آن راه می افتاد و کاملا مجروح می شد ولی باز هم به راه رفتن ادامه می داد.))(۷۰۴)
آقا مصطفی موقعی که به زیارت می رفت در بین راه مثل سایر زوار – بدون اینکه خود را آقازاده و صاحب علم و شهرت بداند – به صورت طبیعی اعمال و کارهایش را انجام می داد. و علاوه بر زیارت امیرالمؤ منین علیه السلام و سید الشهداء علیه السلام به زیارت دوره مسجد سهله و مسجد کوفه می رفت و هر هفته طبق عادت طلاب نجف شب های چهارشنبه به مسجد سهله ، محلی که بسیاری از افراد در آنجا به خدمت امام زمان علیه السلام رسیده اند رفته و در آن محل بیتوته می کرد.آری او که رسیدن به قرب الهی را در توسل به اهل بیت علیه السلام دیده بود نگاهی به جراحت پا و یا خستگی راه و یا اینکه خود کارهایش را انجام می دهد، و یا اینکه دیگران به او اعتناء داشته باشند یا نه ، نمی کرد و برای زیارت امام حسین علیه السلام و حضرت امیر علیه السلام همه مشکلات را به جان خریده و گاهی قریب صد کیلومتر فاصله نجف و کربلا را پیاده می پیمود.
شهید در سیر و سلوک به مقامی رسیده بود که در دستورالعملی اخلاقی می گوید:((بدان ای برادرم ، دوست عزیز و بزرگوارم ، پس از فهم آنچه در این سطور آمد و بعد از آن که به علوم عادی آگاه گردیدی و رسوم ظاهری را بر پا داشتی ، باید تلاش بی امان را برای رسیدن به برترین مقصد، والاترین هدف ، شیرین ترین مسلک و دلپذیرترین شیوه پیشه کنی و آن ((جان جهان شدن )) است .رسیدن به این مقام والا و بلند، جز با دور کردن پستیها، تیرگیها و حجابهای مادی و مدت و جلب صفات کمال و برتر، از راه عمل به دستور شرع انور و حرکت بر مقتضای ایمان و کوشش در اجرای فرامین الهی و احکام عملی ، بدنی و قبلی نشاید.
… شگفتا! آیا وجدانت اجازه می دهد، با توان و قدرتی که او ارزانی داشته ، برخوان گسترده اش او را، نافرمانی و سرکشی کنی ؟ آیا می پسندی توان ، اراده و حکمت او را در آنچه ناروا شمرده به کارگیری و بی حرمتی روا داری ؟ پناه می بریم به خدای دانای شنوا از شیطان رانده شده از درگاه خدا…. جهاد اکبر را پیشه کن ، تا الگویی حق نما گردی و مشمول پاداش شهیدان ، که در سخنان معصومین آمده است :..بارالها! طعم عفو، شیرینی آمرزش و رحمت خود را بر ما بچشان ، تا از سیاهیهای ذلت بیرون بیاییم و لباس کفر و نفاق را از تن بدریم . به تو شکوه می بریم که تو ملجا هر شکایتی .))(۷۰۵)
شهید مصطفی در نگاه بزرگان
شخصیت علمی و سیاسی و عرفانی و عبادی شهید بر همگان روشن است و ما بخاطر تبرک و تیمن کلام عده ای از بزرگان را زینت بخش صفحات می گردانیم :
امام خمینی :
((من امید داشتم که این مرحوم (حاج آقا مصطفی ) شخص خدمتگذار و سودمند برای اسلام و مسلمین باشد ولی ((لا راد لقضائه و ان الله لغنی عن العالمین )).(۷۰۶)
آیة الله العظمی بهاء الدینی (ره ):
… ابن الامام ، بل هو الامام ، بل له اب مثل الامام ، شدید الحب بالامام ، لا لاجل الابوة ، و الامام شدید الحب لا لاجل ابنوة ، بل لجهات اخر لامجال لذکرها.
آیة الله حاج آقا مصطفی خمینی : دانشهای عقلی و نقلی ، سیاست اسلامی و دینی را در جوانی یاد گرفته ، و به جایی رسیده بود، که از نخبگان زمان ما، بلکه عصرها و زمانها بود. درست گفتار و نیک سیرت بود، با کمال زیرکی و هوشیاری به نفوس ، آگاهی داشت ، در انقلاب اسلامی و حوادث آن نقش ‍ بسیار ارزنده ای داشت … فرزند امام بود، بلکه خود، امامی بود، بلکه پدری مثل امام داشت …))
مقام معظم رهبری حضرت آیة الله العظمی خامنه ای :
((مرحوم سید مصطفی خمینی (ره ) یکی از شخصیت های بالقوه و بالفعل اسلام بود. روزی که ایشان شهید شدند، در حدود سنین ۴۸ – ۴۷ سالگی بودند و در آن سن جزء ممتازین کسانی بود، که در حوزه های علمیه قم ، نجف ، مشهد، و… وجود داشت ، بنده ایشان را به عنوان یک چهره برجسته حوزه علمیه قم از سالهای قبل می شناختم .))
ادامه مطلب »

سید بحرالعلوم متوفای ۱۲۱۲ق.
جلوه نور
محمد مهدی ، فرزند سید مرتضی طباطبایی بروجردی ، از نوادگان امام حسن مجتبی علیه السلام در یک خانواده روحانی وپرهیزگار، در شب جمعه از ماه شوال ۱۱۵ ق ./ ۱۱۱۳ ش . در شهر کربلای معلی پا به عرصههستی نهاد. ([۱])شبی که سید به دنیا آمد پدر وی در عالم خواب دیدکه امام رضا علیه السلام دستور دادند((محمد بن اسماعیلبن بزیع()(از اصحاب امام کاظم و امام رضا و امام جوادعلیه السلام( شمعی برفراز بام سید مرتضی (منظور خود اوست( بر افروزد. وقتی محمدبن اسماعیل آن شمع را روشن کرد نوری از آن شمع به آسمان بالا رفت که نهایت نداشت. ([۲])پدر از آن رویای راستین بیدار می شود و همزمانخبر مولود تازه رسیده را به او می دهند.
در محضر اساتید
او از دوران کودکی در دامن پر مهر و محبت مادر پاکدامنش و در پرتوتوجهات پدر بزرگوارش سید مرتضی (متوفای ۱۲۰۴ ق( به آداب و اخلاق اسلامی خو گرفت ورفته رفته رشد یافت . پس از گذراندن دوره های علوم مقدماتی و سطح (فقه و اصول(، درآغاز بلوغ به درس خارج که از سوی پدرش تدریس می شد راه یافت و پس از پنج سال درس وبحث فشرده به مقام بلند اجتهاد نایل آمد.([۳])
سید محمد مهدی همچنین در محضر اساتید بنام حوزه کربلا و نجف اشرف شرکت جست ، فرهیختگان بنامی چون، محمد باقر وحید بهبهانی (۱۱۱۸ – ۱۲۰۸ ق(، شیخ یوسف بحرانی (۱۱۰۷ – ۱۱۸۶ ق(،محمد تقی دورقی نجفی (متوفی ۱۱۸۶ ق( و مهدی فتونی نباطی عاملی (متوفی ۱۱۸۳ ق(. ([۴])
او حکمت و فلسفه را نزد آقا میرزا ابوالقاسممدرس فرا گرفت و آن حکیم وارسته نیز در نزد وی درس اصول و فقه را آموخت.([۵])
وحید بهبهانی در اواخر عمر خویش مردم را درمسائل و فتواهای احتیاطی به سوی سید محمد مهدی راهنمایی می کرد.([۶])و او را مجتهدی جامع الشرایط می دانست.
سیددر سال ۱۱۸۶ ق . به قصد زیارت مرقد مطهر امام رضا علیه السلام و دیدار با علمایبزرگ ایران وارد مشهد مقدس شد و در مدت اقامتش شش ‍ یا هفت ساله([۷])خود در آن شهر، علاوه بر دیدارهای علمی با مردمو مباحثات با علما، در درس استاد میرزا مهدی اصفهانی خراسانی (۱۱۵۳ – ۱۲۱۸ ق( شرکتکرد و فلسفه ، عقاید و کلام را از آن مرد بزرگ آموخت و بر اندوخته علمی خویشافزود.
لقب((بحرالعلوم()از زبان این استاد برای اولین با به سید محمد مهدیطباطبایی گفته شد. استاد که از هوش و استعداد او شگفت زده شده بود در حین درس خطاببه شاگرد خود می گوید:((اخا انت بحرالعلوم()یعنی تو دریای علم هستی از آن لحظه سید به این لقب معروفشد.([۸])
سفرحجاز
سید بحرالعلوم دراواخر سال ۱۱۹۳ ق راهی حجاز شد. استقبال شایان مردم و شخصیتهای محافل علمی از اوموجب شد که به مدت دو سال در کنار خانه خدا اقامت ورزد و به درس و بحثبپردازد.
تسلط او به فقه اهل سنت و حسن معاشرت و سخاوتش او را چنان در میانساکنان آن دیار بخصوص اهل علم ، محبوب ساخت که هر روزه شماری از مردم و دانشمندانبه دیدنش می رفتند و از وی کسب فیض می نمودند. شگفت آنکه پیروان هر کدام از مذاهبچنین می پنداشتند که بحرالعلوم پای بند به مذهب ایشان است . او تمام این مدت را باتقلید گذرانید و جلسه درس او در علم کلام طبق مذاهب چهارگانه دایر بود و در اواخرتوقف در مکه ، مذهب خود را اعلان فرمود. وقتی خبر اظهار مذهب او به گوش ‍ پیروانمذاهب دیگر رسید از اطراف به دور او ریخته ، با وی به مناقشه پرداختند و او با دانشانبوه خود بر تمامی آنها برتری پیدا کرد و همه آنها را با دلیلهای قوی و منطقی بهسوی حقیقت اسلام مجذوب ساخت. ([۹])
تعیین و تثبیت جایگاه اعمال حج و مرکزیت دادن به مواقیت احرام به طوری که از نظر شرعی صحیح واقعشود و همچنین اصلاح مواقف حج ، یکی از گامهای ارزشمند سید بحرالعلوم بود. زیرا اینمکانهای مقدس قبل از او چندان مشخص نبود.علاوه بر اینها، سنگهای فرش شده در حرمرا که حجاج بر آن اقامه نماز می کردند تعویض نمود و سنگهای معدنی را خارج کرد وسنگهایی را که از نظر شیعه سجده بر آنها صحیح است جایگزین نمود. از آثار معنوی حضوراین مرد بزرگ در حجاز شیعه شدن امام جمعه مکه در هشتاد سالگی است. ([۱۰])
یادی از شاگردان این عالم با ورع شاگردانی بزرگ و نامی تربیت کرد که هر یک منشا خدماتفراوان به عالم اسلام شدند. در اینجا به نام چند تن از آنها اشاره می کنیم:
ادامه مطلب »

http://tebyan-mobaleghin.ir/?cat=122




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی (ره) , علامه طباطبایی , حکیم , حکمت ,


نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد 1394 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 494 |


 


در گفت‌و‌گو با حجة‌الاسلام و‌المسلمين مرتضي جوادي‌آملي تبيين شد

صدرالمتألهين در حکمت خود از مباني عقلي و وحياني استفاده کرده که هيچ منافاتي با تفکر فلسفي ندارد، زيرا انديشه ملاصدرا به او اين فرصت را داده است که بتواند از مايه‌هاي عرفاني و ديني به‌خوبي استفاده کند.
http://www.ofoghhawzah.com/news/hawzahqom_11286/342142/+%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87+%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87+%D8%A8%D8%A7+%D8%AF%D9%8A%D9%86+%D8%AF%D8%B1+%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%8A%D8%B4%D9%87+%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%AA%D8%A3%D9%84%D9%87%D9%8A%D9%86%D8%B1%D9%87
 



درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : رابطه فلسفه با دين در انديشه صدرالمتألهين(ره) , فلسفه , حکمت , حکیم ,


نوشته شده در شنبه 29 آذر 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 55 |

عوامل شکوفایی عقل در قرآن و روایات

 

گذری بر؛عوامل شکوفایی عقل در قرآن و روایات

 

دیباچه

 

خرد و اندیشه در انسان؛ همسان خورشید در عالم وجود، سر منشأ حیات ویژه آدمی و هدایت اوست؛ گوهری بی­بدیل و گران­سنگ که در ژرفای اقیانوس بی­کران انسانیت به امانت نهاده شده و موجب بی­ همتایی و سرآمدی او بر دیگر موجودات عالم گشته و لقب خلیفةالله را در نوع آدمی جاودانه ساخته است. عقل از دیدگاه قرآن و روایات نور روشن و روشنی بخشی است که خداوند متعال آن را به جان آدمیان افاضه کرده، و حجتی الهی است که ذات آن معصوم([1]) و نسبت خطا به آن ممتنع و قوام حجت هر حجتی به اوست، همچنان­که ملاک تکلیف و ثواب و عقاب نیز به آن است. ایمان به خدا و آن­چه بر آن مترتب است؛ چون تصدیق پیامبران و اعتقاد به آن­ها به واسطه­ ی عقل بر انسان­ها واجب می­گردد. حق از باطل، خیر از شر و هدایت از گمراهی با عقل تشخیص داده می­شود، خوبی و بدی، پستی و برتری، واجب و حرام بدیهی و ذاتی، اخلاق خوب و شرافتمندانه به وسیله­ ی عقل شناخته می­شود.([2])

 

بررسی معانی عقل؛

 

شایسته است به اختصار معانی لغوی عقل را بررسی کنیم:

 

عقل در لغت معانی گوناگونی دارد از جمله؛ منع ، بستن و نگه­داشتن، و بعضی ریشه­دی عقل را حبس و نگه­داشتن دانسته و بدان جهت عقل نامیده­اند که آدمی را از گفتار و عمل ناپسند نگه داشته و او را مقید می­کند.([3])

 

معنای دیگر آن را نقیض و مقابل جهل([4]) گفته­ اند، از این­رو عقل را به معنای علم دانسته­اند. البته گاه عقل را سرچشمه ­ی دانستن می­دانند که به وسیله­ ی آن علوم ضروریه و نظریه به دست می­آید.([5]) قوه تمیز و تشخیص؛ معنای دیگری است که برای عقل ذکر شده است. نویسنده­ی کتاب "التحقیق" ریشه­ ی اصلی ماده "عقل" را تشخیص صلاح و فساد در زندگی مادی و نگه­داری و حفظ نفس پس از آن می­داند و می­گوید:

 

از لوازم این معنا امساک و خودداری، تدبر، نیک فهمی، ادراک، باز داشتن، شناخت آن­چه که شخص تحت برنامه­ی عدل و حق در زندگی بدان محتاج است؛ بازماندن و نگه­داری خویش از هوا و تمایلات. در نهایت نیز نتیجه می­گیرد که؛ عقل قوه ­ای است که به وسیله­ ی آن خیر و صلاح مادی و معنوی تشخیص داده می­شود، آن­گاه موجب نگه­داری نفس از خلاف و تمایل به آن می­گردد.([6])

 

کلام بعضی از لغوی­ها نیز این مطلب را تأیید می­کند.([7])

 

"عاقل" به رهبری "عقل" خود می­تواند دریابد که خداوند نگه­دار او بوده و عقل را زینت و سبب هدایتش قرار داده، او عقل را تنها راهنما و کافی برای هدایت نمی­بیند، بلکه باید برای دانستن احکام الهی راه دیگری را نیز به دست آورد. همچنین عقل مراتب گوناگونی از جهت شدت و ضعف دارد، گرچه با پیروی و فرمان­برداری از دستورات عقل و خداوند سبحان، عقل­ها تقویت می­شود، و لازم است عوامل شکوفایی این نور مجرد الهی را دقیق­تر شناسایی کرد تا در پرتو آن بر کمال عقل افزوده شود.

 

مهم­ترین عوامل شکوفایی عقل عبارت­اند از:

 

1. علم آموزی؛ دانش نقش سازنده­ای در همه­ی عرصه­های زندگی فردی و اجتماعی دارد. قرآن شریف با ذکر مثل­هایی نقش علم را نمایان می­سازد؛ )وتلک الأمثال نضربها للناس وما یعقلها إلاّالعالمون(([8])؛ و این مثل­ها را برای مردم می­زنیم [ولی] و جز دانشوران آن­ها را در نیابند. علامه طباطبایی1 در این­باره می­فرماید: هرچند آن­ها را همه­ی مردم می­شنوند، ولکن حقیقت معانی آن و مغز مقاصدشان را تنها اهل دانش درک می­کنند؛ آن کسانی که حقایق امور را می­فهمند و بر ظواهر هر چیزی جمود نمی­کنند. دلیل بر این جمله لایعقله می­باشد که منظور درک حقیقت و مغز آن مثل­هاست. پس درک مثل­هایی که در کلام خداوند زده شده، نسبت به فهم و شعور مردم مختلف است، بعضی از شنوندگان هستند که به جز شنیدن الفاظ آن و تصور معانی ساده ­اش هیچ بهره­ای از آن نمی­برند، چون در آن تعمّق نمی­کنند، و بعضی دیگر هستند که علاوه بر آن­چه که دسته اول می­شنوند و می­فهمند، در مقاصد آن هم تعمق می­کنند و حقایق باریک و دقیقش را درک می­کنند.([9])

 

خداوند متعال هدف از بعثت را چنین می­فرماید: )هوالذی بعث فی الأمّیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمة وإن کانوا من قبل لفی ضلال مبین(([10])؛ اوست آن­کس که در میان بی­سوادان فرستاده­ای از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنان بخواند و پاکشان گرداند و کتاب و حکمت بدیشان بیاموزد، و [آنان] قطعاً پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.

 

این هدف در سه امر خلاصه شده که یکی جنبه مقدماتی دارد و آن "تلاوت آیات الهی" است. امّا "تهذیب و تزکیه­ی نفوس" و "تعلیم کتاب و حکمت" دو هدف بزرگ نهایی می­باشند. پیامبر9 آمده است تا انسان­ها را در زمینه "علم و دانش" و "اخلاق و عمل" پرورش دهد، تا به وسیله­ی این دو بال، بر اوج آسمان سعادت پرواز کرده و سیرالی­الله را پیش گیرند، و به مقام قرب او نایل شوند.

 

"کتاب" و "حکمت" در آیه اشاره به قرآن و سخنان پیامبر و یا اصل دستورات اسلام و فلسفه و اسرار آن دارد، و می­توان نتیجه گرفت که منظور دو سرچشمه­ی بزرگ شناخت یعنی "وحی" و "عقل" است که کلیات احکام الهی را می­توان با ترازوی عقل سنجید و درک کرد.([11])

 

آیه 164 سوره آل عمران نیز دلالت بر اهمیت موارد یاد شده دارد. روایات نیز مؤید این عامل است؛ حضرت علی7 می­فرمایند:

 

انک موزون بعقلک فزکه بالعلم؛ ([12]) تو با عقلت سنجیده می­شوی پس عقل خود را به وسیله علم تزکیه کرده رشد ده.

 

نیز امام حسن7 می­فرماید: دراسة العلم لقاح المعرفة، و طول التجارب زیادة فی العقل؛ آموزش علم، سبب باروری معرفت می­شود و بسیاری تجربه­ها، موجب افزایش عقل است.([13])

 

امام صادق7 می­فرماید: کثرة النظر فی العلم یفتح العقل؛ توجه زیاد در علم درهای عقل را می­گشاید.([14])

 

امیرمؤمنان7 می­فرماید: العقل غریزة تزید بالعلم والتجارب؛ عقل قریحه و نوری است که به علم و تجربه­ها فزونی پیدا می­کند.([15])

 

2. تفکر؛ خداوند سبحان می­فرماید: )... ویجعل الرّجس علی الذین لایعقلون(؛ و [خدا] بر کسانی که نمی­اندیشند، پلیدی را قرار می­دهد.([16]) امام علی7 می­فرماید: اصل العقل الفکر و ثمرته السلامة؛ ریشه­ی عقل اندیشیدن و نتیجه­ی آن سلامتی است([17]) و بالفکر یتجلی غیاهب الامور؛ با فکر کردن؛ زوایای تاریک امور روشن می­گردد.([18]) و الفکر جلاﺀ العقول؛ فکر کردن؛ صیقل عقل­ها است. ([19]) و الفکر ینیر اللب؛ فکر کردن؛ عقل را منور کرده و روشنی می­بخشد.([20])

 

3. تقوا و تزکیه نفس؛ قرآن می­فرماید: )... ألم یؤخذ علیهم میثاق الکتاب أن لاّ یقولوا علی الله إلاّ الحق و درسوا ما فیه والدار الإخرة خیرٌ للذین یتقون أفلا تعقلون( ؛ آیا از آنان پیمان کتاب [آسمانی] گرفته نشده که جز به حق نسبت به خدا سخن نگویند، با این­که آن­چه را که در آن [کتاب] است آموخته­اند؟ و سرای آخرت برای کسانی که پروا پیشه می­کنند بهتر است. آیا باز تعقل نمی­کنید؟([21])

 

وابسته نبودن به مظاهر دنیا و کسب حلال، نشانه­ی تقوا پیشگی و خردورزی است، و باور به پایداری نعمت­های آخرت و سعادت آفرینی آن برای اهل تقوا، باوری خردمندانه و اندیشه­ای صحیح است، و وابستگی به مال و منال گذرای دنیا به قیمت از دست دادن سرای جاودانه آخرت، و به دور از خرد و اندیشه­ی صحیح است.([22])

 

بعضی از آیات دیگر ممکن است با وضوح بیشتری اثرگذاری تقوا در رشد انسان را نشان دهند، مانند؛ )یا أیها الذین أمنوا إن تتقوا الله یجعل لکم فرقاناً ....( ؛ ای کسانی­که ایمان آورده­اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما [نیروی] تشخیص [حق از باطل] قرار می­دهد... ([23])

 

"فرقان" به معنای چیزی است که میانه­ی دو چیز دیگر فرق گذارد. در آیه­ی مورد بحث به قرینه­ی سیاق و تفریعش بر تقوا، "فرقان" میان حق و باطل است؛ خواه در اعتقادات باشد و خواه در عمل. "فرقان" در اعتقادات عبارت از؛ جدا کردن ایمان و هدایت از کفر و ضلالت است، و در عمل جدا کردن اطاعت و هر عمل مورد خشنودی خداوند از معصیت و گناه و هر عملی که موجب خشم او باشد. و "فرقان" در رأی و نظر نیز جدا کردن فکر صحیح از فکر باطل است. از این­رو؛ همه­ی این­ها نتیجه و میوه­ی درخت تقوا است.

 

"فرقان" در آیه­ی مورد بحث، شامل انواع خیر و شر می­شود، چون همه احتیاج به "فرقان" دارند.([24])

 

امیرالمؤمنین علی7 می­فرماید: من لم یهذب نفسه لم ینتفع بالعقل؛ هر کس نفس خود را تهذیب نکند، از عقل و خرد بهره­ای نخواهد برد.([25]) بنابراین هرچه تهذیب بیشتر شود، انتفاع از عقل نیز به همان میزان بیشتر می­شود. هم­چنین حضرت در نامه­ای، یکی از یارانش را موعظه کرده، می­فرماید: تو را و خودم را به پرهیز و تقوا از کسی که معصیتش روا نباشد، وصیت می­کنم. امیدی به غیر او و غنایی جز به او نباشد، زیرا کسی که از خدا تقوا کند؛ عزیز، قوی، سیر و سیراب می­شود و عقل او از دنیا فراتر می­رود، بدنش با اهل دنیا و دل و عقلش بیننده آخرت می­شود، دوستی دنیا را که مقابل چشمانش است با نور دلش از بین می­برد... فقط به خالق اشیا دل­گرم و امیدوار است و در این راه جد و جهد می­کند و بدنش را به زحمت می­اندازد، تا این­که چشم­هایش فرو رود و استخوان­هایش نمایان شود، خدای تعالی به جای همه این­ها، او را قوت بدن و زیادی عقل و خرد موهبت می­کند و آن­چه در آخرت برای او مهیا کرده است، بیشتر است.([26])

 

امیرالمؤمنین7 درباره­ی سالک طریق خدا می­فرماید: عقل و خردش را زنده و هوای نفسش را میرانده است، تا آن­جا که جسمش نحیف و لاغر شده و تندی و خشونتش به نرمی و سلامت تبدیل شده است، و برقی پر نور برایش تابیده و راه هدایت برایش آشکار کرده و او به وسیله آن به طی طریق پرداخته است و همواره از بابی به باب دیگر منتقل شده تا به باب سلامت و سرای زندگی جاودانه راه یافته و قدم­هایش در جایگاه امن و راحت با آرامش بدنش قرار یافته است، و همه این­ها به آن جهت است که عقل و قلب خود را به کار انداخته و پروردگارش را خشنود ساخته است.([27])

 

4. روح علمی؛ "تعصب و لجاجت" آدمی را گرفتار خیالات کرده و عقل را از شکوفایی باز می­دارد. "روح علمی" انسان را به سوی حقیقت کشیده و عقل او را رشد داده و شکوفا می­کند. علم از حقیقت جویی سرچشمه می­گیرد، خداوند انسان را به طور فطری حقیقت طلب آفریده است به طوری که مشتاق است حقایق را آن­ گونه که باید بفهمد، و به دنبال آن است که اشیا را بی­غرض نگاه کند، نه آن­­گونه که دلش می­خواهد. گاه انسان مدعایی را فرض می­کند و در پی آن است که حقیقت همان باشد که او می­خواهد، و حال آن­که چنین ­کاری منشأ گمراهی است. کسی که "روح علمی" دارد؛ از دلیل به مدعا می­رود و هرجا که دلیل برود، دنبال آن است. به عبارت دیگر؛ دلیل او را به سوی مدعا می­کشاند.([28]) در نقطه­ی مقابل انسان از مدعا به سوی دلیل می­رود، یعنی اول مدعا را انتخاب می­کند و سپس برای آن دلیل می­جوید. آن­که دلیل­های پیدا کردنی؛ دلیل­های ساختگی و تراشیدنی است، و چنین دلیلی واقعی نیست، بلکه منشأ گمراهی انسان است.

 

چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد

 

خداوند تضمین کرده که افراد بی­غرضِ حقیقت جو را رهبری کند؛ )والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سُبلنا وإن الله لمع المحسنین(([29])؛ و کسانی که در راه ما کوشیده­اند، به یقین راه­های خود را بر آنان می­نماییم و در حقیقت، خدا با نیکوکاران است. متعلّم باید روح علمی داشته باشد. از همین­رو؛ عالم­های بزرگ غرورشان خیلی کم­تر است. برای رسیدن به روح علمی و حقیقت باید تعصب، جمود و تکبر را از خود دور کرد.([30]) امام صادق7 می­فرماید: من طلب الخیر فی مظانه لم یخب؛ کسی که خیر را در جایی که گمان می­برد طلب کند، زیان نمی­بیند.([31]) امام علی7 در وصیت به امام حسین7 می­فرماید: من طلب العلم علم؛ هرکس )به واقع( طالب علم باشد، می­یابد.([32]) حضرت علی7 از رسول خدا نقل می­فرماید: من طلب العلم لله لم یصب منه باباً الاّ ازداد فی نفسه ذلاً وفی الناس تواضعاً ولله خوفاً وفی الدین اجتهاداً و ذلک الذی ینتفع بالعلم، فلیتعلّمه؛ کسی که علم را برای خدا طلب کند، [و روح علمی و حقیقت­جو داشته باشد‍‍‍[ گشوده نمی­شود برای او دری؛ مگر این­که نفس را در پیشگاه خود ذلیل­تر و در نزد مردم متواضع­تر و برای خدا خائف­تر و تلاشش در دین فزونی ­یابد. چنین شخصی به علم بهره­مند می­شود، پس باید آن [علم] را بیاموزد.([33])

 

نیز می­فرماید: الجدل فی­ الدین یفسد الیقین؛ مجادله در دین یقین را فاسد می­کند،([34]) و ثمرة اللجاج الحطب؛ میوه )سرانجام) لجاجت آتش است،([35]) و لامرکب أجمع من اللجاح؛ مرکبی سرکش­تر از لجاجت نیست.([36])

 

بنابراین انسان متعصب ‍‍‍ ‍‍‍]و نه حقیقت­جو] به نار خواهد رسید و سوار شدن بر این مرکب او را در معرض خطرها قرار خواهد داد، که نمی­تواند از چشمه­ی زلال حقیقت بهره­مند گردد.

 

حقیقت سرایی است آراسته هوا و هوس گرد برخاسته

 

5 . تجربه به ویژه بهره­گیری از تجارب گذشتگان؛ تجربه در معانی گوناگونی استعمال شده است:

 

1. تجربه خارجی یا حسی؛ معرفتی که انسان به وسیله حواس خود از عالم خارج به دست می­آورد.

 

2. تجربه درونی و وجدانی؛ معرفتی که به وسیله مشاهده درونی و تفکر درباره حالات وجدانی انسان حاصل می­شود.

 

3. تجربه اخلاق­های معنوی؛ تفکر درباره عواطف و رفتار خود با دیگران و مسرت­های معنوی.

 

4. تجربه عرفی؛ فکر کردن درباره­ی تجارب به دست آمده از طریق افراد مسن و کسانی که سردی و گرمی روزگار را چشیده­اند و یا دارای مهارت در عمل هستند.

 

البته تجربه عرفی معانی دیگری هم دارد، که ما تنها از جهت نقش آن در شکوفا سازی عقل بدان می­پردازیم:

 

انسان خردمند با عبرت­گیری از تجربه­ها به ویژه تجربه­ی گذشتگان؛ سود و بهره­ی وافری می­برد.

 

از جمله آیاتی که در این مورد است:

 

الف. )لقد کان فی قصصهم عبرةٌ لاولی الألباب...( ([37])؛ به راستی در سرگذشت آنان، برای خردمندان عبرتی است...

 

ب. )فأخذه الله نکال الأخرة والأولی „ إنّ فی ذلک لعبرة لمن یخشی(؛ و خدا [هم] او را به کیفر دنیا و آخرت گرفتار کرد. „ در حقیقت، برای هر کس که [از خدا] بترسد، در این [ماجرا] عبرتی است.([38])

 

ج. )قد خلت من قبلکم سنن فسیروا فی الأرض فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین(؛ قطعاً پیش از شما سنت­هایی [بوده و] سپری شده است. پس، در زمین بگردید و بنگرید که فرجام تکذیب کنندگان چگونه بوده است؟([39])

 

از این­رو عبرت­گیری از تجارب دیگران موجب شکوفایی و بالندگی عقل انسان می­شود. آیات دیگری نیز بر استحکام این مطلب می­افزاید:

 

اعراف، 176 ؛ هود، 10 ؛ یوسف، 3 ؛ حج، 46 ؛ عنکبوت، 20 ؛ محمد9، 10 ؛ بقره، 258 ؛ فجر، 7 ـ 6 ؛ فیل، 1.

 

روایات نیز به نقش شکوفاسازی تجربه اشارات زیبایی دارند از جمله؛

 

الف. امام علی7 می­فرماید: العقل غریزة تزید بالعلم والتجارب؛ عقل قریحه و نوری است که به علم و تجربه­ها فزونی می­یابد.([40])

 

ب. و نیز می­فرماید: حفظ التجارب رأس القعل؛ نگه­داشتن و حفظ تجربه­ها سر )و بالاترین درجه( عقل است.([41])

 

ج. و التجارب لاتنقضی والعاقل منها فی زیادة؛ تجربه­ ها از بین نمی­رود، در حالی که عاقل از سرچشمه آن )به طور مستمر( بالنده می­شود.([42])

 

د. امام حسین7 می­فرماید: طول التجارب زیادة فی العقل؛ تجربه اندوزی­های فراوان مایه­ی فزونی در عقل است.([43])

 

6 . پرسش و کاوش­گری؛ قرآن برای شکوفا ساختن فکر و عقل بشری از پرسش استفاده­های فراوانی کرده و بدین وسیله فکر و عقل بشر را برای رسیدن به حقیقت در عرصه­های گوناگون راهنمایی کرده است. به نمونه­هایی از این بسیار اشاره می­کنیم:

 

)أفلم ینظروا إلی السمآﺀ فوقهم کیف بنیناها و زیّناها ومالها من فروج( ؛ مگر به آسمان بالای سرشان ننگریسته­اند که چگونه آن را ساخته و زینتش داده­ایم و برای آن هیچ­گونه شکافتگی نیست.([44])

 

نیز می­فرماید: )أولم یروا إلی الطیر فوقهم صافّات ویقبضن ما یمسکهن إلاّ الرحمان إنه بکلّ شیء بصیر( ؛ آیا در بالای سرشان به پرندگان ننگریسته­اند [که گاه] بال می­گسترند و [گاه] بال می­زنند؟ جز خدای رحمان [کسی] آن­ها را نگاه می­دارد، او به هر چیزی بیناست.([45]) و )أولم یروا أنا نسوق المآﺀ إلی الأرض الجرز فنخرج به زرعاً تأکل منه أنعامهم و أنفسهم أفلا یبصرون( ؛ آیا ننگریسته­اند که ما باران را به سوی زمین بایر می­رانیم، و به وسیله­ی آن کشته­ای را بر می­آوریم که دام­هایشان و خودشان از آن می­خورند؟ مگر نمی­بینند؟([46])

 

فراتر از این برخی آیات با صراحت فرمان بر پرسش و سؤال نموده و از آن به عنوان یکی از عوامل اصلی یادگیری و موجب شکوفایی عقل یاد کرده است؛ )... فسئلوا أهل الذکر إن کنتم لاتعلمون( ؛ ... پس اگرنمی­دانید، از پژوهندگان کتاب­های آسمانی جویا شوید.([47])

 

)وَسْئل القریة التی کنا فیها...( ؛ و از [مردم] شهری که در آن بودیم ... جویا شو...([48])

 

آیات دیگری همچون: اعراف، 185 ؛ غاشیه، 20 ـ 17 ؛ روم، 50 ؛ طارق، 6 ـ 5 ؛ عبس، 28 ـ 24 ؛ شعراﺀ، 7 ؛ فصلت، 53 ؛ ذاریات، 21 ـ 20 ؛ نحل، 78 ؛ یوسف، 109 ؛ روم، 9 ؛ غافر، 6 ؛ یس، 77 و ... شاهدی بر سؤال­های بارور کننده­ی عقل آدمی می­باشد.([49]) واضح است که هرگونه سؤال موجب شکوفایی عقل نمی­شود، بلکه باید هدفمند و جهت­دار در این سمت و سو باشد. کلید حل مسایل و مجهولات، پرسش است.

 

روایاتی نیز مؤید بر این مطلب است:

 

1. امام صادق7 از پدر بزرگوارش نقل می­کند: العلم خزائن والمفاتیح السؤال، فاسألو یرحمکم الله، فانه یوجر فی العلم أربعة: السائل والمتکلم والمستمع والمحبّ لهم؛ دانش گنج­هایی است و کلیدهای آن پرسش کردن است، خداوند شما را رحمت کند، پرسش کنید که از آن چهار کس پاداش می­برند: پرسش­گر، پاسخ­گو، شنونده و کسی که آن­ها را دوست بدارد.([50])

 

2. امیرمؤمنان7 می­فرماید:

 

اذا کنت لاتدری ولم تک سائلا عن العلم من یدری جهلت ولاتدری([51])

 

هنگامی که چیزی را نمی­دانی و نمی­پرسی، کسی چه می­داند که تو نمی­دانی؟ و در نتیجه همواره نادان خواهی ماند.

 

البته پرسش دارای احکام و شرایطی است که باید به کتب نوشته شده در این باره مراجعه کرد.([52])

 

ادامه دارد...

 

پی­ نوشت:

 

[1]. بی­شک عقل مستقل که حکم علت برای اثبات احکام را دارد، معصوم می­باشد، و به همین دلیل حجت ظاهره قرار گرفته، وگرنه باید حجیتش مقید می­شد. ر.ک؛ توحید الامامیه، آیةالله شیخ محمد باقر ملکی میانجی، ص 41ـ 34.

 

[2]. با توجه به مطلب فوق دانسته می­شود که عقل قرآنی با عقل فیلسوفان و متکلمان و عارفان متفاوت و جداست و معنای ویژه­ای دارد که نمی­توان آن را با معانی­ای که صاحبان آن علوم ارایه می­دهند، یکی دانست.

 

[3]. ابن الحسین احمدبن فارس بن ذکریا، معجم مقاییس اللغة، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، ص 96.

 

[4]. مجدالدین محمدبن یعقوب فیروزآبادی، قاموس المحیط، دارالحیل، ج 3، ص 575 .

 

[5] . همان، الشیخ فخرالدین والطریحی، مجمع البحرین، ج 3و4، ص 223.

 

[6]. ر.ک؛ حسن المصطفوی، التحقیق، ج 8 ، ص196 و محجةالبیضا، ج1، ص176 و مصباح المنیر، ج 2، ص422 و مجمع البحرین، ج 3 و 4.

 

[7] . ر.ک؛ منابع یاد شده.

 

[8] . عنکبوت )29( : 43.

 

[9]. ر.ک؛ محمدحسین طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 16، ص 207.

 

[10]. جمعه )62( : 2.

 

[11]. ر.ک: تفسیر نمونه، ج 24، ص 107 و 108. مرحوم علامه طباطبایی از آیه 125 سوره نحل )ادع إلی سبیل ربک بالحکمة...( برداشتی دارندکه در فهم معنای واژه حکمت به ما مدد می­رساند: مراد از حکمت؛ حجتی است که حق را نتیجه دهد، آن هم به طوری که هیچ شک و وهم و ابهامی در آن نماند، ایشان در چند سطر بعد تصریح می­کند که طریق حکمت همان برهان منطقی است. با توجه به این مطلب مانعی ندارد که حکمت را به برهان عقلی ـ یکی از اساسی­ترین منابع شناخت آدمی به وسیله عقل ـ معنا کرد. و نیز اگر معنای حکمت اعم باشد، شامل برهان عقلی هم خواهد شد.

 

[12]. میزان الحکمة، ج 6 ، ص 426.

 

[13]. محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 78، ص 118 و ج 1، ص 159.

 

[14]. همان.

 

[15]. غررالحکم، ج 2، ص 991، ح 2 و 62 .

 

[16] . یونس، )10( : 100. علامه طبرسی; در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه تصریح می­کند که لایعقلون به معنی لایتفکرون است.

 

[17] . غررالحکم، ج 2، ص 1157، ح 2.

 

[18] . همان، ج 2، ص 1159، ح 22.

 

[19]. همان، ج 2، ص 1157، ح 14.

 

[20] . همان، ص 1158، ح 8 .

 

[21] . اعراف )7( : 169.

 

[22] . علی­اکبر هاشمی رفسنجانی، تفسیر راهنما، ج 6 ، ص 169.

 

[23]. انفال )6( : 29.

 

[24]. ر.ک؛ تفسیر المیزان، ج 9، ص 85 .

 

[25]. غررالحکم، ج 2، ص 1462، ح 198.

 

[26]. بحارالانوار، ج 73، ص 75.

 

[27]. همان و نهج البلاغه، خ 220.

 

[28]. سخن ابناﺀ الدلیل­حیثما مال یمیل.

 

[29]. عنکبوت )29( : 69 .

 

[30]. ر.ک: مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام ، ص 54 ـ 51 .

 

[31]. همان، بحارالانوار، ج 84 ، ص 252 و ج 87 ، ص 43 و ج 93، ص 315.

 

[32]. همان، ج 77، ص 239.

 

[33]. همان، ج 2، ص 34.

 

[34]. فهرست غررالحکم، ص 41.

 

[35] . همان، ص 356.

 

[36] . همان.

 

[37]. یوسف )12( : 111.

 

[38]. نازعات )79( : 25 و 26.

 

[39]. آل عمران )3( : 137.

 

[40]. غررالحکم، ج 2، ص 991، ح 2 و ح 62 .

 

[41]. میزان الحکمة ، ج 2، ص 26.

 

[42]. شرح فارسی غرر و درر ، ج 7.

 

[43]. بحارالانوار، ج 78، ص 128.

 

[44]. ق )50( : 6 .

 

[45]. ملک )67( : 19.

 

[46]. سجده )32( : 27.

 

[47]. نحل )16( : 43 و انبیاﺀ )21( : 7.

 

[48]. یوسف )12( : 82 .

 

[49]. در بعضی از آیات سؤال­ها همراه با توبیخ و تنبیه است که از طریق پرسش انسان را به رشد رهنمون می­سازد.

 

[50] . بحارالانوار، ج 1، ص 196.

 

[51] . همان، ص 198.

 

[52] . ر.ک؛ بحارالانوار، ج 2، ص 45 ـ 40 و منیة المرید شهید ثانی.

 

پدید آورنده : صدیقه شاکری ، صفحه 47

 

http://www.hawzah.net

 

******************************************************

 

گذری بر عوامل شکوفایی عقل در قرآن و روایات

 


پدید آورنده : اشاره: صدیقه شاکری ، صفحه 52

 

قسمت دوم

 

در شماره­ی قبل پیرامون عقل؛ این گوهر بی­بدیل که موجب سرآمدی انسان و نور روشن و روشنی بخش که خداوند متعال به آدمیان افاضه کرده و معانی گوناگون آن به قدر رخصت سخن گفتیم و دریافتیم که برای بالندگی و کمال عقل باید عوامل شکوفایی آن را شناسایی و به کار بندیم.

 

نیز به عواملی چون علم آموزی، تفکر، تقوا و تزکیه نفس، روح علمی، تجربه، پرسش و کاوش­گری پرداختیم، در این شماره بحث را ادامه می­دهیم:

 

7. همنشینی با نیکان دانشمند و حکیم؛ تأثیر همنشینی و دوست بر انسان غیر قابل انکار است. حضرت علی7 می­فرماید: همنشین علما باش تا مایه فزونی در علمت شود و ادبت نیکو گردد و نفست تهذیب شود.([1])

 

آیاتی در قرآن به صورت مستقیم و غیر مستقیم تأکید بر گزینش همنشین نیک و صالح دارد. مانند: )ولاتطرد الذین یدعون ربهم بالغداوة والعشیّ یریدون وجهه ما علیک من حسابهم من شیء وما من حسابک علیهم من شیء فتطردهم فتکون من الظالمین( ؛ و کسانی را که پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان می­خوانند ـ در حالی که خشنودی او را می­خواهند ـ مران. از حساب آنان چیزی بر عهده­ی تو نیست، و از حساب تو [نیز] چیزی بر عهده­ی آنان نیست، تا ایشان را برانی و از ستمکاران باشی.([2])

 

و نیز: )یاأیها الذین أمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین( ؛ ای کسانی که ایمان آورده­اید، از خدا پروا کنید و با راستان باشید.([3])

 

آیه­ی شریفه­ مؤمنین را به تقوا و پیروی از صادقین در گفتار و کردار دستور می­دهد. صادق کسی است که خبرش مطابق با واقع و خارج باشد، ولی از آن­جا که به طور استعاره و مجاز اعتقاد و عزم و اراده را هم قول نامیده­اند، صدق را در آن­جا نیز استعمال کرده­اند و انسانی را که عملش مطابق با اعتقاد او باشد و یا کار او مطابق با اراده و تصمیمش باشد و شوخی نباشد؛ صادق نامیده­اند.([4]) از این­رو حکیم کسی است که گفتار و کردارش مطابق با واقع و اعتقاد است، بنابراین همراهی با حکیمان مصداق روشنی از همنشینی و همراهی صادقان است. در مقابل علت گرفتاری در آتش جهنم این است که: )ما سَلککم فی سقر „ قالوا لم­ نک من المصلّین „ ولم نک نطعم المسکین „ وکنّا نخوض مع الخآئِضین(؛ چه چیز شما را در آتش [سقر] درآورد؟ „ گویند: از نماز گزاران نبودیم „ و بینوایان را غذا نمی­دادیم „ با هرزه درایان هرزه درایی می­کردیم.([5])

 

امیرالمؤمنین علی7 می­فرماید: مجالسة الحکماﺀ حیاة العقول و شفاﺀ النفوس؛ همنشینی با حکیمان مایه زنده شدن عقل و شفا یافتن نفس آدمی است.([6]) نیز می­فرماید: همنشین علما باش تا خرد تو افزون گردد و نفست شریف و جهل از تو منتفی گردد.([7])

 

8 . آینده­نگری؛ در تربیت عقل به حساب آوردن آینده مؤثر است. زیرا انسان نباید گرفتار زمان حال باشد، بلکه توجه به آینده و لوازم و نتایج نهایی کار نیز مورد نظر است.

 

خطاب به مؤمنین می­فرماید: )یا أیها الذین ﺀامنوا اتقوا الله ولتنظُر نفس ماقدمت لغدٍ واتقوا الله إن الله خبیر بما تعملون(؛ ای کسانی که ایمان آورده­اید، از خدا پروا دارید؛ و هر کسی باید بنگرد که برای فردا [ی خود] از پیش چه فرستاده است؛ و [باز] از خدا بترسید. در حقیقت، خدا به آن­چه می­کنید، آگاه است.([8])

 

نسبت نظر کردن در اعمال متقی نظیر نسبت اصلاحی از ناحیه­ی صنعت­گر در صنعت خویش است. بدیهی است هرچه دقت نظر داشته باشد، ساخته­ی او تکمیل­تر می­شود و در رفع عیب و جبران غفلت­ها کوشاتر خواهد بود. بر مؤمنین واجب است که از خدا پروا کنند، و تکالیفی که خدای تعالی متوجه­شان کرده را به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند...([9])

 

قرآن با تصویر کشیدن آینده، انسان را به تفکر وا می­دارد تا نتیجه اعمال را قبل از عمل ملاحظه کند و از عمل بد پرهیز کند: )... یوم ینظر المرﺀ ما قدمت یداه...(([10])؛ ...روزی که آدمی آن­چه را با دست خویش پیش فرستاده است؛ ... بعضی گفته­اند: معنا این است که در آن روز انسان به اعمال خود نظر می­کند، چون همه­ی اعمال را نزد خود حاضر می­بیند. آیات دیگری نیز اشاره به همین مطلب دارد.([11])

 

روایات نیز بر آینده­نگری دنیوی و اخروی تأکید کرده­اند:

 

شخصی خدمت رسول گرامی اسلام9 عرض کرد: یا رسول­الله مرا موعظه بفرمایید. حضرت9 فرمود: اگر بگویم به کار می­بندی؟ گفت: بله. حضرت تکرار فرمود: آیا اگر بگویم، به راستی به کار می­بندی؟ گفت: بله. بار دیگر نیز حضرت همین جمله را تکرار فرمود، )علت سه بار تکرار این بود که حضرت می­خواست او را برای پذیرش سخن آماده نماید(، سپس فرمود: "إذا هممت بأمر فتدبر عاقبته"؛([12]) هر کاری را که به آن تصمیم می­گیری پایانش را نگاه کن و در زوایای پنهان آن فرو رو و نتایجش را در نظر بگیر.([13])

 

امام علی7 می­فرماید: أعقل الناس أنظر هم فی العواقب؛ عاقل­ترین مردم، دوراندیش­ترین آن­ها در پایان کارهاست.([14]) همچنین می­فرماید: إن العاقل من نظر فی یومه لغده و سعی فی فکاک نفسه و عمل لما لابد منه ولامحیص له عنه؛ به درستی که عاقل کسی است که در امروزش برای فردای خود نظر کرده، و در آزاد کردن نفسش بکوشد، و برای آن­چه برایش از آن چاره­ای نبوده و گریزی از آن برایش نیست، عمل نماید.([15])

 

... ألا و إن اللبیب من استقبل وجوه الإراﺀ بفکر صائب، ونظر فی العواقب؛ آگاه باشید، به راستی عاقل کسی است که آرای گوناگون را با فکر رسا و خطاناپذیر استقبال کند و در عاقبت­ و سرانجام کارها نظر و تأمل کند.([16])

 

9. مشورت؛ مشورت یا رایزنی برای استفاده از چراغ عقل دیگران در به دست آوردن کلیدهای بهتر حل مشکلات و گریز از لغزش­ها مؤثر است. مشورت به معنای خاموش کردن چراغ عقل و تقلید کورکورانه و ضعف در تفکر نیست؛ بلکه منظور روشنی گرفتن از چراغ عقل دیگران و استفاده روشن بینانه از فکر آن­ها و تقویت فکر خود از طریق افکار اندیشمندان است.

 

خداوند سبحان می­فرماید: )... وشاورهم فی الأمر...(([17]) ؛ ... و در کار[ها] با آنان مشورت کن...

 

کلمه الأمر در آیه شامل امور مربوط به نحوه اجرا و پیاده کردن احکام الهی است، چرا که خود احکام مشورت پذیر نیستند.([18])

 

امام علی7 می­فرماید: "بر شخص عاقل و خردمند لازم است که به رأی و اندیشه­ی خود، رأی عاقلان و خردمندان را بیفزاید و به علم و دانش خود، دانش حکیمان را ضمیمه کند."([19]) و نیز می­فرماید: "با خردمندان مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی در امان باشی."([20]) و نیز "مشورت کردن با دوراندیش دلسوز که پیروزی آفرین است."([21]) همچنین می­فرماید: "کسی که با مشورت مخالفت کند؛ راه چاره بر او بسته و در کار خود گیر کند و واماند."([22])

 

عوامل دیگری نیز برای شکوفایی عقل در روایات ذکر شده است از جمله؛ وحی و ارسال پیامبران، یاد خدا، سیر و گردش در زمین، پیروی از حق، کمک و یاری خواستن از خدا و دعا و درخواست از او، پایداری و استقامت، یقین، صبر، شکر، غنیمت شمردن عمر، مجامله با مردم، ادب و نقش بعضی خوراکی­ها و ... که به جهت اختصار به دو مورد اخیر می­پردازیم.

 

ادب

 

"ادب" را می­توان هیئت زیبا و پسندیده­ای که طبع و سلیقه آن را سزاوار می­داند، معنا کرد. پس هر عمل مشروعی را چه دینی باشد، مانند: دعا و امثال آن و چه مشروع عقلی باشد، مانند: دیدار دوستان، اگر بر طبق آن هیأت زیبا و پسندیده واقع شود، ادب می­گویند. به عبارت دیگر؛ "ادب" همان "ظرافت عمل" است، و معلوم است که عمل وقتی ظریف و زیبا جلوه می­کند که اولاً مشروع بوده و منع تحریمی نداشته باشد، و ثانیاً عمل؛ اختیاری باشد که آن را در چند هیئت و شکل بتوان درآورد و شخص به اختیار خود آن را به وجهی انجام دهد که مصداق ادب واقع شود. نظیر ادبی که اسلام به هنگام غذا خوردن در نظر گرفته و آن گفتن بسم­الله در اول غذا و گفتن الحمدلله در آخر آن و احتراز از خوردن در حال سیری و نیز هیئت نشستن در حال نماز و ... می­باشد. ادب "حسن و ظرافت عمل" است، و در معنای حسن که موافقت عمل با غرض زندگی است، هیچ­گونه اختلافی نمی­باشد، لکن تطبیق معنای اصلی با مصادیق آن در اقوام و ملل و ادیان و مذاهب گوناگون، فرق می­کند. برای مثال از نظراسلام تحیت به هنگام ملاقات با دیگران "سلام" کردن به یکدیگر است که از سوی خداوند متعال نیز مبارک و طیب نامیده شده است، و حال آن که همین تحیت در نزد اقوام دیگر به وسیله­ی برداشتن کلاه و یا بلند کردن دست و پا و یا سجده و رکوع و یا پایین انداختن سر انجام می­شود. بنابراین در رعایت نفس ادب، بین عقلای بشر نه تنها اختلافی نیست، بلکه امری مستحسن و پسندیده­ می­باشد و اختلاف تنها در مرحله تشخیص مصداق است.([23])

 

توجه به این نکته شایسته است که اخلاق و آداب دو چیز بوده و یکی نیستند، زیرا : اخلاق عبارت از ملکات راسخه در روح و در حقیقت وصفی از اوصاف روح است، ولی آداب عبارت از "هیئت­های زیبای" گوناگونی است که اعمال صادره از آدمی بدان متصف می­گردد. از آن­جا که نحوه­ی صدور اعمال آدمی بستگی به صفات مختلفه روحی دارد، پس بین این دو قسم ـ اتصاف روح به اخلاقیات و عمل به آداب ـ فرق وجود دارد. چنانکه آداب ناشی از اخلاق و اخلاق از مقتضیات اجتماع است و مطلوب نهایی انسان در زندگی همان چیزی است که ادبش را در رفتار مشخص کرده و برای آن خط مشی ترسیم می­کند و برای رسیدن به مطلوب از آن خط مشی تعدی نمی­کند. بنابراین "ادب الهی" که خدای سبحان انبیا و اولیا را به آن مؤدب نموده؛ همانا هیئت زیبای اعمال دینداری است که از غرض و غایت دین یعنی عبودیت و بندگی حکایت می­کند. .... از نظر اسلام هیچ غایتی برای حیات جز توحید خدای سبحان در مرحله اعتقاد و عمل نیست...([24])

 

قرآن در آیات بسیاری "ادب" انبیا را که عاقل­ترین انسان­ها بوده و خواهند بود، به تصویر کشیده است.([25])

 

و در روایات نیز این بحث به طور مفصل آمده است که ما فقط به ذکر نمونه­ای از آن­ها که "ادب" را وسیله­ای برای شکوفا سازی عقل می­دانند، اشاره می­کنیم:

 

1. امام علی7 می­فرمایند: کل شی یحتاج إلی العقل والعقل یحتاج إلی الأدب؛ هر چیزی به عقل نیازمند است و عقل به ادب محتاج است.

 

2. و نیز: إنّ بذوی العقول من الحاجة إلی الأدب کما یظمأ الزرع إلی المطر؛ به تحقیق صاحبان خرد نیازمند ادب هستند، هم­چنان که زرع به باران محتاج است.

 

3. و الأدب هو لقاح العقل و ذکاﺀ القلب؛ ادب سبب باروری خرد و پالایش دل و جان است.

 

4. و ذکّ عقلک بالأدب کما تذکّی النار بالحطب؛ عقل و خرد خود را با ادب کامل ساز، همان­گونه که آتش را با هیزم شعله­ور می­سازی.([26])

 

5 . امام رضا7 فرمودند: آداب العلماﺀ زیادة فی العقل؛ ادب دانشمندان سبب فزونی عقل است.([27])

 

6 . امام علی7 فرمودند: الإداب تلقیح الأفهام و نتیجة الأذهان؛ آداب بارور کننده افهام و ثمره اذهان است.([28])

 

نقش خوراکی­ه

 

بعضی از غذاها و گیاهان نیز زیاد کننده عقل به شمار می­آیند، مانند:

 

کدو؛

 

پیامبر9 فرمودند: بر شما باد به کدو )خوردن(؛ زیرا بر عقل فزونی می­بخشد و مغز را بزرگ می­کند. روایات دیگری هم در این مورد رسیده است.([29])

 

گلابی؛

 

امام رضا7 می­فرمایند: بر شما باد خوردن گلابی که بر عقل می­افزاید.([30])

 

کرفس؛

 

پیامبر9 می­فرمایند: بر شما باد )خوردن( کرفس؛ زیرا اگر چیزی بر عقل فزونی بخشد، کرفس است. ([31])

 

گوشت؛

 

امام صادق7 می­فرمایند: گوشت، گوشت می­آورد و بر عقل می­افزاید. هر آن­کس چند روز گوشت را کنار نهد، خردش تباه گردد.([32])

 

شیر؛

 

پیامبر9 فرمودند: بر شما باد خوردن شیر، زیرا حرارت قلب را از میان می­برد؛ همان گونه که انگشت، عرق پیشانی را پاک می­کند. )شیر( کمر را محکم می­کند، عقل را افزایش می­دهد و ذهن را تیز می­کند.([33])

 

سرکه؛

 

امام صادق7 فرمود: سرکه عقل را افزایش می­دهد.([34])

 

آب؛

 

امام کاظم7 فرمودند: نوشیدن آب بی­زیان است بلکه غذا را در معده می­چرخاند، خشم را فرو می­برد، بر خرد می­افزاید و تلخی را از میان می­برد.([35])

 

عسل؛

 

امام کاظم7 فرمودند، عسل، درمان هر دردی است... ذهن را پیراسته و حافظه را قوی می­کند.([36])

 

انار )با لایه­ی نازک آن(؛

 

امام صادق7 می­فرمایند: انار را با لایه­ی نازکش بخورید؛ زیرا معده را پاکسازی می­کند و بر ذهن می­افزاید.([37])

 

خرفه؛

 

پیامبر فرمودند: بر شما باد )خوردن( خرفه؛ زیرا زیرکی می­بخشد، به راستی اگر چیزی بر خرد بیفزاید، همان خرفه است.([38])

 

موارد دیگری هم در روایات هست که می­توان به کتب مربوطه مراجعه کرد. قابل ذکر است که شکوفایی عقل با "موانعی" چون: خودباختگی، گرایش­های نفسانی، حب دنیا، خودبرتر بینی و غرور، تعصب نا به جا و لجاجت، تقلید غیر معقول، پیروی از ظن و اکثریت، رفاه طلبی، آرزوهای دور و دراز، گناه و آلودگی، شتاب زدگی و سطحی نگری و ... روبه­رو است که باید به طور جد پرهیز و و درمان شود.

 

پی­نوشت:

 

[1]. میزان الحکمة، ج 2، ص 61 ، ح 2409.

 

[2]. انعام )6( : 52 .

 

[3]. توبه )9( : 119.

 

[4]. ر.ک؛ علامه طباطبایی1، تفسیر المیزان، ج 9، ص 638 .

 

[5] . مدثر )74( : 45 ـ 42.

 

[6] . میزان الحکمة، ج 2، ص 61 ، ح 2412.

 

[7]. همان، ح 2410 و 2420.

 

[8] . حشر )59( : 18.

 

[9]. همان، تفسیر المیزان، ج 19، ص 446.

 

[10]. نباﺀ )78( : 40.

 

[11]. آل عمران )3( : 30.

 

[12]. محمدباقر مجلسی1، بحارالانوار، ج 77، ص 130.

 

[13] . مرتضی مطهری، تعلیم و تربیت در اسلام، ص 44.

 

[14]. غررالحکم، ج 2، ص 977، ح 41.

 

[15]. همان، ح 45.

 

[16]. همان، ص 975، ح 25.

 

[17]. آل عمران )3( : 159.

 

[18]. تفسیر نمونه، ج 3، ص 145.

 

[19]. حقٌ علی العاقل ان یضیف إلی رأیه رأی العقلاﺀ و یضُمّ الی علمه علوم الحکماﺀ غررالحکم، ج 3، ص 408 و ر.ک: ترجمه و شرح غررالحکم موضوعی، ص 591 ـ 584 .

 

[20]. شاور ذوی العقول تأمن الزلل والندم، غرر الحکم، ج 4، ص 179.

 

[21] . همان، مشاورﺓ الحازم المشفق ظفر، ج 6 ، ص 146.

 

[22]. همان، من خالف المشورة ارتبک، ج 5 ، ص 153.

 

[23]. تفسیر المیزان، ج 6 ، ص 405 و 406.

 

[24]. همان، ص 406 و 407.

 

[25]. فرقان، 20 ؛ انبیاﺀ ، 25 ؛ اعراف، 22 ؛ هود، 47 ؛ شعراﺀ ، 97 و آیات بسیار دیگری که می­توان برای توضیح به تفسیر المیزان، ج 6 ، ص 484 ـ 414 مراجعه کرد.

 

[26]. میزان الحکمة، ج 1، ص 69 .

 

[27]. همان، بحارالانوار، ج 78، ص 141.

 

[28]. همان، ج 75، ص 68 .

 

[29]. ر.ک؛ بحارالانوار، ج 66 ، ص 228 و 229 و ج 62 ، ص 297.

 

[30]. همان، بحارالانوار، ج 66 ، ص 171 و 176 و 177.

 

[31]. همان، ج 62 ، ص 300.

 

[32]. همان، ج 66 ، ص 72.

 

[33] . همان، ج 62 ، ص 294.

 

[34] . همان، ص 282 و ج 66 ، ص 303 و 398.

 

[35]. محمدی ری­شهری، خردگرایی در قرآن و حدیث، ص 119.

 

[36]. همان، بحارالانوار، ج 66 ، ص 160 و خرد گرایی در قرآن و حدیث، ص 119.

 

[37]. همان، خردگرایی در قرآن و حدیث، ص 119.

 

[38]. همان.

 

http://www.hawzah.net

 

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

 

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما

 




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : عوامل شکوفایی عقل در قرآن و روایات , عقل , حکمت , حکیم , فلسفه , گیلان , رشت , قم ,


نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 62 |

»»»»»» حکمت چیست؟

 

 

حکمت چیست؟


 حکمت چیست؟

نویسنده: محمّد علی مدرس مطلق



 
موضوع هر علمی، آن چیزی است که از عوارض ذاتیّه اش، در آن علم، بحث می شود و موضوع فلسفه، موجود مطلق است؛ یعنی موجود از آن جهت که موجود است و نه موجود مقیّد که فی المثل موجود از آن جهت که انسان است، که موضوع علم انسان شناسی است، مراد باشد؛ و موضوع علوم دیگر، بغیر از حکمت الهی، موجود مقیّد است. و می شود آن را باز به دو قسم تقسیم کرد: یکی آن قیود اطلاقی و عامّی که خالی از ترکیبند؛ مثل"عدد" که موضوع علم حساب است و دیگر آن قیود خاصّ و مرکّب که دارای ترکیب تقییدی یا توصیفی اند؛ مثل موضوع علم طبیعی که جسم است از آن جهت که حرکت، خودبخود، عارض بر آن می شود. همچنین از جهت دیگری می توان به تقسیم آن پرداخت: یکی موجود مقیّد متعیّن و دیگری موجود مقیّد متشخّص که اوّلی را اصطلاح کرده ایم برای موضوعی که کلّی است-و یا جزئی اضافی-و دوّمی را برای موضوعی که جزئی حقیقی است؛ مثل علم مردم شناسی.
امّا دیده می شود که برخی، موضوع فلسفه را، وجود مطلق یا مطلق وجود معرّفی کرده اند و این به عقیده ی ما صحیح نیست؛ چون در تعریف موضوع، عوارض ذاتیّه می آید که مراد، عرضی باب ایساغوجی است و از این باب، در جایی سخن می رود که ما با ذاتی سروکار داشته باشیم و ماهیّتی؛ و این با وجود سازگار است نه با وجود-که در ساحت مقدّس او، شائبه ی ذات و ماهیّت و مفهوم و امثال اینها راه ندارد -و اگر گفته شود که پس چگونه حکمت الهی، از واجب سخن می گوید و حال آن که او تعالی نیز چنین است؟ گوئیم حکمت الهی هرگز ادّعای پرداختن به آن ذات مقدّس سبحانه و تعالی را ننموده؛ بلکه در این مبحث هم، به مفاهیم پرداخته؛ دلیل آن هم این است که ما برای اثبات وحدانیّت او، نیز، برهان اقامه می کنیم؛ معلوم می شود در پی اثبات وجود او سبحانه، به یک مفهوم کلّی ای رسیده ایم که ابایی ندارد از صدق بر کثیرین؛ در غیر این صورت، امثال شبهه ی این کمونه، از اصل بی مورد بود؛ و اصولاً اگر قائلیم که فلسفه -هر چه که می خواهد باشد-از حیطه ی وجود ذهنی خارج نیست و در این محدوده، جایی برای هیچ یک از حقایق خارجیّه نخواهد بود-و گرنه انقلاب لازم می آید که محال است -کافی است برای این که بگوئیم از دایره ی مفاهیم و ماهیّات و ذوات، خارج نشده ایم. و امّا اشکال دیگری هم متوجّه آنهایی که موضوع فلسفه را وجود مطلق دانسته اند، وارد است؛ چون وجود مطلق، نام دیگر فیض مقدّس یا وجود منبسط است و معلوم است که در این صورت فلسفه، دایره اش محدودتر می شود و از عمومیّت می افتد.

عوارض ذاتیّه

عوارض ذاتیّه در مقابل عوارض غربیه است و عوارض غربیه عوارضی هستند که بواسطه ی امر خارجی اعمّ یا اخصّ و یا امری مباین معروض، بر آن، عارض شوند: اوّلی مثل عروض حرکت بر سفید(که حرکت، بر جسم که اعمّ از سفید است عارض شده) دوّمی مثل عروض خنده بر حیوان (که ضحک، بر انسان که اخصّ از حیوان است عارض شده) و سوّمی که از فرط وضوح، نیازی به ذکر مثال ندارد.
صدرالمتالّهین(قدّس سّره) در اوایل کتاب شواهد بحثی دارد راجع به عوارض ذاتیّه؛ که ملخّص کلام این می شود که حالا، حتماً لازم نیست که عوارض ذاتیّه، مساوی با موضوع باشد؛ بلکه می تواند اخصّ از موضوع باشد؛ آنچه لازمه ی آن است اینست که موضوع، نیازمند استعداد خاصّی که بیاید نقش واسطه را ایفا کند، نباشد برای عروض این امر؛ بنابراین مثلاً وقتی از امکان صحبت می کنیم که تنها به قسم خاصّی از وجود عارض می شود، نمی توانیم بگوئیم موضوع یک حالت مردّده ای است بین وجود واجب و ممکن؛ چون برای این که، معروض آن بشود، لازم نیست استعداد خاصّی را اوّلاً قبول کند؛ همچنانکه جنس، بخودی خود، تحصّلی ندارد تا برای اینکه فصلی را بپذیرد، ابتداءً مستعدّ بشود؛ بلکه جنس، به فصل از ابهام در می آید؛ پس عروض فصل به جنس، همان است و اتصّاف جنس به فصل-و آنچه لازم فصل است -همان.

فواید و منافع

و امّا راجع به فایده ی فلسفه، مقدّمهً باید تفاوت بین فایده و منفعت رابیان کنیم؛ پس گوئیم فایده ی علم که بدان "غرض علم"یا"غایت علم"، نیز، می گویند، غیر از منفعت علم است؛ زیرا فایده، اصطلاح شده برای آنچه قبل از ایجاد فعلی، در فکر و ذهن فاعل بوده و همان هم، علّت و انگیزه برای ایجاد آن شده؛ ولی منفعت، آن نفعهایی است که پس از پیدایش چیزی، از آن، حاصل می شود هر چند که مورد نظر بوجود آورنده ی آن، در غرض اوّلیه ای سبب بوجود آوردن آن شده نبوده؛ حالا من مثالی می زنم از اموری که اخیراً برای دانشمندان کشف شده؛ وآن منافعی است که از ایجاد سفینه های فضایی، بناست حاصل بشود. می دانیم که پس از فروپاشی نظام شناسی بطلمیوسی و تأسیس هیأت جدید، که بحث خرق و التیام بکلّی از مباحث هیوی حذف شد، دانشمندان به فکر افتادند که با استفاده از تکنولوژی جدید، موشکها و سفینه هایی بسازند تا به کمک آن بتوانند به فضا سفر کنند و اوضاع کرات دیگر را بررسی نمایند. غرض آنها، در واقع، گسترش امکان مطالعات فضایی بود؛ چنانکه فضانوردان را به کره ی ماه فرستادند و سفینه های مجهّز به فرستنده ها را، به مریخ؛ و توانستند از داده های آنها، بر معلومات خود بیفزایند؛ امّا اخیراً متوجّه شده اند که از فضا، می شود بعنوان جایگاه مناسبی برای خلاصی از زباله های اتمی-که با دفن آنها در نقاط دور افتاده ی زمین، یا دور ریختن آنها در اقیانوسها، خسارت جبران ناپذیری بر محیط زیست وارد آمد-استفاده کنند. اینجا فایده ی تکنولوژی فضایی، توسعه ی دایره ی مطالعاتی است و منافع آن، علاوه بر این، فی المثل خلاصی از دست زباله های اتمی و شیمیایی، گسترش دامنه ی صنعت ارتباطات - مثل شبکه ی جهانی ماهواره ای رادیویی تلویزیونی -و صدها نوع دیگر از این استفاده هاست، که سازمانهای فضایی، بانی آنند.
با این توضیح معلوم می شود که فایده، چون عینیّت پیدا بکند، خود از منافع محسوب می شود؛ هر چند ممکن است فعلی، با غرض خاصّی شروع بشود، امّا نهایتاً فایده ی مورد نظر، عملاً، از آن بدست نیاید، لکن منافع دیگری، از آن، حاصل گردد یا حتّی به نتایجی، منجر شود که نه تنها مورد نظر سازنده آن نیست، که صد در صد با غرض او منافات دارد؛ در چنین موقعیّت هایی است که زمینه، بسیار مساعد می شود که انسان به فاعل حقیقی، توجه پیدا بکند و به ربّ، معرفت یابد؛ چنانکه مولا امیرالمؤمنین(ع) می فرماید:
"عَرَفتُ اللهَ بِفَسخِ العَزائِمِ وَ نَقضِ الهِمَم".

فواید حکمت

امّا راجع به فایده ی حکمت، گفته اند: فایده ی آن، شناخت موجودات حقیقی است از غیر حقیقی -که موجودات وهمی و اعتباری باشند-چون انسان، در پی کشف حقیقت، به حکمت پرداخته و غرض او از پرداختن به این علم، معرفت یافتن به احوال موجودات بوده چنانکه هستند؛ به عبارت دیگر ما با حکمت آموزی می خواهیم حقایق را بشناسیم، تا در پی آن، تکلیف خودمان را باآنچه در طول عمر کوتاه خود، بدان برخورد می کنیم، بدانیم؛ پس در جستجوی آنی باشیم که در سرنوشت واقعی ما، موثّر است و از آنچه وهمی و اعتباری است، هر چند ظاهر دلفریبی داشته باشد، بپرهیزیم و به بازیگوشی، با بازیچه ها، نقد عمر خود را از کف ندهیم؛ که از دادن آن، خسران است و جبران نمی شود؛ نکند روزی بیاید که دستهای خود را خالی ببینیم و خود را در این راه دراز، بی زاد و توشه حسّ کنیم و متوجّه شویم که آنچه خود را بدان مشغول می کرده ایم، جز لهوی و لعبی، و آنچه در پی اش می رفته ایم، جز سرابی، و آنچه به پایش نشسته ایم، جز کفی نبوده است؟(1)
در تاریخ ما این قصّه مشهور است که: ابن عربی (ره) چون می شنود که فخر رازی حال تنبّهی یافته، نامه ای به او می نویسد و ضمن آن، به نصیحت او می پردازد؛ این نامه -که امروزه در دسترس است و ضمن رسائل وی چاپ شده-همه اش خواندنی است؛ امّا آنچه چون نقطه ای نورانی بر آسمان این رقعه می درخشد، این نکته است که چرا انسان به علمی نپردازد که در طول این سفر طولانی، به کار او آید؟ چرا همه ی همّ او مصرف علومی می شود که چون بساط این عالم هیولانی برای ما برچیده شد، دیگر آنها هیچ موضوعیّتی نداشته باشد و دردی را دوا نکند؟!
و من بسیار متاسّفم که حکمت الهی -که اوّلاً و اصلاًً برای همین منظور پدید آمده؛ شکل گرفته و گسترش یافته -امروزه به مباحثی خشک و صرفاً ذهنی مبدّل شده تا آنجا رفته که غرض اصلی آن به فراموشی سپرده شده و نقشی که باید در زندگی انسان ایفا کند را از یاد برده است و از واقعیّتهایی که هر روزه با آن سروکار داریم و حکمت می تواند هر کجا و هر لحظه، در رابطه ی با آنها، بهترین راهنمای ما باشد بواسطه ی گرفتار شدن در سنگلاخ ذهنیّتهای دور، فاصله گرفته وچیزی نمانده که از صحنه ی زندگی علمی و عملی ما، بکلّی حذف شود؛ زیرا نقش کاربردی آن، به تند باد نسیان سپرده شده؛ چنانکه می بینیم بی اعتنایی مردمان این زمانه را، با قلمداد نمودن آن بعنوان: موهومات و بحث های بی فایده و سخنهای فسیل شده و پندارهای خام اوّلیه ی بشر و امثال این حرف های نابخردانه.

منافع حکمت

از فایده ی آن که بگذریم، باید اندکی از منافع آن بگوئیم؛ لکن در این مورد-هر چند نه به این عنوان-دیگران، مطالبی گفته اند و دأب ما این است که تا می توانیم از تکرار بحثها، حذر کنیم. این حقیر، ذیلاً، فقط به منفعتی اشاره می کنم که تاکنون، در کلام کسی، بدان بر نخورده ام و آن محتاج است به بیان مقدّمه ی کوتاهی که متوجّه می کند ما را به سنخیّت اموری که بدان می پردازیم با آنچه که خود دارای آنیم؛ یعنی اگر چیزی را در این عالم بیابیم که به هیچ نحوی مرتبط با جوارح و جوانح ما نبوده، هیچ نیازی را از ما -با عرض عریضی که خواسته های ما دارد -برطرف نکند، حکم می کنیم به این که آن چیز، هیچ نفعی ندارد و مثلاً ما برای راهپیمایی، به کفش نیاز داریم؛ بنابراین می گوئیم کفّاشی شغل شریفی است که احتیاج ما به کفش را برای محافظت از پاهایمان، پاسخ می گوید؛ در مورد دیگر جوارح ما هم، همینطور است؛ امّا ما فقط جوارح خود نیستیم که فقط آنچه و آن که به نیازمندیهای ما در این مورد جواب می دهد را، لازم بشمریم و مابقی را وقعی ننهیم؛ بلکه دایره ی احتیاجات ما، خیلی وسیعتر از نیازهای مادّی است و اصولاً تمدّن و عظمت آن، یعنی گسترش این دایره؛ یعنی هر ملّتی که این دایره را وسعت بیشتری بخشیده باشد، از تمدّن گسترده تری برخورداری دارد و برعکس، هر قومی که نیازهایش، خلاصه بشود در همین احتیاجات مادّی و جسمانی و جوارحی، و تلاشش صرفاً برای برآوردن همینها باشد خالی از فرهنگ و تمدّن خواهد بود و در این صورت، طبیعی است که جز این، به چیزی نیندیشد و بنابراین سطح فکری اش در مرتبه ی حیوانی، متوقّف بماند؛ برای همین است که قرآن حکیم می فرماید: "الاعراب اشدّ کفراً و نفاقا"(توبه/97) اینها، اگر هم قدری هوشمند باشند و اندکی در ارتقاء سطح فکری خود بکوشند، باز هم مثل اقوام متمدّن نمی توانند پیشرفت کنند؛ چنانکه قرآن کریم می فرماید: "قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا"(حجرات/14) این لازمه طبیعت جوامع بسته و غیر متمدّن است و این تعبیرها، هم، منحصر در تعابیر قرآن نیست که در ادبیّات قدیم ما هم، وقتی می خواستند از ناکدهان بگویند، مثالش را بر کولی ها می زدند؛ چنان که اوحدی مراغه ای(ره) در مثنوی جام جم می گوید:
ناک ده گر غلط پزد لادن
چون فروشد نشایدش دادن
مشک لولی نه لایق جیب است
روستایی که می خرد عیب است
حالا اگر از نیازهای جسمانی، قدم را فراتر نهیم به خواسته های روحانی و عقلانی بپردازیم، می بینیم که هر یک از رشته های هنری، ادبی، علمی و فلسفی، پاسخ گوی مرتبه ای از مراتب نفسانی ما و برطرف کننده ی نیاز های سطوح مختلفه ی جوانح ماست.
با این توضیح، معلوم می شود که اگر چه فایده ی حکمت، از پی کشف حقیقت برآمده، امّا یکی از منافعی که از تحصیل حکمت، عاید ما می شود، اقناع بخش عقلانی و نتیجه ی فعالیّتهای لطیفه ای از لطایف وجودی ماست که کارش، ادراک کلّیّات است و چون فصل اخیر ما، همین قوّه است، می شود به اهمیّت انسانی پرداختن به علم کلّی پی برد.
البتّه تعبیر دیگر هم، در بیان برخی معاصران دیده ام که می گویند همانطوری که عبادت جوارح ما، به نماز، و تسبیح زبانی ما به ذکر است، همینطور تحصیل حکمت و اشتغال بدان، در واقع، عبادت عقلانی ماست و این جا بد نیست اضافه کنیم که این سخن، با تفسیری که ضمن آیه ی "ما خلقت الجنّ و الانس الّا لیعبدون"(ذاریات/56) که گفته اند "ای لیعرفون"آمده، سازگار است خصوصاً که می رساند این تفسیر به نحوه ی عقلانی عبادت توجّه می دهند؛ در حالی که ظهور آن نیز، حفظ شده؛ عبادت جوارحی، در جای خود محفوظ مانده و از این که تفسیر، دستاویز مباحیّه گردد، جلوگیری می کند.

تعریف حکمت

و امّا در مورد تعریف حکمت، اقوال، مختلف است: برخی از آن را خروج نفس، علماً و عملاً، از نقص به کمال ممکن آن دانسته اند؛ بعضی آن را علم به احوال اعیان موجودات علی ماهی علیها، به اندازه ی توانایی انسان، شمرده اند و برخی صیرورت انسان به این که عالمی عقلی شود مشابه عالم عینی معرّفی کرده اند. امّا آنچه شیخ اشراق(قدّس سّره) فرموده و حکمت را تشبّه به حقّ تعریف کرده، به عقیده ی این حقیر، در واقع همان تعریف سوّم است؛ چون اگر بپذیریم که انسان، با حکمت، جهانی همانند جهان خارج می شود، پذیرفته ایم که او در احاطه ی به معلومات، به باری تعالی، از جهت صفت علم، تشبّه یافته و چون جهانی عقلی شده و لازمه ی این تجرّد از هیولانیّات است، از این جهت هم، متخلّق به اخلاق الهی گردیده؛ چنانکه میر سیّد شریف جرجانی(ره) در رساله ی تعریفات خود، به این دو وجه تصریح فرموده، و بیان خود را، تفسیر دستور امام صادق(ع) که فرموده اند: "تَخَلَّقُوا باخلاقِ الله"می داند؛ لکن معلوم است که این تخلّق و تشبّه، تا حدّ خاصّ و مرتبه ی معلومی- که در لسان تعریف کنندگان"طاقت بشری"تعبیر شده- میسّر است؛ چنانکه حق تعالی می فرماید: "و لا یحیطون بشی ءٍ من علمه الّا بما شاء"(بقره/255) دیگر آن که وقتی در تعریف حکمت گفته می شود"الحکمه صِیرورهُ الانسان عالَماً عقلیّاً مضاهیاً للعالَمِ العینیّ"مراد از عالم عینی، به عقیده ی ما، فقط عالم خارج، که همان جهان مادّی و ناسوتی باشد، نیست؛ بلکه همه عوامل طولی وجودی مراد است؛ زیرا گفتیم که موضوع حکمت موجود مطلق است و مباحث آن حول احوال و اوصاف موجود مطلق دور می زند؛ ثانیاً در حکمت، از عوالم برتر هم بحث می شود، چنانکه در جای خود خواهیم گفت؛ همچنان که آنچه می بینیم و می شنویم و حسّ می کنیم، در جهان خارج، بصورت موجودات مستقلّ و قائم به خود وجود دارند و ذهن ما شمایی از آنها اخذ می کند- به این صورت که ماهیت آن عیناً به لباس وجود ذهنی در می آید-همچنان هم آنچه تخیّل و تعقّل می نمائیم، در عالم مثال و عالم عقل، بالذّات موجود اند و ذهن ما، با نظر به ایشان، به خیال می آرد و به تعقّل می پردازد؛ چه این که مُدرِک و مدرَک، باید هم به سنخیّت داشته باشند و این قاعده ای است که از زمان انباذقلس تاکنون، به قوّت خود باقی است.
همچنین در این تعریف، چون از صیرورّت انسان، سخن به میان آمده نظر ما را به یکی از بزرگترین منفعتهایی که به سبب حکمت، عایدمان می شود، جلب می کند و چون از همانندی جهان علمی و عقلی با جهان عینی سخن می گوید، به یکی از مباحث مهمّ فلسفی-که همان مبحث وجود ذهنی باشد توجّه می دهد.
به عقیده ی ما، هر یک از این تعاریف، حکمت را از زاویه ی خاصّی مورد ملاحظه قرار داده و هنوز جای آن هست که در ارائه ی تعریفی جامع و مانع از حکمت، کاوشی جدّی بعمل آید مثلاً همین تعریف اخیر که صدرالمتالّهین(قدّس سّره) بیان فرموده، از نقطه نظر این که حکمت، چه تأثیری در شخصیّت انسان می گذارد و او را چگونه می سازد و به چه مقامی می رساند، حرف آخر را زده؛ همچنین است که تعریف اوّل که حکمت را خروج نفس، به سوی کمال ممکن خود، معرّفی کرده، که علاوه بر این، به حکمت عملی و بلکه به نفس عمل حکیمانه نیز توجّه داده و یا تعریف دوّم -که اگر بشود قید"اعیان موجودات "را بنحوی که در تعمیم عالم عینی تفسیر نمودیم، دارای مفهوم گسترده تری نمود که شامل عوالم برتر و همچنین مباحث مربوط به وجود ذهنی بشود، باز این محدودیّت را دارد -که فقط به وجهه ی نظری حکمت می پردازد.
از معاصرین ما -مرحوم آقا شیخ مهدی حائری (ره) که اخیراً به جوار رحمت حقّ شتافتند - تعریف نسبتاً خوبی از حکمت ارائه کرده اند که: "فلسفه از حقیقت، در هر مرتبه ای که هست، بحث می کند؛ ماهیّتش، درک حقیقت است " که قابل این هست، که وضع عملی را، هم، با این توجیه شامل بشود که حکمت، در مرتبه ی عمل، از حقیقت آنچه باید، سخن می گوید و انسان را به مقتضای سعادت یا بی فطری اش، بدان ها مکلّف می سازد. و این جا تعریف خواجه طوسی(قدّس سرّه) -که قبلاً متذکّر شدیم -به ذهن متبادر می شود؛ هر چند در تعریف ایشان، سخنی از مراتب هستی که از اهمّ مباحث حکمی است -دیده نمی شود.
به نظر می رسد، تنها تعریفی می تواند برای حکمت جامع باشد که: اوّلاً به مبادی حکمت توجّه کند؛ ثانیاً ماهیّت مباحث فلسفی - که همانا معقولات ثانیه ی فلسفی است را در نظر بگیرد؛ ثالثاً روش قیاسی فلسفه را از یاد نبرد؛ و رابعاً به غرض و فایده ی آن بپردازد و البّته مرادمان از مبادی مفهوم عامّی است که علاوه بر اوّلیّات و بدیهیّات، شامل واردات غیبیّه و خطورات قلبیّه نیز، می شود؛ هر چند به اعتقاد ما، اولیّات نیز نوعی از همین اشراقات است(2) ؛ به این دلیل که می بینیم از طرف نفوس مکدّره، مورد انکار قرار می گیرد؛ چنان که قرآن حکیم می فرماید: "کذالک یطبع الله علی قلوب الکافرین"(اعراف/101) همچنین آنجا که می فرماید: "و اذا ذکرالله وحده أشمازت قلوب الذّین لا یؤمنون بالاخره"(زمر/45) یا آنجا که می فرماید: "فانّها لا تعمی الأبصار و لکن تعمی القلوب الّتی فی الصدور"(حج/46) وقتی قلب زنگار می گیرد، دیگر نمی تواند حقایق روشن را بدرستی منعکس کند؛ چنانکه مولوی می گوید:
آینه ات دانی چرا غمّاز نیست
چون که زنگار از رخش ممتاز نیست
امّا دلیل من بر این چهار خصوصیّت در تعریف، این است که ما در مبحث تعریف می بینیم که بسته به معرف، می توانیم تعاریف را به دو قسم کلّی پیشنهاد کنیم یعنی یک وقت است که ما در صدد تعریف ماهّیت مجرده بر می آئیم اینجا باید فکر جزء اعمّ یعنی جنس، و جزء مساوی یعنی فصل باشیم؛ امّا یک وقت است که می خواهیم ماهیّت موجوده را معرّفی کنیم اینجا باید در اندیشه ی یافتن مقوّمات وجودی که عبارت از علل چهارگانه ی آن است، باشیم. (3)
در ما نحن فیه ما با مفهوم مجرّد سرو کار نداریم؛ بلکه می خواهیم در ذهن، مفهومی بسازیم که در خارج، مصداق موجود روشن واحدی دارد پس بسان جایی است که می خواهیم ماهیّت مخلوطه را تعریف کنیم.
امّا اهمیّت رسیدن به چنین تعریفی از حکمت -که کامل و جامع و مانع باشد- با رسالتی که حکمت در درک و بیان حقایق دارد؛ و شایسته نیست از بیان حقیقت خود باز ماند، بر هیچ خردمندی پوشیده نیست.

پی نوشت ها :

1-قرآن حکیم، حیات دنیا را لهو و لعب خوانده (انعام/32؛ عنکبوت/64، محمّد(ص) /36؛ حدید/20) اعمال کافران را به سراب تشبیه فرموده(نور/39) و باطل را به کف مثل زده (رعد/17) .
2-چنانکه حافظ(ره) در ضمن بیتی می فرماید"خرد که ملهم غیب است... "و یا در جای دیگر می فرماید:
نهادم عقل را زاده ره از می
ز شهر هستی اش کردم روانه
3-که البتّه این علل، مبدأ آن اجزائی واقع می شود که در مقام فصل می آیند و باید متّخذ از علل اربعه به ترتیب: فاعلی، مادّی، صوری و غایی باشند و معلول، در مقام جزء اعمّ یا جنس قرار می گیرد.

منبع: مدرس مطلق، محمد علی؛ (1379)، شناسایی هستی در شرح منظومه حکمت علامه شیخ محمد حسین اصفهانی، اصفهان: کانون پژوهش 1379.
http://nasimemarefat.parsiblog.com/
وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما
*****************************************

روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود.
نوجوان این کار را کرد.
سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد.
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار سقراط عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
«استاد! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:
«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!»



درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : حکمت چیست؟ , حکمت , حکیم , فلسفه , فیلسوف ,


نوشته شده در جمعه 09 آبان 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 817 |

 عرفا و صوفیه در بیانات خود بعضى مطالب اظهار مى‏کنند که با ادب منافات دارد و البته مراعات ادب در امور لازم است، چنانکه شخص معبّر در جواب هارون الرشید که خواب دیده بود دندانهاى او ریخته است معبّر گفت: اقوام خلیفه تمام بمیرند. خلیفه متغیّر شد و امر کرد او را زدند. دیگرى آمد گفت: عمر خلیفه از تمام اقوام و خویشان بیشتر است. خلیفه انعامش داد با اینکه همان مطلب را گفته بود، براى مراعات ادب مستحق انعام گردید. در خداشناسى و عبادت هم مراعات ادب لازم است، مثلا اگر مسجد خراب شود و مسجد هم خانه خداست یک کسى خطاب به خدا کند و بگوید: «اى خانه خراب» بى‏ادب بوده، گرچه مطلب او راست و درست است. یا کسى بگوید: «اى خداى بى‏عقل بى‏شعور بى‏مدرک» بى‏ادبى است، ولى سخنى صحیح است؛ زیرا که عاقل و شاعر بر خدا کفر است، و خداوند عقل ندارد چنانکه چشم ندارد ولى تمام چیزها را مى‏داند و مى‏بیند، و نیز شیخ محمود شبسترى در گلشن راز گوید:

         مسلمان گر بدانستى که بت چیست             یقین کردى که دین در بت‏پرستى است

 در ظاهر چقدر خطاست که انسان بگوید دین در بت‏پرستى است. اگر بت‏پرستى صحیح بود چرا پیغمبر اکرم بت‏پرستها را کشت و بتها را از خانه کعبه ریخت و شکست، حتى صورت حضرت ابراهیم را انداخت و شکست؟ و لو اینکه معناى صحیحى اراده کرده و مى‏خواهد بگوید اصلا بت واقعیت ندارد و هیچ نیست و آن هم مخلوق خداست؛ پس وقتى نگاه به بت کند و ببیند سنگ آن را خدا خلق کرده، و جواهر الوان و عقلى که خدا به بتگر داده و به صنعت آن را ساخته آن وقت بگوید: منزّه است آن خدایى که چنین سنگ و جواهر خلق کرده.

این عین خداشناسى است، ربطى به بت‏پرستى ندارد. امّا آن مشرک چون این نظر را ندارد گمان مى‏کند همین سنگ خالق و واسطه اوست، به این جهت گمراه و کافر است.

          وگر مشرک ز بت آگاه گشتى              کجا در دین خود گمراه گشتى؟

          ندید او از بت إلّا خلق ظاهر                 بدین علّت شد اندر شرع کافر

          تو هم گر زو نبینى حقّ پنهان             بشرع اندر نخوانندت مسلمان

 و در بیان اینکه چطور بت‏پرستى عین دین حق است مى‏گوید:

          بدان خوبى رخ بت را که آراست؟             که گشتى بت‏پرست ار حق نمى‏خواست؟

          همو کرد و همو گفت و همو بود              نکو کرد و نکو گفت و نکو بود

          یکى گوى و یکى بین و یکى دان             بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

 علاوه بر این بسیارى از شعرا که مسلک عرفانى دارند مانند حافظ و سعدى و مولوى اصطلاحاتى در بین خود در اشعار ذکر مى‏کنند

سعدى یا سایر شعرا که گفته‏اند: «عشق» مقصودشان چیز دیگر بوده غیر عشقبازى جوانها، و آن عبارت است از مرتبه فوق عقل که ممکن است از آن به قریحه و ذوق تعبیر کرد، و نسبت عشق و عقل نسبت طبع شعر است و عروض: شخصى هیچ عروض نخوانده و اوزان اشعار و بحر مجتث و رمل و خفیف و سریع را ندانسته شعرهاى خوب مى‏گوید، و یک نفر دیگر بالعکس عروض را بخوبى مى‏داند و شعر نمى‏تواند بگوید. پس قریحه ممکن است در بعضى موجود باشد که دقایق عروض بلکه دقایق فصاحت و بلاغت را بفهمند و در کلام خود به کار ببرند، و معانى بیان نخوانده و اصطلاحات آن را نفهمیده باشند و کلام او شاهد براى علماى معانى بیان باشد. و بعید نیست قوّه‏اى در بعضى مردم باشد و در بعضى دیگر نباشد، یک نفر وقتى به خط میر نگاه کرد مى‏فهمد قشنگى و زیبایى آن را، و به قیمت گزاف مى‏خرد با آنکه کاغذش کهنه است و رنگ مرکّب از بین رفته، شخص دیگر که چشمش پرقوت‏تر است نگاه مى‏کند و قشنگى آن را نمى‏فهمد و گمان مى‏کند کس دیگر که روى کاغذ نو با مرکّب برّاق نوشته خطّش بهتر است، همچنین قالیچه و قلمکار. بعضى مردم جنس خوب و بد را مى‏شناسند و بعضى نمى‏شناسند: الماس و زمرّد و لعل و غیره، همین‏طور است شناختن شعر خوب و بد؛ در بعضى این ذوق هست و در بعضى نیست. بنابراین ممکن است که در بعضى خداوند قوّه‏اى قرار داده باشد. که در خداشناسى چیزهایى بفهمند و بگویند بدون آنکه درس خوانده باشند، یا از کسى شنیده باشند، و دیگران آن قوه را نداشته و نفهمیده باشند.

حضرت پیغمبر و امیر المؤمنین علیهما السّلام بالاترین مقام و مرتبه این قوه را داشتند؛ زیرا که:

         نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت             به غمزه مسأله ‏آموز صد مدرّس شد

 آنچه از آنها رسیده است در کلمات سابقین از عرب و غیر عرب نبوده در هیچ عبارت. پیش از امیر المؤمنین علیه السّلام این گونه سخن کسى به خاطر ندارد که بفرماید: «فمن وصف الله (سبحانه) فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و من جزّأه فقد جهله»  سر رشته به دست علما دادند که هزار و سیصد سال درس‏خوانده‏ها، حکما و متفکّرین اگر به مقامى برسند که فرمایش آن حضرت را بفهمند از افتخار- به قول شعراى قدیم- کلاه گوشه بر عرش مى‏سایند.

این قوه غیر عقل است؛ زیرا که فکر و عقل تا اندازه‏اى در همه مردم هست.

این قوه‏ایست قدسى الهى همان‏طور که چشم مدرکات سامعه را درک نمى‏کند، و سامعه مدرکات باصره را نمى‏فهمد، عقل هم مدرکات این قوّه را ملتفت نمى‏شود. و عرفا از این قوّه تعبیر به عشق کرده‏اند. بنابراین شعرا و عرفا یک اسم زشتى را گذاشته‏اند براى یک معنى عالى، مى‏خواهند بگویند: قوّه قدسیه یا الهام ملکوتى، گفته‏اند: عشق؛ که تا جوان بى‏فکر بشنود گمان کند عشق به زن مردم باعث سعادت است، و هر که عشق به آنها ندارد انسان نیست؛ و لیکن حقیقت این است که هر کسى قوّه قدسیه ندارد مثل بعضى فلاسفه که مى‏خواهند به عقل خود دین را بفهمند، اینها در هلاکت هستند، و با فکر مخالفت با کسانى مى‏کنند که به الهام خدایى چیز فهمیده‏اند، از سعادت دور افتاده‏اند، عشق متابعت قرآن و وحى است:

          گر به حکمت کسى ولى بودى             شیخِ سنّت ابو على بودى‏

          و کم قلت للقوم: أنتم على                 شَفا حفرةٍ من کتاب الشفا

          فماتوا على دین رسطالیس                 و متنا على مذهب المصطفى‏

 .

          سؤر رسطالیس و سؤر بو على             کى شفا گفته نبى مقبلى‏

          علم دین فقه است و تفسیر و حدیث      هر که خواند غیر این گردد خبیث‏

          پاى استدلالیان چوبین بود                    پاى چوبین سخت بى‏تمکین بود

 پس مى‏خواسته‏اند بگویند: مردم، عقل خود را معارض با الهام ندانید و متابعت از کسانى کنید که داراى قوّه قدسیه بوده‏اند و از سرچشمه بى‏آلایش توحید آب خورده‏اند؛ گفتند: متابعت عشق بکنید:

         پیمبر عشق و دین عشق و خدا عشق             ز تحت الأرض تا فوق السما عشق‏

 حال باید ببینیم چرا از این قوّه به عشق تعبیر کرده‏اند؟ علّتش این است که عشق به معنى چسبندگى و جذب است مثل عشقه که به زمین و دیوار مى‏چسبد، خداشناسها و عرفا هم چون زیاد به معرفت خود مى‏چسبند مى‏گویند:

عاشق هستند؛ یعنى چسبیده‏اند. مقام اعلاى محبّت را هم عشق گفته‏اند به این مناسبت است.

از عشق که بگذریم باز مى‏بینیم شعرا چیزهاى دیگر را هم تعریف کرده‏اند مثل شراب و میخانه:

          دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند            گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

          ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت                   با من راه‏نشین باده مستانه زدند

 وقتى در معنى این شعر انسان دقت مى‏کند باز مشمئز مى‏شود که ملائکه از آسمان بیایند در دکّان یهودى شراب‏فروش را بزنند و با آن لوطى لاابالى شراب بخورند، با اینکه ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوتند! یا:

         مى دوساله و محبوب چارده‏ساله             همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر

 یا

          در خرابات مغان نور خدا مى‏بینم             این عجب بین که چه نورى ز کجا مى‏بینم‏

 جاى نور خدا کوه طور است چطور در دکان شراب‏فروش ظاهر باشد؟ وقتى انسان این سخنان را مى‏شنود مخصوصا جهّال و الواط شراب خوردن پیششان جلوه مى‏کند، گمان مى‏کنند چیز خوبى است.

         من در عجبم ز مى‏فروشان کایشان             زان به که فروشند چه خواهند خرید؟

 بویش بوى مشک، طعمش طعم شکر، رنگش مثل یاقوت، و در حقیقت یاقوت روان یاقوت روان است، قدرى اشعار خیّام هم مى‏خوانند.

غیر اینها اصطلاحات دیگر هم دارند مثل:

          خط و خال و قد و بالا و ابرو                    عذار و زلفِ پیچاپیچ گیسو

          خروش بربط و آواز دستان                     شراب و شاهد و شمع و شبستان‏

          مشو زنهار از این گفتار در تاب               برو مقصود از این گفتار دریاب‏

          مپیچ اندر سر و پاى عبارت                   اگر هستى ز ارباب اشارت‏

          چه هر یک را از این الفاظ جانى است     به زیر هر یکى پنهان جهانى است‏

 معنى شراب خانه، مجلس اهل معرفت است که مى‏نشینند و با یکدیگر از علم‏ دین و خداشناسى و محبت آل محمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم صحبت مى‏کنند؛ زیرا که ملائکه در این مجالس وارد مى‏شوند و بال خود را زیر پاى اهل آن فرش مى‏کنند، و إلّا ساکنان حرم سرّ عفاف ملکوت در دکّان شراب‏فروشى یهودى نمى‏روند. و مراد از شراب آن علم و معرفتى است که استاد تلقین به شاگرد مى‏کند، و استاد را به منزله پیر مى‏فروش و رئیس شرابخانه فرض کرده، ولى نه هر استادى و نه هر شاگردى و نه هر علمى بلکه آن استادى که شرایط زیاد در تعلیمش هست و شاگردى که صفات بسیار دارد و محل ذکر آن جاى دیگر است. پس شاعر گفته: «شراب» و از آن معرفتى خواسته که انسان را مست خداشناسى کند. و مقصود از دلبر و معشوق غالبا حضرت پروردگار است؛ زیرا که او جمیل‏ترین موجودات است که «إنّ الله جمیل یحبّ الجمال»  اگر چه معنى جمال در او خالى از دقّت نیست. و اگر بگویند:

خدا که خطّ و خال و زلف و ابروى کمانى و چشم بادامى ندارد، در جواب گوییم: این الفاظ یک مقدارش استعاره است و یک مقدارش کنایه از صفات کمالیه و جمالیه حق است.

به هر حال رسم شعرا و عرفاست که از یک معنى صحیح به لفظى تعبیر مى‏کنند که در ظاهر الفاظ خوبى نیستند و نوعى بى‏ادبى است. شراب خوردن و شاهد بازى کردن در مقام خداشناسى و معرفت مثل همان شعر است که مى‏گفت که دین در بت‏پرستى است. و غرض عرفا از این گونه تعبیرات این است که یک عده مردم دور از حقیقت را به حق نزدیک کنند؛ چون همه مردم آن قدر همت ندارند که بروند تحصیل عربیت و علم کلام و حکمت یا تحصیل علم حدیث کنند و از مطالب علمى و مباحثه خسته مى‏شوند، امّا شعر را همه مى‏خوانند و چون منظوم است از آن لذّت مى‏برند مخصوصا اگر قصه‏هاى شیرین در ضمن بگنجانند، و بعضى کلمات که به نظر مردم خوش مى‏آید مثل گل و بلبل و عشق و محبوب و از اینگونه الفاظ بیاورند، و در ضمن مطالب معرفت و خداشناسى را ذکر کنند و خواننده را ملتفت نمایند که غرض از اینها خداشناسى است مثل مثنوى و حافظ و غیر اینها.

کارى نداریم به اینکه عملشان خوب بوده یا بد ولى غرض صحیحى داشتند و تعبیراتى کرده‏اند.

گاهى هم بعضى‏ها گفته‏اند: من خدا هستم، مثل حسین بن منصور حلاج که گفت: «انا الحق» یا مثل دیگرى که گفت: «لیس فی جبّتی سوى الله»  آیا مقصود اینها همین الفاظ بوده؛ یعنى مى‏خواسته بگوید من خدا و پروردگار آسمان و زمینم؟ اگر غرضش این بوده البته کافر است؛ زیرا که خدا جسم نیست و دیده نمى‏شود و به دار آویخته و کشته نمى‏گردد؛ ولى یقینا این کلام هم مثل سایر کلمات عرفا که از آن معناى دیگرى قصد کرده‏اند- همان‏طور که شراب گفته‏اند و از آن معرفت خواسته، و معشوق گفته و از آن خدا را خواسته- از این الفاظ هم چیز دیگر خواسته شده که معناى صحیحى است. بلى ممکن است بگوییم قدرى بى‏ادبى و خلاف مصلحت است که جهّال را تحریک کرده خون‏هاى ناحق ریخته مى‏شود، چنانکه کسى بگوید: اى خداى خانه خراب و اى خداى بى‏عقل و نامرد. امّا معنى صحیحى که از این لفظ اراده کرده این است که از بس من مطیع فرمان خدا هستم و سراپا غرق محبّت او، و گوش بر فرمان او نهاده، هوا و هوس را از خود دور کرده هر چه مى‏کنم به امر او مى‏کنم، چنانکه گویا او مى‏کند و من از خود اراده ندارم و مقام حقّ الیقین همین است، و نظیر این در قرآن هست که ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏ و نیز در یک جا فرموده اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها و در جاى دیگر مى‏فرماید قُلْ یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ. و چون پیغمبر هر چه مى‏کند به امر حق مى‏کند گویا او ریگ به طرف دشمن ریخته، و چون ملک الموت به امر خدا قبض روح مى‏کند گویى خود خدا قبض کرده.

مى‏گویند: شهر بغداد را منصور دوانیقى ساخت، با اینکه بنّاها ساختند، چون به‏ امر او ساختند نسبت به او مى‏دهند، و در حدیث است: «ما زال العبد یتقرّب إلیّ بالنوافل حتّى کنت سمعه الذی یسمع به، و بصره الذی یبصر به» . و حضرت صادق علیه السّلام وقتى آیه‏اى را تکرار فرمود بعد از آن فرمود: آن قدر تکرار کردم تا از قائل آن شنیدم؛ یعنى از خدا وقتى شخص غرقه بحر توحید شود اراده‏اش از او سلب مى‏شود و به اراده حقّ تکلّم مى‏کند. معنى اینکه مى‏گفتند: من خدا هستم این بوده، مثل قطعه آهنى که در میان آتش گداخته شود کار آتش را مى‏کند و آتش است، دیگر آهن نیست رنگش و حرارتش و شعله‏اش و روشناییش عین آتش است؛ کسى هم که غرق خداشناسى شد همین است. و اگر کسى از این شطحیات بگوید بى‏ادب است و باید ملامتش کرد تا مؤدّبانه سخن گوید، امّا کافر نیست که نجس باشد؛ چون معناى صحیح از لفظ خود قصد کرده است نه معناى باطل.

هزار و یک کلمه، ‏4/ 246 ،  قسمتی از کلمه 354

http://www.hameleasrar.blogfa.com/post-186.aspx

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما

 

 




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : توجیه وتحلیل برخی از تعبیرات عرفاء , عرفان , عارف , حکمت ,


نوشته شده در سه شنبه 29 مهر 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 29 |

عقل، بزرگ ترین نعمت در نظام هستی

واحد دار القرآن تبیان زنجان-

 

  عقل، بزرگ ترین نعمت خدادادی برای بشریت است؛ چرا که شرافت و کرامت آدمی به عقل و به کارگیری آن است. این عقل است که آدمی را با دین و اخلاق آشنا و بدان پایبند می کند و توانایی شناخت و معرفت حقایق هستی را به انسان داده و حق و باطل را به او می شناساند و در مقام عمل خوب و بد را نشان می دهد. نویسنده در این مطلب بر آن است تا جایگاه عقل را در نظام احسن هستی تبیین کند و نشان دهد که چگونه عقل به عنوان چراغ الهی در وجود انسانی به او کمک می کند که حق شناس باشد و مسیر درست و راست را بیابد و بپیماید. عقل فعلی و خردورزی عقل در لغت به معنای حبس و امساک آمده است. عاقل را از آن رو عاقل گفته اند که خود نگهدار بوده، خویشتن را از رفتن به دنبال خواهشها و هواهای نفسانی باز می دارد. عقل مایه امتیاز انسان از حیوان است. این واژه همچنین به معنای فهم و ضد حماقت نیز آمده است.(لسان العرب، ج ۹، ص ۳۲۶ ) برخی گفته اند: با توجه به معنای اصلی عقل که بستن و امساک است، پس عقل به مدرکاتی اطلاق می شود که انسان را محدود و پایبند به اموری خاص می کند. همچنین مدرکات انسان و قوه ای که به وسیله آن انسان بین خیر و شر و حق و باطل تمیز می دهد، عقل نامیده می شود. عقل با توجه به معانی که دارد در برابر جنون، سفاهت، حماقت و جهل به کار می رود که البته این کاربردها به سبب اعتباراتی است که برای عقل در نظر گرفته می شود. (المیزان، ج ۲، ص ۲۴۷ ) در قرآ ن کریم واژه عقل در قالب اسمی و اسم مصدر یا مصدر به کار نرفته، ولی برخی از مشتقات آن در شکل فعلهای ماضی و مضارع مانند «یعقل » ، « عقلوا » ، « یعقلون » و «تعقلون » آمده است. البته الفاظ دیگری مانند: «قلب » ، « فؤاد » ، « افئده » ، « الالباب» ، «النهی » و «حجر» که به نوعی بیانگر اسم مصدری و نتایج به کارگیری عقل و خردورزی یا مرتبه ای از مراتب خردورزی است در قرآن آمده است. این بدان معناست که آنچه از نظر آموزه های قرآنی مهم و اساسی است، داشتن عقل و خرد نیست، بلکه خردورزی و به کار بستن عقل است. جایگاه عقل در نظام هستی خداوند عقل را نعمتی بزرگ برشمرده است. در روایات معتبر آمده که عقل مخاطب اوامر و نواهی خداوندی است و از عقل در برابر کارهای انسان مؤاخذه می شود. همچنین از روایات به دست می آید که دینداری و اخلاق مداری انسان ریشه در عقل دارد و از لوازم ذاتی عقل، دین و حیاست. (نگاه کنید: اصول کافی، ج ۱، کتاب العقل و الجهل) خداوند عقل و ابزارهای ادراکی آن را آفریده (مومنون، آیه ۷۸ ) و از مردم خواسته تا با به کارگیری آن در مقام شناخت و معرفت حقایق و تمییز حق از باطل در مقام عمل، در صراط مستقیم الهی و رسیدن به مقام خلافت الهی حرکت کنند. خداوند در آیاتی از قرآن به نقش عقل در شناخت و معرفت حقایق (یونس، آیه ۱۶ ؛ روم، آیات ۲۴ و ۲۸ ؛ لقمان، آیه ۲۰ ) و نیز تشخیص ارزشها و پیدا کردن زندگی بهتر و برتر (قصص، آیه ۶۰ ) و قدرت تشخیص حسن و قبح اعمال و افعال (بقره، آیه ۴۴ ؛ انعام، آیه ۱۵۱ ) اشاره می کند و در آیه ۱۰۰ سوره مائده می فرماید که عقل، ابزار شناخت پاکی ها و ناپاکی ها و دستیابی به ارزش برتر پاکیهاست. به سخن دیگر، عقل دارای دو دسته مدرکات است که عبارتند از: ۱ . شناخت هست ها؛ ۲ . و بایدها و نبایدها. از این رو در کتب علمی از عقل نظری و عقل عملی سخن به میان آمده است. عقل نظری حقایق و هست ها را درک و فهم می کند و عقل عملی نیز بایدها و نبایدها را به عنوان خوبیها و بدیها و یا همان حسن و قبح تشخیص می دهد.(بلد، آیات ۴ و ۱۰ ) با نگاهی به آیات قرآنی بارها با توبیخ و سرزنش الهی مواجه می شویم که چرا عقل خویش را به کار نگرفته و یا نمی گیرند تا هست ها را بشناسند و خوب و بد را تشخیص دهند. این بدان معناست که عقل انسانی در دو حوزه نظری و عملی قدرت شناخت و تشخیص را دارد. از این رو لازم نیست تا چیز یا امر دیگری باشد تا انسان را در این عرصه ها راهنمایی کند. اینکه خداوند می فرماید آیا علم و جهل برابرند یا طیب و خبث و پاکی و ناپاکی یکسان هستند (مائده، آیه ۱۰۰ ) به این معناست که انسان با به کارگیری عقل خویش، قدرت تشخیص و تمییز این امور را دارد. عقل عملی و قدرت تشخیص بایدها و نبایدها عقل همان گونه که قدرت تشخیص حقایق را در مقام نظری و شناختی و معرفتی دارد، همچنین در مقام عمل، قدرت تشخیص و تمییز خوبی ها و بدی ها، پاکی ها و ناپاکی ها و مانند آن را دارد. از این رو عقل یکی از مهم ترین ابزارهای شناخت و تمییز حسن و قبح اعمال و افعال آدمی است. عقل به طور مستقل اموری چون آزادی و استقلال آدمی را امری پسندیده و نیک می داند (نحل، آیه ۷۵ ) و کارهایی چون احسان (رحمن، آیه ۶۰ )، ادای امانت (نساء، آیه ۵۸ )، عدال تورزی (نحل، آیه ۷۶ ) و قضاوت عادلانه (نساء، آیه ۵۸ ) و مانند آن را ارزشمند می شمارد. پس وقتی ما از حسن عقلی سخن به میان می آوریم به آن دسته از افعال و اعمالی اشاره می کنیم که عقل به طور مستقل آن را پسندیده و نیک می داند و بر انجام آن تأکید می کند. (موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج ۱، ص ۶۶۷ « الحُسْن ») چرا که آن را سازگار با طبیعت انسانی و صفت کمالی می یابد و بر دستیابی بدان و نیل به آن اصرار می کند. (مصطلحات علم الکلام الاسلامی، ج ۱، ص ۴۸۳- ۴۸۲ ، «حُسن» ) عقل، چراغ راه آدمی در شناختها و اعمال باید توجه داشت که حُسن و قبح عقلی به معنای آن نیست که عقل، قانونگذار باشد؛ زیرا عقل، حَسن آفرین یا قبیح ساز نیست، بلکه عقل آدمی تنها حسن شناس و قبیح شناس است. به سخن دیگر، عقل آدمی تنها قانون شناس است ولی قانونگذار نیست؛ زیرا عقل چراغ خوبی برای بشریت است که راه راست و صراط مستقیم را می شناسد و آن را نشان می دهد. چراغ توانایی این را ندارد که تبیین کند این کژراهه یا بیراهه است یا راهی راست است، بلکه تنها جلوی آدمی را روشن می کند و انسان چاه و راه را می بیند. در اصطلاحات قرآنی از راه راست به صراط مستقیم تعبیر شده و همین را به عنوان دین معرفی می کند. خداوند خود خالق هستی و صراط مستقیم است و مردم را بدان سمت راهنمایی و اداره می کند. (هود،آیه ۵۶ ) از آنجایی که عقل به تنهایی نمی تواند در همه فتنه ها و کوره راه ها ما را دستگیری کند و چراغ روشنی باشد، خداوند وحی و نقل را به عنوان چراغ بیرونی در اختیار بشر قرار داده است. از این رو در روایات در بیان نقش مکمل وحی و نقل برای راهنمایی بشر آمده است: «یثیروا لهم دفائن العقول ». (نهج البلاغه) به این معنا که این عقل به تنهایی کافی نیست تا آدمی را از دوزخ ظلمات بیرون کشد و به سلامت به بهشت انوار برساند. پس نقل به کمک عقل آمده تا با هم هماهنگ شوند و صراط را بشناسانند. انسان باید همواره با خردورزی تلاش کند تا راه را از چاه باز شناسد و اگر به هر دلیلی نتوانست به مقصدی که برای آن تلاش کرده برسد، مثلا سهو و نسیانی رخ داده یا اضطرار و اجبار و اکراهی بود، آ نجا از او می گذرند و بر او می بخشند؛ چرا که چنین شخصی عاقلانه و عادلانه تلاش کرد ولی نتوانست به مقصد برسد. به عنوان نمونه یک مهندس کشاورزی، خاک، آب، درخت، دانه، سموم، آفات و مانند آن را می شناسد و در همین حد راهنمایی می کند؛ ولی هیچ گاه در مقام قانونگذاری برنمی آید. توصیه ای می کند ولی باید و نبایدی ندارد و اگر باشد، ارشادی و از باب راهنمایی است و کشاورز می تواند انجام دهد یا آن را ترک کند. اینکه گفته می شود عقل می تواند حسن و قبح چیزها و افعال را بشناسد و حکم کند، به معنای همان شناخت و توصیه ارشادی است نه اینکه قانونگذاری کند و حکم نماید؛ زیرا اگر عقل مثلا عدل را به عنوان امر نیک شناخت و بدان توصیه کرد، به سبب آن است که خداوند عدل را آفریده و آن را نیک قرار داده است. پس حسن و قبح به عقل برنمی گردد، بلکه آنها به خلقت برمی گردد و عقل تنها تشخیص می دهد که عدل حسن است، اما تنها به عنوان یک چراغ راه این کار را انجام می دهد نه به عنوان یک قانونگذار؛ اما اینکه چرا عدل، حسن و ظلم، قبیح است؟ عقل دیگر این را درک نمی کند. توضیح مطلب اینکه عقل اگر هم مستقل باشد، یک چراغ در نشان دادن صراط است. عقل، حسن و قبیح را می فهمد، چنان که عقل حسن حسن و نیز قبح قبیح را می فهمد؛ اما اینکه چرا این حسن است؟ عقل این را درک نمی کند. از این رو، وقتی از عقل می پرسیم: عدل چیست؟ می گوید عدل آن است که هر چیزی را در جایش قرار بدهیم، ولی وقتی از عقل می پرسیم: این چیز جایش کجاست؟ می گوید: من چراغ هستم و صراط نیستم و چه می دانم چرا اینجا خلق کردند؟ حرکت عقل از قوه به فعلیت چنان که گذشت عقل آدمی یک قوه ای است که با به کارگیری آن به فعلیت می رسد و آنچه مهم است اینکه عقل به کار گرفته شود و به فعلیت درآید. پس عقل آدمی استعداد دارد و اگر بخواهد از قوه به فعلیت برسد، یک مبدأ تحریکی می خواهد. اینجاست که نیازمند خداوند است تا به عنوان معلم به عقل کمک کند تا از قوه به فعلیت درآید. از این رو درباره نقش وحی و بعثت پیامبران به تعلیم الهی اشاره شده است. خداوند در آیاتی از جمله ۱۶۴ سوره آل عمران و آیه ۲ سوره جمعه می فرماید: یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة. در حقیقت این معلم است که نور این چراغ عقل را با بالا کشیدن فتیله آن افزایش می دهد؛ زیرا گاهی این چراغ عقل با گناه زنگار می گیرد تا تحت سایه شهوت و فجور نهان و دفن شود (شمس، آیات ۷ تا ۱۰ ) به سخن دیگر گاه خسوف و کسوف کلی رخ می دهد و گاه نیز به شکل جزیی اتفاق می افتد. اینجا لازم است تا با تعلیم از آن حالت بیرون کشیده شود. سایه تاریک شهوت و غضب گاهی روی عقل می افتد و آ نوقت این عقل را ظل می گیرد. اینجاست که باید به عقل کمک شود، چنانکه در روایات آمده است که «اناره العقل مکسوف بطوع الهوی » اگر کسی مطیع هوا و هوس بود سایه این هواها و هوس روی عقل می افتد و کاری که انبیا و پیامبران انجام می دهند این است که این را از سایه بیرون آورند. گاهی به سبب نسیان و سهو، سایه و ظلی بر عقل می افتد و گاهی دیگر با شهوت و فجور این اتفاق رخ می دهد. همچنین گاهی «اثاره دفائن عقول » به بخش عقل نظری و مطالب علمی مربوط است که در اینجا باید از راه تعلیم اقدام شود: یعلمهم؛ و گاهی مربوط به بخش عملی و آن عقلی است که «ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان » است که در این صورت باید تزکیه انجام شود. از این رو در آیات پیش گفته از تعلیم و تزکیه سخن به میان آمده است. اما هرگز این بدان معنا نیست که عقل قانونگذار باشد بلکه تنها قانون شناس است؛ زیرا حکم و قانون تنها در اختیار خداوند است: ان الحکم الا لله. (یوسف، آیه ۴۰ ) از آموزه های قرآنی همچنین برمی آید که شارع و قانونگذار تنها خداست و حتی پیامبران(ع) و پیامبر اکرم)ص( تنها واسطه تشریع هستند نه اینکه خود قانونگذار باشند خداوند می فرماید: لیس لک من الامر شیء؛ هیچ چیز از کارها، در اختیار تو نیست. (آ ل عمران، آیه ۱۲۸ ) پس پیامبران تنها قانون شناس خوبی هستند ولی هرگز قانونگذار نیستند و قانونگذاری برای خداست. 

گردآوری:گروه قرآن سایت تبیان زنجاني

ظاهر و باطن قرآن واحد دار القرآن تبیان زنجان-

واحد دار القرآن تبیان زنجان-

http://tebyan-zn.ir/News-Article/quran/information_quran/2013/3/18/98991.html

http://nasimemarefat.parsiblog.com/

وبگاه نسیم معرفت درخدمت شما




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : عقل، بزرگ ترین نعمت در نظام هستی , عقل , حکمت ,


نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 52 |

 

بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان

جمعی از اعضای هیئت مؤسس و هیئت مدیره مجمع عالی حکمت اسلامی دوشنبه 23 بهمن 91 با مقام معظم رهبری «مدظله العالی» دیدار کرده بودند.

در آن دیدار پس از ارائه گزارش از فعالیت‌ها و برنامه‌های مجمع عالی حکمت اسلامی، رهبر فرزانه انقلاب اسلامی بیانات ارزشمندی ایراد فرمودند. بنا بر اهمیت مطالب مطرح شده، مشروح بیانات رهبر فرزانه انقلاب در آن جلسه در اختیار خوانندگان محترم قرار می‌گیرد.

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی جلسه خوبی بود برای من؛ هم با آقایان از نزدیک آشنا شدم، هم مطالب بسیار خوب و سخنان پرمغزی را از شما دوستان شنیدم. در مورد مسائل روحانیت و حوزه‌های علمیه، هیچ چیزی برای بنده خوشحال کننده تر از این نیست که ببینم جمعی از فضلا پرمغز حرف می‌زنند، دقیق فکر می‌کنند، مسائل گوناگون مورد نیاز را درک می‌کنند و دنبال آنها می‌روند؛ این برای من واقعاً خیلی لذتبخش است؛ و امروز از آن جلسات بود؛ الحمدلله رب العالمین. خب، «علماء حکماء کادوا ان یکونوا انبیاء» ان شاء الله که مصداق این باشید.

تلاش برای تقویت مجمع عالی حکمت اسلامی

من چند تا نکته را عرض بکنم. خیلی حرف‌ها گفته شد، بعلاوه وقت کم است. یک نکته ی اصلی این است که هرچه می‌توانید، در استحکام و پایداری این مرکز و این کانون اصلی تلاش کنید؛ این اساس قضیه است. نگذارید این مجمع عالی حکمت به نحوی از انحاء ضعیف شود؛ روز به روز در تقویت این سعی کنید. این یک بنای مبارکی است که الحمدلله شماها همت کردید و این کار را راه انداختید؛ واقعاً «کشجرة طیبة» است؛ منتها باید اصل آن را ثابت کنید. اگر چنانچه غفلت شود، اشتباه شود، کوتاهی شود، خدمت رسانی کم انجام بگیرد و همه ی آنچه که شماها دارید، برای حفظ و بقاء و استمرار اینجا به صحنه نیاید، از دست خواهد رفت یا ضعیف خواهد شد ـ که ضعیف شدن هم مثل از دست رفتن است؛ فرقی نمی‌کند ـ آن وقت خسارت پیدا خواهیم کرد.

مشهد و پیشینه حوزه حکمی و فلسفی

همین مشهدی که شما مثال زدید و تعجب می‌کنید که مشهد طالب و مایل مسائل حکمی و فلسفی است، خب این مشهد یک روزی در کشور ما کانون حکمت بوده است. یعنی حکمای بزرگی در این شهر حضور داشتند؛ مثل مرحوم آقا بزرگ حکیم، پسرش آقا میرزا مهدی حکیم، یا مثل مرحوم شیخ اسدالله یزدی که عارف بود؛ اینها همه در مشهد بودند، مال دوره قبل از دوره اساتید ما هستند. یعنی پدر من، هم پیش مرحوم آقا بزرگ درس خوانده بود، هم پیش مرحوم آشیخ اسدالله یزدی. طبقه قبل از ما و اساتید ما، اینها را درک کرده بودند قبل از اینها، مرحوم آمیرزا حبیب ـ عارف و حکیم ـ در مشهد بوده. یا مرحوم حاج فاضل سبزواری الاصلِ سَرخَروی در مشهد در عین حال که ملا و مدرّس فقه و اصول بود، لیکن اهل حکمت بود. بنابراین مشهد مرکز اینجوری بوده. خب، دقت نکردند، توجه نکردند، یکباره از بین رفت؛ مشهد تبدیل شد به یک مرکز ضد حکمت. یعنی توجه نکنید، اینجوری می‌شود.

استقامت؛ رمز ماندگاری فلسفه

به نظر من هنر بزرگ مرحوم علامه طباطبایی (ره) این بود که پافشاری کرد و کار خود را در شرائط مختلف ادامه داد. حتی طبق آن نقل‌هایی که ما شنیدیم ـ گرچه آن وقت هم بنده به ذهنم بود، منتها دقیق یادم نیست ـ هنگامی که ایشان «اسفار» را تعطیل کردند، همان جا در همان مسجد سلماسی «شفاء» را شروع کردند. خب، این یعنی استقامت. پس کار اول شما این است.

چشم انداز برای آینده فلسفه اسلامی

مسئله دوم که آقایان مطرح کردید، مسئله چشم انداز است. خیلی خوب است که شما به فکر چشم انداز ده ساله و بیست ساله و پنجاه ساله باشید. به نظر من آن چشم انداز بلند مدت ـ حالا چه فرض کنیم که این بلند مدت، به قول شما پنجاه سال است، یا سی سال است، یا بیست سال است ـ باید گسترش گفتمان فلسفه اسلامی در دنیا باشد؛ این را هدف قرار دهید. امروز مطلقاً اینجور نیست، بلکه بعکس است. یعنی امروز در ایران مثلاً در محیط های دانشگاهی و علمی ما فلسفه کانت به مراتب رایج‌تر و شناخته شده‌تر است از فلسفه بوعلی سینا. یعنی ابن سینای با این عظمت که همه تاریخ بشر، از هزار سال پیش به این طرف، با اسم او درگیر است، در مجامع دانشگاهی ما حکمت و فکر فلسفی اش شناخته شده نیست به آن اندازه‌ای که کتاب فکر فلسفیِ مثلاً کانت شناخته شده است. این یک مسئله مهمی است. ما باید عکس این را عمل کنیم. یعنی باید هدف را این قرار بدهیم که تفکر فلسفه اسلامی ـ حالا با همان مشخصاتی که دارد؛ که خود این، جای بحث و گفتگو دارد که فلسفه اسلامی چیست ـ در دنیا به عنوان گفتمان فلسفی شناخته شود، در دانشگاه‌ها رواج پیدا کند، متفکرین عالم از آنها مطلع باشند، روی آنها بحث کنند، نقد و انتقاد کنند، در مجلات علمی شان منعکس شود. خب، این کار طبعاً متوقف به این است که شما کارهای بین المللی داشته باشید؛ که حالا یکی از آقایان گفتند که ما این قضیه را نداریم.

توجه به ارتباطات بین المللی

به نظر من ارتباطات بین المللی شما با مجامع علمی باید زیاد باشد. امروز هم زمینه دنیای اسلام آماده است. مثلاً فرض کنید مصر حالا یک مقداری درش باز شده است. خب، این «احمد طیب» خودش جزء علاقه مندان به فلسفه ی ملاصدرا است؛ با اینکه می‌دانید در مجموعه علمای اهل سنت، گرایش عقلی و فلسفی خیلی ضعیف است. آنجا کسانی هستند که با مسائل فلسفی و حِکمی ما تا حدودی ارتباط ذهنی و علمی برقرار کرده‌اند؛ خب از همین می‌شود استفاده کرد، ارتباطات را زیاد کنید، دعوتشان کنید، شما بروید؛ فقط برای مسائل حِکمی و عقلی و عرفانی و کلامی. این هم یک نکته است که به نظر من خیلی باید به آن توجه شود.

لزوم توجه به امتداد فلسفه اسلامی

مسئله امتداد که آقایان اشاره کردید به عرایض من، من اینجا در این کاغذی که یادداشت کرده‌ام، مجدداً آن را ذکر کرده‌ام. بله، فلسفه‌های مضاف ـ مثل فلسفه علوم انسانی، فلسفه روان شناسی ـ خوب و لازم است؛ اینها همان چیزهایی است که امتداد حکمت ما محسوب می‌شود؛ منتها تکیه اساسی را باید بگذارید روی مسائل کلان جامعه اسلامی؛ مثل حکومت. ما وقتی به فلسفه‌های غرب نگاه می‌کنیم، می‌بینیم مسائلی مثل حکومت، اقتصاد، شأن مردم، شأن انسان، طبق نظرات آنها، حل می‌شود. اینها مسائل بنیادی شاخه‌های اصلی زندگی و جامعه است؛ اینها باید در فلسفه پاسخ پیدا کند.

البته بعضی از آقایان در این یکی دو سال اخیر به من گفتند که ما داریم در این مسائل کار می‌کنیم ـ حالا من در این خصوص ارزیابی‌ای ندارم ـ باید در این زمینه کار شود. واقعاً برویم ببینیم بر اساس فلسفه ما، شکل جامعه، بنیان سیاسی جامعه، حکومت در جامعه، به چه شکلی خواهد بود؛ یعنی ما برای مسئله حکومت، در فلسفه چه پاسخی داریم. نمی‌شود بگوییم آقا فلسفه ذهنیات محض است و به مسائل زندگی و جامعه ارتباطی ندارد؛ این معنی ندارد. به نظر من بخش عمده‌ای از جاذبه فلسفه غرب، مربوط به این است. همچنین مسئله اقتصاد. بنابراین به طور کلی جهان بینی اسلام تبیین شود. مواد اصلی جهان‌بینی اسلام را مشخص کنید ـ مسئله انسان، مسئله خدا، مسئله ارتباط انسان و خدا، مسئله تکلیف ـ در فلسفه اسلامی روی اینها کار شود. البته اینها پاسخ‌های روشنی هم دارد، در فلسفه ما خیلی از اینها مسائل مبهمی نیست؛ اما باید این پاسخ ها منعکس شود، گفته شود.

هدایت در تدوین کتاب های فلسفی

مسئله دیگر، مسئله کتاب‌هایی است که باید در مجموعه تولید شود. بله، من هم عقیده‌ام همین است که شما کار ستادی بکنید؛ کار صف را به همان مجموعه‌هایی که در قم هستند، واگذار کنید. خود شماها هم در آن مجموعه‌ها و در آن پژوهشکده‌ها شرکت دارید؛ کار صف را آنها بکنند، منتها هدایت را شما باید بکنید. یعنی کار ستادی به مسئله کتاب بپردازد.

تدوین و منقح سازی متون فلسفی

ما در مورد کتاب واقعاً مشکل داریم. حالا مثلاً آقایان فرموند که ما می‌خواهیم فلسفه مشّاء یا فلسفه اشراق را برای طلبه‌ها تبیین کنیم. طلبه‌های ما از فلسفه مشّاء خبری ندارند. خب، چگونه تبیین می‌کنید؟ حتماً «شرح اشارات» بخوانیم؟ یا فرض کنید که «شفاء» بخوانیم؟ باید حتما این متن طولانیِ مفصلِ محتاج به تبیین کان یکون را خواند؟ راهش این است؟ یا نه، راه دیگری هم وجود دارد. امروز خواندن تفکراتِ مثلاً فرض کنید مارکسیستی حتماً متوقف به این نیست که انسان بردارد کتاب «سرمایه» را تدریس کند، یا بردارد متن کتاب های کانت یا هگل را بخواند. چه لزومی دارد که حتماً متن مطرح شود؟ متن باید در اختیار باشد؛ هر کس می‌خواهد مراجعه کند.

منظومه سازی فلسفه اسلامی

من قبلاً در جمع آقایان راجع به فلسفه ملاصدرا مطالبی گفتم و خب، یکی دو تا کارِ خوب شد. جناب آقای مصباح هم یکی از کتاب‌هایی را که یکی از آقایان نوشتند ـ آقای عبودیت ـ که خلاصه آراء ملاصدرا در مسائل گوناگون فلسفی است، برای من آوردند. اینها خوب است، اما کم است. به یک کتاب اکتفا نشود؛ از نگاه‌های مختلف نوشته شود. در خود فلسفه ملاصدرا، در بخش‌های مختلف می‌تواند یک منظومه سازی‌هایی بشود. عین همین قضیه، در مورد فلسفه اشراق است؛ عین همین قضیه، در مورد فلسفه مشّاء است. ما باید منظومه‌سازی کنیم. بالاخره مجموعه تفکرات فلسفی و عرفانی ابن سینا با همدیگر همراه است، غیرقابل انفکاک است. اینها چیست؟ کسی بخواهد اینها را بداند، حتماً لازم نباشد که برود بنشیند مثلاً «شفاء» را بخواند؛ این خیلی لازم نیست. گاهی اوقات خواندن کتابی که در هزار سال پیش نوشته شده است، با ادبیات آن روز، با مشکلاتی که فهم این کلمات دارد، اصلاً خودش تضییع وقت محسوب می‌شود؛ ممکن است افرادی را از فلسفه دور کند؛ در حالی که اگر شما بنشینید مثلاً یک کتابی درباره آراء فلسفی ابن سینا تبیین کنید، از آراء او منظومه‌سازی کنید، این مسلماً جاذبه زیادی خواهد داشت. این جزو کارهای لازم است، اما این کار در حوزه انجام نمی‌گیرد. خب، مرحوم آقای طباطبایی این کار را در «بدایه» و «نهایه» به یک شکلی انجام دادند؛ منتها این کارِ آقای طباطبایی است، این که کار نهایی نیست؛ کار یکی از بزرگان این قضیه است؛ و تازه، آراء خود آقای طباطبایی است، آراء ملاصدرا نیست؛ یعنی در کتاب «بدایه» و «نهایه» برای آراء ملاصدرا منظومه‌سازی نشده، بلکه خود ایشان نظراتی دارند، نظرات ابتکاری هم دارند، حرف‌های خاصی هم دارند، چیزهایی هم اضافه کردند، اینها را ایشان بیان کردند. فرق می‌کند که انسان خودش در فلسفه تألیفی بکند، یا اینکه یک فلسفه معروفی را تبیین و ارائه کند. این دومی جایش خالی است.

علاوه بر این، به نظر من در بخش‌های مختلف، مسائل گوناگون فلسفی قابل تبیین است. ما امروز در همین فلسفه خودمان مسائل گوناگونی داریم که اینها را باید تبیین کرد. یک مسئله‌ای است، که باید این را بیان و روشن کرد. گذشتگان ما هم داشته‌اند. یعنی هم در قدیم و هم در دوران معاصر، درباره یک مسئله خاصی از مسائل فلسفه، کتاب می‌نوشتند. خود ملاصدرا در کنار کتاب عظیم «اسفار»، شما می‌بینید مثلاً «مشاعر» را دارد، تقریباً مخصوص مسائل وجود؛ یا مثلاً «مبدأ و معاد» را دارد، درباره مسائل مبدأ و معاد. همین مرحوم آقا علی زنوزی که شما اسم آوردید، ایشان درباره «وجود رابطی» رساله‌ای نوشته است. البته چهل پنجاه سال پیش، من آن را دیدم؛ رساله کوچکی بود به نام «رسالة فی الوجود الرّابطی». حالا تعیین این که کدام مسئله اولویت دارد که انسان آن را مورد توجه قرار دهد، یک بحث دیگر است؛ اینکه واقعاً وجود رابطی اینقدر اهمیت دارد که انسان درباره‌اش رساله‌ای بنویسد یا نه؛ اما خب، خیلی مهم است که انسان مسائل گوناگونی را انتخاب کند و ذکر کند.

تأکید بر مباحث فلسفه تطبیقی/ ترجمه دکتر خویی از «لذات فلسفه» خیلی خوب است

یک کار دیگری هم که به نظر من جایش خالی است، نوشته‌هایی درباره فلسفه تطبیقی است؛ شبیه آن کاری که ویل دورانت در «لذات فلسفه» کرده، که لابد ملاحظه کرده‌اید. «لذات فلسفه» یک کتابی است که با ادبیات خیلی شیوا و شیرینی نوشته شده و مرحوم دکتر عباس زریاب هم ترجمه خیلی خوبی کرده؛ انصافاً خیلی خوش قلم ترجمه کرده. این کتاب، مباحثه و مناظریه بین فلاسفه قدیم و جدید غرب است در یک مسئله خاصی؛ مثل اینکه اینها یک جلسه‌ای تشکیل داده‌اند و دارند با هم بحث می‌کنند؛ هگل یک چیزی می‌گوید، بعد کانت جواب او را می‌دهد، بعد دکارت حرف خودش را می‌زند؛ همین طور دانه دانه اینها شروع می‌کنند با همدیگر بحث کردن. اگر یک چنین کار شیرین و شیوایی انجام بگیرد، چقدر خوب است. فرض کنید این کار درباره موضوع «اصالة الوجود» انجام بگیرد؛ ملاصدرا یک حرف دارد، همین مرحوم آقا علی حکیم یک حرف دارد، مرحوم جلوه یک حرف دارد؛ بعد، از قدما، شیخ اشراق یک حرف دارد ـ که منکر این معناست ـ میرداماد یک حرف دارد. اگر فرضاّ اینها با همدیگر بحث کنند، چقدر چیز قشنگی از آب در می‌آید. اینها حکمت را ترویج می‌کند، و ما امروز به این ترویج احتیاج داریم.

تدوین کتاب فلسفی برای کودکان

یک مسئله، مسئله نوشتن کتاب فلسفی برای کودکان است، که غربی‌ها دارند این کار را می‌کنند. دو سه سال قبل از این، یک کتابی برای من آوردند، من مبالغی نگاه کردم. خب، از همان اوّلی که شروع می‌کند، واقعاً فلسفه است؛ لیکن باب کودکان است. این کتاب، یک کتاب خیلی قشنگی است در باب فلسفه ـ حالا اسمش یادم نیست؛ توی کتابهایم هست ـ به نظرم یک آمریکایی این را نوشته. ما به اینجور کتابی احتیاج داریم. بچه‌های ما ذهنشان دارد فلسفی می‌شود. خوشبختانه حرکت جامعه و نظام موجب شده که ذهن‌ها عقلانیت پیدا کند. جوان‌های ما واقعاً سؤال می‌کنند. این سؤال‌هایی که زیاد شده، این را باید مبارک دانست؛ منتها ما باید جوابگویی داشته باشیم. حس سؤال کنندگی دارد زیاد می‌شود، و این همین طور دارد به نسل‌های پایین‌تر منتقل می‌شود.

ما یک نوه کوچکی داریم، دو سال و نیمش است و هنوز درست حرف هم نمی‌زند. چند روز پیش یک میزی اینجا بود، داشت می‌انداخت. به او گفتم این میز را نینداز. گفت: چرا؟ خوشم آمد از این که گفت چرا. چرا نیندازم؟ دنبال علت می‌گردد. بعد پنجه می‌زد به یک بچه ی دیگری، گفتم آقاجان نکن. گفت: چرا؟ این سؤال کردن از علت، خیلی چیز مهمی است. این حالت دارد به وجود می آید. حالا وقتی او ده ساله بشود، سؤالات زیادی برایش مطرح است: چرا؟ چرا؟ چرا؟ وقتی همین بچه، یک جوان هجده نوزده ساله‌ای باشد، سؤالات قوی‌تری در ذهنش ایجاد می‌شود. ما باید برای این سؤالات جواب داشته باشیم. این کار، کار شماهاست. شما واقعاً می‌توانید این کار را انجام دهید.

فلسفه در متن حوزه‌های علمیه

خب، حالا جزئیاتی هم مطرح شد؛ مثل مسئله مَدرس و اینها. این مطلبی که آقای غروی فرمودند، بنده هم همین طور فکر می‌کنم؛ به این معنا که اگر چنانچه فلسفه حساب خودش را از حوزه جدا نکند ـ یعنی همان دعوای قدیمی و سنتیِ علوم عقلی و علوم نقلی تشخص پیدا نکند ـ بهتر است.

تدریس فلسفه در مسجد

مثلا امام(ره) صبح و عصر به مسجد سلماسی می‌آمد و درس می‌گفت ـ صبح فقه می‌گفت، عصر هم اصول می‌گفت ـ مرحوم آقای طباطبایی هم پیش از ظهر در همان مسجد فلسفه می‌گفت؛ فقط تفاوتش این بود که امام آنجا می‌نشست، آقای طباطبایی اینجا می‌نشست؛ جایشان فرق داشت. هر دو، روی زمین می‌نشستند ـ هم امام روی زمین می‌نشست، هم آقای طباطبایی ـ و درس می‌گفتند؛ آن هم در «مسجد». واقعاً چه اشکالی دارد که ما درس فلسفه را در مسجد آقای بروجردی بگوییم؟ بزرگان فلسفه ما ـ آقای جوادی، آقای مصباح، آقایان دیگر ـ آنجا فلسفه بگویند؟ فلسفه را باید به عنوان یک علم دینیِ محض به حساب آورد. خب، جایش کجاست؟ جایش در مسجد است.

فلسفه به عنوان یک علم دینی

گذشتگان ما هم همین جور بودند. خب، شما ملاحظه کنید مرحوم فخر المحققین اجازه ی روایتی می‌گیرد از سید حیدر آملی، و به او اجازه ی روایتی می‌دهد، با چه تجلیلی. سیدحیدر یکی از آن قلندرهای درجه ی یک عرفان است، لیکن فخرالمحققین آنجور از او تجلیل می‌کند. مرحوم علامه ی حلی(رضوان الله علیه) شرح «حکمت العین» دارد. خود ایشان هم شاگرد کاتبی است، شرح «حکمت العین» هم دارد. به نظر من باید برگردیم به همین مبنا و همین معنا. این که ما بگوییم فقه، مجرد از فلسفه، یک قداستی دارد؛ فلسفه هم دامن خودش را منزه نگه می‌دارد که داخل وادی فقه و اصول و حدیث و اینها نیفتد، درست نیست؛ اینها همه‌اش یکی است، یک هدف دارد. یا مثلاً کلام. همین طور که آقایان فرمودند، کلام مسئله ی مهمی است. امروز شبهات کلامی، حرف‌های کلامی، مباحث جدید کلامی، که هرگز فکرش نمی‌شد، آمده وارد ذهنیات جامعه ی ما شده. خب، باید روی اینها بحث شود؛ و جایش مسجد است.

البته این هم که فلسفه دچار غربت نشود، حرف درستی است. یعنی فرض کنید یک مدارسی یا مَدرس هایی وجود داشته باشد که معلوم باشد اینجا استاد فلسفه درس می‌گوید ـ مثلاً صبح تا شب پنج تا، ده تا درس فلسفه گفته شود ـ این بسیار خوب است، حرفی نیست؛ لیکن به جدا شدن و مجزا شدن اینها از یکدیگر منتهی نشود. اگر چنانچه توفیق پیدا کردیم آن کارهایی که می خواهیم در قم انجام بگیرد، انجام گرفت، خب بله، یک بخشی از آن هم می تواند مربوط به این باشد؛ من این را می پذیرم.

جایگاه هیئت در علوم

مسئله ی هیئت هم که ایشان فرمودند، درست است. البته من توجه نداشتم به این نکاتی که ایشان در زمینه ی مسائل هیئت فرمودند. اگر واقعاً این همه حرفِ خوب وجود دارد که با پیشرفت‌های علمی هم معارضه و منافاتی ندارد، بلکه بعضی از آنها شاید زمینه ی پیشرفت‌های علمی است و ما در متونمان داریم، عیبی ندارد؛ این هم باید حمایت شود. خوشبختانه کارها و نهادهای حوزوی برخلاف نهادهای امروزی و دانشگاهی و دولتی و اینها، کم توقع و کم خرجند. یعنی واقعاً این کاری که شماها دارید می‌کنید، اگر بنا بود همین کار را در دانشگاه انجام دهند، فهرست آلاف و الوف و فهرستِ خرج می‌دادند. یکی از محسّنات بزرگ حوزه همین است که دنبال خرج درست کردن و دنبال زیاده روی نیست.

مرکزیت فلسفه در قم

در عین حال بنده معتقدم که ما یک پایگاه اساسی در قم لازم داریم؛ که اگر چنانچه یک کسی وارد قم شد، گفت مرکز فلسفه اینجا کجاست، ما او را به آنجا ببریم. به نظر من، ما یک جای آبرومند خوبی، یک مدرسه خوبی در قم برای این کار لازم داریم. حالا چگونه می‌شود این را فراهم کرد و با ملاحظاتی که بعضی از بزرگان و آقایان دارند، آن را ایجاد کرد، باید روی آن فکر شود.

عدم مخالفت با عرفان نظری

ایشان به عرفان نظری اشاره کردند؛ بنده هیچ دشمنی و مخالفتی با عرفان نظری ندارم. گفته می‌شود: «الانسان عدوّ لما جهله». بنده هیچ ورودی در عرفان نظری ندارم، اما هیچ عداوتی هم ندارم؛ منتها اعتقادم این است که ما نباید عرفان را به معنای الفاظ و تعبیرات و فرمول‌های ذهنی مثل بقیه علوم ببینیم. عرفان، همان مرحوم قاضی است؛ مرحوم ملاحسینقلی همدانی است؛ مرحوم سید احمد کربلایی است؛ عرفان واقعی اینهاست. مرحوم آقای طباطبایی خودش فیلسوف بود، اهل فلسفه بود، بلاشک در عرفان هم وارد بود؛ منتها آنچه که در عرفان از ایشان معهود است، عرفان عملی است؛ یعنی سلوک، دستور، تربیت شاگرد؛ شاگرد به معنای سالک. عرفان نظری باید به سلوک بینجامد. خب، موضوع عرفان، ذات مقدس پروردگار است. موضوع عرفان، خداست. از این جهت، برتر از همه ی علوم است. خب، این خدا باید در زندگی کسی که اهل عرفان است، تجلی پیدا کند. ما کسانی را دیدیم که گفته می‌شد در عرفان نظری از همه بهترند، اما در عرفان عملی یک قدم برنداشته بودند. ما افراد اینطوری را دیدیم و درک کردیم که اصلاً مسائل سلوکی و اینها را مس نکرده بودند. آنچه که من به آن تکیه دارم، این است که واقعاً یک حرکت عملی دیده شود؛ که این در مورد اهل معقول، به طور عام مطلوب است. آن کسانی هم که به عنوان اهل حکمت و اهل معقول شناخته شدند، غالباً کسانی‌اند که این جنبه ی معنوی در آنها وجود داشته.

حالا شما از قول مرحوم آقای فاضل، از امام (رضوان الله علیه) خاطره‌ای نقل کردید؛ خود من هم یک خاطره‌ای دارم که آن را هم بگویم. من از ایشان پرسیدم که شما درس مرحوم حاج میرزا جواد آقا را درک کردید یا نه؟ ایشان گفتند که نه، افسوس، افسوس، نشد!

البته در برخی کتاب‌ها می‌نویسند که امام جزو شاگردهای آمیرزا جواد آقا بودند؛ در حالی که نخیر، قطعاّ ایشان نبودند. ایشان گفتند که آقای آشیخ محمدعلی اراکی آمد من را دو جلسه برد درس ایشان. ظاهراً شب‌های جمعه جلسه داشتند. ایشان گفتند دو جلسه رفتم، اما نپسندیدم. می‌گفتند آن وقت‌ها ذهن ما پر بود از آن حرف‌ها. یعنی همان حرف‌های عرفان نظری. امام در سن هشتاد و چند سالگی افسوس می‌خورد که درس آمیرزا جواد آقا نرفته؛ با اینکه ایشان شاگرد و مرید و عاشق مرحوم شاه آبادی بوده.

یک خاطره دیگر هم به مناسبت عرفان نقل کنم. گفتند اوّلی که ایشان مرحوم آقای شاه آبادی را در قم دیده بودند، یک کسی گفته بود آن که شما دنبالش می‌گردید، این است. مرحوم شاه آبادی چند سالی هم در قم مانده بودند. ایشان گفتند که من و فلانی ـ یک کس دیگری را اسم آوردند، که من حالا یادم نیست ـ دو نفری رفتیم پیش ایشان و گفتیم یک درسی برای ما شروع کنید. ایشان اول امتناع می‌کرد، اما بعد با اصرار زیاد ما گفت: خب، حالا چه می‌خواهید؟ منظومه، اسفار، فلان؟ گفتیم نه، ما از این چیزها گذشته‌ایم؛ «مصباح الانس» می‌خواهیم. ایشان گفت: اِ، «مصباح الانس»؟! خانه ایشان ظاهراً گذر جدّا بود. امام می‌گفتند از مدرسه دارالشفاء یا فیضیه تا گذر جدّا با ایشان همین طور رفتیم، تا اینکه بالاخره ایشان را وادار کردیم که برای ما «مصباح الانس» بگوید. امام از اول هم از «مصباح الانس» شروع کرده. ایشان خیلی هم به عرفان علاقه مند بودند. می‌دانید تبحر امام بیشتر در عرفان بود، بیش از فلسفه ـ یعنی امام متبحر و منغمر در عرفان بودند ـ خب، در فلسفه هم که ایشان بلاشک استاد بودند؛ لیکن حالا بعد از سن هشتاد سالگی به بالا، که یادم نیست چه سالی بود، ایشان به من اینجوری می‌گفتند: افسوس؛ نه، ذهن ما آن وقت‌ها پر بود از آن حرف‌ها. خب، حرف‌های عرفان نظری، حرف‌های پر زرق و برقی هم هست؛ اما آن چیز دیگری است، راه دیگری است، حرف دیگری است. من حرفم این است؛ والاّ نخیر، بنده هیچ مخالفتی به این معنا با این مسئله ندارم.

ان‌شاء‌الله که خداوند آقایان را موفق و مؤید بدارد. امروز حقیقتاً من خوشحال شدم از دیدن شما آقایان و حرف‌هایی که زدید. حرف سنجیده و پرمغز، انسان را خوشحال می‌کند. ان‌شاء‌الله موفق و مؤید باشید

http://www.ramazani.org/fa/index.php/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7/286-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86


منبع:پایگاه اطلاع رسانی  استاد حسن رمضانی




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان , فلسفه , حکمت , عرفان , حکیم , رشت , قم , رهبر ,


نوشته شده در جمعه 14 شهريور 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 81 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آنچه در پی می آید خلاصه یی از کتاب آشنایی با فلسفه اسلامی است

 

نفس انسان از سه قدرت ذهنی به نامهای حسی ، خیالی و عقلی در جهت شناخت خود و اطرافش بهره مند است و البته آن معلوماتی که ارزشمند است ، ادراکات عقلی است .
هنر فکر کردن به وجود خود و موجودات اطراف ، برای یافتن دلایل وجودی آنها و اثبات مقوله « وجود » برای هر یک ، « فلسفه » نامیده می شود و بطور خلاصه « فلسفه یعنی حقیقت جویی » .

حقیقت ، سرمنشأ تمامی بحث های فلسفه و عقل است . یعنی اولین عقیده در فلسفه و سنگ بنای این بنیان مستحکم و عقلایی ، درک و اعتقاد به حقیقت است . لذا کسانی که معتقد به وجود حقایق در عالم هستند ، خود را به فکر واداشته و «فیلسوف» نامیده می شوند و آنها که این اصل بدیهی عقلی انسانی را منکرمی شوند ، اصطلاحا «سوفسطایی» نامیده می شوند .

فلسفه  غرب
رواج این علم از یونان باستان آغاز گشته و بزرگانی چون سقراط ، افلاطون و ارسطو از فلاسفه مشهور آن ایام بوده اند که نسل های بعدی نیز عموما پیرو و سالک این اندیشمندان بوده اند . پس از رواج مسیحیت در قرون وسطی تا حدی که منجر به تعطیلی دانشگاه ها و مدارس گشت (حدود هزار سال) ، کلیسا ( کاتولیک ) کاملا بر مراکز علمی و برنامه مدارس و دانشگاه ها مسلط شد . برخی از شخصیت های علمی در این زمان کوشیدند معتقدات مسیحیت را با مبانی فلسفه بخصوص آراء افلاطون و نوافلاطونیان تبیین کنند . از جمله مهمترین و فعالترین این شخصیتها  سن آگوستین بود. در قرون وسطی در غرب به خاطر مخالفت کلیسا ، فلسفه پیشرفتی نداشت . ولی در جهان اسلام پیوسته رو به ترقی و تعالی بود . در قرون وسطی فقط رشته خاصی از فلسفه به نام اسکولاستیک تدریس می شد . از قرن چهاردهم میلادی انقلاب فکری و فرهنگی شروع شد . در قرن شانزدهم با ظهور دانشمندان علوم تجربی مثل  کپرنیک ، کپلر و گالیله موجی در جهت گرایش به علوم طبیعی و تجربی ایجاد گشت که آراء و نظریات طبیعی ارسطو و فلکیات و هیأت بطلمیوس را متزلزل ساخت .
در انگلستان و فرانسه نومینالیسم ( اصالت تسمیه و انکار کلیات ) رواج پیدا کرد . این حرکت فکری باعث شد تا میان فلسفه و عقاید مسیحیت فاصله ایجاد شود . و مسائلی از قبیل اختلاف ارباب کلیسا و فرمانروایان،  ناسازگاری عقل و دین ، پیدایش پروتستانیسم ( انکار ادعای طرف مقابل ) ، پیدایش اومانیسم ( نوعی مادیگرائی و بی توجهی به مسائل ماوراء طبیعت و الهی ) و... بوجود آمد.
در قرن هفدهم  وپس از قطع وابستگیهای دینی با عقل و علم ، و تقویت عقاید مذهبی از راه دل و ایمان توسط کلیسا ، فلاسفه افکار جدیدی را در جهت احیای دوباره فلسفه بنا نهادند. رنه دکارت فرانسوی پدر فلسفه جدید و ارائه دهنده  اصلی خلل ناپذیر در جهت مقابله با شک گرائی بود . که
« اگر در وجود هر چیزی شک راه یابد ، هیچگاه در وجود خود ِ شک ، تردیدی راه نخواهد یافت .» پس : « شک می کنم ، پس هستم » . دانشمندان دیگری که او را در تدوین این اصل یاری نمودند ، لایب نیتز ، اسپینوزاو مالبرانش بودند. همزمان با این حرکت فلسفی ، گرایش دیگری در انگلستان مبتنی بر اصالت حس و تجربه به نام  فلسفه آمپریسم  شکل گرفت . آغازگر این گرایش  ویلیام اکامی  بود که قائل به اصالت تسمیه و منکر اصالت تعقل بود و در اواخر قرون وسطی می  زیست. پیروان او در قرون شانزده و هفده  فرانسیس بیکن  و هابز  انگلیسی بودند . معروفین این سبک عبارتند از جان لاک ، جرج بارکلی و دیوید هیوم . بطور کلی میتوان مکاتب فسفه غرب را به چند دسته تقسیم کرد:

عقل گرایی (ایده آلیسم ) که هگل و شلینگ از جمله معتقدانش بودند.که فلاسفه الهی را نیز شامل می شد. (هگل مسیر سه مرحله ای تز- آنتی تز – سنتز را قانونی کلی برای پیدایش همه پدیده های ذهنی و عینی می دانست و آنرا "دیالکتیک " می نامید.)  از مخالفين آن که باعث براندازي اين مکتب شد کارل مارکس یهودی زاده  آلماني موسس ماترياليسم ديالکتيک مي باشد.
 حس گرایی ( پوزیتیویسم ) ( اوایل قرن 19 میلادی) که کنت ( پدر جامعه شناسی ) ، ویتگنشتاین ، کارناپ و راسل از نظریه پردازانش بودند.فلاسفه ملحد مانند مک تاگارت انگلیسی نیز جزو این گروه بودند. این مکتب از یک نظر مقابل ایده آلیسم می باشد . چرا که معتقد است اساس داده های بی واسطه حواس می باشد . بنابراین مکتب ، قضایای متافیزیکی الفاظی پوچ و بی معنی هستند .

 ماتریالیسم دیالکتیک  توسط کارل مارکس و انگلس پی ریزی شد که مراحل تکامل تاریخ انسان را در کمونهای مختلف بیان می کند.

  پراگماتیسم ( اصالت عمل) مؤسس آن ویلیام جیمزآمریکایی (بنا بر نظر او، حقیقت عبارت است از معنایی که ذهن می سازد تا بو.سیله آن به نتایج عملی بیشتر و بهتری دست یابد . قضیه ای حقیقت است که فایده عملی داشته باشد ). از دیگر نظریات او این بود که قائل بود تکامل برای خدا هم هست و عدم تکامل مساوی است با سکون که نقص است .

 پلورالیسم  برتراندراسل ( فیلسوف ، ریاضیدان و منطق دان ) که از فلاسفه پوزیتویسم لوژیک  یا منطقی بود ،  معتقد به  اصالت چند جوهری و یگانه نوعی بود. او می گوید این واژه که جهان یکان است ، یعنی دارای وحدت است ، واژه ای است مهمل . چرا که گیتی پر است از الفتها و گسستها و بدون یگانگی و استمرار و نظم .

 فلسفه اسلامی

با ظهور اسلام که مقارن با قرون وسطی و زمان انحطاط غرب بود ، فلسفه از غرب و یونان به جزیره العرب و دیگر بلاد اسلامی شیوع پیدا کرد و دستخوش تحولات و تکاملات قابل ملاحظه گشت .افرادی مانند خواجه نصیر الدین طوسی ،  ابن یونس نبطی عاملی و افضل الدین کاشانی از بزرگان آن بودند. و از دیگر دانشمندان در این زمینه عبارتند از: شهاب الدین سهروردی ( اولین فیلسوف اشراقی ایرانی در سده هفتم هجری قمری) ، میرابوالقاسم میرفندرسکی ، محمد باقر استر آبادی (معروف به میر داماد)، ملاصدرا ( که بزرگترین شاگرد میرداماد بود و با تدوین حکمت متعالیه ، تحول فلسفی سودمندی را بنا نهاد) ، ملاهادی سبزواری ملقب به افلاطون زمان ، مروج و شارع نظرات ملا صدرای شیرازی بود و صاحب نظرات و تالیفات ذی قیمتی در علوم مختلفه از جمله فلسفه بود .(ازجمله منظومه و اسرار الحکم و ...)

همچنین برخی فیلسوفان معاصر که عمدتا به برکت انقلاب اسلامی شناخته شده می باشند ، عبارتند از حضرت امام خمینی ، علامه سید محمد حسین طباطبایی ، شهید مرتضی مطهری ، علامه حسن زاده آملی ، آیت الله مصباح زاده ، استاد جلال الدین آشتیانی ، آیت الله جوادی آملی ، استاد جلال الدین مجتبوی ، آیت الله محمد تقی مصباح ، علامه جعفری و ...
  فلسفه شامل چند موضوع و تشکیل دهنده اصلی است که عبارتند از :
منطق - شناخت شناسی - هستی شناسی (وجود روح و ماده ) – خداشناسی-  روانشناسی نظری-

زیبایی شناسی - اخلاق - سیاست - جامعه شناسی

زیربنا و اساس فلسفه و یا عمدتا تفکر، شناخت(معرفت) است . لذا برای ورود به فلسفه لازم است مقوله شناخت را بررسی نمود . این بحث ( شناخت شناسی ) تحت عنوان اپیستومولوژی مطرح است .

 

انواع شناخت : فلسفی( که شامل سوفسطاییان ، شکاکان،افلاطونیان،حسیون،مادیون و الهیون می شوند) ، عرفانی (معتقد به شناخت از راه دل هستند و نه حس وعقل) ، مذهبی (شامل  اشاعری و عدلیه می شود)
 اولین و با ارزشترین شناخت , شناخت خداوند تعالی است . به فرموده ی حضرت امیر علیه السلام :
  « اعلی المعارف معرفه الله »

البته از آنجا که انسان در ضمن کسب معرفت الهی به تحصیل علوم دیگر نیز می پردازد ، تا زمانی که این علم و ادراک او به شناخت خدا ختم نشود و وسیله ی برای معرفت حق نباشد ، فاقد ارزش است و البته باید توجه داشت اگر علم مفید باشد ، فایده اش فقط شناخت خداوند متعال است .

و اما ابزار و منابع شناخت عبارتند از :
1- قلب ( فطرت ) 
ß دل (جهاد با نفس )   ßارتباط  با ماوراء طبیعت
2- حس  
ß طبیعت  ß ارتباط
3- استدلال
ß عقل (بطور مثال اثبات واجب الوجود ( منجمله برهانهای ارسطوئی، سینوی و صدرایی) و یا اثبات ممنوعیت چند خدایی ( منجمله برهان تمانع ) از این طریق انجام می گیرد.)

 مفاهیم بدیهی التصور و بسیط در فلسفه عبارتند از: وجود- عدم - وحدت - کثرت - علیت - معلولیت - ضرورت - امکان  . و مفاهیم دیگر فلسفی که جزئی از ابزارهای تفکر فلسفی هستند ، مفاهیمی مرکب می باشند.

  وجود و عدم

واجب الوجود : موجودی که عدم بر او محال است .عدم لاحق و یا سابق فقط ذات اقدس الهی است .
ممتنع الوجود : مفهومی که برای آن عدم ثابت است مثل شریک الباری
ممکن الوجود : موجودی است که ذاتاً اقتضای وجود و عدم ندارد بلکه وجود و عدمش از طرف غیر است .

موجودات تصو.ری در یک تقسیم بندی به خیر محض ، شر محض ، غالب الخیر علی الشر ، غالب الشر علی الخیر تقسیم می شوند که مصادیق خارجی این موجودات ذهنی عبارتند از :
1)خیر محض : واجب الوجود ( موجودی که وجودش ضروری است )
2)شر محض : شریک باری ( موجودی که شریک و همسان موجودی ضروری بالذات یا همان واجب الوجود باشد) که البته وجود چنین وجودی ممتنع است ( وجود خارجی ندارد) .

3)غالب الخیر علی الشر : آنها که بعد وجودشان غالب بر بعد عدمشان است و یا به عبارتی خیر در آنها غالب بر شر است ( انبیا - مومنین و ... )
4)غالب الشر علی الخیر :آنها که بعدعدمشان بر بعد وجودشان غالب است و یا بعبارتی در آنها غالب برخیر است

 

  http://www.tazohoor.ir/fa/index.php?option=com_content&view=article&id=227:---&catid=20:1389-10-10-21-08-19&Itemid=117    سایت تاظهور




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : آشنایی با فلسفه اسلامی است , فلسفه , حکمت , حکیم , قم , گیلان , رشت ,


نوشته شده در جمعه 07 شهريور 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 49 |

 

 

 

حکیم عسکری

 

***نسیم معرفت***

 

 

به نام خدا

 

وِیژگی های شخصی وعلمی وفکری ومعنوی مرحوم حکیم عسکری گیلانی

 

 

1- ** باتقوی و باایمان و بااخلاص  و اهل توکل بود.

2- ** عالم ربانی بود.

3- ** استادی حاذق وماهر در تدریس علوم فلسفی وکلامی وعرفانی بود.

4- ** بیش از 30 سال تدریس کرد

5- ** مسلط بر متون فلسفی وکلامی وعرفانی بود

6- ** دوازده سال ازمحضردرس فلسفی وعرفانی حضرت علامه محمد حسین طباطبایی بهره برد

7- ** هشت سال از محضرحضرت امام خمینی استفاده نمود

8- ** پانزده سال ازمحضرحضرت آیت الله سیدمحمد رضا گلپایگانی بهره مند گشت

9- ** اهل دعا و مناجات وذکر بود.

10- ** اهل صفا و صداقت وصمیمیت بود.

11- ** طالب و تشنه حقیقت بود

12- ** اهل اندیشه و تفکر بود

13- ** فروتن و متواضع بود

14- ** اهل صبر و بردباری و شکیبایی بود

15- ** سختی ها و مرارت های دنیا و حوادث را لمس کرده بود

16- ** در هشت سالگی پدرش را از دست داد

17- ** باتجربه و کارآزموده بود

18- ** دلبستگی به مقام و منصب و شهرت و... نداشت

19- ** مرحوم علامه طباطبایی به ایشان توجه داشت

20- ** به تربیت طلاب وشاگردان اهتمام داشت

21- ** ژرف اندیش بود

22- ** به کیفیت درس توجه و اهتمام داشت

23- ** از کبر و غرور مبری بود

24- ** دارای ذهن باز و منبسط بود و از انجماد فکری و دُگم اندیشی  متنفر بود

25- ** اهل شب و تهجد بود

26- ** همیشه قبل از اذان صبح بیدار بود

27- ** ازنظر وضع معیشتی و اقتصادی ،متوسط بود

28- ** وابستگی مالی به هیچ جایی نداشت و مستقل بود

29- ** زهد عالمانه داشت

30- ** سنگین و متین و با وقاربود

31- ** دور اندیش بود

32- ** مجلس درسش ساده وبی آلایش بود

33- ** نکات واشعار زیادی از عرفاء و بزرگان  از حفظ بود و به زیبایی می خواند وبیان می کرد و قدرت بالایی در تمثیل داشت و مطالب سنگین فلسفی و عرفانی را با مثال های زیبا  تبیین می نمود .

34- ** نکته سنج و دقیق بود

35- ** اهل قلم بود

36- ** اهل نظم وبرنامه در زندگی  بود

37- ** تحت تأثیر این و آن قرار نمی گرفت

38- ** جوگیر و جوزده نمی شد

39- ** استقلال فکری داشت

40- ** مرید و مُحب امام خمینی ره بود و اکثر اوقات عشق و ارادت خود را به امام و نظام جمهوری اسلامی نشان می داد و اظهار می کرد

41- ** به عرفان حضرت امام خمینی ره خیلی اهمییت می داد

42- ** می فرمود حضرت امام خمینی از جمله عرفایی بود که یک امت را به سوی خدا حرکت داد

43- ** درمسائل عرفانی بیشتر متأثِّر از حضرت امام خمینی  وحضرت علامه طباطبایی بود

44- ** به تبلیغ اهمیت می داد

45- ** باجوانان و فرهیختگان و طلاب و فضلاءو دانشمندان و دانشجویان و اساتیدِ دانشگاه ارتباط داشت

46- ** بی تکلف و راحت بود

47- ** حریم برای خودش ایجاد نمی کرد که کسی جرئت نکند به ایشان نزدیک شود

48- ** تکبر علمی و اخلاقی نداشت

49- ** از گعده گیری ها بدش می آمد

50- ** از اِتلاف عمر ناراحت می شد

51- ** ازعقب ماندگی حوزه های علمیه از جامعه و زمان نگران بود

52- ** باتصوف بازی وصوفی گری مخالف بود

53- ** باانحرافات عقیدتی و اخلاقی برخورد عالمانه و قاطع برخورد می کرد

54- ** باانحرافات فکری در گیلان برخورد می کرد

55- ** در حال ساده زیستی تدریس می کرد

56- ** به بهداشت اهمیت خاصی می داد و از ژولیدگی بدش می آمد

57- ** می فرمود طلبه های گیلانی و مازندرانی خوش تیپ وخوش پوش هستند

58- ** ازاینکه عده ای رعایت بهداشت کوچه وخیابان را نمی کردند ،ناراحت می شد

59- ** معتقد بود که شریعت و طریقت و حقیقت یک چیز است و جدای از هم نیستند و خودش نیز هرسه را باهم داشت

60- ** دررابطه با مسائل دینی اهل تسامح و تساهل نبود

61- ** معتقد بود که در مسائل ومعارف دینی باید در حد بالا مطالعه داشته باشیم

62- ** بامردم و جوانان با گشاده رویی روبرو می شد

63- ** از صدای خوش و آهنگ زیبا در چهارچوب شرع خوشش می آمد

64- ** ازشتابزدگی در امور پرهیز می کرد و به اصطلاح  عجول نبود

65- ** اهل نظم در زندگی و در تد ریس بود

66- ** با پای پیاده به تدریس می آمدند

67- ** حالت درون گرایی داشتند

68- ** اهل ادعای فضل و کرامات نبود و از این کارها بیزاری می جُست

69- ** ایشان بااینکه مسلط به همه کتب عرفانی و فلسفی و کلامی و...بود ولی خود رانشان نمی دادند و بعدا افراد به شخصیت علمیش پی می بردند

70- ** از نظر شیوه تدریس متأثر از علامه طباطبایی بودند و به متن کتب علمی بسیار اهمیت می دادند و می فرمود مرحوم علامه مُلّامَتنی بود و به متن کتاب علمی اهمیت می داد

71- ** دنبال گنبد و بارگاه برای خودش بعد از مرگ نبود

72- ** به فکر اصلاح جامعه بود  روی این جهت به تبلیغ اهتمام می ورزید

73- ** به امور فرهنگی و معنوی اهمیت می داد

74- ** گمنام زندگی کرد

75- ** ازسن نوجوانی عشق و علاقه به معقول داشت ومی فرمود اگر واعظی در محل ما منبر می رفت هرگاه از معقول می گفت من به وجد می آمدم

76- ** می فرمود  شاخ و بال های اضافی علم را باید قیچی کرد و نباید طلبه را معطل کرد

77- ** روش فعلی و قبلی حوزه را نمی پذیرفت و معتقد بود که باید حوزه در همه زمینه ها متحول شود و تکامل پیداکند

78- ** ازاینکه طلاب بی انگیزه درس می خوانند  انتقاد می کرد و ناراحت می شد

79- ** می فرمود طلبه باید خودش را به یک استاد ماهر بسپارد که سال ها در خدمت آن استاد باشد تا ساخته شود

80- ** ایشان حتی روزهای تعطیلی هم گاهی برای بعضی از طلاب مُجِدّ درس می گذاشتند

81- ** مُوحِّد واقعی بود

82- ** اهل دروغ وحیله و مکرو نیرنگ و کلک نبود

83- ** به (لامُؤَثِّرَ فِی الوُجُودِ اِلَااللهُ) باور  داشت

84- ** به رزق مقدر اعتقاد و ایمان داشت

85- ** درس وتدریس را به جهت گرما و سرما و باران و باد و... تعطیل نمی کرد. در یک روز طوفانی و بارانی یکی از شاگردان از ایشان سؤال می کند اگر باران ادامه پیدا می کرد وخیابان آب می آمد بازهم به درس وکلاس تشریف می آوردید؟!! فرموده بود: اگر خیابان آب می گرفت قایق کرایه می کردم و از روی آب می آمدم و درس را تعطیل نمی کردم

86- ** به کیفیت غذا توجه داشت نه کمیت

87- ** از گوشت در حد نیاز استفاده می کرد و بیشتر از میوه جات مصرف می نمود

88- ** ناهار و شام و صبحانه بطور متعارف میل می فرمود

89- ** به تحصیل فرزندان اهمیت می داد

90- ** می فرمود روزگار ما روزگاری نیست که دختران بی سواد باشند. می فرمود الگوی ما در تحصیل علم ودانش حضرت فاطمه زهراء (سلام الله علیها ) است

91- ** از تک بُعدی پرهیز می کرد و از آدم های تک بُعدی بدش می آمد

92- ** به منبر و  وعظِ عالمانه اهمیت می داد و از منبرهای کشکولی و جنگلی خوشش نمی آمد

93- ** می فرمود منبرها و خطابه ها باید نوآوری داشته باشد ودر شنونده تحول ایجاد کند

94- ** معتقد بود که طلاب و ارباب عَمائم(مُعمّمین) باید هدفمند درس بخوانند و هرکس استعداد و ذوق خود را بشناسد که چه کاره می خواهد بشود؟

95- ** از حرکات سبک وجاهلانه بعضی از اهل علم ناراحت می شد

96- ** می فرمود اهل علم اگر منکری را دیدند باید فورا تذکر دهند و ملاحظه اشخاص را نکنند

97- ** در کلاس درس  اجازه اشکال بی مورد به شاگردان نمی داد ومی فرمود اشکال بی مورد باعث اِتلاف وقت و تضییع حق دیگر شاگردان است

98- ** با وقار راه می رفت و از عجله و شتاب در راه رفتن پرهیز می کرد

99- ** می فرمود طلبه باید عزت نفس داشته باشد

100- ** می فرمود اهل علم باید حرّیت و کرامت خودشان را حفظ کنند

101- ** می فرمود بدون فلسفه و عرفان بسیاری و یا حداقل بخشی از روایات قابل تفسیر نیست

102- ** می فرمود حوزه باید درهمه عرصه های علمی از دنیا جلوتر باشد و یا لااقل عقب نباشد

103- ** می فرمود محال است که من قبل از اذان صبح بیدار نباشم و بعد از اقامه فریضه صبح دیگر نمی خوابید تا بعداز صرف ناهار

104- ** می فرمود سعی می کردم که وقتم را تلف نکنم

105- ** به طبیعت و باغ و بوستان علاقه داشت و می فرمود تابستان ها که به گیلان مسافرت می کردم یکی دو تا کتاب برمی داشتم و می رفتم در باغ کنار نهر آبی مطالعه می کردم

106- ** می فرمود با هرکس رفاقت نداشته باشید چون بعضی ها هم ضرر و هم ضِرارند

107- ** از جمع کردن کتاب مخالف بود و می فرمود طلبه نباید زیاد کتاب بخرد بلکه می بایست خود محقق باشد . جمع کتب انسان را از تحقیقات باز می دارد

108- ** در خانه اش یک کتابخانه کوچک داشت که بیشتر کتاب های منبع را شامل می شد.

109- ** خوش مجلس وخوش صحبت بود

110- ** به مطالعه کتاب های علمی و مفید اهمیت می داد

111- ** هرکتابی را که مطالعه می کرد بعد از فیش برداری و برگزیدن نکات لازم و مفید، آن را یا به کتاب فروشی ها و یا به افراد رد می کرد

112- ** به اشعار شعراء نامی توجه داشت مخصوصا اشعار حافظ شیرازی وجلال الدین مولوی

113- ** به قرآن و نهج البلاغه و کلمات معصومین  علیهم السلام بسیار و بسیار اهمیت می داد

114- ** می فرمود کلمات وسخنان بزرگان و عرفاء و فلاسفه را خشک به مردم تحویل ندهید چون برای مردم ثقیل و سنگین است  بلکه آنها را رنگ و لُعاب بزنید و به مردم بدهید

115- ** می فرمود هرشب قبل از خواب سه مرتبه سوره توحید را هدیه به روح استادم  مرحوم علامه طباطبایی میکنم

116- ** می فرمود آنهایی که به بزرگانشان توهین وبی حرمتی می کنند عاقبت خوبی ندارند

117- ** می فرمود بعضی ها حماری زیستند و حماری رفتند

118- ** می فرمود خیلی ها شهرت دارند ولی در معارف الهی کودک وعوام هستند

119- ** حرّاف و پرحرف نبود و به قدر نیاز صحبت می کرد

120- ** دهن بین و زودباور نبود

121- ** به ماست خیلی علاقه داشت

122- ** سرسفره از غذا و خورشت و چیزهای  نزدیک خود بر می داشت و در هنگام غذا از سخن گفتن و نگاه به دیگران پرهیز می کرد

123- ** در منزل حتی المقدور کارهای مربوط  به خویش را خودش انجام می داد

124- ** در حال تدریس در یکی از مدرس های فیضیه دچار عارضه قلبی شد که عصر همان روز به دیار باقی شتافت

به بنده (سید اصغر سعادت میرقدیم) می فرمود من به شما امیدوارم وشما آثارم را زنده می کنید

 

تهیه شده توسط سیداصغرسعادت میرقدیم در تاریخ 26/ 3/    1393

 

***مطالب فوق نکاتی است که بخشی از آن را بنده در ایشان یافتم ویا به اینجانب فرمودند وبخشی دیگر برگرفته از مصاحبه حجت الاسلام جناب آقای بهرام دلیرنقده ای و مصاحبه حجت الاسلام جناب آقای عبدالرحیم اباذری ونوشتاری ازحجت الاسلام جناب آقای جعفرمهدی پور لنگرودی ارباستانی ، می باشد.

سیداصغر سعادت

 

http://hakim-askari.rozblog.com/  


****************************************************


** کرامت چیست و کریم چه کسی است ؟(حکیم عسکری لشت نشایی گیلانی )

 

انسان مجموعه ای از جهان اثر حکیم عسکری گیلانی

***نسیم معرفت**

 

** از صفحه 19 تا ص 21 از کتاب ( انسان مجموعه ای از جهان ، اثر مرحوم علامه حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی ) :

 

 به نام خدا

 

** کرامت چیست و کریم چه کسی است ؟

 
وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی‏ کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً (سوره اسراء آیه 70)

 
ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا ، ( بر مرکبهای راهوار ) حمل کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم ، برتری بخشیدیم.

کرامت هر موجودی بستگی دارد به مرتبه و خصوصیات وجودی و افعالِ شایسته و کمالِ لایق به آن .  موجود کریم کسی است که جامع انواع خیرات و فضائل و شَرَفِ مناسب با حال خودش باشد و یکی از اسماءالله ، کریم است . کرامت در ذات اَقدسِ اَحَدیَّت وجودا و صفاتا و اَفعالا به حدّ اعلای کمال و شَرَف و فضیلت موجود است . لذا هرموجودی به اندازه و  سِعه و حیطه وجودیش واجد کمالاتِ وجودی و صفاتی و افعالی بوده و به هر مقدار و پایه و اساس ،  جامعِ انحاءِ فضایل و خیرات و شَرَف بیشتر باشد ، آن موجود کریم تر و کرامتِ آن از سائرین بیشتر است . به عبارت اُخری نظام هستی مانند حَلَقات زنجیر به هم پیوسته و متصل و دارای مراتبی از کمال و نقصان و فعلیت و قوّه و شدت و ضعف است و هر موجودی که  ذاتا و وجودا صِرفِ کمال و بَحت (خالص و صرف) هستی و فاقدِ از نقصان باشد ، او گرامی ترین موجود هستی خواهد بود . به همین مناسبت و جهت ، خداوند مجید ، اَکرَمُ الأَکرَمین خوانده شده است .

مقصد و هدف اصلی و غرض اساسی و بحث و تحقیق مهم در این کتاب راجع به انسان است که در این اِقلیمِ ماده و طبیعت ، موجود اصیل و اَشرَف نامگذاری شده است . غرض ما در این کتاب ، بررسی و تحلیل در حالات و خواصّ انسان است که می خواهیم بدانیم  که امتیاز انسان با همنوعان خود و سایر موجوداتِ اِمکانی به چه چیز و چگونه است ؟

به طور مسموع و طبق تحقیقات زیست شناسی در حدود یک میلیون و دویست هزار نوع حیوان در دریا و روی زمین زندگی می کنند که انسان در رأس همه آنها قرار دارد .  انسان نسبت به سایر انواع ، گذشته از امتیازاتِ کمالی ، امتیاز فصلی هم دارد . در منطق ثابت شده است که برخورد فصول مُقَسِّمه ، اَجناس را حِصَّه حِصَّه می کند و از هر حِصَّه و تقسیم ، نوعی پیدا  و تشکیل می گردد و هر فصلی هم مُقَوِّمِ نوعِ خود خواهد بود . لذا فصل انسان با فصول سایر حیوانات متفاوت است .

فرق امتیازات کمالی انسان با سایر حیوانات بسیار فوق العاده است . البته مخفی نماند که منظور از کمال حیوان ، کمالات مخصوص آن نوع است نه کمالات تحمیلی که مربوط به آن نیست . مثلا ممکن است خرس راننده موتور بشود چنانچه در رسانه های تصویری دیده می شود  یا میمون ، راننده ماشین بشود لکن اینها کمالات حیوانی نیست بلکه کمالاتی است که به آنها تحمیل شده است و ما منکر تربیت حیوانات یا بعضی از آنها نیستیم . به طور مسلّم بعضی از حیوانات در بعضی از امور قابل تربیت اند . محل شک و تردید نیست که کمالِ مخصوصِ به هرنوعی از حیوان ، محدود و مربوط و مناسب با حال خود اوست و هرکدام از انواعِ حیوانات ، کمالاتِ اختصاصیِ خودشان را بالفطره و الغَریزه دارا می باشند و احتیاج به کسب و اُستاد ندارند . مثلا حیوانات ، دشمن خودشان را بِالفِطره می شناسند و (دراین رابطه ) لازم به تعلیم و تربیت نیستند .  گوسفند وقتی که شتر را می بیند فرار نمی کند اما به محض دیدن گرگ فرار را بر قرار ترجیح می دهد و سراسیمه می شود  در صورتی که حجم و وزن گرگ چندین برابر کمتر از وزن شتر است . مرغ خانگی با دیدن اسب و گاو فرار نمی کند ولی به محض  دیدن روباه فرار می کند . جوجه مرغابی و اردک در خشکی به دنیا می آید و به محض تولد بلافاصله به آب می افتد و شروع به شنا می کند  و حیوانات علف خوار ، علف سمّی را از عیر سمّی با شامّه تشخیص می دهند بدون اینکه علف را به دستگاه تشخیص بفرستند. زنبور های عسل همیشه لانه شان را یکنواخت می سازند بدون اینکه طرز لانه سازی را به مقتضای زمان و مکان تغییر بدهند . تمام این افعال و اعمال که از این حیوانات سرزده و یا می زند ، بِالفِطره است و اُستادِ اَزَل این موهبت عُظمی را در اینها به ودیعه گذاشت که در موقع لزوم و رفع احتیاج از خودشان و در مواقع ضروری ، کمالِ استفاده را از آنها بنمایند ، برخلاف انسان که خالی از همه چیز از مادر متولد می شود وبا دست تُهی از رَحِم مادر به دنیا می آید ، فاقد تمام کمالات است بالفعل .  و همه کمالات و فضائل در او مرکوز ( و مُستقَرّ ) است بالقوّه  یعنی باید اورا تعبیر به حیوان بالفعل و انسان بالقوّه کرد .

قوله تعالی :وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ . سوره نَحل آیه 78 . و خدا شما را از بطن مادران بیرون آورد در حالی که هیچ نمی دانستید و به شما چشم و گوش و قلب عطا کرد تا شاید شکر ( این نعمت ها ) بجای آرید .

بنابرین هیچ نوع ازکمالات انسان فطری نیست بلکه همه اش را به توسط استاد و تجربه و ممارست و زحمت بدست  می آورد و کسب می کند  یعنی اگر انسان در دنیا تلاش نکند ، پیِ کسب و کار نرود و وجودش را معطّل نگه دارد ، چیزی نصیب و سهم و عاید او نخواهد شد و مانند معدنِ استخراج نشده ( اَلنَّاسُ مَعَادِنُ کَمَعَادِنِ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ )  از این قَنطَره مَجاز که دنیا باشد می گذرد و ( خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ  سوره حج آیه 11) خواهد شد .  وصول به کمالات برای انسان مرهون سعی و تلاش و کوشش اوست ، و مُفت و رایگان به او داده نخواهد شد مگر شَذَّ وَ نَدَر – وَما خَرَجَ بِالدَّلیلِ .

قوله تعالی : وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعی سوره نَجم آیه 39 .  نیست از برای انسان مگر آن چیزی را که با سعی و کوشش بدست آورد .

 

** از صفحه 19 تا ص 21 از کتاب ( انسان مجموعه ای از جهان ، اثر مرحوم علامه حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی ) :


 **  استاد سیداصغر سعادت میرقدیم 

 

**********************************************************

 

 

انسان مجموعه ای از جهان اثر حکیم عسکری گیلانی

***نسیم معرفت***

 

** از صفحه21 تا ص 30 از کتاب ( انسان مجموعه ای از جهان ، اثر مرحوم علامه حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی ) :

 

به نام خدا

 

** امتیازات وفرق های بین انسان وحیوان +( مرحوم حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی)

 

 

بی شک فرق و امتیازات زیاد وبسیاری از جهت خصوصیات و اطلاعات و بینش و آگاهی ها و اهداف و خواسته ها ، ما بین انسان و حیوانات موجود است . بنده با توجهاتِ خداوندِ مَنّان ، آن مقدار از امتیازات و تفاوت های بین این دو را که لازم است در اینجا بیان می کنم :

 

1-       انسان دارای عقل مُحیطی است که مُدرِکِ حقایق اشیاء ، به طور کلی و جزیی  است  لکن عقل حیوان اشیاء را فقط به نحو جزیی درک می کند و اصلا کلی و کلیت را نمی فهمد . درک و شناخت به امور کلی ندارد . 

 

2-       توحید انسان گذشته از اینکه فطری است ( قوله تعالی : فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ سوره روم آیه 30 . پس روی خود را متوجّه آیین خالص پروردگار کن! این فطرتی است که خداوند ، انسانها را بر آن آفریده دگرگونی در آفرینش الهی نیست این است آیین استوار ولی اکثر مردم نمی دانند! )    ( قوله تعالی :  وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ فَأَنَّی یُؤْفَکُونَ. سوره عنکبوت آیه 61 . و هر گاه از آنان بپرسی: «چه کسی آسمانها و زمین را آفریده ، و خورشید و ماه را مسخّر کرده است؟» می گویند: «اللَّه»! پس با این حال چگونه آنان را ( از عبادت خدا ) منحرف می سازند؟! ) .

 

  قدرت بر استدلالِ توحید و برهان و مکاشفه را هم دارد ، و  «اَلطُّرُقُ اِلَی اللّهِ بِعَدَدِ اَنفاسِ الخَلایِقِ »  به روی او باز است و به راه های مختلف می تواند به یگانگی ذاتِ اقدسِ اَحَدِیَّت راه پیدا کند و راه شناخت برای او به طُرُقِ متعدد امکان دارد ، برخلاف حیوانات که تمام راه ها به رویش بسته است و امکان رفتن از این راه های مختلف برایش میسّر و ممکن نیست جز توحید فطری و غریزی .

 

[محى الدین ابن عربى، در  الفُتُوحات المَکِّیَّة، ج: 2 ص: 317 و 411.  تصریح مى‏کند که این سخن (  اَلطُّرُقُ اِلَی اللّهِ بِعَدَدِ اَنفاسِ الخَلایِقِ) از جملات به کار رفته توسط «اَهلُ الله» است و جمله را نیز با اندکى تغییر با متن به صورت «اِنَّ الطُّرُقَ اِلَى اللِه عَلَى عَدَدِ اَنفاسِ الخَلائِقِ» نقل مى‏کند. اما عارف محقق سید حیدر آملى جمله را روایتى از پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه و آله و سلم) مى‏داند. جامع الاسرار و منبع الانوار، ص: 8 و 121 .]

 

3-       انسان دارای قوه تحلیل و بررسی است . می تواند قضایا و مشکلات و مسائل را موشکافی و تحلیل کند . غوامض امور و رموزِ مُهِمّات را با تفکر و اندیشه توضیح دهد و نظریات را بوسیله بدیهیّات  کشف و کسب نماید و ابزار زندگانی و وسایل حیاتی خویش و مسکن و آسایشِ خود را به دلخواهِ خویش تغییر و تحوّل دهد و هر روز زندگانی نو و جدیدی برای خود ایجاد نماید و موانع  وعویصه های لایَنحَلّ را دفعة و یا تدریجا به مرور ایام حل و آسان سازد . می تواند وسائل و آلات مصنوعی و پیوندی از قبیل دست و پای مصنوعی و پیوند قلب و کُلیه برای خود تهیه نماید و در مواقع لزوم و ضروری از آن استفاده کند برخلاف حیوان که هیچ نوع قدرتی براینها ندارد و تحلیل و بررسی در او مرده است و اینها را درک نمی کند . مثلا شیری که در دام بیفتد قدرت فکری و اندیشه برای رهایی از دام را ندارد و یا اگر شاخ گاو یا حیوان دیگری در جنگ شکسته شود هیچ نوع اندیشه برای چاره جویی ندارد که مثلا یک شاخ مصنوعی از آهن و غیره بسازد تا در مواقع اضطرار از خود دفاع نماید بلکه با بی شاخی و نقص عضو تا آخر عمر می سازد ، نه از کسی شکایت و نه به کسی حکایت می کند . 

 

4-       ابزار و مآخذ و وسائل برای اقتناص و اصطیادِ علوم و شبکه اطلاعاتی برای انسان باز و وسیع است و از طُرُق مختلف و راه های متعدد می تواند کسب دانش و معرفت کند اعم از حواس خمسه ظاهره و باطنه و عقل . به استثنای عقل که ابزاری است برای اطلاعات کلیّات ، مجموعا ده تا حسّ برای انسان شماره کرده اند که هرکدام از اینها پلیس و جاسوسانی هستند در امور جزیی برای آن و عهده دار اطلاعات بخصوص هستند . هیچ کدام از اینها هیچوقت از پیام رسانی و از پست وظیفه و محل کارشان تخطّی و تخلف نمی کنند و کارشان را کما هو حَقُّه انجام می دهند . یعنی در واقع و نفس الأمر ، انسان  ، محسوسات و معقولات را با ابزار حسی و عقلی درک می کند بخلاف حیوان که شبکه اطلاعاتیش مُضَیًّق و محدود و منحصر به حواس خمسه ظاهره و وهم و خیال است که درک جزییات می کند و از عالَم معنی و معقولات نزدش خبری نیست . حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست .

 

خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر؟

                      حَیَوان را خبر از عالم انسانی نیست

از شیخ اجلّ سعدی شیرازی

 

5-      انسان یا جهان صغیر دارای دوبُعد بوده و جهان یا انسان کبیر هم دوبُعد دارد و احکام اسلام برای تنظیم و اصلاح هردوبُعد آمده است بُعد ظاهری و بُعد باطنی ، حسّی و عقلی ، مادی و معنوی ، لکن دستورات الهی بُعد دنیا را قَنطره و وسیله و آلت و ابزار برای آخرت قرار داده و آخرت را هدف و مقصد و غایت . قوله تعالی : وَ ابْتَغِ فیما آتاکَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصیبَکَ مِنَ الدُّنْیا وَ أَحْسِنْ کَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْکَ وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدینَ. سوره قصص آیه 77 .  به هرچیزی که خدا به تو عطا کرده ( از قُوا و نعمت های دنیا ) بکوش تا سعادت دار آخرت تحصیل کنی و بهراه ات را هم از ( نِعَم) دنیا فراموش مکن و تا توانی نیکی کن چنانکه خدا به تو نیکویی و احسان کرده و هرگز در روی زمین فتنه برمینگیز که خدا مفسدان را دوست نمی دارد . و در حدیث است (اَلدُّنْیا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ) . خواسته های انسان دوبُعدی است و با هر دوبُعد پیش می رود بخلاف حیوان که خواسته هایش فقط یک بُعدی و بُعد مادی است که جز چریدن و نشخوار کردن و شکم پر کردن و شهوت و لذتِ فانیه و داثِره ، هدفی و مقصدی ندارد و به هیچ دارای آرمان و خواسته های خود نیست .

 

6-      نظر انسان ( براساس فطرت پاکش و ... )  در افاده و افاضه و نفع رسانی عمومی است . یعنی نظر بر رفاه عموم مردم دارد و قانون گذاریش برای عالَمِ ناس است و برای عموم وضع می شود و کلیت در وضع قانون منظور است برخلاف حیوان که قانونش قانون صحرا و جنگل است و نفعش بالذّات جزیی و فردی است ، دارای کلیت و عمومیت نیست و محدود و مربوط به محیط زیست و زندگانی مکانی و زمانی اوست و با بیرون از محیط زندگانی خود سر وکاری ندارد .

 

7-      انسان اصل و زیر بنا و به منزله مرکز جهان هستی و واسطه در فیض و ایجاد سایر موجودات امکانی است . در حدیث  قدسی  چنین آمده است :  "قال الله تبارک و تعالی : لَولاک لَما خَلَقتُ الأَفلاکَ . ( ای پیامبر ص) اگر تو نبودی هر آینه افلاک را خلق نمی کردم . ودر دعای عدیله راجع به حضرت مهدی ( علیه السلام) است :بِبَقَائِهِ بَقِیَتِ الدُّنْیَا وَ بِیُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى وَ بِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ وَ بِهِ یَمْلَأُ اللَّهُ الْأَرْضَ قِسْطاً وَ عَدْلاً بَعْدَ مَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً. به باقی بودن حضرت مهدی ( علیه السلام) باقی است دنیا و به یُمن مَیمنتش روزی داده می شود ماورای او و به واسطه وجودش ثابت و برقرار است زمین و آسمان و به  واسطه او پُر می کند خداوند زمین را از حیث عدل وداد بعد از اینکه پُرشد زمین از حیث ظلم و ستم . وایضا ( در حدیث آمده ) : لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْأَرْضُ بِاَهْلِها. اگر نبود حجت ( اعم از انبیاء و اوصیاء  علیهم السلام ) هر آینه فرو می گیرد زمین اهلش را . و بقیه موجودات امکانی بالنسبه به انسان  رو بنا  و فرع اند و به منزله محیطِ مرکز جهان هستی به شما می آیند .

 


[ لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَساخَتِ الْأَرْضُ بِاَهْلِها. به این مضمون در اصول کافی کتاب الحجه ص 177ـ179 هفده روایت نقل شده است از جمله این روایت: وَلَولا ما فِی الأَرضِ مِنّا لَساخَت بِأَهلِها: اگر از ما فردی در روی زمین نباشد، هر آینه زمین اهلش را فرو می‌برد.]

 

8-      علم و اطلاعات انسان به اشیاء از ظواهر آن می گذرد و به اعماق و بواطن آن نفوذ و گذر می کند و می خواهد به حقیقت و واقعیت اشیاء آن طور که هستند برسد . در حدیث نبوی (ص) است :  رَب‌ِّ اَرِنِی‌ الأشیاءَ کَما هِی‌َ . پیغمبر اسلام (ص) از خداوند مجید می خواهد و طلب می کند پروردگارا بنمایان به ما اشیاء را آن طوری که هستند- برخلاف حیوان که دانشش سطحی است و با رنگ و ظواهر اشیاء سر وکار دارد و از این مرحله تجاوز نمی کند .

 

9-      انسان اغلب اوقات ، اعمال و افعالش را از روی رویَّه(اندیشه ) و تدبیر و تفکر انجام می دهد ، قضایا و قیاساتی برآن مترتب می کند و نفع و ضرر و مآل آن را می سنجد و بررسی و عاقبت اندیشی می نماید ، مصلحت و غایت و فائده و عواقب کار را توجیه و تحلیل می کند و منظور دارد . چه بسا لذت اعمال و افعالش مرهون و معلول مصلحت و غایت کارش می باشد . برخلاف حیوان که در کار و عملش مصالح و مفاسد و غایت و فائده آن کار را منظور ندارد ، فقط به لذت آن کار نظر دارد و بس .

 

10- یکی از مراتب ما بین انسان و سایر حیوانات این است که خداوند مجید در باره انسان لفظ ( کَرَّمْنا ) را بکار برده و لفظ ( کَرَّمْنا ) در قرآن یک بار بیشتر نیامده ، آن هم در باره انسان .  قوله تعالی : وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی‏ کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً سوره اِسراء آیه 70  .  ما آدمیزادگان را گرامی داشتیم و آنها را در خشکی و دریا ، ( بر مَرکب های راهوار ) حمل کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه به آنان روزی دادیم و آنها را بر بسیاری از موجوداتی که خلق کرده ایم ، برتری بخشیدیم.   

 

در باره حیوانات چنین لفظی و آیه ای( در قرآن کریم) نیامده است  . کرامت بنی آدم یا بواسطه انتساب به حضرت آدم ( علیه السلام ) است که اولین پیامبر خدا است یا بواسطه عقل کلّی است که خداوند در اینها به ودیعه گذاشت . در هر صورت حیوانات ، فاقد این دو  و  واجد عقل جزیی می باشند کما اینکه گذشت .

 

11- یکی دیگر از امتیازات انسان نسبت به سایر حیوانات ، اموری است که حیوان فاقد آن ها می باشد . اوّلا : به انسان تعلیم ِ اسماء شد . قوله تعالی : وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُونی‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ. قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ. سوره بقره آیه 31 و 32  . و (خداوند ) یاد داد به آدم همه اسماء را و آنگاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود : اسماءِ اینان را بیان کنید اگر در ادعای خود صادقید . گفتند : منزّهی تو ما نمی دانیم جز آنچه را تو به ما تعلیم فرمودی ، تو دانا و حکیمی .    ثانیا : به انسان تعلیم قرآن و بیان شد . قوله تعالی  : الرَّحْمَنُ ?1? عَلَّمَ الْقُرْآنَ ?2? خَلَقَ الْإِنْسَانَ ?3? عَلَّمَهُ الْبَیَانَ ?4? . سوره الرحمن آیه  1  تا 4 . خدای مهربان تعلیم کرد قرآن را  ،  آفرید انسان را ، تعلیم کرد به انسان بیان را .   ثالثا :  به انسان شرح صدر داده شده .  قوله تعالی :  أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ  . سوره  انشراح آیه 1  آیا سینه ات را ( از علم و معرفت و ایمان ) توسعه و وسعت نبخشیدیم ؟   .   رابعا : انسان  مسجود ملائکه شد . قوله تعالی ..............

 

...............     ادامه دارد ...................         ادامه دارد ..........       ......................


  ** استاد سیداصغر سعادت میرقدیم 

 

***********************************************************

**امتیازات وفرق های بین انسان وحیوان

 

 ( سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی)کلیک کنید

 

 

**منظور از اینکه «دنیا مزرعه آخرت است» چیست؟

 

 شرحی برحدیث الدنیا مزرعة الآخرة(رساله کوتاه از شهیدثانی)

 

 




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,وحدت وجود ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : وِیژگی های شخصی وعلمی وفکری ومعنوی مرحوم حکیم عسکری گیلانی , حکیم , حکمت ,


نوشته شده در یکشنبه 05 مرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 31 |

 
  وحدت وجود يا وحدت موجود از نگاه كاشف الغطاء

مترجم: سعيد رحيميان

مقدمه مترجم

بدون شك اسلام به عنوان خاتم اديان الهى و تضمين‏كننده وصول به حد نهايى كمال بشر در همه عرصه‏هاى علمى و عملى است و محور انديشه اسلامى ، اصل توحيد و اعتقاد به كلمه طيبه «لا اله الا الله» مى‏باشد ، اما اينكه حقيقت اين ركن اساسى چيست ، هر فرد و طايفه‏اى بر حسب ميزان و درك و معرفت خود از حق تعالى و بر طبق ظرفيت خود ، تفسيرى ارائه نموده است .

تعبير غالب متكلمين از توحيد به عنوان «نفى شريك از ذات واجب تعالى» مى‏باشد و سپس در مراحل ديگر به انضمام توحيد افعالى در نزد اشاعره (همراه با نظرياتى همچون كسب و عادة الله) و نيز توحيد صفاتى در نزد معتزله (همراه با نظريه نيابت) و توحيد ذاتى ، صفاتى و افعالى ، هر يك با تفسيرى خاص نزد متكلمين اماميه در تاريخ تفكر اسلامى مطرح شده است .

حكما نيز در ناحيه توحيد ذاتى با تفسير خاص خود يعنى يگانگى (نفى امكان شريك از ذات حق) و نيز يكتايى (نفى تركيب و اجزا از واجب تعالى) و نيز توحيد صفاتى به معنى نفى زيادت صفات بر ذات با توجه به بساطت ذات حق ، در مورد توحيد بحث نموده‏اند و برخى نيز توحيد افعالى را با اين برداشت كه سرمنشأ همه افعال موجودات و علت بعيده آنها بارى تعالى است ، مطرح كرده‏اند .[2]

 

تفسير عرفا از اصل توحيد يا وحدت وجود

در اين ميان ، تفسيرى كه عرفا از توحيد ارائه داده‏اند ، حائز ويژگى خاص و جالب توجه است ؛ چرا كه توحيد در نزد ايشان نه تنها نفى هر گونه شريك در ذات خداوند و نفى هر گونه معادل در صفات و نفى هر گونه مددكار در افعال وجودى مى‏باشد ، بلكه اساساً آنها توحيد را مستلزم نفى هر گونه وجودى غير از وجود حق تعالى مى‏دانند .

طبعاً انحصار هر گونه فعل در فعل حق تعالى و هر گونه صفت و كمال در اسما و صفات بارى تعالى به تبع انحصار وجود در حق متعال از پيامدهاى اين نظريه است كه به وحدت وجود يا وحدت شخصى وجود و يا به تعبيرى وحدت وجود و موجود موسوم است .

بنابراين در اين نظريه جز ذات حق و اسما و صفات و فعل او كه ظهور و تجلى اوست ، امرى واقعيت ندارد و موجودات نيز جز به عنوان مظاهر حق تعالى و تعينات افعالى او كه محض ربط و اضافه اشراقيه به اويند ، حقيقتى ندارند[3] .

عرفا وحدت وجود را نشئت گرفته از معارف قرآن كريم و ظهور آيات و احاديثى از نبى اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و معصومين عليهم‏السلام و نيز حاصل دريافتهاى شهودى و علم حضورى خويش مى‏دانند .

به علاوه ايشان در كتب مفصل و يا مختصرى كه در تبيين اين ديدگاه نگاشته‏اند ، ادله‏اى عقلى نيز بر اين مطلب اقامه نموده‏اند[4] و بدين صورت ، اين نظريه صبغه‏اى فلسفى و فنى نيز به خود گرفته و هم موافقان اين نظريه و هم مخالفان در جانب اثبات يا رد از استدلال‏ها و ادله مدد گرفته‏اند .

اما در عين حال وحدت وجود از مسائلى است كه اثباتاً و نفياً سير عجيبى را در تاريخ تفكر اسلامى طى نموده است:

على رغم كوشش محققان عرفا در تثبيت عقلى و توضيح نقلى و تبيين شهودى اين اعتقاد ، بر اين نظريه در تاريخ ابرازش تاكنون بى‏مهرى‏ها رفته و يا در معرض سوء تفاهم‏ها و آسيب‏هايى قرار گرفته است كه برخى عوامل اين مسئله چنين است:

1 . غموض مسئله و لزوم استعداد عقلى و قلبى خاص براى دريافت آن از يك طرف ، و استعمال رمز در تعابير عرفانى و ادبيات عارفانه از طرف ديگر كه براى حفظ معارف و اسرار الهى از ارائه به ناهلان به كار مى‏رفت و ظرافت و دقت بحث در مسئله وحدت و كيفيت ربط حق تعالى به خلق كه عرصه بيان را بر عرفا تنگ و محدود مى‏ساخت .

2 . وجود شطاحان و عارفانى كه تعبيرى مناسب براى يافته‏هاى خود پيدا نكرده و با الفاظى عاميانه و نسنجيده معارف بلند الهى را تنزل دادند .

3 . اختلاف در تعابير در بين معتقدان به وحدت وجود كه گاه تفسيرهاى متفاوتى را همراه با نزاع‏هايى برمى‏انگيخت .[5]

    ارائه تمثيل‏هاى متفاوت در تبيين رابطه حق و خلق ، خود مبين درجاتى متفاوت از تلقى عرفا از وحدت وجود است (كافى است چند مثال «روح و بدن» ، «دريا و موج آن» ، «ظل و شاخص» و «صورت در آينه با صاحب صورت» با يكديگر مقايسه شود) .

4 . ظهور متصوفه[6] و متشبهان به عرفا كه بدون اهليت علمى يا تزكيه و رياضت عملى به تكرار دعاوى متقدمان پرداخته و گاه به گزاف دعاوى‏اى آميخته با اتحاد ، حلول يا همه خدايى و... سرداده و خود را نيز به بزرگان اهل معرفت منسوب مى‏نمودند .

5 . طعن و تكفير برخى علما يا مقدسان: حقيقت آن است كه در بين عرفا ، عالمانى پارسا و متخلق فراوان بوده‏اند ؛ به نحوى كه موافق يا مخالف را از اين جهت ياراى انكار و اعتراضى بر ايشان نبوده است ؛ چنان‏كه ذكر برخى از ايشان خواهد آمد ، اما در عين حال گروهى از علما و فقها و نه همه ايشان ، به دلايلى چند جريان عرفان را كلاّ يا بعضاً مورد طعن و تكفير قرار داده‏اند كه در اينجا به شمه‏اى از روابط شريعت‏مداران و علما با عرفا مى‏پردازيم .

 

روابط فقها با عرفا

قبل از پرداختن به مبحث روابط فقها با عرفا ، لازم است در موضوعى تحت عنوان «ظاهر و باطن دين» از سر تحقيق تأمل نمود و از آنجا كه اين مختصر گنجايش تفصيل و تحقيق در اين موضوع را ندارد ، تنها به تفكر و تأمل در موارد وموضوعاتى دعوت مى‏شود ؛ از قبيل: وجود آيات توحيدى و معرفتى در قرآن كريم كه غالب مفسران ظاهر آنها را به حسب فهم خود به تأويل برده‏اند ؛ اشاره به مسئله وجود مراتب در معرفت در داستان موسى عليه‏السلام و خضر يا كسى كه از علم لدنى الهى بهره‏اى افزون‏تر از او داشت ؛ احاديثى همچون «نحن معاشر الأنبياء أمرنا أن نتكلم الناس على قدر عقولهم» ، نيز روايت: «ما تكلم رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أحداً بكنه عقله قط» و رواياتى كه درباره اختلاف درجات ايمان وارد شده ، مثل اختلاف ايمان سلمان با ابوذر ؛ همچنين برخورد متفاوت ائمه عليهم‏السلام با اصحاب و تفاوت‏گذارى در جواب به مسائل آنها به حسب ظرفيت و فهم آنان و امر مؤكد ايشان به حفظ اسرار ائمه عليهم‏السلام ؛ و از همه روشن‏تر خطب توحيدى نهج البلاغه و ديگر ائمه عليهم‏السلام و ادعيه و مناجات‏هاى ايشان ؛ از جمله توصيف حق متعال به «داخل في الاشياء لا بالممازجة و خارج عن الأشياء لا بالمزايلة» و نظاير اينها كه همگى در حصول نتيجه در اين باب مدد مى‏رسانند كه دين و فهم دين داراى درجات و ظهور و بطونى است و منطقى‏ترين شيوه در برخورد با آنچه فراتر از فهم فرد مى‏باشد ، سكوت است ، نه انكار .

پس از بيان اين مقدمه مختصر گوييم: در يك تقسيم‏بندى مى‏توان موضع فقها يا مقدسان را در برخورد با عرفا به سه قسم تقسيم نمود: تكفير ، مدارا و جانب‏دارى .

الف) موضع تكفير: از قدما و متأخران (غالباً در بين اهل سنت[7] و مواقعى نزد شيعه) فقهايى بوده‏اند كه عقيده وحدت وجود را با معارف اسلام و اصول آن در تنافى ديده و يا به جهت اعمال برخى از منتسبين به اين عقيده (برخى صوفيه و خانقاه نشينان) ، تماميت عرصه عرفان را طرد و نفى نموده‏اند ، و گاه به جهت رقابت‏ها يا ملاحظات سياسى و اجتماعى و يا تصفيه حساب‏هاى گروهى يا صنفى ، وجود عرفا را در صحنه اجتماعى و حتى در صحنه فرهنگى اسلام تحمل نمى‏كردند .

عرفا خود عامل مهم در اين برخورد را قصور فكرى و تعصب و خام‏انديشى و عدم سعه صدر و نظاير اين امور دانسته‏اند .

ب) موضع مدارا و ملايمت: در طول تاريخ موارد فراوانى از مدارا و همزيستى مسالمت‏آميز بين عارفان و فقيهان مشاهده مى‏شود ، اين امر از مطاوى كتب فقهى و فتاواى فقها نمودار است كه بسيارى از علما در عين عدم اعتقاد يا سكوت در مورد وحدت وجود ، با حسن ظن و اعتماد كامل به اين عقيده به عنوان عقيده‏اى در كنار ساير عقايد اسلامى و معتقدين به آن عمل مى‏نمودند ؛ از جمله مى‏توان از علما و فقهاى ذيل نام برد:

شهيد اول در باب وقف دروس از جمله مصاديق وجوه برّ را كه وقف در آنها جايز است ، صرف در خانقاه‏ها و مراكز عبادت دانسته است .

ـ ملا محمد باقر مجلسى (والد علامه مجلسى) درموارد متعددى از مكاشفات و مشاهدات خود نقل نموده و مباحثى چند بر مذاق عرفا بيان نموده است[8] .

ـ شيخ مرتضى انصارى در اخلاق و عرفان از عارف بزرگ ملا حسينقلى همدانى ، شاگرد و جانشين خود ، استفاده برده و با وى رفاقت داشته است . مرحوم همدانى و شاگردان او نظير آيت اللّه سيد احمد كربلائى ، آيت‏اللّه بهارى همدانى ، آيت اللّه ملكى تبريزى و آيت اللّه حبوبى در اعتقاد به وحدت وجود و بنيان‏گذارى و نشر عرفان در حوزه سهمى وافر داشته‏اند .

ـ ميرزا تقى شيرازى ، عارف وارسته سيد احمد كربلايى را به عنوان مرجع پس از خود معرفى نمود . از متأخران نيز سيد محمد كاظم يزدى در عروه ، نفس عقيده مزبور را مادام كه معتقدين به آن به احكام اسلام ملتزم‏اند ، بلا اشكال دانسته است . (مگر در حالتى كه به لوازم مذهبشان ملتزم باشند[9] و به تعبير امام[10] خمينى اگر از لوازم مذهب ايشان انكار يكى از سه اصل ضرورى دين باشد[11] .

ـ آيت اللّه حكيم نيز در مستمسك پس از ذكر توحيد خاصى به نقل از حكيم سبزوارى در تعليقه اسفار فرموده است:

حسن ظن به قائلين به توحيد خاصى و حمل بر صحت حكم مى‏كند كه اگر چه ظاهر اين اقوال نامناسب است ، اما آن را به معانى‏اى مناسب و خلاف ظاهر حمل كنيم .[12]

ـ آيت اللّه خويى نيز در تنقيح ضمن تفصيل و ذكر معانى مختلف وحدت وجود در آخر پس از بيان معنايى دقيق از وحدت وجود بر حسب مختار صدر المتألهين (منسوب به اولياء و عرفا) مى‏فرمايد گر چه حقيقت مرام ايشان هنوز واضح نشده است ، اما صرف عقيده به اين معنا مستلزم كفر نيست .[13]

ـ علامه شعرانى نيز در آثار خود من جمله تعليقات شرح اصول كافى ضمن اينكه علم عرفان و تصوف را از جمله علوم شرعى قلمداد مى‏نمايند ، تكفير را نيز به هيچ وجه در اين‏گونه موارد روا نمى‏داند .[14]

ج) موضع اعتقاد و جانب‏دارى: از بين علماى سابق و متأخران ، فقها ، متكلمين ، مفسرين و حكمايى را كه خود به نوعى متمايل به سلوك عملى و يا معتقد به اصول عرفان نظرى بوده‏اند را مشاهده مى‏كنيم كه از جمله مى‏توان از اين علما و فقها نام برد: ابن طاووس ، ابن فهد حلى ، خواجه نصير الدين طوسى ، شيخ بهايى ، بحر العلوم ، ملا محسن فيض كاشانى ، ملا مهدى نراقى و فرزند او ملا احمد نراقى ، ملا حسينقلى همدانى ، سيد احمد كربلايى ، قاضى طباطبايى تبريزى ، علامه طباطبايى ، شاه آبادى ، ملكى تبريزى و بالأخره فخر الشيعه و محيى آثار الشريعه حضرت امام خمينى كه بعضاً در آثار مكتوب خود[15] به تشييد و تقويت مبانى عرفانى كه آن را مفاد بسيارى آيات قرآنى و روايات صادره از منبع عصمت مى‏دانسته‏اند ، پرداخته‏اند .[16]

 

ذكر نكاتى پيرامون وحدت وجود

در اينجا لازم است نكاتى چند درباره وحدت شخصى وجود و به تعبير برخى ، وحدت وجود و موجود ذكر شود:

الف) عقايد در باب وحدت وجود ، بر چند قسم است:

     1 . وحدت وجود و موجود: بدين معنى كه جز ذات حق وجودى نيست و اشيا جز خيال محض و سراب نيستند .اين قول را غالب محققان از عرفا و حكما مردود دانسته و آن را به «الجهلة من الصوفية» منسوب نموده‏اند[17] . نظير اين قول در مغرب زمين به همه خدايى و پانتئيسم معروف است (گر چه برخى محققين در وجود چنين مكتبى در مغرب زمين هم تشكيك نموده‏اند) .

     2 . وحدت وجود و كثرت موجود: بدين معنى كه وجود منحصر در ذات حق است و ديگر اشياء منسوب به وجود اويند و لذا به موجود بودن متصف مى‏شوند ، اين قول ذوق التاله خوانده شده و از علامه دوانى است .

     3 . وحدت وجود در عين كثرت تشكيكى آن: بدين معنى است كه سنخ وجود واحد است (در واجب و ممكنات) ، اما درجات آن متفاوت مى‏باشند . اين قول مبناى صدر المتألهين در آغاز اسفار و مباحث وجود آن است .[18]

    4 . وحدت وجود و موجود: بدين معنى كه حق متعال وجودى نيست و اشيا جز ظهورات و جلوه‏هاى حق تعالى نيستند .[19] اين قول محققان عرفا و قائلين به وحدت وجود است و نيز مختار نهايى صدر المتألهين در مباحث عليت اسفار است كه ايشان خود آن را بسيار مهم تلقى نموده و منشأ تحولات اساسى در مباحث حكمى دانسته است .[20]

ب) عرفا معتقدند كه ذات حق تعالى ، از دسترسى همگان حتى انبيا و اوليا به دور بوده و عقلاً و شهوداً ، به علم حصولى يا حضورى بدان مقام منبع راهى نيست ، و موطن «ما عرفناك حق معرفتك» نيز همين مقام است و همين مقام لا يخبر عنه است .

ج) مقام ظهور ذات كه نزد عرفا خود درجات و مراتبى دارد [از تجلى اول يعنى تجلى ذات بر ذات گرفته تا ظهور فعلى حق در قالب وجود منبسط بر همه اعيان ممكنات] مقامى است كه بر حسب ظرفيت و استعداد هر فرد عارفى در دسترس شهود و كشف او قرار دارد و عقل نيز اجمالاً بدان علم حاصل مى‏كند . توضيح اين ظهور و مراتب و كيفيت تجلى آن و تفاوت‏هايش با اصطلاحات عليت ، صدور تأثير و... در نزد حكما و ساير مباحث پيرامون نظريه تجلى و ظهور خود محتاج به تحرير رساله مستقلى است ، و از اينجاست كه علم الاسماء در نزد عارفان اهميت اساسى پيدا نموده ؛ چرا كه جهان و پديده‏هاى آن را بر حسب ظهور اسما و مظاهر آن توجيه مى‏نمايند .

د) نكته بسيار مهم كه نتيجه دو نكته قبل مى‏باشد ، اين است كه آنچه عارف از رابطه حق با خلق ، تحت عنوان وحدت وجود خبر مى‏دهد و شهود مى‏نمايد ، همه در مقام ظهور حق است .

     به عبارت ديگر ، آنچه با موجودات و مظاهر متحد است ، ظهور حق تعالى است ، نه خود ذات ؛[21]حلول و اتحاد اينجا محال است    كه در وحدت دوئى عين ضلال است

و نيز گويد:

 

تعين بود كز هستى جدا شد    نه حق عبد و نه آن بنده خدا شد

 



[1]  مجله كيهان انديشه ، ش55 ، ص3  ـ  19 ، سال 1373ش . آيت اللّه العظمى حاج شيخ محمد حسين كاشف الغطاء به سال 1294 ق در نجف به دنيا آمد . دروس عالى فقه و اصول را نزد مراجع بزرگى چون محمد كاظم خراسانى ، سيد محمد كاظم يزدى ، حاج آقا رضا همدانى ، سيد محمد اصفهانى و ميرزا محمدتقى شيرازى آموخت . در علم كلام و فلسفه از محضر بزرگانى مانند ميرزا محمد باقر اصطهباناتى و شيخ احمد شيرازى و شيخ محمدرضا نجف آبادى بهره برد و در درس حديث و رجال محدث بزرگ ميرزا حسين نورى حاضر شد . گفته‏اند تأليفات او از هشتاد اثر متجاوز است . گذشته از تبحر در علوم دينى ، از ادباى بزرگ شمرده مى‏شد كه ديوان اشعارش گواه است . همچنين برخى از آثار علمى ايشان به زبان‏هاى گوناگون ترجمه شده است . وى از جوانى در مبارزات سياسى وارد شد و در چند نوبت در مبارزه با استعمار انگليس نقش مؤثر ايفا نمود ؛ از جمله در طرد استعمار از بين النهرين و استقال عراق و انقلاب فلسطين شركت فعال داشت . ايشان در شمار مراجع تقليد عصر خود بوده و صاحب رساله‏اى در احكام مى‏باشد . وفات او را در 18 ذيقعده سال 1373 ق نوشته‏اند .

 

[2]  . از كتب متكلمين مى‏توان به مبحث توحيد واجب و صفات تنزيهى او در كتابهايى چون: شرح مقاصد ، ج 5 ، ص 34 ، شرح مواقف ، ج7 ، المطالب العاليه ، ج2 ، ص119 ، تجريد الاعتقاد و شروح آن من جمله كشف المراد و شوارق مراجعه نمود و از كتب حكما نيز به مبحث توحيد از مباحث الهيات بالمعنى الاخص از الهيات شفا ، ص349 ، اشارات ، ج3 ، ص40 ، اسفار ، ج6 ، ص57  ، شرح منظومه ، ص20 ، طبع محقق و نهاية الحكمه ، ص277 مراجعه نمود .

 

[3] . عرفا در بعد عملى نيز توحيد والتزام به آن را نه التزام به يكى دانستن حق يا حتى يكى ديدن او در سراسر جهان ، بلكه «يگانه شدن» و«به يگانگى رسيدن» مى‏دانند كه اين همان تفسير فناء في اللّه و بقاء باللَّه نزد ايشان است .

 

[4]  . ر .ك: تمهيد القواعد ، ابن تركه ؛ جامع الاسرار ، سيد حيدر آملى ؛ رسائل قيصرى التوحيد و النبوة و الولاية . ص69 ؛ رسالة الولايه (يادنامه) ، ص271 و محاكمات علامه طباطبايى بين مرحومى كربلايى و كمپانى ؛ اسفار ، ملا صدرا ، ج2 ، ص300 . و شرح دعاى سحر ، امام خمينى ، ص79 .

 

[5]  . از جمله رجوع شود به: نفحات الانس ، درباره اختلاف برداشت سمنانى و كاشانى در اين مبحث و نامه‏هاى آن دو .

 

[6] . عرفان نيز مانند هر جريان فرهنگى ديگر ، خواسته يا ناخواسته و به حق يا ناحق ، متوليانى در بين امت پيدا كرد و گروه‏هايى به عنوان نهادهاى اجتماعى اين جريان مطرح شدند كه منشأ تأثيراتى در تاريخ مسلمانان گرديده ، گاه داراى نفوذ فراوان شده و حتى حكومت‏ها را برانداخته يا تأسيس مى‏كردند و گاه مطرود و سركوب مى‏شدند ، اما همه ايشان را نمى‏توان به عنوان نماينده عرفان محسوب داشت [چنان‏كه در بين شيعه يا اهل سنت نيز گروه‏ها و فِرَقى رشد كردند كه مورد رضاى ائمه عليهم‏السلامبنيان‏گذاران شيعه و يا رؤساى اهل سنت نبوده‏اند] ، تا آنجا كه به دنبال بروز تحريفاتى در عملكرد صوفيان ، عرفايى مانند حافظ در بسيارى از اشعار خويش  ـ  و ابن عربى در برخى آثارش (مانند رساله روح القدس) و غير آنان ، به انتقاد از ايشان پرداخته و برخى چون سهروردى به طرد عده‏اى ديگر مانند اوحدى مراغه‏اى ، به جهات شرعى پرداختند و لذا محققان عرفا به تدوين نوعى معرفت‏شناسى عرفانى براى تمييز دقيق مكاشفات و اقوال و افعال صحيح از ناصحيح و ارائه ميزان‏هايى براى صحت و سقم آن امور پرداختند كه از اهم اين معيارها را ميزان شرع (اعم از كشف تام محمدى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله) دانستند (براى تحقيق بيشتر ر .ك: مقدمه فتوحات رسالة ما لا يعول عليه ابن عربى ، تمهيد القواعد و مصباح الانس مبحث مكاشفات و معيار آنها و كتب علاء الدوله سمنانى و نيز كتب عرفان عملى نظير مصباح الهدايه كاشانى و مرصاد العباد رازى) .

 

[7]  . اين گرايش كه در مواردى به تعقيب و قتل منجر مى‏شد ، در بين سنيان متقدم كه غالباً در دستگاه‏هاى حكومتى داراى نفوذ بودند و رقيبى در ديندارى براى خود برنمى‏تافتند ، بيشتر وجود داشته . با توجه به نفوذ برخى عارفان مشهور در بين مردم و با تدبر در برخى وقايع تاريخى در اين‏گونه موارد مى‏توان دريافت كه در بسيارى موارد چنين گرايشى خالى از تصفيه حساب‏هاى سياسى يا صنفى نبوده است .

 

[8]  . ر .ك: طرائق الحقائق ، ج1 ، ص271 به نقل از شرح من لا يحضره الفقيه .

 

[9]  . اصولا تكفير را تنها در مواردى كه صريحاً يكى از اصول اساسى و ضرورى اسلام مورد انكار قرار گيرد ، به كار برده‏اند ، اما عقيده‏اى كه بنا به نظر عده‏اى ملازماتى دارد كه به انكار يكى از اصول مزبور منتهى شود يا واقعا هم چنين باشد ، اما معتقدان به آن ، چنان لوازمى را قبول نداشته و ملتزم هم نباشند ، به هيچ وجه مورد تكفير واقع نمى‏شوند ، و الاّ شايد فردى از تكفير سالم نماند ؛ چرا كه در عقايد غالب افراد مى‏توان برداشت‏هايى را سراغ گرفت كه احياناً با چند حد وسط و استلزام به انكار غير مستقيم و ناخواسته يكى از اصول و ضروريات منجر شود ، لااقل نزد عده‏اى از علما و يا مسلمانان ديگر ؛ مانند قول به حدوثِ زمانىِ عالم كه اگر به تقرير غالب متكلمان بيان شود ، به حدوث اراده در بارى تعالى و اسناد نقص و تركب و تجزيه و...به ساحت حق تعالى منجر مى‏شود و يا قول به جبر يا تفويض يا حتى برداشت غالب علم از امر بين الامرين ؛ چنان‏كه مرحوم همدانى در مصباح الفقيه كتاب طهارت خود ذكر نموده كه برداشت اغلب علما از امر بين الامرين به نحوى است كه يا به جبر كشيده شده يا سر از تفويض درآورده است .

 

[10]  . اين گروه غالباً به جاى بررسى علمى و انتقاد منصفانه كه مى‏توانست در غناى فرهنگ تحقيق مؤثر افتد ، با نگارش كتاب‏هاى ضعيف و عوامانه كه از توهين و اتهام و يا تمسخر و انتساب مطالبى مشكوك به مخالفان آكنده بود ، به رواج فرهنگ تكفير و فرهنگ تقليد دامن زده و جايى براى برخورد علمى و منطقى نگذاشتند ، براى مثال به كتابهاى خيراتيه و جلوه حق

http://www.dte.ir/portal/home/?news/48147/25326/11648/ دفتر تبلیغات اسلامی




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,وحدت وجود ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : وحدت وجود يا وحدت موجود از نگاه كاشف الغطاء , وحدت وجود , وجود , حکیم , حکمت , کاشف الغطاء ,


نوشته شده در یکشنبه 29 تير 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 722 |

»»»»»» قضا وقدر

 

چگونگی تغییر تقدیر/اختیار از متعلقات قضا و قدر است نه نافی آن

خبرگزاری شبستان: همه مقدرات انسان در شب قدر تقدیر می‌شود، یعنی قالب معین و اندازه خاص هر پدیده، به طور روشن اندازه گیری می‌شود و بر اساس شرایط و موانعی است که پیش می‌آید.

 

خبرگزاری شبستان: شب قدر بنابر تصریح قرآن و بیان روایات شب رقم خوردن تقدیر یک ساله هستی و انسان ها است از این رو این سوال در ذهن می آید که چه ارتباطی بین این تعیین سرنوشت و اختیار آدمی وجود دارد و چطور می توان آن را مدیریت کرد. پاسخ این سوالات در گفتگوی شبستان با حجت الاسلام والمسلمین عبدالله امیدی فرد، استاد و پژوهشگر حوزوی بررسی شده است که از نظرتان می گذرد:

 

چه ارتباطی بین تعیین سرنوشت سالانه انسان ها با شب قدر و عظمت آن وجود دارد؟
طبق احادیث شیعه هر آنچه مربوط می شود به یک موجود انسانی اعم از مسلمان و غیرمسلمان، از قبیل سلامتی و بیماری،مرگ و حیات، کسب مال و ثروت یا فقر وبدبختی، ایمان و کفر، کمال و نقص و...همه در شب قدر مشخص می شود.

برای درک بیشتر این موضوع باید معانی چند واژه کلیدی را مرور کنیم: "قضا" در لغت در معانی گوناگونی بکار رفته است. ابن منظور در لسان العرب می گوید: «القضاء الحکم، القطع و الفصل، و قضاء الشیء احکامه و امضاؤهه یعنی، حکم کردن، فیصله دادن و حتمیت. برای توضیح باید گفت: در نظام آفرینش، ‌موجودات مادی از چندین راه ممکن است به وجود بیایند، مثلاً اگر به خانه شما از چند کوچه راه باشد، ورود به خانه شما از چند راه ممکن است. حال اگر از میان چندین راه ممکن، علل و اسباب پیدایش یکی از آن‌ها فراهم شد و تنها همان یکی تحقق یافت،‌این مرحله از تحقق را قضا می‌نامند.
قدر: همچنانکه راغب در «المفردات» می نویسد: «القدر و التقدیر تبیین کمیه الشیء». جوهری نیز در «الصحاح» می گوید: «قدر الشیء مبلغه...
یعنی اندازه و اندازه گیری و تعیین حدّ و حدود چیزی . در اصطلاح به این معنا است که خداوند برای هر چیزی اندازه ای قرار داده و آن را بر اساس اندازه گیری و محاسبه و سنجش آفریده است.
اختیار: یعنی آدمی می تواند بر اساس اراده و میل خود کاری انجام داده یا ترک کند. در این که انسان مختار است شکّی نیست؛ شکّ در مختار بودن انسان شکّ در یکی از بدیهی ترین دریافت های انسانی است. چرا که انسان مختار بودن خود را نه از راه استدلال بلکه با علم حضوری و وجدانی ادراک می کند که خطا در آن راه ندارد. انسان همانگونه که وجود خود، شادی خود، غم خود، شکّ خود، عقل داشتن خود و امثال این امور را با یافتی درونی می یابد، مختار بودن خود را هم به همین گونه ادراک می کند. انسان به وضوح درمی یابد که ارتعاش دست یک انسان مبتلا به پارکینسون (لرزش بی اختیاری بدن) تفاوت فاحشی دارد با لرزش دست یک هنرپیشه که نقش یک انسان مبتلا به پارکینسون را بازی می کند. همینطور می فهمد که تفاوت فراوانی است بین کسی که در خواب حرف می زند یا در خواب راه می رود با کسی که در بیداری سخن می گوید یا راه می پوید.
 

آیا قضا و قدر الهی با اراده و اختیار ما قابل جمع است؟
یکی از اصول و سنت های الهی در تدبیر جهان و از جمله عالم طبیعت و انسان، استواری آن بر نظام سببیت و علیت است بدین معنا که اراده و مشیت الهی بر این تعلق گرفته که تحقق هر پدیده و اثری از طریق سبب و علت خاص آن انجام گیرد، به این صورت که تحقق حوادث و انفعالات در جهان نیازمند علت یا علل گوناگون است که وجود آن علت یا علل، تحقق فعلی را ضروری می کند؛ برای مثال، ساختار هندسی نظام جهان طبیعت مقتضی است که از بذر گندم، گندم و از بذر جو، جو روید، آن هم با فرض تحقق سایر علل و شرایط از قبیل آب و خاک و نور.
آیات و روایات بر جریان و حاکمیت اصل علیت در عالم طبیعت دلالت می کنند از جمله روایت معروف: «خداوند امتناع می کند از جریان و تدبیر امور، مگر از طریق نظام اسباب آن، پس خدا برای هر شیء سبب خاصی قرار داده است». انسان در جهان طبیعت نیز مشمول نظام علیت و به تبع آن متعلق قضا و قدر الهی است.
قضا و قدر الهی بر رشد دانه گندم در فرض حصول شرایط آن تعلق گرفته، همانطورکه بر انسان و اعمال آن با شرایط خاص آن نیز تعلق گرفته است با این تفاوت که در انسان نیروی اراده و اختیار وجود دارد در حالی که در نباتات و جمادات چنین نیرویی موجود نیست.
 

اختیار هم یکی از اجزا و متعلقات قضا و قدر است

بنابراین متعلق قضا و قدر الهی در ناحیه افعال انسان، صدور فعل از اسباب و علل خاص خود است که یکی از آن علل، اراده و انتخاب آزاد انسان است به این صورت که ضرورت صدور فعل معلق به اراده انسان است و در صورت عدم اراده، فعل تحقق نخواهد یافت، اما خداوند از ازل می داند که انسان در زمان خاص به اختیار خود مرتکب فعل مشخصی خواهد شد و آن هم متعلق قضای الهی است، پس وجود اصل اختیار با علم و قضا و قدر پیشین ناسازگار نیست، چرا که خود اختیار هم یکی از اجزا و متعلقات قضا و قدر است.
در شب قدر همه مقدرات انسان تقدیر می شود، یعنی قالب معین و اندازه خاص هر پدیده، به طور روشن اندازه گیری می شود. که بر اساس شرایط و موانعی است که پیش می آید و با ملاحظه اختیار و قابلیت انسان شکل می گیرد. خداوند متعال بر اساس نظام حکیمانه جهان، چنان مقدر کرده است که بین اشیاء رابطه ای خاص برقرار باشد. در شب قدر معین می شود که هر انسانی، بر اساس انتخاب و اختیار خود کدام راه را انتخاب خواهد کرد، راه هدایت یا راه ضلالت؟ و با توجه به دعاها، راز و نیازها و تصمیم ها، قابلیت چه نعمت ها و یا چه حوادثی را خواهد داشت.


بین تقدیر الهی و اختیار آدمی منافاتی وجود ندارد

پس بین تقدیر الهی و اختیار آدمی منافاتی وجود ندارد؛ زیرا در سلسله علل و شرایط به ثمر رسیدن کار و ایجاد حادثه، اراده آدمی یکی از علل و اسباب است آنکه با حسن اختیار خود، کردار نیک انجام می دهد یا مخلصانه دعایی می خواند، نتیجه آن را در این جهان می بیند و آنکه بر اثر سوء اختیار گناهی مرتکب می شود، نتیجه تلخ آن را می چشد. پس اینکه در شب قدر امور بندگان تقدیر می شود، همگی با حفظ علل و شرایط و عدم موانع است و اختیار و اراده انسان یکی از علت ها و شرایط به شمار می آید. بدین جهت سفارش شده در شب قدر، به عبادت و دعا و شب زنده داری بپردازید، تا این عمل در آن شب خاص، که از هزار شب برتر است، شرایط نزول فیض الهی را فراهم آورد.
 

آیا تقدیر الهی قابل تغییر است؟
آری، چون مجموعه ای از عوامل در مقدرات الهی دخالت دارند. مثلا در مورد سلامتی و بیماری، مسافرت و... عواملی هستند که خداوند آنها را با معلول تقدیر کرده است... برای سفر باید ماشین خوب و راننده ماهر باشد. این ماشین و راننده باید در یک جاده ای مطمئن حرکت کنند. نمی توان پذیرفت که یک جاده ناهموار، بی ایمنی و بی نقشه با راننده ناشی و ماشین معیوب انتخاب کرده و با توکل بر خدا به سلامت به مقصد برسد. عوامل مادی باید رعایت بشود. البته یکسری عوامل مادی هستند که در اختیار من هستند که من باید رعایت کنم و یکسری عوامل هستند که از حوزه مراقبت من خارج هستند. ایمانم به من می گوید که خداوند یک سری عوامل معنوی برای عوامل مادی خارج از کنترل من جایگزین کرده است. مثل دعا و صدقه قبل از سفر که این عوامل معنوی جایگزین عوامل مادی می شوند که در اختیار ما نیستند.
 

ما با دعا کردن چقدر می توانیم قضا و قدر را تغییر بدهیم؟
دعا از عوامل معنوی است. عواملی مثل دعا، توکل، صدقه، جزو مقومات رسیدن به مقصود هستند: "الدواءعندنا والشفاء من عند الله" یعنی من پزشک فقط دارو می دهم اما اینکه این دارو اثر بگذارد (شفا) از جانب خداوند است. او اثر می گذارد یا اثر نمی گذارد. ما دکتر می رویم ولی دعا هم می کنیم. کسی بگوید که من دعا می کنم و خوب می شوم لزوما خوب نمی شود. اگر دکتر رفت و گفت که سلامتی من دست دکتر است و خوب می شوم این هم درست نیست زیرا خیلی ها پیش دکتر خوب هم رفتند ولی خوب نشدند باید در کنارش دعا و توکل باشد.
 

دعا و توکل جایگزین عمل نیستند مکمل آنند

بدانیم که دعا و توکل جایگزین عمل نیستند بلکه مکمل عمل هستند. ما سعی و تلاش و برنامه ریزی خودمان را می کنیم، دعا و توکل هم می کنیم. شهید مطهری می فرماید: دعا هم راه است و هم مقصد است. نفس دعا کردن، ما را به خدا نزدیک می کند. دعا مکمل تلاش ما است ، در واقع یک نحوه عامل مادی است و مکمل تلاش من برای رسیدن به مقدر الهی است. یعنی خداوند تقدیر کرده است که کسی که تلاش کند و دعا کند به خواسته اش برسد. مگر آنکه مصلحت نباشد. امام باقر (ع) می فرمایند: یک جاهایی دعا قضا را تغییر می دهد. فرمایش امام (ع) بر این نکته تاکید دارد که در یک شرایط خاص، دعاها می تواند روی آن تقدیر اثر بگذارد یعنی در شرایط خاص و انسان های خاص و موقعیت خاص دعا این قدرت را دارد اما نه هر دعایی، نه دعای هر کسی و نه دعا در هر جایی، اینها همه خاص است.

 

http://shabestan.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=2&Id=386199&Mode=




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,وحدت وجود ,قضا وقدر ومسئله اختیار انسان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : قضا وقدر , حکیم , حکمت , انسان , قدر , قضا ,


نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 319 |

 

به نام خدا

 



حکیم عسکری


یادی از حکیم گیلانی

قال رسول الله صلی الله علیه وآله:من ورّخ مؤمنا فکانما احیاه

سفینة البحار ج2 ص641

کسی که زندگی مؤمنی را شرح دهد وبنویسد یا بیان کند گویا اورا زنده کرده است.

 

عالم وزاهد وصوفی همه طفلان رهند

              مرداگرهست بجز عالم ربانی نیست

                                                          حافظ

درحکمت 139 از نهج البلاغه فیض الاسلام آمده است که  کمیل بن زیاد نخعی می گوید حضرت امیر المؤمنین علیه السلام دست مرا گرفته وبه صحراءبرد. چون به بیرون شهررسید ، آهی کشید همانند آه کشیدن اندوه رسیده. پس از آن در بار? دانش ودانشمندان چنین فرمود:

یاکمیلُ بنُ زیاد ان هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها.... الناس ثلاثة فعالم ربانیّ ومتعلم علی سبیل نجاة وهمج رعاع اتباع کل ناعق یمیلون مع کل ریح  لم یستضیئوا بنورالعلم ولم یلجئووا الی رکن وثیق....یاکمیلُ بنُ زیاد هلک خزان الاموال وهم احیاء والعلماء باقون ما بقی الدهر اعیانهم مفقودة وامثالهم فی القلوب موجودة.

ای کمیل این دل ها ظرف های علوم وحقایق واسرار است وبهترین آن دل ها ، نگهدارنده ترین آنها است.....مردم سه دسته اند: عالم ربانی  وطالب علمی که از جهل ونادانی و... به راه نجات ورهایی یافتن است ومگسان وپشه ها ی( وحشرات) کوچک وناتوان که به هر سو روند واز روی جهل ونادانی به انواع زشتی ها آلوده اند. اینها از هر آوازکننده ای پیروی می نمایند باهربادی  میل وحرکت می کنند ودرست را از نادرست تمییز نمی دهند.نه از روشنایی دانش نور گرفتند  ونه  به پناهگاه استواری پناه بردند.... ای کمیل  گردآورندگان اموال ودارایی در واقع تباه وهلاک شده اند درحالی که به حسب ظاهر زنده اند ودانشمندان در حقیقت پایدار وماندگارند تامادامی که روزگار باقی است اگرچه به ظاهر دارای مکنت ومال نباشند. وجودشان با رحلت وکوچ از این دنیای فانی به ظاهر گم شده ولی آثار وفضائل وذکر جمیل ویاد وخاطر? نیکشان همیشه در دلها برقرار است.

جاهل بروز فتنه ره خانه گم کند

     عالم چراغ جامعه وچشم عالم است

 

یاد وخاطر? نیک نیک اندیشان واندیشمندان وبزرگان علمی ودینی از فقهاء عظام وحکمای عالیمقام را که به ظاهر در میان مانیستند برای همیش? ایام گرامی می داریم. یادآوری نام وآثار وآفکارشان ونیز یاد و مرور زندگی پربارعلمیشان پشتوانه ای سودمند وره توشه ای مفید وارزشمند برای هم? ما می باشد. ذکر ویاد آنها سبب ترویج فکر وفرهنگ دینی ومعارف الهی وارزش های اسلامی وانسانی  وباعث خشنودی خدا ورسول وائمه علیهم السلام ونیز سبب خرسندی وخوشحالی آنان می شود.به راستی  که علماء راستین ما در هم? اعصار وامصار وبلاد، چراغ ها ی هدایت برای جامع?  بشریت بودند وهستند وخواهند بود. این چراغ ها ومشعل های فروزان، در میدان ها وعرصه های مختلف روشنی بخشیدند وبه مشیت الهی برای همیشه نیز چه در حیات دنیوی وچه در حیات برزخی شان ، نور افشانی خ.اهند کرد.رسولخدا ص فرمودند:ان مثل العلماء فی الارض کمثل النجوم فی السماء(بحارالانوار ج2 ص25). همانگونه که ستارگان آسمان در شب های تار ،موجب هدایت گمگشتگان در صحرا وبیابان ودریاها می شود ، علماء وفقهاء وحکماء  نیک اندیش اسلامی وشیعی نیزروشنگران راه زندگی بشریتند.

مرحوم حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی یکی از شخصیت های بزرگی بود که عمرمبارک وشریف خویش را در علم  وحکمت وفلسفه وعرفان وکلام وقرآن وعلوم آل محمد علیهم السلام  وتدریس مستمر  بیش از 30 سال  با صبر ومناعت طبع وعزت نفس وزهد وپارسایی عالمانه ، سپری نمود. او با بهره مندی از اندوخته های پربار وسرشار از محضر بزرگانی چون علامه طباطبایی( به مدت 12 سال)  و حضرت امام خمینی ره  (به مدت 8 سال) وآیت الله گلپایگانی (15 سال) وآیت الله بروجردی (2سال) ،  سال های طولانی برکرسی تدریس نشست ومتواضعانه وصبورانه با هم? مرارت ها وسختی ها  با روی گشاده در میدان های مختلف علمی( کلامی ، فلسفی ،عرفانی)به تربیت شاگردان پرداخت وسرزمین تشن? طالبان وجویندگان دانش و معرفت وحکمت را سیراب نمود وبه جان های شیفتگان معارف بلند الهی ، حیات معنوی بخشید ودر دوران عمر 76 سال? خود آثار وبرکات وثمرات ارزشمندی از خود بجای گذاشت. از جمله آثار وبرکات این استاد گرانمایه ،شاگردان زبده و ورزیده ای هستند که هرکدام آنها در عرصه های فرهنگی وعلمی و... مشغول خدمت ونور افشانی می باشند.

بخشی از فعالیت های علمی مرحوم حکیم عسکری به قرار زیر است:

1-تدریس کل مجموعه اسفار 9 جلدی که بعضی از مجلدات آن را چندین بار تدریس فرمودند.

2-تدریس فصوص ابن عربی در حدود 4 دور

3- چندین دوره تدریس الهیات شفای بوعلی سینا

4- چندین دور تدریس منظومه حکیم ملا هادی سبزواری

5-چندین دور تدریس تجرید العقائد

6-تدریس بعض کتب دیگر

7-آثار قلمی که یکی ازآنها  به نام (انسان مجموعه ای از جهان)در زمان حیاتشان چاب شد وبقیه  آثارشان  دستخط است که امیدواریم توسط برخی از شاگردان توانمندش با مساعدت وهمکاری فرزندان عزیزش به زیور طبع آراسته گردد.

مرحوم حکیم عسکری در صبح روز یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384 برابر با پانزدهم ربیع الاول 1426 هق  در ایام خجسته میلاد پیامبر اسلام ص  در حین اشتغال به تدریس در فیضیه دچار عارضه قلبی شد ودر عصرآن روز در سن 76 سالگی در شهر قم  به دیار باقی شتافت.

پیکرمطهراین عالم ربانی و بزرگوار  واستاد بلند اندیش  پس از تشییع وطواف در حرم کریمه اهل بیت  علیهم السلام واقامه نمازمیت توسط حضرت آیت الله محفوظی ، بر اساس وصیتش  جهت تشییع وتدفین به  گیلان ولاهیجان منتقل شد و وپس از تشییع باشکوه در لاهیجان ، در قری? سیاهگوراب از توابع لاهیجان  ( محل ابوالزوجه وپدر عیالش) روبروی  امامزاده آسید محمد یمنی به خاک سپرده شد.

روحش شاد ویادش گرامی ونامش پاینده وافکارش تابنده وراهش پررهرو  باد .


تاریخ نگارش  12/  2 /  1384توسط سیداصغرسعادت میرقدیم

 




درباره : وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,مَباحِث فلسفی .... ,حکیم عسکری ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,بیانات مهم رهبری درباره فلسفه و عرفان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,وحدت وجود ,قضا وقدر ومسئله اختیار انسان ,نکاتی در باره فلسفه و عرفان وحکمت وعقل و روح و نفس ومعرفت و علم و فطرت و وجدان و... ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : یادی از حکیم گیلانی , حکیم , حکمت , گیلان , رشت , لشت نشا , لاهیجان , قم ,


نوشته شده در دوشنبه 23 تير 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 51 |

علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی در خصوص اهتمام استاد خود علامه طباطبایی به فلسفه و عرفان می‌گوید: علاّمه طباطبایی‌ نسبت‌ به‌ برخی‌‌ که‌ به عنوان‌ مقدّس‌ مآبی‌، شرع‌ را دستاویز خود قرار داده‌؛ و به عنوان‌ حمایت‌ از دین‌ و ترویج‌ شرع‌ مبین‌، تمام‌ اصناف‌ از اولیاء خدا را که‌ با مراقبه‌ و محاسبه‌ سر و کار داشته‌ و احیاناً سجدۀ طولانی‌ انجام‌ می‌دادند به باد انتقاد می‌گرفت.‌

علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی در کتاب “مهر تابان” (یادنامه علامه طباطبایی) به شرح احوال علامه طباطبایی استاد خود می پردازد.

علامه طهرانی در مورد سیره و منش رفتاری علامه طباطبایی می گوید:

استاد علاّمه بالاخصّ به قرآن‌ کریم‌ بسیار تواضع‌ و فروتنی‌ داشتند و آیات‌ قرآنیّه‌ را کم‌ و بیش‌ حفظ‌ بودند. و یک نوع‌ عشقبازی‌ با آیات‌ در اثر ممارست‌ و مزاولت‌ پیدا کرده‌؛ و فی‌ ءَانَآءِ اللَیْلِ وَ أطْرافِ النَّهارِ خواندن‌ قرآن‌ را بهترین‌ و عالیترین‌ کار خود می‌دانستند؛ و با مرور به‌ آیه‌ای‌، به‌ آیۀ دیگر منتقل‌ شده‌ و از آن‌ به دیگری‌ و همین طور در یک‌ عالمی‌ از بهجت‌ و مسرّت‌، به‌ تماشای‌ این‌ جنّات‌ قرآنی‌ فرو می‌رفتند.

علاّمه‌، نیز نسبت‌ به‌ برخی‌ از متنسّکین‌ که‌ به عنوان‌ مقدّس‌ مآبی‌، شرع‌ را دستاویز خود قرار داده‌؛ و به عنوان‌ حمایت‌ از دین‌ و ترویج‌ شرع‌ مبین‌، تمام‌ اصناف‌ از اولیاء خدا را که‌ با مراقبه‌ و محاسبه‌ سر و کار داشته‌ و احیاناً سجدۀ طولانی‌ انجام‌ می‌دادند به باد انتقاد گرفته‌، و اوّل‌ کارشان‌ مذمّت‌ و نقد بر بعضی‌ از بزرگان‌ عرفان‌، چون‌ خواجه‌ حافظ‌ شیرازی‌ و مولانا محمّد بلخی‌ رومی‌ صاحب‌ کتاب‌ “مثنوی‌” بوده‌ است‌؛ به شدّت‌ تعییب‌ و تعییر می‌نمودند؛ و این‌ طرز تفکّر را ناشی‌ از جهالت‌ و خشکی‌ و خشک‌ گرائی‌ می‌دانستند که‌ از آن‌، روح‌ شریعت‌ بیزار است‌.

و بدگوئی‌ از فلسفه‌ و عرفان‌ را که‌ دو ستون‌ عظیم‌ از ارکان‌ شرع‌ مبین‌ است‌ ناشی‌ از جمود فکری‌ و خمود ذهنی‌ می‌گفتند؛ و می‌فرمودند: از شرّ این‌ جُهّال‌ باید به خداوند پناه‌ برد؛ اینان‌ بودند که‌ کمر رسول‌ الله‌ را شکستند.

آنجا که‌ فرموده‌ است‌: قصَمَ ظَهْرِی‌ صِنْفَانِ: عَالِمٌ مُتَهَتِّکٌ وَ جَاهِلٌ مُتَنَسِّکٌ و همچنین‌ نسبت‌ به کسانی که‌ دارای‌ قوّۀ عقلیّه‌ بوده‌ و حکمت‌ و فلسفه‌ را خوانده‌ بودند ولی‌ در امور شرعیّه‌ ضعیف‌ بودند، اعتنائی‌ نداشتند و می‌فرمودند: حکمتی‌ که‌ بر جان‌ ننشیند و لزوم‌ پیروی‌ از شریعت‌ را به دنبال‌ خود نیاورد حکمت‌ نیست‌.

علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی در کتاب “مهر تابان” (یادنامه علامه طباطبایی) در ادامه شرح احوال علامه طباطبایی قدس سره، بحثی کلی پیرامون‌ عقل‌ و قلب‌ و شرع‌ مطرح نموده و چنین آورده است: هر فرد از افراد بشر در خود دو کانون‌ از ادراک‌ و فهم‌ را می‌یابد؛ یکی‌ را عقل و دیگری‌ را قلب‌ و وجدان گویند.

بحث‌ کلّی‌ پیرامون‌ عقل‌ و قلب‌ و شرع‌
هر فرد از افراد بشر در خود دو کانون‌ از ادراک‌ و فهم‌ را می‌یابد؛ یکی‌ را عقل و دیگری‌ را قلب‌ و وجدان گویند.
با قوّۀ عاقله‌، انسان‌ پی‌ به مصالح‌ و مفاسد خویش‌ برده‌ و تمیز بین‌ محبوب‌ و مکروه‌، و حقّ و باطل‌ می‌دهد، و با قلب‌ و وجدان‌ که‌ آنرا نیز می‌توان‌ سرشت‌ و فطرت‌ و یا احساس‌ نهانی‌ و ادراک‌ سرّی‌ گفت‌، راهی‌ برای‌ ارتباط‌ خویش‌ با جهان‌ هستی‌ و علّت‌ پیدایش‌ او و عالم‌، و تجاذبی‌ بین‌ او و مبدأ المبادی‌ و غایة‌الغایات‌ می‌یابد.
و البتّه‌ این‌ دو عامل‌ مهمّ ادراک‌ هر دو در انسان‌ موجود بوده‌ و هر یک‌ مأموریّت‌ خود را در افق‌ ادراک‌ و فهمی‌ خاصّ دنبال‌ می‌کند؛ و هر یک‌ مستغنی‌ از دی