close
تبلیغات در اینترنت
قم

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
قالب وبلاگ
درباره وبلاگ

حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی
ورود کاربران

ورود به سایت

نام کاربری:
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
موضوعات وبلاگ
حکیم عسکری -
وجدان چیست ؟ انواع وجدان -
">مجموعه مقالات وگفتمان های اقتصادی وبانکداری اسلامی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشایی+بانظارت استادسعادت میرق -
آمار سایت
افراد آنلاین : 2 نفر
بازدیدهای امروز : 142 نفر
بازدیدهای دیروز : 52 نفر
كل بازدیدها : 58447 نفر
بازدید این ماه : 194 نفر
بازدید ماه قبل : 194 نفر
نظرات : 2
كل مطالب : 300 عدد
تعداد اعضا : 811 نفر
امروز : شنبه 02 تیر 1397
جستجوی مطالب

Google
hakim-askari.rozblog.com

به نام خدا

حکیم عسکری

 

 


استاد وشاگردش

 * جاهل بروز فتنه ره خانه گم کند    عالم چراغ جامعه وچشم عالم است

 


ضمن عرض سلام و ادب و احترام به محضر شریف یکایک شما عزیزانی که به این سایت سر میزنید، به استحضار می رساند که افتتاح سایت مذکور گام کوچکی است جهت معرفی شخصیت مرحوم حکیم زین العابدین عسکری گیلانی که عمری در عرصه علم و فرهنگ و تبلیغ و فلسفه وکلام و عرفان و معارف بلند الهی تلاش و کوشش نموده وبا احاطه و مهارت علمی و بیانی که در علوم عقلی و عرفانی و... داشته توانسته است شاگردان زیادی را در طول بیش از سی سال تدریس در حوزه علمیه قم،پرورش دهد که در سنگر ها ومحافل مختلف داخل و خارج از کشور نورافشاری می کنند. امید است که این حرکت و اقدام ناچیز موجب خرسندی وشادی روح بلند آن بزرگوار گردد.

مرحوم علامه حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی


ostad

آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی


webnasimemarefat


تصویر



***  متاسفانه به جهت مشکلی که برای ( رُزبلاگ) در تاریخ دوم خرداد و بیستم خرداد  97 ایجاد شد بخش زیادی از  اطلاعات و نوشته های اعضاء  رُزبلاگ  حذف شد  و با کمال تأسّف اطلاعات سایت حکیم عسکری گیلانی نیز دچار این مشکل شد و به حسب اطلاع ، مدیریت سایتِ رزبلاگ توسطِ  آقای جواد صداقت پور است و ایشان شرعا و وجدانا  در این رابطه مسؤل هست....

نسیم معرفت

** سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی+کلیک

 

** سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی+کلیک

 

 

 

 




درباره : سخن مدیر سایت ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : حکیم عسکری گیلانی , حکیم , عسکری , گیلان , سعادت , لاهیجان , حوزه علمیه قم , قم , رشت , لشت نشاء , سیاهگوراب ,


نوشته شده در یکشنبه 25 خرداد 1393 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 239 |

نتيجه تصويري براي تصوير کتاب کفاية الاصول

***نسیم معرفت***


** درس کتاب کفايةُ الأُصول (جلد اول از ابتداء) +شماره 1 + از روي متن کتابِ کفايه سه جلدي چاپ انتشارات جامعه مدرسين قم


 بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ اَلحَمدُ لِلهِ  رَبِّ العالَمينَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلي مُحَمَّدِِ وَ آلِهِ الطّاهِرينَ وَ لَعنَةُ اللهِ عَلي اَعدائِهِم اَجمَعينَ وَ بَعدُ فَقَد رَتَّبتُهُ عَلي مُقَدَِّمَةِِ وَ مَقاصِدَ وَ خاتِمَةِِ

اَمَّا المُقَدَِّمَةُ  فَفِي بَيانِ اُمُورِِ :

اَلأَوَّلِ : [مَوضُوعِ العِلمِ وَ مَسائِلِهِ]

اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فِيهِ عَن عَوارِضِهِ الذّاتِيَّةِ : اَي  بِلاواسِطَةِِ فِي العُروضِ - هُوَ نَفسُ مَوضُوعاتِ مَسائِلِهِ عَيناََ وَ ما يَتّحِدُ مَعَها خارِجاََ وَ اِن کانَ يُغايِرُها مَفهُوماََ تَغايُرَ الکُلِّیِّ وَ مَصاديقِهِ وَ الطَّبيعِيِّ وَ اَفرادِهِ

ترجمه : حمد و سپاس مخصوص پروردگار عالم است  و  درود و سلام قلبي و لساني بر  محمد و خاندان پاکش و لعنت خداوند بر همه دشمنانشان باد .

و بعد از حمد و ثناي الهي چنين مي گويم که کتاب کفايةُ الأصول را به سه بخش مقدِّمه و مقاصد و خاتمه مرتب و منظم کردم .

و اما در  مقدمه کتاب  چند امر و مطلب ذکر مي شود :

امر اول در رابطه با موضوع علم اصول و مسائلش مي باشد .

موضوع هر علمي که در آن از عوارض ذاتيه آن موضوع بحث مي شود ، در واقع و عينا نفس همان موضوعات مسائلش است که در خارج و مصداقاََ  با آن ها (به حمل شايع صناعي) اتحاد دارد اگرچه از نظر معني و مفهوم و به حمل اوّلي  ، اين دو [يعني موضوع علم و موضوعات مسائلش] با هم مغايرت و غیریّت دارند همانند مغايرت کلي طبيعي و افرادش (که از نظر معنی و مفهوم لفظی غیر هم هستند ولی در خارج و مصداقاََ و به حمل شایع صناعی نفس و عین هم می باشند  .)

توضيح متن :

مرحوم آيت الله مُلاّمحمدکاظم خراساني معروف به آخوند خراساني کتاب ارزشمند کفايةُ الأصول خود را بر اساس يک مقدمه (که مشتمل بر سيزده امر است) و مقاصد اصلي هشتگانه و يک خاتمه (يعني مبحث اجتهاد وتقليد)  تنظيم و مرتب نموده است .
در مقدمه کتاب به سيزده امر پرداخته است که يکي از آن ها در باره موضوع علم اصول است و  قبل از بررسي موضوع علم اصول ، به  موضوع مطلق علم اعم از علم اصول و غيره (به عنوان يکي از عناوين رؤوس ثمانيه) اشاره نموده است . قُدَماء از منطقيين در اوائل کتابشان جهت استفاده بهتر طالبينِ علم( اعمّ از معلِّمين و متعلِّمين) هشت چيز را به عنوان رؤوس ثمانيه يا مبادي هشتگانه ذکر مي کردند که عبارتند از :
1- تعريف علم
2-موضوع علم
3-فائده علم
4-مؤلِّف علم
5- ابواب و مباحث علم(عناوين يا فهرستي از ابواب و فصول علم)
6- مرتبه علم يعني مقام و مرتبه آن علم نسبت به علوم ديگر
7-غرض و غايت علم  يعني مقصود و هدف از تحصيل آن علم چيست؟  البته فايده علم مترتب بر غرض آن است  مثلا غرض از تحصيل علم منطق تمييز بين حق و باطل است و فايده آن مصونيت از خطا در فکر و اندیشه است ...
8-اَنحاء تعليميه يا  شيوه ها  و روش هاي تعليم و آموزش (مِتُدُلُوژي يا روش شناسي
Methodology  ) . اَنحاء تعليميّه عبارتند از تقسيم و تحليل و تحديد و برهان . [علامه شهيد مرتضي مطهري در کتاب خدمات متقابل اسلام و ايران بخش فلسفه و حکمت (طبقه سوم از فلاسفه) ص 540  مي فرمايد : مبتکر اَنحاء تعليميه معلِّم ثاني يعني  جناب ابونصر محمدبن محمد فارابي بوده است. ]
چون اين امور هشتگانه  اجمالا و  سربسته  به  اصل و  ريشه  و رأسِ مقاصد و مطالبِ اصلي کتاب و علم موردنظر اشاره دارند لذا آن ها را رؤوس ثمانيه مي گويند

در کتابِ «أَلحاشِیَة عَلی تهذیبِ المَنطِق» چاپِ انتشارات جامعه مدرسین  که همراه با حواشی میرزا محمد علی تبریزی  است در ص 119  در باره وجه تسمیه «رُؤوس ثمانیه» چنین آورده است :

قَولُ المُصَنِّفِ : وَ کانَ القُدَماءُ ما یُسَمُّونَهُ الرُّؤُسَ الثَّمانِیَّةَ :  اَقُولُ : اَمّا تَسمِیَتُهُم بِالثَّمانِیَّةِ فَظاهِرُُ وَ اَمّا بِالرُّؤُسِ فَلِأَنَّها لَمّا کانَت مُشعِرَةََ بِالمَقاصِدِ المَذکُورَةِ فِی العِلمِ عَلی سَبیلِ الأِجمالِ ، کانَت کَأَنَّها رُؤُسُها وَ اُصولُها  .

مرحوم میرزا محمد علی تبریزی صاحب حواشی بر حاشیه ملّا عبدالله می گوید :  در باره  قول مصنِّف (یعنی  ملّا سعد تفتازانی) که در متن کتاب گفته است :وَ کانَ القُدَماءُ ما یُسَمُّونَهُ الرُّؤُسَ الثَّمانِیَّةَ : یعنی قُدماءِ از منطقیین ذکر می کنند آنچه را که نامگذاری می نمایند به رُؤوس ثمانیه ،  چنین می گویم : اما نامگذاری رُؤوس ثمانیه (اصول هشتگانه) به ثمانیه روشن و واضح است چون هشت تا است . و اما نامگذاریش به رُؤوس به این جهت است که  هنگامی که این رُؤوس (اصول هشتگانه) به نحو اجمال و سربسته به مقاصد و مقصد های علمِ موردِ نظر  ، اِشعار و اشاره دارد گویا به منزله رُؤوس و ریشه ها و اصول آن مقاصد محسوب می شود .

مرحوم آخوند خراساني از ميان رؤوس ثمانيه به دو مورد از آن ها در آغازين کتاب خود اشاره نموده است که يکي از آن ها  تعريف علم و ديگري موضوع علم است . نخست  به موضوع مطلقِ علم مي پردازد و مي فرمايد :
موضوع هر علمي  آن چيزي است که در آن علم از حالات و اوصاف و عوارض ذاتيه آن موضوع بحث مي شود .  مثلا در علم نحو از عوارض و احوالات کلمه و کلام (مثل  اَلفاعِلُ مَرفُوعُُ - اَلمُبتَدا مَرفُوعُُ - اَلخَبرُ مَرفُوعُُ - اَلمُضافُ اِلَيهِ مَجرُورُُ - اَلمَفعُولُ مَنصُوبُُ...) بحث مي شود پس موضوعِ علمِ نحو  کلمه و کلام است و حالات و احوالاتي مانند مرفوعيّت و منصوبيّت و مجروريّت و .... حَولِ مِحورِ «کلمه و کلام»  مطرح مي گردد. و اينها از عَوارضِ ذاتي کلمه و کلام محسوب مي شوند .

سؤال : مراد از عَوارِض ذاتيه چيست ؟

پاسخ : در پاسخ به اين پرسش مي گوييم که در مبحث کلّيات خمس  در منطق  يک ذاتي داريم و يک عَرَضي  . در کتاب اَلمَنطِق از مرحوم آيت الله شيخ محمد رضا مظفر ص 90 در باره ذاتي چنين آمده است :  هُوَ المَحمُولُ الَّذي تَتَقَوَّمُ ذاتُ المَوضُوعِ بِهِ غَيرُ خارِجِِ عَنها ... يعني  ذاتي آن محمولي است که ذات و حقيقت موضوع مُتقوِّم به آن مي باشد و داخل در ذات موضوع و جزيي از آن است و به عبارت ديگر قوام موضوع وابسته و متوقف برآن است و ماهيت و حقيقت موضوع تحقق پيدا نمي کند مگر بواسطه آن . مثل  اَلأِنسانُ حَيوانُُ - اَلأِنسانُ  ناطِقُُ که در اين دو قضيه کلمه انسان که نوع است  ، موضوع واقع شده و کلمه حيوان و ناطق که جنس و فصل هستند هريک جزيي از ذاتيات انسان را تشکيل مي دهند و به عنوان ذاتي بر او حمل مي شوند 

و در باره عَرَضي چنين ذکر شده است : هُوَ المَحمُولُ الخارِجُ عَن ذاتِ المَوضُوعِ ...  يعني  عَرَضي آن محمولي است که خارج از ذات و حقيقتِ موضوع مي باشد و بر آن حمل مي گردد  مثل اَلأنسانُ کاتِبُُ  که کلمه کاتب و کتابت خارج از ذاتِ انسان است (جزيي از ذات نيست ) و بر آن حمل شده است .  حال که مراد از ذاتي و عَرَضي در کليات خمس را دانستيم بر مي گرديم به عنوانِ «عوارض ذاتيه» که مرحوم آخوند خراساني در متن کتابش به آن اشاره کرده است  .کلمه اَعراض جمع عَرَض و  کلمه عوارض جمع عارض است و مراد از عارِض و عَرَض در اينجا (که از آن عَرضَي اراده مي شود)  در مقابل ذاتي باب کليات خمس است . يعني چيزي است که خارج از ذاتِ موضوع و معروض است و بر آن عارض و حمل مي شود . مشهور از منطقيين(علماء منطق)  عَرَض را  9 قسم کرده اند که سه قسم آن را به اتفاق ، عرض ذاتي نام نهادند و سه قسم ديگر را به اتفاق ، عرض غريب مي گويند و  يک مورد هم مورد اختلاف است که آيا عرض ذاتي است يا عرض غريب و دو مورد هم وضعيت روشني ندارد و مسکوت گذاشته شده و مورد عنایت و توجه منطقیین واقع نشده و محل بحث قرار نگرفته است  که آیا عرض ذاتی است یا عرض غریب؟ و مي توان در رديف عَرض غريب محسوب نمود .

[ علامه شهید مرتضی مطهری در کتاب شرح مبسوط منظومه جلد دوم ص153  در باره عَرَض چنین می گوید : ... در گذشته گفتیم که کلمه عَرَض را یک وقت در باب مَقولات عَشر بکار می برند . اگر در باب مقولات بکار برند در مقابل جوهرِِ مصطلح قرار می گیرد که شامل کیف و کم و ...  یعنی آن نُه مقوله معروف می شود . قهرا وقتی جوهر بگوییم آن یک مقوله ای می شود که در مقابل اَعراض است . جوهر و عَرَض به این معنی که در مقولات عشر ذکر می گردند از امور نسبی نیستند یعنی اینطور نیست که این شئ نسبت به یک شئ  ، جوهر باشد و نسبت به شئ دیگر عَرَض . آنچه که عَرَض است ، عَرَض است و آنچه که جوهر است ، جوهر است  ولی یک وقت هست که ما می گوییم عَرَض و مقصودمان این است که چیزی با مقایسه با چیز دیگر  ذاتی آن نیست که اصطلاح بهتر این است که بگوییم عَرَضی یعنی این شئ را وقتی با شئ دیگر مقایسه بکنید ذاتی آن نیست بلکه عَرَضی است ولی ممکن است با مقایسه با شئ دیگر ذاتی آن باشد یعنی یک امر مقایسه ای و نسبی است مثلا ناطق ذاتی انسان است ولی ذاتی حیوان نیست بلکه عَزَضی حیوان است .  (ناطق) ذاتی انسان است چون جزءِ انسان است ولی ذاتی حیوان نیست چون جزءِ حیوان نیست  . و نیز علامه شهید مرتضی مطهری در کتاب آشنایی با علوم اسلامی ص 31و32  در باره  عوارض ذاتیه چنین می گوید : ... عبارتی که از منطقیین و فلاسفه در تعریف موضوعِ علم بکار برده اند این است :مَوضُوعُ کُلِّ عِلمِِ  هُوَ ما يُبحَثُ فِيهِ عَن عَوارِضِهِ الذّاتِيَّة ... این دانشمندان بجای اینکه بگویند موضوعِ هر علمی عبارت است از آن چیزی که آن علم از احوال و خواص و آثار او بحث می کند بجای احوال و آثار ،  کلمه قلمبه «عوارض ذاتیه» را بکار برده اند . چرا ؟ بی جهت ؟!  نه  ، بی جهت نیست . آنها دیده اند که احوال و آثاری که به یک چیز نسبت داده می شود بر دوقسم است . گاهی واقعا مربوط به خود اوست (مثل اَلأِنسانُ مُتَعَجِّبُُ)  و گاهی مربوط به او نیست بلکه مربوط به چیزی است که با او یگانگی (و اتحاد) دارد  مثلا می خواهیم در احوال انسان بحث کنیم ، خواه و ناخواه از آن جهت که انسان ، حیوان هم هست و با حیوان یگانگی دارد ، خواص حیوان هم در او جمع است ( مثل اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ حَیوانُُ  که در این مثال تحرُّک و حرکت و مُتَحَرِّکُُ از خواص حیوان است که به انسان حمل شده است. حیوان با انسان مرتبط است زیرا که حیوان جرءِ ذاتی انسان می باشد و حرکت و تحرُّک بواسطه حیوان به انسان عارض و حمل شده است   لذا مُتحرِّک بودن عَرَض غریب برای انسان محسوب می گردد ) از این رو کلمه عَرَض ذاتی را بکار برده اند و آن کلمه را با تعریفی مخصوص مشخص کرده اند که این اشتباه از بین برود و به اصطلاح عوارض غریبه خارج شود . ]

ما در اينجا تمام اقسام 9 گانه عرض(اعم از ذاتي و غريب)  را  بر طبق گفته منطقيين با ذکر مثال بيان مي کنيم و بعد نظر مرحوم آخوند خراساني را ذکر مي کنيم که آيا ايشان در تعريفي که براي موضوع علم آورده (اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ و هو الَّذي يُبحَثُ فيه عن عَوارضِهِ الذّاتية : اي  بلاواسطةِِ في العُروضِ... ) موافق با نظر منطقي ها مي باشد يا نه ؟

اقسام نُه گانه عَرَض :  اين اقسام نه گانه به سه صورت قابل تصوير است :

صورت اول : چيزي(عَرَضي) که عارض بر شئ(معروض) مي گردد بدون واسطه که سه قسم است :

1-نسبت بين عارض و معروض تساوي است مثل اَلأِنسانُ مُتَعَجِّبُُ . در کتاب مُنتَهَي الدِّرايَة ج 1 ص 16 آمده است که گفته شده  وصف تَعَجُّب( مُتَعَجِّبُُ) بدون واسطه بر انسان عارض مي شود    ( این مورد طبق نظر منطقیین و مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتي است )

2- عارض اعمّ از معروض است  مثل  اَلنّاطِقُ حَيوانُُ - اَلأَربَعَةُ زَوجُُ . در اين مثال ها کلمه حَيوانُُ اعم از اَلنّاطِقُ است و برآن عارض و حمل شده است ( حيوانيت جزء ناطق نيست بلکه جزء انسان است) و کلمه زَوجُُ اعمّ ازاَلأَربَعَةُ مي باشد و بر آن حمل و عازض شده است     ( عرض غريب + این مورد مسکوت گذاشته شده و مورد توجه منطقیین واقع نشده و مورد بحث قرار نگرفته است  که آیا عرض ذاتی است یا عرض غریب؟)

3- عارض اخصّ از معروض است مثل اَلحَيوانُ ناطِقُُ . در اين مثال کلمه ناطِقُُ اخصّ از اَلحَيوانُ مي باشد و بر آن عارض شده است ( ناطقيت جزء حيوان نيست بلکه جزء انسان است. ( عرض غريب + این مورد مسکوت گذاشته شده و مورد توجه منطقیین واقع نشده و مورد بحث قرار نگرفته است  که آیا عرض ذاتی است یا عرض غریب؟)

تذکر : در مثال هاي بالا خودِ ذاتِ معروض(اَلأِنسانُ - اَلنّاطِقُ - اَلأَربَعَةُ - اَلحَيوانُ )  اقتضاء آن عوارض (مُتَعَجِّبُُ - حَيوانُُ - زَوجُُ - ناطِقُُ ) را دارد نه چيز ديگري . واسطه اي در اين حمل ها  و اتصاف ها وجود ندارد .

صورت دوم  : چيزي (عَرَضي) که عارض بر شئ(معروض) مي گردد با واسطه داخليه( يعني از اجزاء داخلي موضوع و معروض است) که دوقسم است :

1- عارض برشئ (معروض)مي شود با واسطه داخليه اعمّ که جنس باشد مثل  اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ بِالأِرادَةِ لِأَنَّهُ حَيوانُُ . در اين مثال کلمه «حَيوانُُ» که جنس مي باشد  واسطه داخليه اعمّ است براي عُروض و حملِ «مُتَحَرِّکُُ بِالأِرادَةِ» بر اَلأِنسانُ . کلمه انسان از نظر منطقي ، نوع است و نوع از دوجزء داخلي تشکيل شده که عبارتند از جنس وفصل .     (مورد اختلاف است به این معنی که قُدَماء و متقدّمین آن را از اَعراض غریبه و مُتأخرین آن را از عوارض ذاتیه شمرده اند  ) + این مورد از نظر مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتی است

2- عارض بر شئ (معروض)مي گردد با واسطه داخليه  اي که با معروض نسبت تساوي دارد مثل اَلأِنسانُ مُتَکَلِّمُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ . در اين مثال کلمه «ناطِقُُ» که فصل مي باشد واسطه داخليه مساوی است براي عُروض و حملِ«مُتَکَلِّمُُ» بر اَلأِنسانُ .     ( این مورد طبق نظر منطقیین و مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتي است )

تذکر : چيزي که جزئيت دارد و جزئي از حقيقت و ذات شئ را تشکيل مي دهد يا جنس است و يا فصل (مثل انسان که از نظر منطقي  به آن نوع گفته مي شود و با تحليل ذهني و عقلي  متشکل از دوجزء يعني جنس و فصل مي باشد )  . اگر جنس باشد  اعمّ از موضوع(معروض) خواهد بود و اگر فصل باشد ، نسبت تساوي با موضوع(معروض) خواهد داشت و فرض سومي قابل تصور نيست که که اخصّ از ذاتِ موضوع و معروض باشد زيرا که جزء مُقوِّمِ ذاتِ موضوع ، يا جنس است که اعمّ است و يا فصل است که نسبت تساوي با ذاتِ موضوع دارد و شئ ثالثي در کار نيست که اخصّ از موضوع باشد

صورت سوم : چيزي (عَرَضي) که عارض بر شئ(معروض) مي گردد با واسطه خارجيه(يعني خارج از ذاتِ موضوع و معروض) که چهار قسم است :

1- گاهي واسطه خارجيه با معروض  مساوي است مثل اَلأِنسانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ مُتَعَجِّبُُ . در اين مثال کلمه « مُتَعَجِّبُُ » واسطه خارجيه  مساوی است که سبب عُروض و حمل «ضاحِکُُ» بر اَلأِنسانُ  شده است .( این مورد طبق نظر منطقیین و مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتي است )

2- گاهي واسطه خارجيه اخصّ از معروض است مثل اَلحَيوانُ کاتِبُُ لِأَنَّهُ انسانُُ . در اين مثال  کلمه«انسانُُ»  واسطه خارجيه اخصّ است که سبب عُروض و حمل«کاتِبُُ» بر اَلحَيوانُ شده است . از نظر منطقي«انسان» جزء  «حيوان» نيست بلکه از عوازض حيوان مي باشد .  (عرض غريب) + این مورد از نظر مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتی است

3- گاهي واسطه خارجيه اعمّ از معروض است مثل  اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ ماشِِ  -  اَلأِنسانُ مُتعِبُُ لِأَنَّهُ ماشِِ (مُتعِب يعني خسته) . در اين مثال ها  کلمه «ماشِِ»  به عنوان واسطه خارجيه سبب عُروض و حملِ «مُتَحَرِّکُُ» و «مُتعِبُُ» بر اَلأِنسانُ شده است . ماشي و رونده بودن جزء ذاتيات انسان نيست بلکه جزو عوارض عام براي انسان مي باشد .  ( عرض غريب) + این مورد از نظر مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتی است

4- گاهي واسطه خارجيه  مُباين با معروض است مثل اَلماءُ حارُُّ  بِسَبَبِ النّارِ  -  جالِسُ السَّفينَةِ مُتَحرِّکُُ . در اين مثال ها  کلمه «النّارِ» و کلمه «السَّفينَةِ» واسطه هاي خارجي هستند(خارج از ذات معروض و موضوع) که با معروض مباينت و مغايرت دارند . نار و آتش  سببِ عُروض و حمل «حارُُّ » بر «اَلماءُ» است و  سفينه و کشتي نيز سبب عُروض و حملِ «مُتَحرِّکُُ» بر «جالِسُ» مي باشد .      ( عرض غريب)  + این مورد از نظر مرحوم آخوند خراسانی عرض ذاتی است

تذکر : در صورتی که واسطه مباین باشد  دو بخش دارد 1- ممکن است واسطه از نوع واسطه در ثبوت  باشد مثل (اَلماءُ حارُُّ بِِسَبَبِ النّارِ. آب گرم است به واسطه آتش) که واسطه در این مثال از نوع واسطه در ثبوت است  و اِسنادِ «حارُُّ» به «اَلماءُ» حقیقی است نه مَجازی 2- ممکن است واسطه از نوع واسطه در عُروض باشد مثل (جالِسُ السَّفینَةِ مُتَحَرِّکُُ) که  مَجازا  متحرِّک بودن را به جالس ، اسناد می دهیم ولی در حقیقت این حرکت و متحرِّک بودن  مستند به سفینه و کِشتی است . حرکت در واقع و در حقیقت از آن کِشتی است که ما مَجازا این حرکت را بواسطه سفینه  به جالسِ در کِشتی نسبت می دهیم .

تذکر : تمام مواردي که مسأله تساوي مطرح است منطقيين آن ها را از عوارض ذاتيه دانسته اند .

همانطوري که بيان شد از نظر مشهور از منطقيين سه مورد بالأتفاق، عرض ذاتي شمرده شده است . ممکن است سؤال شود که چرا به اين سه مورد عرض ذاتي گفته اند ؟  پاسخش آن است که در اين سه مورد  ،  عوارض به ذات معروض(موضوع) يا به جزء معروض(موضوع) نسبت داده مي شود و چون اين عوارض به ذات نزديک هستند و ذاتِ معروض اقتضاء آن ها را دارد ...  به آن ها  عوارض ذاتي يا عرض ذاتي مي گويند .

[ در شرح شمسيه از قطب الدين رازي که از کُتُب قديمي در علم منطق است علت تسميه و نامگذاري عَرَض ذاتي را چنين بيان نموده است : ... لِأِستِنادِها اِلي ذاتِ المَعرُوضِ (المَوضُوع)  اَو اِلي جُزءِ المَعرُوضِ . اَمَّا العارِضُ لِلذّاتِ فَظاهِرُُ وَ اَمَّا العارِضُ لِلجُزءِ فَلِأَنَّ الجُزءَ داخِلُُ فِي الذّات وَ المُستَنَدُ اِلي ما فِي الذّاتِ مُستَنَدُُ اِلَي الذّاتِ فِي الجُملَةِ  وَ اَمَّا العارِضُ لِلأَمرِ المُساوِي فَلِأَنَّ المُساوِي يَکُونُ مُستَنَداََ اَلي ذاتِ المَعرُوضِ وَ العارِضُ مُستَنَدُُ اِلَي المُساوِي الخارِجِ و َالمُستَنَدُ الَِي المُستَنَدِ اِلَي الشَّيئِ ، مُستَنَدُُ اِلي ذالِکَ الشَّيئِ فَيَکُونُ العارِضُ اَيضاََ مُستَنَداََ اِلَي الذّاتِ ]

به سه جهت  و سه علت آن سه قسم را عوارض ذاتيه گويند : 1- به جهت استناد و عُروض و حملشان  به ذات معروض 2- به جهت استناد و حملشان به جزءِ معروض  3- به جهت عارض شدن و استنادشان به ذاتِ معروض بواسطه امر خارجي مساوي با معروض .(مراد از امر خارجي در اينجا يعني چيزي که خارج از ذاتِ معروض باشد و بر آن عارض گردد مثل ضاحک و ضِحک که از عوارض انسان  و خارج از ذات است نه از ذاتيات)
 اما عَرَضِ ذاتي بودنشان به جهت استناد  و حمل  به ذاتِ معروض  ، مطلب واضح و آشکاري است و نياز به توضيح ندارد چون در اين فرض واسطه اي در کار نيست بلکه مستقيما اين عوارض به ذاتِ معروض ،مستند و عارض مي باشند و از اينرو به آن ها عَرَضِ ذاتي گفته مي شود.
و اما عَرَضِ ذاتي بودنشان به جهت استناد و حمل به جزءِ معروض به اين دليل است که  جزء  مثل«ناطِق» داخل در ذاتِ معروض (يعني انسان ) است  و اجمالا هر چيزي مثل «ضاحِک» که مستند به جزءِ ذات(انسان) است  در واقع مي تواند مستند به خودِ ذات هم باشد. پس مستندِ به جزءِ ذات ، مستندِ به خودِ ذات هم هست  لذا در مثل ( اَلأِنسانُ مُتَکَلِّمُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ)  مي توانيم بگوييم که «مُتَکَلِّمُُ» ، عَرَضِ ذاتي است زيرا اگرچه «مُتَکَلِّمُُ» مربوط و مستند به «ناطِقُُ» مي باشد ولي چون «ناطِقُُ» جزء ذات انسان است ما مي توانيم «مُتَکَلِّمُُ» را بواسطه«ناطِقُُ» به خود ذات«اَلأِنسانُ» هم نسبت دهيم و بگوييم اَلأِنسانُ مُتَکَلِّمُُ . پس
«مُتَکَلِّمُُ» بواسطه جزءِ ذات يعني  «ناطِقُُ» به ذاتِ معروض یعنی «اَلأِنسانُ» ، حمل و مستند مي شود لذا به دليل استناد به ذات ، عرض ذاتي محسوب مي شود

و اما عرض ذاتي بودنشان  بواسطه امر خارجي مساوي با معروض  به اين بيان است که در مثل (اَلأِنسانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ مُتَعَجِّبُُ)  آن امرِ مساوي خارجي يعني( مُتَعَجِّبُُ که عارضِ بر انسان است ) مستند و عارضِ  به ذاتِ معروض یعنی «اَلأِنسانُ» است و از طرفي هم کلمه «ضاحِکُُ»  مستند به امرِ مساوي خارجي يعني «مُتَعَجِّبُُ» مي باشد آنگاه طبق قياس مساوات  مي گوييم که مستندِ به مستندِ چيزي ،  مستندِ آن چيز هم خواهد بود يعني «ضاحِکُُ» ، عارض و مستند به «مُتَعَجِّبُُ» است و «مُتَعَجِّبُُ» هم عارض و مستند بر «اَلأِنسانُ» است پس «ضاحِکُُ» عارض و مستند بر«اَلأِنسانُ»مي باشد. به عبارتي ديگر  لازمِ لازمِ شئ  لازمِ آن شئ هم خواهد بود  يا  اينکه  رفيقِ رفيقِ من ، رفيقِ من هم خواهد بود . مستندِ مستندِ چيزي ، مستندِ آن چيز هم خواهد بود . عارضِ عارضِ چيزي ، عارضِ آن چيز نيز خواهد بود . در مثال مذکور  کلمه «ضاحِکُُ» بواسطه امر مساوي خارجي (يعني «مُتَعَجِّبُُ» )،  عَرَضِ ذاتي محسوب مي شود  زيرا که بواسطه امر مساوي خارجي یعنی (مُتَعَجِّبُُ) مي تواند به ذاتِ معروض هم  مستند و حمل شود و از اين جهت به آن عرض ذاتي گويند چون به نوعي (به نحو قياس مساوات) به ذاتِ معروض مستند است .

قبلا اشاره کردیم که از میان اعراض نُه گانه  طبق دیدگاه مشهور از منطقیین سه قسم از آن ها بالأتفاق عَرَض ذاتی  و سه قسم دیگر بالأتفاق عَرَضِ غریب هستند و یک قسم محل اختلاف است و دو مورد نیز مسکوت گذاشته شد و بحثی در باره آن ها نکردند ولی  در ردیف عرض غریب محسوب می گردند .  حال ممکن است سؤال شود که چرا  به عوارض و اَعراض غریبه ، عوارض غریبه گویند؟  در پاسخ به این پرسش می گوییم که اگرچه این اَعراض  به  حسب ظاهر به ذاتِ معروض  ، عارض و حمل می شوند ولی به آن استناد داده نمی شوند و بین اِسناد و حمل فرق است . گفته شده است که  در قضایای اسمیه مثل زَیدُُ قائِمُُ  هر اِسنادی حمل و عُروض است ولی هر عُروض و حملی اِسناد نمی باشد . مثلا در  اَلأِنسانُ اِنسانُُ که حمل اوّلی ذاتی است  حمل وجود دارد ولی اِسناد نیست و نیز عُروض و حملِ وجود بر ماهیت (در بحث های فلسفی) از نوع اِسناد نیست بلکه صرفا حمل و عُروض است .  در مثل ( اَلحَیوانُ کاتِبُُ ) نمی توانیم بطور حقیقی و واقعی بگوییم که حیوان ، کاتب است بلکه انسان کاتب می باشد و اَعراض غریبه  در حقیقت مستند به غیر ذاتِ معروض هستند و به جهت غرابت و بیگانگی نسبت به ذاتِ معروض ، به آن ها عَرَض غریب گفته شده است . مثلا  در قضیه ( اَلحَیوانُ کاتِبُُ لأنَّهُ اِنسانُُ ) کلمه و وصف کتابت و کاتِبُُ اگر چه عارض و حمل بر حیوان شده است ولی در واقع مستند به آن نیست بلکه این کلمه و این وصف  در حقیقت متعلِق و مستند به انسان می باشد و انسان هم نه جنس حیوان است تا واسطه داخلی اعم آن باشد و نه فصل حیوان است تا واسطه داخلی مساوی آن محسوب گردد  بلکه  انسان از عوارض حیوان است . [در کتاب شرح شمسيه از قطب الدين رازي که از کُتُب قديمي در علم منطق است علت تسميه و نامگذاري عرضِ غریب را چنین بیان کرده است : ... لِما فِیها مِنَ الغَرابَةِ بِالقِیاسِ اِلی ذاتِ المَعرُوضِ لِأنَّها وَ اِن کانَت عارِضَةََ لِذاتِ المَعرُوضِ اِلّا اَنَّها لَیسَت مُستَنَداََ اِلَیها وَ فِیها غَرابَةُُ بِالقِیاسِ اِلی ذاتِ المَعرُوضِ فَلَم یُنسَب اِلَیها بَل سُمِّیَت اَعراضاََ غَریبَةََ

تا اینجا نظر منطقیین در باره اَعراض و عوارض نه گانه بیان شد که چه تعداد از آن ها عرض ذاتی و چه تعداد عرض غریب هستند و اما نظر مرحوم آخوند خراسانی در این رابطه آن است که ایشان قایل است که همه این اَعراض نُه گانه جزو عرض ذاتی می باشند و همه آن ها را از عوارض ذاتیه شمرده است (بجز موردی که واسطه مُباین باشد و واسطه هم واسطه در عُروض باشد مثل جالِسُ السَّفینَةِ مُتَحَرِّکُُ )،  منطقیین می گویند که عوارض ذاتیه یا عرض ذاتی  (که ذاتِ معروض آن را اقتضاءدارد) در مقابل عوارض غریبه و یا عرض غریب  است ولی مرحوم آخوند می فرماید که عرض ذاتی در مقابل عَرَضِ غریب نیست بلکه در مقابل واسطه در عُروض است . یعنی عرض ذاتی آن است که واسطه در عُروض نداشته باشد  حالا چه واسطه در ثبوت داشته باشد و یا واسطه در اثبات داشته باشد و یا اساسا واسطه ای در کار نباشد  مثل اَلأِنسانُ مُتَعَجِّبُُ که در این مثال  واسطه ای جهت حمل «مُتَعَجِّبُُ» بر «اَلأِنسانُ» وجود ندارد بلکه «مُتَعَجِّبُُ» بدون هیچ واسطه ای عارض بر «اَلأِنسانُ» شده است .  مرحوم آخوند خراسانی  عوارض ذاتیه را با توجه به آنچه که در متن کتابش آورده (...يُبحَثُ فيه عن عَوارضِهِ الذّاتية : اي  بلاواسطةِِ في العُروضِ ) چنین معنی می کند که عرض ذاتی آن است که واسطه در عُروض نداشته باشد یعنی عرض ذاتی آن عرضی که حقیقتا ( نه مجازا) متعلِّق و مستند به معروض باشد . پس طبق بیان مرحوم آخوند این مسئله (عرض ذاتی و عرض غریب)دائر بین حقیقت و مجاز است و به عبارت دیگز دَوَران بین اِسنادُ اِلی ما هُوَ لَه یعنی حقیقت  و اِسنادُ اِلی غَیرِ ما هُوَ لَه یعنی مجاز  می باشد . برای توضیح بیشتر در باره نظر مرحوم آخوند خراسانی ناچاریم که  اقسام واسطه ها را بیان و تشریح نماییم تا مقصود ایشان از تعبیری که در متن کتاب  آورده (... بِلاواسِطةِِ في العُروضِ ) روشن شود .

واسطه بر سه قسم است :

1- واسطه در ثبوت

2- واسطه در اثبات

3- واسطه در عروض

واسطه در ثبوت :  در کتاب مُنتَهَی الدِّرایَه جلد اول ص 20  اقسام واسطه را چنین معنی می کند : 

1- اَلواسِطَةُ الثُّبُوتِیَّة : وَ هِیَ العِلَّةُ لِوُجُودِ شَئِِ  کَعِلِّیّةِ النّارِ لِلحَرارَةِ  . واسطه در ثبوت همان علتِ وجود و ثبوتِ خارجی شئ است . مثل علیّتِ آتش برای حرارت (اَلماءُ حارُُّ بِِسَبَبِ النّارِ. آب گرم است به واسطه آتش)  . آتش سبب و علت ایجادِ حرارت است. در جایی که واسطه به نحو واسطه در ثبوت باشد ، اسنادِ عَرَض به معروضش(ذِی الواسِطه) حقیقی (اِسنادُ اِلی ما هُوَ لَه)  خواهد بود نه مجازی . در مثل (اَلماءُ حارُُّ بِِسَبَبِ النّارِ. آب گرم است به واسطه آتش) واسطه از نوع واسطه در ثبوت است  و اِسنادِ «حارُُّ» به «اَلماءُ» حقیقی است نه مجازی .

2- اَلواسِطَةُ الأِثباتِیَّة : وَ هِیَ العِلَّةُ لِلعِلمِ بِوُجُودِ شَئِِ  کَعِلِّیَّةِ الدُّخانِ لِلعِلمِ بِوُجُودِ النّارِ . واسطه در اثبات یعنی چیزی که سبب و علت  برای علم و آگاهی و تصدیق ما نسبت به چیزی دیگر شود . مثل علت بودن دود برای علم و آگاهی به وجود آتش . به عبارت دیگر مشاهده دود ، سبب و  واسطه برای علم و آگاهی ما به وجود آتش می باشد .

3-  اَلواسِطَةُ العُرُوضِیَّة : وَ هِیَ الواسِطَةُ فِی الحَملِ المُوجِبَةِ لِصِحَّةِ اِسنادِ عَرَضِِ اِلی غَیرِ مَعرُوضِهِ مَجازاََ کَأِسنادِ الحَرَکَةِ اِلی جالِسِ السَّفینَةِ فأِنَّ الحَرَکَةَ مَحمُولَةُُ عَلَی السَّفینَةِ حَقیقَةََ وَ عَلَی الجالِسِ مَجازاََ ... . واسطه در عُروض همان واسطه در حملِ چیزی برای چیز دیگر است که موجب صحتِ اسنادِ مجازی یک عَرَض به غیر معروضش می باشد . به عبارت دیگر واسطه در عُروض همان اسناد و حمل چیزی به چیز دیگر به نحو مجاز است (اِسنادُ اِلی غَیرِ ما هُوَ لَه) مثل اِسناد حرکت به «جالِسِ السَّفینَةِ» در مثال (جالِسُ السَّفینَةِ مُتَحَرِّکُُ) که  مجازا  متحرِّک بودن را به جالس ، اِسناد می دهیم ولی در حقیقت این حرکت و متحرِّک بودن  مستند به سفینه و کِشتی است . حرکت در واقع و در حقیقت از آن کِشتی است که ما مجازا این حرکت را بواسطه سفینه  به جالس در کِشتی نسبت می دهیم .

با توجه به آنچه که تا حال  در باره اعراض نُه گانه و اقسام واسطه ها گفته شد  می گوییم که از نظر مرحوم آخوند خراسانی همه مواردِ اعراض نُه گانه (بجز موردی که واسطه مُباین باشد و  واسطه هم واسطه در عُروض باشد مثل جالِسُ السَّفینَةِ مُتَحَرِّکُُ ) از عوارض ذاتیه خواهد بود و اِسنادِ عَرَض به معروضش ، حقیقی می باشد نه مجازی و واسطه ها هم در مواردِ عُروضِ عارض بر معروضش  نوعا واسطه در ثبوت می باشند   و مرحوم آخوند هم فرموده بودند که  عَرَض ذاتی آن است اِسناد عَرَض به معروضش اِسناد حقیقی باشد و واسطه در عُروض (یعنی اسناد مجازی ) نداشته باشد .

در مثال های زیر  واسطه از نوع واسطه در ثبوت می باشند و اسنادِ عَرَض بر معروضش ، اسناد حقیقی است نه مجازی :


* اَلأِنسانُ مُتَکَلِّمُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ  (واسطه  از نوع واسطه داخلی مساوی با ذات معروض است) در این مثال  ناطق بودن ، علتِ وجود و ثبوت تَکلُّم برای انسان است + واسطه در ثبوت


* اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ ماشِِ ( واسطه از نوع واسطه خارجی اعمّ از معروض است) در این مثال   ماشی و رونده بودن  علتِ وجود و ثبوت حرکت برای انسان است + واسطه در ثبوت

* اَلأِنسانُ ماشِِ لِأَنَّهُ حَیوانُُ  ( واسطه از نوع واسطه داخلی اعم از معروض است ) در این مثال  حیوان بودن علتِ وجود و ثبوت مَشی برای انسان است + واسطه در ثبوت


* اَلأِنسانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ مُتَعَجِّبُُ( واسطه از نوع واسطه خارجی مساوی با معروض است) در این مثال  تَعجُّب ، علتِ وجود و ثبوت ضِحک برای انسان است + واسطه در ثبوت


* اَلأِنسانُ مُتعِبُُ لِأَنَّهُ ماشِِ (مُتعِب يعني خسته)  (واسطه از نوع واسطه خارجی اعمّ از معروض است) در این مثال  ماشی و رونده بودن علتِ وجود و ثبوت تَعَب و خستگی برای انسان است +
 واسطه در ثبوت


* اَلحَيوانُ کاتِبُُ لِأَنَّهُ انسانُُ (واسطه از نوع واسطه خارجی اخصّ از معروض است)  در این مثال انسان بودن علتِ وجود و ثبوت کتابت برای حیوان است + واسطه در ثبوت

* اَلحَیوانُ ضاحِکُُ لِأنَّهُ ناطِقُُ ( واسطه از نوع واسطه خارجی اخصّ از معروض است)  در این مثال ناطق بودن علتِ وجود و ثبوت ضِحک برای حیوان است + واسطه در ثبوت


* اَلماءُ حارُُّ بِِسَبَبِ النّارِ. آب گرم است به واسطه آتش ( واسطه از نوع واسطه مباین با معروض است) در این مثال  نار و آتش ، علت و سببِ وجود و ثبوت حرارت برای آب است + واسطه در ثبوت

* جالِسُ السَّفینَةِ مُتَحَرِّکُُ ( واسطه از نوع واسطه مباین با معروض است) در این مثال  به واسطه سفینه و کِشتی ، حرکت را مجازا به جالِسُ السَّفینَةِ نسبت دادیم و این واسطه از نوع واسطه در عُروض است  نه واسطه در ثبوت .  + واسطه در عُروض

 در آغاز بحث ، مرحوم آخوند خراسانی فرموده بودند که موضوع هر علمی ( که در آن از عوارض ذاتیه آن موضوع بحث می شود) در واقع و عیناََ نفس همان موضوعاتِ مسائلش است که در خارج با آن ها ( به حمل شایع صناعی) اتحاد دارد اگرچه از نظر معنی و مفهومِ لفظی و به حملِ اوّلی این دو [ یعنی موضوعِ علم و موضوعات مسائلش] با هم مغایرت دارند همانند مغایرت کلی طبیعی و افرادش که از نظر معنی و مفهوم لفظی غیر هم هستند ولی از نظر خارج و مصداق و به حمل شایع صناعی نفس و عین هم می باشند . [اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فِيهِ عَن عَوارِضِهِ الذّاتِيَّة : اَي  بِلاواسِطَةِِ فِي العُروضِ - هُوَ نَفسُ مَوضُوعاتِ مَسائِلِهِ عَيناََ وَ ما يَتّحِدُ مَعَها خارِجاََ وَ اِن کانَ يُغايِرُها مَفهُوماََ تَغايُرَ الکُلِّیِّ وَ مَصاديقِهِ وَ الطَّبيعِيِّ وَ اَفرادِهِ

حال در توضیح این مطلب می گوییم که رابطه بین موضوعِ علم با موضوعاتِ مسائلش همانند رابطه کلی طبیعی با افراد و مصادیقش  است .  سؤال این است که کلی طبیعی چیست؟  در پاسخ به این پرسش  می گوییم که در آخر مبحث کلّیات خمس از کتاب حاشیه ملاّعبدالله(که حاشیه بر تهذیب المَنطِق ملاّسعد تفتازانی است) و نیز در کتابِ(اَلمَنطِق) از آیت الله شیخ محمد مظفر ص 100 آمده است که کلی بر سه قسم می باشد : 1- کلی منطقی 2- کلی طبیعی 3- کلی عقلی و ذهنی . باید توجه داشت که آنچه از لفظ فهمیده می شود به آن مفهوم می گویند و مفهوم هم بر دو قسم می باشد : 1- مفهوم جزیی  مثل معنی و مفهومی که از لفظ زید و بکر فهمیده می شود. مفهوم جزیی آن است که بر یک فردِ مشخص و معین صدق می کند . 2- مفهوم کلی مثل معنی و مفهومی که از حیوان و انسان و بَقَر و غَنَم  فهمیده می شود  که بر افراد زیادی صادق است . مفهوم کلی آن است که بر افراد کثیری صدق نماید . [درکتاب تَهذیب المنطق مُلّا سعد تفتازانی چنین آمده است : اَلمَفهُومُ اِنِ امتَنَعَ فَرضُ صِدقِهِ عَلی کَثیرِینَ فَجُزئِیُُّ  وَ اِلاّ فَکُلِّیُُ ] حال این مفهوم کلی اگر به عنوان مفهوم کلی لحاظ می گردد  آن را کلی منطقی می نامند[ در حاشیه ملاّعبدالله چنین آمده است : ... ما یُطلَقُ عَلَیهِ لَفظُ الکُلِّیِّ ، یُسَمّی کُلِّیّاََ مَنطِقِیّاََ لِأَنَّ المَنطِقِی یَقصُِدُ مِنَ الکُلِّیِّ هَذَا المَعنی ] و در مباحث منطقی نیز با این نوع از مفهوم(کلی منطقی) سر و کار دارند و مورد بحث قرار می گیرد  و گاهی مفهوم کلی به اعتبار خارج و طبیعت و  مصداق و مصادیق لحاظ می شود که به آن کلی طبیعی می گویند زیرا که در خارج و طبیعت ، همین کلی وجود دارد مثل انسان و حیوان و بَقَر و غَنَم و شَجَر  لذا می گویند  کلی طبیعی در خارج عین و نفس افراد و مصادیق خود می باشد . البته در باب کلی طبیعی بحث های دقیقی وجود دارد که آیا کلی طبیعی عین و نفس افراد و مصادیق خودش است یا اینکه حِصًّه ها و بخش هایی از آن در مصادیقش می باشد و در هر مصداقی ، حِصّه ای از کلی طبیعی وجود دارد مثلا انسانیت که کلی طبیعی است به تعداد افرادش ، حِصّه حِصّه می شود و حِصّه هر فردی غیر از حِصَّه فرد دیگر است  ؟  در این رابطه چندین قول و نظر وجود دارد  : بوعلی سینا در کتاب الهیات شفاء قائل است که کلی طبیعی عین افراد و مصادیقش می باشد ولی رجل همدانی می گوید که کلی طبیعی در خارج  یک وجود واحدِ مستقل است  و نسبتش با افرادش همانند نسبت یک پدر به فرزندانش می باشد. بوعلی سینا نظریه رجل همدانی را رد می کند . برخی نیز مانند مرحوم آیت الله میرزای نائینی در بحث استصحاب کلی مسئله حِصَص را مطرح می کند و می گوید که هر فردی از افراد کلی طبیعی ، حِصًّه ای از آن کلی را دارا می باشد و عینیَتی مطرح نیست .

گاهی نیز مفهوم کلی بر موضوعی عارض می شود که آن را کلی عقلی و ذهنی می گویند زیرا که ظرف و جایگاه این نوع کلی فقط در ذهن و عقل می باشد . مثل اَلأِنسانُ کُلِّیُُ - اَلحَیوانُ کُلِّیُُ  . انسان و حیوان با قیدِ کُلّیّت  فقط در ذهن و عقل جای دارد .  حال که  اجمالا معانی اقسام کلی از جمله کلی طبیعی  را داننستیم  می گوییم  همانگونه که انسان به (عنوان کلی طبیعی) درخارج و به حمل شایع صناعی با افراد و مصادیقش ، رابطه هُوَهُوِیّت و این همانی و عینیت و اتحاد دارد ، موضوع هر علمی نسبت به موضوعاتِ مسائلش چنین رابطه ای دارد اگر چه از نظر مفهوم و معنای لفظی با هم مغایرت و غیریّت داشته باشند . انسان با معنای کلی ای که دارد ( و معنایش  حَیوانُُ ناطِقُُ می باشد) بر همه مصادیق خود مانند زید و بکر و عیسی و موسی و ...  در خارج و به حمل شایع صناعی ،  صادق و منطبق است  و در خارج عین و نفس هم هستند و به همه آن ها ، انسان گفته می شود  ولی از نظر مفهوم و معنای لفظی با هم فرق دارند. مثلا معنای انسان ، «حَیوانُُ ناطِقُُ»  است و معنای زید ، شخص و هیکل خارجی او  می باشد و از این جهت(یعنی از نظر مفهوم و معنای لفظی) با هم فرق دارند .    در رابطه با موضوع علم هم مطلب همینطور می باشد  که موضوع هر علمی با موضوعات مسائلش  در خارج و مصداقاََ و به حمل شایع صناعی عین و نفس هم هستند مثل همان رابطه ای که کلی طبیعی با افراد و مصادیقش داشت  ولی در عین حال از نظر معنا و مفهوم لفظی بین آن ها ( بین موضوع علم و موضوعات مسائلش) مغایرت وجود دارد . مثلا  موضوع علم نحو  « کلمه و کلام» است .  این موضوع یعنی ( کلمه و کلام) که کلی هم هست همانند کلی طبیعی با همه موضوعاتِ مسائلِ علم نحو  در خارج و به حمل شایع صناعی ، اتحاد و عینیت دارد . در علم نحو ده ها و صدها مسئله وجود دارد که هر مسئله ای دارای موضوع و محمول می باشند مثل :  اَلمُبتدا مَرفُوعُُ - اَلخَبَرُ مَرفُوعُُ -  اَلمَفعُولُ مَنصُوبُُ - اَلمُضافُ اِلَیهِ مَجرُورُُ . در همه این مسائل که دارای موضوع و محمول می باشند ، موضوعاتشان یعنی اَلمُبتَدا و  اَلخَبَر و المَفعُول و اَلمُضافُ اِلَیه با موضوعِ «کلمه و کلام» اتحاد و عینیت دارند و به همه آن ها ، در واقع و در خارج و به حمل شایع  و مصداقاََ ، کلمه و کلام اطلاق می شود اگر چه از نظر معنی و مفهوم لفظی و به حمل اوّلی با هم  مغایرت و غیریّت دارند .

نکته ها :

1- اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فيهِ عَن عَوارضِهِ الذّاتِيَّةِ  : 

کلمه ذات در لغت و اصطلاح به معانی مختلف آمده است که عبارتند از :  به معنای ذو یعنی صاحب   -  به معنای درون و نفس و عین و شخص  و حقیقت و واقعیت  چیزی  -   اندیشه -  طبیعت -  هر چیزی که قابل اشاره باشد -  کلّیِات جواهر -  جَوهر - عَرَض - مقولات تِسع  -  هُوِیّتِ شخصی - ماهیتِ نوعی -  ذات هر چیزی عبارت است از نفس آن چیز -  ذاتُ البَین یعنی حالت و حقیقت رابطه بین دو نفر و یا دو دسته  و آنچه میان دو یا چند نفر باشد از نظر خوبی یا بدی.

2- اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فيهِ عَن عَوارضِهِ الذّاتِيَّةِ  : در کتاب «اَلمَنطق» از مرحوم آیت الله شیخ محمد رضا مظفر ص 366 در باره کلمه «ذاتی» پنج معنا ذکر نموده است :

الف : ذاتی در باب کلیات خمس که مقابل آن عَرَضی می باشد . [ اَلذّاتِیُّ فِی بابِ الکُلِّیّاتِ وَ یُقابِلُهُ العَرَضِیُّ - کتابِ «اَلمَنطق»ص366 تاص368]

ب : ذاتی در باب حمل و عُروض که مقابل آن عَرَضِ غریب است . [ اَلذّاتِیُّ فِی بابِ الحَملِ وَ العُرُوضِ وَ یُقابِلُهُ الغَریبُ - کتابِ «اَلمَنطق»ص366 تاص368]

ت :  ذاتی در باب حمل که مُنتَزَع از مقامِ ذاتِ موضوع است (و به آن خارِجِ محمول و یا محمولِ بِالصَّمیم نیز می گویند) و مقابل آن محمولِ بِالضَّمیمه قرار دارد . به محمولاتی که از صَمیم و درون  و دل و حاقِّ ذاتِ موضوع انتزاع و خارج شود و بر خودِ آن ذات حمل شود ، محمولِ بِالصَّمیم یا خارجِ محمول می گویند . در این نوع از حمل  جهت  حمل کردن و صحتِ حمل  ، نیازی به ضمیمه کردن چیزی نیست بلکه برای حمل آن محمول بر ذات ،  نفسِ ذاتِ موضوع  کافی می باشد . و این نوع محمول را ذاتی گویند زیرا که از مقامِ ذات انتزاع و خارج می شود و بر نفسِ ذات حمل می گردد . مثل زَیدُُ مُمکِنُ الوُجُودِ . ممکن الوجود بودن را از ذاتِ زید که از موجودات امکانی است انتزاع و خارج نمودیم و بر نفس ذاتِ زید حمل کردیم . و نیز مثل اَلبَیاضُ اَبیَضُ  که ابیض بودن را از نفسِ ذاتِ بیاض و سفیدی انتزاع و خارج نمودیم و بر خود آن ذات یعنی « اَلبَیاض» حمل کردیم و مثل اَلوُجُودُ مَوجُودُُ که موجود را از ذات ِ وجود انتزاع کردیم و بر خود وجود حمل نمودیم . 

به محمولاتی که در انتزاع آن ها از ذات و حملشان بر ذات نیاز به ضمیمه کردن باشد محمولِ بِالضَّمیمه می گویند . مثل اَلجِسمُ اَبیَضُ  که ابتداء باید جسمی باشد و بَیاض و سفیدی همراه و ضمیمه آن بشود تا ما بتوانیم  ابیض بودن را بر آن جسم حمل نماییم و گرنه حمل صحیح نخواهد بود . و نیز مثل اَلماهِیَّةُ مَوجُودَةُُ  که  وجود بر ماهیت  ، عارض و ضمیمه می شود و بعد می گوییم اَلماهِیَّةُ مَوجُودَةُُ  . البته در فلسفه گفته شده است که اَلماهِیَّةُ مِن حَیثُ هِیَ هِیَ لَیسَت اِلاّ هِیَ  و یا مرحوم حکیم مُلاّ هادی سبزواری در منظومه حکمت(اَلفَریدَةُ الخامِسَة) صفحه 53 از چاپ های قدیمی ،  می فرماید : وَ لَیسَت اِلّا هِیَ مِن حَیثُ هِیَِه  -  مَرتَبَةََ نَقائِضُ مُنتَفِیَةُُ . یعنی ماهیت مِن حَیثُ هِیَ هِیَ ،  فقط و فقط خودش را لحاظ کنیم  مرتبه ای است که نقائض و نقیض ها در آن مرتبه نفی می شوند یعنی ماهیت مِن حَیثُ هِیَ هِیَ ،  نه موجود است و نه معدوم ، نه سفید است و نه سیاه ، نه کوتاه است و نه بلند  ، نه واحد است و نه کثیر ، نه کلی است و نه جزیی و ...  البته ماهیت مخلوطه و موجوده  دارای آثار خارجی می باشد .

[ اَلذّاتِیُّ فِی بابِ الحَملِ اَیضاََ وَ هُوَ نَفسُ المَوضُوعِ فِی حَدِّ ذاتِهِ کافِیاََ لِانتِزاعِ المَحمُولِ بِدُونِ حاجَةِِ اِلی ضَمِّ شَئِِ اِلَیهِ  وَ هُوَ الَّذِی یُقالُ لَهُ المُنتَزَعُ عَن مَقامِ الذّاتِ وَ یُقابِلُهُ ما یُسَمَّی المَحمُولُ بِالضَّمیمَةِ مِثلَ حَملِ المَوجُودِ عَلَی الوُجُودِ وَ حَملِ الأَبیَضِ عَلَی البَیاضِ لا مِثلَ حَملِ المَوجُودِ عَلَی الماهِیَّةِ وَ حَملِ الأَبیَضِ عَلَی الجِسمِ فَأِنَّ هذا هُوَ المَحمُولُ بِالضَّمیمَةِ فَأِنَّ الماهِیَّةَ مَوجُودَةُُ وَ لکِن لا بِذاتِها بَل لِعُرُوضِ الوُجُودِ عَلَیها وَ الجِسمُ اَبیَضُ وَ لکِن لابِذاتِهِ بَل لِضَمِّ البَیاضِ اِلَیهِ وَ عُرُوضِهِ عَلَیهِ بِخِلافِ حَملِ المَوجُودِ عَلَی الوُجُودِ فَأِنَّهُ ذاتِیُُّ لَهُ بِدُونِ ضَمِّ وُجُودِِ آخَرَ لَهُ بَل بِنَفسِهِ مَوجُودُُ وَ کَذا حَملُ الأَبیَضِ عَلَی البَیاضِ فَأِنَّهُ اَبیَضُ بِذاتِهِ بِدُونِ ضَمِّ بَیاضِِ آخَرَ اِلَیهِ فَهُوَ ذاتِیُُّ لَهُ - کتابِ «اَلمَنطق»ص366 تاص368 ]

ث : ذاتی باب حمل اوّلی ذاتی در مقابل حمل شایع صناعی . 

[در کتاب منطق صوری از دکتر محمد خوانساری جلد دوم  ص 60 در باره حمل اوّلی ذاتی چنین آورده است :  حمل اوّلی ذاتی آن است که در آن ، موضوع و محمول هم به حسبِ وجودِ خارجی و هم به حسبِ مفهومِ ذهنی( و به عبارت دیگر هم به حسب مفهوم و هم به حسب مصداق) یکی هستند یعنی موضوع و محمول از هر جهت عین هم هستند مانند انسان انسان است  - درخت درخت است .  این نوع حمل ، مفیدِ علمِ تازه ای نیست و حملی است کاملاََ ضروری و بدیهی و به همین سبب گاه از آن چنین تعبیر می کنند که «حمل شئ بر شئ ضروری است» . علت تسمیه آن به اوّلی ذاتی آن است که اولاََ این نوع حمل ، اوّلیُّ الصِّدق و الکِذب است و ثانیاََ در ذاتیات جاری است .  حمل شایع صناعی حملی است که موضوع و محمول آن از حیث مفهوم مغایر باشند ( و البته از لحاظ وجود خارجی یکی هستند)  مانند : آهن هادی الکتریسته است - آهن در مجاورت هوای مرطوب اُکسیده می شود . وجه تسمیه این حمل به شایع صناعی آن است که در علوم و صناعات این گونه حمل شایع و متداول است .]

[ اَلذّاتِیُّ فِی بابِ الحَملِ اَیضاََ وَ لکِنَّهُ فِی هذَا القِسمِ وَصفُُ لِنَفسِ الحَملِ لا لِلمَحمُولِ کَما فِی الأِصطِلاحَینِ الأَخیرَینِ فَیُقالُ : اَلحَملُ الذاتِیُّ وَ یُقالُ لَهُ الأَوَّلِیُّ اَیضاََ وَ یُقابِلُهُ  اَلحَملُ الشایِعُ الصَّناعِیُّ - کتابِ «اَلمَنطق»ص366 تاص368]

ملاک حمل اوّلی ذاتی عبارت است از  اتحاد موضوع و محمول از نظر مفهوم و ماهیت .  و اما اتحاد از نظر مفهوم معنایش این است که هردو (موضوع و محمول) به یک معنا می باشد مثل انسان و بشر (اَلأِنسانُ بَشَرُُ)  . وقتی که اتحاد مفهومی داشته باشند ، طبعا اتحاد ماهُوِی و مصداقی هم خواهند داشت . و اما اتحاد از نظر ماهیت ، معنایش این است که ماهیت و چیستی هریک از موضوع و محمول عین دیگری است اگر چه به نحو اجمال و تفصیل باشند . مثل اَلأِنسانُ حَیوانُُ ناطِقُُ . در این مثال ماهیت حیوان ناطق همان انسان است و ماهیت انسان نیز همان حیوان ناطق می باشد. انسان ، اجمالِ حیوان ناطق است و حیوان ناطق تفصیل انسان است .

ملاک حمل شایع صناعی آن است که موضوع و محمول در خارج و مصداقاََ عین هم هستند ولی از نظر مفهومی با هم مغایرت دارند  . در حمل شایع صناعی باید موضوع  یکی از افراد و مصادیق حقیقی محمول باشد . مثل زید قایم . اصل اوّلی در حمل نیز حمل شایع صناعی است .

ج : ذاتی در باب عِلَل و اسباب که در مقابلِ کارِ اتفاقی و تصادفی است .  برخی از امور ذاتی هستند  یعنی دارای علت و سبب می باشند . مثل  اِشتَعَلَتِ النّارُ فَاحتَرَقَ الحَطَبُ یعنی آتش شعله ور شد و اشتعال پیدا کرد پس هیزم سوخت . در این مثال  اشتعال آتش ، علت و سببِ احتراق و سوختن هیزم است . مثال دیگر : اَبرَقَتِ السَّماءُ فَقَصَفَ الرَّعدُ  یعنی برق در آسمان درخشید پس صدای غُرّش رعد بلند شد . در این مثال  درخشیدن برق در آسمان علت و سبب غُرّش رعد گردید .  برخی از امور نیز اتفاقی هستند یعنی در واقع و در حقیقت دارای علت می باشند ولی نسبت به فلان چیز جنبه اتفاقی و تصادفی دارند . مثل  فَتَحَ البابُ فَأَبرَقَتِ السَّماءُ یعنی درِ (اتاق یا مغازه مثلا) باز شد پس آسمان برق زد و درخشید  . در این مثال  گشودن درب و برق زدن آسمان صرفا یک امر تصادفی و اتفاقی است و بینشان رابطه علّی و معلولی نمی باشد . مثال دیگر  نَظَرَ لِی فُلانُُ فَاحتَرَقَ حَطَبِی یعنی فلانی به من نگاه کرد و هیزم من سوخت . مثال دیگر حَسَدَنِی فُلانُُ فَأَصابَنِی مَرَضُُ یعنی فلانی به من حسادت و رَشک ورزید پس من مریض شدم . در این مثال ها  رابطه علیت و معلولیت و یا سببیت و مسببیت نیست بلکه صرفا یک سلسله امور اتفاقی و تصادفی هستند اگر چه در واقع و در حقیقت دارای علت های خاصِ خودشان می باشند ولی با مقایسه با چیزهای دیگر از امور اتفاقی محسوب می گردند

[اَلذّاتِیُّ فِی بابِ العِلَلِ وَ یُقابِلُهُ الأِتِّفاقِیُّ مِثلَ اَن یُقالُ : اِشتَعَلَتِ النّارُ فَاحتَرَقَ الحَطَبُ وَ اَبرَقَتِ السَّماءُ فَقَصَفَ الرَّعدُ فَأِنَّهُ لَم یَکُن ذلِکَ اِتِّفاقِیّاََ بَل اِشتِعالُ النّارِ یَتبَعُهُ اِحراقُ الحَطَبِ اِذا مَسَّها وَ البَرقُ یَتبَعُهُ الرَّعدُ لِذاتِهِ  لا مِثلَ ما یُقالُ : فَتَحَ البابُ فَأَبرَقَتِ السَّماءُ اَو نَظَرَ لِی فُلانُُ فَاحتَرَقَ حَطَبِی اَو حَسَدَنِی فُلانُُ فَأَصابَنِی مَرَضُُ فَأِنَّ هذِهِ وَ اَمثالَها تُسَمّی اُمُورُُ اِتِّفاقِیَّةُُ  - کتابِ «اَلمَنطق»ص366 تاص368

سؤال : چرا به حمل اوّلی ذاتی ،  اوّلی و ذاتی گویند؟ 

پاسخ :  1 - چون به ذات خود حمل می شود 2-  چون حمل شئ بر نفس و ذات خود است از این جهت  ذاتی گویند 3-  ذاتی گویند زیرا که مفهوم احدهما(موضوع و محمول) عینِ مفهوم دیگری و ذات آن است  4- ذاتی گویند چون ذاتیات شئ بر شئ حمل شده است . 5- استاد ما مرحوم حضرت آیت الله شیخ اسماعیل صالحی مازندرانی  فرمودند : ذاتی گویند چون محمول در ذاتِ موضوع است  یعنی محمول یا تمامِ ذاتِ موضوع است و یا جزءِ ذاتِ آن .

1- اوّلی گویند زیرا که «ثُبوتُ شَئیِِ لِنَفسِهِ » ، در مرتبه اول است و «ثُبوتُ شَئِِ لِشَئِِ آخَرَ» در مرتبه بعد می باشد 2- اوّلی گویند چون بدیهی می باشد و تصدیق آن آسان است مثل اَلأِنسانُ انسانُُ و مثل اَلأِنسانُ حَیوانُُ ناطِقُُ .

بحثی مطرح است که آیا خصوصِ حملِ تمامِ ذاتیات بر ذات ، اوّلی ذاتی است یا حملِ بعض ذاتیات بر ذات نیز  حمل اوّلی ذاتی می باشد ؟  قولِ مشهور این است که حملِ تمامِ ذاتیات بر ذات ، اوّلی ذاتی می باشد . مثل  اَلأِنسانُ حَیوانُُ ناطِقُُ که در این مثال ، «اَلأِنسانُ» نوع است و «حَیوانُُ ناطِقُُ» تمام ذاتیاتِ انسان را نشان می دهد. انسان از نظر تحلیل عقلی و ذهنی متشکل و مرکب از دو جزءِ ذاتی به نام فصل(ناطق) و جنس(حیوان)  است . مرحوم علامه محمد حسین طباطبایی در نهایةُ الحکمه ص 78 می فرماید  حمل بعض ذاتیات بر ذات نیز در ردیف حمل اولی ذاتی می باشد .

سؤال : چرا به حملِ شایع صناعی ، شایع صناعی گویند ؟ 

پاسخ :  1- زیرا که این قسم از حمل در صناعتِ قیاس ها و برهان ها بکار برده می شود . 2- وجه تسمیه این حمل به شایع صناعی آن است که در علوم و صناعات این گونه حمل شایع و متداول است .

3- اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فيهِ عَن عَوارضِهِ الذّاتِيَّةِ  : اَي  بِلاواسِطَةِِ فِي العُروضِ ...

کلمه عُروض به معنای حمل و عارض شدن از غلط های مشهور می باشد و در لغت ، عُروض به معنای حمل نیامده است بلکه عُروض جمع عَرض می باشد . [ در حاشیه و تعلیقه جلد اول از  کفایه سه جلدی ص 20 چنین آمده است : کَلِمَةُ العُروضِ مِنَ الأَغلاطِ المَشهُورَةِ وَ لَم تُساعِد عَلَیهَا اللُّغَةُ بَلِ الصَّحیحُ :  اَلعَرض ]

4-اِنَّ مَوضُوعَ کُلِّ عِلمِِ وَ هُوَ الَّذي يُبحَثُ فيهِ عَن عَوارضِهِ الذّاتِيَّةِ  : اَي  بِلاواسِطَةِِ فِي العُروضِ ...

سؤال : چرا مرحوم آخوند خراسانی عوارض ذاتیه را به بلاواسطه در عُروض تفسیر نمود؟

پاسخ : اینکه مرحوم آخوند عَرَض ذاتی را به عدم واسطه در عُروض تفسیر نمود (با اینکه این تفسیر برخلاف آن معنایی است که مشهور برای عَرَض ذاتی بیان کردند . عرض ذاتی از نظر مشهور آن است که نفس ذاتِ معروض اقتضاء آن را داشته باشد و قبلا نیز در این رابطه توضیحاتی ارائه نمودیم)  سِرّ و دلیلش آن است که در غالب مسائل علوم ، بحث از عوارض ذاتیه موضوع به آن معنایی که مشهور کردند نمی باشد  زیرا که  مثلا در علم اصول  بحث از مسئله حجیت خبر ، بحث از آن چیزی نیست که ذات خبر آن را اقتضاء داشته باشد. ذات خبر اقتضاء حجیت ندارد  بلکه حجیت خبر  فعل و کار شارع می باشد و همچنین بسیاری از مباحث و مسائل در علوم دیگر نیز چنین می باشند پس لازم است که معنای عَرَض ذانی توسعه داده شود و  در تعریف آن چنین گفته شود : عَرَض ذاتی آن است که بدون واسطه در عُروض (بِلاواسِطَةِِ فِی العُرُوضِ) ، عارض و حمل بر ذات گردد اگر چه این حمل و عارض شدن بواسطه چیزی باشد که نفسِ ذاتِ معروض آن را اقتضاء نداشته باشد .

[جناب استاد علی محمدی خراسانی در شرح فارسی بر کتاب کفایه مرحوم آخوند خراسانی در جلد اول ص 5 در باره تفسیر و تعبیر عَرَض ذاتی به « بِلاواسِطَةِِ فِی العُروض» چنین آورده است :  مرحوم مشکینی(میرزا ابوالحسن مشکینی اردبیلی) در حاشیه (حاشیه بر کتاب کفایةُالأصول) دلیلی هم به نفع مرحوم آخوند آورده اند و آن اینکه اگر عوارض ذاتیه را در سه قسم مشهور (بر طبق مسلک مشهور از منطقیین) منحصر سازیم لازمه اش خروج عمده مسائل هر علمی از آن علم است و این قابل التزام نیست . بَیانُ ذلِک :  ما در علم فقه از عوارضِ افعال مکلفین بحث می کنیم مثل وجوب و حرمت و صحت و فساد و ... که صوم و صلاة و بیع و خمر و ... عارض می شود و واسطه در عُروض این احکام ( و عوارض) بر آن افعال عبارتست از تشریع مولی و ملاکاتِ احکام یعنی مصالح و مفاسد واقعیه ( احکام بواسطه تشریع یا بواسطه ملاکات واقعیه بر افعال ما عارض می شوند)،  و بلاشک این واسطه مباین با معروض (فعل مکلف)  است زیرا که فعل مکلف که همان تشریع نیست یا همان ملاک نیست و این دو بر یکدیگر قابل حمل نیستند و طبق مسلک مشهور این  قبیل اَعراض از اَعراض غریبه هستند نه ذاتیه و ما در علم از اَعراض ذاتیه موضوع ( موضوع علم) بحث می کنیم نه غریبه . پس تمام مباحث فقه از مسئله علم فقه بودن خارج می شود  وَ لایَلتَزِمُ بِهِ اَحَدُُ    .( و طبق نظر مرحوم آخوند خراسانی ، چون این مورد یعنی عُروض احکام بر افعال مکلفین از قبیل واسطه در ثبوت می باشد نه واسطه در عُروض ، به عبارت دیگر ملاکات واقعیه یا تشریع ، علت و سببِ وجود و ثبوت احکام بر افعال مکلفین می باشند لذا این مسائل ، داخل در علم فقه است نه خارج از آن ولی طبق تفسیری که منطقیین از عَرَض ذاتی نمودند احکام شرعی که مباین با معروضشان  هستند از اَعراض غریبه محسوب می گردند و عَرَض ذاتی نیستند پس تمام مباحث فقهی از مسئله بودن خارج می شوند و این حرفی است که کسی به آن ملتزم نمی شود .]

[ در حاشیه و تعلیقه جلد اول از  کفایه سه جلدی ص 20  در باره تفسیر و تعبیرِ عَرَضِ ذاتی به «بِلاواسِطَةِِ فِی العُروضِ» چنین آمده است : وَ السِّرُ فِی تَفسیرِ العَرَضِ الذّاتِیِّ بِأَن لایَکُونَ هُناکَ واسِطَةُُ فِی العُروضِ - مَعَ أَنَّهُ خِلافُ ما هُوَ المَشهُورُ فِی مَعنَی العَرَضِ الذّاتِیِّ مِن اَنَهُ کَونُهُ بِحَیثُ یَقتَضِیهِ نَفسُ الذّاتِ-  هُوَ اَنَّ البَحثَ فِی غالِبِ مَسائِلِ العُلُومِ لَیسَ بَحثاََ عَنِ العَوارِضِ الذّاتِیَّةِ لِمَوضُوعاتِها بِهذَا المَعنَی  فَأِنَّ البَحثَ عَن حُجِّیةِ خَبَرِ الواحِدِ مَثَلاََ لَیسَ بَحثاََ عَن ما یَقتَضیهِ ذاتُ الخَبَرِ بَل هِیَ مِن فِعلِ الشّارِعِ وَ هکَذا کَثیرُُ مِنَ المَباحِثِ فِی العُلُومِ الأُخَرِ . فَلابُدَّ مِن تَوسِعَةِ العَرَضِ الذّاتِیِّ بِأَن یُقالَ أَنَّهُ ما کانَ یَعرُِضُ الذّاتَ بِلاواسِطَةِِ فِی العُروضِ  وَ اِن کانَ لِأَمرِِ لا یَقتَضیهِ نَفسُ الذّاتِ ]

 

5- مرحوم آیت الله العُظمی حاج سید ابوالقاسم موسوی خویی در کتابِ « مُحاضَراتُُ فِی اُصُولِ الفِقهِ جلد 1 ص 24 » می فرماید که لزومی ندارد که در موضوع هر علمی ، فقط  بحث از عوارض ذاتیه آن موضوع باشد بلکه عوارض غریبه نیز مورد بحث قرار می گیرند .

[ وَ ذَهَبَ السَّیِّدُ المُحَقِّقُ الخُویی اِلی أَنَّهُ لامُلزِمَ بِأَن یَکُونَ البَحثُ عَنِ العَوارِضِ الذّاتِیَّةِ فَقَط بَعدَ فَرضِ دَخلِ العَوارِضِ الغَریبَةِ أَیضاََ فِی المُهِمِّ .]

 

 

 

6- [در حاشیه ملّا عبدالله بهابادی  یزدی بر تهذیب المنطق ملاسعد تفتازانی در ص 18 و 184 (چاپ انتشارات جامعه مدرسین قم همراه با حواشی و تعلیقات ) در باره موضوع ِ علم و عَرَض ذاتی  چنین آمده است : 

وَ مَوضُوعُهُ : مَوضُوعُ العِلمِ ما یُبحَثُ فِیهِ عَن عَوارِضِهِ الذّاتِیَّةِ وَ العَرَضُ الذّاتِیُّ ما یَعرُِضُ الشَّئَ اِمّا اَوَّلاََ وَ بِالذّاتِ کَالتَّعَجُّبِ الّاحِقِ لِلأِنسانِ مِن حَیثُ اِنَّهُ اِنسانُُ وَ اِمّا بِواسِطَةِ اَمرِِ مُساوِِ لِذلِکَ الشَّئِ کَالضِّحکِ الَّذِی یَعرُِضُ حَقیقَةََ لِلتَعَجُّبِ ثُمَّ یُنسَبُ عُرُوضُهُ اِلَی الأِنسانِ بِالعَرَضِ وَ المَجازِ  فَافهَم .]

قَولُهُ : مَوضُوعُ العِلمِ ما یُبحَثُ فِیهِ  « اَی فِی ذلِکَ العِلمِ »  عَنِ العَوارِضِ الذّاتِیَّةِ لِمَوضُوعِهِ المَذکُورِ وَ العَرَضُ قِسمانِ :  ذاتِیُُّ وَ هُوَ ما عَرَضَ عَلَی الذّاتِ مُباشَرَةََ مِن دُونِ تَوَسُّطِ اَمرِِ بَینَ العارِضِ وَ المَعرُوضِ فِی نَفسِ الأَمرِ وَ اِن کانَ العِلمُ بِهذَا العُرُوضِ یَحتاجُ اِلی بُرهانِِ وَ مُعَرِّفِِ وَ غریب وَ هُوَ ما عَرَضَ عَلَی الذّاتِ بِأِیصالِ غَیرِهِ لَها فِی نَفسِ الأَمرِ . وَ اِنَّما سُمِّیَ غَریباََ لِأَنَّهُ اَجنَبِیُُّ عَنِ الذّاتِ وَ الَّذی رَبطُهُ بِالذّاتِ اَمرُُ وَقَعَ وَسَطاََ بَینَهُ وَ بَینَها . وَ قیل اِنَّ مَجمُوعَ الذّاتِیِّ وَ الغَریبِ مِنَ العَوارِضِ خَمسَةُُ :

1- ما یَعرُِضُ اَوَّلاََ وَ بِالذّاتِ کَالتَّعَجُّبِ العارِضِ لِلأِنسانِ

2- ما یَعرُِضُ بِواسِطَةِ جُزءِ المَعرُوضِ سَواءُُ کانَ هذَا الجُزءِ لِلمَعرُوضِ اَعَمَّ مِنهُ کَعُرُوضِ التَّحَیُّزِ لِلأِنسانِ لِکَونِهِ جِسماََ اَو  مُساوِیاََ لَهُ کَعُرُوضِ التَّکَلُّمِ لِلأِنسانِ لِکَونِهِ ناطِقاََ

3- ما یَعرُضُ بِواسِطَةِ اَمرِِ مُساوِی کَعُرُوضِ الأَطرافِ لِلجِسمِ بِواسِطَةِ کَونِ الجِسمِ مُتناهِیاََ وَ کَعُرُوضِ الضِّحکِ لِلأِنسانِ بِواسِطَةِ کَونِهِ مُتَعَجِّباََ .

وَ هذِهِ ذاتِیّاتُُ

فَأِن قُلتَ : قَد عَرفتَ الذّاتِیُّ مِنَ العارِضِ بِأَنَّهُ ما عَرَضَ عَلَی الذّاتِ مُباشَرَةََ مِن دُونِ تَوَسُّطِ واسِطَةِِ فِی نَفسِ الأَمرِ فِی حالِِ ،  اِنَّ ما یَعرُِضُ بِواسِطَةِ الجُزءِ  اَو لِأَمرِ المُساوِی قَد عَرَضَ بِواسِطَةِِ لا مُباشَرَةِِ ؟

قُلتُ :  جُزءُ الشَّئِ وَ مُساوِیهِ الَّذی یُوجَدُ بِوُجُودِهِ وَ یَنهَدِمُ بِانهِدامِهِ لَیسا خارِجَینِ عَنِ الذّاتِ بِالضَّرُورَةِ . فَأِنَّ الأِنسانَ بِدُونِ مَؤُونَةِِ وَ تَکَلُّفِِ ، جِسمُُ وَ الجِسمُ ذاتُهُ  وَ النُّطقُ جُزءُهُ الدَّخیلُ فِی ذاتِهِ وَ لَیسَ اَمراََ وَراءَ ذاتِهِ وَ التَّعَجُّبُ مِن خَصائِصِهِ الذّاتِیَّةِ یُوجَدُ مَعَهُ وَ یَنهَدِمُ بِانهِدامِهِ .

4- وَ ما یَعرُِضُ بِواسِطَةِ اَمرِِ اَخَصِّ کَعُرُوضِ الضِّحکِ لِلحَیوانِ لِکَونِهِ اِنساناََ

5- وَ ما یَعرُضُ بِواسِطَةِ اَمرِِ اّعَمِّ لَیسَ جُزءََ لِلمَعرُوضِ کَعُرُوضِ الحَرَکَةِ لِلأِنسانِ بِاعتِبارِ کَونِهِ ماشِیاََ

وَ هذِهِ غَریبَةُُ فَأِنَّ الأَمرَ الأَخَصَّ لَیسَ جُزءََ و لا مساویاََ بِالمَعرُوضِ لایَدُورُ مَدارَ هذَا الأَخَصِّ لا فِی وُجُودِهِ وَ لا فِی عَدَمِهِ  وَ اَمّا غَرابَةُ الأَمرِ الأَعَمِّ الَّذی لَیسَ بِجُزءِِ فَواضِحَةُُ  وَ زادَ آخَرُونَ :

6-  ما یَعرُِضُ لِلشَّئِ بِواسِطَةِ مُبایِنِِ کَعُرُوضِ الحَرارَةِ لِلماءِ بِواسِطَةِ النّارِ اَوِ الشَّمسِ ، وَ النّارُ وَ الشَّمسُ مُبایِنانِ لِلماءِ وَ هذا مِنَ الأَعراضِ الغَریبَةِ اَیضاََ

 وَ صَحَّحَ المِشکینیُّ ( مرحوم آیت الله میرزا ابوالحسن مشکینی اردبیلی صاحب حاشیه بر کتاب کفایةالأصول مرحوم آیت الله مُلّا محمد کاظم خراسانی معروف به  آخوند خراسانی)

7- عُرُوضُ الجِنسِ عَلی الفَصلِ  .  اَلحَیوانُ عَلَی النّاطِقِ مَثَلاََ .

8- وَ عُرُوضُ الفَصلِ عَلَی الجِنسِ . اَلنّاطِقُ عَلَی الحَیوانِ مَثَلاََ

وَ هذانِ ذاتِیّانِ وَ ما صَحَّحَهُ هذَا الأُستاذُ فِی غایَةِ الوِجاهَةِ .

 وَ قالَ الشَّیخُ مُحَمَّد عَلِیّ «ره» (مرحوم میرزا محمد علی تبریزی) فِی بَحثِ العَرَضِ وَ اَقسامِهِ وَ تَحقیقُ المَقامِ ما هذا لَفظَهُ :

 اِعلَم اَنَّ العَوارِضَ قِسمانِ : اَعراضُُ ذاتِیَّةُُ  وَ  اَعراضُُ عَرَضِیَّةُُ وَ تَفصیلُ ذلِکَ :

اِنَّ ما یَعرُضُ لِلشَّئِ اِمّا اَن یَکون َ عُروضُهُ لَهُ لِذاتِهِ اَو لِجُزئِهِ الأَعَمِّ اَوِ المُساوِی اَوِ الأَمرِ الخارِجِ عَنهُ مُساوِِِِ لَهُ اَو اَعَمِّ مِنهُ اَو اَخَصِّ مِنهُ اَو مُبایِنِِ لَهُ فَذلِکَ سَبعَةُ اَقسامِِ : ثَلاثَةُُ مِنها اَعراضُُ ذاتِیَّةُُ بِالأِتِّفاقِ وَ هِیَ ما کانَ عُرُوضُهُ لَهُ بِذاتِهِ کَالتَّعَجُّبِ اللاحِقِ لِلأِنسانِ مِن حَیثُ هُوَ هُوَ اَو لِجُزئِهِ المُساوِی کَالتَّکلُّمِ لَهُ لِکَونِهِ ناطِقاََ اَو لِأَمرِِ خارِجِِ یُساوِیهِ کَالضِّحکِ لَهُ لِکَونِهِ مُتَعَجِّباََ  وَ ثَلاثَةُُ مِنها اَعراضُُ غَریبَةُُ بِالأِتِّفاقِ عَلی ما قیلَ وَ هِیَ ما یَعرُِضُ لَلشَّئِ بِواسِطَةِ اَمرِِ خارِجِِ اَعَمِّ مِنهُ کَالتَّحَیُّزِ اللّاحِقِ لِلأَبیَضِ لِکَونِهِ جِسماََ اَو اَخَصِّ مِنهُ کَالضِّحکِ العارِضِ لِلحَیوانِ لِکَونِهِ اِنساناََ اَو مُبایِنِِ لَهُ کَالحَرارَةِ العارِضَةِ لِلماءِ بِالنّارِ اَو شُعاعِ الشَّمسِ . وَ واحِدُُ مِنها مُختَلَفُُ فِیهِ وَ هُوَ العارِضُ لَهُ لِجُزئِهِ الأَعَمِ کَالتَّحَیُّزِ اللّاحِقِ لِلأِنسانِ لِکَونِهِ جِسماََ وَ الحَرَکَةِ الأِرادِیَّةِ العارِضَةِ لَهُ لِکَونِهِ حَیوانُُ .

فَذهَبَ المُتَأَخِّرُونَ اِلی کَونِهِ مِنَ الأَعراضِ الذّاتِیَّةِ وَ القُدَماءُ اِلی اَنَّهُ مِنَ الأَعراضِ الغَریبَةِ وَ تَبَعَهُم جَماعَةُُ مِن مُحقِّقِی المُتَأَخِّرینَ  .

ثُمَّ اِنَّما لَم یُبحث فِی العِلمِ اِلّا عَنِ العَوارِضِ الذّاتِیَّةِ  لِأَنَّ المَقصُودَ فِیهِ بَیانُ اَحوالِ مَوضُوعِهِ وَ العَوارِضُ الذّاتِیَّةُ لِلشَّئِ ، اَحوالُُ فِی الحَقیقَةِ وَ اَمَّا العَوارِضُ الغَریبَةُ فَهِیَ بِالحَقیقَةِ اَحوالُُ لِلأَشیاءِ الأُخَرِ الَّتی هِیَ اَعراضُُ ذاتِیَّةُُ لَها فَیَنبَغِی اَن یُبحَثَ عَنها فِی العُلُومِ الَّتی مَوضُوعُها تِلکَ الأَشیاءِ

ترجمه متن عربی

موضوع علم آن چیزی است که بحث می شود در آن علم از عوارض ذاتیه  برای موضوعی که در آن علم ذکر شده است . عرض دو قسم است 1- عرض ذاتی و آن چیزی است که بِالمُباشَرَه و مستقیم عارض بر ذاتِ معروض(موضوع) می شود بدون آنکه در نفس الأمر و در واقع ، چیزی و امری بین عارض و معروض واسطه شده باشد اگر چه علم و آگاهی به این عروض (عارض شدن) نیازمند برهان و دلیل و مُعرِّف است   2- عرض غریب و آن عبارت است از عرضی که در واقع و نفس الأمر بواسطه چیز دیگری عارض بر ذاتِ معروض(موضوع) می گردد و همانا نامگذاری شده عرضِ غریب به غریب زیرا که اجنبی و بیگانه و دور از ذاتِ معروض(موضوع) می باشد و آن چیزی که با ذاتِ معروض(موضوع) ربط و ارتباط دارد به عنوان واسطه بین عرضِ غریب و ذاتِ معروض(موضوع) قرار می گیرد و گفته شده است که مجموع عرض ذاتی و غریب(عوارض ذاتی و غریب) بر پنج قسم است :

1- آن عرضی که اوّلاََ و بِالذّات و مستقیم و بدون واسطه ، عارض بر ذاتِ معروض (موضوع) می شود . مثل تعجّب که عارض بر انسان می شود ( اَلأِنسانُ مُتَعَجِّبُُ ) .

2- آن عرضی که بواسطه جزءِ معروض(موضوع) ، عارض بر ذاتِ معروض(موضوع) می شود چه این جزءِ داخلی معروض ، اَعَمّ از معروض باشد مثل عارض شدن تَحَیُّز(مکان دار بودن) برای انسان بواسطه جسم بودن انسان . (اَلأِنسانُ مُتَحَیِّزُُ لِأَنَّهُ جِسمُُ  -  اَلأِنسانُ ماشِِ لِأَنَّهُ حَیوانُُ)  و چه این جزءِ داخلی معروض ، مساوی با ذاتِ معروض باشد . مثل عارض شدن تکلُّم برای انسان به جهت ناطق بودن انسان .( اَلأنسانُ مُتَکَلِّمُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ . در این مثال بواسطه ناطق ، مُتَکَلِّم و تَکَلُّم  را بر انسان(معروض) ،  عارض و حمل کردیم و نسبت بین ناطق و انسان  ، تساوی است یعنی هر ناطقی انسان است و هر انسانی ناطق می باشد )

3-  عَرَضی که عارِض بر ذاتِ معروض(موضوع) می شود بواسطه امر مساوی خارج از ذاتِ معروض( یعنی چیزی که خارج از ذاتِ معروض است و با آن نسبت تساوی دارد به عنوان واسطه بین عارض و معروض قرار می گیرد) مثل عارض شدن اَطراف و اَبعادِ ثلاثه یعنی طول ، عَرض ، عُمق بر جسم بواسطه متناهی و محدود بودنِ جسم . (  اَلجِسمُ ذُو الأطرافِ لِأَنَّهُ مُتَناهِِ  در این مثال ، عارض یعنی «ذُو الأطرافِ» بواسطه  متناهی بودن ، عارضِ بر جسم شده است و متناهی بودن نیز نسبت تساوی با جسم دارد به این معنا که هر جسمی متناهی است و هر متناهی نیز جسم است . ضمناََ یاد آوری می شود که هر جسمی که دارای اَبعادِ ثلاثه است  دارای شش جهت یعنی شمال - جنوب - شرق - غرب - فَوق - تَحت  ، خواهد بود  .  به نظر می رسد که این مثال اشکال دارد زیرا که بین متناهی بودن و جسم بودن نسبت تساوی وجود ندارد بلکه نسبت عام و خاصِّ مطلق است . نمی توان گفت که هر متناهی ، جسم می باشد . آری می توان گفت که  هر جسمی ، متناهی است اما چنین نیست که هر متناهی ، جسم باشد . مثلا مجرّدات ، متناهی هستند ولی جسم نیستند  مگر اینکه متناهی بودن را به معنای موجوداتِ مادی متناهی که در خارج وجود پیدا می کنند  معنا نماییم که در این صورت متناهی بودن با جسم بودن  نسبت تساوی دارد . )   و مثل عارض شدن ضِحک برای انسان بواسطه  مُتَعَجِّب بودنِ انسان . ( اَلأ ِنسانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ مُتَعَجِّبُُ  که در این مثال ، ضاحک بودن بواسطه «مُتَعَجِّبُُ»  بر انسان عارض شده است و  «مُتَعَجِّبُُ» نیز به عنوان امر خارج از ذاتِ انسان ،  نسبت تساوی با انسان دارد  )

و این سه قسم که ذکر شد از عوارض ذاتیه شمرده می شوند .


اشکال :  اگر بگویی که دانستی و دانستیم که عَرَض ذاتی آن است که در واقع و نفس الأمر بدون هیچ واسطه ای بطور مستقیم و بِالمُباشَرَه بر ذاتِ معروض(موضوع) عارض می شود حال با توجه به این مطلب  آن عَرَضی که بواسطه جزءِ اَعَمّ و جزءِ مساوی و یا با امر مساوی خارج از ذات ، بر ذاتِ معروض(موضوع) عارض می شود ،  بدون واسطه و مستقیم و بِالمُباشَرَه بر ذاتِ معروض(موضوع) عارض نشدند بلکه با واسطه برآن ذات ، عارض شدند پس چگونه آن ها (سه قسمی که ذکر شد) به عنوان عَرَض ذاتی محسوب می شوند ؟!!

پاسخ :  در جواب می گوییم که جزء شئ(ذاتِ معروض)  ، چه جزءِ اعمّ و چه جزء مساوی و نیز امر مساوی خارج از آن شئ که وجود و عدم آن ها دائر مدار آن شئ (ذات) است ، بِالضَّروره و حتما خارج از ذاتِ شئ نخواهند بود . پس همانا انسان بدون هیچ هزینه و مؤونه و تکلُّفی ، جسم است و جسم بودن ، ذاتی انسان است ( البته جسم که ذاتی انسان است به عنوان جنس غریب برای انسان محسوب می شود ) مثال : اَلأنسانُ مُتَحَیِّزُُ لِأَنَّهُ جِسمُُ  . در این مثال تَحَیُّز ، عارض بر انسان می شود بواسطه جسم بودن .  جسم که ذاتی انسان است واسطه شده است تا تَحَیُّز ، عارض بر انسان گردد . در اینجا « مُتَحَیِّزُُ» و تَحَیُّز ، عرض ذاتی محسوب می شود اگر چه جسم بودن واسطه شده تا تَحَیُّز بر انسان عارض شود و اینگونه واسطه ها که جزء ذاتِ معروض(موضوع) هستند ضرری بر عَرَضِ ذاتی بودن «تَحَیُّز» و مانند آن  وارد نمی کند .  و نیز نطق(ناطق بودن) جزءِ داخلی و ذاتی انسان است نه چیزی وراء و خارج از ذاتِ انسان . پس وقتی که می گوییم : اَلأِنسانُ  مُتَعَجِّبُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ  در این مثال « تَعَجُّب»  با واسطه جزءِ داخلی یعنی ناطق  از خصائص و عوارض ذاتیه انسان می باشد که وجود و عدم ِ تَعَجُّب دائر مدار وجود و عدمِ انسان است . در این مثال چون ناطق بودن ، ذاتی انسان است و بواسطه آن ، تَعَجُّب ، عارض بر انسان شده است پس در واقع می توان  تَعَجُّب را عَرَضِ ذاتی برای انسان محسوب نمود اگر چه در اینجا واسطه ای به نام ناطق در بین باشد و قبلاََ نیز گفتیم که   اینگونه  واسطه ها که جزءِ ذاتِ معروض(موضوع) است ضرری بر عَرَضِ ذاتی بودنِ تَعَجُّب و مانند آن  وارد نمی کند .

4- قسم چهارم از اقسام عَرِضِ ذاتی آن عرضی است که بواسطه امر خارجی اخص(اخصِّ از معروض) عارض بر معروض(موضوع) می شود مثل عُروضِ ضِحک برای حیوان به جهت اینکه او (حیوان) ، انسان است . (اَلحَیوانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ اِنسانُُ  در این مثال «ضاحِکُُ»  بواسطه  انسان ، عارض بر حیوان شده است و انسان نسبت به حیوان به عنوان امر خارجی اخصّ محسوب می شود و به عبارت دیگر انسان ، خارج از ذات و حقیقت حیوان و حیوانیت است که بر حیوان عارض می شود )

5- آن عرضی که بواسطه امر خارجی اعم بر معروض(موضوع) عارض می گردد مثل عُروض حرکت برای انسان به اعتبار اینکه انسان ، ماشی و رونده است . ( اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ ماشِِ   در این مثال «مُتَحَرِّکُُ» بواسطه ماشی بودنِ  عارض بر انسان می گردد و ماشی و رونده بودن  نسبت به انسان به عنوان امر خارجی اعمّ محسوب می شود چون ماشی بودن هم  انسان را شامل می شود و هم غیر انسان را  لذا  ماشی بودن اعمّ از انسان می باشد و انسان اخصّ می باشد .

این دو مورد یعنی قسم چهارم و پنجم عرض غریب می باشند . اما  عَرَضِ غریب بودنِ موردِ چهارم به جهت آن است که امر اخصّ نه جزءِ معروض است و نه مساوی با معروض و آن معروض نیز در وجود و عدمش دائر مدار این امرِ اخصّ نمی باشد  و اما عًرَضِ غریب بودن آن چیزی که بواسطه امر خارجی اعمّ  ( که جزء معروض نیست ) ، بر معروض عارض می شود (یعنی عَرَضِ غزیب بودن قسم پنجم)  روشن و واضح و آشکار است زیرا که اینگونه عَرَض ها که با واسطه امر خارجی اعمّ ، بر معروض عارض می شوند نسبت به ذاتِ معروض ، بیگانگی و غرابت دارد ( اجنبی است)  در مثلِ ( اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ ماشِِ )  متحرک بودن اگر چه به انسان عارض شده ولی در واقع مستند به آن نیست بلکه مستند به ماشی بودن است و بواسطه  ماشی بودن ،  مجازاََ به انسان نسبت داده می شود  لذا منطقیین اینگونه عَرَض ها یعنی قسم چهارم و پنجم را عرض غریب می دانند و در کتاب شرح شمسيه از قطب الدين رازي که از کُتُب قديمي در علم منطق است علت تسميه و نامگذاري عرضِ غریب را چنین بیان کرده است لِما فِیها مِنَ الغَرابَةِ بِالقِیاسِ اِلی ذاتِ المَعرُوضِ لِأنَّها وَ اِن کانَت عارِضَةََ (بِحَسَبِ الظّاهِرِ و بِنَحوِالمَجازِ) لِذاتِ المَعرُوضِ اِلّا اَنَّها لَیسَت مُستَنَداََ اِلَیها وَ فِیها غَرابَةُُ بِالقِیاسِ اِلی ذاتِ المَعرُوضِ فَلَم یُنسَب اِلَیها بَل سُمِّیَت اَعراضاََ غَریبَةََ)

وَ زادَ آخَرُونَ :  و دیگران (یعنی برخی از علماء و منطقیین) قِسم دیگری را به پنج قِسم قبلی اضافه نمودند که  قِسم ششم باشد :

6-  قسم ششم آن عرضی  است که بواسطه امر مباین ،  عارض  بر شئ( ذاتِ معروض)  می شود . مثلِ  عُروضِ حرارت برای آب بواسطه آتش یا خوزشید  و آتش و خورشید هم نسبت به آب ، متباین و ضد هستند و این قسم هم عَرَضِ غریب شمرده می شود 

و  مرحوم آیت الله میرزا  ابوالحسن مشکینی اردبیلی صاحبِ حاشیه بر کتاب کفایةُ الأُصول آخوند خراسانی  در رابطه با مبحث عوارض ذاتی و غریب ، بعد از بحث و بررسی و تصحیحِ مطالب ، دو قسم دیگر را اضافه نمودند :

7-  عُروض جنس بر فصل مثل عُروضِ حیوان بر ناطق ( اَلنّاطِقُ حَیوانُُ) . در این مثال ، حیوان بدون واسطه  بر ناطق عارض شده است .

8- عُروضِ فصل بر جنس مثل عُروض ناطق بر حیوان ( اَلحَیوانُ ناطِقُُ) . در این مثال ناطق بدون واسطه بر حیوان عارض شده است .

و این دو قسم یعنی قسم هفتم و هشتم از جمله عَزَضِ ذاتی محسوب می شوند .

آنچه را ( یعنی قسم هفتم و هشتم) که این استاد یعنی مرحوم میرزا حسن مشکینی بررسی و تصحیح نمود  خیلی عالی و در نهایت وجاهت و خوبی است

مرحوم شیخ میرزا محمد علی تبریزی صاحبِ حواشی بر حاشیه ملّا عبدالله یزدی در بحثِ عَرَض و اقسام آن و تحقیق در پیرامون آن  مطالبی دارد که خلاصه عبارت و متنش چنین است :

بدان که عوارض و اَعراض بر دو قسم است :  اَعراض ذاتیه  و  آعراض غریبه   و  تفصیل مطلب چنین است :

آن چیزی که عارض بر شئ (ذاتِ معروض و ذاتِ موضوع) می شود به چند صورت قابل تصویر است :

1- یا اینکه آن چیز بدون هیچ واسطه ای عارض بر شئ ( ذاتِ معروض) می شود

2- یا اینکه بواسطه جزءِ داخلی اعمّ (جنس) ، عارض بر شئ (ذاتِ معروض)می شود

3-  یا اینکه بواسطه جزءِ داخلی مساوی(فصل)  عارض بر شئ(ذاتِ معروض) می گردد

4-  یا اینکه بواسطه امر خارجی مساوی  بر شئ(ذاتِ معروض)   عارض می گردد

5- یا اینکه بواسطه امر خارجی اعمّ بر شئ (ذاتِ معروض)  عارض می شود

6-  یا اینکه بواسطه امر خارجی اخصّ بر شئ ( ذاتِ معروض)  عارض می شود

7- یا اینکه بواسطه امرِ مباین و ضد بر شئ ( ذاتِ معروض) عارض می گردد

 

پس اَعراضِ ذاتیه و غریبه بر هفت قسم است .  سه قسم از آن ها  بِالأِتّفاق ( اتفاق نظر منطقیین و علماء) عَرَض ذاتی می باشند و آن ها عبارتند از :

1- آن عرضی که بدون هیچ واسطه ای عارض بر ذاتِ معروض (موضوع) می شود  مثل تَعَجُّب که عارض بر انسان می شود از آن حیث که انسان انسان است ( مِن حَیثُ هُوَ هُوَ ) + ( اَلأِنسانُ مُتَعَجِّبُُ)

2- آن عًرًضی که بواسطه جزءِ داخلی مساوی بر ذاتِ معروض (موضوع) عارض می گردد . مثل عارض شدن تَکَلُّم برای انسان بواسطه ناطق بودنِ انسان . + ( اَلأِنسانُ مُتَکَلِّمُُ لِأَنَّهُ ناطِقُُ)

3- آن عَرَضی که بواسطه امر خارجی مساوی بر ذاتِ معروض (موضوع) عارض می شود . مثل عُروضِ ضِحک برای انسان بواسطه متعجّب بودنِ انسان . + (اَلأِنسانُ ضاحکُُ لِأَنَّهُ مُتَعَجِّبُُ)

و بنابر آنچه که گفته شده و نقل شده  است سه قسم از آن ها ( اقسام عَرَض ها)  بِالأِتّفاق ( اِتفاقِ نظرِ منطقیین و علماء) ، اَعراض غریبه هستند و آن ها عبارتند از :

1-آن چیزی که بواسطه امرِ خارجی اعمّ  عارض بر شئ( ذاتِ معروض) می شود مثل تَحَیُّز(مکان دار بودن) که عارض بر شیئِ اَبیَض می شود به جهت جسم بودن آن (اَلأَبیَضُ مُتَحَیِّزُُ لِأَنَّهُ جِسمُُ  -  مثال دیگر  اَلأنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأنَّهُ ماشِِ )

2- چیزی که بواسطه امر خارجی اخصّ  عارض بر شئ(ذاتِ معروض) می شود مثل ضِحک که عارض بر حیوان می شود بواسطه اینکه انسان است. ( اَلحَیوانُ ضاحِکُُ لِأَنَّهُ اِنسانُُ)

3- چیزی که بواسطه امر مباین عارض بر شئ (ذاتِ معروض) می گردد مثل حرارت که  بواسطه آتش یا شعاع خورشید عارض بر آب می شود .

و یکی از آن ها (اقسام هفتگانه عَرَض ها) ،  «مُختَلَفُُ فِیه» و مورد اختلاف است و آن عَرَضی است که بواسطه جزءِ اعمّ عارض بر شئ(ذاتِ معروض) می گردد مثل تَحَیُّز که عارض بر انسان می شود به جهت اینکه انسان جسم است و جسم به عنوان جنس غریب ،  جزءِ ذات انسان است و تَحَیُّز بواسطه جسم  عارض بر انسان می شود ( اَلأنسانُ مُتَحَیِّزُُ لِأَنَّهُ جِسمُُ)  و مثل  حرکتِ اِرادی که عارض بر شئ می شود چونکه حیوان است . ( اَلأِنسانُ مُتَحَرِّکُُ لِأَنَّهُ حَیوانُُ)  و این مورد که بواسطه جزءِ اعمّ عارضِ بر شئ(ذاتِ معروض) می گردد از موارد اختلافی بین علماء و منطقیین است به این بیان که مُتأخِّرون از علماء و منطقیین قائلند که از اَعراض ذاتیه می باشد و قُدماءِ از عُلَماء و منطقیین قائل هستند که آن از اَعراض غریبه می باشد و  جماعتی از مُحقِّقین و  اهلِ تحقیق از مُتأخِّرین ، رأی و نظرِ قُدَماء را تَبعیّت و پیروی کردند .

سپس  بعد از همه این مطالب مذکوره باید بدانیم که در علم ( علم منطق و غیره) بحث نمی شود مگر از عوارض ذاتیه  موضوعِ آن علم  زیرا که  هدف و مقصود در علم ، بیانِ احوال و حالات و اوصاف و عوارضِ ذاتیه موضوعِ آن علم است  و عوارضِ ذاتیه نیز در حقیقت و در واقع ، اَحوال و اوصافِ موضوعِ علم است  و اما عوارض غریبه پس آن ها در واقع و در حقیقت از حالات و اوصافِ اَشیاء و موضوعات و چیزهای دیگر هستند نه احوال و حالات و اوصافِ نفسِ موضوعِ علم . و به عبارت دیگر این اَعراضِ غریبه در واقع  صفت به حالِ مُتعَلِّقِ موصوف است نه صفت به حالِ موصوف. در اَدبیّات عرب  گاهی صفت برای خود موصوف می آوریم مثل  رَأَیتُ زَیداََ العالِمَ  و گاهی صفت برای خود موصوف نیست بلکه صفت به حال مُتَعَلِّقِ موصوف است مثل  رَأَیتُ زَیداََ العالِمَ اَبُوهُ . ما نَحنُ فیه نیز از این قبیل است  و این اَعراضِ غریبه در حقیقت متَعَلِّق و مربوط به چیزها و اَشیاء دیگر (به غیر از ذاتِ موضوع و معروض) هستند  .  آن اشیاء دیگر اینچنین صفت دارند  که این اَعراض نسبت به آن ها از اعراض ذاتیه محسوب می گردد اگرچه نسبت به موضوع و معروض ، عَرَض های غریب می باشند .  پس شایسته است که در علوم بحث شود از عوارض ذاتیه ای که موضوعِ آن ها همان اشیاء و موضوعات می باشند

 

7 - اَمَّا المُقَدَِّمَةُ  فَفِي بَيانِ اُمُورِِ :   کلمه « مُقَدَّمَة» به تشدید و فتحِ دال  از باب تفعیل و مُتعدّی  است :  قَدَّمَ یُقَدِّمُ مُقَدِّمُُ مُقَدَّمُُ  .  و اما  «مُقَدِّمَة» به تشدید و کسرِ دال  صحیح نیست مگر اینکه بگوییم قَدَّمَ به معنای تَقَدَّمَ  بر وزن تَفَعَّلَ از باب تَفَعُّل باشد که معنای لازمی دارد نه متعدّی  که در این صورت مُقَدِّمَة به کسر دال به معنای مُتَقَدِّمَة می باشد . مُتَقَدِّمَة یعنی  جلو باشنده - چیزی که جلو است

8-  مقولات عشر  ( به نقل از کتاب  منطق صوری از دکتر محمد خوانساری جلد اول ص 125 و 137)

در مبحث کلیات خمس گفته شد که هر یک از سلسله اَجناس بطور اَلأَعَمّ فَالأَعَمّ متصاعد می شود تا بالأخره به جنس الأجناس یعنی جنس عالی منتهی گردد . دانای یونان ، معلِّم اول ، ارسطو  اجناس عالیه ماهیاتِ مختلف را عبارت از ده مقوله ( یک مقوله جوهر و نُه مقوله عَرَض) دانسته است و نخستین رساله اَرغَنون یعنی قاطیغُوریاس (Les catégories) بحث از همین مَقولات می کند و در مِتافیزیک (metafizik ) نیز شرحی مفصّل در باره این مَقولات آمده است . [ کلمه مِتافیزیک مُرکّب از دو کلمه است :  مِتا  به معنای بَعد  + فیزیک به معنای طبیعت  و معمولا مِتافیزیک  به معنای مابَعدَ الطَّبیعَة  ترجمه می گردد  و معادل با آن شمرده شده است. ]  علت اینکه این مَقولات را اجناس عالیه ماهیات نامند این است که مُعظَمِ ماهیاتی که عُقول و اَذهان بدان احاطه توانند یافت در تحت این ده مَقوله محصور است و گذشته از بعضی از امورِ معقول مانند وجود و وجوب و امکان یا چیزهایی که مَبادی و نهایاتِ بعضی از انواع هستند (مانند وحدت که مَبدء عدد و نقطه که نهایتِ خط است ) چیزی دیگر از اَعیانِ موجودات از این مَقولات خارج نیست . یعنی هر یک از موجوداتِ عالَم در تحت یکی از این مَقولات واقع است  بلکه ماهیاتِ معدوم از قبیل سیمرغ و کیمیا  نیز در تحت همین مَقولات واقع هستند . مثلا سیمرغ از مَقوله جوهر است و رنگی که برای آن توهم شود از مقوله کیف .

مقدّمةََ باید دانست که هر مفهومی که به ذهن آید از لحاظ نسبتِ وجود و عدم بدان  از سه قسم خارج نیست :  1- یا وجودش ضروری و واجب و عدمش مُحال و ممتنع است که آن را واجب الوجود نامند و آن ذاتِ اَقدسِ الهی است که بِالضّرورَه وجود دارد و معدوم بودنش مُحال است . 2- یا وجودش مُحال و ممتنع و عدمش واجب و ضروری است که آن را مُمتنع الوجود نامند  مانند شَریکُ الباری و اجتماع نقیضین . 3- یا هیچیک از وجود و عدم برای آن ضرورت ندارد یعنی هم وجودش ممکن است و هم عدمش و آن را ممکن الوجود نامند . مانند همه موجوداتِ عالَم یا ماسِوَی الله .

خلاصه آنکه هر مفهومی یا وجودش واجب است یا عدمش یا نه وجودش واجب است و نه عدمش ....

ماهیّات ممکنه یا مُمکنات به ده مقوله منقسم می شود ( یکی جوهر و نُه تا عَرَض)  که عبارتند از :

1- جوهر ( که خود جوهر بر پنج قسم است :  جسم - هَیُولا- صورت- نفس- عقل)   2- کَمّ  3- کَیف  4- اِضافه  5- اَین  6- مَتی  7- وَضع  8- مِلک یا جِدَه یا لَه   9- فِعل  10- اِنفعال

اقسام عَرَض :

ارسطو اقسام عَرَض را نُه دانسته است و بیشتر حُکَمای اسلام نیز از او تَبَعیّت کرده اند اما شیخ شهابُ الدّین سُهروردی و قطب الدین رازی تعداد مَقولات را کمتر دانسته اند به این نحو که شیخ شهاب الدین سُهروردی ( شیخ شهید یا شیخ مقتول ) اَقسام عَرَض را چهار دانسته است : 1- کَمّ 2- کیف 3- نسبت 4- حرکت  و بنابراین بر روی هم به پنج مقوله قائل است : یک مقوله جوهر و چهار مقوله عَرَض و در حقیقت سایرِ مَقولات را از اقسام نسبت(اضافه) می داند . قُطبُ الدّین شیرازی نیز به همین پنج مقوله که شیخ اشراق قائل بوده ، قائل است ( بدون اینکه نامی از شیخ اشراق ببرد )  .... یاد آور می شویم که چون تمام مقولاتِ عَشر جِنسُ الأجناس هستند و ورای هیچ یک از آن ها جنسی نیست لذا تعریف آن ها به حدّ امکان ندارد  چه حدّ تامّ به انضمام جنس قریب با فصل قریب حاصل می شود و در حدِّ ناقص هم حتماََ فصل قریب باید مذکور باشد  و این مَقولات را جنسی نیست و چون جنس ندارند به حکمِ « ما لا جِنسَ لَهُ  لا فَضلَ لَهُ » فصلی هم ندارند . بنابراین آنچه در تعریف آن ها گفته شود رسمِ ناقصی بیش نیست .


اقسامِ عَرَض بر نُه قِسم است :   1- کَمّ  2- کَیف  3- اِضافه  4- اَین  5- مَتی  6- وَضع  7- مِلک یا جِدَه یا لَه   8- فِعل  9- اِنفعال

کلمه «مَقُول»  اسم مفعول به معنای گفته شده است  و در منطق به معنای محمول می باشد مثلا گفته می شود :  اَلماهِیَّةُ ما یُقالُ فِی جَوابِ ماهُو  .  ماهیت و حقیقتِ شئ  آن چیزی است که در جواب از سؤالِ «ماهُو» آورده می شود ( حمل می شود)  مثل اینکه  سؤال شود که  اَلأِنسانُ ما هُو ؟   در جواب این سؤال  عبارتِ حَیوانُُ ناطِقُُ  را بر « اَلأِنسانُ » حمل می کنیم زیرا که حقیقت و ماهیت انسان همان حیوان ناطق می باشد . جناب استاد دکتر علی شیروانی در کتاب دروسِ فلسفه ص 236 در درس نوزدهم  چنین می گوید :  اما مَقُوله در اصطلاح منطق و فلسفه معنای خاصّی نیز دارد . در این معنای خاصّ ، مَقُولَه عبارت است از جنس عالیی که بالاتر از آن  ، جنسِ دیگری نیست و چنین جنسی را از آن رو مَقُولَه  نامیده اند که به حمل ِ ذاتی اوّلی بر مصادیقِ خود حمل می شود ( یعنی محمول ، ذاتی موضوع خود است . به عبارت دیگر مَقولات یا مَقوله به عنوان محمول، حمل می شوند بر موضوع و چیزی که ذاتی آن است )  ولی خودش به گونه ای است که هیچ مفهومی محمول ذاتی آن نمی باشد .[زیرا در ممکنات چیزی اعم تر و بالاتر از مقولات نیست تا بر مقولات حمل شوند بلکه این مقولات است که به عنوان محمول بر همه اَشیاء ممکن حمل می گردند] بحثِ مَقُولات را نخستین بار ارسطو در کتاب قاطیغوریاس(یعنی مَقولات) و نیز در کتاب طوبیقا(یعنی جَدَل) مطرح کرد و در آنجا شمار آن ها را به ده تا رساند و پس از آن در دیگر کُتُبِ منطق مطرح گشت و سپس به فلسفه راه پیدا کرد و در میان حُکَمای مَشّاء شایع شد .

 


....    ...   ....   ادامه دارد ....

 

.....  توضيحات  ادامه دارد ......  ....  به تدريج تايپ مي شود ....


 ** آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی

 

*********************** حديث  ********************

قالَ الإمام الجواد (عَلَيهِ السَّلامُ ) : الاْدَبُ عِنْدَ النّاسِ النُّطْقُ بِالْمُسْتَحْسَناتِ لا غَيْرُ وَ هذا لا يُعْتَدُّ بِهِ ما لَمْ يُوصَلْ بِها إِلَي رِضَااللهِ سُبْحانَهُ وَ الْجَنَّهِ وَ الاْدَبُ هُوَ أدَبُ الشَّريعَهِ  فَتَأدَّبُوا بِها تَكُونُوا أُدَباءَ حَقّاً .

امام جواد  (عَلَيهِ السَّلامُ ) فرمود : ادب نزد مردم  فقط به معناي گفتار پسنديده و خوب و نيکو سخن گفتن و حرف هاي خوب زدن و نطق و بيان مستحسنات و خوبي ها و زيباي هاست(به اين معني که سخنانشان زشت و پلشت  نباشد ) ولي اين نوع ادب قابل اعتناء و داراي ارزش واقعي نيست مادامي که منتهي به رضايت الهي و بهشت نباشد .  ادب عبارت است از  رعايت آداب و احکام  و دستورات  و مسايل شرعي و ديني است  پس به آداب و احکام شرعي متأدِّب و عامل باشيد تا در حقيقت از زمره با ادبان واقعي باشيد .( ادب حقيقي و واقعي همان رعايت حدود و آداب و دستورات شرعي و ديني است که موجب رضايت الهي و رسيدن به بهشت است ) 

ارشاد القلوب ديلمي، ص 160 .

 

 

 

 





درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : درس کتاب کفاية الأصول(جلداول ازابتدا+آيت الله سيداصغر سعادت میرقدیم لاهیجی (1) + سایت حکیم زین العابدین عسکری گ , استاد , درس اصول , درس کفایه از ابتداء , استادسیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی , قم , بسم الله الرحمن الرحيم اَلحَمدُ لله ربِّ العالَمين والصلاةُ و السلامُ عَلي مُحمّدِِ و آلِهِ الطّاهِرينَ وَ ,


نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 37 |

تصاویر آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+وبلاگ روستای سادات م



**حضرت آیت الله سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجی
تصویر مربوط به ایام عید سال 1395 است


pedareshahid

baradareazizam

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

#تصویر_مربوط_به_اردیبهشت_1396_است.
@آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم درکناربرادرمرحومش_حجت الاسلام_سید_حسن_سعادت_میر_قدیم در منزلشان در شهر مقدس قم .

 

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

 

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

 

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *

استاد

* این تصویر مربوط به تاریخ اردیبهشت هزاروسیصد و نود و شش میباشد *





















تصویر مربوط به سال  1373-72 می باشد  در مؤسسه بحث و بررسی حزب الله در صفاییه  قم

آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم در کنار دوستان







عکس در مشهد مقدس








عکس در دارالشفاء حوزه علمیه قم  1390

عکس در مَدرَس 11 در فیضیه


عکس دردارالشفاء حوزه علمیه قم  سال 1394




یادداشت های استاد سعادت میرقدیم

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(3).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadat2.jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/111111111.jpg

سید اصغر سعادت میرقدیم

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(26).jpg

استاد سید اصغر سعادت میرقدیم

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(21).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(20).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(15).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(12).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/saadatmirghadim%20(11).jpg

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/gallery7659.jpg

عکس دارالشفاء  حوزه علمیه قم  سال 1394

http://saadat.andishvaran.ir/Files/User/UserID3523/gallery7658.jpg

عکس در دارالشفاء حوزه علمیه قم 1390

نتیجه تصویری برای تصاویر سیداصغرسعادت میرقدیم

عکس در دارالشفاء حوزه علمیه قم 1393



تصاویر استاد سید اصغر سعادت

عکس در دارالشفاء حوزه علمیه قم1393 .


استاد وشاگردش


نتیجه تصویری برای تصاویر سیداصغرسعادت میرقدیم

** کلیک کنید:گالری+مشاهده تصاویر و عکس ها در  پایگاه اندیشوران حوزوی


**یادداشت های استاد سعادت میرقدیم - تصاویر اختصاصی استاد سید اصغر سعادت

 

 




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , عکس ها و تصویرهای آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی , عکس ها , گیلان , قم , لاهیجان , سادات محله لاهیجان , بوجایه-لاهیجان , حوزه , حوزه علمیه , دارالشفاء , فیضیه ,


نوشته شده در دوشنبه 03 مهر 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 35 |


 

  

 

 

 

نتيجه تصويري براي قرآن کريم

 


 

***نسيم معرفت***

 

 

حديث عشق و ايمان است قرآن

 

صفا بخش دل و جان است قرآن

 

گلي   از   گلشن    فيض   الهي

 

نه تنها  گل ، گلستان است قرآن

 

 

حيات جوامع بشري به برنامه ها و تعاليم حياتبخش ثَقَلَين يعني قرآن و عترت  است و اگر حقِّ ثَقَلَين رعايت مي شد زندگي بشر به سوي نورانيت و سعادت و صفا و آرامش و خير و نيکي و فلاح و رشد و کمال و تعبُّد و توحيد و ... متحوِّل مي شد ولي نيت پليد و دست خيانت و قدرتِ ظالمانه حاکمانِ جَور و ستم در صدر اسلام و بعد از آن ، سببِ محروميت جوامع بشري از فيوضات و انوار ثَقَلَين گشته و اين حِرمان همچنان ادامه دارد تا روزي که حضرتِ حجّت ثاني عشر مهدي موعود (عَجَّلَ اللهُ تَعالَي فَرَجَهُ الشَّريفَ)  ظهور فرمايد .  پيامبر گرامي اسلام  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَمَ) پيوسته مردم را به قرآن و عترت سفارش مي فرمود و حديثِ إِنِّي تَارِکٌ فِيکُمُ الثَّقَلَيْنِ در منابع معتبر اهل سنت و شيعه ذکر شده است و متاسفانه امت پيامبر  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَمَ)   به اين حديث عمل نکردند و هر خسارتي که به جهان اسلام و بشريت وارد شد و مي شود به جهت پشت کردن و بي توجهي به اين سفارش پيغمبر  (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَمَ)   است .  رنج و آلام و ظلم و فساد و بيدادگري و حق کُشي  و جنايت و قتل وخونريزي و غارت که در جهانِ امروز مي گذرد حاصل دوري از فرامين انبياء  (عَلَيهِِمُ السَّلامُ)   و جدايي از قرآن و عترت است  . درمان و اصلاحِ بشريت دراين نسخه جاويدِ الهي و آسماني است .   قرآنِ کريم ، فيضِ نقد و آماده از جانبِ پروردگارِ عالَم است و عَلَي الدَّوام و پيوسته بايد در محضر قرآن کريم بود و با آن اُنس و اتصال داشت و از زُلالِ آيات حياتبخش و صفابخشش بهره مند شد . محروميت از اين فيضِ بيکران موجب خسران و زيان در دنيا و آخرت است . اميد است که شکرگزار اين هديه الهي و آسماني و امانتِ حضرت نَبَوي (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَمَ) باشيم و در همه ايام جان و دل خود را به آيات نورانيش صفا و جلاء ببخشيم . در روايتي از امام صادق  (عَلَيهِ السَّلامُ)  آمده است که فرمود :  مَن قَرَاَ القُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مُؤمِنٌ اِختَلَطَ القُرآنُ بِلَحمِهِ وَ دَمِهِ وَ جَعَلَهُ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَعَ السَّفَرَةِ الكِرامِ البَرَرَةِ ، وَ كانَ القُرآنُ حَجيزا عَنهُ يَومَ القيامَةِ .  هر جوان مؤمنى كه در جوانى قرآن تلاوت كند، قرآن با گوشت و خونش مى آميزد و خداوند عزّوجلّ او را با فرشتگان بزرگوار و نيك قرار مى دهد و قرآن نگهبان او در روز قيامت، خواهد بود. (كافى- ج 2، ص 603 -  اصول کافي، ج 4، ص 405، «کتاب فضل القرآن»، «باب فضل حامل القرآن»، حديث 4 و 8)

 

 

 

سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

 

بيستم تير 1396 ه.ش

 

شانزدهم شوّال المکرّم 1438 ه.ق


 

** آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : اگر حقِّ ثَقَلَين رعايت مي شد...+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت , قرآن , پیامبرص , عترت , اهل بیت ع , عسکری , آیت الله سعادت میرقدیم لاهیجی , لاهیجی , قم , لاهیجان , حق قرآن , ثقلین ,


نوشته شده در سه شنبه 20 تير 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 22 |


 

 

***نسيم معرفت***

 


 

به نام خدا

 

سخناني کوتاه و پُرمحتوي ازحضرت آيت الله سيد اصغرسعادت ميرقديم لاهيجي  

 

1-  بيناييِ حقيقي به بصيرت است نه به بَصَر . آن که دو چشم سر دارد دامنه ديدش محدود است و آن که چشم دلش باز است نگاه او به وسعت همه هستي است .

 

2- دلي که در آن عشق نباشد تاريک خانه است .

 

3- آدمي هم مي تواند پرواز کند لکن با بال عشق .

 

4- انسان شاه بيت آفرينش است .

 

5- دنيا نزد عارف لُنگ حمّام است که به ضرورت از آن مُتمتِّع مي شود .

 

6- حسرت آن خُورَد که از عمر و زندگي بهره نَبَرد .

 

7- قرارگاه دل آدمي ذِکرُالله است . قَولُهُ تَعالَي : الَّذينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ( سوره رعد آيه 28)

 

8- خُرد شدن در کارهاي خُرد از کم خِرَدي است .

 

9- در گلزارِ دل نغمه يار خوش است .

 

10- کسي که دل گنجشکي دارد قرار ندارد .

 

11- در آشفته بازار رياکاري  دل بي ريا خريدارم .

 

12- از ابر خُشک توقُّعِ بارش نيست .

 

13- با نردبان پوسيده بالا مرو که سخت آسيب بيني .

 

14- اگر آدمي را صبر نباشد در آسياب حوادث  خُرد مي شود .

 

15- عقربه زندگي را به سوي خدا بچرخان تا زندگيت معني پيدا کند .

 

16- بر صفحه دل بايد نگاشت که : فقط خدا و بس .  قَولُهُ تَعالَي : حَسْبُنَااللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکيلُ ( آل عمران آيه 173)

 

17- دل آدمي آيينه جمال حضرت حق است  که به انوار الهي مُشعشَع مي شود به شرطي  که به غُبار گناه و معصيت منکوس نگردد .

 

18- عمده تنازُعات بني آدم بر سوء تفاهمات است که منشأ آن هم تسويلات شيطاني است .

 

19- هر بند و ريسماني ممکن است گُسسته گردد مگر ريسمان الهي که ناگسستني است . قَولُهُ تَعالَي :وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلي‏ شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آياتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ  ( آل عمران  آيه 103 )

 

20- از استمرار غفلت برحَذَر باش که   موجب غلاف دل است و دلي که در غلاف باشد از درک حقيقت باز ماند و صاحب چنين دلي در دنيا و آخرت زيانکار است . قَولُهُ تَعالَي :وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَليلاً ما يُؤْمِنُونَ( سوره بقره آيه 88 )

 

21- در مکتب هواي نفس ، جز درس گمراهي حاصل نشود .

 

22- يکي از عجايب حال آدمي آن است که پندارد آنچه بجا آرد کيفر ندارد .

 

23- همه عوالِم هستي و وجود  (اعم از ماديّات و مجردات بغير از وجود حضرت حق سبحانه وتعالي ) در پرتو نورانيت حقيقت محمديَّه (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)   و ذوات مُقدّسه معصومين ( عليهم السلام ) قراردارند و اگر آني از اين نورانيت خارج گردند همه عوالِم هستي در تاريکي محض  و فنا فرو مي روند .

 

24- طوفان هواي نفس اگر شدّت بگيرد از همه طوفان ها مخرّب تر است .

 

25- جوانان گل هاي خوشبو و بانشاط و طراوتي هستند که اگر از آنان مراقبت نشود پژمرده مي شوند.

 

26- اُفُق انديشه و فکر عارف  به وسعت همه هستي است .

 

27- غير خدا را  در دل جا دادن جفاي به دل است .

 

28- بر درب ورودي دل بايد نوشته شود : غير خدا ممنوع

 

29-  آدمي هم نيازمند تنظيم و تراز کردن و بالانس است بلکه تراز نمودن و بالانس آدمي ضروري تر است . اگر انسان تراز و بالانس نشود کجي او از هرچيزي خطرناک تر مي باشد .

 

30- ضعف آدمي همين بس که در هر شبانه روز ويا کمي بيشتر  :  1- نمي تواند که نخورد و نياشامد 2- نمي تواند که نخوابد 3- نمي تواند قضاي حاجت نکند .

 

31- آدم خودبين در خود مي سوزد  و نتيجه خود خواهيش به مُحاق رفتن خود است .

 

32- کِشتي هواي نفس جز غرق شدن و هلاکت نتيجه اي ندارد .

 

33- دنيا دانشگاه بزرگ درس و تربيت است . هرکس در اين دانشگاه تربيت نشود در سراي آخرت زيانکار است .

 

34- بدترين انسداد ، انسداد باب دل است . قَولُهُ تَعالَي :  وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ ( سوره بقره آيه 88 ) .

 

35-  اگر مي خواهي  دَور بگيري و رشد کني بايد دَور خيلي از چيزها را قلم بگيري .

 

36- شادي و لبخند  و محبت  ، هديه هاي  الهي هستند  . با لبخند و محبت ، دل ها صيد مي گردد . دل ها ، عاشق و شيداي محبتند .

 

37- دنيا سراي عبور است نه غرور .  اهل غرور  ، نيز روزي   به  گور مي رسند .

 

38- هر کس در بند آن است که خواهان آن است . در بند آني که خواهان آني .

 

39- هرکه با بدان نشيند  زيان بيند .

 

40- نيايش ، پيرايشِ روح از آلايش ها است .

 

41-  نماز واقعي ، بهشتِ نقد مؤمن است .

 

42- هرگاه گمان کني که از ديگران بهتري  آغاز سرازيري تُست  و هرگاه خود را کوچکتر از ديگران بداني  بدان که شروع سرافرازي تُست .

 

42- 

 

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ

 

يَا اَيُّهَا الفُضَلاءِ وَ الأَحِبّاءِ الکِرامِ

 

اَقُولُ لَکُم کَلاماََ جَيّدا فَخُذُوهُ جَيِّداََ

 

اَلأَرواحُ ثَلاثَة :

 

رُوحُُ يُبغِضُکَ شَديداََ وَ رُوحُُ يُحِبُّکَ شَديداََ وَ رُوحُُ مُتَوَسِّطُُ بَينَ الحالَتَينِ

 

مَن يُبغِضُکَ شَديداََ تامّاََ عالِماََ وَ قاصِداََ لايُحِبُّکَ اَبداََ اِلاّ بِالأِعجازِ

 

وَ مَن يُحِبُّکَ شَديداََ تامّاََ عامِداََ وَ عالِماََ لايُبغِضُکَ اَبَداََ

 

وَ مَن کانَ مُتَوَسِّطُ الحالَتَينِ فَهُوَ کَثيرُُ فَحالُهُ مُعَلّقُُ بِالأَحوالاتِ وَ الحَوادِثِ المُختَلِفَةِ

 

فَکُن کَيِّساََ فِي المُعاشَرَةِ بِالنِّسبَةِ اِلَي مُتَوَسِّطِ الحالِ وَ لاتَجعَل نَفسَکَ فِي مَوضِعِ العَداوَةِ

 

اَلسَّيِّد اَصغَر السَّعادت الميرقديم الاهيجي

 

2 / 2 /  1394

 


 

ترجمه :

 

به نام خداوند بخشايشگر مهربان

 

اي گروه فضلاء ودوستان بزرگوار.

 

کلام نيک ونغزي به شما عرض مي نمايم پس به نيکي آن را دريافت کنيد

 

ارواح (قلوب و دل ها) سه دسته هستند:

 

 روح وقلبي که شديدا با تو دشمني دارد و روح ودلي که شديدا به تو عشق ومحبت دارد و روح وقلبي که بين اين دو حالت قرار دارد.

 

 واما کسي که از روي قصد ونيت وآگاهانه  ، شديدا  وبه نحو کامل با تو بغض ودشمني  مي کند هيچگاه تو را دوست نخواهد داشت مگر اينکه معجزه اي رخ دهد

 

وکسي که از روي قصد ونيت وعلم وآگاهي ، به شدت وبه نحو کامل به تو محبت مي ورزد هرگز با تو بغض و دشمني نمي نمايد.

 

وکسي که حالش بين اين دوحالت باشد پس چنين افرادي بسيارند و حال چنين کساني معلّق ودر گرو حالات وحوادث مختلفه است.

 

پس نسبت به کسي که دوستي ودشمني اش با تو معلوم نيست( متوسّط الحال است)  زيرکانه وهوشمندانه رفتار کن وخودت را در موضع دشمني قرار نده.

 


 

43-  شخصيت آدمي وقتي به فراز آيد وجان به تعالي واهتزاز آيد که سلوک تواضع به اقتدار وعزت درپيش گيرد وجامه مذموم کبر برخود نگيرد وباد نخوت وغرور به غبغب نيندازد. آنکه جامه ننگين تکبر بپوشد نگون بخت است وبه وهم وخيال ، خويش را خوشبخت پندارد در حالي که جامه کبريايي فقط خداوند سبحان را سزاوار است وهرکس اين جامه بپوشد رسوا شود وخداي از او بيزار است.  هرکه کبر خواهد سروري نيابد.

 

44- آدمي بايد خويشتن را به کم حرفي بيارايد تا درونش صفا آيد . کم گوي گزيده گوي چون دُرّ .

 

45-   شراره حقيقت هنگامي برشراشر وجوت مستولي مي شود که تشنه حقيقت باشي و شراب حقيقت را با عشق تَجرُّع نمايي.

توضيح :

  (تَجَرُّع يعني جُرعه جُرعه و به تدريج...)

برخي افراد به جهت ظرفيت بالايي که برخاسته از شناخت والا و درک عميق  و عنايت الهي مي باشد ، جام حقيقت را يک باره مي نوشند  و به حق و حقيقت مي رسند که اينان به غايت اندکند و برخي ديگر چاره اي جز تَجَرُّع ندارند  و کم کم  به حقيقت راه مي يابند  که گروه اينان بسيارند و برخي نيز به يک باره از حقيقت اِعراض مي کنند که تعدادشان قليل است و برخي نيز به تدريج به مرحله  استنکاف و انکار  حقيقت مي رسند که تعداد اينان نيز بسيارند . خوشا آنان که به يکباره و يا به تَجَرُّع به حق و حقيقت  راه مي يابند .

 

45- قول خالي از اشکال وبرخوردار از سَداد در باب سخن گفتن ، همان اعتدال در سخن است درموضع خودش.گهي سخن کوتاه گوياتر وبه درايت نزديکتر است وگاه سخن دراز که مفيد فائده باشد ، ضرورت است .

 


46- جنس آدمي از همه اجناس عالم عجيب تر و شگفت آورتر است. هرجنسي را مي توان شناخت جز جنس آدمي که به آساني قابل شناخت نيست ...

 


47-[کساني که عبد خالص پروردگارهستند بر دل ها حکومت مي کنند]

 

48- هويّت آدمي در اُفُقِ انديشه اوست . هرچه دامنه انديشه بلند و وسيع باشد به همان اندازه از تنگ نظري فاصله پيدا مي کنيم .

 


 


**حضرت آيت الله سيد اصغرسعادت ميرقديم لاهيجي 

**********************************************


**سخنانی کوتاه از آیت الله سید اصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+وبلاگ آیت الله قنبر مشفق لاهیجانی

**سخنانی کوتاه  ازآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم+نسیم ادب


**سخنانی کوتاه  ازآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+یادداشت های استاد سعادت میرقدیم

**سخنانی کوتاه  ازآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+نسیم معرفت





درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : سخناني کوتاه وپُرمحتوي ازآيت الله سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , قم , تهران , گیلان , رشت , لاهیجان , سادات محله بوجایه-لاهیجان ,


نوشته شده در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 26 |

نتيجه تصويري براي مرگ بر آمريکا

***نسيم معرفت***

سؤال :

آيا طبق آيات سوره طه و سوره قصص که ماجراي حضرت موسي ع و فرعون را بيان مي کند مي توان گفت که مذاکره با دشمنان اسلام و دين اشکالي ندارد ؟


اصل و اساس برنامه هاي انبياء بويژه آينن و تعاليم اسلام و دين پيامبر (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)   بر بينش و معرفت و شناخت  و روشنگري و دعوت به توحيد است لذا همه انبياء (عليهم السلام ) مردم را به معرفت پروردگار و تسليم در برابر او فرا مي خواندند و اين اصل در همه حال از سوي انبياء دنبال مي شد چه آن زماني که  قدرت و حکومتي نداشتند(که غالبا چنين بود و انبياء قدرت و حکومت نداشتند) و چه آن زمان که قدرت و حاکميتي داشتند که مواردش بسيار اندک بود . اينکه خداوند امر مي کند که حضرت موسي  (عَلَيهِ السَّلامُ) با فرعون سخن بگويد اين مساله را نمي توان به عنوان مذاکره با فرعون قلمداد نمود بلکه با توجه به قدرت و غلبه فرعون بر مردم بني اسرائل و اينکه او نداي (أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلي آيه 24 سوره نازعات ) سر مي دهد  و طغيانگري را به حد اعلي رسانيد و  مردم را به انحراف و بردگي و بندگي خود  کشانيد ،  براين اساس  ، خداوند جهت شکستن سيطره و طغيانگري او و روشن شدن انحراف او نزد مردم ، به موسي  و  هارون (عليهما السلام)  مي فرمايد :اذْهَبا إِلي‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغي  آيه 43 سوره طه.... * فَأْتِياهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّکَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَني‏ إِسْرائيلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناکَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ السَّلامُ عَلي‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي آيه 47 سوره طه .*  قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخيکَ وَ نَجْعَلُ لَکُما سُلْطاناً فَلا يَصِلُونَ إِلَيْکُما بِآياتِنا أَنْتُما وَ مَنِ اتَّبَعَکُمَا الْغالِبُونَ آيه 35 سوره قَصص . بسوي فرعون برويد که او طغيان کرده است 43 سوره طه  پس نزد او (فرعون) برويد و به او بگوييد که ما دو فرستاده از جانب پروردگار تو هستيم ، بني اسرائيل را با ما روانه کن و عذابشان مکن ، ما به تحقيق با معجزه اي از جانب پروردگارت آمده ايم و درود بر آنکس که ازهدايت پيروي کند .  آيه 47 سوره طه   * بزودي بازوان تو را بوسيله برادرت محکم ( و نيرومند ) مي کنيم ، و براي شما سلطه و برتري قرار مي دهيم و به برکت آيات ما ، بر شما دست نمي يابند شما و پيروانتان پيروزيد . آيه 35 سوره قَصص .

در اين آيات کاملا پيداست که حضرت موسي ع  و هارون ع  از طرف خداوند مأمور هستند که با حفظ و ملاحظه جوانب امور با فرعون احتجاج نمايند و با منطق و استدلال و ارائه اعجاز ، طغيانگري فرعون را کنترل کنند و در اين برخورد نيز استقلال و حريت و عزت خود را به فرعون نشان دادند . پس  مي توان برخورد موسي ع و هارون ع با فرعون را به عنوان يک  مناظره و احتجاج بارز تلقي نمود تا حقيقت بر مردم بني اسرائيل و ديگران روشن گردد . به اين نکته نيز بايد توجه داشت که  با توجه به اينکه فرعون از يک قدرت و حاکميت فوق العاده اي  برخوردار بوده  و طبعا برخوردهاي موسي ع و هارون ع با فرعون در جامعه آن زمان بازتاب  مي داشت لذا اين محاجَه و احتجاج  با فرعون اثر گذار بوده و حضرت موسي در اين باره نهايت استفاده را نمود و خيلي حقايق را براي مردم آن زمان و حتي خواص فرعون  و ديگران روشن نمود  تا جايي که سَحَره فرعون که در سحر بسيار ماهر بودند وقتي که اِعجاز حضرت موسي ع را ديدند با وجود همه تهديدهايي که از سوي فرعون اعمال مي شد به حضرت موسي ع ايمان آوردند و باکي از تهديد ها نداشتند .  از آيات 43 تا 73 سوره طه  و نيز از آيات 31 تا 41 سوره قَصص همين معني( مناظره و احتجاج بارز جهت روشنگري براي مردم و کنترل طغيانگري فرعون و ... ) استفاده مي شود .....

مذاکره با دشمنان اسلام و قرآن درصورتي که  مصلحت عمومي مسلمين اقتضاء نمايد با حفظ عزت و کرامت  فقط در شرايط خاصي جايز شمرده مي شود  و در غير آن جايز نيست .


سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

 

** آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : آيابادشمنان اسلام و دين مي توان مذاکره نمود؟+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی+آیت الله سعادت میر , قم , گیلان , سایت حکیم عسکری ,


نوشته شده در شنبه 16 ارديبهشت 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 30 |

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ

** لَیسَ فِی مَکتَبِ الشَّیطانِ وَ الهَوَی اِلَّا دَرسُ الضَّلالَةِ وَ الشِّقاوَةِ  و ...  

یَهوِی و یَهبِطُ وَ یَسقُطُ الأنسانُ بِسَبَبِ العِصیانِ وَ الهَوَی النَّفسانِیَّةِ وَ التَّسویلاتِ الشَّیطانِیَّةِ ، اِلَی الدَّرَکاتِ الشَّقاوِیَّةِ وَ المَراتِبِ الرَّدِیَّةِ وَ الدَّنِیَّةِ وَ یَدخُلُ بِذلِکَ فِی تِیهِ الضَّلالَةِ وَ الحَیرانِیَّةِ وَ یِسقُطُ فِی قَعرِ الحَیوانِیَّةِ وَ الحَضیضِ البَهیمِیَّةِ. قالَ اللهُ تَبارَکَ وَ تَعالَی :  وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ ( سورةُ الاأحزاب الآیة 179 ) .

اَلنّارُ النَّفسانِیَّةُ ، نارُُ مُشتَعِلَةُُ فِی ضَمیرِ الأِنسانِ بِسَبَبِِ مِنَ الأَسبابِ نَحوَ الکِبر و الحسد و الحِقد و البُخل و الحِرص و الطمع و غیر ذلک و یَبعُدُ الأنسانُ بهذه الصفاتِ الرذیلة عن الکمالات الأنسانیة و التقرب الألهیة و جوارِ رحمةِ ربِّ العالمین و مَتَی اشتَدَّت ناریَّةُ نفسانِیَّتِهِ زادت آثامُه و معاصیهِ و تَوَغَّلَ فی العصیان و الخَطأ و الضلالة و الغَوایة و مَآلُهُ و مَرجَعُهُ الی الخسران العظیم . قوله تعالی :  خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ .  ( سورةُ الحج الآیة 11) وَ رُبَما یَحرُمُ من کل خیر و کمال و یَرتَکِبُ کُلَّ فعلِِ قبیحِِ و شَرِِّ و یَصیرُ دائما قَرینَ شیطانِِ مَریدِِ و بِئس القَرین. قولُهُ تعالی :وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ ( سورة الزُّخرُف الآیة 36) و لَیسَ فِی مَکتَبِ الشَّیطانِ وَ الهَوَی اِلَّا دَرسُ الضَّلالَةِ وَ الشِّقاوَةِ و العداوةِ و البَغاضَةِ  و الشِّقاقِ و النِّفاق وَ الَّنزْغِ و الشَّنَئانِ و الحِقد و الکبر و الحسادة و سوء الظن و الخسرانِ .  و هذه الصفاتُ و الآثارُ المَشؤمةُ مُوجِبةُُ لسقوط الانسان و هلاکَتِهِ . 

وَاعلَم اَنَّ فلاحَ الأنسانِ اَلمُتَوَّجِ وَ المُکَرَّمِ  مِنَ اللهِ تَعالَی بِتاجِ الکَرامَةِ  ، فِی غَلَبةِ نورانِیَّتِهِ علی ناریَّةِ نفسانِیَّتِهِ و (قال رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم : اَشجَعُ النّاسِ مَن غَلَبَ هَواهُ)   و سعادتُهُ الأبَدیّةُ فی اطاعَتِهِ لله العزیز الکریم و مِعراجِیَّتُهُ و عُروجُهُ الروحانیةُ و النورانیةُ فی جَنب عُبودِیَّتِهِ لله تعالی و رُوِی عَن الصّادق علیه السلام فی مِصباحِ الشریعة : ا اَلْعُبودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبوبِیَّةُ   و لِذلک جُعِلَتِ الصلوةُ مِعراجاََ للأنسان وَ اشتُهِرَ فِی الألسِنَةِ هذالکلام من رسول الله (ص) : اَلصَّلوةُ مِعراجُ المُؤمِنِ و جُعِلَتِ الصلوةُ قُرَّةَ عَینِِ لِلرَّسولِ المُکَرَّمِ  (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ) .

وَ اعلَم اَنَّ اِبلیسَ اَقسَمَ بالله لِأِغواء النّاس و انحرافِهِم و شِقاوَتِهِم و قال الشیطانُ لعنةُ اللهِ علیه فی حال العصیان جرئةََ علی اللهِ : قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ * إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ ( سورة ص الآیة 82-83)  و رُوِیَ   : اَلنّاسُ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا العالِمُونَ وَ العالِمُونَ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا العامِلُونَ وَ العامِلُونَ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا المُخلِصُونَ وَ المُخلِصُونَ فِی (عَلَی) خَطَرِِ عَظیمِِ ( نُقِلَ هذا الکلام بأشکالِِ مُختلفة فی الکُتب کما فی مَجموعةِ الورّام عن النبی (ص) و  فی مصباح الشریعة عن الصادق (ع) و  نُقِلَ ایضا  فی جامع السعادات للمحقق النراقی ره ) . 

یَابنَ آدَمَ لاتَکُن مِمَّن وَطِئَتهُ سَنابِکُ الشَّیاطینِ و لاتَکُن مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ فَشَقِیَ وَ وَیلُُ لِمَن کان اِلهُهُ هَواهُ . قَولُهُ تَعالی : أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ( سورة الجاثیة الآیة 23)  واعلم ان مَنشأ الخُصومات و النزاعات و التنازعات و المشاجرات و الأنحرافات یکون فی نسیان ذکرالله تعالی و منشأه اِستحواذُ الشیطان  علی الأنسان و غلبةُ الهوی علیه و الأشتغالُ و الأتکالُ بغیر الله تعالی و کثیرامّا یقول استاذُنا المرحوم آیة الله العظمی الشیخ اسماعیل  الصالحی المازندرانی فی اَثناء الدرس الخارج للأصول و الفقه :

بِکَثرَةِ اشتِغالِنا بِکارِنا   لَیسَ لَنا کارُُ بِکَردِگارِنا

و  فی الختام یلزم للأنسان من جهة الأِنتِباه و التَّنَبُّه و الأتِّعاظ مرورُ هذه الآیات فی ایامِ الأُسبوعِ  :

** أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ( سورة الجاثیة الآیة 23)

** أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً ( سورة الفرقان الآیة 43)

** وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ( سورة الأعراف  الآیة 176)

** فَإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّما یَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ .  ( سورة القصص   الآیة 50)

** اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ .( سورة المجادله  الآیة 19)

** أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ .( سورة یس   الآیة 60)

** وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبیناً . ( سورة الأسراء  الآیة 53)

** الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ .( سورة البقره   الآیة 268)

و نِعمَ ما قال العارفُ و الشاعر المعروف  الحافظ الشیرازی بالفارسیة :

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ورنه  آدم نبرد  صرفه ز شیطان رجیم

الرّاقمُ للسُّطور : السیداصغر سعادت میرقدیم اللاهیجی

ترجمه : 

در مکتب شیطان و هوای نفس جز درس گمراهی و بدبختی وجود ندارد ...

انسان به سبب نافرمانی و عصیان نسبت به خداوند و پیروی از هوای نفس و به واسطه تسویلات و تزیینات شیطانی ، به  پستی های شقاوت و بدبختی و مراتب پست و انحطاط حیوانی سقوط می کند و به سبب آن در چاه گمراهی و سرگردانی داخل می گردد و در قعر حیوانیت و حضیض بَهیمیّت سقوط می نماید . در سوره اعراف آیه 179 خداوند چنین می فرماید :  وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ . به یقین ، گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم آنها دلها [ عقلها ] یی دارند که با آن ( اندیشه نمی کنند ، و ) نمی فهمند و چشمانی که با آن نمی بینند و گوشهایی که با آن نمی شنوند آنها همچون چهارپایانند بلکه گمراهترند  اینان همان غافلانند ( چرا که با داشتن همه گونه امکانات هدایت ، باز هم گمراهند ) !

آتش نفسانی ، آتشی است که  به سببی از اسباب مانند کبر و حسد و کینه و بخل و حرص و طمع و ... در درون انسان شعله ور است و بواسطه آن   آدمی از کمالات انسانی و تقرب و قرب الهی و از جوار رحمت الهی دور می گردد و هر اندازه آتش نفسانی شدت بگیرد و شعله ور تر گردد گناهان و معاصی انسان افزایش پیدا می کند و بیشتر در عصیان و معصیت و خطا و گمراهی و ...  فرو می رود  و عاقبت و سرانجام  و برگشت چنین انسانی به سوی خسران و زیان بزرگ است .
خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبینُ . ( به این ترتیب ) هم دنیا را از دست داده اند ، و هم آخرت را و این همان خسران و زیان آشکار است!( سوره حج آیه 11 )

و چه بسا آدمی بواسطه آتشفشان نفس و هوی و هوس های نفسانی و شیطانی از هر خیر و کمالی محروم گردد و مرتکب هر کار زشت و بد و شر شود و در نهایت دایما و پیوسته قرین و همدم شیطان رانده شده باشد که او بد همدمی خواهد بود . خداوند در آیه 36 از سوره زُخرُف چنین می فرماید :   وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرینٌ .و هر کس از یاد خدا روی گردان شود شیطان را به سراغ او میفرستیم پس همواره قرین اوست!  و نیست در مکتب شیطان و هوی و هوس نفسانی مگر درس گمراهی و شقاوت و بدبختی و دشمنی و بغض و جدایی و اختلاف و نفاق و دورویی و  فتنه و فتنه انگیزی و خصومت و کینه و کبر و تکبر و حسادت و سوءظن و خسارت و زیان  و این صفات و آثار شوم موجب سقوط انسان و هلاکتش می گردد . 

بدان که فلاح و رستگاری انسان که از طرف خداوند به تاج کرامت مکرَّم است ، در غلبه نورانیت او بر نارِیّت نفسانیتش می باشد و پیامبر اکرم ص فرمود : شجاع ترین مردم کسی است که بر هوای نفسش غلبه نماید و بدان که  سعادت ابدی انسان در اطاعت و پیروی نسبت به خداوند عزیز و کریم می باشد و معراجیت و عروج روحانی و  نورانی آدمی در جَنب و کنار عبودیت خداوند متعال است  و در مصباح الشریعه از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود : الْعُبودِیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الرُّبوبِیَّةُ . و روی این جهت نماز معراج انسان قرار داده شده است و در بین مردم مسلمان این کلام و سخن از رسولخدا  ص مشهور است که آن حضرت فرمود :   نماز معراج مؤمن می باشد و نیز نماز چشم روشنی و نور دیدگان پیامبر ص قرار گرفته است .  و بدان که ابلیس خبیث قسم خورده  به خدا که بنی آدم و مردم را به اغواء و گمراهی و انحراف  بکشاند و آن ملعون که لعنت خدا براو باد در حال عصیان با جسارت به خداوند چنین گفت : قالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ * إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ . ( سورة ص الآیة 82-83) . گفت: «به عزّتت سوگند ، همه آنان( بنی آدم و انسان ها )  را گمراه خواهم کرد ، مگر خاصان از بندگانت را که دل از غیر بریدند و برای تو خالص شدند. 

و در روایتی چنین آمده است : اَلنّاسُ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا العالِمُونَ وَ العالِمُونَ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا العامِلُونَ وَ العامِلُونَ کُلُّهُم هالِکُونَ اِلَّا المُخلِصُونَ وَ المُخلِصُونَ فِی ( عَلَی) خَطَرِِ عَظیمِِ  . : یعنی مردم همه  در هلاکتند مگر   عالمان و اهل علم  ، و علماء نیز در هلاکتند مگر آنها که‌ عامِل و اهل عمل هستند و عاملان نیز درهلاکتند مگر آنها که مُخلِص هستند  ، و مُخلِصان  نیز تازه در خطر عظیم وبزرگ می باشند  . ( این سخن به اشکال مختلفه نقل شده است چنانکه در مجموعه ورّام از پیامبر ص و در مصباح الشریعه از امام صادق نقل شده است و همچنین این کلام در جامع السعادات محقق نراقی نیز آمده است )  

ای فرزند آدم از کسانی مباش که  سُم های شیاطین او را پامال و خُرد کرده باشد و نیز از کسانی مباش که پیروی هوی و هوس خویش کرده و نگون بخت و نگونسار و بدبخت شده است. خداوند متعال در سوره جاثیه آیه 23 چنین فرمود : أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ( سورة الجاثیة الآیة 23) . پس آیا دیدى آن کسى را که معبود خویش را هواى خود قرار داده و با این که حق را شناخته است خدا او را در بیراهه گذارده و بر گوش و دلش مهر نهاده و بر چشمش پرده افکنده است ؟ با این وصف، پس از خدا چه کسى او را به راه خواهد آورد ؟ آیا درباره این گونه افراد نمى اندیشید تا پند گیرید ؟ و وای به حال کسی که اِله او هوی و هوسش باشد .  و بدان که سر منشأ خصومت ها و نزاع ها و تنازعات و مشاجرات و اختلافات و انحرافات در فراموش کردنِ ذکر و یاد خداوند متعال است و منشأ و ریشه این نسیان نیز تسلط شیطان و غلبه هوی و هوس بر انسان و اشتغال و اتّکال آدمی به غیر خدا است و بارها استاد ما مرحوم آیة الله العظمی  شیخ اسماعیل صالحی مازندرانی در خلال درس خارج اصول و فقه   این شعر را  می خواند  :   بِکَثرَةِ اشتِغالِنا بِکارِنا  لَیسَ لَنا کارُُ بِکَردِگارِنا  یعنی
یعنی آنقدر با کارهای گوناگون مشغولیم که دیگر کاری به کردگار وآفریدگار مان  نداریم!!!

و در پایان لازم است که انسان در طول ایام هفته جهت  بیداری و تنبه و پندپذیری این آیات را مرور نماید :

** أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی‏ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی‏ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی‏ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ ( سورة الجاثیة الآیة 23)

پس آیا دیدى آن کسى را که معبود خویش را هواى خود قرار داده و با این که حق را شناخته است خدا او را در بیراهه گذارده و بر گوش و دلش مهر نهاده و بر چشمش پرده افکنده است ؟ با این وصف، پس از خدا چه کسى او را به راه خواهد آورد ؟ آیا درباره این گونه افراد نمى اندیشید تا پند گیرید ؟

** أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً ( سورة الفرقان الآیة 43)

** وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ( سورة الأعراف  الآیة 176)

** فَإِنْ لَمْ یَسْتَجیبُوا لَکَ فَاعْلَمْ أَنَّما یَتَّبِعُونَ أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ .  ( سورة القصص   الآیة 50)

** اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ .( سورة المجادله  الآیة 19)

** أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ .( سورة یس   الآیة 60)

** وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوًّا مُبیناً . ( سورة الأسراء  الآیة 53)

** الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلیمٌ .( سورة البقره   الآیة 268)

وچه زیبا گفت عارف و شاعر شهیر و نامدار حافظ شیرازی :

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ورنه  آدم نبرد  صرفه ز شیطان رجیم

نویسنده متن : سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجی

الراقم للسطور : السیداصغر سعادت میرقدیم اللاهیجی




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : درمکتب شیطان جزدرس گمراهی و بدبختی نیست+آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی+سایت حکیم عسکری گیلانی لشت نشای , لَيسَ فِي مَکتَبِ الشَّيطانِ وَ الهَوَي اِلَّا دَرسُ الضَّلالَةِ وَ الشِّقاوَةِ و ... , الراقم للسطور :آیت الله السيداصغر سعادت ميرقديم اللاهيجي , حضرت آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی , قم , اخلاق ,


نوشته شده در شنبه 26 فروردين 1396 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 25 |

 

***نسيم معرفت***

 


*حسين (عليه السلام) يعني همه فضيلت هاو خوبي ها+نسيم معرفت

 


**  اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبدِاللهِ الْحُسَيْنِ  (عَلَيهِِ السَّلامُ )

 


حسين 
(عَلَيهِِ السَّلامُ )  يعني اسلام

حسين 
(عَلَيهِِ السَّلامُ )  يعني  دين

حسين 
(عليه السلام)  يعني قرآن

حسين 
(عليه السلام)  يعني حيات و زندگي

حسين  
(عليه السلام)  يعني عزت و شرف و حُرِّيّت و آزادگي

حسين 
(عليه السلام)  يعني نپذيرفتن ننگ و عار و ذلت

 


حسين
(عليه السلام)  يعني تسليم نشدن در برابر ستمگران و مستکبران

 

حسين (عليه السلام)  يعني مبارزه و مقابله با طاغوت و جور و ظلم و ستم

 


حسين 
(عليه السلام)  يعني  ايستادگي و مقاومت و صبر و شکيبايي

 

حسين(عليه السلام)   يعني مقابله و ريشه کني  مَظاهر فساد و تباهي

 

حسين (عليه السلام)  يعني  مبارزه  با انحرافات و خرافات

 

حسين (عليه السلام) يعني امر به معروف و نهي از منکَر

 


حسين (عليه السلام)  يعني منطق و عقل و حکمت

 

حسين (عليه السلام)  يعني برنامه و هدف داشتن

 

حسين (عليه السلام)  يعني حفظ ناموس و عفت و حيا و پاکي

حسين
(عليه السلام)    يعني احياء شعائر ديني  و قرآني

حسين 
(عليه السلام)  يعني زنده نگهداشتن تعاليم و فرامين قرآن کريم

 

حسين(عليه السلام)  يعني اِحياء سنت جدّش محمد رسولُ الله (ص)   

حسين
(عليه السلام)   يعني  در صحنه بودن

حسين 
(عليه السلام)  يعني بصيرت و بيداري

حسين 
(عليه السلام)  اصلاح جامعه و مردم و ساختن جامعه قرآني و ديني

حسين 
(عليه السلام)  يعني  خدمت به اسلام و قرآن

حسين 
(عليه السلام)    يعني  بندگي و  راز و نياز

 


حسين
 (عليه السلام)   يعني اخلاص

حسين 
(عليه السلام)  يعني   وفا و وفاداري

 

حسين(عليه السلام)  يعني عشق به خدا .  عشق به حقيقت . عشق به همه خوبي ها ....

حسين
(عليه السلام)  يعني صفا و پاکي ويکرنگي و صداقت

حسين
(عليه السلام)  يعني اتحاد و وحدت و با هم بودن

حسين
(عليه السلام)  يعني ايثار

حسين
(عليه السلام)  يعني عفو و گذشت

حسين 
(عليه السلام)  يعني  شجاعت وشهامت

حسين
(عليه السلام)    يعني  عشق به شهادت

حسين 
(عليه السلام)  يعني همه فضيلت ها و کمالات و همه خوبي ها

 

حسين   (عليه السلام)  يعني  وارث همه فضائل انبياء و اوصياء

 

حسين  (عليه السلام)  يعني وارث  محمد (ص)    و  علي (ع)و فاطمه (س) 
 
حسين 
(عليه السلام)  يعني زمينه سازي براي يک حکومت شايسته مهدوي  عج  بر مدار آيين محمدي  (ص) 
 
حسين  
(عليه السلام) يعني  اسلام ناب محمدي (صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَآلهِ وَسَلَّمَ)  

 


يکشنبه
30 آبان 1395

سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

 


 


 

**حضرت آيت الله سيد اصغر سعادت ميرقديم لاهيجي

 

 




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : حسين (عليه السلام) يعني همه فضيلت هاو خوبي ها+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , اربعین حسینی ع , حسین ع , ایران , کربلا , قم , گیلان ,


نوشته شده در یکشنبه 30 آبان 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 38 |

خصوصيات رفتاري در منزل


جناب مهندس طباطبايي مي گويد:


« علامه طباطبايي در خانه خيلي مهربان و بي اذيت و بدون دستور بودند و هر وقت به هر چيزي مثل چاي که احتياج داشتند، خودشان مي رفتند و مي آوردند. چه بسا هنگامي که عيال و يا يکي از اولادشان وارد اتاق مي شدند، ايشان در جلوي پاي آنها بلند مي شد و اين قدر خليق و مؤدب بود.
هيچ ممکن نبود کسي با ايشان مدتها معاشرت بکند و بدون اطلاع از خارج بداند که ايشان چه کسي هست.
اينقدر صادق و بي آلايش بود و کلاً ايشان از اخلاق اجدادشان برخوردار بود. مرحوم علامه اظهار مي داشتند که عمده موفقيتهايش را مديون همسرشان بوده است.
در مسافرتها، بسيار باحوصله بودند و در طول سال خيلي وقتها شب تا طلوع صبح را بيدار بودند و به کارهاي علمي شان رسيدگي مي کردند؛ چون سکوت شب فرصتي براي ايشان بود تا بتواند خوب کار کند.
در هر24 ساعت، 12 يا 13 ساعت را يکسره کار مي کردند و در طول سال فقط عاشورا را تعطيل مي کردند.
من از طفوليت تا آخر عمرشان که خدمتشان بودم؛ هيچ وقت ياد ندارم که در ماه رمضان ايشان يک شب بخوابند. زندگي داخلي شان واقعاً سرتاسر آموزنده بود، ايشان تيراندازي و اسب سواري را خيلي خوب مي دانستند و شناگر بسيار لايقي بودند؛ اهل پياده روي بوده و کوهنورد ماهري بودند؛ در باغباني، زراعت و خصوصاً معماري مهارت فوق العاده اي داشتند و در زمينه کارهاي طراحي ساختمان مي توان از مدرسه « حجتيه فعلي» در قم نام برد.
در کارهاي علمي خود بيشتر فکر مي کردند و مطالعه زيادي روي کتب مختلف نداشتند به جز در مورد مراجعه به تاريخ و اسم و اختصاصات موجود و بدين جهت در کتابخانه شان خيلي کتاب انباشته نيست.
يادم هست که در سن 12 سالگي همه روزه مرا به بيابان برده و به من تعليم تيراندازي مي دادند و به من توصيه مي کردند که شکار کردن را ياد بگير؛ ولي به کار نبر که شکار و کشتن يک جانور گناه است.
گفتم پس شکار براي چه خوب است. گفتند در صورتي مي تواند مجاز باشد که انسان با يک ضرورت واقعي که جنبه حياتي دارد مواجه بشود و الا ممنوع است.
سپس ادامه دادند:
« من هرگز از تو راضي نخواهم بود اگر يک جانور را بکشي. »
ايشان خيلي خير خواه، بشردوست، مقيد و بي اذيت بودند و من هميشه در زندگي مديون تربيت هاي ايشان هستم.
با وجود داشتن خادم همواره باغچه هاي خانه را خودش بيل مي زد و گلکاري مي کرد و در تابستان ها و مخصوصاً پيش از آمدن به قم، در تبريز و در ملک موروثي خويش، به مدت ده سال زراعت مي کرد. »
در مورد رفتار علامه طباطبايي با همسر و فرزندان، فرزند ايشان « نجمه السادات طباطبايي » همسر شهيد قدوسي مي گويد:
« همه خصوصيات اخلاقي پدرم، خود به خود در محيط خانوادگي ما نيز تأثير داشت. ايشان اگر چه وقت زيادي نداشتند، ولي با اين حال برنامه ها يشان را طوري تنظيم مي کردند که روزي يک ساعت، بعد از ظهرها، در کنار اعضاي خانواده باشند.
در اين مواقع به قدري مهربان و صميمي بودند که آدم باورش نمي شد ايشان فردي با آن همه کار و مشغله هستند.
رفتارشان با مادرم بسيار احترام آميز و دوستانه بود. هميشه طوري رفتار مي کردند که گويي مشتاق ديدار مادرم هستند.
ما هرگز بگو و مگو و اختلافي بين آن دو نديديم. به قدري نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که ما گمان مي کرديم اينها هرگز با هم اختلافي ندارند ( در صورتي که زندگي مشترک، به هر حال، بدون اختلاف نظر نيست ) آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند.
پدرم هميشه از گذشت و تحمل مادرم تمجيد مي کرد و مي گفت که اين زن يازده سال و نيم در « نجف» تحمل هر سختي را کرده است، 8 بچه اش را پس از تولد از دست داده و دم نزده و در همه اين مدت من مشغول درس خواندن بودم و خوبيها را به مادرم نسبت مي دادند.
خودشان مي گفتند که از اول ازدواج هميشه با هم يک رنگ و يک دل بوده ايم.
با بچه ها بسيار صميمي بودند، نه تنها با بچه هاي خودشان، بلکه با بچه هاي من. گاهي ساعات بسيار از وقت گرانبهاي خود را صرف شنيدن حرفهاي ما يا آموختن نقاشي به ما و سرمشق دادن براي تکاليفمان مي کردند.
در خانه اصلاً مايل نبودند کارهاي شخصيشان را کس ديگري انجام دهد و بر سر آوردن رختخواب هميشه مسابقه بود، پدرم سعي مي کردند زودتر از همه اين کار را انجام دهند و مادرم هم سعي مي کرد پيشدستي کند.
حتي اين اواخر که بيمار بودند و من به خانه شان مي رفتم با آن حالت بيمار براي ريختن چاي از جاي خود برمي خواستند و اگر من مي گفتم:
« چرا به من نگفتيد که برايتان چاي بياورم؟» مي گفتند:
« نه، تو مهماني، سيد هم هستي و من نبايد به تو دستور بدهم. »
وقتي مادرم مريض مي شد، اصلاً اجازه نمي داد از بستر بلند شود و کاري انجام دهد. مادر من حدود 17 سال پيش فوت کرده است، پيش از فوت حدود 27 روز در بستر بيماري بود و در اين مدت پدرم از کنار بستر ايشان لحظه اي بلند نشدند.
تمام کارهايشان را تعطيل کردند و به مراقبت از مادرم پرداختند.
بسيار وفادار و عاطفي بودند، تا سه چهار سال پس از فوت مادرم، پدرم علامه طباطبايي هر روز سر قبر او مي رفتند و بعد از آن هم که فرصت کمتري داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته، يعني دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بر سر مزار مادرم مي رفتند و ممکن نبود اين برنامه را ترک کنند.
مي گفتند: « بنده خدا بايستي حق شناس باشد. اگر آدم حق مردم را نتواند ادا کند حق خدا را هم نمي تواند ادا کند. »
يکي از علل اصلي موفقيت علامه طباطبايي علاوه برداشتن ارتباط معنوي با ائمه اطهار عليهم السلام و داشتن اساتيدي مبرز و شاگرداني ممتاز و همتي بلند و توفيق الهي، داشتن همسري دلسوز بود.
آيت الله ابراهيم اميني يکي از شاگردان علامه طباطبايي نقل مي کند که:
« استاد علامه طباطبايي در فوت همسرش مي گريست، به ايشان عرض کردم ما بايد درس صبر را از شما بياموزيم چرا بي تابي مي کنيد؟
علامه فرمود:
« او بسيار مهربان و فداکار بود و اگر نبود همراهي هاي ايشان، من موفق به نوشتن و تدريس نمي شدم.
او [همسرم] در هنگامي که من فکر مي کردم و يا مي نوشتم، با من حرف نمي زد تا رشته افکارم از هم گسسته نشود و براي اينکه خسته نشوم، رأس هر ساعت در اطاق مرا باز مي کرد و چاي مي گذاشت و سراغ کار خود مي رفت.»
در مورد فداکاري همسر علامه طباطبايي نقل مي کنند که علامه مي گفت که خانم به حدي به من کمک مي کند که گاه من اطلاع از قباي خود ندارم به اين معني که مي رود پارچه اي انتخاب مي کند و مي خرد و مي دوزد و براي پوشيدن در اختيار من مي گذارد.
استاد حائري شيرازي از قول همسر علامه نقل کرد که روزي مي گفت:
هنوز هم بين من و ايشان تعارفات مرسوم وجود دارد و علامه تاکنون با تعبير سبکي نام مرا نبرده و هرگز اسم مرا به تنهايي نمي برد.
بي جهت نيست که علامه طباطبايي در مرگ چنين همسر فداکار و مؤدبي اشک مي ريزد و ناله سر مي دهد و بعد از مرگ همسرش مي گويد:
« خانواده ام وقتي از دنيا رفت زندگي من زير و رو شد. »
ساده زيستي و زهد
علامه در بدو ورود به قم منزلي دو اتاقي در مقابل ماهي هشتاد تومان اجاره کرده بود و در اين خانه محقر که امکان پذيرايي از ميهمانان را نداشت، زندگي مي کرد. لباس او هم ساده بود، عمامه اي بسيار کوچک از پارچه معمولي بر سر مي گذاشت و لباسي کمتر از معمولي داشت، از سهم امام استفاده نمي کرد و ممر معاش وي و برادرش ابتدا از ثمرات قطعه زميني زراعي در قريه شادآباد تبريز که از نياکان آنان به ارث رسيده بود تأمين مي شد و بعدها هم از راه حق التأليف کتابهايشان زندگي خود را اداره مي کردند و سالها مبالغ هنگفتي مقروض بودند که حتي نزديکانشان از موضوع خبر نداشتند.
يکي از شاگردان ايشان نقل مي کرد:
علامه طباطبايي زندگي ساده اي داشت. مثلاً هرگاه مي خواست به تهران سفر کند با اتوبوس مي رفت، و در اين موارد غالباً تابع محيط و اجتماع بود، يک بار بيش از يک ساعت در اتوبوس نشست تا اتوبوس پر شود، و حتي يک بار هم در اثر تصادف اتوبوس زخمي شد.
مناعت طبع
با توجه به اينکه سالها منزل نداشت و مستأجر بود، اين خانه مسکوني را نيز 23 سال قبل با قيمت همان ملک موروثي تهيه کرده است. يکي از فرزندانش مي گفت از خدا مي خواستيم، چيزي را از ما قبول کند.
فرزندشان مي گويد:
« گاهي بسته اسکناس را خدمت او مي گذاشتيم با اصرار حتي پنج ريالي هم بر نمي داشت، مناعت طبع عجيبي داشت. در آخر عمر با کسالت از سفر مشهد برگشت.
طبق نظر پزشک در تابستان باغي در « احمد آباد دماوند» اجاره کردم و پولش را پرداخت نمودم که آقا در مقابل عمل انجام شده قرار گيرد. آقا پس از سه روز اقامت مرا خواست که اجاره اش چند است؟
گفتم مهم نيست، اصرار کرد که مي خواهم بدانم که مي توانم پرداخت کنم يا نه؟ گفتم پرداخت کرده ام، فرمود: « يا بگير پول را يا از اينجا مي روم. »
و آخر هم مجبور شدم که بگيرم!! »
يکي از دوستان مي گفت:
« در همان اواخر عمر شريفشان، روزي از مسافرت آمده بودند و در انتظار تاکسي بودند که ايشان را با وسايلشان به خانه برساند؛ اما هيچ تاکسي داري حاضر نمي شد ايشان را به مقصد ببرد و ايشان مدتي کنار خيابان معطل بودند که من ايشان را ديدم و با پول خود، تاکسي اي برايشان کرايه کردم. »
اين در حالي بود که داماد ايشان، شهيد آيت الله قدوسي، عالي ترين مقام قضايي کشور را داشت! شهيد قدوسي گفته بود:
« بنده تا همين اواخر (مدتي پس از درگذشت علامه) نمي دانستم که ايشان مبالغ سنگيني بدهکارند!»
آيت الله مصباح يزدي در مورد روحيه مناعت طبع علامه طباطبايي مي فرمايد:
« اوائل آشنايي با استاد علامه طباطبايي از رفتارشان خيلي تعجب مي کردم گاهي مجبور مي شدم به خاطر جواب گرفتن براي سؤالي که برايم پيش مي آمد خدمت استاد در منزلشان شرفياب شوم.
ايشان در حالي که به جلوي در منزل آمده، دو دست خود را بر دو طرف در گذاشته؛ سرشان را بيرون مي آوردند و به سوال من گوش مي دادند و پاسخ مي گفتند. گاه اين سوال برايم مطرح مي شد که چرا استاد از من نمي خواهند که به داخل منزل بروم.
بعدها که آشنايي من با ايشان بيشتر شد و گاهي اتفاق مي افتاد که مي توانستم به داخل منزلشان بروم متوجه شدم، خود ايشان مي فرمود:
« اگر من کار کنم و روزي 3 تومان مزد بگيرم براي من گواراتر است از اينکه به خانه کسي بروم و اظهار حاجتي کنم و وابستگي به بيتي يا شخصيتي پيدا کنم. »
عفت وادب
وي آنقدر عفيف و مؤدب بود که حاضر نمي شد حتي پاهايش را کسي ببيند. با اينکه وضع ناگواري داشت حاضر نمي شد در اواخر عمر هم کسي براي او لگن بياورد.
سعي مي کرد در توالت قضاي حاجت کند و حتي يک بار مجبور شدند در حالي که سرم وصل در دستشان بودند ايشان را به همان وضع به توالت ببرند.!

 
اراده قوي


مرحوم ، علامه طباطبايي اراده بسيار قوي اي داشتند. وقتي که ايشان را براي معالجه به لندن برده بودند پزشکان گفته بودند:
درمقابل چشم شما پرده اي هست که بايد برداشته شود تا چشم، بينايي خود را از دست ندهد. ايشان هم اعلام رضايت کرده بودند.
بعد که پزشکان گفته بودند، براي عمل جراحي بايد شما را بيهوش کنيم، مخالفت کرده بودند و فرموده بودند:
« بدون بيهوش کردن عمل کنيد. »
و پزشکان نيز گفته بودند، چون چشم بايد به مدت پانزده دقيقه باز باشد و پلک نزند ناچاريم که شما را بيهوش کنيم. علامه طباطبايي فرموده بودند:
« من چشم خود را باز نگه مي دارم. »
و به مدت هفده دقيقه چشم خود را باز نگه داشته بودند و حتي يک بار هم پلک نزده بودند. اين حکايت از ارده قوي و نيرومند ايشان مي کند.


شهيد آيت الله قدوسي داماد ايشان نقل کرده اند:


« علامه طباطبايي پشتکار عجيبي داشتند و چندين سال براي تفسير الميزان زحمت کشيدند. اصلاً احساس خستگي نمي کرد، شب و روز نمي شناخت. ما اصلاً ايشان را نمي ديديم، صبح زود مشغول کار مي شد تا ساعت 12? بعد از نماز و صرف غذا استراحتي، نيم ساعتي تا نماز مغرب مشغول کار بودند. »
آرامش روحي
علامه طباطبائي گاهي اوقات که صحبت مي کردند از ساليان سختي که در حمله متفقين در تبريز بودند و هيچ آرامشي نداشتند، ياد مي آوردند و مي گفتند:
« سالياني بر من گذشت که هيچ آرامشي نداشتم! »
اما ما مي دانيم که ايشان بسياري از رساله هاي عميق فلسفي را در همان زمان ناآرامي آذربايجان نوشته اند و اگر چه ايشان از آرامش ظاهري محروم بود، با اين وجود خوفي به دل راه نمي داد.
ظرفيت فکري فوق العاده
مرحوم علامه اهل مطالعه و تحقيق و تفکر بود. تمام عمر پر برکتش را در مطالعه و تفکر و تأليف و تصنيف و تدريس صرف کرد و آثار گرانبهايي از خويش به يادگار گذاشت.
در مطالعه و تفکر قدرت فوق العاده اي داشت. مي توانست مدتي تمام حواسش را در يک مطلب متمرکز سازد و بدون اينکه از آن خارج شود فقط درباره آن بينديشد. اکثر اوقاتش را در تاليف تفسير الميزان صرف کرد. الطاف الهي شامل حالش شده بود که جز اشتغالات علمي اشتغالاتي نداشت.
آنقدر فکر و مطالعه کرد که پزشکان معالج درباره کسالتش گفتند :
سلولهاي مغزي او به مقدار توانايي خودشان کار کرده اند و ديگر تاب تحمل درک مطالب تازه را ندارند يا به تعبير پزشکي « اشباع » شده اند.
اخلاص
حضرت علي عليه السلام در اين باره مي فرمايند:
« ثمره العلم اخلاص العمل: يعني ثمره دانش، اخلاص عمل است. »
و علامه طباطبايي از علماي با اخلاص زمان ما بودند، ايشان اجازه نمي داد کسي در حضورش از او تعريف کند و لو مبالغه هم ننمايد.
يکي از علماي حوزه علميه قم مي گفت: از تفسير الميزان در حضورش تعريف کردم، علامه طباطبايي فرمود:
« تعريف نکن که خوشم مي آيد و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بين برود. »
يکي از شاگردانش در اين باره مي نويسد:
از نظر معنوي و اخلاقي آنچه در مورد علامه طباطبايي جلب توجه مي کند، وارستگي استاد از هر نوع تظاهر به علم و دانش بود و پيوسته محرک او در هر عمل، اخلاص و جلب رضايت خداي سبحان بود، ما که با ايشان انس بيشتري داشتيم يک بار هم به خاطر نداريم که مطلبي را به عنوان تظاهر به علم، يادآور شود، يا سخني را سؤال نکرده از پيش خود مطرح کند، اگر فردي با او يک سال به مسافرت مي رفت و از مراتب علمي او آگاهي قبلي نداشت، هرگز فکر نمي کرد که اين مرد پايه گذار روش جديد در تفسير و طراح قواعد و مسائل نو در فلسفه و استادي مسلم در سير و سلوک است .
به حق، او پيوسته بر مضمون حديثي رفتار مي کرد که جد بزرگوارش پيامبر عاليقدر اسلام فرموده است:
« کار خود را پيراسته از هر نوع ريا و تظاهر و براي خدا انجام بده، زيرا خريدار عمل، خداست و او از ماهيت عمل آگاهي کامل دارد. »
خانم نجمه السادات طباطبايي مي گويد:
« وقتي به حرم حضرت معصومه (س) مي رفتند، عادي ترين جاها را انتخاب مي کردند و دوست نداشتند جاي خاصي داشته باشند، علاقه زيادي داشتند در ميان مردم باشند و مقيد به حفظ ظواهر دنيوي نبودند و مي گفتند:
« شخصيت را خدا مي دهد و با امور دنيوي هرگز انسان به کسب شخصيت نايل نمي گردد. »
روح بسيار حساس و متعالي داشت؛ وقتي از خدا صحبت مي شد يا در برابر شگفتي هاي جهان آفرينش قرار مي گرفتند، آن قدر حالات عجيب از خود نشان مي دادند که انسان متحير مي شد که واقعاً در اين مواقع در کدام عالم سير مي کنند. گاهي در خانه مطرح مي کردند که:
« ممکن است انساني در مواقعي از خدا غافل شود و پروردگار يک تب سخت و خطرناک چهل روزه به او بدهد، براي اين که يک بار از ته دل بگويد يا الله و به ياد خدا بيفتد! »
جامعيت و اعتدال
آنان که داراي ظرفيت روحي نباشند، در وادي عرفان به افراط و تفريط گراييده و قادر به جمع بين عالم وحدت و کثرت نمي باشند.
علامه مي فرمودند:
« بديهي است که طي اين منزل منافاتي با بودن سالک در دنيا و اشتغال به مشاغل اوليه خود ندارد و واردات قلبيه او ربطي به اوضاع خارجيه از نکاح و کسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد، سالک در عين آن که در بين مردم بوده و امور دنيا را به جاي مي آورد، روحش در ملکوت سير نموده، با ملکوتيان سرو کار دارد. »
ايشان در ترسيم مقام متعالي معصومان عليهم السلام، مي گويد:
« پيشوايان ديني، سلام الله عليهم اجمعين، چون از مراتب سلوک الي الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء، که همان بقاء به معبود است، رسيده اند، لذا حال آنها جامع بين دو عالم وحدت و کثرت است… و از کوچکترين حکمي از احکام يا ادبي از آداب يا حالي از حالات متناسبه با اين عوالم، دريغ و مضايقه و دوري نخواهند نمود، و در عين حال نيز توجه به عوالم عاليه را حفظ فرموده…»
سپس مرحوم علامه طباطبايي، موضوع تعادل را مطرح مي کند و دو چهره از انسانها را ترسيم مي کند:
1) گروهي که پاي بند عادات و رسوم و تعارفات اجتماعي شده و براي حفظ شخصيت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهاي مضر و بي فايده دريغ نمي کنند و در برابر اجتماع تابع محض مي باشند.
2) گروهي که از اجتماع کنار مي روند و هر گونه عادات و ادب اجتماعي را ترک کرده و در کنج خلوت آرميده و به عزلت و گوشه گيري مشهور شده اند.
علامه طباطبايي هيچ يک از اين دو را نمي پذيرد و معتقد است:
« سالک براي آن که بتواند به مقصد نائل گردد، بايد مشي معتدلي بين رويه اين دو گروه اختيار نمايد و از افراط و تفريط بپرهيزد و در صراط مستقيم حرکت کند. »
و او خود به راستي، در نهايت اعتدال بود. با اين که لحظه هاي سکوت را از ذکر خدا معطّر مي کرد، به هنگام ارشاد و هدايت و ترويج دين، از هيچ تلاش و کوششي فرو گذار نمي نمود. و در برخوردهاي اجتماعي، چنان متخلّق به اخلاق اسلامي و آداب اجتماعي بود و چنان با تواضع و فروتني از سخن و نظر ديگران استقبال مي نمود که اخلاق نيکش از شدت لطافت، نسيم را شرمنده مي کرد.
او، ذکر خدا و توجه مداوم به مبدأ کمالات و فناي في الله و حضور در ميدان عملي فرهنگ و جامعه و خدمت به اسلام و مسلمانان را به شکل اعجاب انگيز جمع کرده بود. اين جامعيت، از ويژگي هاي بسيار ارزنده اوست.
همين عارف و فيلسوف و مفسر بزرگ، که مقام معنويش در ملکوت و مقام علميش در اوج اساتيد حوزه علميه است، هنگامي که نياز مي بيند، با تن رنجيده و فرسوده خويش، بدون داشتن کمترين امکانات، ساعتها راه را با مشکلات مي پيمايد تا براي مستشرقي که مي خواهد شيعه را به عالم غرب بشناساند (هانري کُربَن)، چهره درستي از شيعه و معارف بلند اسلامي معرفي کند، تا مبادا، دوباره باز هم از اسلام و شيعه، چهره اي واژگونه و پوستيني وارونه به دنيا ارائه شود.
سلوک عرفاني علامه، يک سلوک خودخواهانه، فردي و بي محتوا نبود، بلکه عرفان عملي او بر عرفان نظري و براساس تفکر و شناخت و تعبد به مکتب و عشق به خدا و محبّت به انسان تکيه داشت.
ورزش و پياده روي
يکي از نزديکان ايشان مي گويد:
« استاد پياده روي را دوست داشت، غالباً پياده به جلسات سيار مي رفت و در بين راه نيز به سوال هاي علمي پاسخ مي داد. »
دکتر احمدي، در مورد عادت علامه به پياده روي اظهار مي کند:
« گاهي شب ها اين بزرگوار، چند کيلومتر راه را با همان بدن مرتعش و ناتوان و ضعيف مي پيمودند، براي اين که در جلسات خصوصي دوستان حضور پيدا کند و مطالب علمي را القا نمايند و ساعت هاي متوالي و طولاني جلسه طول مي کشيد و پياده هم اين راه را طي مي کرد… »
اهميّت به تربيت فرزندان
خانم نجمه السادات طباطبايي، در خاطره اي شيرين مي آورد:
« علامه طباطبايي براي بچه ها خصوصاً دخترها ارزش بسيار قايل بود و دخترها را نعمت هاي خدا و تحفه هاي ارزنده مي دانست، مدام بچه ها را به آرامش و راستي دعوت مي کرد، ميل داشت آواي صوت قرآن در گوش کودکان طنين انداز شود .
براي همين منظور قرآن را با صداي بلند تلاوت مي کرد؛ در فرصت هاي مناسب از روايات، مطالبي آموزنده نقل مي کرد و بر اين باور بود که اين برنامه براي بچه ها مفيد است؛ با کودکان بسيار مهربان و خوش رفتار بود و گاه مي شد که وقت زيادي را صرف بازي و سرگرم کردن آنان مي کرد، در عين حال حد کار را فراموش نمي کرد، که بچه ها لوس بار آيند؛ از سر و صداي فراوان فرزندان و نوه ها و نيز پر حرفي ها و سوالات مکرر آنان به هيچ عنوان ناراحت و خسته نمي شد.
در خانه هم توصيه مي کرد، مبادا در مقابل کودکان عکس العمل بدي نشان دهيد و به آنان چيزي بگوييد، بچه بايد آزاد باشد! در عين حال به ادب و تربيت نوباوگان توجه داشت و رفتار پدر و مادر را در تربيت آنان مؤثر مي دانست و عقيده داشت که حرف پدر و مادر نبايد در اين حالت دوگانگي شخصيت بچه ها را ناجور بار مي آورد.
در رفتارشان با دخترها احترام و محبت افزون تري مشاهده مي شد و مي گفت به اين ها بايد محبت بيشتري شود، تا در زندگي آينده با نشاط باشند و بتوانند همسري خوب و مادري شايسته باشند، حتي نام دختران را با پسوند سادات صدا مي کرد و اظهار مي داشت:
« حرمت دختر، مخصوصاً سيد، بايد حفظ شود! »
همسرش عقيده داشت که دختر بايد در خانه کار کند، ولي علامه مي گفت:
« به آن ها فشار نياور، آن ها اکنون بايد آرامش داشته باشند و هنوز موقع کار کردنشان فرا نرسيده است. »
دخترشان نقل کرده است:
در مواقعي، غذايي طبخ مي کرديم که اشکال داشت، پدرم اصلاً به روي خودش نمي آورد و خيلي هم تعريف مي کرد. مادرم مي گفت، به اين ترتيب اين دخترها در کدام خانه مي توانند زندگي کنند؟ و پدرم مي گفتند:
« اين ها امانت خدا هستند، هر چه آدم به اين ها احترام بگذارد، خدا و پيغمبر خوشحال مي شوند. »
تربيت ما منحصراً در هنگام کودکي صورت نگرفت، من پس از ازدواج هم هميشه از رهنمودهاي پدرم بهره مند مي شدم، مثلاً اوايل ازدواج هر وقت به خانه پدرم مي رفتم، عوض اين که بپرسند وضعيت چه طور است؟ فقط سفارش مي کردند:
« مبادا، کاري کني که موجبات ناراحتي مادر شوهرت را فراهم کني که خدا از تو نمي گذرد! »
علاقه ي ايشان به فرزندانشان زياد بود. در سال هاي اخير که ما در تهران اقامت داشتيم، من هفته اي دو سه بار به ايشان سر مي زدم، ولي مشخص نبود که چه وقت هايي مي روم، منتها هر وقت مي رفتم، خانمشان (همسر دوم علامه) مي گفتند: که پدرت سه چهار ساعت است که اين جا قدم مي زند و منتظر توست.
وقتي مي پرسيدم: از کجا مي دانستيد که من مي آيم؟ پدرم جواب مشخصي نمي دادند و بالاخره هم نفهميديم چه طور مي دانستند که من چه وقت به آن جا مي روم؟
فرزند محترمه علامه در ادامه اضافه مي کند:
پدرم مي گفت:
« اگر زن اهميت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمي داد! واقعاً اگر زن خوب باشد، مي تواند عالم را گلستان کند؛ و اگر بد باشد، عالم را جهنم مي کند. »

 

 ......                     .....................             ادامه دارد ....................          ادامه دارد ...............

 


**ويژگي هاي شخصيتي علامه طباطبايي (ره)+سايت حکيم زين العابدين عسکري

گيلاني لشت نشايي


**ويژگي هاي شخصيتي علامه طباطبايي (ره)+سايت حکيم زين العابدين عسکري

گيلاني لشت نشايي

 

 


 

http://hakim-askari.rozblog.com/post/234




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی (ره)+سایت حکیم زین العابدین عسکری گیلانی لشت نشایی , سالگرد علامه طباطبایی , هفته کتاب و کتابخوانی , 24آبان هفته کتاب +علامه محمد حسین طباطبایی , قم , دارالقرآن قم ,


نوشته شده در سه شنبه 25 آبان 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 60 |

** نسيم  ادب+ سعادت ميرقديم

نتيجه تصويري براي طلاب در حال مباحثه

***نسيم معرفت***

 

 

             

به نام خدا

 

           «شعرِ اي طلبه »


تاتواني درس بخوان اي طلبه

عُمر خود را دُر بدان اي طلبه

عمر تو همچو گل است اندربهار

هرگلي دارد خزان اي طلبه

درس خواني در جواني ماندني است

پس کتابت خوب بخوان اي طلبه

درس صرف و نحو و فقه وفلسفه

در خيالت کم مدان اي طلبه

اين همه روزي بکار آيد تُرا

زيورت هست هر زمان اي طلبه

کن توکل بر   خداوند    کريم

او   بُوَد روزي رسان   اي طلبه


سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي

 

 

** حضرت آيت الله سيداصغرسعادت ميرقديم لاهيجي




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : تاتواني درس بخوان اي طلبه+ سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی گیلانی , قم , شعرِ ای طلبه , آیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی , گیلان , لاهیجان , فیضیه , درس , طلاب , شعر ,


نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 41 |

 

***نسیم معرفت**

به نام خدا


**شخصیت حضرت ولی عصر امام زمان(عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ)


 

حضرت مهدی (عج) امام دوازهمین و آخرین امام شیعیان، یگانه فرزند امام عسکری علیه السلام (یازدهمین امام شیعیان) است که علی رغم مراقبت های ویژه مأموران حکومت عباسی در سحرگاه نیمه شعبان ۲۵۵ ق در سامرّا در خانه امام عسکری علیه السلام چشم به جهان گشود.

 

تولد مخفیانه آن حضرت بی شباهت به تولد حضرت موسی علیه السلام و حضرت ابراهیم خلیل علیه السلام نیست. همان گونه که این دو پیامبر بزرگ الهی تحت شدیدترین تدابیر امنیتی فرعونیان و نمرودیان به اراده خداوند و به سلامت در کنار کاخ فرعون و نمرود متولّد شدند، حضرت مهدی(عج) نیز در حالی که جاسوسان و مأموران خلیفه عباسی تمام وقایع خانه امام یازدهم علیه السلام را زیر نظر داشتند، در کمال امنیت و بدون آن که دشمنان بویی ببرند، قدم به جهان هستی گذاشتند و پس از پنج سال زندگی تحت سرپرستی پدر، و مادر بزرگوارشان نرجس خاتون، در سال ۲۶۰ ق به دنبال شهادت حضرت عسکری علیه السلام ـ همچون حضرت عیسی علیه السلام و حضرت یحیی علیه السلام که در سنین کودکی عهده دار نبوّت شده بودند ـ در پنج سالگی منصب امامت شیعیان را عهده دار شدند. آن بزرگوار پس از سپری شدن دوران غیبت با تشکیل حکومت عدل جهانی احکام الهی را در سرتاسر زمین حاکمیت خواهد بخشید.[۱]

 

ولادت امام زمان (عج)

 

ادله تاریخی و روائی ولادت و حیات حضرت مهدی (ع) زیاد است از جمله:

 

۱٫بسیاری از دانشمندان نامدار اهل سنت پذیرفته و در کتاب هایشان متذکر شده اند که : مهدی موعود فرزند امام حسن عسکری (ع) است و در سامراء در سال ۲۵۵ هجری متولد شده است و در پس پرده زندگی می کند و روزی به امر خداوند ظهور خواهد کرد

 

۲٫امام عسکری (ع) قبل از ولادت فرزندش امام مهدی (عج)از ولادت حضرت خبر داده بود، از جمله به عمه اش «حکیمه خاتون»فرمود: در شب پانزدهم شعبان فرزندم مهدی از نرگس خاتون متولد می شود. [۲]

 

محمد بن علی بن حمزه می گوید از امام عسکری (ع) شنیدم: ولادت حجت خدا بر بندگان و امام و جانشین من در پانزدهم شعبان سال ۲۵۵ در هنگامه طلوع فجر است. [۳]

 

امام عسکری (ع) افزون بر این که قبل از ولادت امام مهدی بشارت داد و بعد از تولد به خواص خبر داد که مهدی موعود ولادت یافته است، گام دیگری برداشت ،و آن این بود که برای افزایش ایمان و اطمینان شیعیان، فرزندش امام مهدی را به تعدادی نشان داد.

 

ابراهیم بن محمد می گوید: در خانه عسکری کودک زیبایی را دیدم، از حضرت پرسیدم: یابن رسول الله این کودک کیست؟ حضرت فرمود «این کودک من است. این جانشین من است ».[۴]

 

امام حسن عسکری (ع) با وجود اوضاع خطرناک، باز هم برای هدایت مردم، فرزندش را به گروه کثیری از معتمدین نشان داد و تولدش را به جماعتی از ثقات خبر داد، ولی در عین حال سفارش می کرد که موضوع را از دشمنان مکتوم دارند.

 

بعد از بشارت های امام عسکری (ع) و نشان دادن فرزند بزرگوارشان مهدی، به خواص و افراد مورد اطمینان فرمودند که اینک نوبت خواص است که اقدام نمایند و وجود امام مهدی را به اطلاع دیگر شیعیان برسانند تا آنان را از شک و حیرت نجات دهند.

 

افرادی همانند حکیمه خاتون، حسن بن حسین علوی، حسن بن منذر معاویه بن حکیم، علی بن بلال، احمدبن هلال، احمد بن اسحاق، علی بن ابراهیم مهزیار و دیگران کوشیدند و ولادت امام مهدی (عج)را به اطلاع شیعیان رساندند.

 

بعد از شهادت امام عسکری (ع) ، امام مهدی (عج) از طریق نشان دادن کرامت ها و شواهد صدق در برخی موارد مستقیماً توسط امام مهدی (عج) و در برخی موارد با واسطه سفیران به شیعیان بیان می شد.

 

اسحاق بن یعقوب می گوید: از عثمان بن سعید شنیدم که می گفت : مردِی از اهل عراق نزد من آمد و مالی را برای امام (ع) آورد، حضرت آن را پس داد و فرمود: حق پسر عمویت را که چهارصد درهم است، از آن بپرداز۱ آن مرد مبهوت و متعجب شد و حساب اموال خود را بررسی کرد و معلوم شد که پسر عمویش چهارصد درهم از او طلب دارد. آن را برگرداند، سپس مبلغ باقی مانده را تسلیم حضرت نمود و حضرت پذیرفت.[۵]

 

علاوه این که عدۀ زیادی از علما و معتمدین که تردیدی در سخنانشان نیست به گونه های مختلف به محضر آن حضرت شرفیاب شدند. نتیجه این که با توجه به اخبار فراوان پیرامون ولادت حضرت بقیه الله و با توجه قرائن دیگر  مانند ملاقات ها، هر شخص منصف و بی غرضی یقین و قطع به وجود مقدس امام عصر پیدا می کند.

 

برای اطلاع بیشتر به سؤال ۱۳۶۹ (سایت: ۱۳۹۷) نمایه دلایل عقلی و نقلی زنده بودن امام زمان(عج) مراجعه کنید.

 

مادر امام زمان

 

مادرگرامی حضرت مهدی، امام زمان (عج) ملیکه دختر یشوعا دختر قیصر روم است که نام دیگر ایشان نرگس خاتون است.این زن با فضیلت به طرز معجزه آسایی در یکی از جنگ های قیصر روم با مسلمانان به اسارت مسلمانان در آمد و توسط امام علی النقی (ع) خریداری شد و به همسری امام حسن عسکری (ع) در آمد و حضرت مهدی عج از ایشان متولد گردد.

 

در کتاب غیبت شیخ طوسى آمده است: روزى کافور غلام امام على النقى (ع) نزد من آمد و مرا احضار کرد، چون خدمت حضرت رسیدم فرمود: اى بشر! تو از اولاد انصار هستى دوستى شما نسبت به ما اهل بیت پیوسته میان شما برقرار است، به طورى که فرزندان شما آن را به ارث می برند و شما مورد وثوق ما می باشید. می خواهم تو را در مقام دوستى با ما فضیلتى دهم و این رازى که با تو در میان می گذارم بر سایر شیعیان پیشى می گیرى. سپس نامۀ پاکیزه‏اى به خط و زبان رومى مرقوم فرمود و سر آن را با خاتم مبارک مهر نمود و کیسه زردى که دویست و بیست اشرفى در آن بود بیرون آورد و فرمود: این را گرفته به بغداد می روى و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور می یابى. چون کشتى حامل اسیران نزدیک شد، و اسیران را دیدى، مى‏بینى بیشتر مشتریان، فرستادگان اشراف بنى عباس و قلیلى از جوانان عرب می باشند. در این موقع مواظب شخصى بنام “عمر بن زید” برده فروش باش که کنیزى را به اوصافى مخصوص که از جمله دو لباس حریر پوشیده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتریان حفظ می کند، به مشتریان عرضه می دارد.

 

در این وقت صداى ناله او را به زبان رومى از پس پرده رقیقى می شنوى که بر اسارت و هتک احترام خود می نالد، یکى از مشتریان به عمر بن زید خواهد گفت عفّت این کنیز رغبت مرا به وى جلب نموده، او را به سیصد دینار به من بفروش! کنیزک به زبان عربى می گوید: اگر تو حضرت سلیمان و داراى حشمت او باشى من به تو رغبت ندارم بیهوده مال خود را تلف مکن! فروشنده می گوید: پس چاره چیست؟ من ناگزیرم تو را بفروشم. کنیزک می گوید: چرا شتاب می کنى؟ بگذار خریدارى پیدا شود که قلب من به او و وفا و امانت وى آرام گیرد.

 

در این هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامۀ لطیفى هستم که یکى از اشراف به خط و زبان رومى نوشته و کرم و وفا و شرافت و امانت خود را در آن شرح داده است. نامه را به کنیزک نشان بده تا در بارۀ نویسندۀ آن بیاندیشد.

 

اگر به وى مایل گردید و تو نیز راضى شدى من به وکالت او، کنیزک را می خرم.

 

بشر بن سلیمان می گوید: آن چه امام على نقى (ع) فرموده بود امتثال نمودم.

 

چون نگاه کنیزک به نامه حضرت افتاد سخت گریست، سپس رو به عمر بن زید کرد و گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگند یاد نمود که اگر از فروش او به صاحب وى امتناع کند خود را هلاک خواهد کرد، من در تعیین قیمت او با فروشنده گفتگوى بسیار کردم تا به همان مبلغ که امام به من داده بود راضى شد.

 

من هم پول را به وى تسلیم نمودم و با کنیزک که خندان و شادان بود به محلى که در بغداد اجاره کرده بودم آمدیم. در آن حال با بی قرارى زیاد نامه امام را از جیب بیرون آورده می بوسید و روى دیدگان و مژگان خود می نهاد و بر بدن و صورت می کشید.

 

من گفتم: عجبا! نامه‏اى را می بوسى که نویسندۀ آن را نمی شناسى! گفت: من ملیکه دختر یشوعا پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است و نسبم به شمعون وصى حضرت عیسى (ع) می رسد، بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم. جد من قیصر می خواست مرا که سیزده سال بیشتر نداشتم براى پسر برادرش تزویج کند سیصد نفر از رهبانان و قسیسین نصارى از دودمان حواریین عیسى بن مریم (ع) و هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشکر و بزرگان مملکت را جمع نمود. آنگاه تختى آراسته به انواع جواهرات را روى چهل پایه نصب کرد. چون پسر برادرش را روى آن نشانید و صلیب ها را بیرون آورد و اسقف ها پیش روى او قرار گرفتند و سفرهاى انجیل ها را گشودند، ناگهان صلیب ها از بلندى به روى زمین فرو ریخت و پایه‏هاى تخت در هم شکست.

 

پسر عمویم با حالت بی هوشى از بالاى تخت بر روى زمین افتاده و رنگ صورت اسقف ها دگرگون گشت و سخت لرزیدند.

 

بزرگ اسقف ها چون این را دید رو به جدم کرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهدۀ این اوضاع منحوس که نشانۀ زوال دین مسیح و مذهب پادشاهى است، معاف بدار! جدم نیز اوضاع را به فال بد گرفت، با این حال به اسقف ها دستور داد تا پایه‏هاى تخت را استوار کنند و صلیب ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر بدبخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وى تزویج نمایم، باشد که با این وصلت میمون، نحوست آن برطرف گردد. چون دستور او را عملى کردند، آن چه بار نخست روى داده بود تجدید شد. مردم پراکنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم سرا رفت و پرده‏ها بیفتاد.

 

شب هنگام در خواب دیدم مثل این که حضرت عیسى و شمعون وصى او و گروهى از حواریین در قصر جدم قیصر اجتماع کرده‏اند و در جاى تخت منبرى که نور از آن مى‏درخشید قرار دارد.

 

چیزى نگذشت که «محمد» (ص) پیغمبر خاتم و داماد و جانشین او و جمعى از فرزندان وى وارد قصر شدند، حضرت عیسى (ع) به استقبال شتافت و با محمد (ص) معانقه کرد و محمد (ص) فرمودند: یا روح اللَّه! من به خواستگارى دختر وصى شما شمعون، براى فرزندم آمده‏ام، و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکرى (ع) نمود. حضرت عیسى نگاهى به شمعون کرده و گفت: شرافت به سوى تو روى آورده با این وصلت با میمنت موافقت کن. او هم گفت: موافقم. پس محمد (ص) بالاى منبر رفت و خطبه‏اى انشاء فرمود و مرا براى فرزندش تزویج کرد، و حضرت عیسى و فرزندان خود و حواریون را گواه گرفت. چون از خواب برخاستم از بیم جان خواب خود را براى پدر و جدم نقل نکردم، و همواره آن را پوشیده می داشتم. بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسکرى (ع) موج می زد که از خوردن و آشامیدن بازماندم و کم کم لاغر و رنجور گشتم و سخت بیمار شدم.

 

جدّم تمام پزشکان را احضار نمود و از مداواى من استفسار کرد، و چون مأیوس گردید گفت: نور دیده! هر خواهشى دارى بگو تا در انجام آن بکوشم؟ گفتم: پدر جان! اگر در به روى اسیران مسلمان بگشائى و آنها را از قید و بند و زندان‏ آزاد گردانى امید است که عیسى و مادرش مرا شفا دهند. پدرم تقاضاى مرا پذیرفت و من نیز به ظاهر اظهار بهبودى کردم و کمى غذا خوردم. پدرم از این واقعه خشنود گردید و سعى در رعایت حال اسیران مسلمان و احترام آنان نمود.

 

چهارده شب بعد از این ماجرا باز در خواب دیدم که حضرت فاطمه (س) با مریم و حوریان بهشتى به عیادت من آمده‏اند. حضرت مریم روى به من نمود و فرمود: این بانوى بانوان جهان و مادر شوهر تو است. من دامن مبارک او را گرفتم و گریه نمودم و از نیامدن امام حسن عسکرى (ع) به دیدنم، شکایت کردم. فرمود: او به عیادت تو نخواهد آمد؛ زیرا تو مشرک به خدا و پیرو مذهب نصارى هستى. این خواهر من مریم است که از دین تو به خداوند پناه می برد.

 

اگر می خواهى خدا و عیسى و مریم از تو خشنود باشند و میل دارى فرزندم به دیدنت بیاید، به یگانگى خداوند و این که محمد پدر من خاتم پیغمبران است گواهى‏ بده. چون این کلمات را ادا نمودم، فاطمه (س) مرا در آغوش گرفت و بدین گونه حالم بهبود یافت. سپس فرمود: اکنون منتظر فرزندم حسن عسکرى باش که او را نزد تو خواهم فرستاد. چون از خواب برخاستم، شوق زیادى براى ملاقات حضرت در خود حس کردم. شب بعد امام را در خواب دیدم و در حالى که از گذشته شکوه می نمودم گفتم: اى محبوب من! من که خود را در راه محبت تو تلف کردم! فرمود: نیامدن من علتى جز مذهب سابق تو نداشت و اکنون که اسلام آورده‏اى هر شب به دیدنت مى‏آیم تا موقعى که فراق ما مبدل به وصال گردد. از آن شب تا کنون شبى نیست که وجود نازنینش را به خواب نبینم.

 

بشر بن سلیمان می گوید: پرسیدم چگونه به میان اسیران افتادى؟ گفت در یکى از شب ها در عالم خواب امام حسن عسکرى (ع) فرمود: فلان روز جدت قیصر لشکرى به جنگ مسلمانان می فرستد تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتکاران‏ همراه عده‏اى از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو. سپس پیشقراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و کار من بدین گونه که دیدى انجام پذیرفت، ولى تا کنون به کسى نگفته‏ام نوه پادشاه روم هستم.

 

حتى پیر مردى که من در تقسیم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسید، ولى من اظهارى نکردم و گفتم: نرجس! گفت: نام کنیزان؟ بشر می گوید: گفتم: عجب است که تو رومى هستى و زبانت عربى است؟! گفت جدم در تربیت من جهدى بلیغ داشت. او زنى را که چندین زبان می دانست معین کرده بود که صبح و شام نزد من آمده زبان عربى به من بیاموزد و به همین جهت عربى را به خوبى آموختم.

 

بشر می گوید: چون او را به سامره خدمت امام على نقى (ع) آوردم حضرت از وى پرسید: عزت اسلام و ذلت نصارى و شرف خاندان پیغمبر را چگونه دیدى؟ گفت: در باره چیزى که شما از من داناتر می باشید چه عرض کنم؟  فرمود: می خواهم ده هزار دینار یا مژده مسرت انگیزى به تو بدهم، کدام یک را انتخاب می کنى؟ عرض کرد: مژده فرزندى به من دهید! فرمود: تو را مژده به فرزندى می دهم که شرق و غرب عالم را مالک شود، و جهان را از عدل و داد پر گرداند، از آن پس که پر از ظلم و جور شده باشد.

 

عرض کرد: این فرزند از چه شوهرى خواهد بود؟ فرمود: از آن کس که پیغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومى تو را براى او خواستگارى نمود. در آن شب عیسى بن مریم و وصىّ او تو را به کى تزویج کردند؟ گفت: به فرزند دلبند شما! فرمود او را می شناسى؟ عرض کرد: از شبى که به دست حضرت فاطمه زهرا (ع) اسلام آوردم شبى نیست که او به دیدن من نیامده باشد.

 

در این وقت امام دهم به «کافور» خادم فرمود: خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید. چون آن بانوى محترم آمد فرمود: خواهر! این زن همان است که گفته بودم. حکیمه خاتون آن بانو را مدتى در آغوش گرفت و از دیدارش‏ شادمان گردید. آن گاه امام على نقى (ع) فرمود: خواهرم! او را به خانه خود ببر و فرایض دینى و اعمال مستحبه را به او بیاموز که او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد (ص) است.[۶]

 

عصمت مادر امام زمان

 

عصمت در لغت به معناى مصون و محفوظ بودن و در اصطلاح به معناى مصون و محفوظ بودن از خطا و لغزش و گناه است. این مصونیت از خطا و گناه دو گونه فرض است. الف: مصونیت و معصومیت کلى، در تمامى ادوار عمر (از بدو تولد تا آخر) از تمامى سهو و نسیان و عصیان و خطا در فراگیرى و تعلیم و اجرا ی دین الاهى. این امر تنها در انبیا و ائمه‏ (ع) تحقق یافته و بر تحقق آن در دیگران، (غیر از فرشته)، دلیلى نداریم.[۷] اما عصمت نسبى، قابل شدت و ضعف و در افراد مختلف، متفاوت و متغیّر است. در امور دین چه بسا پس از تلاش‏ها و ریاضت‏ها و تهجدهاى عدیده تا حدودى فراهم و به واسطۀ همان‏ها حفظ مى‏گردد، بدون این که تضمینى براى حفظ آن تا آخر عمر باشد. از این رو عصمت نسبى را با توجه به شدت و ضعف آن مى‏توان به سایرین هم نسبت داد. از این حالت در افراد عادى با عنوان “ملکۀ عدالت” یاد مى‏شود؛ یعنى شخص به گونه‏اى است که لغزش عمدى و کبیره از او دیده نمى‏شود.

 

شیعه براى هیچ کس جز انبیا (ع) و اهل بیت عصمت و طهارت (حضرت زهرا و ۱۲ امام‏) عصمت کلیه را قایل نیست. در عین این که کمال احترام را براى امام زادگان و وابستگان به آن بزرگواران و نیز علمای وارسته و فاضل قایل است و هیچ نسبت گناه یا کار ناپسندى را نسبت به آنان روا نمى‏دارد.

 

پس نفى عصمت کلیه از سایرین، به معناى نسبت گناه یا تهمت به ایشان نیست.

 

در مورد مادران ائمه ‏(ع) و خواهران و سایر برادران ایشان نیز چنین است؛ یعنى عصمت به آن معناى عالى، به آنها نسبت داده نمى‏شود، چنان چه نسبت دادن عصیان و طغیان نیز به ایشان مطرود است. در مورد مادران ائمه ‏(ع) از جمله مادر امام زمان (عج)، همین امر جریان دارد؛ زیرا بنا به نقل تواریخ، ایشان امه‏اى (کنیزی) بودند که بنا به نقلى: “ملیکه (صیقل) دختر یشوعا فرزند قیصر روم و مادرش از نوادگان شمعون بن حمون بن صفا، وصى عیسى (ع)بوده و به عنوان اسیر، توسط امام هادى (ع) براى امام حسن عسکرى (ع) خریدارى گردیده است.” و بنا به نقلى دیگر: “کنیزکى در منزل حکیمه بنت على الهادى (ع) بوده که توسط این خواهر به برادرش بخشیده شده است.” و به هر حال بخشى از عمر خویش را مسلمان نبوده و پس از اسارت و ورود به بیت وحى مسلمان شده و تربیت اسلامى یافته و از ارجاس شرک تطهیر گشته و شایستگى همسرى معصوم (ع) و باردارى و تولد معصومى دگر را یافته‏اند. چنان چه سرنوشت برخى دیگر از مادران ائمه ‏(ع) نیز چنین است.[۸]

 

در عین حال شکى نیست که مادر معصوم بودن، لیاقت و شایستگى وافرى را طالب و خود امتیازى والاست. بلکه طهارت رحم مادران، یکى از امتیازات ائمه ‏(ع) محسوب مى‏گردد. از این رو در زیارت معصومین ‏(ع) شهادت مى‏دهیم که: “خداوند شما را با عنایت خود از اصلاب مطهر منتقل نمود و از ارحام مطهرات پدید آورد به گونه‏اى که پلیدى‏هاى جاهلیت و فتنه‏هاى خودپرستى شما را آلوده نکرد. شما پاک و منزهید، منشأ شما (پدران و مادران شما) نیز پاک و منزه اند…”.[۹] در زیارتنامۀ مخصوص به ایشان (ع) در سامرا نیز چنین آمده است:

 

سلام بر مادر امام و به ودیعت گیرندۀ اسرار الاهى و حمل کنندۀ شریف ترین انسان‏ها، سلام بر تو اى راست گوى مورد رضایت…، سلام بر تو اى پاکیزۀ پرهیزگار…، من شهادت مى‏دهم که تو کفالت امام مهدى (عج) را به خوبى انجام داده و امانت را ادا نموده‏اى…، پس خدا از تو خشنود باشد تو را راضى نماید و بهشت را منزل و جایگاه تو نماید، پس این عطایا و اولیت‏ها که خدا به تو عنایت نموده، گواراى وجود باشد”.[۱۰]

 

نتیجه این که مادر حضرت حجت (عج) به آن معنایى که در ۱۴ معصوم ‏(ع) مصطلح است، معصوم نبوده، لکن، پس از ورود به خانۀ امام حسن عسکرى (ع) از عصمت نسبى برخوردار گشته‏اند، تا قابلیت حمل امام عصر (عج) و شیردهى و کفالت او را از آنِ خود نموده و بر سایر زنان شرافت یافته‏اند و براى ائمه ‏(ع) و شیعیان از احترام و جایگاه ویژه‏اى برخوردارند.

 

منابع و مآخذ:

 

۱٫ مصباح یزدى، محمد تقى، معارف قرآن (راه و راهنماشناسى)، ج ۴ و ۵، ص ۲۱۲ – ۱۴۷٫

 

۲٫ مصباح یزدى، محمد تقى، آموزش عقاید، ج ۲ و ۱، ص ۲۶۰ – ۲۳۲، درس ۲۴ – ۲۶٫

 

۳٫ قمى، شیخ عباس، مفاتیح الجنان.

 

۴٫ قمى، شیخ عباس، منتهى الامال، ص ۹۴۰، ۱۰۴۴ – ۱۰۵۰٫

 

امام زمان و شباهت با پیامبران

 

در روایات اسلامی شباهت های امام زمان با برخی از پیامبران این گونه بیان شده است:

 

است:

 

اول. شباهت حضرت مهدی (عج) با پیامبران اولو العزم.

 

۱٫ شباهت حضرت مهدی (ع) به حضرت محمد (ص).

 

از حضرت رسول اکرم (ص) روایت شده است که فرمودند: مهدی از فرزندان من است اسم او اسم من، کنیه اش کنیۀ من، و از نظر خلق (آفرینش) و خلق (اخلاق) شبیه ترین مردم به من است.

 

از این روایت استفاده می شود که حضرت مهدی (ع) شبیه ترین مردم از جهت قیافه و شکل ظاهری، اخلاق و کردار و رفتار به حضرت محمد (ص) است.[۱۱]

 

۲. شباهت حضرت (عج) با حضرت ابراهیم (ع).

 

از امام صادق (ع) روایت شده است که رشد ابراهیم (ع ) مانند معمول بچه ها نبوده است او در یک روز به قدری رشد می کرد که دیگران در یک هفته رشد می کردند. قائم (ع) نیز بر اساس روایت حکیمه چنین بوده است.[۱۲]

 

۳٫ شباهت حضرت (عج) با حضرت موسی (ع).

 

امام زین العابدین (ع) در قسمتی از یک روایت می فرمایند: موسی (ع) از قومش دو غیبت داشت که یکی از دیگری طولانی تر بود، غیبت اوّل از مصر بود و غیبت دوم هنگامی که به سوی میقات پروردگارش رفت، قائم (ع) نیز دو غیبت داشته که یکی از دیگری طولانی تر است.[۱۳]

 

۴. شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت عیسی (ع).

 

الف. امام باقر (ع) می فرمایند: اما شباهت آن حضرت به عیسی (ع) اختلاف مردم در مورد او است که عده ای می گویند هنوز به دنیا نیامده، گروهی می گویند فوت کرده و عدّۀ دیگری می گویند کشته شده و به دار آویخته شده است. در مورد حضرت قائم (ع) نیز چنین اختلافی وجود دارد.

 

ب. همچنان که عیسی (ع) فرزند بهترین زنان زمانش بود و در شکم مادر تکلم می کرد و در گهواره سخن می گفت و خداوند او را به آسمان برد و به اذن خداوند مرده را زنده می کرد، حضرت قائم (ع) نیز چنین است.

 

۵. شباهت حضرت حجت (ع) با حضرت نوح (ع).

 

الف. امام زین العابدین (ع) می فرمایند: در قائم (عج) سنتی از نوح (ع) است و آن طول عمر است.[۱۴]

 

ب.نوح (ع) زمین را با سخن خود از کافران پاک کرد و گفت پروردگارا بر روی زمین، احدی از کافران بر جای مگذار،[۱۵] قائم (عج) نیز زمین را از لوث وجود کافرین پاک می گرداند تا جایی که هیچ اثری از آنها باقی نماند.[۱۶]

 

دوم. شباهت حضرت مهدی با دیگر پیامبران.

 

۱٫ شباهت حضرت (ع) با حضرت آدم (ع).

 

همان گونه که خداوند آدم را خلیفه خود در زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت و در سورۀ بقره آیه ۳۰ چنین فرمود: “إنّی جاعل فی الارض خلیفه” همانا من در روی زمین برای خود جانشین قرار دادم، حضرت حجت (عج) را نیز وارث زمین و خلیفه خود در زمین قرار خواهد داد، چنان که از حضرت امام صادق (ع) روایت شده است که در تفسیر آیه ۵۵ سورۀ نور: “خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده اند و کارهای شایسته انجام داده اند وعده داده که آنان را در زمین خلافت بخشد” فرمود: او قائم و اصحابش می باشند و او هنگام ظهور در مکه در حالی دست بر صورت می کشد می گوید” الحمد لله الذی صدقنا وعده و اورثنا الأرض” سپاس خداوندی را که به وعده اش در بارۀ ما عمل کرد و زمین را به میراث ما در آورد.

 

۲٫ شباهت حضرت مهدی (عج) با حضرت هابیل (ع).

 

نزدیک ترین و خویشاوندترین افراد؛ یعنی برادرش قابیل، هابیل را کشت؛ نزدیک ترین و خویشاوندترین افراد، نیز قصد کشتن امام قائم (ع) را نمود و او عموی حضرت (عج) جعفر کذاب بود.[۱۷]

 

۳٫ شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت هود (ع) .

 

هم چنان که حضرت نوح، ظهور حضرت هود را بشارت داده بود و خداوند کافران را به وسیله او هلاک کرد،[۱۸] قائم (ع) را نیز با تمام خصوصیات، پدران بزرگوارش مژده داده اند و غیبت و ظهورش را بیان فرموده اند و خداوند به وجود او جمعی از کافران را نابود می کند.[۱۹]

 

۴٫ شباهت حضرت مهدی (ع) با حضرت اسماعیل (ع).

 

خداوند تبارک و تعالی همان گونه که به ولادت اسماعیل (ع)بشارت داده است به ولادت قائم (ع) نیز بشارت داده است.[۲۰] همان گونه که برای حضرت اسماعیل چشمه زمزم از زمین جوشید برای قائم (ع) نیز آب از سنگ سخت خواهد جوشید.[۲۱]

 

۵٫ شباهت حضرت حجت (ع) با حضرت یوسف (ع).

 

الف. ابوبصیر از امام باقر (ع) روایت کرده که فرمودند: حضرت قائم (ع) شباهتی به حضرت یوسف دارد. راوی می گوید: عرض کردم آن چیست؟ فرمود: غیبت و در انتظار فرج بودن.

 

ب. امام باقر (ع) در قسمتی از روایت دیگری فرمود: همان گونه که امر حضرت یوسف از پدرش با وجود نزدیک بودن مسافت بین آن حضرت و پدر و خاندانش، پوشیده بود مهدی (عج) نیز با وجود نزدیکی به شیعیان، از آنان مخفی هستند.

 

ج. یوسف مدت طولانی غایب شد تا برادرانش بر او داخل شدند حضرت آنها را شناخت، اما آنها وی را نشناختند. امام مهدی (عج) نیز مدّتی است که غایب شده اند و در عین آن که در میان مردم راه می روند و آنان را می شناسند، امّا آنان او را نمی شناسند.

 

د. یوسف (ع) زیباترین اهل زمانش بود و از پیامبر اکرم (ص ) روایت شده که فرمودند: مهدی (ع) طاووس اهل بهشت است.

 

هـ. خداوند امر یوسف (ع) را در یک شب اصلاح فرمود که پادشاه مصر آن خواب را دید و از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که فرمود: مهدی از ما اهل بیت است خداوند امر او را در یک شب اصلاح می کند.

 

۵٫ شباهت حضرت امام زمان (ع) با حضرت خضر (ع).

 

خداوند تبارک و تعالی عمر حضرت خضر (ع) را طولانی نمود و این موضوع نزد شیعه و سنی، مورد قبول است، در مورد حضرت قائم (عج) نیز این گونه عمل کرده و عمرش را طولانی قرار داده است و همین طور از بعضی از روایات استفاده می شود که حکمت عمر طولانی حضرت خضر (ع) این است که دلیلی بر طول عمر قائم (ع) باشد.

 

۶٫ شباهت حضرت (ع) با حضرت زکریا (ع).

 

حضرت زکریا در مصیبت حضرت ابی عبدالله الحسین (ع) سه روز گریه کرد (چنان که در خبر احمد بن اسحاق آمده است[۲۲]) قائم (ع) نیز تمام عمر و در همه زمانش[۲۳] بر آن حضرت می گرید چنان که در زیارت ناحیه مقدسه آمده است (لاندبنک صباحا و مساء و لابکین علیک بدل الدموع دما)شب و روز بر تو ندبه می کنم و به جای اشک بر تو خون می گریم.[۲۴]

 

چهرۀ ظاهری امام زمان (عج)

 

چهره و شکل ظاهری امام زمان (ع) در روایات متعددی توصیف شده است ازجمله :

 

۱٫امام زمان (عج) بعد از شهادت پدرش هنگامی که برای نماز بر پیکر پاک پدر حاضر شدند، مردم او را مشاهده کردند در حالی که طفلی گندم گون بود و موهای فر داشت و بین دندان های جلوی او باز بود.[۲۵]

 

۲٫ سن‌ آن حضرت زیاد و چهره‌ایشان جوان است به گونه‌ای که در نظر بیننده چهل ساله یا کمتر می‌نماید و از نشانه‌های ایشان آن است که تا زمان وفات پیر نمی‌شود.[۲۶]

 

۳٫ شیخ طوسی از برخی کسانی که حضرت را در طول غیبت صغرا مشاهده کردند نقل می کند که آن حضرت جوانی زیبا رو، با بویی معطر و هیبتی عظیم بود.[۲۷]

 

۴٫ قد آن حضرت نه طولانی است و نه کوتاه، بلکه متوسط است. سر مبارکش گرد و پیشانی اش پهن است. بینی او کشیده و گونه های او صاف و بر گونۀ راستش خالی است.[۲۸]

 

لازم است در مورد سن و چهرۀ ظاهری حضرت، نکاتی چند را متذکر شویم:

 

۱٫ می‌دانیم که سن حضرت بیش از هزار سال است و روایاتی که سن ایشان را بین ۳۰ تا ۴۰ سال بیان کرده منظور این است که در زمان ظهور چهره و سیمای نورانی حضرت در این سن است و اختلاف سن در این موضوع موجب تضاد نمی شود؛ زیرا این اعداد نشانگر سن انسان کامل و جوان است.

 

از حضرت امام رضا (ع) نقل شده که فرمود: علامت او این است که او از حیث سن پیر است، ولی در ظاهر جوان نشان داده می شود، به حدی که هر گاه کسی به او نظر می افکند گمان می کند که او سی ساله یا کمتر است. از جمله علامات او آن است که به مرور ایام و شب ها پیر نمی شود تا آن که مرگ او را فرا رسد.[۲۹]

 

۲٫ البته داشتن عمر طولانی سابقه دارد و اختصاص به حضرت مهدی ندارد. افرادی مثل نوح (۹۵۰ سال قبل از طوفان) در قرآن آمده و یا حضرت خضر نبی که هزاران سال عمر کرده و هنوز زنده است و یا لقمان ابن عاد (۳۵۰۰ سال) و لقمان حکیم (۴۰۰۰ سال) یا زنده بودن حضرت عیسی (ع) از معمرین شمرده شده اند. توجیه علمی آن، این است که پیری و مرگ در اثر عوامل فرسایشی است، اگر آن عوامل نباشد شخص جوان می‌ماند.[۳۰]

 

محل زندگى امام زمان (عج)

 

در باره مکان زندگى امام زمان (عج) روایات متعددی داریم که می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد:

 

۱٫ روایاتی که محل خاصى براى سکونت آن حضرت مشخص نمى‏کنند و جایگاه آن حضرت را در بیابان‏ها و کوه‏ها معرفى مى‏کنند. مانند روایت ابن مهزیار که شیخ طوسى در کتاب غیبت خود آورده است.[۳۱]

 

۲٫ روایاتی که محل خاصى را براى سکونت آن حضرت مشخص کرده اند مانند روایاتى که مدینه و پیرامون آن و یا کوه “رضوى” (در اطراف مدینه) را محل زندگی آن حضرت معرفی کرده است.[۳۲]

 

یا روایاتی که مکه و “ذى طوى” (در اطراف مکه) را محل زندگی آن حضرت معرفی کرده است.[۳۳]

 

۳٫ اخبارى که از جایگاه خاصى نام نمى‏برند. فقط بیان مى‏دارند که آن حضرت با مردم حشر و نشر دارد و به گونه‏ى ناشناس زندگى مى‏کند.[۳۴]

 

با دقت دراین روایات روشن می شود که بین آنها هیچ گونه تضاد و ناسازگارى وجود ندارد، زیرا اصل اوّلى بر این است که زندگى آن حضرت به شیوه‏ عادى و معمولى باشد. به گونه‏اى که موجب حساسیت نشود و این نوع زندگى براى خود آن حضرت هم آسان‏تر است. البته این منافات ندارد که حضرت در بیشتر وقت‏ها در مدینه یا مکه باشد و گاهى به جهت ضرورت از مردم دورى گزیند و در کوه‏ها و بیابان‏ها بسر برد.[۳۵]

 

جزیره خضراء و مثلث برمودا

 

علت این که عده ای “مثلث برمودا” را محل زندگی امام زمان (عج) پنداشته اند این است که آنان “مثلث برمودا” را همان “جزیره خضراء” دانسته اند و با این پیش فرض که “جزیره خضراء” محل زندگی امام زمان (ع) است گفته اند”مثلث برمودا” و ویژگی های خاص او ناشی از این است که امام زمان (عج) در این محل زندگی می کند.

 

در این باره باید گفت که موضوع «جزیره خضرا» به عنوان محل اقامت و زندگانی حضرت ولی عصر(ع) در عصر غیبت کبری، برگرفته از حکایتی است که از سوی علما و محققین مورد انکار واقع شده است و قابل پذیرش نمی باشد چرا که مستند آن دارای ضعف و ابهام است، بنا براین اصل داستان جزیره خضراء مورد قبول نیست! و بر فرض که مورد قبول بعضی از افراد باشد تطبیق آن بر منطقه مثلث برمودا با آن ویژگی های عجیب هیچ دلیلی نداشته و قابل قبول نمی باشد. و امام زمان (ع) امام مهربان ذخیره خداوند برای نجات و هدایت بشریت است نه برای هلاکت و غرق کردن آنها، البته آن حضرت بعد از ظهور و قیام خود ریشه ستم را برکنده و جهان را پر از عدل و داد می کند.

 

برای آگاهی بیشتر به مقالات زیر مراجعه فرمائید:

 

۱٫ ایا امام زمان(ع) در جزیره خضراء زندگی می کند؟

 

۲٫ محل زندگی امام زمان

 

امام زمان (عج)، ازدواج و فرزند

 

زندگانى شخصى حضرت مهدى (عج) از جمله مسائلى است که نمى‏توان در آن به سادگى به علم و یقین رسید، ولى مى‏توان با بررسى روایات، احتمالى را به واقع نزدیک تر دانست. در این موضوع که آیا امام زمان (عج) زن و فرزند دارد، سه احتمال وجود دارد:

 

الف- امام (عج) اساساً ازدواج نکرده است.

 

ب- ازدواج کرده است اما فرزند ندارد.

 

ج- آن جناب ازدواج کرده و فرزند هم دارد.

 

لازمه‏ى پذیرش احتمال اوّل، این است که آن حضرت یکى از سنت‏هاى اسلامى را ترک گفته باشد و چنین امرى بعید به نظر مى‏رسد.

 

البته گفته شده است که مسئلۀ غیبت امام زمان اهم است و ازدواج مهم. مانعى ندارد که به خاطر امر مهم تر، مسئلۀ مهم ترک شود، ولى این گفتار مورد پذیرش نیست؛ چون میان غیبت و ازدواج تزاحمى وجود ندارد و این دو قابل جمع هستند.

 

اما در احتمال دوم؛ اگر چه اشکال احتمال اوّل وجود ندارد، اما این سؤال بى پاسخ مى‏ماند که آیا همسر آن حضرت هم عمر طولانى دارد، یا آن جناب در هر زمان همسرهاى متعددى بر مى‏گزیند؟ دلیلى در این رابطه وجود ندارد که موضوع را بر ما روشن کند، اما مى‏توان گفت که پذیرش ازدواج با همسرهاى متعدد، استبعادى ندارد. غیبت امام (عج) اقتضا ندارد که آن حضرت یک همسر داشته باشد، تا همچون وی داراى عمر طولانى باشد؛ زیرا از بعضى روایات به دست مى‏آید که غیبت آن جناب غیبت عنوانى است نه شخصى.[۳۶] لذا مى‏تواند با مردم به صورت ناشناس حشر و نشر داشته باشد و با آنها زندگى کند، اما کسى نداند که ایشان امام زمان (عج) است.

 

این سؤال در احتمال سوم هم مطرح مى‏گردد. علاوه بر این که بعضى این احتمال را بعید شمرده‏اند؛ زیرا اگر امام زمان (عج) فرزندانى داشته باشد، بالاخره آنها روزى به جست و جوى اصل خود مى‏پردازند و… و این با فلسفه غیبت سازگارى ندارد.

 

در میان روایات هم نمى‏توان به دلیل معتبرى دست یافت که یکى از این سه احتمال را تأیید نماید.

 

شیخ طوسى از امام صادق (ع) روایت کرده است که: “لایطَّلعُ على موضِعه احدٌ من وُلْدِه و لا غیره”.[۳۷] اما همین سخن را نعمانى به گونه‏ى دیگر نقل کرده است: “لایطلع على موضعه احدٌ من ولى و غیره”،[۳۸] از این رو با وجود این اختلاف، استناد به نقل شیخ، اطمینان بخش نیست، بلکه از جهاتى همانند علو سند و لفظ حدیث، روایت نعمانى معتبرتر به نظر مى‏رسد؛ مثلاً از یک سو در حدیث شیخ طوسى، ضمیر مفرد به جاى جمع آمده است. (به جاى این که گفته شود فرزندان او و دیگران، آمده که فرزندان او و دیگرى) مگر این که یکى از این سه احتمال را بپذیریم:

 

أ- آوردن ضمیر “ه” در “ولده” از اشتباهات نسّاخ بوده است.

 

ب- روایت خواسته است اشاره کند که امام یک فرزند دارد.

 

ج- مراد از لفظ “ولد” اسم جنس است.

 

لذا عده‏اى گفته‏اند که روایت شیخ طوسى در مقام بیان، مبالغه در خفا است، نه این که آن حضرت فرزندى دارد، بلکه در صدد بیان این نکته است که بر فرض اگر آن حضرت فرزندى مى‏داشت، از جایگاه و سرّ او، آن فرزندان هم آگاه نبودند.[۳۹] از سوى دیگر اگر از اشکال سندى بعضى از متون که در این باب وجود دارد، صرف نظر کنیم، صراحتى در آنها مشاهده نمى‏شود و قابل حمل بر عصر ظهور مى‏باشند؛ مثلاً ابن طاووس از امام رضا (ع) نقل کرده است: “اللهم اعطه فى نفسه و اهله و ولده و ذریته”.[۴۰] از امام صادق (ع) هم روایت شده که “کانى ارى نزول القائم فى مسجد السهله باهله و عیاله”.[۴۱]

 

عده‏اى با تمسک به داستان جزیره‏ خضرا گفته‏اند که امام (عج) فرزندانى دارد که بر آن جزیره با نظارت آن امام ، حکومت مى‏کنند و… . اما باید گفت که این داستان، افسانه‏اى بیش نیست.[۴۲] و بیشتر به داستان تخیلى شبیه است تا داستان واقعى.

 

علامۀ مجلسى‏ (ره) در این باب مى‏فرماید: چون این داستان را در کتاب‏هاى معتبر نیافتم، آن را در فصلى جداگانه آورده‏ام.[۴۳] شیخ آقا بزرگ تهرانى آن را یک داستان تخیلى شمرده است.[۴۴]

 

نتیجه: گرچه داشتن همسر و فرزند محتمل است، اما در این باب نمى‏توان به روایت معتبرى استناد کرد.[۴۵] از سوى دیگر دلیل محکم و معتبرى هم بر ترک سنت الاهى ازدواج از طرف امام زمان (عج) وجود ندارد.

 

خوراک و پوشاک امام زمان (عج)

 

حضرت همچون دیگران زندگى مى‏کند و از زندگى معمولى و عادى برخوردار است و آن چه در روایات به چشم مى‏خورد این است که آن حضرت از غذا و لباس به حداقل اکتفا فرموده است.

 

نعمانى در کتاب غیبت خود از امام صادق (ع) و امام رضا (ع) دربارۀ حضرت قائم روایت مى‏کند که “ما لباسه الا الغلیظ و ما طعامه الاّ الجشب”،[۴۶] “قسم به خدا لباس او جز درشت و خشن و غذایش چیزى جز جوى سفت نیست”‏ و در روایت دیگر نیز از امام حسین (ع) آمده است که لباس آن حضرت زبر و خشن و طعام او از جو است.[۴۷]

 

اعتقاد به وجود امام زمان (عج)، و نواب آن حضرت

 

بحث وجود مبارک امام زمان(عج) یکی از مباحث امامت خاصه است که بعد از اثبات لزوم امام و پیشوای معصوم (برای جامعۀ بشریت در همه زمان ها) توسط دلیل عقل، مطرح می شود. از جمله دلائل عقلی برهان لطف در لزوم امامت است که طبق آن امکان ندارد خداوند انسان ها را در زمانی بدون امام و رهبر معصوم رها کند. سپس با شواهد تاریخی مطمئن و شهادت افراد موثقی مانند نواب اربعه وجود حضرت اثبات می شود.

 

اما این که چه طیفی از مردم وجود امام زمان (عج) و چه طیفی از مردم وجود نواب اربعه و رابطه آنها را با حضرت، پذیرفتند و می پذیرند؟، باید گفت که، برای آشنایی با مؤمنین و معتقدین به آن حضرت و نائبان خاص آن حضرت کافی است به منابع روایی مراجعه شود تا معلوم گردد چگونه بزرگانی که از افراد با هوش و محقق و روشنی بودند، به وجود امام زمان(عج) اعتراف کرده اند .

 

برای نمونه به ذکر چند مورد اکتفا می کنیم:

 

الف: اعتقاد دانشمندان و فقها و علما به ضرورت و وجود حضرت مهدی (عج) و اعتقاد به نائبان آن حضرت:

 

۱-شیخ صدوق که پیشوای محدثان شیعه است و در کتاب “کمال الدین” روایات زیادی را در زمینۀ وجود آن حضرت جمع آوری نموده است از محمد بن عثمان که از مردان نامی و دانشمندان و یکی از نواب اربعه است نقل می کند که وقتی فرزند امام عسکری(ع) به دنیا آمد حضرت پولی به من داد و فرمود: برو و برای فرزندم گوسفندی بخر و عقیقه کن. [۴۸]

 

۲- فضل ابن شاذان نیشابوری دانشمند بزرگ در کتاب “الغیبه” به وجود امام زمان(عج) اقرار می کند و می گوید: امام عسکری(ع) فرمودند: حجت خدا  و جانشین من در نیمه شعبان سال ۲۵۵ تولد یافت.[۴۹]

 

۳- حکیمه دختر امام محمد تقی(ع) و عمه امام عسکری (ع) از بانوان دانشمند اهل بیت بوده است که طبق نوشته شیخ صدوق در “کمال الدین” و شیخ مفید در کتاب “الاختصاص” به وجود امام زمان (عج) اقرار کرده و می گوید من شاهد ولادتش بودم و به او ایمان دارم.[۵۰]

 

۴-ابوسهل نوبختی یکی از دانشمندان بزرگ شیعه در زمان خود است و چنان که شیخ صدوق در “کمال الدین” می نویسد وی از امام عسکری(ع) نقل می کند که امام زمان(عج) متولد شده است. [۵۱]

 

۵-مؤلفین کتب اربعه از دانشمندان بزرگ زمان خود افرادی هستند که به وجود امام زمان(عج) اعتقاد کامل داشته اند از جمله کلینی در کتاب شریف “الکافی” بابی را در مولود حضرت بیان می کند و نیز بابی را در مورد غیبت دارد.[۵۲]

 

هم چنین علامه مجلسی که در زمان خود استوانۀ علم و دانش بود، در “بحارالانوار” روایات زیادی را در این باره نقل می کند و به نقل از کتاب “جنه المأوی” حاج میرزا حسین نوری حکایات زیادی را از فقها و بزرگانی مانند سید ابن طاووس، علامه حلی، شیخ ابراهیم کفعمی و.. که به خدمت حضرت رسیده اند و به وجود حضرت اقرار کرده اند، نقل کرده است.[۵۳]

 

همه این شواهد از دید افراد واقع بین دلیل بر آن است که این اعتقاد و ایمان به وجود حضرت مهدی در ابتدای دوران غیبت کبری مختص به دانشمندان و بزرگان علم و معرفت بوده است؛ زیرا در جو سیاسی و شرایط  سختی که دشمنان اهل بیت مخصوصاً دستگاه حکومت ظالمانه وقت به وجود آورده بود تا جامعه را از وجود امام دوازدهم شیعیان محروم نمایند تحمل سختی های اعتقاد به آن حضرت تنها با تکیه بر پشتوانه علم و اعتقاد ممکن بود و عوام و افراد بی سواد جامعه، انگیزه و قدرت داشتن و حفظ چنین اعتقادی را نداشتند و غالبا دنباله رو حکومت ها و قدرت های زمان خود بودند.

 

ب: وجود نواب اربعه از نظربزرگان و علما و فقها

 

اما درباره این که آیا بزرگان و دانشمندان و افراد محقق و تیز بین هم به وجود نواب اربعه و اقرار به حقانیت آنها و رابطه آنها با حضرت ایمان داشته اند یا نه؟ باید گفت با بررسی روایاتی که در توثیق و تأیید این بزرگان از ناحیۀ امام عسکری(ع) و امام زمان (عج) صادر شده این نکته روشن می شود که اولین کسانی که به نواب اربعه امام زمان یقین و اعتقاد داشتند بهترین های عالم در همه جنبه ها یعنی امام معصوم بوده است. روایات در باره نواب اربعه زیاد است و برای نمونه تنها به چند روایت اشاره می  شود:

 

۱- امام هادی(ع) در پاسخ به این سؤال احمد بن اسحاق قمی که پرسید به هنگام عدم دسترسی به آن حضرت ، به چه کسی مراجعه کند؟ فرمود: عمری (عثمان بن سعید عمری که از نواب اربعه می باشد ) مورد اعتماد من است آنچه به شما می گوید از جانب من می گوید پس به حرف او گوش دهید و از او اطاعت کنید زیرا او امین و مورد اعتماد است.

 

۲-.امام عسکری (ع) دربارۀ وی می فرماید: وی ثقه و امین است، او مورد اطمینان گذشتگان است، و نیز مورد اطمینان من در حال زنده بودنم و مردنم است هرچه او بگوید من گفته ام.

 

همچنین امام عسکری (ع)، حضرت مهدی (ع) را به چهل نفر نشان داد، آنگاه فرمود بعد از این دیگر او را نمی بینید، پس به عثمان بن سعید که از نواب اربعه است  روی بیاورید، در هر چه او می گوید، از او اطاعت کنید

 

۳-امام عسکری (ع) در بارۀ محمد بن عثمان فرمود: همانا فرزند عثمان، محمد وکیل پسرم مهدی است.

 

در توقیع امام مهدی(عج) خطاب به اسحاق بن یعقوب نیز درباره محمد بن عثمان و پدرش چنین آمده: “محمد بن عثمان العمری (که خدا  از او و از پدرش راضی باشد)، مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است[۵۴]

 

بعد از امام معصوم(ع) این بزرگان و علما و دانشمندان بودند که به صدق و راستگویی نواب امام زمان (عج) و نیابت آنان اعتقاد پیدا کردند و افراد عامی همواره دنباله رو قدرت حاکم بر جامعه اسلامی بوده اند و در ابتدای غیبت کبری که قدرت در دست مخالفان ائمه (ع) بود هیچ اعتقادی به امام زمان و نائبان او نداشتند.

 

در بارۀ اعتماد بزرگان علم و دانش به آنها، روایات زیادی در کتاب های معتبر موجود است که ما برای اختصار به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم:

 

نائب اول یعنی عثمان بن سعید هم خود از دانشمندان بوده و هم بزرگانی مانند عبدلله ابن جعفر حمیری و احمد ابن اسحاق به او ایمان داشته اند. احمد ابن اسحاق می گوید از امام عسکری(ع) در باره عثمان بن سعید پرسیدم حضرت فرمودند :هر چه او و پسرش محمد بن عثمان از طرف من بگویند از من است. ابو سهل نوبختی دانشمند و فیلسوف شیعی هم به آنها اعتقاد داشته است . و در باره آنها می گوید آنها نزد دوست و دشمن از افراد دیگر داناتر بوده اند.[۵۵]

 

شیخ طوسی در کتاب هایی که در علم رجال تألیف کرده است از آنها به بزرگی یاد کرده و به نیابت آنها اقرار داشته است. [۵۶]

 

شیخ صدوق در کتاب “کمال الدین” توقیعاتی را از ناحیه حضرت در مورد آنها نقل می کند و از آنها به بزرگی یاد می کند و به نیابت آنها معتقد است.[۵۷]

 

علامه حلی در باره عثمان بن سعید که از نواب اربعه است می گوید :”او و پدرش هر دو از نواب خاص حضرت بوده اند و نزد شیعه دارای منزلت بسیار می باشند و از آنها به بزرگی و وثاقت یاد می کند و به وکالت آنها اقرار می کند.[۵۸]

 

بنا براین با توجه به دلایل و شواهدی که بیان شد به خوبی روشن است که اعتقاد به وجود امام زمان(عج) و نیابت نواب اربعه در زمان غیبت مساله ای است که هم امامان معصوم(ع)که بهترین افراد بشر هستند به آن اعتقاد داشته اند و آن را بیان کرده و بشارت داده اند و هم بزرگان علما و فقها در عصر غیبت کبری که افرادی محقق و دانشمند و روشن و دقیق در همه مسائل بوده اند، این موضوع را پذیرفته اند.

 

ارتباط با امام زمان (عج)

 

در ارتباط ما با امام زمان (عج)، آن حضرت به عنوان یک طرف این رابطه، ما را به خوبی می شناسد، چنان که در روایات آمده است که آن حضرت همۀ شیعیان را دوست دارد و نسبت به احوال همۀ آنها آگاه است. در روایتی آمده است که امام زمان (عج) خطاب به شیخ مفید (ره) فرمود: “انا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم”؛[۵۹] یعنی ما نسبت به احوال شما بی تفاوت نیستیم و یاد شما را فراموش نمی کنیم. این شناخت و علاقه و محبت در بالاترین درجه است.

 

طرف دیگر این رابطه ما هستیم، مسلماً کسی که اصلاً امام زمان خود را نشناخته و یا به درستی او را نمی شناسد، اصولاً نمی تواند با او ارتباط داشته باشد.

 

جریان یک ارتباط از شناخت آغاز می شود و سپس باعث محبت قلبی شده و در نهایت به ارتباط حضوری و تنگاتنگ و صمیمانه می انجامد.

 

اگر کسی بتواند آن قدر ارتباط عمیق قلبی خود با حضرت را محکم کند که شایستگی حضور در پیشگاه قدس او را پیدا کند، قطعا امکان چنین حضوری برای او فراهم است. ما در احوال بسیاری از علما و بزرگان و افراد خود ساختۀ بی ادعا می خوانیم که به سر منزل مقصود و نهایت درجۀ یک ارتباط عاشقانه رسیده اند و حقیقتا به محضر آن حضرت مشرف شده اند، البته بعضی از آنها هنگام ملاقات حضرت را نشناخته اند و بعداً متوجه شده اند که شخص مورد ملاقات حضرت صاحب الامر (عج) بوده است. مثل ماجرای حاج علی بغدادی و حاج سید احمد رشتی که ماجرای ایشان در کتاب “مفاتیح الجنان” نقل شده و داستان های بسیار دیگر.[۶۰] و [۶۱]

 

ارتباط با امام زمان (عج) به دو صورت قابل تصور است. ۱٫ حضوری، ۲٫ قلبی. حال سؤال این است که آیا این دو نوع ارتباط امکان پذیر است؟ برای دریافت پاسخ مناسب هریک را مستقلا بررسی می نماییم:

 

۱٫ ارتباط حضوری؛ یعنی این که شخص به محضر امام حضور فیزیکی پیدا کند. این قسم نیز به دو گونه قابل تصور است:

 

الف- امام را ببیند ولی نشناسد.

 

این قسم بنابر روایات برای همه امکان دارد و اتفاق می افتد. مرحوم صدوق از یکی از نواب خاص آن حضرت نقل می کند: امام زمان (عج) هر سال در موسم حج شرکت می کنند، او مردم را می بیند و می شناسد ولی مردم او را می بینند و نمی شناسند[۶۲]. پس رؤیت حضرت نه تنها امکان دارد، بلکه اتفاق هم می افتد، ولی شاید نتوان چنین چیزی را ارتباط نامید و منظور سؤال کننده هم نباید چنین ارتباط و رؤیتی باشد.

 

ب- امام را ببیند و بشناسد.

 

در این که این نوع ارتباط حضوری؛ یعنی شخص در محضر امام باشد، امام را ببیند و بشناسد امکان دارد یا نه؟ در جواب باید گفت: بله امکان دارد چون مقتضی موجود است و مانع مفقود؛ یعنی دلیلی ندارد اگر شخصی به لحاظ  آمادگی معنوی و دوری از گناه، قابلیت و شایستگی داشته باشد حضرت با او ملاقات نکند! پس این امکان وجود دارد، مگر این که مصلحتی در عدم ملاقات باشد. علاوه بر این داستان های زیادی از علما و بزرگان و اولیا الله نقل شده که ایشان خدمت حضرت شرفیاب شده اند. بعضی از آنها حضرت را در حین ملاقات می شناختند و برخی دیگر بعد از ملاقات متوجه شدند که در محضر امام زمان خود بودند، اما ارتباط فقط منحصر به ارتباط حضوری به شکل ملاقات نیست. گر چه این نوع ارتباط بسیار لذت بخش و مفید است، ولی به راحتی نصیب هر کسی نمی شود. آنچه مهم است ارتباط قلبی است و عمل به دستورات حضرت در عصر غیبت.

 

۲٫ ارتباط قلبی؛ یعنی شخصی بدون این که در محضر امام حضور فیزیکی داشته باشد، قلب و روحش با امام ارتباط بر قرار کند، اعم از این که با زبانش با امام سخن بگوید و برای او دعا کند یا با قلبش سخن بگوید.

 

آیا چنین ارتباطی ممکن است و اگر ممکن است چه راه هایی برای برقراری بهتر این ارتباط هست؟

 

در پاسخ عرض می کنیم بله؛ چنین ارتباطی ممکن است. ائمه (ع) در هر حال، در هر زمان و در هر مکان که باشیم صدای ما را می شنود و از حال ما خبر دارند، ما در اذن دخول حرم ائمه اطهار (ع) می گوییم: “اشهد أنک تسمع کلامی و تشهد مقامی”؛[۶۳] یعنی گواهی می دهم که تو کلام مرا می شنوی و شاهد موقعیت من هستی. روایات زیادی هست که دلالت بر این دارند که ائمه و پیامبر اکرم (ص) از حال ما خبر دارند. در ماجرای اویس قرنی می خوانیم که او علاقۀ زیادی به پیامبر داشت، اگر چه بسیار علاقه مند بود که آن حضرت را ببیند، ولی هیچ وقت موفق به دیدار محبوبش نشد و در عین حال پیامبر از او و از عشق او کاملاً با خبر بود. در روایتی فرمود : “رائحۀ بهشت از جانب قرن می وزد، ای اویس چقدر مشتاق توام. هر کس او را دید سلام مرا به او برساند. حضرت در ادامۀ حدیث می فرماید: او هرگز مرا نخواهد دید و بعد از من در رکاب علی (ع) در صفین به شهادت می رسد.[۶۴]

 

پس حجت خدا شاهد بر احوال ماست و از آنچه در دل داریم، بر زبان جاری کنیم یا نکنیم، با خبر است. پس ما به راحتی در هر حال می توانیم با امام خود سخن بگوییم و با او ارتباط داشته باشد.

 

بنابراین، ارتباط با امام زمان (عج) ممکن است. با خواستن و سعی و تلاش هم می توان هم ارتباط قلبی خود را با آن عزیز تقویت کرد و هم با نهایت کوشش و بندگی و دوری از گناهان به حضور حضرت شرفیاب شد. حتی می توان به جایی رسید که خود حضرت به دیدار انسان بیاید. البته باید به این نکته توجه کرد که اگر کسی این اعمال را انجام داد و باز هم موفق به دیدار نشد، نباید ناامید گردد. باید در کسب آمادگی و شایستگی بیشتر تلاش کند. البته نباید از این مطلب غفلت ورزید که چه بسا انسانی شایستگی لازم را پیدا کند، اما رسیدن به محضر امام به دلایلی به مصلحت او نباشد. ۳

 

دیدار امام زمان (عج)

 

اصل رؤیت و ملاقات با امام زمان در عصر غیبت امکان پذیر است. بسیاری از بزرگان که در عدالت آنان شکی نیست و می توان بر سخن آنان اعتماد کرد، جریان ملاقات یا دیدار خود با امام زمان (ع) را نقل کرده اند. حتی کتاب هایی درباره این دیدارها نگاشته اند و در آنها نام کسانی را که توفیق این زیارت را یافته اند ذکر کرده اند. این دیدارها هم در دوران غیبت صغرا و هم در عصر غیبت کبرا رخ داده است[۶۵].

 

در طول غیبت صغرا که حدود ۷۰ سال به طول انجامید، حضرت ولی عصر (عج) به وسیله نایبان خاص که خود تعیین کرده بودند، با مردم ارتباط داشتند. این نواب چهار گانه هر کدام یکی پس از دیگری، مدتی نیابت امام را عهده دار بودند. در طول این غیبت کوتاه مدت، هم این نایبان با امام ملاقات داشتند و هم گاه غیر این نواب نیز توفیق زیارت آن ماه تابان را می یافتند.

 

نائب خاص دوم، محمد بن عثمان عمری بود که بعد از پدر خود عثمان بن سعید به دستور امام عصر منصب نیابت را بر عهده گرفت و حدود ۴۰ سال  این سفارت را دارا بود.

 

از خود محمد بن عثمان روایت شده است که در جواب پرسش عبد الله بن جعفر حمیری که از وی پرسیده بود: آیا امام زمان را ملاقات کرده­ای؟ پاسخ داد: آخرین باری که حضرت را مشاهده کردم در بیت الله الحرام بود، در حالی که حضرت دعا می کرد و می گفت: “بار پروردگارا آن چه را به من وعده داده ای محقق ساز”.[۶۶]

 

هم چنین محمد بن عثمان گفته است امام را در حالی دیدم که پرده کعبه را در مستجار گرفته و می گفت: “پروردگارا از دشمنانت انتقام بگیر”.[۶۷]

 

از محمد بن عثمان نقل شده است که می گفت: سوگند به خدا که امام عصر (عج) هر سال در موسم حج حضور می یابند. او مردم را می بیند و آنها را می شناسد. مردم نیز او را می بینند، ولی نمی شناسند.[۶۸]

 

شواهدی که این سخن محمد بن عثمان را تأیید می کنند:

 

۱٫ امام صادق (ع) می فرماید: “مردم امام خود را از دست می دهند او در موسم حج حضور می یابد و مردم را می بیند، ولی مردم او را نمی بینند”.[۶۹]

 

۲٫در سیره عملی ائمه (ع) شاهد هستیم که خود این بزرگان می کوشیدند حج را ترک نکنند؛ به گونه ای که درباره امام حسن مجتبی (ع) گفته اند که حضرت بیش از بیست بار با پای پیاده در حج حضور یافتند.

 

در کتاب های فقهی نیز، فقها بابی را برای استحباب حج در هر سال و مداومت بر آن اختصاص داده اند.[۷۰]

 

بعید است که حضرت امام عصر از این فضیلت محروم شوند و سفارشی را که اجداد بزرگوارشان کرده­اند، به کار نبندند. از این رو می توان گفت یکی از جاهایی که حضرت در آن جا زیاد حضور می یابند، حرم خدا است؛ به ویژه در ایام حج.

 

۳٫ از روایات استفاده می شود که حضرت ولی عصر (عج) به دور از مردم و اجتماع نیستند، بلکه حضرت با مردم  و در میان آنها هستند و در اجتماعات شرکت می کنند، ولی مردم او را نمی شناسند. یکی از اجتماعات مهم در اسلام در ایام حج تشکیل می شود که به احتمال قوی حضرت در این محفل عظیم معنوی حضور دارند.

 

آثار اعتقاد به امامی زنده

 

تبیین این مسئله در گرو تبیین فلسفه‏ غیبت و مقوله انتظار و همچنین روشن شدن برکات وجود حضرت مهدى (عج) در دوران غیبت است. اما علت غیبت، سرّى است از اسرار و ما را بدان راهى نیست.[۷۱] ولى به کمک روایات و عقل به بعضى از حکمت‏هاى آن مى‏توان دست یافت. این حکمت‏ها را مى‏توان در دو بخش طرح کرد:

 

۱٫ آنچه که به حضرت مهدى (عج) مربوط مى‏شود.

 

۲٫ آنچه که مربوط به امور دیگر است.

 

اما بخش اوّل:

 

الف- در روایات آمده است که حضرت غایب شده است تا بیعت احدى در گردن آن حضرت نباشد.[۷۲]

 

ب- گاهى نجات از خطر قتل به عنوان فلسفه‏ غیبت آن حضرت شمرده شده است.[۷۳]

 

ج. بناست آن حضرت دنیا را متحول ساخته و دست به اصلاح همه جانبه بزند و تمدنى که بر اساس زور و زر و تزویر است، از ریشه بر کند و بر اساس ارزش‏هاى الاهى تمدنى نو بنیان نهد، این امکان ندارد، مگر این که مردم جهان تجربه حکومت ها و تمدن های مختلف را دیده باشند و ناکامی آنها را در تحقق آرمان های بشریت به چشم مشاهده کرده باشند تا انتظار جهانی برای تشکیل حکومت حضرت تحقق پیدا کند و زمینه پذیرش آن فراهم آید.

 

بخش دوم:

 

الف- امتحان بندگان از جمله مسائلى است که در روایات به عنوان فلسفۀ غیبت، بیان گردیده است.

 

امام موسى بن جعفر (ع) فرمود: “هنگامی که پنجمین فرزند امام هفتم غایب شد، مواظب دین خود باشید، مبادا کسى شما را از دین خارج کند. اى پسر من! براى صاحب الامر ناچار غیبتى خواهد بود، به طوری که گروهى از مؤمنان از عقیده بر مى‏گردند. خداوند به وسیله‏ غیبت، بندگانش را امتحان مى‏کند”.[۷۴]

 

ب- انتظار فرج عاملى در جهت خودسازى است.

 

انتظار، مقوله‏اى است که در پرتو غیبت معنا پیدا مى‏کند. تا غیبتى نباشد انتظارى محقق نمى‏شود. انتظار حکومت حق در واقع از دو عنصر نفى و اثبات ترکیب یافته است. بی گانگى با وضع موجود و عشق و علاقه به وضع بهتر. اگر این دو جنبه، در روح انسان به صورت ریشه‏اى رسوخ کند، سرچشمۀ دو اثر خواهند بود که عبارت اند از: ترک هرگونه همکارى و هماهنگى با عوامل ظلم و فساد از یک سو، و جلب آمادگى‏هاى جسمى و روحى براى شکل گرفتن آن حکومت واحد جهانى از سوى دیگر. این دو، عامل تحرک و آگاهى و بیدارى انسان است. از این رو است که انتظار فرج “عبادت” قلمداد شده است،[۷۵] و منتظران همانند کسانى‏اند که در خیمه حضرت مهدى (عج) یا زیر پرچم او هستند.[۷۶]

 

انتظار انقلابى که در آن گناهکاران و ستمگران و… جایى ندارند، مستلزم آن است که منتظر خود را به گونه‏اى بسازد که از این دسته نباشد.

 

اگر این مسئله، ضمیمه شود به روایاتى که بیان مى‏دارند؛ امام زمان (عج) در دوران غیبت به طور مداوم مراقب حال پیروان خویش است و همه هفته بر اعمال آنها نظر مى‏افکند،[۷۷] مى‏توان به دست آورد که اثر تربیتى اعتقاد به امام زنده، بیش از اعتقاد به امامى است که در آینده متولد مى‏شود و حکومت واحد جهانى را تشکیل مى‏دهد.

 

ج- انتظار علاوه بر این که موجب خودسازى فردى است، عامل خودسازى اجتماعى هم مى‏باشد؛ زیرا برنامه‏اى که انتظار آن را مى‏کشیم، فردى نیست، لذا منتظر واقعى، در اصلاح دیگران هم مى‏کوشد.

 

د- منتظران واقعى نه تنها با گسترش فساد مأیوس نمى‏شوند، بلکه وصول به هدف را در برابر خویش مى‏بینند، لذا در فساد حل نمى‏شود.[۷۸]

 

گر چه عدم یأس و مستهلک نشدن در فساد با فرض تولد امام زمان (عج) در زمان مقرر ظهور، هم قابل تصور است، اما بدیهى است که با فرض زنده بودن ایشان و… این دو اثر هم گسترده‏تر است و هم با دوام‏تر.

 

ظهور امام زمان همان قیام او است

 

در روایات معتبر علائمی برای ظهور امام زمان (عج) بیان شده است.که با پدیدارشدن حتمی آن علائم آن حضرت ظهور کرده و قیام خود را به جهانیان اعلام می دارند. و به عبات دیگر می توان گفت منظور از ظهور همان قیام آن حضرت می باشد. چرا که ظهور و حضور امام زمان (عج) به منظور قیام در مقابل ظلم و ستم و اجرای دستورات اسلام ازجمله عدالت است. بنابراین علائم ظهور امام زمان (عج) همان علائم قیام آن حضرت می باشند.

 

برای اطلاع از علائم ظهور و قیام مراجعه شود به:

 

۱٫ نمایه: گسترش ظلم و ظهور امام زمان (عج)، سؤال شماره ۱۳۷۳ (سایت: ۱۴۰۱).

 

۲٫ نمایه: علایم ظهور امام زمان (عج)، سؤال شماره ۲۱۹ (سایت: ۲۰۳۲).

 

۳٫ نمایه: ویژگی هاى جامعه‏ى بعد از ظهور حضرت مهدى (عج)، سؤال شماره ۱۲۷ (سایت: ۱۳۷۳).

 

علت ظهور نکردن امام زمان(عج)

 

غیبت امام زمان(عج) دارای حکمت هایی است که برخی از آنها برای ما بیان شده و برخی نامشخص و نامعلوم است. برخی از امور را می توان از حکمت های غیبت بر شمرد، ۱٫ امتحان و آزمایش بندگان خدا[۷۹]، ۲٫ محفوظ ماندن از بیعت با ستمکاران[۸۰]، ۳٫ حفظ اولاد مؤمن افراد کافر. روایتی از امام صادق (ع) نقل شده است که فرمودند: خدا در صلب کافران و منافقان نطفه افراد با ایمانی را به ودیعه نهاده است به همین جهت بود که علی (ع) از کشتن پدران کافر خودداری نمود تا اولاد مؤمن از آنان به وجود آید و بعد از آن به هر یک از آنان دست می یافت به قتلش مبادرت می کرد. همچنین قائم (عج) ما اهل بیت ظاهر نمی شود تا اینکه امانت های الهی از صلب کافران خارج شوند بعد از آن ظاهر می شود و کفار را به قتل می رساند.[۸۱]

 

ولی همه علل غیبت آن حضرت برای ما شناخته شده نیست؛ چنانکه بعضى از روایات‏ بیانگر این نکته‏اند که امامان معصوم از علت اصلى غیبت آگاهند، اما مأمور به بیان آن نیستند؛ لذا سر بسته و به طور اجمال حکمت‏هایى از آن را بیان کرده‏اند؛ دلیل این ادّعا روایت عبداللّه بن فضل هاشمى از امام صادق( علیه‏السلام ) است که امام به وى فرمود:

 

براى صاحب امر غیبتى است که چاره‏اى از آن نیست. هر مبطلى در آن شک مى‏کند. به او گفتم: فدایتان شوم، (غیبت) براى چیست؟ فرمود: براى امرى که اجازه ی کشف آن را براى شما نداریم. گفتم: حکمت غیبت او چیست؟ فرمود: حکمت غیبت او همان حکمت غیبت حجت‏هاى خداوند قبل از او است. حکمت آن کشف نمى‏شود مگر بعد از ظهور او. همان طور که حکمت سوراخ کردن کشتى و کشتن پسر و برپایى دیوار توسط حضرت خضر( ع (براى حضرت موسى( ع ) کشف نشد مگر هنگام جدایى آن‏ها.[۸۲]

 

عوامل ظهور امام زمان (عج)

 

هر چند عامل اصلی ظهور امام زمان (عج) “ارادۀ الاهی” است، ولی آنچه که انسان ها به عنوان زمینه سازی ظهور می توانند انجام دهند، ایجاد آمادگی در خودشان است؛ چون هر انقلاب و نهضتی که برای هدف معینی به وجود می آید، در صورتی پبروز است که زمینه های آن از هر جهت فراهم باشد، در غیر این صورت انقلاب با شکست روبرو خواهد شد.

 

قیام امام زمان (عج) از این قاعده مستثنی نیست و در صورتی می تواند پیروز شود که شرایط آن فراهم گردد.[۸۳]

 

پس آمادگی مردم از علل و عوامل مهم ظهور است؛ یعنی عموم مردم خواستار آن حضرت باشند و افکار عمومی برای تأیید و پشتیبانی ایشان مهیا باشد. به عبارت دیگر باید عوامل اختیاری و قابل تغییر غیبت آن حضرت را بر طرف نمود.

 

توضیح این که بر اساس آنچه در روایات، در بارۀ عوامل غیبت آمده، برخی از آنها در اختیار ما نیست و قابل تغییر نمی باشد مانند:

 

۱٫ بیعت کسی بر عهدۀ آن حضرت نباشد.[۸۴]

 

۲٫ محافظت ایشان از خطر کشته شدن.[۸۵]

 

۳٫ آزمایش الاهی.[۸۶]

 

۴٫ علل ناشناخته؛ چنان که بعضى از روایات‏ بیانگر این نکته‏اند که امامان معصوم از علت اصلى غیبت آگاه اند، اما مأمور به بیان آن نیستند. لذا سر بسته و به طور اجمال حکمت‏هایى از آن را بیان کرده‏اند. دلیل این ادّعا روایت عبداللّه بن فضل هاشمى از امام صادق (ع) است که امام به وى فرمود: براى صاحب امر غیبتى است که چاره‏اى از آن نیست. هر مبطلى در آن شک مى‏کند. به او گفتم: فدایتان شوم، (غیبت) براى چیست؟ فرمود: براى امرى که اجازۀ کشف آن را براى شما نداریم. گفتم: حکمت غیبت او چیست؟ فرمود: حکمت غیبت او همان حکمت غیبت حجت‏هاى خداوند قبل از اوست. حکمت آن کشف نمى‏شود، مگر بعد از ظهور او. همان طور که حکمت سوراخ کردن کشتى و کشتن پسر و برپایى دیوار توسط حضرت خضر براى حضرت موسى (ع) کشف نشد، مگر هنگام جدایى آنها.[۸۷]

 

روشن است که این عوامل در اختیار انسان ها نیست تا بتوانند تغییر دهند.

 

اما برخی دیگر از عوامل غیبت قابل تغییر است. چنان که در برخى از توقیعات شریفه به این مسئله اشاره شده است که بى‏وفایى مردم و گناهان آنان زمینه ‏ساز غیبت حضرت حجت شده است.

 

“اگر خداوند به شیعیان ما توفیق همدلى در وفاى به عهدى که بر ایشان است عنایت مى‏فرمود مبارکى دیدار ما براى ایشان به تأخیر نمى‏افتاد و در سعادت مشاهده ما با معرفتى شایسته و درست شتاب مى‏شد. چیزى ما را از ایشان محبوس نکرده است، مگر اعمال ناخوشایند و ناپسندى است که از آنها به ما مى‏رسد”.[۸۸]

 

مضمون این توقیع آن است که بى‏وفایى شیعیان نسبت به عهد و پیمان با آن حضرت موجب طولانى‏تر شدن غیبت و حرمان از وصال شده است. پس همدلى شیعیان در وفاى به عهد [آن حضرت] مى‏تواند عاملى براى تعجیل در ظهور باشد.[۸۹]

 

علاوه بر این مطالب باید توجه داشت که مردم در عصر غیبت، افزون بر تکالیف عمومى، در خصوص مسئلۀ غیبت وظایفى بر دوش دارند که با انجام آنها ضمن وصول به اجر و ثواب، گام‏هایى نیز در زمینۀ ظهور برخواهند داشت که به برخی از آنها اشاره می کنیم:

 

 

 

الف- صبر:

 

در روایتى امام رضا (ع) مى‏فرماید: چه قدر نیکو است صبر و انتظار فرج. آیا نشنیدى این سخن خداوند را که: “فارتقبوا اِنّى معکم رقیب”. و این سخن او که: فانتظروا اِنّى معکم من المنتظرین. منتظر باشید من هم با شما در انتظارم. همانا فرج پس از ناامیدى مى‏آید و کسانى که قبل از شما بودند صبورتر از شما بودند. [۹۰]

 

تعبیر “علیکم بالصبر” صراحت دارد، در این که وظیفۀ شیعیان در عصر غیبت، صبر بر فراق است. البته روشن که صبر به معنای استقامت داشتن در اعتقاد و عمل و طی نمودن خط و مکتب آن حضرت است.

 

 

 

ب- انتظار:

 

هر چند از روایت بالا وظیفه انتظار نیز به خوبى معلوم مى‏شود، ولى دربارۀ انتظار باید گفت: پیامبر و ائمۀ اطهار با تأکید بسیار بر این امر پاى فشرده‏اند. در روایتى از پیامبر (ص) مى‏خوانیم که فرمود: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.[۹۱]

 

على) ع) در پاسخ کسى که از وى پرسید: کدام عمل نزد خداوند محبوب‏تر است؟ فرمود: انتظار فرج.[۹۲]

 

امام صادق (ع) مى‏فرماید: نزدیک‏ترین حالت بنده به خداوند و راضى‏ترین چیز نزد او این است که هرگاه حجت خدا از آنها پنهان شود و برایشان ظاهر نشود و از آنها پوشیده شود و مکانش را ندانند در این هنگام صبح و شام منتظر فرج او باشند[۹۳].

 

روشن و بدیهی است که انتظار بر دو قسم است: انتظار تکوینى و انتظار تشریعى.

 

در انتظار تکوینى، منتظر بودن بیش‏تر به شکل منفى و همراه با سستى صورت مى‏گیرد، اما انتظار تشریعى، پویا و همراه با علم و عمل است. مؤید این سخن، کلام امام سجّاد) ع) است که مى‏فرماید: منتظران ظهور او برترین اهل هر زمانند؛ زیرا خداوند متعال به آنها عقل و فهم و شناختى عطا فرموده است که غیبت در نزد آنان به منزلۀ مشاهده گردیده است. آنان را در آن زمان به منزلۀ مجاهدان با شمشیر در کنار رسول خدا (ص) قرار داده است. آنان حقیقتا خالصند و شیعیان راستین و دعوت کنندگان به دین خدا در پنهان و آشکارند.[۹۴]

 

منتظر واقعى در بعد علمى، آن چنان معرفتى دارد که غیبت براى او همانند مشاهده است؛ یعنى در شناخت امام زمان خود، شک و تردید ندارد و در بعد عملى آشکارا و نهان به دعوت و تبلیغ مشغول است.

 

اگر منتظر منفى دست بر دست مى‏گذارد و به بهانه این که کارى از ما ساخته نیست و کارى براى زمینه سازى ظهور نمى‏کند، منتظر مثبت شب و روز بر علم و معرفت و عمل خود مى‏افزاید، خود را آمادۀ ظهور مى‏نماید، و تلاش دارد تا خود را از سنخ منتظر کند.

 

چکیدۀ سخن آن که در انتظار مثبت ایمان به غیب، گرایش به عدالت، تنفر از ظلم، اعتراف به حق و دعوت به خیر و صلاح نهفته است.

 

 

 

ج- دعا:

 

در برخى روایات عمده‏ترین وظیفۀ عصر غیبت را دعا دانسته‏اند. از جمله در توقیع اسحاق بن یعقوب که به وسیلۀ محمد بن عثمان دریافت شده است، فرمود: برای تعجیل در فرج زیاد دعا کنید… .[۹۵]

 

 

 

د- انقطاع:

 

در روایتى از امام صادق (ع) مى‏خوانیم که فرمود: “همانا این امر (ظهور مهدى) نمى‏آید شما را مگر پس از ناامیدى”.[۹۶]

 

در روایت دیگرى امام رضا (ع) مى‏فرماید: “همانا فرج پس از ناامیدى مى‏آید و کسانى که پیش از شما بودند صابرتر از شما بودند”[۹۷].

 

این بدان معناست که تا انسان چشم امید به قدرت‏هاى غیرالاهى داشته باشد، عطش عدالت مهدوى در او وجود ندارد و آن گونه که بایسته و شایسته است، مهدى‏جو و مهدى‏خواه نخواهد بود.

 

شاید به همین جهت یکی از نشانه‌های آغاز انقلاب امام زمان، فراگیری ظلم ‌و ‌جور در جهان بیان شده است. این مطلب را از دو راه می‌توان ثابت کرد:

 

۱٫ پبامبر گرامی فراگیری ظلم و جور را، نشانۀ آغاز انقلاب دانسته و در حدیثی که محدثان اسلامی نقل کرده‌اند، فرموده است: زمین را پر از قسط و عدل می‌کند، چنان که از ظلم و جور پرگردد.[۹۸]

 

۲٫ فشار و اختناق هرگاه از حدّ بگذرد، مایۀ انفجار می‌گردد. انفجارهای اجتماعی، مانند انفجار‌های مکانیکی است که در درجۀ معینی از فشار، انفجار رخ می‌دهد. در حقیقت گسترش فساد به وسیلۀ ضحاکان زمان، انقلاب را نزدیک تر می‌کند، در نتیجه بذر‌های انقلاب را آبیاری می‌نماید، تا لحظه‌ای که بحران به اوج خود برسد و انقلاب صورت پذیرد. البته باید توجه داشت که صرف گسترش فساد کافی نیست، بلکه رشد آگاهی هم در این زمینه لازم است.

 

مقصود از بالا رفتن سطح آگاهی، این است که انسان‌ها، به موقعیت و ارج وجود خود پی‌ببرند و تحمل ظلم و فساد را زندگی ننگین و مرگباری تلقی کنند که شایستۀ مقام انسان نیست. آن گاه با ارزیابی شرایط و امکانات خود و ستم قدرت‌های طاغوتی، بذر انقلاب را در سرزمین مستعد و آماده بپاشند و از راه های گوناگون، در آبیاری آن بکوشند. ناگفته پیداست، تا زمانی که در توده‌ها چنین آگاهی پدید نیاید و انسان ها بر ارزش خود واقف نگردند و امکانات خود و طرف را درست نسنجند، انقلاب کوری رخ می‌دهد که نمی‌تواند، مصالح مردم را تضمین کند.

 

به عبارت روشن‌تر، برای تحقق یک انقلاب، تنها گسترش فساد و یا وجود یک رهبر لایق کافی نیست، بلکه علاوه بر این، آمادگی روحی و فکری لازم است که مردم در موقع مناسب بهای انقلاب را که همان ایثارگری و شهادت در راه هدف است، بپردازند. در غیر این صورت، سستی، تنبلی و اکتفا به وضع موجود، در روح جامعه لانه می‌گزیند، و اندیشۀ انقلاب به ذهن آنان راه پیدا نمی‌کند و با تمسک به منطق “موسی به دین خود، عیسی به دین خود”، و یا “هر کس باید گلیم خود را از آب بیرون ببرد”، “من چه کار به کار دیگران دارم” و امثال این جملات، وضع موجود را که توأم با یک نوع راحت‌طلبی است، بر قیام و انقلاب و تحمّل زندان و شکنجه و قتل و اعدام ترجیح می‌دهد.[۹۹]

 

علاوه این که برای تحقق قیام حضرت مهدی (عج)، یک ارتش مهیا و نیروی ضربتی کارآمد لازم است که پشت سر امام (عج) ایستاده و گوش به فرمان وی باشد. از این جهت باید در جهنم سوزان ظلم و جور و فساد و تبعیض، افراد فداکاری پرورش یابند، تا پیام‌آور بهار عدالت باشند. این گروه باید به نیروی ایمان و تقوا مجهز گردند، و جانباز و فداکار باشند.

 

به طور خلاصه، گسترش فساد و ظلم، اگر منجر به “انظلام”؛ -یعنی پذیرش ظلم و ستم- بشود، هیچ‌گاه زمینۀ قیام علیه آن نخواهد شد. بلکه تنها در صورتی مفید است که مقدمه مبارزه در جهت تحقق عدالت و نیکی باشد. بدیهی است که این مقدمه نیز هیچ گاه عملی نخواهد شد، مگر زمانی که مردم، بدی ظلم را بدانند و در برابر آن، مظاهر صلاح و تقوای فردی و اجتماعی را نیز بشناسند و تنها راه این شناخت، دعوت مردم به سمت صلاح و تقواست.

 

احادیث فراوانی داریم که گروهی در زمان های مختلف با حرکت های اصلاح گرانه در جوامع بشری، زمینه ساز ظهور حجت خواهند بود. این احادیث در برخی از کتاب ها گرد آمده است.[۱۰۰]

 

در این جا به یکی از این احادیث اشاره می کنیم: صاحب کشف الغمه از پیامبر (ص) نقل می کنند که فرمود: “مردمی از مشرق خروج می کنند و برای حضرت مهدی زمینه سازی می کنند”.[۱۰۱]

 

 

 

هـ- تقوا و دوری از گناه:

 

در احادیثی که پیامبر (ص) و ائمۀ ‌اطهار (ع)، وظایف منتظران را معین کرده‌اند، همه جا سخن از تقوا، ورع، عفاف، صلاح، سداد، دوری از گناه و قرب به خداست. به عنوان نمونه، امام صادق (ع) فرمود: “هر کس خشنود می‌شود که از اصحاب قائم (ع) باشد، پس باید منتظر باشد و به ورع و اخلاق نیکو عمل کند، در حالی که منتظر است. اگر چنین شخصی، پیش از ظهور حضرتش بمیرد، اجر او مانند کسی است که زمان ظهور آن حضرت را درک کرده است. پس (در جهت نیکی‌ها) بکوشید و منتظر باشید. (این انتظار) گوارا باد بر شما ای گروه رحمت شده”.[۱۰۲]

 

علمای گذشتۀ ما، دربارۀ وظایف و تکالیف منتظران در زمان غیبت، کتاب هایی مستقل نوشته یا فصولی از کتاب های خود را اختصاص داده‌اند، مانند کتاب “نجم الثاقب” تألیف مرحوم حاج میرزا حسین نوری (متوفی ۱۳۲۷)، دو کتاب “مکیال المکارم” و “وظیفه مردم در زمان غیبت امام زمان (ع)” تالیف مرحوم میرزا محمد تقی موسوی اصفهانی (متوفی ۱۳۴۸). در این کتاب ها و مشابه آنها تنها بر اساس روایات ائمه (ع) به عوامل ظهور و وظایف منتظران اشاره شده است، البته از نظر عقلایى نیز مى‏توان گفت: تشکیل حکومت جهانى با آن عظمت و شکوه، به صورت دفعى هر چند محال نیست، اما دلیل عقلى یا نقلى معتبر بر چنین وقوعى نداریم. هر چند ممکن است خود ظهور به دلیل عدم توقیت (بیان نشدن وقت)، به طور “دفعی” و ناگهانى صورت گیرد، اما قطعا نمى‏توان گفت بدون هیچ زمینه‏اى انجام مى‏شود.

 

شهید مطهرى مى‏نویسد: بعضى از علماى شیعه که به برخى از دولت‏هاى شیعى معاصر خود حسن ظن داشته‏اند، احتمال داده‏اند که دولت حقّى که تا قیام مهدى موعود ادامه خواهد یافت، همان سلسله مورد نظر باشد.[۱۰۳]

 

این سخن بیانگر آن است که علماى شیعه به حکومت زمینه‏ساز عقیده داشته‏اند و این یک امر طبیعى است؛ چرا که وقتى انسان منتظر مهمان عزیزى باشد، سعى مى‏کند فضا و مکان و استقبال کنندگان را در حد امکان، با مقام فرد منتظر کاملاً همانند کند. چگونه ممکن است فرد منتظر، در انتظار کسى باشد که به دلیل اجراى عدالت، پیاده کردن احکام الاهى و جلوگیرى از فحشا، محکوم دادگاه او و طعمۀ شمشیر وى باشد؟

 

آیت اللّه مکارم شیرازى، دربارۀ آمادگى‏هاى لازم براى حکومت جهانى مى‏نویسد: براى این که دنیا چنان حکومتى را پذیرا باشد، چند نوع آمادگى لازم است:

 

۱٫ آمادگى فکرى و فرهنگى؛ یعنى سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند؛ مثلاً مسئلۀ “نژاد” یا “مناطق مختلف جغرافیایى” مسئلۀ قابل توجهى در زندگى بشر نیست و تفاوت رنگ‏ها و زبان‏ها و سرزمین‏ها نمى‏تواند بشر را از هم جدا سازد.

 

۲٫ آمادگى اجتماعى؛ مردم جهان باید از ظلم و ستم و حکومت های موجود خسته شوند، تلخى این زندگى مادى و یک بعدى را احساس کنند و حتى از این که ادامۀ این راه یک بعدى ممکن است در آینده مشکلات کنونى را حل کند، مأیوس گردند.

 

۳٫ آمادگى‏هاى تکنولوژى و ارتباطى؛ بر خلاف آنچه بعضى مى‏پندارند که رسیدن به مرحلۀ تکامل اجتماعى و رسیدن به جهانى آکنده از صلح و عدالت، تنها با نابودى تکنولوژى جدید امکان‏پذیر است، وجود این صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانى نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن وصول به چنین هدفى محال باشد. سپس مى‏افزاید معجزه، استثنایى است منطقى در نظام جارى طبیعت، براى اثبات حقانیت یک آیین آسمانى، نه براى ادارۀ همیشگى نظام جامعه.[۱۰۴]

 

۴٫ آمادگى‏هاى فردى؛ حکومت جهانى قبل از هر چیز نیازمند عناصر آماده و با ارزش انسانى است تا بتواند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعى را به دوش بکشد.

 

این در درجۀ اوّل نیاز به بالا بردن سطح اندیشه، آگاهى، آمادگى روحى و فکرى براى پیاده کردن آن برنامۀ عظیم را دارد. منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى نمى‏تواند نقش تماشاچى داشته باشد.[۱۰۵]

 

شرایط ظهور امام زمان(عج)

 

از آنجا که نهضت امام زمان(عج) یک انقلاب جهانی و همه جانبه است، برنامه بسیار عمیق و دشواری دارد (توجه شود که قرار نیست حضرت بر مبنای اعجاز حکومت کند) می خواهد تمام اختلافات نژادی و کشوری و زبانی و دینی را برطرف سازد و سرتاسر گیتی را با یک حکومت نیرومند اداره کند. یک چنین انقلاب عمیقی باید از درون دل های جهانیان سرچشمه بگیرد. بنابراین تا نوع بشر به حد کمال و رشد نرسد و برای پذیرفتن حکومت حق آماده نگردد مهدی موعود (ع) ظاهر نخواهد شد.[۱۰۶]

 

هشام بن سالم از حضرت صادق (ع) روایت کرده که فرمود: تا همه اصناف مردم به حکومت نرسند صاحب الامر قیام نمی کند برای اینکه وقتی حکومتش را تشکیل داد کسی نگوید: اگر ما هم به حکومت می رسیدیم با عدالت رفتار می کردیم.[۱۰۷]

 

براى این که دنیا چنان حکومتى را پذیرا باشد، چند نوع آمادگى لازم است:

 

الف). آمادگى فکرى و فرهنگى: یعنى سطح افکار مردم جهان آن چنان بالا رود که بدانند مثلاً مسأله «نژاد» یا «مناطق مختلف جغرافیایى» مسأله قابل توجهى در زندگى بشر نیست و تقاوت رنگ‏ها و زبان‏ها و سرزمین‏ها نمى‏تواند بشر را از هم جدا سازد.

 

ب). آمادگى اجتماعى: مردم جهان باید از ظلم و ستم و نظامات موجود خسته شوند، تلخى این زندگى مادى و یک بعدى را احساس کنند و حتى از این که ادامه این راه یک بعدى ممکن است در آینده مشکلات کنونى را حل کند، مأیوس گردند.

 

ج). آمادگى‏هاى تکنولوژى و ارتباطى: بر خلاف آن چه بعضى مى‏پندارند که رسیدن به مرحله تکامل اجتماعى و رسیدن به جهانى آکنده از صلح و عدالت، تنها با نابودى تکنولوژى جدید امکان‏پذیر است، وجود این صنایع پیشرفته نه تنها مزاحم یک حکومت عادلانه جهانى نخواهد بود، بلکه شاید بدون آن، وصول به چنین هدفى محال باشد؛ چون معجزه، استثنایى است منطقى در نظام جارى طبیعت، براى اثبات حقانیت یک آیین آسمانى؛ نه براى اداره همیشگى نظام جامعه.[۱۰۸]

 

د). آمادگى‏هاى فردى: حکومت جهانى قبل از هر چیز نیازمند عناصر آماده و با ارزش انسانى است تا بتواند بار سنگین چنان اصلاحات وسیعى را به دوش بکشد.

 

پس براى پیاده کردن آن برنامه عظیم در درجه اول نیاز به بالا بردن سطح اندیشه و آگاهى و آمادگى روحى و فکرى است. منتظر واقعى براى چنان برنامه مهمى نمى‏تواند نقش تماشاچى را داشته باشد.[۱۰۹]

 

همچنین حضرت نیاز به ۳۱۳ نفر اصحاب خاص دارد که دارای شرایط ویژه ای هستند. در روایتی امام جواد (ع) به عبدالعظیم حسنی فرمود: «… هنگامی که برای او این تعداد ۳۱۳ نفر از اهل اخلاص جمع شد، خداوند امر او را ظاهر خواهد کرد».[۱۱۰]

 

قیام های قبل از ظهور امام زمان (عج) در روایات

 

بعضی از افراد ادعا کرده اند که مطابق آنچه در بعضی از روایات وارد شده است که هر قیامی قبل از قیام حضرت مهدی (ع) از نظر اسلام و شیعه مردود است.

 

از جمله گفته اند در روایتی (درمقدمۀ صحیفۀ سجادیه از امام صادق (ع)) آمده  است که در آن، هر خروجی را قبل از ظهور، مایۀ بلا و اندوه ائمه و شیعیان می داند.

 

در پاسخ باید بگوئیم : اگر این روایت را از لحاظ سند، غیر قابل خدشه بوده و صدور آن را از امام ششم (ع) مسلم بدانیم، نکاتی در متن همان حدیث خواهیم یافت که با دقت در آن، نمی توانیم هر حرکت انقلابی قبل از ظهور حضرت مهدی (عج) را زیر سؤال ببریم! در این راستا، به دو نکتۀ زیر توجه نمایید:

 

۱٫ در این حدیث آمده است که امام صادق (ع)، بعد از شنیدن ماجرای قیام و شهادت یحیی بن زید، به شدت ناراحت شده و گریست! اگر ایشان، کاملا این حرکت را مردود و خودسرانه دانسته و آن را در خلاف جهت منافع شیعیان ارزیابی می نمودند، دلیل این همه ناراحتی و گریه برای شکست ایشان چه بوده است؟! البته ممکن است، پاسخی ارائه شود، مبنی بر این که ناراحتی ایشان، از بابت حس ترحمی نسبت به یحیی بود که از پسر عموهای ایشان به شمار آمده و به هیچ وجه، تأیید کننده حرکت انقلابی ایشان نبوده است، اما با فرض پذیرش چنین پاسخی، چه جوابی برای نکته بعدی خواهیم داشت؟

 

۲٫ در این حدیث، به نقل از امام صادق (ع) بیان شده که “هیچ شخصی از ما اهل بیت؛ قبل از ظهور حضرت مهدی برای مقابله با ظلم و ستمی و یا برای احقاق حقی قیام ننموده و قیام نخواهد نمود، مگر این که دچار بلا و گرفتاری خواهد شد و قیام او، ما و شیعیانمان را بیشتر به زحمت خواهد انداخت”.[۱۱۱]

 

اگر در متن عربی روایت دقت نمایید، علاوه بر عبارت “لا یخرج”، عبارت “ما خرج” را نیز خواهید یافت که با استناد به آن و با توجه به این که هیچ نشانی از استثنای قیام معصومان نیز در آن وجود ندارد، می توان تمام قیام های قبل از امام صادق (ع) را زیر سؤال برده و آنان را مردود شمرد!

 

در حالی که  امام ششم (ع) در مورد جنگ های دوران حضرت امیر (ع) و قیام خونین و شهادت طلبانۀ امام حسین (ع) نیز نظر مثبتی نداشته و آنها را نیز در جهت خلاف منافع شیعیان تلقی می نمودند؟!

 

با این که روایت فوق، اطلاق داشته و طبیعتا دایرۀ شمول آن، فعالیت های اصلاح جویانۀ این دو امام بزرگوار را نیز در بر خواهد گرفت، اما صد در صد مطمئنیم که امام صادق (ع) چنین عقیده ای نداشته اند.

 

بر همین اساس، روایت صحیفه را نمی توانیم معیار دقیقی برای ارزیابی تمام انقلابات و عملکردهای اصلاح طلبانه قرار دهیم، بلکه ممکن است این روایت، در شرایط تقیه صادر شده باشد و یا این که در صدد بیان این نکته باشد که چنین حرکاتی به نتیجۀ نهایی نخواهند رسید و حکومت آرمانی، تنها بعد از ظهور حضرت مهدی (عج) ایجاد خواهد شد و قیام های قبل از آن؛ حتی اگر لازم و واجب نیز باشند؛ با دشواری هایی روبرو شده و به مشکلات ظاهری و دنیوی شیعیان خواهند افزود که البته نمی تواند توجیه گر سکوت کامل و دست نزدن به هیچ حرکت اصلاحی باشد.

 

باید توجه داشت که روایاتی از این دست در زمانی صادر شده اند که به دلیل خلافت سلسلۀ ستمکار اموی، هر گونه حرکتی بر ضد آنان، مورد استقبال عمومی قرار می گرفت، حتی حرکت هایی که سردمداران آنها نیز نیتی الاهی و خیرخواهانه نداشتند! به عنوان نمونه، باقیماندۀ خوارج نیز؛ با این که خود مسیری اشتباه را می پیمودند، بر علیه حاکمان اموی نیز دست به شورش بر می داشتند!

 

پیشوایان شیعه، برای روشنگری پیروان خود، با اشاره به این که هر تحولی، لزوما به معنای اصلاح نیست، آنان را از همراه شدن با چنین حرکاتی باز می داشتند و این بدان معنا نبود که تمام حرکات انقلابی و لو در سطح محدود را به صورت قاطع محکوم نمایند.

 

در روایت دیگری امام صادق (ع) می فرمایند: “اگر به حرکتی انقلابی برخورد نمودید، خودتان سزاوارترید که انتخاب مناسبی داشته باشید! اما باید دقت کنید که هدف نهایی این حرکتتان چیست و تنها به این بسنده ننمایید که قیام زید بن علی را مورد استنادتان قرار دهید؛ زیرا زید انسان دانشمند و راست گویی بوده و برای اهداف شخصی خود قیام ننمود! او تنها شما را به پیروی از امامان اهل بیت (ع) فراخوانده و اگر هم پیروز می شد، یقینا به این پیمان خویش عمل می نمود…”!

 

در ادامه، ایشان قیام مسلحانه را در آن شرایط، به صلاح ندانسته و مطالبی را در ارتباط با قیام نهایی حضرت مهدی (عج) ارائه می فرمایند.[۱۱۲]

 

آنچه از تمام این روایات می توان به دست آورد، این است که تقدیر خداوند بر این قرار گرفته است که اصلاح کامل و بنیادین جامعۀ جهانی، تنها توسط امام زمان (عج) انجام پذیرد و ادعای آن توسط دیگران، تنها شعاری بوده که جامۀ عمل به خود نخواهد پوشاند، اما چنین تقدیری، مانع آن نیست که افراد با ایمان به وظیفۀ خود عمل نموده و در حد توان و امکان در راستای اصلاح جامعۀ خود بکوشند؛ زیرا در غیر این صورت، حتی قیام امام حسین (ع) نیز زیر سؤال حواهد رفت؛ چون قبل از ظهور منجی، انجام شده است! مطمئنا این حرکات اصلاحی محدود نیز تنها هنگامی مورد تأیید خواهد بود که توسط افرادی با ایمان قوی و در راستای اهداف الاهی انجام پذیرد.

 

امام خمینی (ره) در این رابطه فرمودند: “بله، البته آن پر کردن دنیا را از عدالت، آن را ما نمى‏توانیم پر بکنیم. اگر مى‏توانستیم، مى‏کردیم، اما چون نمى‏توانیم بکنیم ایشان باید بیایند. الآن عالم پر از ظلم است. شما یک نقطه هستید در عالم. عالم پر از ظلم است. ما بتوانیم جلوى ظلم را بگیریم، باید بگیریم؛ تکلیفمان است”.‏[۱۱۳]

 

گسترش ظلم و ظهور امام زمان(عج)

 

در بعضی از روایات در باره قیام و ظهور امام زمان آمده است: “یملأ الارض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا”؛[۱۱۴] زمین را پر از عدل و داد می کند همان طور که پر از ظلم و ستم شده است. آن چه از این روایت فهمیده می شود آن است که ظهور حضرت و فراگیر شدن عدالت، زمانی است که ظلم و جور در جهان شیوع پیدا کرده است؛ یعنی ممکن است بعد از این که سال های زیادی از شیوع ظلم در جهان گذشت حضرت ظهور کنند. به عبارت دیگر، این روایات بیان می کند که گسترش و توسعۀ عدالت و ریشه کن شدن ظلم و ستم فقط به وسیلۀ امام زمان (عج) انجام می گیرد و در صدد بیان علایم ظهور نیست و نمی خواهد بیان کند که هر گاه جهان پر از ظلم شد حضرت ظهور خواهد کرد.

 

باید توجه داشت که فراگیر شدن ظلم یک امر نسبی است؛ یعنی می توان گفت از زمان حضور بشر در زمین ظلم همراه همیشگی انسان ها بوده و همواره عده ای ظالم و عده ای مظلوم بودند. پس نمی توان ادعا کرد؛ تنها در این دوره ظلم فراگیر شده است و قبل و بعد از آن به این شدت نبوده و نیست.

 

همچنین فراگیر شدن ظلم اگر به عنوان علائم باشد به معنای علت تامه برای ظهور نیست، بلکه به نحو اقتضاست و علائم و علت های دیگری نیز در این امر دخالت دارند و باید همۀ علائم و علل تحقق یابند تا امام زمان (عج) ظهور کنند.[۱۱۵]

 

بنابراین، به صرف وجود ظلم های بسیار در عالم نباید توقع قطعی داشت که حضرت به زودی ظهور خواهد کرد، هرچند با توجه به مطالبی که در روایات آمده است وظیفه داریم دائما چشم انتظار حضرت بوده و با فراهم کردن مقدمات ظهور، نزدیک تر شدن صبح ظهور را دعا کنیم.

 

امام زمان (عج) و تألیف کتاب و هدایت مردم

 

هم اکنون ما در دوره “غیبت کبری” به سر می بریم که دوران “نیابت عامه” است. به این معنا که در این دوره راهنمایی شیعیان به عهدۀ فقیهان و علمای بزرگ شیعه است، که دارای شرایط تعیین شده برای راهنمایی هستند و وظیفه و تکلیف مردم نیز اطاعت و پیروی از راهنمایی های آنان است. در پاسخ به این سؤال که آیا برای امام زمان (عج) مقدور نیست که از طریق نوشتن و فرستادن کتاب و نوشته مردم را هدایت کنند؟ باید گفت:

 

۱- غیبت آن حضرت به فرمان الاهی و بر اساس مصلحت هایی است که در این امر وجود دارد؛ از جمله فلسفۀ غیبت، عدم آمادگی بشر بوده است، اگر بشر آمادگی برای پذیرش خود امام را نداشته باشد آیا آمادگی برای پذیرش کتاب امام را خواهد داشت، مشکل بشر، نبودن کتاب از ناحیۀ آن امام نیست، اگر بشریت آمادگی لازم را دارا بود همین مقدار از دستورات قرآن و اهل بیت، که فعلا در دست ماست، کافی بود.[۱۱۶]

 

۲- با توجه به مصلحتی که برای غیبت امام زمان (عج) وجود دارد و ویژگی های زمان غیبت و عدم دسترسی همگان به امام زمان (عج) و …، اگر بنا بود کتابی در چنین شرایطی از طرف حضرت در این زمان نوشته شود مدعیان داشتن چنین کتابی زیاد می شدند و مطالب خود را به آن حضرت نسبت می دادند و تشخیص حق از باطل بسیار مشکل می شد. همان گونه که امروزه مدعیان دروغین ارتباط و ملاقات با آن حضرت کم نیستند و باعث انحراف و سوء استفاده های بسیاری شده اند.

 

۳- غیبت امام زمان (عج) فقط از نظر ظاهری است و از نظر معنوی رابطه آن حضرت با مردم قطع نشده است. در حدیثی از پیامبر (ص) دربارۀ دورۀ غیبت امام زمان (عج) آمده است: “ایشان مانند خورشید پنهان شده در پس ابر است که دیده نمی شود، اما مردم از وجود او بهره مند می شوند[۱۱۷].” بنا براین آن حضرت همیشه ناظر اوضاع بوده و هر جا نیازی باشد از را ه هایی که خود صلاح می دانند به هدایت امور می پردازند. چنان که از آغاز زمان غیبت کبری تا کنون جریان کارها به همین شکل بوده و هیچ گاه آن حضرت مردم را به حال خود رها نکرده اند. و بدیهی است که پرداختن به هدایت انسان ها، منحصر در نوشتن کتاب نیست.

 

رضایت امام زمان (عج) از مردم

 

مؤمنان و شیعیان امام زمان (عج)، برای آنکه مبادا خاطر شریف آن عزیز را مکدر نمایند و یا محروم از عنایات ویژۀ حضرتش گردند، برای قرب بیشتر و جلب توجه خاص آن حضرت در راه تعالی و تکامل باید بیشتر تلاش کنند و مواظب باشند که نکند خدای ناکرده با اعمال و کردار ناپسند خویش خاطر آن حضرت را از خویش مکدر نمایند.

 

امام زمان (عج)، امام رئوف و مهربان و دلسوز همۀ انسان ها، بلکه همۀ موجودات است؛ زیرا امامان (ع) برنامه و اهدافشان همان برنامه و اهداف پیامبر گرامی اسلام است. قرآن مجید دربارۀ پیامبر (ص) می فرماید: “لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ”؛[۱۱۸] یعنی آنچه شما را آزار می دهد بر او سخت و گران است و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.

 

با توجه به مهربانی امام زمان (عج) او انتظار سخت و مشکلی از ما ندارد. تنها چیزی که موجبات رضایت قلب مهربان آن حضرت از ما را فراهم می سازد، انجام واجبات الاهی و ترک محرمات است. بنابراین، اگر کسی به دستورات خداوند عمل نماید و وظایفی را که خداوند بر او مقرر کرده است، به درستی انجام دهد، یقیناً امام زمان (عج) از او راضی خواهد بود. در این باره از امام صادق (ع) چنین نقل شده است:

 

أن رجلا قال للصادق (ع) یا ابن رسول الله فیم المروءه فقال: “أ لا یراک حیث نهاک و لا یفقدک من حیث أمرک”.[۱۱۹]

 

شخصی از امام صادق (ع) سؤال کرد، مردانگی در چیست؟ امام (ع) فرمود: “نبیند خداوند ترا در معصیتی که از آن نهی کرده و ببیند در طاعتی که به آن امر کرده است.

 

وَ رَوَى الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِی خَلَفٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ (ع) أَنَّهُ قَالَ: “لِبَعْضِ وُلْدِهِ یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ أَنْ یَرَاکَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَعْصِیَهٍ نَهَاکَ عَنْهَا وَ إِیَّاکَ أَنْ یَفْقِدَکَ اللَّهُ تَعَالَى عِنْدَ طَاعَهٍ أَمَرَکَ بِهَا وَ عَلَیْکَ بِالْجِدِّ وَ لَا تُخْرِجَنَّ نَفْسَکَ مِنَ التَّقْصِیرِ فِی عِبَادَهِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا یُعْبَدُ حَقَّ عِبَادَتِهِ وَ إِیَّاکَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیمَانِکَ وَ یَسْتَخِفُّ بِمُرُوءَتِکَ وَ إِیَّاکَ وَ الْکَسَلَ‏”.[۱۲۰]

 

در سفارش موسی بن جعفر (ع) به برخی از فرزندانش آمده است: “ای فرزندم بپرهیز از این که خداوند ترا در معصیتی که از آن نهی کرده ببیند و برحذر باش از این که ترا در طاعتی که به آن امر کرده نبیند…”.

 

اما کسانی که وظایف و واجبات خود؛ مانند نماز، روزه، حجاب، خمس، زکات و … را انجام نمی دهند و از محرمات و کارهای حرام پرهیزی ندارند، یقیناً امام زمان (عج) از آنان راضی نخواهد بود، هرچند در اعمال مستحبی؛ مانند رفتن به زیارت و عزاداری امام حسین (ع) و رفتن به جمکران و … شرکت فعال داشته باشند.

 

بنابراین، آنچه را که به طور خلاصه در این مقال می توان گفت: این است که رضایت امام زمان (عج) در رضایت خداست و رضایت خدا در عمل به دستورات الاهی است که همان انجام واجبات و ترک محرمات باشد؛ زیرا که امام زمان (عج) خود مکلف به احکام و دستورات شرع مقدس اسلام و حافظ ارزش های دینی است..

 

برای آگاهی بیشتر در این زمینه رجوع شود به نمایۀ: چگونه می شود محبوب خداوند واقع شد؟ سؤال ش ۲۶۱٫

 

برکات وجود ی امام زمان در دوران غیبت

 

همانگونه که وجود امام زمان و سایر امامان در زمان حضور و ظهور ایشان دارای برکات و فوائد بزرگی است .در زمان غیبت نیز وجود او منشأ برکات فروانی است از جمله:

 

۱٫ امیدبخشى؛ اعتقاد به امام زنده‏اى که هر لحظه امید به ظهور آن است، همچون زنده بودن فرمانده در میدان جنگ است که موجب دلگرمى و امید به پیروزى در سربازان است.

 

۲٫ اثر تربیتى و خودسازى؛ توجه به نظارتى که از طرف امام (عج) هر هفته نسبت به پیروانش اعمال مى‏گردد، مى‏تواند تأثیر ویژه‏اى روى افراد بگذارد؛ زیرا از برخى آیات مانند “و قل اعلموا فسیرى اللَّه عملکم و رسوله و المؤمنون” بگو عمل کنید، خداوند و فرستادۀ او و مؤمنان اعمال شما را مى‏بینند.[۱۲۱] و روایات فراوانى که در مورد ارایۀ اعمال نیکان و فاجران (و گنه کاران) در هر روز، یا هر دوشنبه، یا پنج شنبه به پیامبر گرامى اسلام (ص) و امامان معصوم (‏ع) وجود دارد، ضرورت محاسبه و مراقبه‏ى اعمال امرى کاملاً روشن و مسلم است.

 

مؤمنان منتظر، خود و اعمال خود را حاضر در محضر آن وجود شریف مى‏دانند و از خوف این که مبادا خاطر آن عزیز را مکدر نمایند و موجب ناراحتى و یا محرومیت از عنایت ویژه ایشان شوند، مواظب اعمال و رفتار خویش بوده و براى قرب بیشتر و جلب توجه خاص آن حضرت، در راه تعالى و آمادگى بیشتر تلاش مى‏نمایند.[۱۲۲]

 

۳٫ پاسدارى آیین خدا؛ امیرمؤمنان، على (ع)، در کلامى نورانى و کوتاه، لزوم وجود رهبران الاهى در هر عصر و زمان را بیان فرموده: “آرى هیچ گاه زمین از قیام کننده با حجّت و دلیل خالى نمى‏ماند. خواه ظاهر و آشکار باشد، یا مخفى و پنهان. تا دلایل و اسناد روشن الاهى ضایع نگردد، و به فراموشى نگراید”.[۱۲۳]

 

با گذشت زمان و آمیختن سلیقه‏ها و افکار شخصى به مسائل مذهبى و گرایش‏هاى مختلف به سوى برنامه‏هاى ظاهر فریب مکتب‏هاى انحرافى و دراز شدن دست مفسده جویان به سوى مفاهیم آسمانى، اصالت پاره‏اى از این قوانین از دست مى‏رود و دست خوش تغییرات زیان بخشى مى‏گردد.

 

باید آیین اصیل حفظ گردد و جلوى تحریفات و تغییرات و خرافات گرفته شود و این آیین براى نسل‏هاى آینده محفوظ بماند، آیا جز این است که باید این رشته به وسیله‏ یک پیشواى معصوم ادامه یابد، خواه آشکار و مشهور باشد، یا پنهان و ناشناس (لئلا تبطل ححج اللَّه و بیناته)؟

 

سینه امام (ع) و روح بلندش، صندوق آسیب ‏ناپذیر حفظ اسناد آیین الاهى است که همه اصالت‏هاى نخستین و ویژگى‏هاى آسمانى این تعلمیات را در خود نگاه دارى مى‏کند تا: “دلایل الاهى و نشانه‏هاى روشن پروردگار باطل نگردد و به خاموشى نگراید”.[۱۲۴]

 

۴٫ تربیت یک گروه ضربتى؛ امام زمان (عج) در زمان غیبت همچون خورشید پشت ابر است.[۱۲۵] از برکات امام زمان (عج) در زمان غیبت این است که گروهى مى‏توانند از ابرها بالا رفته مستقیماً از شعاع آفتاب استفاده نمایند و در پرتو این ارتباط، تدریجاً ساخته شوند.

 

۵٫ نفوذ روحانى؛ (تربیت تکوینى از طریق ولایت تکوینى) امام زمان (عج) شخصیتى است بى همتا که سبب مى‏گردد، دل‏هاى آماده، در هر جا که باشند، تحت تأثیر جذبه مخصوص اشعۀ نیرومند و پر دامنه شخصیتش، قرار گیرند و از این طریق آن امام معصوم مى‏تواند به تربیت نفوس بپردازد، هر چند خود نفوس، چندان آگاه نباشد.

 

امام (عج) از نظر باطن بر اعمال مردم ولایت دارد و آنچه به باطن و حقیقت موضوع هدایت (دل‏ها و اعمال مردم) مربوط است، بر امام (عج) مکشوف است. لذا اعمال نیک و بد در نزد او حاضر و راه سعادت و شقاوت تحت نظر او است. پس مقام امامت توأم با هدایت است و این هدایت، به معناى ارایۀ طریق نیست، بلکه رساندن به مقصود مراد است؛ زیرا ارایۀ طریق، نمایاندن راه و خواندن مردم به سوی خدا، کار همه پیامبران و مؤمنان است.[۱۲۶]

 

۶٫ هدف آفرینش؛ جهان آفرینش همانند باغ با طراوتى است که انسان‏ها، درختان و بوته‏هاى این باغ اند و آنها که در مسیر تکامل‏اند، درختان و شاخه‏هاى پربار و منحرفین، علف‏هاى هرز این باغ مى‏باشند. هدف از آبیارى چنین باغى آن است که درختان میوه سیراب گردند نه علف‏هاى هرز “ان الارض یرثها عبادى الصالحون”.[۱۲۷] اگر روزى فرا برسد که تمام درختان باغ خشک شوند و گروه صالحان از روى زمین برچیده گردند، دلیلى بر آبیارى این باغ و ادامۀ فیض وجود نخواهد داشت. و امام معصوم (ع) چون انسان کامل است، سمبل گروه صالحان است و هدف اصلى آفرینش و از این جهت مورد خطاب قرار مى‏گیرد که: “لولاک لما خلقت الافلاک”.[۱۲۸] و یا بیان مى‏شود که: “لو بقیت الارض بغیر الامام لساخت”.[۱۲۹] و یا “بیمنه رزق الورى و بوجوده تثبت الارض و السماء؛”[۱۳۰] یعنى از برکت وجود حجت الاهى است که مردم روزى مى‏برند و به خاطر هستى اوست که زمین و آسمان بر پاست.

 

۷٫ واسطۀ فیض بودن؛ در عرفان گفته مى‏شود که حق در مقام ظهورات ذاتى، وحدت قاهره و در ظهورات متکثره فعلى، تعینات خاصه را اظهار مى‏دارد، ولى آن وحدت، بدون کثرت و این کثرت، بدون وحدت حقیقى است، لذا نیاز به تجلى سومى بود که بتواند مقام جمع و تفصیل را ارایه کند، برزخ بین عالم ربوبیت و عبودیت و جامع حق و خلق باشد. از سویى به عالم طبیعت مربوط باشد و از سویى دیگر به عالم واحدیت؛ یعنى واسطه‏اى باشد بین این دو عالم.

 

انسان کامل که مصداق بارزش امام معصوم (ع) است، از این دو نسبت برخوردار است و به خاطر همین واسطه‏ى فیض به ما سوى (کثرات محضه)، مظهر ربوبیتِ حق شده است. و اگر گفته شده که: “بهم یرزقون اللَّه عباده و بهم ینزل القطر من السماء و بهم تخرج برکات الارض”.[۱۳۱] سخنى گزاف و مبالغه نیست. با توجه به همین مقام است که امام باقر (ع) مى‏فرماید: “نحن الاسماء الحسنى”؛[۱۳۲] یعنى ما تمام و همه‏ى اسمای حسناى الاهى مى‏باشیم.

 

از این رو برپایى نظام آفرینش و اعطاى فیض به ما سوى اللَّه و هدایت و تربیت و خودسازى انسان‏ها، و… فرع بر وجود امام زنده‏اى است که از وجود او ما سوى اللَّه فیض ببرند و عطش خود را سیراب نمایند.

 

امام زمان (عج) و موعود ادیان

 

معرفی موعود آخرین دوران زندگی بشر امری است که از دیرباز ادیان و مکاتب مختلف به آن اهتمام ورزیده اند. و مشترکات زیادی در این زمینه دارند که به آنها اشاره می کنیم:

 

۱٫ وعدۀ بشارت ظهور:

 

این مسئله جزو عقاید مسلم اسلام است اسلام، یهودیت، مسیحیت و زرتشتیان است.

 

در قرآن و روایات اسلامی (مخصوصاً در تشیع) به تفصیل در این مقوله بحث شده است.[۱۳۳]

 

خداوند سبحان، در آیۀ “وعد الله الذین آمنوا منکم و عملوا الصالحات لیستخلفنهم فی الارض…”،[۱۳۴] وعدۀ ظهور را داده است. از امام محمد تقی (ع) روایت شده که فرمود: “قائم ما همان مهدی موعود است… به آن خدایی که محمد را به پیغمبری فرستاد و ما را به امامت مخصوص داشت سوگند که اگر از عمر دنیا یک روز بیش هم باقی نمانده باشد خدا آن روز را طولانی می گرداند، تا مهدی ظاهر شود و زمین را از عدل و داد پر کند، چنان که از ظلم و جور پر شده است.[۱۳۵]

 

یهودیت

 

در آیین یهود نیز بارها بشارت ظهور ماشیح (mashiah) آمده است.[۱۳۶] “در آن روز سرور بزرگ مکائیلی خواهد ایستاد و … از خوابندگان در خاک زمین (مردگان) بسیاری بیدار خواهند شد بعضی در جهت حیات ابدی و بعضی برای شرمساری و حقارت ابدی”.[۱۳۷]

 

در این کلام به بحث رجعت در زمان ظهور مهدی (عج) که در عقاید اسلامی نیز مورد تأیید است اشاره شده است.

 

مسیحیت

 

پیروان دین مسیح (کاتولیک ها، ارتودکس ها، پروتستان ها) نیز در انتظار منجی موعودند. “و چون فرزند انسان در جلال خود جمع خواهد آمد، جمیع ملائکه مقدسه بر کرسی بزرگی خود قرار خواهد گرفت…”.[۱۳۸]

 

“و من از پدر سؤال می کنم و تسلی دهنده ای دیگر به شما عطا خواهد کرد تا همیشه باشد؛ یعنی روح راستی که جهان نمی تواند او را ببیند…”.[۱۳۹]

 

زرتشت

 

پیروان این آیین منتظر سه موعودند که هر یک به فاصلۀ هزار سال از یکدیگر ظهور خواهند کرد که همگی از فرزندان زرتشت خواهند بود که سومی (استوت ارته) آخرین موعود است.

 

“فر کیانی نیرومند مزدا آفریده را می ستاییم؛ … در هنگامی که گیتی را نو سازد… در آن هنگام که مردگان اگر برخیزند و به زندگان بی مرگی روی کند…”.[۱۴۰]

 

۲. شخصیت والا و منتخب:

 

در تمام ادیان شخصیت منجی موعود در جایگاهی ممتاز واقع شده، اما اسلام در رأس این ادیان ویژگی های فوق العاده ای برای حضرت مهدی (ع) درنظر گرفته است.

 

از دیدگاه اسلام (به ویژه تشیع) منجی دوران آخر در اوج ویژگی های مثبت انسانی و برگزیدۀ ویژه خداست. عصمت، واسطۀ فیض الاهی، دریچۀ نزول مواهب و برکات خداوند، محور هستی و باعث آرامش نظام هستی از جمله شاخصه های برجسته ای است که اسلام به حضرت ولی عصر (عج) منسوب می دارد. در سایر ادیان نیز همواره از جلال و شکوه موعود به زیبایی یاد شده است که گوشه ای از آنها در خلال متون منقول در این یادداشت قابل برداشت است.

 

۳٫ حکومت جهانی

 

بیشتر ادیان بزرگ حکومت منجی را حکومتی فراگیر و جهان گستر دانسته اند، به طوری که همگی ملل، ادیان و فرهنگ ها زیر لوای یک پرچم و با خوشی و رضایت مندی اجتماع خواهند کرد.

 

اسلام

 

“او خدایی است که رسولش را با هدایت و دین حق فرستاد تا بر تمام ادیان غالب گردد، اگرچه مشرکان خوش نداشته باشند”.[۱۴۱]

 

از این آیه برداشت می شود با ظهور مهدی (عج) نور اسلام به سراسر دنیا تابیده و تمام افراد بشر یا سر تسلیم و فرمان برداری فرود می آورند، یا در زیر تیغ عدالت هلاک خواهند گشت و پرچم اسلام در همه جا برافراشته و عزت مند خواهد گشت.

 

یهود

 

در زبور داود (ع) آمده است: “ای خدا، شرع و احکام خود و ملک و احکام خود را به ملک زاده عطا فرما تا … از دریا تا دریا و از نهر تا نهر تا دورترین نقاط زمین سلطنت کند…”.[۱۴۲]

 

مسیح

 

“… همۀ قبایل نزد وی جمع خواهند آمد…”.[۱۴۳]

 

۴٫ عدل و صلح جهانی

 

برقراری عدل و صلح جهانی و برچیده شدن سلطۀ ظلم و جور مبحثی است که غالباً هر جا که از منجی صحبت به میان آمده مورد تأکید بوده است.

 

اسلام

 

مبارک ترین بشارتی که به مؤمنان داده شده وعدۀ حکومت بر زمین، غلبه بر ظلم و جور و زندگی ایده آل و آرمانی بدور از ترس و وحشت و در اوج امنیت و رضایت است؛ “خداوند وعده داده آنان را خلیفۀ زمین گرداند… و دینی که برایشان پسندیده است استوار و نیرومند گرداند و ترسشان را به ایمنی تبدیل کند… تا تو را عبادت کرده و شرک نورزد”.[۱۴۴]

 

یهود

 

“و او قوم تو را به عدالت داوری خواهد نمود و مساکین تو را به انصاف … و ظالمان را زبون خواهد ساخت… در زمان او صالحان خواهند شکفت… و جمیع امت های زمین او را خوشحال خواهند خواند”.[۱۴۵]

 

“… کیست که عدالت او را نزد پاهای وی می خواند… و او را بر پادشاهان مسلط می گرداند…”.[۱۴۶]

 

در آیین هندو نیز آمده است: “چرخش روزگار به پادشاهی عادل در آخرالزمان می رسد که …”.[۱۴۷]

 

۵٫ صالحان و مظلومان وارثان زمین

 

این موضوع نیز در غالب ادیان مطرح شده است و امید همه به روزی است که جبهۀ به ظاهر قوی و قدرت مند ظلم در هم شکند و مظلومان و مستضعفان به قدرت برسند.

 

اسلام

 

“ما اراده کردیم که بر ضعفای زمین منت نهاده، پیشوا و وارث زمینشان گردانیم”.[۱۴۸]

 

“ما بعد از آن که در تورات نوشته بودیم در زبور نوشتیم که بندگان شایستۀ ما وارث زمین می شوند”.[۱۴۹]

 

یهود

 

زبور “… اما متوکلان به خدا وارث زمین خواهند شد… اما متواضعان وارث زمین شده از کثرت سلامتی متلذذ می شوند… صدیقان وارث شده ابداً در آن ساکن خواهند بود”.[۱۵۰]

 

زرتشت

 

“… که به سوشیانت پیروزمند و به سایر دوستانش تعلق خواهد داشت… تباهکار نابود خواهد گردید و فریفتار رانده خواهد شد”.[۱۵۱] سوشیانت همان منجی است.

 

وجوه افتراق

 

محدودیت در حجم پاسخ ما را برآن داشت تا تنها به دو نکته از اساسی ترین تفاوت ها بین مکاتب و ادیان نگاهی اجمالی داشته باشیم.

 

هویت منجی و القاب وی

 

نوع بشر در همۀ ادوار تاریخ به دنبال معبود و سرپرستی برای پناه و پرستش می گشته اما غالباً به بیراهه و انحراف رفته و به ذات احدیت شرک ورزیده است. بحث منجی موعود نیز چنان اهمیت و جایگاهی برای ایده آل های بشر دانسته که همواره منتظر پیروزی و ظفرمندی حق بوده، اما باز اغلب در مورد شناخت منجی موعود دچار اشتباه شده و در حیطۀ گنجایش ذهنی اش افرادی را نامبرده است. مثلاً اسلام ناب منجی موعود را حضرت مهدی (عج) می داند آخرین امام معصوم که هم اکنون زنده و از دیده ها پنهان است. در اسلام اسامی و القاب متعددی برای آن حضرت ذکر شده است، تا آن جا که تنها در یک کتاب به ۱۸۲اسم اشاره شده است.[۱۵۲]

 

نام غالب در آیین یهود “ماشیح” است. مسیحیان نیز منتظر ظهور حضرت مسیح اند و اغلب از القاب “شیلو، روح راستی، پسر خدا و پسر انسان” در کتب مقدس نامبرده شده است.[۱۵۳]

 

زرتشت نام آخرین سوشیانس (منجی) خود را “استوت ارته” نامیده است. در آیین هندو “کالکی” نجات بخش موعود است و … .

 

۲. جایگاه و توجه ادیان به موعود منتظر

 

متأسفانه مسئلۀ ظهور منجی اگرچه بسیار مهم و حیاتی است، اما در ادیان غیر اسلام توجه کافی بدان نشده و به اندازۀ کافی مورد بحث قرار نگرفت. پیروان این ادیان غالباً به همین اندک مباحث هم توجه نداشته و به کلی این بحث در حاشیه قرار داده اند و هیچ مسئولیتی را متوجه خود نمی دانند. در این میان اسلام ناب، هم عظمت و جایگاه رفیع منحصر به فردی برای حضرت مهدی (عج) درنظر گرفته و هم برای منتظران ظهور مسئولیت های خطیر و سنگینی را در باب انتظار فرج درنظر گرفته است. از منظر اسلام همین بس که وجود مبارک حضرت مهدی (عج) شخصیتی است معصوم (عاری از هرگونه خطا و عصیان)،[۱۵۴] واسطۀ فیض الاهی،[۱۵۵] و دریچۀ رحمت حق، همچنین باعث وجود آرامش جهان که اگر لحظه ای زمین از وجودش خالی شود، زمین تمام اهلش را در خود فرو خواهد برد.[۱۵۶]

 

جمع بندی

 

اگرچه در بیان شباهت ها بیان شد که تمام ادیان و مکاتب منتظر ظهور منجی اند، منتظر روزگاری سرشار از عدالت و مهر و دور از ظلم و جورند، اما چنانچه در تفاوت ها ذکر شد، غالباً پیروان این ادیان به بیراهه رفته و در مورد عظمت وجودی، هویت و شخصیت منجی موعود و همچنین وظایف خود در دوران غیبت و قبل از ظهور موعود دچار غفلت و گمراهی شده اند.

 

امید که با تمسک به قرآن کریم این چشمۀ زلال حقیقت و روشنایی بتوانیم هرچه بهتر در کسب معارف الاهی کوشا باشیم.

 

لطف امام زمان (عج) به غیر مسلمانان

 

در هر جا کسی یافت شود که نیاز مبرم به راهنمایی امام (ع) یا به نظر خاص او یا به حضور فیزیکی او داشته باشد، بنا به مصلحت به طریقی این امر صورت می گیرد، چرا که خداوند سبحان بشر را بیهوده خلق نکرده و این تجهیزات عقل و روان به عبث نیافریده و اگر انسان توسط راهنمایی به طور مناسب رهبری نشود گمراه می گردد و نقض غرض خواهد شد. خداوندی که همۀ حوادث و امور در قبضیۀ قدرت اوست، رهبران آسمانی را به توانایی کافی مجهز ساخت تا آنها بتوانند انسان های حیرت زده را در هر دین و آیینی که باشند در صورت احتیاج و آمادگی آنها، یاری کنند، امید دهند و به راه راست هدایت کنند.

 

آیات قرآن و روایات فراوان برای اثبات آنچه گذشت وجود دارد که مهم ترین آنها را بیان می کنیم:

 

۱٫ در بیان هدفمند بودن خلقت انسان و لزوم هدایت او در قرآن کریم می خوانیم:

 

“جن و انس را جز برای عبادت نیافریدیم”.[۱۵۷]

 

۲٫ در بیان این که بحث هدایت و وجود هادیان شامل تمامی انسان هاست و مختص به قشر خاصی نشده است، خدای سبحان فرمود: “به راستی که تو بیم دهنده ای و برای هر قومی هدایتگری است”.[۱۵۸]

 

طبق این آیه از آنجا که هدایت انسان به صورت قانون کلی مطرح شده، همۀ اقوام و ملل از جمله یهودیان و گناهکاران را نیز شامل می شود و البته هدایت متضمن نظر عنایت و محبت نیز است: “بگو بدرستی که برای خداوند حجت های رساست”.[۱۵۹]

 

طبق نص این آیه در امر هدایت، هیچ نوع اختصاصی به مکان، زمان و یا قوم خاصی مطرح نیست و مشخص می شود که خدای سبحان برای همه جا و همه کس راهنمایی رسا و کافی دارد.

 

۳٫ در بیان نظر محبت آمیز رهبران آسمانی برای همۀ اهل زمین (یهود، هندو، لائیک و …)؛ امام باقر (ع) در جواب راوی که در مورد علت نیاز به پیامبر و امام می پرسد، این گونه پاسخ می دهد: “بدون آنها زمین پایدار نخواهد ماند و مرتفع شدن عذاب از اهل زمین به برکت وجود آنهاست” آن گاه به این آیۀ کریمه استناد فرمودند: “و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم”.[۱۶۰] و بعد به سخن پیامبر گرامی اشاره فرمودند: “ستارگان مایۀ آرامش اهل آسمان و اهل بیت من موجب آرامش و امنیت اهل زمین اند. به واسطۀ آنها خداوند به بندگانش روزی و به اهل معصیت مهلت می دهد و در عذابشان تعجیل نمی کند”.[۱۶۱]

 

۴٫ در بیان اثبات قدرت امام (ع) بر جهان هستی و این که هر گونه دخل و تصرف برایشان مقدور است و در صورت لزوم امام (ع) به شیوه ای صلاح بداند حضور می یابند، امام حسین (ع) فرمود: “قسم به خدا که خداوند هیچ چیز نیافرید، مگر او را به اطاعت و فرمانبرداری از ما امر کرد”.[۱۶۲]

 

امام باقر (ع) مراد از رحمت واسعه در آیۀ مبارکۀ: “و رحمتی وسعت کل شیء”،[۱۶۳] را “علم امام” دانسته اند[۱۶۴]، که به خوبی گویای حضور علمی و معنوی امام در همه جای هستی است.

 

همچنین در رابطه با تفسیر آیۀ شریفۀ: “و لله المثل الاعلی”[۱۶۵] پانزده روایت معتبر و صحیح در دست است در آنها ائمۀ معصومین (ع) مظهر علم و قدرت خداوند سبحان معرفی شده اند.[۱۶۶]

 

امام صادق (ع) نیز در جایی فرمودند: “چگونه ممکن است امام، حجت بر اهل مشرق و مغرب باشد و آنها را نبیند و بر آنها قدرت نداشته باشد”.[۱۶۷]

 

راجع به قدرت و احاطۀ شخص حضرت ولی عصر (عج)، از مجموع آنچه بیان شد نظر مهر آمیز و هدایت گرانۀ امام زمان (عج) و لزوم حضور او در هر جا که نیاز و مصلحت حکیمانه باشد، اثبات می شود. نویسندۀ منتخب الاثر (حضرت آیت الله صافی) که اخبار و آثار فراوانی را در رابطه با حضرت مهدی (عج) بررسی کرده، هشت مورد از معجزات مهم که نشانگر تصرف ایشان در هستی است و قدرت و احاطۀ آن حضرت را نشان می دهد بیان کرده و در پایان می فرماید: حکایات فراوانی در بحار الانوار و کتب دیگر ذکر شده که به طور قطع از حد تواتر می گذرد و سندهای بسیاری از آنها در نهایت صحت است.[۱۶۸]

 

همۀ اینها احاطه و نظارت کلی حضرت مهدی (عج) را بر همه (حتی کفار، یهودیان و …) اثبات می کند.

 

البته عنایات و نظر خاص هدایتی حضرت، مخصوص کسانی است که مهیای دریافت فیوضات و مساعدت ها باشند، چه در سرزمین اسلامی و چه در سرزمین کفر.

 

خلاصه این که همان گونه که پیامبر اسلام (ص) رسالتش جهانی بود، امامان (ع) به عنوان جانشین آن حضرت هم امام تمام مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان هستند، منتها آنها (غیر مسلمان) توفیق پیروی و بهره مندی از راهنمایی های آن بزرگواران را ندارند. اگر امام زمان (عج) به غیر مسلمان ها نظر می کند، این به معنای تأیید کارهای خلاف اخلاق و خلاف انسانی آنها نیست، چرا که آنان با داشتن چنین حجت های الاهی، با سوء اختیار خود مرتکب چنین اعمالی می شوند.

 

انحراف از اعتقاد به امام زمان (عج) و مهدویت

 

پایداری در مسیر مستقیم از تشخیص راه نجات و ورود به آن، مشکل تر و برای رسیدن به سعادت اهمیت بیشتری دارد. چه بسیار افرادی در طول تاریخ بوده اند که در مسیر هدایت قرار گرفته اند و به درجات بالایی نیز رسیدند، اما در مقابل آزمایش های سخت الاهی تاب نیاورده و خود را به ورطۀ هلاکت انداخته اند. مثال روشن این افراد عالمی (بلعم باعوراء) است که خداوند به او از علوم الاهی داده بود و حتی طبق روایات[۱۶۹] مستجاب الدعوه شده بود، اما فتنه های دنیا او را فریفت و به جایی رسید که خداوند در قرآن او را به سگی تشبیه می کند که چه به او حمله کنی و چه او را رها کنی او به عوعو ادامه می دهد.[۱۷۰]

 

این جریان در میان پیروان همه مکتب ها و ادیان کم و بیش به چشم می خورد. در میان یاران و اصحاب ائمه (ع) نیز چنین افرادی به چشم می خورند که در مقابل مشکلات و خواسته های نفسانی و وسوسه های شیطانی تاب نیاورده و از نور هدایت اهل بیت خارج و به ظلمت گمراهی وارد شدند. به خصوص زمانی که ارتباط مستقیم با امام برای همگان امکان پذیر نبود. در زمان شهادت حضرت عسکری (ع) و آغاز غیبت حضرت ولی عصر (ع) و آغاز غیبت صغرا و مخفی کاری های امام عسکری (ع) (به دلیل فشار شدید دستگاه خلافت) باعث شد که بعضی افراد گمان کنند می توانند در این فضای گل آلود و تاریک به نفع خود بهره برداری نمایند.

 

شیخ طوسی[۱۷۱] و طبرسی[۱۷۲] تعدادی از افرادی که اطاعت از دستورات امام زمان (عج) و نواب صدیقشان را رها کرده و برای خود گروهی مجزا تشکیل دادند را نام برده اند.

 

شیخ طوسی اولین آنها را شخصی به نام شریعی معرفی کرده می گوید: او در ابتدا از اصحاب امام هادی (ع) و بعد از آن از اصحاب امام عسکری (ع) بوده است و در زمان غیبت اول کسی بوده که ادعای نیابت دروغین کرد و از طرف امام زمان نیز در لعن او توقیعی رسید و در نهایت خود به کفر گویی و الحاد رسید.[۱۷۳]

 

در زمان نیابت عثمان بن سعید تنها از شریعی به عنوان مدعی دروغین یاد شده است. البته از اشخاص دیگری به عنوان مذمومین و منحرفان یاد شده؛ مثل احمد بن هلال عبرتائی که شیخ طوسی از محمد بن یعقوب نقل می کند توسط عمری نایب اول توقیعی در ذم و فجور او خارج شد.[۱۷۴]

 

دیگر مدعی دروغین “محمد بن نصیر نمیری” است که شیخ طوسی در معرفی او گفته است: نمیری از اصحاب امام عسکری (ع) بوده است و بعد از وفات ایشان مدعی بابیت شد و خود را همراه امام زمان معرفی کرد. او نیز با کفریاتی که گفت مفتضح شد. سعد بن عبد الله می گوید: نمیری ادعای ربوبیت علی بن محمد (ع) را کرده بود و این که او از طرف آن حضرت مبعوث شده است و ازدواج با محارم و ازدواج مرد با مرد را حلال می دانست.[۱۷۵]

 

شخص دیگر احمد بن هلال کرخی است که از اصحاب امام حسن عسکری (ع) بوده است. زمانی که شیعیان بر وکالت محمد بن عثمان اجماع کردند، احمد بن هلال او را به وکالت قبول نکرد و شیعیان از او دوری گزیدند و او را لعن کردند. بعد از مدتی نیز توقیعی توسط ابوالقاسم حسین بن روح در لعن او صادر شد.[۱۷۶]

 

شخص دیگری که دچار انحراف گردید “ابو طاهر محمد بن علی بن بلال” است. طبق نقل ابو غالب الزراری، ابو طاهر در جلسه ای خصوصی اعتراف کرده بوده که در خانۀ محمد بن عثمان، نائب دوم، حضرت مهدی (عج) را دیده و آن حضرت به او فرمان داده اموالی از امام که در دست دارد را به محمد بن عثمان باز گرداند. اما هم چنان از اطاعت نائب دوم حضرت و تبعیت از امام سر باز می زده تا آن جا که شیعیان او را ترک و لعن کردند.[۱۷۷]

 

شیخ طوسی عدۀ دیگری را معرفی می کند که در زمان نواب بعدی انحرف آنها اتفاق افتاده است. اسامی این افراد را مرحوم مجلسی نیز از کتاب احتجاج طبرسی روایت کرده است.[۱۷۸]

 

با دقت در تاریخ تا حدی می توان علل و انگیزۀ انحراف این افراد را به دست آورد:

 

۱٫ ضعف و سستی پایه های ایمان، با توجه به حوادث روزگار و مشکلات گوناگونی که در زندگی هر فرد اتفاق می افتد تنها افرادی قادرند تا آخر مسیر حق باقی بمانند که از درجه ایمان بالایی بر خوردار باشند، اما افراد سست ایمان، به ویژه اگر دارای مقام و موقعیتی باشند دیر یا زود دچار انحرافاتی خواهند شد.

 

۲٫ تأثیر پذیری از اندیشه های غلو و غالیان، دکتر جاسم حسین، منحرفان زمان غیبت صغرا را از غلات می داند و به این مضمون می گوید: غیبت امام زمان باعث بسط تدریجی نقش سفیران شد. در عین حال برای مدعیان جانشینی امام به بهانۀ نمایندگی حقیقی، موقعیت فعالیت فراهم گردید. این مطلب عمدتا در طول غیبت صغرا از ناحیۀ غلات صورت گرفت… .[۱۷۹] همچنین او مدعیان مقابل عثمان بن سعید را دارای روابط مشخص با منحرفان زمان امام هادی و امام عسکری (ع) می داند و بر این عقیده است که کسانی که در برابر عثمان بن سعید عمری ادعای وکالت امام زمان را داشته اند تحت تعلیم غلات زمان امام دهم و یازدهم بوده اند.[۱۸۰] این مطالب نشان دهندۀ این است که عموما رفتار مدعیان از ابتدا با تعالیم ائمه متفاوت بوده است.

 

۳٫ مال و دنیا طلبی یکی از مهم ترین اسباب انحراف انسان است. این انگیزه، افراد بسیاری را فریفته و به دروغ بستن به خدا و به اولیای او واداشته و از آن جا که اکثر مدعیان دروغین قبل از ادعای خود از اصحاب ائمه (ع) بودند و اموال بسیاری از مردم در دستشان بود، تا آنها به ائمه (ع) یا نواب خاص منتقل کنند، با ادعای نیابت امام زمان یا با انکار امام توانستند صاحب اموال بسیار شوند. به عنوان مثال شیخ طوسی نقل می کند ابو طاهر محمد بن علی بن هلال با ادعای نیابت از تحویل اموال بسیاری که به اسم امام (ع) در دست داشت خودداری کرد.[۱۸۱]

 

۴٫حسادت و بدبینی هایی که در بین اصحاب ائمه (ع) به دلایل برتری مقام و منزلت بعضی از آنان به وجود می آمد، علت دیگری برای ادعاهای دروغین است. مدعیان با این ادعاهای دروغین سعی می کردند درجه تقرب خود به ائمه (ع) را به حد نواب خاص حضرت برسانند و منکر امتیازات و برتری های دیگران شوند. انحراف آنها از این ادعاها شروع می شد و به ادعاهای بالاتری چون نبوت و الوهیت نیز می رسید.

 

این بخشی از علل و انگیزه های انحراف است که در همۀ زمان ها وجود دارد. ما نیز هر لحظه در تیررس چنین خطرات بزرگی هستیم که باید به خدا پناه ببریم.

 

برای آگاهی بیشتر رجوع شود به:

 

نمایۀ: تاریخ و خاستگاه فکری بهائیت، سوال ۱۸۲، (سایت: ۱۴۸۳).

 

نمایۀ: خاستگاه و نظریات بهائیت،سوال ۱۷۷۱(سایت: ۱۷۸۲).

 

محیی الدین و امام زمان (عج)

 

نام اصلی محیی الدین عربی، محمد بن علی بن محمد بن احمد بن عبدالله حاتم طایی معروف به محیی الدین، مکنی به ابن عربی و ملقب به شیخ اکبر (۶۳۸ – ۵۶۰ ق) است.

 

محیی الدین عربی از عرفای بزرگ اسلام و از پایه گذاران علوم عرفانی و عرفان نظری است. وی از پرکارترین نویسندگان جهان اسلام است. در بین معاریف اهل عرفان بی همتا و در گذشته تا کنون بی نظیر است. موضوع اصلی رسالات او عرفان، حالات، واردات و تجارب قلبی است، ولی در عین حال در علومی همچون حدیث، تفسیر، سیره، فقه، کیمیا، جفر، نجوم، حساب، جمل و شعر، دارای آثاری است و تاکنون بیش از ۵۰۰ اثر از وی شناسایی شده است.[۱۸۲]

 

شخصیت کثیر الابعاد ابن عربی و افکار عمیق وی، در طول قرن های متمادی، بسیاری از رجال علم و دین را به سوی خود کشانید.

 

شهید محراب آیت الله قاضی در پاورقی کتاب انیس الموحدین، می نویسد: علمای شیعه و سنی در حق وی سه قول بیان کردند: جمعی او را تکفیر کرده اند، مانند علامه تفتازانی، عده ای وی را از اکابر اولیا دانسته اند، بلکه او را از جمله عرفای کاملین و اعاظم مجتهدین به شمار آورده اند و جمعی دیگر به ولایت او قائل شده، ولی مطالعۀ کتاب های او را حرام دانسته اند.[۱۸۳]

 

آیت الله جوادی آملی می نویسد: داوری های گوناگون پیرامون ابن عربی از زمان شهرتش تا کنون، از سوی صاحبان مذاهب و نحله ها، ابراز شده است. هر کس از ظن خود با وی مهر و قهر دارد… بعضی او را در بالاترین درجه حفظ و در حد عصمت می ستایند و برخی نیز او را در حد زنادقه می شناسند.[۱۸۴]

 

علامه شهید مطهری می نویسد: محیی الدین عربی، اندلسی است و اندلس جزو سرزمین هایی است که اهالی آن نه تنها سنی بودند، بلکه نسبت به شیعه عناد داشتند و بویی از ناصبی گری در آنها بود و در میان علمای اهل تسنن، علمای ناصبی، اندلسی هستند و شاید در اندلس شیعه نداشته باشیم و اگر داشته باشیم خیلی کم است. محیی الدین، اندلسی است، ولی روی آن ذوق عرفانی که دارد معتقد است، زمین هیچ گاه نمی تواند خالی از ولی و حجت باشد، نظر شیعه را قبول کرده و اسم ائمه و حضرت زهرا (س) را ذکر می کند تا می رسد به حضرت حجت و مدعی می شود که من در سال ششصد و چند حضرت را در فلان جا ملاقات کردم.[۱۸۵]

 

علامه حسن زاده آملی می نویسد: ابن عربی در کتاب “الدر المکنون و السر المکتوم” می گوید: اسرار قرآن بعد از پیغمبر نزد امیرالمؤمنین بود و بعد یک یک ائمه را می شمارد تا می رسد به حضرت بقیه الله (عج).[۱۸۶]

 

ابن عربی درکتاب “عنقاء مغرب فی ختم الاولیاء و شمس المغرب” در توصیف خصایص و شروط و کمالات خاتم الولایه به نقل امتیازاتی می پردازد که آنها را جز در شخص حضرت حجت (عج) و امام دوازدهم شیعیان نمی توان یافت، وی در آخر همان کتاب به تعیین صریح خاتم الاولیاء پرداخته، می گوید: بدون تردید امام مهدی منسوب به خاندان نبی اکرم (ص) است.[۱۸۷]

 

ایشان در باب ۳۶۶ فتوحات مکیّه که پیرامون معرفت یاران و وزرای حضرت مهدی در آخر الزمان است، این چنین می نویسد: خداوند را خلیفه ای است زنده موجود که ظاهر می گردد و ظهورش در زمانی اتفاق می افتد که دنیا پر از جور و ستم باشد و او دنیا را پر از عدل و قسط می فرماید. اگر از عمر دنیا نماند مگر یک روز، خداوند آن را طولانی می گرداند تا آن خلیفه ولایت کند، او از عترت رسول الله (ص) و جدش حسین بن علی بن ابی طالب است.

 

یکی از آثار شیخ اکبر ابن عربی رساله ای است به نام “الوعاء المختوم علی السر المکتوم” که در شئون ختم ولایت مطلقه مهدی موعود (ع) و نحوه ظهور آن حضرت تألیف، شده است.[۱۸۸]

 

نظر این عربی دربارۀ حضرت مهدی (عج) مانند شیعه است چنان که می گوید: همانا مهدی (عج) فرزند امام حسن عسکری (ع) است و در نیمۀ شعبان سال ۲۵۵ ق متولد شده است. او باقی خواهد بود تا آن که عیسی بن مریم (ع) بدو بپیوندد.[۱۸۹]

 

وی همچنین قائل به عصمت حضرت مهدی (عج) است و علمش را از طریق تنزیل الاهی می داند.[۱۹۰]

 

گفتنی است که بسیاری از علمای بزرگ شیعه در آثار و تألیفات خویش، از محیی الدین عربی، مطالبی را به عنوان استشهاد نقل کرده اند، از آن جمله: علامه امینی در کتاب “الغدیر” تحت عنوان احادیث نبوی در فضایل امام علی (ع) در منابع اهل سنت؛ “حدیث انا المدینه العلم و علی بابها” را از کتاب “الدرالمکنون” ابن عربی نیز نقل کرده است[۱۹۱]

 

تخریب مساجد در زمان ظهور امام عصر (عج)

 

از جمله اقداماتی که به امام زمان (عج) در هنگام ظهور آن حضرت نسبت داده شده است، و برخی روایات هم به آن اشاره دارد، تخریب برخی مساجد و اماکن متبرکه است.

 

ریشه این مسئله به روایاتی باز می گردد که پیرامون دوران ظهور سخن گفته و در برخی منابع روایی شیعه نقل شده است. البته این روایات از جهت متن و سند قابل دقت و بررسی هستند.

 

از جملۀ این روایات می توان به روایت ابو بصیر از امام صادق (ع) اشاره نمود. امام صادق می فرماید: قائم مسجد الحرام و مسجد الرسول را خراب می کند تا آنها را به وضعیت اصلی خود برگرداند و خانۀ کعبه را نیز به موضع خود بر می گرداند. و آن را بر اساس خود بنا می کند.[۱۹۲]

 

روایت دیگر از ابو بصیر بدون انتساب به امام صادق (ع) نقل شده است که اشاره به تخریب مساجد چهارگانه کوفه  و… دارد.[۱۹۳]

 

در رابطه با سند این روایات باید گفت: در سند این دو روایت علی بن حمزه بطائنی قرار دارد که از سران واقفیه بوده و تضعیف شده است.

 

شیخ طوسی در کتاب الغیبه در رابطه با عدم اعتماد به روایات واقفیه پس از نقل حکایت هایی در مذمت آنان گفته است: … روایاتی که در مورد طعن بر راویان واقفی مذهب رسیده است، بیش از آن است که بتوان شمرد، و آنها در کتاب اصحاب موجود است و من بخشی از آنها را نقل می کنم.[۱۹۴]

 

البته شاید بتوان گفت ضعف یک راوی در سلسله سند یک روایت دلیلی قطعی برای رد آن نباشد و چه بسا ضعف آن با روایات دیگر جبران شود. لذا در صورت پذیرش این دو روایت باید به چند نکته اشاره کرد:

 

الف: دین و مذهب همواره انسان ها را از سطحی نگری و تجمل گرایی زاید منع کرده است. در طول تاریخ اسلام به واسطۀ تسلط حکومت های نالایق که برداشت صحیحی از تعالیم اسلام نداشتند، مظاهر فرهنگ تمدن اسلامی به اشکال مختلف مورد تغییر قرار گرفت و ظاهر تجمل گرایی به مؤسسات دینی نیز سرایت نموده است. مساجدی که در صدر اسلام محل دعوت به دین و ارشاد و هدایت بود و حتی تصمیمات حکومتی مهم؛ نظیر امر به جهاد با مشرکان در آن جا تصمیم گیری می شد. و در واقع محل عروج انسان به شمار می رفت، در آخر زمان بعضی از این مساجد اهمیت خود را از دست داده و به جای تعلیم و ارشاد دینی در آنها، به گسترش کمی و تزیین آنها پرداخته می شود، در حالی که خالی از مؤمنان است؛ به همین دلیل است که پیامبر اکرم (ص) می فرماید: زمانی بر امت من خواهد رسید …. که مساجدشان در ظاهر آباد است، در حالی که از هدایت تهی و ویران می باشد… .[۱۹۵] امام زمان بر اساس رسالتی که دارد که همانا اصلاح دین و مبارزه با انحرافات دینی است به مقابله با این پدیده بر می خیزد و به پالایش مساجد از مظاهری که مورد رضایت دین نیست می پردازد، تا بار دیگر مساجد کانون توحید و خدا پرستی و عبادت و عروج انسان گردد.

 

ب: دیگر این که امور اصلاحی امام فراگیر است و شامل تمام حوزه های دین می شود. لذا وقتی سخن از خراب کردن مسجد به میان می آید از حیز انتفاع انداختن آن نیست، بلکه از روایات دیگر به همین مضمون استفاده می شود که حضرت در کیفیت بنای مساجد به شکلی که برای مردم مزاحمت ایجاده کرده، نظر دارد و برطرف کردن این اشکال نسبت به اماکن دینی از وظایف حکومت دینی است که امام در رأس آن قرار دارد. این امر نه تنها مذموم نیست، بلکه این پیام را برای انسان ها به همراه دارد که دین حتی در مقدس ترین مقوله ها ضامن حقوق آنها می باشد.

 

ابو بصیر از امام صادق (ع) در حدیثى طولانى روایت نموده که حضرتش فرمود: هنگامى که قائم ما قیام کرد چهار مسجد را در کوفه منهدم مى‏کند، هیچ مسجد مشرفى را نمى‏گذارد جز این که کنگره و اشراف آن را خراب مى‏کند و به حال ساده و بدون اشراف مى‏گذارد. شاهراه‏ها را توسعه می دهد. هر گوشه‏اى از خانه‏ها که واقع در راه عمومى است خراب می کند، و ناودان ها که مشرف به راه مردم است برمی دارد.[۱۹۶]

 

با توجه به روایت فوق روشن می شود که رعایت حقوق مردم که امروزه از آن به عنوان حقوق شهروندی یاد می کنیم، واجب و ضروری است و نباید به آن تعرض نمود، حتی با مستمسک قرار دادن امور دینی.

 

ج. در مورد تخریب مساجد چهارگانۀ کوفه که در برخی روایات آمده و در روایت فوق به آن اشاره شد، می توان گفت مراد از آن مساجدی باشد که زمان بنی امیه در کوفه ساخته شده اند. این مساجد توسط فرماندهان لشکر یزید و به شکرانه کشته شدن امام حسین (ع) در کوفه بنا شدند که بعدها به نام مساجد ملعونه شناخته شدند.[۱۹۷]

 

نام این مساجد در گفتاری امام باقر (ع) آمده است که می فرماید: در کوفه مساجدی مبارک و مساجدی ملعون وجود دارد، اما مساجد مبارک … و اما مساجد ملعونه همانا مسجد اشعث بن قیس، مسجد جریر بن عبد الله بجلی، مسجد ثقیف و مسجد سماک است.[۱۹۸]

 

همچنین حضرت علی (ع) از نماز گزاردن در پنج مسجد در کوفه نهی می نمود؛ مسجد اشعث بن قیس کندی، مسجد جریر بن عبدالله بجلی، مسجد سماک بن مخرمه، مسجد شبث بن ربعی و مسجد تیم.[۱۹۹] چهار مسجد از این مساجد را امام باقر (ع) به مساجد ملعونه تعبیر نموده اند که ممکن است در زمان حضرت قائم وجود داشته باشند و توسط ایشان تخریب شوند.

 

د. حضرت مهدی (عج) نیز در برخورد با بدعت ها و انحرافات اعتقادی مانند پیامبر رفتار می نماید و به مانند سیره وی عمل می کند. پیامبر اکرم (ص ) در شرایطی که برخی از منافقان با بهره برداری از احساسات دینی مردم با ساختن مسجد ضرار سعی در ضربه زدن از درون به دین و ایجاد تفرقه میان مؤمنان بودند،[۲۰۰] دستور تخریب مسجد ضرار را صادر نمود. از انتقاد شدید قرآن نسبت به مسجد ضرار و از شدت عملی که پیامبر اکرم (ص) از خود نشان داد و دستور ویران نمودن مسجد به خوبى روشن است که قصد و هدف هر کارى تا چه اندازه در باره آن مؤثر است. رویارویی منافقان با دین با سوء استفاده از امور مقدس، منحصر به زمان خاصی نیست. لذا پس از دوران پیامبر اکرم (ص) و تاکنون شاهد فعالیت منافقان و فرقه های منحرف در قالب ایجاد اماکن مذهبی هستیم که به کانونی جهت تضعیف و تحریف دین تبدیل شده اند، که اساسا امام زمان نیز مانند پیامبر( ص) با این جریانات برخورد خواهد کرد و دستور تخریب پایگاه های آنان که حتی ممکن است در پوشش مسجد باشد را صادر خواهد نمود.

 

هـ . نکتۀ دیگری که می توان یادآور شد، این است که بسیارى از مساجد و مشاهد طبق هندسه اسلامى ساخته نشده است، بلکه به دلیل رقابت با کلیساهاى مسیحى ساخته شده و کلیساهاى مسیحى هم در رقابت با معابد بت پرستان ساخته شده است و چون بررسى عمیقى به میان آید، برخى مساجد و مشاهد همان نقشه ساختمان هاى بت پرستان و تجدید هیکل ها و معابد بت پرستان روم و یونان است و با وضع عبادت عمومى و ساده اسلامى مناسبتى ندارد و اگر حکومت نافذ و اسلامى واقعى بر پا شود آن را خراب مى‏کند.[۲۰۱]

 

و. همچنین در طول تاریخ مساجدی به دست حاکمان جائر و با اموالی غصبی و ناحق ساخته شده اند که این امر  از نظر شرع مردود می باشد و قاعدتا امام زمان (ع) که حکومتی بر مدار قسط و عدل برپا می نماید، از این امر غافل نبوده و به برطرف نمودن این مشکل خواهد پرداخت.

 

ز. در مورد تخریب مسجد الحرام، کعبه، و مسجد النبی نیز روایات حاکی از ویران کردن آنها و از حیز انتفاع ساقط کردن نیست، بلکه آنچه در روایات بدان تصریح شده است، خراب کردن و بنای مجدد آنها است که این امر دلایل خاص خود را دارد. برای مثال خانۀ کعبه در طول دوره های مختلف تاکنون دچار دگرگونی شده است و بنا به روایتی پیامبر اکرم (ص) قصد اصلاح آن را داشت، لکن شرایط اجتماعی مانع از این امر بود.[۲۰۲]

 

مسجد پیامبر نیز از این قاعده مستثنا نبوده و بنا به روایاتی در زمان هایی بدون رعایت اصول شرعی دچار تغییر و تحول در ساختمان آن گردیده است. براساس این روایات خلیفه دوم مسجد پیامبر (ص) را تخریب نمود و برآن افزود و در اثنای این توسعه دادن، خانۀ عباس عموی پیامبر را نیز ضمیمه آن نمود. همچنین مقام ابراهیم (ع) را از خانه خدا دور ساخت، در حالی که مقام نزدیک بیت بود.[۲۰۳]

 

در هر صورت، پس از پیامبر بدعت هایی در دین به وجود آمد که دامنۀ آن به اماکن مقدس نیز سرایت کرد. لذا حضرت امیر (ع) می فرماید: والیان پیش از من امور بزرگی را که مخالف با نظر پیامبر است انجام دادند … پس چگونه است اگر فرمان دهم تا مقام ابراهیم را به جایی برگردانند که رسول خدا قرار داد … و خانۀ جعفر بن ابی طالب را از مسجد خارج سازم.[۲۰۴]

 

بنابراین، در زمان حضور امام مهدی (ع) به واسطه بسط سلطه و قدرت حکومت و انقیاد جامعه از امام، انتظار می رود بسیاری از بدعت ها که در طول تاریخ در حوزه های مختلف دین ایجاد شده است، اصلاح شود و از آن جمله اصلاح برخی از مساجد و اماکن متبرک است که همان گونه که گفته شد دچار دگرگونی شده اند.[۲۰۵]

 

بر اساس آنچه گفته شد، روشن می شود که تخریب مساجد و یا ویران کردن برخی مساجد و بازسازی آنها در عصر مهدی منتظر (عج) امری دور از انتظار و عجیب نخواهد بود. برخی از مساجد به دلیل عدم رعایت اصول شرعی بنا شده اند و نیز برخی از آنها تغییر ماهیت داده و پایگاهی برای مبارزه با دین شده اند که بر اساس روایات یاد شده تخریب می شوند. هم چنین برخی مساجد به دلایل تغییراتی که در طول زمان در حدود آن ایجاد شده، تخریب و بر اساس اولیه خود باسازی خواهند شد.

 

نقش زن در حکومت امام زمان (عج)

 

انقلاب جهانى مهدی موعود (عج)، تحول عظیمى را در جهان ایجاد خواهد نمود و کل عالم را در زیر پرچم اسلام واقعى و تعالیم حیات بخش آن قرار خواهد داد که در پى آن، جامعۀ زنان نیز از این تحول عظیم مستثنا نبوده و به جایگاه واقعى خویش برگردانده خواهد شد.

 

در روایات در مورد جایگاه خطیر زنان در زمان ظهور آمده است:

 

امام باقر (ع) فرمود: “… مهدى (عج) قیام مى‏کند… و با او ۳۱۳ مرد که ۵۰ زن با ایشان است، جمع مى‏شوند، بدون این که وعدۀ قبلى با هم نهاده باشند، مثل ابرهاى پراکنده به هم مى‏پیوندند و برخى در پى دیگرى مى‏آیند و این است تفسیر آیۀ (۱۲۸ سوره‏ بقره) که خدا در آن مى‏فرماید: “هر جا که باشید خدا همۀ شما را جمع مى‏کند؛ زیرا خدا بر هر کارى توانا است”. اینها بین رکن و مقام با مهدى (عج) بیعت مى‏کنند و مهدى (عج) با ایشان از مکه خروج مى‏نماید”.[۲۰۶]

 

در روایت دیگری امام باقر (ع) فرمودند: “… در زمان او حکمت و علم آن چنان گسترده مى‏شود که زن در خانۀ خودش بر طبق کتاب خدا و سنت رسول اللَّه (ص) قضاوت مى‏نماید”.[۲۰۷]

 

انتخاب نام امام زمان (محمد مهدی) برای فرزندان

 

در روایتی از امام صادق (ع) چنین آمده است: “هیچ کس به جز کافر نام صاحب الامر را بر زبان نمی‌آورد”.[۲۰۸]

 

در یکی از توقیعات حضرت صاحب الزمان (عج) چنین آمده است: “ملعون است، ملعون است کسی که نام مرا در محفلی بین مردم ببرد”.[۲۰۹]

 

روایات دیگری در این زمینه در کتاب های شیعه وجود دارد به طوری که علامه مجلسی در بحارالانوار یک باب به همین موضوع اختصاص داده است.[۲۱۰]

 

حال این نکته مهم است که بدانیم نام حضرت را که در روایات بر بیان نکردن آن تأکید بسیار شده است، چیست؟ در روایتی از پیامبر (ص) آمده است که “مهدی از فرزندان من است، اسم او اسم من و کنیه اش کنیه من است”.[۲۱۱] با توجه به این روایت می‌توان فهمید که نام حضرت مهدی (عج)، محمد است و نباید ایشان را با این نام خواند.

 

با کمی دقت در مطالب بالا  فهمیده می شود که نباید حضرت مهدی (عج) را با نام محمد بخوانیم؛ نه این که نام محمد را بر زبان نیاوریم و یا این که این نام را بر کودکان خود نگذاریم، بلکه منظور این است که هر گاه خواستید حضرت مهدی (عج) را بخوانید، از نام اصلی‌شان (محمد) استفاده نکنید.

 

نام بردن از امام عصر (عج) به چند گونه امکان دارد: ۱٫یاد کردن آن در کتاب‌ها؛ ۲٫ یاد کردن آن به کنایه؛ مثلاً‌ بگوید اسم او اسم رسول خدا است؛ ۳٫ یاد کردن نام ایشان در مواقع ترس که ممکن است ضرر جانی برای امام (عج) یا آن فرد داشته باشد؛ مانند یاد کردن نام ایشان در دوران غیبت صغرا؛ ۴٫ یاد کردن نام آن حضرت در حالتی که ترسی در کار نیست و تقیه لازم نیست؛ مانند دوران ما.

 

مورد اول و دوم به اتفاق علما اشکالی ندارد؛ زیرا علمای شیعه بالاجماع با این کار مخالفت نکرده‌اند.[۲۱۲] مورد سوم نیز به اتفاق نظر علمای شیعه اشکال دارد و حرام است.[۲۱۳] اما درباره مورد چهارم اختلاف نظر وجود دارد. برخی از علمای شیعه معتقدند که این کار اشکال دارد و برخی معتقدند که اشکالی ندارد؛ برای مثال علامه مجلسی معتقد است که کلاً یاد کردن امام زمان (عج) با نام محمد اشکال دارد؛ چه در دوران غیبت صغرا و چه در دوران غیبت کبرا.[۲۱۴] در مقابل علی بن عیسی اربلی از فقهای بزرگ شیعه معتقد است که منع تلفظ به نام مهدی (عج) تنها از روی تقیه بوده است و اکنون دیگر این تقیه وجود ندارد و در نتیجه این منع هم برطرف شده است.[۲۱۵]

 

بنابراین، می‌توان این طور جمع‌بندی کرد: اولاً: چیزی که از آن در روایات منع شده است، این است که امام زمان را با نام محمد بخوانیم؛ نه این که نام محمد را به کلی به کار نبریم و حتی برای فرزندانمان نیز این اسم را انتخاب نکنیم. ثانیاً: بین علمای شیعه دربارۀ این که آیا در دوران کنونی که ترس و تقیه‌ای در کار نیست، آیا باز هم یاد کردن امام زمان (عج) با نام محمد اشکال دارد یا نه، اختلاف است و برخی از فقهای بزرگ شیعه معتقدند در این دوران اشکالی ندارد و آنچه در روایات آمده مختص دوران غیبت صغرا است که شیعیان در حالت تقیه بوده‌اند.

 

دعا برای سلامتى امام زمان (ع)

 

دعا براى سلامتى امام عصر (عج) از جمله دستورات شرعى است که حکمت‏هایى را در بردارد و این حکمت‏ها و لو این که تماماً براى ما ناشناخته باشند، از امور واقعى هستند، چنان چه اگر پزشک دارو تجویز مى‏کند بى علت و بى حکمت نیست. به هر حال ما طبق دستور عمل مى‏کنیم و مطمئنیم که دعا براى سلامتى آن وجود مبارک بدون علت نیست. اما پیرامون حکمت دعا براى سلامتى امام زمان (عج) توجه شما را به نکات زیر جلب مى‏نماییم:

 

۱٫ از عوامل سلامتى آن حضرت (عج) همین دعاها است. نه به این معنا که اگر ما دعا نکنیم حضرت سالم نمى‏ماند، چون به هر حال حتماً کسان بسیارى هستند که همواره براى آن حضرت دعا مى‏کنند، بلکه اصل دعاى افراد، به طور على البدل مؤثر است؛ مثل این که اگر عده خاصى مرتد شوند، دین از بین نمى‏رود چون به هر حال ” فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرین‏ “؛[۲۱۶] یعنى اگر به فرض نسبت به آن کفر ورزند، (آیین حق زمین نمى‏ماند)؛ زیرا کسان دیگرى را نگاهبان آن مى‏سازیم که نسبت به آن، کافر نیستند، ولى این افتخار ما است که ما از آن عدّه باشیم. و یا مثلاً بر طبق قانون عام باید در مقابل امام حسین (ع) کسى باشد که… اما این که آن کس شمر باشد به اختیار او است و اعمال او در اجراى این قانون عام تأثیر داشته است.

 

۲٫ دعا براى سلامتى، شامل سلامت از بیمارى‏ها و ناراحتى‏ها، هرچند جزئى و کوچک، هم مى‏شود و آنچه قطعى است، اصل بقاى وجود آن حضرت است نه حتى آرامش و راحتى آن وجود عزیز، پس از این جهت هم دعا مؤثر است و منافاتى با اراده ازلى خدا هم ندارد.

 

شیعه و دست بر سر گذاشتن هنگام شنیدن نام امام زمان (عج)

 

دلیل دست بر سر گذاشتن و برخاستن هنگام شنیدن نام امام زمان (عج) ، دو روایت زیر است:

 

۱٫ در روایت معروف دعبل خزاعى شاعر اهل بیت (ع)، آمده است که وقتى قصیده مشهوری را خدمت امام على بن موسى الرضا (ع) مى خواند، هنگامى که به این بیت رسید:

 

خروج امام لامحاله خارج

 

یقوم على اسم اللّه و البرکات

 

ظهور امام (عج) قطعی است که ظهورش با نام خداوند و همراه با خیر و برکات است.

 

امام رضا (ع) دست بر سر نهاد و به عنوان احترام برخاست و از خداوند متعال فرج حضرت ولى عصر (عج) را در خواست نمود.[۲۱۷]

 

۲٫ از امام صادق (ع) سؤال شد که چرا به هنگام شنیدن نام «قائم» لازم است برخیزیم؟ فرمود: براى آن حضرت غیبت طولانى است و این لقب یادآور دولت حقۀ آن حضرت و ابراز تأسف بر غربت او است. لذا آن حضرت از شدّت محبت و مرحمتى که به دوستانش دارد، به هر کسى که حضرتش را با این لقب یاد کند، نگاه محبت‏آمیز مى‏کند. از تجلیل و تعظیم آن حضرت است که هر بنده خاضعى در مقابل صاحب (عصر) خود، هنگامى که مولاى بزرگوارش به سوى او بنگرد از جاى برخیزد، پس باید برخیزد و تعجیل در امر فرج مولایش را از خداوند منان مسئلت بنماید.[۲۱۸]

 

شهادت امام زمان و دوران پس ار آن حضرت

 

قرآن می فرماید: “هر نفسی مرگ را می چشد”. [۲۱۹]طبق این آیه که بیان کننده سنت الاهی در باره همۀ مخلوقات است، امام زمان (ع) نیز پس از برقراری عدالت جهانی و ایجاد حکومت جهانی از این دنیا می روند. اما آیا به مرگ طبیعی یا به شهادت؟ از دسته‌ای روایات استفاده می‌شود که آن حضرت به مرگ طبیعی از دنیا می‌رود. روایات زیر از آن جمله‌اند:

 

۱٫ ام سلمه از پیامبر خدا (ص) چنین نقل می‌کند:

 

مهدی از خاندان من و از فرزندان فاطمه است … او در میان مردم به سنت پیامبرشان عمل می‌کند، پس هفت سال درنگ می‌کند و آن گاه از دنیا می‌رود و مسلمانان بر او نماز می‌گزارند.[۲۲۰]

 

۲٫ در روایتی که در تفسیر آیه شریفه: “ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّهَ عَلَیهِم”‏[۲۲۱]؛ پس از [چندی] دوباره شما را بر آنان چیره می‌کنیم،  از امام صادق (ع) نقل شده چنین آمده است: [منظور] خروج [امام] حسین(ع) با هفتاد تن از یارانش [در زمان رجعت است] در حالی که کلاه‌خودهای زرینی که دو رو دارد بر سر دارند و اعلام کنندگانی به مردم می رسانند: این حسین است که خارج شده است، تا آن جا که مؤمنان هیچ شک و تردید درباره او نکنند و بدانند که او دجّال و شیطان نیست، و او است حجّت قائم [به حق] در میان شما و چون معرفت به این که آن حضرت همان حسین (ع) است در دل‌های شیعیان استقرار یافت، حضرت حجّت را مرگ فرا می‌رسد و کسی که آن جناب را غسل می‌دهد و کفن و حنوط می‌کند و به خاک می‌سپارد همان حسین [بن علی](ع) خواهد بود. جز وصی و امام هیچ کس متصدّی [کار کفن و دفن] وصی نمی شود.[۲۲۲]

 

۳٫ در روایت دیگری نیز امام صادق (ع) در پاسخ به این پرسش که اولین کسی که به دنیا رجعت خواهد کرد چه کسی است می‌فرماید: [امام] حسین (ع) در پی قائم (ع) خروج می‌کند … حسین (ع) به همراه آن گروه از یارانش که با او به شهادت رسیدند، به پیش می‌آید در حالی که هفتاد پیامبر او را همراهی می‌کنند، آن گونه که به همراهی موسی بن عمران فرستاده شدند. قائم (ع) انگشتر خود را به او واگذار می‌کند. پس حسین (ع) نخستین کسی است که عهده‌دار غسل و کفن و حنوط آن حضرت می‌شود و ایشان را در قبر خود قرار می‌دهد.[۲۲۳]

 

از دسته ا‌ی دیگری از روایات استفاده می‌شود که آن حضرت به شهادت خواهند رسید:

 

۱٫ از امام حسن مجتبی (ع) روایت شده است: “به خدا سوگند، پیامبر خدا با ما پیمان بسته است که این امر [امامت] را دوازده‌ تن امام از فرزندان علی و فاطمه به دست خواهند گرفت و هیچ کدام از ما نیست، مگر این که مسموم یا کشته می‌شود”.[۲۲۴]

 

۲٫ امام صادق (ع) نیز در این باره می‌فرماید: “به خدا قسم هیچ‌ یک از ما نیست، مگر این که کشته شده و به شهادت می‌رسد.[۲۲۵]

 

۳٫ از امام رضا (ع) نیز مشابه همین تعبیر، روایت شده است.[۲۲۶]

 

با توجه به این دو دسته روایات اظهار نظر صریح و قطعی در مورد چگونگی وفات امام‌مهدی (ع) مشکل به نظر می‌رسد.

 

اما با توجه به این که رابطه بین مرگ و شهادت عموم و خصوص مطلق است، یعنی مرگ اعم از مردن طبیعی و شهادت است و شهادت نیز نوعی از مرگ است نه خارج ار آن، از این رو می توان روایات دستۀ اول را حمل بر شهادت نمود و تعارض ظاهری را رفع نمود چون روایات دستۀ اول در مقام بیان اصل مرگ هستند نه کیفیت آن.

 

پس با فرض این که آن حضرت به شهادت برسند قاتل ایشان کیست؟ در کتاب إلزام الناصب به نقل از برخی از علما عبارتی نقل شده است که قاتل آن حضرت این گونه معرفی شده است: “هنگامی که هفتاد سال [حکومت حضرت] حجّت به پایان رسید، مرگ به سراغ او می‌آید. زنی از «بنی تمیم» به نام «سعیده» که ریشی چون مردان دارد، از بالای پشت بام هاون سنگی به سوی آن حضرت که در حال گذشتن از آن مسیر است پرتاب می‌کند و او را می‌کشد. پس از درگذشت آن حضرت. [امام] حسین (ع) عهده‌دار به خاک سپاری او می‌شود. [۲۲۷]

 

شهید سید محمد، محمد صادق، صدر نقدها و اشکالات متعددی بر این سخن وارد دانسته[۲۲۸] ازجمله می‌نویسد: این متن اساساً قابلیت اثبات موضوع [شهادت حضرت] را ندارد؛ زیرا روایت نقل شده از یکی معصومان نیست، بلکه از بعضی از علما که ما نمی‌دانیم کیست، نقل شده است. حتی اگر این متن ـ چنان که از ظاهر آن برمی‌آید ـ اشاره به مضامین برخی روایات داشته باشد، تبدیل به روایت مرسلی می‌شود که نه سند آن مشخص است و نه امامی که از او روایت شده است. افزون بر این که سند روایات یاد شده معمولاً ضعیف است و مضامین آنها دور از ذهن است به گونه‌ای که نمی‌توان با آنها چیزی را ثابت کرد.[۲۲۹]

 

پس از امام زمان (ع) و برقراری حکومت واحد جهانی به وسیله ایشان رجعت اتفاق خواهد افتاد. رجعت به این معنا است که پس از ظهور امام زمان (ع) برخی از جمله برخی از ائمه زنده می شوند. در روایات ما به رجعت برخی از پیامبران؛ مانند حضرت عیسی و برخی از ائمه؛ مانند امام حسین (ع) و برخی از اصحاب پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) ؛ مانند سلمان فارسی، مقداد، جابر بن عبد الله انصاری، مالک اشتر و مفضل تصریح شده است. اصل رجعت از عقاید شیعیان است که روایات زیادی درباره آن وارد شده است تا آن جا که برخی مانند علامه مجلسی قائل به تواتر[۲۳۰] این روایات شده اند.[۲۳۱]

 


. برگرفته از زندگی نامه امام مهدی(عج)[۱]

 

[۲] ینابیع الموده، ص ۴۴۹ و ۴۵۰

 

[۳]همان، ‌ص ۳۹۷٫

 

[۴]دادگستر جهان،‌ص ۱۰۷٫

 

[۵] . نمایه شماره ۱۳۶۹ (سایت: ۱۳۹۷)، جواب تفصیلی.

 

[۶]علامه مجلسی، بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار، ج‏۵۱، ص ۶ – ۱۰؛ همان، ج ۱۳، ترجمه، دوانى،‏ على، (مهدى موعود)، ص، ۱۸۲- ۱۹۸، دار الکتب الاسلامیه،‏ تهران ، سال، ۱۳۷۸ ش، چاپ بیست و هشتم؛ فتال نیشابورى‏، روضه الواعظین و بصیره المتعظین‏، ج ‏۱، ص ۲۵۲- ۲۵۵، انتشارات رضى‏، قم؛ شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمه، ج ‏۲، ص ۴۱۷ – ۴۲۳، ناشر اسلامیه، تهران، ۱۳۹۵ ق.

 

[۷] ر.ک: مصباح یزدى، معارف قرآن، ج ۴ و ۵ (راه و راهنماشناسى)، ص ۲۱۲ – ۱۴۷ و نیز آموزش عقاید، ج ۲، ص ۲۶۰ – ۲۳۲، درس ۲۶ – ۲۴٫

 

[۸] قمى، شیخ عباس، منتهى الامال، ص ۱۰۵۰ – ۱۰۴۴ و ص ۹۴۰ و… .

 

[۹] قمى، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، زیارت ائمۀ بقیع (‏ع)، نیز سایر زیارات.

 

[۱۰] همان، زیارت والدۀ حضرت قائم (عج).

 

[۱۱] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ج ۱، ص ۳۲۰.

 

[۱۲] مجلسی، محمد باقر، بحار ج ۵۱ ص و ج ۱۲ ص ۱۹، کنایه از این که رشد زیاد و غیر معمولی داشتند.

 

[۱۳] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۸۹.

 

[۱۴] طبرسى، امین الاسلام فضل بن حسن، اعلام الوری، ج ۱، ص ۳۲۲.

 

[۱۵] نوح، ۲۶.

 

[۱۶] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۵۳.

 

[۱۷] برگرفته از سوره مبارکه مائده ایه ۲۷ ۲،برگرفته از روایتی از امام زین العابدین، شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۱، ص ۳۲۰ ۱۱.

 

[۱۸] برگرفته از روایتی از امام صادق (ع) شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۱، ص ۱۳۵.

 

[۱۹] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۲۵۸ و ۲۵۹.

 

[۲۰] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم، ص ۳۶۶.

 

[۲۱] برگرفته از روایتی از امام باقر (ع) بحار الانوار ج ۵۲ ص ۳۵۱.

 

[۲۲] طبرسى، ابو منصور احمد بن على، الاحتجاج ج ۲ ص ۲۶۸.

 

[۲۳] کنایه از گریۀ زیاد است.

 

[۲۴] موسوی اصفهانی، سید محمدتقی، مکیال المکارم ج ۱ ص ۳۱۳.

 

[۲۵] نک: موعود شناسی ص ۴۳۷

 

[۲۶]اکمال الدین، ج ۲، ص ۶۵۲٫

 

[۲۷] نک: موعود شناسی، ص ۴۳۷ .

 

[۲۸] همان.

 

[۲۹]موعود شناسی، ص ۵۵۵٫

 

[۳۰]ر.ک: عدالت گستر جهان، ابراهیم امینی.

 

[۳۱] شیخ طوسى، غیبت، ص ۲۶۶، به نقل از چشم به راه مهدى، ص ۳۴۸٫

 

[۳۲] شیخ طوسى، غیبت، منشورات مکتبه بصیرتى، ص ۱۰۲ و ۱۰۳؛ بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۳؛ اصول کافى، ج ۱، ص ۳۴۰٫

 

[۳۳] نعمانى، کتاب غیبت، ص ۱۸۲، به نقل از، چشم به راه مهدى، ص ۳۵۰٫

 

[۳۴] نعمانى، کتاب غیبت، ص ۱۶۴٫ از این روایت استفاده مى‏شود که غیبت آن حضرت غیبت عنوانى مى‏باشد.

 

[۳۵] ر.ک: چشم به راه مهدى، ص ۳۵۱ – ۳۴۷٫

 

[۳۶] مثلاً امام صادق (ع) مى‏فرماید: “صاحب الزمان (عج) در میان مردم رفت و آمد مى‏کند، در بازار قدم مى‏نهد و گاهى بر فرش منزل‏هاى دوستان مى‏نشیند، لکن او را نمى‏شناسند”، کتاب الغیبه، نعمانى، ص ۱۶۴٫

 

[۳۷] شیخ طوسى، کتاب غیبت، ص ۱۰۲٫

 

[۳۸] نعمانى، غیبت، ص ۱۷۲؛ منتخب الاثر، ص ۲۵۲، به نقل از، امامت و مهدویت، پاسخ به ده پرسش، زندگانى شخصى حضرت مهدى (عج)، ص ۵۴؛ الاخبار الدخیله، ج ۱، ص ۱۵۰؛ تاریخ الغیبه الکبرى، ص ۶۹، به نقل از ،جزیره‏ى خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۱۸، سید جعفر مرتضى عاملى.

 

[۳۹] محمد، صدر، تاریخ الغیبه الکبرى، ج ۲، ص ۶۵، مکتبه الامام امیرالمؤمنین (ع) العامه، اصفهان.

 

[۴۰] ابن طاووس، جمال الاسبوع، ص ۵۱۰، به نقل از جزیره‏ى خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۱۹٫

 

[۴۱] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۱۷٫

 

[۴۲] براى آگاهى بیشتر ر.ک: دراسه فى علامات الظهور و الجزیره الخضرا، سید جعفر مرتضى عاملى، ص ۲۶۳ و یا ترجمه‏ى این کتاب، ص ۲۲۵ – ۲۱۷٫

 

[۴۳] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۵۹٫

 

[۴۴] الذریه الى تصانیف الشیعه، ج ۵، ص ۱۰۸؛ دارالاضواء، چاپ بیروت، طبقات اعلام الشیعه، قرن هشتم، ۱۱۴۵٫

 

[۴۵] مسعودى در اثبات الوصیه، ص۲۰۱، از امام رضا (ع) روایتى نقل کرده است که اگر در روایات آمده است هیچ امامى از دنیا نمى‏رود تا فرزندش را ببیند، مربوط به قائم (ع) نمى‏شود. ر.ک: امامت و مهدویت، صافى گلپایگانى، پاسخ به ده پرسش، ص ۵۶ – ۵۳، چشم به راه مهدى، جمعى از نویسندگان مجلۀ حوزه، ص ۳۵۶ – ۳۵۱، جزیره خضرا در ترازوى نقد، ص ۲۲۱ – ۲۱۷٫

 

[۴۶] منتخب الاثر، ص ۳۷۸٫

 

[۴۷] همان، ص ۶۱۹٫

 

[۴۸] -شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۱۰۸،  چاپ دار الکتاب الاسلامیه قم سال ۱۳۹۵هـ ق.

 

[۴۹] -دوانی، علی، موعودی که جهان در انتظار اوست، ص ۱۸۷ چاپ اجلاسیه، تهران .

 

[۵۰] -صدوق، کمال الدین، و اتمام النعمه ج ۲، ص ۱۰۸،  چاپ دار الکتاب الاسلامیه قم سال ۱۳۹۵هـ ق.

 

[۵۱] -صدوق، کمال الدین و اتمام النعمه ، ج ۲ ، ص ۱۰۸٫

 

[۵۲] – کلینی، اصول کافی،  ج ۱، ص ۵۱۴، انتشارات دارالکتاب الاسلامیه.

 

[۵۳] -علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۲۰۲ و ج ۳۶ ، ص۳۰۱ چاپ بیروت موسسه الوفاء ۱۴۰۴هـ ق.

 

[۵۴]استفاده از پاسخ ۳۵۹۳ سایت.

 

[۵۵] – دوانی، علی، موعودی که جهان در انتظار اوست، ص ۲۱۵٫

 

[۵۶] – طوسی،  رجال، ج۱، ص ۴۰۱، چاپ جامعه مدرسین سال ۱۴۱۵هـ ق.

 

[۵۷] – صدوق، کمال الدین و اتمام النعمه، ج۲، ص۵۱۰٫

 

[۵۸] – علامه حلی، الرجال، ج ۱، ص ۱۴۹، پاپ دار الذخائر، قم سال ۱۴۱۱ه-ق.

 

[۵۹] شیخ صدوق، احتجاج، ج ۲، ص ۴۹۷٫

 

[۶۰] بحارالانوار، ج ۵۲، باب ۱۸، کتاب الغیبه.

 

[۶۱] منتهی الأمال، ج ۲، باب ۱۴، فصل ۵٫

 

[۶۲] ان صاحب هذا الامر یحضر الموسم کل سنه یری الناس و یعرفهم و یرونه و لا یعرفونه .(من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۲۰، ذیل روایت ۳۱۱۵٫)

 

[۶۳] بحار الانوار، ج ۹۷، ص ۳۷۵، باب ۵، حدیث ۹٫

 

[۶۴] بحار الانوار، ج ۴۲، ص ۱۵۵، باب ۱۲۴، حدیث ۲۲٫

 

[۶۵] . برای آگاهی بیشتر نک: نمایه: ارتباط با امام زمان (عج)، سؤال ۱۰۲۹ (سایت: ۱۰۸۴).

 

[۶۶]. شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۱، دار الکتب الاسلامیه، قم، ۱۳۹۵ق.

 

[۶۷]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج ۱۳، ص ۲۵۹، مؤسسه آل البیت، قم، ۱۴۰۹ق؛ من لایحضره الفقیه، ج ۲، ص۵۲۰، انتشارات جامعه مدرسین، قم، ۱۴۱۳ ق.

 

[۶۸]. شیخ صدوق، کمال الدین، ج ۲، ص ۴۴۱ ؛ طوسی، محمدبن حسن، الغیبه، ص ۳۶۲، تحقیق عباداللّه‏ الطهرانی و علی احمد ناصح، قم، مؤسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۱ق؛ شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۲۰٫

 

[۶۹]. طوسی، الغیبه، ص۱۶۱؛ کمال الدین، ج ۲، ص ۳۴۶؛ وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۳۵٫

 

[۷۰]. وسائل الشیعه، ج ۱۱، ص ۱۳۳٫

 

[۷۱] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۱٫

 

[۷۲] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۲٫

 

[۷۳] اثبات الهدایه، ج ۶ص ۴۳۷، ر.ک: دادگستر جهان، ابراهیم امینى، ص ۱۴۹ – ۱۴۶٫

 

[۷۴] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۱۳٫

 

[۷۵] بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۲٫

 

[۷۶] ر.ک: حکومت جهانى مهدى (عج)، مکارم شیرازى، ص ۱۰۱ – ۹۹٫

 

[۷۷] تفسیر برهان، در ذیل آیه ۱۰۵ توبه؛ القیاده فى الاسلام، رى شهرى، صص ۸۵ – ۸۴٫

 

[۷۸] ر.ک: حکومت جهانى مهدى (عج)، ص ۱۱۳ – ۱۰۱٫

 

[۷۹] بحار، ج ۵۲، ص ۱۱۳٫

 

[۸۰] بحار، ج ۵۱، ص ۱۵۲٫

 

[۸۱] اثبات الهداه، ج ۷، ص ۱۰۵٫

 

[۸۲] بحار، ج ۵۲، ص ۹۱٫

 

[۸۳] ابراهیم امینی، دادگستر جهان، ص ۲۹۴، زمینه‏سازى ظهور حضرت ولى عصر علیه‏السلام، محمد فاکر میبدى.

 

[۸۴] رک: صافى گلپایگانى، لطف اللّه، منتخب الاثر، ص ۳۳۴٫

 

[۸۵] رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۹۷٫

 

[۸۶] همان، ص ۹۸٫

 

[۸۷] «ان لصاحب الامر غیبه لا بد منها، یرتاب فیها کل مبطل، فقلت له: و لم جعلت فداک؟ قال لامر لم یؤذن لنا فى کشفه لکم، قلت: فما وجه الحکمه فى غیبه؟ فقال: وجه الحکمه فى غیبه وجه الحکمه غیبات من تقدمه من حجج اللّه تعالى ذکره، ان وجه الحکمه فى ذلک لا ینکشف الا بعد ظهوره، کما لا ینکشف وجه الحکمه لمّا أتاه الخضر( علیه‏السلام ) من خرق السفینه، و قتل الغلام و اقامه الجدار، لموسى (علیه‏السلام) الا وقت افتراقها». رک: همان، ص ۹۱، و ۱۱۳٫

 

[۸۸]«و لو ان اشیاعنا وفقهم اللّه على اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد علیهم، لما تأخر عنهم الیمن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا، على حق المعرفه و صدقها منهم بنا فما یحبسنا عنهم الا ما یتصل بنا مما نکرهه و لا نؤثره منهم». رک: همان، ج ۵۳، ص ۱۷۷، و الزام الناصب، ج ۲، ص ۴۶۷

 

[۸۹] « لتعجلت لهم السعاده بمشاهدتنا». در سعادت دیدار ما شتاب مى‏شد

 

[۹۰] «ما احسن الصبر و انتظار الفرج، اما سمعت قول الله تعالى «فارتقبوا انى معکم رقیب» و قوله عزوجل: «فانتظروا انى معکم من المنتظرین، فعلیکم بالصبر، فانه انما یجیى‏ء الفرج على الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم».

 

همان، ج ۵۲، ص ۱۲۹

 

[۹۱] «افضل اعمال امتى انتظار الفرج». همان ، ص ۱۲۲

 

[۹۲] «اى الاعمال احب الى اللّه عزوجل؟» فقال: «انتظار الفرج». همان

 

[۹۳] «اقرب ما یکون العبد الى اللّه عزوجل و ارضى ما یکون عنه اذا افتقدوا حجه اللّه فلم یظهر لهم و حجب عنهم فلم یعلموا بمکانه… فعندها فلیتوقعوا الفرج صباحا و مساءً». همان،ص۹۵

 

[۹۴] «المنتظرون لظهوره افضل اهل کل زمان، لان اللّه تعالى ذکره، اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفه ما صارت به الغیبه عند هم بمنزله المشاهده، و جعلهم فى ذلک الزمان بمنزله المجاهدین بین یدى رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بالسیف، اولئک المخصلون حقا، و شیعتنا صدقا، و الدعاه الى دین اللّه سرا و جهرا » همان،ص ۱۲۲

 

[۹۵] «و اکثروا الدعاء بتعجیل الفرج، فان ذلک فرجکم».الاحتجاج ج‏۲ ص ۴۷۱ .

 

[۹۶] «ان هذا الامر لایأتیکم الا بعد ایاس…، رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۱۱٫

 

[۹۷] «فانه انما یجیى‏ء الفرج على الیأس و قد کان الذین من قبلکم اصبر منکم». رک: بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۹ و ۱۱۰٫

 

[۹۸] «یملا الارض قسطاً و عدلا کما مُلئت ظُلما وجورا». الاحتجاج، ج‏۱، ص ۶۹٫

 

[۹۹] باید توجه نمود که مدت‌هاست که فساد، جهان را فرا گرفته است. فساد ابر قدرت‌ها در بسیاری از مناطق جهان –بویژه آفریقا و آسیا- به شدیدترین وضع رسیده است. از روزی که غرب، اندیشه تسلط بر شرق را در سر پرورانده، هر روز در نقاط مختلف جهان، بر مظالم خود افزوده و میلیون‌ها نفر را در بند کشیده است. تنها بررسی وضع کشورهای استعمارزده افریقا و جنوب آسیا سند روشن و گویایی بر این مطلب است.

 

[۱۰۰]برای اطلاعات بیشتر ر.ک: کامل سلیمان، روزگار رهای. ؛ ترجمه علی اکبر مهدی پور، ج ۲، ص ۱۰۳۴ الی ۱۰۶۲٫

 

[۱۰۱]کشف الغمه فی معرفه الائمه، ج ۳، ص ۲۶۷ معجم احادیث الامام المهدی، مؤسسه المعارف الاسلامیه، ۱۴۱۱ ق، ج ۱، ص ۳۸۷ی،

 

[۱۰۲]«من سره ان یکون من اصحاب القائم فلینتظر ولیعمل بالورع و محاسن الاخلاق و هو منتظر. فان مات وقام القائم بعده، کان له من الأجر مثل أجر من أدرکه. فجدوا وانتظروا هنیئاً لکم ایتها العصابه المرحومه». بحارالانوار، ۵۲/۱۴۰، به نقل از غیبت نعمانی.

 

[۱۰۳] ر.ک: مطهرى، مرتضى، قیام و انقلاب مهدى، ص ۶۸٫

 

[۱۰۴] مکارم شیرازى، ناصر، حکومت جهانى مهدى علیه‏السلام ص ۸۰ تا ۸۳٫

 

[۱۰۵] همان،ص ۱۰۰

 

[۱۰۶] آیت الله امینی، دادگستر جهان، ص ۲۴۱٫

 

[۱۰۷] بحار، ج ۵۲، ص ۲۴۴٫

 

[۱۰۸] آیت الله مکارم شیرازى، حکومت جهانى مهدى علیه‏السلام، ص ۸۰ تا ۸۳٫

 

[۱۰۹] قسمت های ی که به زمینه سبز در آمده از سؤال ۱۰۶۴اخذ شده است

 

[۱۱۰] کمال الدین، ج ۲، ص ۳۷۷ و ۳۷۸٫

 

[۱۱۱] صحیفه سجادیه، ص ۲۰، دفتر نشر الهادی، قم، ۱۳۷۶ ش.

 

[۱۱۲] حر عاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه، ج ۱۵، ص ۵۱-۵۰، ح ۱۹۹۶۴٫

 

[۱۱۳] صحیفه امام، ج ۲۱، ص ۱۷-۱۶، در این زمینه می توانید بیانات ایشان را در ج ۳، ص ۳۴۰ – ۳۳۹ نیز مطالعه فرمایید.

 

[۱۱۴] این عبارت در بسیاری از روایات وجود دارد مثل روایات کافی، ج ۱، ص ۳۳۸؛ و ج ۱ ، ص۵۲۶٫

 

[۱۱۵] برای ااطلاع بیشتر به پاسخ سؤال ۵۳۵ با نمایه (علایم ظهور امام زمان) مراجعه کنید.

 

[۱۱۶] زیرا اسلام آخرین و کامل ترین دین و پیامبر اکرم(ص)، خاتم پیامبران است آن چه که لازم بوده بیان شود تا زمان رحلت آن حضرت از طریق وحی در قرآن مجید جمع آوری شده است و نیز هر آن چه لازم بوده در تبیین و تفسیر آیات و روشن ساختن معانی بلند بیان شود تا زمان غیبت کبری امام زمان (عج) توسط پیامبر (ص) و ائمه (ع) از طریق روایات معصومان بیان شده است و در مسائل جدیدی که پیش می آید نیز حضرت مهدی (عج) تکلیف مردم را بیان کرده و فرموده اند:”در مورد رویدادهای زمان باید به راویان حدیث ما رجوع کنید که آنان حجت من بر شمایند و من حجت خدا بر آنان می باشم؛ اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه حدیثنا ، فانهم حجتی علیکم و انا حجه الله علیهم ” وسائل‏الشیعه، ج ۲۷، ص ۱۴۰، ۳۳۴۲۴٫ در این دوران به لحاظ این که همۀ موارد احکام فقهی را نمی شود مستقیماً از قرآن و سنت گرفت، اصول فقهی خاصی مقرر شده است، که فقیه جامع الشرایط با توجه به اصول القاء شده از طرف امامان شیعه (ع) با تحلیل و استدلال های عقلی در چارچوب قرآن و سنت پیامبر اکرم(ص) احکام شرعی را به دست می آورند. بنابراین تکلیف همگان روشن است.

 

[۱۱۷] بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۹۲ – ۸ ک، [إکمال الدین‏] غَیْرُ وَاحِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَمَّامٍ عَنِ الْفَزَارِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَهَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنِ ابْنِ ظَبْیَانَ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِ‏عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِیِّ أَنَّهُ سَأَلَ النَّبِیَّ ص هَلْ یَنْتَفِعُ الشِّیعَهُ بِالْقَائِمِ ع فِی غَیْبَتِهِ فَقَالَ ص إِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّهِ إِنَّهُمْ لَیَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِ وَلَایَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ جَلَّلَهَا السَّحَابُ.

 

[۱۱۸] التوبه، ۱۲۸٫

 

[۱۱۹] فقه الرضا، ص ۳۵۸٫

 

[۱۲۰]من لا یحضره الفقیه، ج‏۴، ص ۴۰۹٫

 

[۱۲۱] توبه، ۱۰۶٫

 

[۱۲۲] ر.ک: تفاسیر قرآن کریم، ذیل آیه‏ى ۱۰۶ سوره‏ى توبه؛ المیزان، ج ۹، ص ۳۸۵؛ تفسیر برهان، ج ۲، ص ۱۵۸؛ اصول کافى، ج ۱، ص ۲۲۰ – ۲۱۹٫

 

[۱۲۳] اللهم بلى لاتخلوا الارض من قائم للّله بحجه اما ظاهراً مشهوراً او خائفاً مغموراً لئلا تبطل حجج اللَّه و بیناته”، نهج البلاغه، قصار الحکم، ص ۱۴۷؛ میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۶۷٫ (ر.ک: اصول کافى، ج ۱، ص ۱۸۰ – ۱۷۸٫)

 

[۱۲۴] از خطبه ۱۴۶ نهج البلاغه، استفاده مى‏شود که امام زمان (عج) براى دفاع از اسلام کوشش مى‏کند. ر.ک: مکارم شیرازى، ناصر، حکومت جهانى مهدى (عج)، ص ۲۲۹ – ۲۲۶٫

 

[۱۲۵] بحارالانوار، چاپ قدیم، ج ۱۳، ص ۱۲۹٫

 

[۱۲۶] المیزان، ج ۱، ص ۲۷۶ – ۲۷۵؛ شیعه در اسلام، ص ۲۵۶، فصل ششم از معرفت امام. براى آگاهى بیشتر از تأثیر ولایت تکوینى در هدایت انسان‏ها، رجوع شود به کتاب: القیاده فى الاسلام، رى شهرى، ص ۸۷ – ۷۴٫ نویسنده با ذکر روایتى از کتاب الکافى، ج ۱، ح ۱، ص ۱۹۴ مى‏گوید: خورشید علاوه بر روشنایى ظاهرى در تکامل مادى به صورت تکوین مؤثر است و همینطور است خورشید معنوى، زیرا اوست که ارواح صاحب اهلیّت را به صورت تکوینى به سمت کمال مطلق هدایت و رهبرى مى‏کند. القیاده فى الاسلام، ص ۸۰٫

 

[۱۲۷] انبیاء، ۱۰۵٫

 

[۱۲۸] حکومت جهانى مهدى، ص ۲۶۸ و ۲۶۹٫

 

[۱۲۹] الکافى، ج ۱، ص ۱۷۹؛ میزان الحکمه، ج ۱، ص ۱۶۸٫

 

[۱۳۰] حکومت جهانى مهدى، ص ۲۶۸ و ۲۶۹٫

 

[۱۳۱] بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۱۹٫

 

[۱۳۲] نور الثقلین، ج ۲، ص ۱۰۳؛ اصول کافى، کتاب توحید، باب نوادر، حدیث ۴٫

 

[۱۳۳] علامه مجلسی (رضوان الله تعالی) صد و سی آیه از قرآن را مربوط به حضرت مهدی (ع) دانسته و آنها را تفسیر روایی کرده اند و تنها بالغ بر سیصد روایت با مضمون «یملأ الارض عدلاً و قسطاً» آورده اند.

 

[۱۳۴] «خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده اند و عمل شایسته انجام داده اند وعده داده که آنان را خلیفۀ زمین گرداند.

 

[۱۳۵] بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۵۶٫

 

[۱۳۶] در «گنجینه ای از تلمود» چندین آیه از شخصیت «ماشیح» بحث به میان آورده (آبراهام کهن، فریدون گرگانی، ص ۳۵۴-۳۵۲٫ به نقل از فصلنامه تخصصی انتظار موعود، شماره ۱۵، فصل ۶، سال ۱۳۸۴ هجری شمسی.

 

[۱۳۷] کتاب مقدس، کتاب دانیال نبی، ترجمه فاضل خان همدانی، ص ۱۵۶۷، بند ۳-۱٫ به نقل از درسنامه مهدویت، خدا مرد سلیمیان، ۱۳۸۵، ص ۲۴٫

 

[۱۳۸] همان، انجیل متی، باب ۲۵، بند ۳۳-۳۱٫ کتاب مقدس، دارالسلطۀ لندن، ۱۹۱۴٫

 

[۱۳۹] انجیل یوحنا، ۱۴: ۱۷٫

 

[۱۴۰] ر.ک: یشتها ۲: ۳۴۹٫ به نقل از همان منبع، پاورقی ۴، ص ۱۶۰٫

 

[۱۴۱] صف، ۹ و توبه، ۳۳٫

 

[۱۴۲] به نقل از امید سبز، محمد علی فرزی خراسانی، ص ۷۷٫

 

[۱۴۳] انجیل متی، باب ۲۵، ص ۶۰، بند ۳۳-۳۱٫

 

[۱۴۴] نور، ۵۴٫

 

[۱۴۵] زبور داود (ع)، مزامیر ۷۲: ۱۸-۲؛ ۹۶: ۱۳-۱۰٫

 

[۱۴۶] کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب اشعیای نبی، ص ۱۰۳۱ و ۱۰۵۷٫ به نقل از همان منبع، پاورقی ۴، ص ۱۴۰٫

 

[۱۴۷] برگرفته از امید سبز، ص ۷۶٫

 

[۱۴۸] قصص، ۴٫

 

[۱۴۹] انبیاء، ۱۵۰٫

 

[۱۵۰] کتاب مقدس، مزامیر داود، مزمور ۳۷، بندهای ۳۷-۹٫

 

[۱۵۱] یشتها، ص ۱۶۰٫

 

[۱۵۲] نجم الثاقب، ص ۱۳۲-۵۵٫

 

[۱۵۳] انجیل یوحنا، باب ۴۱، آیه ۲۶؛ ۱۶: ۱۳-۷؛ ۷: ۲؛ ۱۹: ۸٫

 

[۱۵۴] معصوم بودن: سلیم بن قیس می گوید: از سلمان شنیدم که می گفت: گفتم یا رسول الله هر پیغمبری وصی داشته وصی شما کیست؟ فرمود: شهادت می دهم ای سلمان که علی بن ابی طالب وصی من است… و اوصیائم پسرم حسن و حسین و بقیه از فرزندان حسینند. آنها با قرآنند و قرآن با آنها است از هم جدا نمی شوند مانند این دو انگشت… هر کس از آنها اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است و هر کس اطاعت نکند خدا را اطاعت نکرده، همه شان هادی و مهدی اند، و نازل شدن این آیه دربارۀ من و دربارۀ برادرم و دخترم فاطمه و دربارۀ پسرم و اوصیاء یکی بعد از دیگری که فرزندان من و فرزندان برادرم می باشند (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً اتدرون ما الرجس یا سلمان قلت لا قال الشک لایشکون… مطهرون معصومون من کل سوء، آنها از هر ناپاکی پاکیزه و از هر بدی معصوم اند. سپس حضرت دست مبارک بر حسین (ع) زد و فرمود مهدی امتم … از فرزندان این است امام بن امام و عالم بن عالم و وصی بن وصی است… (کتاب سلیم بن قیس، ص ۴۲۹).

 

[۱۵۵] … بکم فتح الله و بکم یختم و بکم ینزل الغیث، مفاتیح الجنان، زیارت جامعه، ص ۵۴۸٫ به وسیلۀ شما خداوند باب رحمت ها را می گشاید و به وسیله شما امر را به پایان می برد و به وسیلۀ شما باران را فرو می فرستد.

 

[۱۵۶] لولا الحجه لساخت الارض باهلها، کافی، ج ۱، ص ۱۷۹٫

 

[۱۵۷] “و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون”، ذاریات ، ۵۴٫

 

[۱۵۸] “انما انت منذر و لکل قوم هاد”، رعد، ۸؛ المیزان، ج ۱۱، ص ۳۳۵ (بحث امامت به تفصیل در ج ۱ ص ۲۷۰، ۲۸۲ در همین کتاب مطرح شده است.)

 

[۱۵۹] “قل فلله الحجه البالغه”، انعام، ۱۴۹٫

 

[۱۶۰] “و بر خداوند روا نیست که آنان (گناهکاران) را عذاب کند در حالی که تو در بین آن هایی”، انفال، ۳۳٫

 

[۱۶۱] مجموع روایت در بحار الانوار، ج ۲۳، ص ۱۹٫

 

[۱۶۲] “و الله ما خلق الله شیئاً الا و قد امره بالطاعه لنا”، نمازی، علی، اثبات ولایت، ص ۵۹٫

 

[۱۶۳] اعراف، ۱۵۶٫

 

[۱۶۴] نمازی علی، اثبات ولایت، ص ۶۷٫

 

[۱۶۵] نحل، ۶۰

 

[۱۶۶] نمازی علی، اثبات ولایت، ص ۱۲۶ ـ ۱۲۷٫

 

[۱۶۷] همان، ۶۵٫

 

[۱۶۸] صافی گلپایگانی، منتخب الاثر، ص ۴۰۱ – ۴۱۱٫

 

[۱۶۹] قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر قمی، ج ۱، ص ۲۴۸، دار الکتاب، قم، ۱۳۶۷، چاپ چهارم.

 

[۱۷۰] الاعراف، ۱۷۶٫

 

[۱۷۱] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۳۹۷، موسسۀ معارف اسلامی، قم، ۱۴۱۱ ه.ق .

 

[۱۷۲] طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج ۱، ص ۱۱، نشر مرتضی، مشهد، ۱۴۰۳ ه.ق .

 

[۱۷۳] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۳۹۷٫

 

[۱۷۴] همان، ص ۳۵۳٫

 

[۱۷۵] همان، ص ۳۹۸٫

 

[۱۷۶] همان، ص ۳۹۹٫

 

[۱۷۷] همان، ص ۴۰۰٫

 

[۱۷۸] علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۸۰، موسسه الوفاء، بیروت، ۱۴۰۴ ه.ق .

 

[۱۷۹] جاسم حسین، تاریخ سیاسی غیبت امام دوازدهم عج، ص ۱۴۷، ترجمۀ آیت اللهی، محمد تقی، انتشارات امیر کبیر ۱۳۷۷، چاپ دوم.

 

[۱۸۰] همان.

 

[۱۸۱] شیخ طوسی، الغیبه، ص ۴۰۰٫

 

[۱۸۲] ر.ک، محی الدین ابن عربی، ۵۷۲ – ۵۷۶٫

 

[۱۸۳] علامه مهدی نراقی، انیس الموحدین،پاورقی، ص ۱۷۰٫

 

[۱۸۴] جوادی آملی، آوای توحید، ص۸۳ ۸۴٫

 

[۱۸۵] مجموعه آثار شهید مطهری، ج ۴، ص ۹۴۴٫

 

[۱۸۶] محمد بدیعی، گفتگو با علامه حسن زاده، ص۲۰۲٫

 

[۱۸۷] هدایه الامم (مقدمه)، ص ۲۵٫

 

[۱۸۸] تفسیر فاتحه الکتاب، مقدمه استاد سید جلال الدین آشتیانی.

 

[۱۸۹] محی الدین ابن عربی، هدایه الامم(مقدمه) ، ص۲۴٫

 

[۱۹۰] فتوحات مکیه، ج ۶، ص ۵۰ – ۶۶٫

 

[۱۹۱] الغدیر، ج۶، ص۹۳٫

 

[۱۹۲] مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۳۳۲، مؤسسه النشر الإسلامی، قم، ۱۴۰۷ ق.

 

[۱۹۳] همان، ص ۳۳۳٫

 

[۱۹۴] طوسی، ابو جعفر ،الغیبه، ص ۴۳، مؤسسه المعارف الإسلامیه قم‏ ،چاپ اول ، ۱۴۱۱ ق.

 

[۱۹۵] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی ج ۸، ص ۳۰۷، دارالکتب الإسلامیه، طهران، چاپ چهارم ، ۱۳۶۵ش.‏

 

[۱۹۶] دوانی، علی، مهدى موعود، ترجمه، ج ۱۳، بحار الانوار، متن، ص۱۱۲۱، دار الکتب الاسلامیه‏، تهران‏، چاپ بیست و هشتم، ۱۳۷۸ ش‏.

 

[۱۹۷] الغارات، ج ۲،  ص ۳۲۵٫

 

[۱۹۸] شیخ صدوق‏، الخصال، ج‏۱، ص۳۰۰، جامعه مدرسین‏، قم‏، چاپ اول ، ۱۳۶۲ ش‏.

 

[۱۹۹] الخصال، ج‏۱، ص۳۰۲٫

 

[۲۰۰] توبه، ۱۰۷٫

 

[۲۰۱] کافى، ترجمه کمره‏اى، ج ‏۳، ص ۷۰۷ ، انتشارات اسوه‏، قم چاپ سوم،  ۱۳۷۵ ش.‏

 

[۲۰۲] حلی، یحیی بن حسن، العمده، ص ۳۱۷٫‏

 

[۲۰۳] بحارالأنوار، ج ۳۱، ص ۳۳، مؤسسه الوفاء، بیروت، لبنان‏، چاپ چهارم ، ۱۴۰۴ ق.‏

 

[۲۰۴] کافی،  ج ۸، ص ۵۸٫

 

[۲۰۵] بحارالأنوار، ج ۳۴، ص ۱۶۸٫

 

[۲۰۶] بحارالانوار، ج۵۲، ص۲۲۳، باب علامات ظهوره…، ح۸۷٫

 

[۲۰۷] همان، باب سیره و اخلاقه، ص۳۵۲، ح۱۰۶٫

 

[۲۰۸] کورانی، علی، المعجم الموضوعی لاحادیث الامام المهدی، ص ۸۹۰، ناشر شخصی، چاپ اول.

 

[۲۰۹] همان.

 

[۲۱۰] علامه مجلسی، بحار الانوار، ج ۵۱، ص ۳۱ – ۳۳، دار الکتب الاسلامیه، تهران، ۱۳۶۲٫

 

[۲۱۱] المعجم الموضوعی لاحادیث الامام المهدی، ص ۱۷۶٫

 

[۲۱۲] تونه‌ای، مجتبی، موعود نامه، ص ۱۰۱، انتشارات مشهور، چاپ اول.

 

[۲۱۳] همان، ص ۱۰۲٫

 

[۲۱۴] بحار الانوار، ج ۵۱، ص۳۲٫

 

[۲۱۵] تونه‌ای، مجتبی، موعود نامه، ص ۱۰۲٫

 

[۲۱۶] انعام، ۸۹٫

 

[۲۱۷] . امینی نجفی، عبدالحسین احمد، الغدیر، ج ۲، ص۳۶۱، دارالکتب الاسلامیه، تهران؛ قمی، شیخ عباس، منتهى الآمال، باب چهاردهم، فصل ششم، ص۱۱۲۷، چاپخانه احمدی، چاپ نهم، ۱۳۷۷٫

 

[۲۱۸] . صافی گلپایگانی، لطف الله، منتخب الاثر، ص ۶۴۰، مؤسسه السیده المعصومه، ۱۴۱۹ قمری.

 

[۲۱۹]. آل عمران، ۱۸۵٫

 

[۲۲۰]. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۰۴، ح ۳۹٫

 

[۲۲۱]. اسراء، ۶٫

 

[۲۲۲]. کلینی، الکافی، ج ۸، ص ۲۵۰، همچنین ر. ک: بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۹۴، ح ۱۰۳٫

 

[۲۲۳]. بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۱۰۳، ح ۱۳۰٫

 

[۲۲۴]. بحارالانوار، ج ۲۷، ص ۲۱۷، ح ۱۹٫

 

[۲۲۵]. همان، ص ۲۰۹، ح ۷٫

 

[۲۲۶]. همان، ص ۲۱۴، ح ۱۶٫

 

[۲۲۷]. یزدی حائری، علی، الزام الناصب فی إثبات الحجه الغائب، ج ۲، ص ۱۶۷٫

 

[۲۲۸]. صدر، سید محمد محمد صادق، تاریخ ما بعد از ظهور، ص ۸۸۱ – ۸۸۳٫

 

[۲۲۹]. برگرفته ازماهنامه موعود شماره ۸۳٫

 

[۲۳۰]. در علم حدیث روایات به سه قسم تقسیم می شود: الف. حدیث متواتر: روایتی که عده زیادی آن را روایت کرده اند به گونه ای که از گفتار آنها برای ما یقین حاصل می شود که این روایت از معصوم (ع) صادر شده است. ب. روایت مستفیض: از لحاظ اعتبار و ارزش به اندازه خبر متواتر نیست، ولی اعتبارش از خبر واحد بیشتر است. ج. خبر واحد: افراد کمی آن را روایت کرده اند و از لحاظ ارزش روایی پایین تر از دو قسم پیشین است.

 

[۲۳۱]. بحارالانوار، ج ۲۳، ص ۳۵۹٫

 http://islampedia.ir/fa/1389/12/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%AC/




درباره : سخن مدیر سایت ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,وجدان چیست ؟ انواع وجدان ,تصاویرآیت الله سیداصغرسعادت میرقدیم لاهیجی ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب گوناگون از استاد سیداصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,شرح حال برخی از حکماء وعرفاء ,حکیم عسکری ,مطالب مربوط به استادسید اصغر سعادت میرقدیم ,حکیم عسکری ,زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام وامام زادگان ,

امتیاز : | نظر شما :

برچسب ها : شخصیت حضرت ولی عصر امام زمان(عَجَّلَ اللهُ تَعالی فَرَجَهُ الشَّریفَ) , میلاد امام زمان ع , امام عصر ع , زندگینامه امام زمان عج , سایت حکیم زین العابدین عسکری لشت نشایی , قم , گیلان , سیاهگوراب , لاهیجان ,


نوشته شده در شنبه 01 خرداد 1395 توسط سید اصغر سعادت میرقدیم لاهیجانی| بازدید : 195 |

***نسیم معرفت***

**سیزده پاسخ به یک شُبهه خطرناکِ تکفیریون ودواعِش

*** ترجمه وتوضیح متن عربی زیر  : توسط استاد سیداصغر سعادت میرقدیم در تاریخ بیستم اسفند 1394 ه.ش انجام شد.

                         بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

** دِراسَة فِقهیّة نَقدِیّة

** دِراسَة فِقهیّة نَقدِیّة

والرَّدُ عَلَی اِستدلال التّکفیریین والدَّواعِش حَولَ اولویة القتال ضِدأَالمُعارِضِین لَهُم من المُسلمین .

المقدمة

مُنذُ زَمَن و مَا زَالَ احدُ اَسالیبِ اَعداءِ الأَدیان الألهیة للحیلولة دون نشرالتعالیم الألهیة هو التحریف المعنوی للتَّعالیمِ الدِّینیة. حیثُ اِنَّ اللهَ سُبحانَه وتَعالیَ ذَکَرَ هذاالأسلوبَ فی الآیةِ الکریمة(  يُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ. سورة النساء ، الآیة 46) وفی بعضِ الأحیانِ نَتَجَ هذا التحریفُ المعنویُّ عن بعض المُسلمین فَعَلَی سبیلِ المثال کانت فِکرَةُ الخوارج والذی قالَ امیرالمؤمنینُ (عَلَیهِ السَّلامُ) حَولَ استدلالِهِم ( كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا البَاطِلُ  نهج البلاغة خطبه 40 )  ناتِجةُُ عن التحریفِ المعنوی.

اِنّ ظاهرةَ قتلِ المُسلمین بتُهمةِ الکُفر تَمَّ تأسیسُها مِن قِبَلِ الشیخِ مُحمد بن عبدِ الوهّاب والیَوم کل الجماعات التی تَنسِبُ نَفسَها للفکر الوهَّابی والتی منها داعِش فِی العراق وسوریا تُجیزُ لِنَفسِها الأسالیبَ الوحشیَّةَ فی قتل المسلمین برغبةِِ شدیدةِِ من خِلال اِتّباع الآراء التکفیریة للشیخ محمد بن عبد الوهّاب وکذالک تَقُومُ بتحریض اهل السنة – الغیر مُطّلِعینَ علی ماهیة وحقیقة داعِش والفکر الوهَّابی- عَبرًَ دِعَایَاتِِ فَارِغَةِِ ضِدَّ الشیعة وتقوم بترغیبهم  لِلوُقوف فی وَجهِ آیات القرآن الکریم والأحادیث النَّبویة والمَعاییرِ الأنسانیة لِحثِّهِم عَلَی قَتلِ اَتباعِ اهل بیت النبیّ( عَلَیهِمُ السَّلامُ) و سائرِ المسلمین.

اِنَّ القُوَی الأستعماریّةَ فی العالَم بِقِیادةِ الشّیطان الأکبر فی العصر الحاضر  استَغَلّت هذا الأُسلُوبَ کأَسلافِها لخَلقِ الصِّراعَاتِ والأقتِتَال بین الأِخوَةِ فی الأمَّةِ الأسلامیة عَبرَ الترویج للتفسیر المُنحرف لآیات القرآنِ الکریم والتعالیمِ النَّبَوِیَّةِ بین اَتباعِ المذاهب الأسلامیة- لتحقیقِ اهدافها لتقطیع التَّلاحُمِ وتَفتیتِ الوَحدَةِ عَبرَ التَّأسیسِ للأعتقاد بالتکفیر و وجوبِ قتلِ المسلمین – حَتَّی تَدفَعُ الخَطَرَ الذی یُهدِّدُها و الذی یُتَمَثَّلُ بِکِفاحِ الأمةِ الأسلامیة ضِدَّ الأستعمار ِوالصَّهیونیةِ العالمیة.

و مازَالَ اَعداءُ الأسلام یَقُومُونَ بِخَلقِِ ونَشرِِ وترویجِ الشُّبُهاتِ ضِدَّ المَبادِیءِ الدِّینِیَّةِ لِلحَیلولةِ دُونَ نشرِ تعالیمِ الأسلام الأصلیة وتَشوِیهِ صُورتِهِ وبهذه الطریقة یُحاوِلُونَ اٍبعادَ المخاطَب عن الحقایق الدینیة عبر ایجاد الشبهات فی ذهنه لِیُحَقِّقُوا اهدافَهُم المشئومةَ عَبرَ الأَجواء المُغَبَّرَةِ .

اِنَّ الترویج لهذه الشبهات بأمکانه سَوق المخاطَب العالَمِی خاصة الشَباب المُسلِم والمؤمن للتَّطَرُّفِ والعُنف کما بأمکانه خلق وتعمیق الفرقة بین الفِرَق والمذاهب والأدیان.

اَحَدُ اهمّ هذه الشبهات المعاصرة التی تَمَّ طرحُها فی العالَم والتی تتضمن استدلال التَّیّارات التکفیریة المُتطرِّفَة المُثیرة للفِتَن لقتل المسلمین واِبادتهم شیعة وسنّة ، هو ادعاء (اولویة الجهاد ضد العدوّ القریب والأَقرب) والتی یَستَدِلُّونَ علیها بالآیة الکریمة123 من سورة التوبة :يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذينَ يَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فيکُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ.

هذا الأستدلال الخاطِیءِ مع الأَسَفِ لاقَی تَرحیبا و اخذ مکانة واسعة بین بعض من الشباب المُؤمِن البسیط من اِخواننا اهل السنة بحیثُ انهم لازالوا یقومون بالتسجیل للقیام بالعملیات الأنتحاریة والألتحاق بالتَّیّارات التکفیریة لقتل المسلمین المظلومین من الشیعة والسنة. الترویج لهذا الأستدلال الخاطیء اَصَبحَ عاملا لأنحراف آلاف الشَّبابِ المسلم عن الکِفاحِ والجهاد ضِدَّ العدوّ الصهیونی والألحاد العالَمِی للقتال ضِدَّ المُسلمین الأبرِیاءِ فی سُوریا والعراقِ و سائرِ البُلدان الأسلامیة .

لقد قامَتِ المُعاونیةُ الدُّوَلیّة لِلحَوزات العلمیَّة بأِعداد الأِجابة العلمیة لهذه الشبهة بناءا علی المبادیء الدینیة والمصادر الحدیثیة المعتبرة لمذهب اهل السنة بمشارکة من المراکز المتخصصة فی مجال الأجابة علی الأسئلة الدینیة، بِأُسلوب السُّؤال والجواب.

محمد حسن زمانی

المُساعِد للشُّئونِ الدُّوَلِیّةِ لِلحَوزات العِلمیَِة

الشُّبهة

ان التَّیّارات التکفیریة المنحرفة بهدف سَوق الشباب المسلم والمؤمن والمجاهد من اهل السنة من بلاد العالَم اَطلقوا مَوجة القتال ضد باقی المسلمین من الشیعة والسنة الذین لم یَتَّبِعُوا الفِکرَ الوهابی ، وعَبرَ الأستناد بآیة من القرآن الکریم غَیَّرُوا البُوصلةَ مِنَ الکِفاح والجهاد ضِدَّ الصهاینةِ والولایات المتحدة (الأیالات المتحدة لِأمریکان) الی الجِهاد ضدّ اخوانهم من الشّیعة والجمهوریّة الأاسلامیّة الأیرانیّة   وکذلک ضد اهل السنة المُناهِضین للصهیونیة .

هذه التَیّارات عندما تُواجِهُ السُّؤال بِأَنَّکُم ( لِمَاذَا لَم تَذهَبُوا لنُصرة شَعبِ غَزَّة المظلوم والمحاصَر ولاتُقاتِلون ضد الصَهاینة ؟!!) یَدعُون بأنَّ : ( الجواب الأکبرفی القرآن الکریم ، حین یَتکلَّمُ اللهُ تعالی عن العَدُوِّ القَریبِ (والأقرَبِ) وهُم المنافقون فی اغلب آیات القُرآن الکریم ، لأنهم اشدّ خطرا من الکافرین الأصلیّین والجواب عند ابی بکر الصِّدِّیق حین قَدَّمَ قتال المُرتدّین علی فَتحِ القُدس التی فَتَحَها بعده عُمَرُبنُ خَطّاب .

یَعتقِد تَیّارُ التکفیری فی المنطقة بأنّه بناءا علی الآیة الکریمة : يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذينَ يَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فيکُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ سورة التوبة الآیة 123 ، یَستطیعُ الأدعاء بأنّ الکفار هم علی قِسمَینِ : فریق من الکفار هم غیرمسلمین ویَسکُنونَ فی مناطق جغرافیة بعیدة و فریق من الکفار  هم – کما یَدَّعِی تَیّار التکفیر- اشباه المسلمین الذین یَعِیشونَ فی البلاد الأسلامیة و الذین یَعتقدُ التکفیریون انهم اسوأُ و اخطرُ من الفریق الأول ، کونهم لدیهم بعض العقائد المَشوبة بالشرک والکفر علی حدِّ تعبیرالتَّیّارات التکفیریّة . وتَدَّعِی التَّیّارات التکفیریة بأنّ هذه الآیة الکریمة تُؤکِّدُ اولویة القتال ضد هؤلاء الکفار الذین هم اشباه المسلمین و لیسوا بمسلمین ( علی حدِّ تعبیرهم) لأن تأکیدها هو علی القتال والجهاد ضد الأعداء والکفارالقَریبین اوّلا  اَلَّذینَ یَلُونَکُم مِنَ الکُفّارِ و من ثَمَّ یمکن او یَجِبُ تأخیر الجهاد ضد الکفار البَعیدِین . وعلی هذا فیجب الجهاد والقتال ضد المشرکین من المسلمین !!! والکفار والیهود والنصاری لاسِیّما الصهاینة والأمریکان یُمَثَّلُونَ الأولویّات التالیة للجهاد.

الأجابة :

و ردّا علی هذه الدعایة والشبهة

1-ما تَمَّ ذِکرُهُ فی نَصّ الآیة الکریمة 123 من سورة التوبة هو حَول قتال الکفارالقَریبین ، ولاشکَّ بأنَّ حتی المنافقین القریبین مستحیل ان یکونوا مصداقا لهذه الآیة فضلا عن المسلمین . حیث ذَکَرَالمُفسِّرونَ سَبَبَ نزولِ هذه الآیة الکریمة وفی النهایة تَوَصَّلُوا الی النتیجة بأنه فی حال قتال الکفار یجب علی المسلمین ان یکون تَرکیزُهُم وانتباهُهُم علی الکفار القریبین جغرافیا و ان لایَغفُلُوا عنهم بسبب الأنتباه للعدو البعید و یُوَسِّعُوا دائرةَ الجِهاد ضد الکفار من القریب حتی البعید بصورة تدریجیة کما ذکر صاحب تفسیرالتسهیل ان هذه الآیة الکریمة تُشیرُ الی قِتال الرُّومِ فی الشام  (1)

والذی ذَکَرَتهُ الروایاتُ هو ان المقصود من العَدُوِّ القَریبِ هم الیهود الذین کانوا یَسکُنُونَ حَولَ المدینة مثل بنی قُرَیظَةَ وبَنِی النَّضیرِ و یَهود خَیبرَ ( قال ابنُ عباس : مثل بنی قُرَیظَةَ والنَّضیرِ وخیبرَ و نحوِها .  (2) 

2-لم یَذکُرِ القُرآنُ الکریم و لو مرَّة واحدة المنافقین بأنهم هم مصداق الأعداء القریبین او بعبارة اُخری هُمُ الَّذین یَلُونَ المسلمینَ من الکفار هذا  مع اَنّهم کانوا یَعیشُونَ بین المسلمین وکانوا یُحاوِلُونَ اِستغلَالَ الفُرَصِ لِلتَّآمُرِ ضد المسلمین ولِأیجاد الخِلَل فی المُجتَمَعِ الأسلامی . وعلی هذا مع ان الکثیر من التَّیّارات التکفیریة والمُتَطَرِّفَة تَنسِبُ النِّفاقَ الی مُخالفیهم من اهل السنة والشیعة واَتباع مذهب اهل البیت (علیهم السلام) ظُلما و زُورا ، ولکن ایضا لایُمکن لها علی اساس الآیات القرآنیة اعتبارهم الذین یَلونَ المسلمین من الکفار ولایجوز الجهاد ضدهم وقتلهم ولاریب ان ما تَقُومُ به التَّیّاراتُ التکفیریةُ والدواعِشُ بأِبادَتِهِم لَاتَمَّت الی الآیة الشریفة بشئ من الصِّلة.

3-مع انه کان فی زَمَنِ حیات النبی (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) عدد المنافقین کثیرا ( وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَي النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلي‏ عَذابٍ عَظيمٍ سورة التوبة ، الآیة 101.) بحیثُ نزلت سورة المنافقون تَلُومُهُم علی اَفعالهم ولکن مع ذلک لم یَقُمِ النَّبِیُّ (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) بقتالهم ابدا و قتلهم لم یکن من سیرته الشریفة ابدا بل کان مِنهَجُهُ الشریفُ هو ارشادهم والکشف عن مُؤامَراتِهِم . و علی هذا ان قتل المسلمین غیر الوهّابیین الذین یَدَّعِی التَّیّارالتکفیری انهم منافقون لیس مشروعا و لا یستند الی سیرته  (صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) بشئ ابدا .

4-علی عکس وِجهَةِ نظرِ تَیّارِ داعِشِ التکفیری ، ان الله سبحانه فی سورة التوبة اَعطَی الأولویةَ للجهاد ضد الکفار و قَدَّمَهُ علی قتال المنافقین حیث قال : يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصيرُ. سورة التوبة، الآیة73 . و نَصُّ الآیةِ الکریمة ظاهر و واضح علی ان جهاد الکفار مُقدَّم علی قتال المنافقین والحال ان وِجهةَ نظرِ داعِش تُعارِضُ النَّصَّ و ظاهِرَ الآیة الکریمة.

5-مع ان لفظ الجهاد تَمَّ استعمالُهُ وتکراره کثیرا فی القرآن الکریم کَنَوع من التَّعامُل مع الکفارالا انه لم یَتِمّ ذکره واستعماله و لومرّة واحدة ضد المسلمین المنحرفین واستعماله ضد المنافقین تَمَّ مرّة واحدة فقط ولکن اَجمَعَ المفسرون علی ان المقصود منه الجِهادُ الثَّقافِی ولیس الجِهادُ العَسکَرِی. لهذا اَجمَعَ اهلُ العلم والمفسرون علی انه لم یَتِمّ جواز الجهاد ضد المنافقین فی الأسلام حیث ذَکَرُوا فی تفسیر الآیة الکریمة يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ ... سورة التوبة ، الآیة 73.  ان ظاهرالآیة الکریمة یُشعِرُ بوجوب الجهاد ضد المنافقین ولکن سیرة النبی الأکرم(صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) بِعَدَمِ قتاله ضدهم کَشَفَت لنا ان المقصود هو العمل والکِفاح الثَّقافی و لیس الجهاد العسکری. اِذَن یَجب حملُ معنی الجهاد فی هذه الآیة علی الجهاد باللسان و امثاله . (3)

و هذا ما تُؤَکِّده الروایاتُ الصحیحةُ حیثُ ذَکَرَالطبریُّ فی تفسیره جامع البیان فی تأویل القرآن ، احادیثَ فی هذا الباب ، منها : عَنِ ابنِ عبّاس قولُهُ تعالی (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ ... سورة التوبة ، الآیة 73 . ) فَأَمَرَهُ اللهُ بجهاد الکفار بِالسَّیفِ والمنافقینَ بِالِّلسانِ واَذهَبَ الرِّفقَ عَنهُم .  و کذلک عن ابن عباس (...جاهِدِ الْکُفَّارَ وَ الْمُنافِقينَ...) قال : الکفارِ بالقتال والمنافقینَ ان یَغلُظَ عَلَیهِم بِالکَلامِ .(4)

فبناءا علی ماتَقَدَّمَ یَتَّضِحُ جَلیّا بأنَّ الآیات الکریمة فی سورة التوبة لم تُجِز لِأَیِّ مُسلِم قتالَ باقی اِخوَتِهِ من المسلمین حتی واِنِ اختَلَفُوا معه فی الفَهمِ. بل خطاب الآیة هو وجوب الجهاد ضد الکفار الذین- لِأَجل قُربِهِم من المسلمین- یُمَثَّلُونَ خطرا علی المسلمین و هذا هو رأیُ الأَغلبیّة الساحِقة من العلماء.(5)

6-انَّ اقربَ عَدوّ کافِر للأمّة الأسلامیة من الناحیة الجغرافیّة الیوم هو الکِیانُ الصَّهیونی الغاصِب الذی اِحتَلَّ جزءا من بلاد المسلمین( فلسطینَ ، الأُردُنِ ، مصرَ، سوریا ولبنانَ) فِی عُقرِدارِ الأسلامِ . الیس الیوم الجهاد ضد الصهاینة الغاصبین ، واجبا بناءا علی نصّ نفس الآیة الکریمة : ... قاتِلُوا الَّذينَ يَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ...( سورة التوبة، الآیة 123.) التی یَستَدِلُّ بها التکفیریون!!!؟

الیس تَعبِئةُ کل هذه الجُمُوعِ من الشَّبابِ المُسلِم النَّشیط الثُّوری من البُلدان الأسلامیة وغیرها- اولئک الذین غَضَبُهُم من جرائم الصهاینة جَعَلَ منهم قَنابلَ غَضَب موقوتة مستعدة للأنفجارضدَّ الکِیان الأسرائیلی الغاصب- لقتل اخوانهم المسلمین فی البلاد الأسلامیة تُقَدِّمُ اکبرَ خِدمة فی تلبیة ارادة الکیان الصهیونی الغاصب والأمریکی المُجرم!!!؟  والمعلوم انه فی هذا النزاع والأِحتِرابِ الداخلی کل الفَریقَینِ من الشباب الغَیور والثُّوری المسلم سَیُقتَلُونَ وفی المقابل الکفار و اَعداء الأسلام خاصة اَلصهاینة سَیَبقَونَ فی راحة من امرهم . الم یُحَذِّرُنَا اللهُ حَول هذا الخطر الکبیر وتَدمیرِ الأمة الأسلامیة من خِلال الصِّراع الداخلی والأقتتال بین الأخوان حیثُ نَهَی الأمَّةَ بقوله : ...وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ريحُکُمْ ( سورة الأنفال ، الآیة 46.) و